دوستداران تربیت
امیدوارم جهان به مرحله ای برسد تا بر اساس آن تربیت بتواند به سیاست جهت دهد .
[ دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:54 ] [ استاد جعفر دیناروند ]
[ یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 19:56 ] [ استاد جعفر دیناروند ]
[ شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 22:14 ] [ استاد جعفر دیناروند ]
[ جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:24 ] [ استاد جعفر دیناروند ]
[ پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:22 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

آسیب شناسی انقلاب:هر انقلابی در ابتدا خود را پیروز و موفق جلوه می دهد.فریاد شادی مردم از موفقیت باعث غافل شدن از موارد بسیاری می گردد.این خاصیت انقلاب است که نتیجه ی زحمات چندین ساله را با جشن و پایکوبی پاسخ دهند.عکس العملی که در ایران نیز به وفور مشاهده گردید.در این میان خشم از رژیم سابق و نیز ناراحتی از وضعیت گذشته باعث تصمیم گیری های متعددی در زمان شده است.

انقلاب اسلامی ایران با توجه به وسعت و گسترش آن از جمله رویدادهایی بود که مانند و نظیرش در مطالعات وجود نداشت.کدامین انقلاب در دنیای معاصر رنگ و روی دینی داشت؟ این واقعیت که جهان تشیع با این حرکت جان تازه ای یافت را نباید فراموش کرد.انقلابی که رهبری آن از مسجد کوفه شکل گرفت و واقعه ی عاشور به آن سرعت بخشید.انقلاب نمی توانست بدون تفکر موفق و پیروز شود اما می توانست با غافلگیری روبرو گردد.

آسیب شناسی انقلاب راهی علمی برای شناخت رفتارهای نادرست و تصمیمات غلط در طول زمان است.تلاش هایی که بدون فکر و صرفا احساسی روی دادند و در اوایل انقلاب صدمات متعددی بر پیکره ی انقلاب وارد نمودند.بسیاری از نیروهای مخلص را از دست دادند و با بی تجربگی بر راه حرکت مانع های متعددی تراشیدند.اعتماد به افرادی که ماهیتا غربگرا بودند و انقلاب را راهی برای جلوگیری از حرکت های درست می شمردند و لذا چاره ای  جز پذیرش آن نداشتند اما امیدوار به توقف آن یا منحرف نمودن در طول راه گشتند.

انواع نفوذی ها به انقلاب و شان آن صدمه وارد کردند و با انواعی از ترورها راه را بر صدور انقلاب بستند.در این میان دو نوع جریان باعث آسیب زدن به انقلاب گردید که از دوستان جاهل تا دشمنان دانا در نوسان بودند.این مهم که آسیب شناسی انقلاب راهی برای حفظ سلامتی آن است را نباید بی اهمیت دانست.این موضوع در تمام زمان ها لازم و ضروری است و افراد آگاه و اندیشمند با تحلیل های موشکافانه ضمن شناسایی به ترمیمات ناشی از صدمات اقدام می نمایند.

ما آسیب شناسی انقلاب را راهی برای کسب تجربه نمی دانیم زیرا زیان های آن به اندازه ای است که با تجربه آموزی قابل مقایسه نیست.افرادی را که در این غافلگیری از دست دادیم نمی توانیم با هیچ فعالیتی برگردانیم.انواع انفجارهای ایجاد شده در درون کشور خصوصا هفتم تیر قابل جبران نیست.در موارد دیگری مانند شهادت رئیس جمهور و نخست وزیر نیز ما آسیب جدی دیدیم.اگر آسیب ها را با دقت نظر مورد مطالعه قرار دهیم وسعت فراوانی دارند که همچنان ادامه دارد.

آسیب شناسی انقلاب برای موضوعی خاص در نظر گرفته نمی شود.در ابعاد مختلف سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، روانی،علمی،خانوادگی،اجتماعی،دینی،اعتقادی و ... قابلیت بررسی را دارد.گاه افراد در آسیب زدن نقش اساسی دارند و گاه افکار نادرست موثرند.باید این مهم را همچنان جدی گیریم و از فردگرایی تا جمع گرایی مورد نقد و کنگاش قرار دهیم.

باید مواظب جاهلان و متعصبان بی فکر بود و از عملکرد سیاسی دشمنان غافل نشد.باید این مسئله برای آحاد ملت مهم باشد که هر فرد نیز می تواند آسیب رسان در نظر گرفته شود.ما همه می توانیم آسیب ها را از اساس انقلاب دور نگه داریم یا عاملی برای آن باشیم.شناخت انواع آسیب های گذشته راهی برای شناخت و جلوگیری از تکرار خواهد بود.این واقعیتی مهم است که بدانیم که بسیاری وجود دارند که خوب حرف می زنند اما بد عمل می کنند.آن ها آسیب رسانان انقلابند.

آسیب شناسی انقلاب بدون شک تابع زمان و مکان است اما اینکه می توانند دوباره تکرار شوند نیز برای ما قابل قبول است.باید در این میان ،مطالعات علمی را بدون گرایش های گروهی یا منافع شخصی مهم دانست و از اینکه نوع گروه ها تمایل به نوع خاصی از مطالعات دارند را نیز آسیب زدن نامیم.کسی حق ندارد تا انقلاب مردم را به نفع خود تفسیر کند یا مصادره نماید.انقلاب ما مردمی و مربوط به تمام ایرانیانی است که در طول زمان برای حفظ آن کوشیده اند.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, آسیب شناسی شناسی انقلاب
[ چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 16:16 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

یاور شناسی:در درون هر رویدادی افراد مختلفی با نقش های متفاوتی ظهور می کنند.بعضی مخالف و مانع تراش، تعدادی محب و علاقه مند و نیز بعضی یار و یاور در ایجاد رویداد هستند.صرف نظر از اینکه رویداد میمون یا غیر آن است،مطالعه ی افراد مختلف کمک بزرگی به ماهیت شناسی آن می کند.این مهم که ماهیت می تواند با افراد در ارتباط باشد ما را بر آن می دارد تا در انقلاب اسلامی ایران یاوران را به معرفی بکشانیم.چه کسانی یاوران انقلاب بودند؟

بدیهی است که ما منظور خاصی از یاور داریم و معنا و مفهوم آن را معین می کنیم.یاور دارای ویژگی هایی است که سنجش افراد را آسان تر می کند.معیار یاور شناسی موضوعی علمی است که تابع اختلافات سیاسی یا سلیقه ای نمی گردد.هر آنکس که یاور است برای ما در همین تحلیل قرار می گیرد خواه امروز در این جمع باشد یا نباشد.بنابراین می توان یاوران را نیز تابعی از زمان دانست.

در طول انقلاب اسلامی ایران سه بعد را می توان به صورت مشخص معرفی نمود.اول زمان قبل از پیروزی انقلاب که از ابتدای فعالیت ها تا  زمان پیروزی است.دوم فعالیت های ضمن انقلاب که اوج آن بهمن پنجاه و هفت تا استقرار نظام جمهوری اسلامی است و سوم بعد از پیروزی انقلاب که تا به امروز ادامه دارد.طبیعی است که موج انقلاب افراد را دچار لغزش ها و ثبات قدم نمود.دریای انقلاب در طول حرکت خود افراد متفاوتی را به همراه داشت.

یاوران انقلاب همان پیشگامان و کسانی هستند که در کنار امام ماندند و او را در سخت ترین شرایط تنها نگذاشتند.طبیعی است که آغاز پانزده ی خرداد چهل و دو معیاری برای سنجش خواهد بود.افرادی مانند حاج آقا مصطفی فرزند امام را باید نخستین یار او در انقلاب نامید و نیز خانواده ی وی خصوصا همسر که بسیار دلسوز و همراه در تلاطم مشکلات و مسائل ایجاد ی بودند.

یاوران امام را می توان در یک نگاه کلی مردمی دانست که از ابتدای هوشیاری وی را همراهی کردند و فرمان های او را با دل و جان خریدند.افرادی بی ادعا و غیر طلب کار که تنها فرمان را می شنیدند و فریاد می زدند.بسیاری از شهدای انقلاب را باید یاوران راستین آن دانست.اینکه یاوران انقلاب را به رهبر گره می زنیم دقیق ترین ویژگی است که می توان تصور نمود.

اگر از جمع گرایی فاصله گیریم و افراد را معیاری برای نامیدن در نظر گیریم، بعد از حاج آقا مصطفی هیج فردی به اندازه ی حاج احمد یار ویاور پدر نبود.او چنان در انقلاب و امام ذوب شده بود که شخصیتی تازه یافت.با فوت پدر نیز همان روحیه را حفظ کرد و هرگز خود را طلبکار ندانست و مسئولیت دولتی نیز قبول نکرد.باید او را یاوری راستین از میان یاوران تلقی نمود.

از اشخاص دیگری که می توان به وضوح نام برد رهبر امروز انقلاب است.وی در تمام مبارزات قبل از پیروزی انقلاب به عنوان شاگرد در کنار انقلاب ماند و بارها تهدید و مورد حمله قرار گرفت.دشمن او را فردی یاور می دانست که نبود او را در نقشه ها طراحی می کردند.بمب گذاری در ضبط صوت وی در مسجد از جمله ی این اقدامات کور بود.حضور وی در تمام زمان ها در جنگ موید دلسوزی و همراهی او بود.باید یاری راستین از میان یاران انقلاب را به وی انتقال داد.

روحانیت مبارزی که شهید شدند و یا در حبس ماندند و نیز افرادی که با آزادی از کنار امام فاصله نگرفتند و علی رغم تبلیغات دشمن آن ها را منصرف ننمودند را نباید فراموش کرد.آیت الله طالقانی، هاشمی رفسنجانی، شهید مطهری، ایت الله سعیدی، ایت الله دکتر مفتح، شهید باهنر، شهید رجایی،شهدای هفتم تیرخصوصا شهید بهشتی که مظلومیت او خاص بود .

ما در این نامگذاری ادعای تکمیل را نداریم و تنها برای جرقه ی اقدامات بعدی مطرح می کنیم.به نظر ما ذکر یاوران انقلاب بسیار مهم و حیاتی است.باید این نوشته ها را برای نسل های بعد به ارمغان گذاشت.دنیا در حال تغییر است و یکی از ویژگی های تغییر فراموشی است.تاریخ نویسی گرچه امر درستی است اما یاور نویسی حقیقتی ناب و قابل قبول است.اگر تلاش ها صورت نگیرندوضربات سختی را در آینده می توان پیش بینی کرد که بدیهی ترین آن جابجایی نیروهاست.

یاور شناسی راهی برای تشخیص حق از باطل است.آینده ی انقلاب برای همه ی نسل ها مهم و قابل قبول است.آسیب هایی که ممکن است در آینده بر پیکره ی انقلاب وارد گردد و آن را از مسیر اصلی خارج کند کم نیست.یاور شناسی یکی از بهترین شیوه ها در این رابطه است.اینکه دشمن می خواهد ستون انقلاب را هدف قرار دهد تا سریع تر از راه منحرف گردد را باید مهم بدانیم . بدون شک یکی از این راه ها معرفی دیگران به جای یاوران در انقلاب اسلامی است.باید مواظب آینده ی انقلاب بود.معرفی یاران انقلاب را باید جدی گرفت و بر آن اساس از اصل انقلاب دفاع نمود.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, یاورر شناسی انقلاب
[ سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 19:18 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

رهبر شناسی:شناخت حقیقت هر انقلابی دارای شیوه های مختلفی است.راه هایی که از ظریف ترین تا عادی ترین در نوسان است.استفاده از اسباب شناخت برای پی بردن به دو منظور مد نظر قرار می گیرد که واقعیت نگری و حقیقت نگری را به دنبال دارد.به زبان ساده گاه تحلیل گران رویدادهای بزرگ مانند انقلاب ،فقط در پی یافتن واقعیات هستندیعنی رویدادها را همانطور که هستند و زمانی به دنبال یافتن حقیقت آن ها هستند یعنی آنچه باید باشند،این نوع افراد تلاش های خود را بر همین دو منظور شکل می دهند.

این قاعده ای درست است که یافتن ماهیت حقیقی برای دست یابی به حقیقت به کوشش و تلاش های راستین نیازمند است.در انقلاب اسلامی ایران ما هر گز به دنبال واقعیت انقلاب نبودیم و حقیقت را رویدادی انسانی و مطابق با جوهره ی انسانی برشمردیم.ماهیت این حرکت هرگز تابعی از سیاست بازی ها و نیز دروغ و فریب نگری نبوده زیرا این تصور تنها نمایش واقعیت را بیان می دارد.

بنابراین باید بهترین شیوه ها را برای رسیدن به حقیقت ترسیم نمود تامردم و آحاد آگاه و گاه غیر آن به سمت و سوی انسانی هدایت شوند.اینکه افراد اندیشمند با وجود داشتن توان تفکر بالا ممکن است از مسیر خارج شوند را مانند شبی روشن می دانیم و همیشه اندیشمندی را تنها چاره نمی شماریم.همراهی عقل و تدبیر می تواند این نقیصه را رفع کند.در این ارتباط حقیقت انقلاب اسلامی ایران با شناسایی های متعددی امکان می گردد که واضح ترین و میان بر ترین آن ها شناخت رهبری است.

بدون شک این انقلاب بدون نام امام خمینی شناخته شده نیست و در واقع می توان با ذکر نام ایشان انقلاب ایران را نیز معرفی کرد.شناخت این شخصیت می تواند ماهیت درونی این حرکت عظیم را نشان دهد.به طور مثال وقتی در فرانسه تحلیل گران رهبران را مورد شناخت قرار دادند آنگاه به ماهیت حقیقی آن پی بردند و بدین شکل توانستند میان واقعیات و حقایق تفاوت قائل شوند.انقلاب ما نیز می تواند میان حقیقت و واقعیت گرفتار شود که در این رابطه شخصیت شناسی رهبر آن یاوری بزرگ در پی بردن به حقیقت می گردد.

امام خمینی دارای زندگی پر فراز و نشیبی در انواع تلاش ها بودند.شخصیتی که بدون شک از زور و ظلم بری بود و حرکت خود را بر اساس عدالت طلبی و ایجاد عدالت اجتماعی بنا نمود.مطالعه زندگی وی از دوران کودکی و نیز ارتباط آن با نوع تربیت خانوادگی می تواند معرف خوبی باشد.او دانشمندی اهل مطالعه و پژوهشگری اجتماعی برای رسیدن به عدالت طلبی بود.برنامه ریزی های او در طول زندگی مبین نظم و قاعده نگری او بود.همین کافی است تا با این آگاهی ماهیت انقلاب را از شورش و سروصداهای بیهوده دور نگه داریم و برای ادامه ی آن از همین الگو استفاده نماییم و بیان داریم که حقیقت انقلاب همین است که نظم نگری را راهی برای توفیق بدانیم.

امام در زمینه ی قدرت و استفاده از زور و وسایلی  مانند اسلحه نظراتی خاص داشتند.او تا آخرین لحظات انقلاب هرگز فرمان جهاد ندادند.شناخت این بعد از شخصیت ایشان نشان دهنده ی صبر و تحمل در برخورد با مسائل است.حقیقت انقلاب همین است که در برابر مشکلات و مسائل باید صبر پیشه کرد که نمونه ی آن دفاع هشت ساله ی انقلابیون در برابر زورگویی های دنیا بود که نتیجه ی آن خم شدن جهان ظلم در برابر انقلاب اسلامی ما بود.

گرچه موضوع شناخت شناسی رهبر یکی از مهم ترین نکات در پی بردن به ماهیت انقلاب است اما همین نکته مبین رهبر شناسی برای الگو سازی نیز هست.نسل امروز ما چندان اطلاعی از رهبران خود ندارند.گرچه جانشینی امام به فردی تعلق گرفت که شاگرد وی و دارای روحیه ی انقلابی و پیرو اوست اما این نشان دهنده ی پایان کار نیست.باید تلاش هایی برای رهبر شناسی درابعاد مختلف صورت گیرد که ما تمام آن را خواستاریم.

مطالعه ی انواعی از رفتارهای امام در طول حیات، تشکیل خانواده، دوران کودکی، تلاش های او در کسب علم و دانش، مطالعه ی خانواده ی مادری و پدری،نوع تربیت برای الگو سازی، چگونگی زندگی خصوصا ساده زیستی و بی تکبری او در برخورد با مردم، محل های مختلف زندگی همراه با دلیل جابجایی،نوع لباس پوشیدن، چگونگی تقسیم فعالیت های روزانه، برخورد با نسل ها، آینده نگری او با توجه به نوشته های پیشین ، مهربانی او با مستضعفین و برخورد با مستکبرین، شجاعت و شهات او در برخورد با قدرت های جهانی و انواعی از این نوع مطالعات می توانند حقیقت او که در واقع حقیقت انقلاب است را روشن سازند.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, رهبر شناسی انقلاب
[ دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:53 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

دشمن شناسی انقلاب:هر رویدادی در جهان امروز دارای موافقین و مخالفینی است.دلایل ایجادی برای هر یک نیز قابل قبول و تایید است.هر گروه یا سازمانی با رفتارهایی موافق است که دیگری در نقطه ی مقابل آن قرار می گیرد.بسته به حجم یک رویداد تعداد مخالفین و موافقین نیز افزایش می یابد.انقلاب اسلامی ایران نه به عنوان یک حادثه ی ساده و زود گذر بلکه دگرگونی عظیمی که در کل جهان ایجاد نمود از این قاعده مستثنی نیست.رویدادی که بسیاری را شاد و البته تعدادی را نیز غمگین و ناراحت نمود.

دشمن شناسی از دو نظر برای بررسی های علمی مهم و با اهمیت است.اول اینکه ماهیت هر رویدادی را می توان از ماهیت دشمنان شناخت و آن را ترسیم نمود.به طور مثال وقتی دشمنی جنایتکار و قاتل باشد این نشان دهنده ی قاتل بودن رویداد نیست و دشمن تنها ماهیت خود را نشان می دهد و مهر تاییدی بر رفتار طرف مقابل می زند.دشمن شناسی در این بعد نشان دهنده ی درستی فعالیت های رویداد است.

دوم اینکه ماهیت رویداد نیز بدین شکل مورد خطاب قرار می گیرد.در واقع می توان از طریق مستقیم به ماهیت پی برد.اگر در شکل اول ماهیت دشمن نشان دهنده ی عدم این شکل از ماهیت در رویداد است اما در شکل دوم ماهیت واقعی مشخص می گردد.اگر در شکل اول برای انقلاب اسلامی این نظر را بپذیریم که جنایتکار بودن یا قاتل بودن در آن راهی ندارد اما در شکل دوم می توان فراتر از آن حرکت کنیم و بیان  کنیم که انقلاب اسلامی ایران ضد جنایت و مبارز در مقابل آن هاست.

بدون شک انقلاب اسلامی ایران از ابتدای شکل گیری دارای دشمنان خاصی در درون کشور و بیرون آن بوده و همچنان ادامه دارد.در درون ،افراد یا گروه هایی که وجود انقلاب را ضد منافع خود می یافتند به اشکال مختلف برای توقف آن فعالیت نمودند و هنوز هم به شکست انقلاب امیدوارند.فاسدین خصوصا اخلاقی که در زمان رژیم آزادانه به اعمال فساد دست می زدند از جمله ی آن ها هستند.

گرچه بررسی دشمنان انقلاب امری لازم و ضروری است اما به زمان زیادی محتاج است.انواعی از دشمنان را می توان با دلیل و برهان معرفی نمود که گاه باعث تعجب مردم می شود.از آگاهان و افرادی که عمدا دست به اقدامات می زنند و با پوشش های خاص خود را وارد در میدان می بینند تا افراد و گروه های جاهل و متعصب که چشمشان کور و گوششان کر است.

ما دشمن شناسی را می توانیم از زوایای مختلف مطرح نماییم که روش هایی مانند ابعاد داخلی و خارجی یکی از این راه هاست.بدون شک انقلاب ما هم دارای خصم های داخلی و هم خارجی است.در شکل دوم می توان دشمنی با انقلاب را در موضوعیت یافت.مانند موضوع سیاسی یا اقتصادی که آن نیز  دارای شکل های متفاوتی می گردد.ما معتقدیم که شناخت دشمنان به هر دو شکال واضح و پنهان می بایست بسیار زودتر از این ها انجام می گرفت و هنوز هم معتقدیم که در این راه چندان موفق نبودیم.

از زاویه دیگر می توان این فرض را نیز مطرح کرد که موضوع دشمن شناسی انقلاب نه تنها شامل مفعول بودن انقلاب بلکه فاعل بودن نیز هست.به زبان ساده درست است که دشمنان ما خود را نشان می دهند یا اینکه ما با مطالعه آن ها را می شناسیم اما از طرف دیگر افراد، گروه ها یا احزابی وجود دارند که در سرزمین هایی داخل یا خارج از کشور فعال هستند و ما با حمله و رفتارهای خود آن ها را دشمن می شناسیم و شاید بعضی از آن ها هم خود را وارد در میدان دشمن تراشی با ایران نبینند.

انواع اعتقادات ضد شیعی مانند بهائیان یا شیطان پرستان و در سرزمین های اشغالی صهیونیست ها بارها دشمنی خود را انکار کردند اما وجود آن ها برای انقلاب ما نه تنها دوستی نیست که خصمیتی عمیق و قابل توجه دارند.در سرزمین های دیگری مانند کشورهای آمریکای لاتین به همان شکل که ما دوست داریم ممکن است دشمن نیز داشته باشیم.قضیه ی تحریم ها و نیز جنگ هشت ساله بسیاری از حقایق را نشان داد.

در شکل سمبلیک استکبار بدون شک نمی تواند با انقلاب ما دوست باشد بلکه دشمنی خاص نیز دارد.انواع رژیم های پادشاهی و دیکتاتور منطقه نمی توانند با ما دوست باشند.انواع کمک هایی که این کشورها به صدام در جنگ نمودند نشان دهنده ی دشمنی آن ها با انقلاب بوده و همچنان ادامه دارد.گرچه ما به دلیل اعتقادات دینی خود سعی در بر طرف کردن اذهان غلط آن ها می نماییم اما زور استکبار از ما بیشتر بوده و همچنان آن ها را در جبهه ی دشمنی حفظ کرده اند.

دشمن شناسی راهی برای حفاظت از انقلاب و تلاش برای استمرار آن است .مانند حرکت در جاده های ناهموار است که در هر لحظه امکان دستبرد زدن وجود دارد اما این حرکت باید ادامه یابد.دشمن شناسی را نه تنها برای شناخت و تصمیم گیری لازم می دانیم که آن را اصلی برای نگه داری انقللاب بر می شماریم.ما معتقدیم که انقلاب اسلامی ایران به سادگی به دست نیامده که با سهل انگاری از دست رود.باید آن را حفظ کرد و از آن محافظت نمود.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, دشمن شناسی انقلاب
[ یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 9:22 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

دوست شناسی انقلاب:انقلاب اسلامی ایران مانند هر رویدادی دارای طرفداران و مخالفینی بود.آن ها در چند شکل وارد انقلاب شدند.محبان و دوستداران که افرادی خاص یا گروه هایی معین بودند و زمانی شامل کشورها می شدند.دوستان انقلاب نامی است که می توان برای این ها انتخاب کرد.آن ها یاور و کمک دهنده نبودند اما از نظر عواطف و احساسات با انقلاب بودند.

این نوع افراد هم در قبل از انقلاب حوادث را پیگیری می کردند و با حوادثی که منجر به موفقیت می شد شاد می شدند و هم در زمان انقلاب کلیه ی فعالیت ها را رصد می کردند و هر زمان که کفه به نفع انقلابیون بود شادمان و قبراق می شدند.گروه هایی سیاسی از جمله ی این قشر محسوب می شدند که کمکی به انقلاب نکردند و با نظریات خود تنها در تئوری وارد می شدند و با موج مردم نیز در صحنه نمی شدند.

این نوع از دوستان انقلاب را می توان در دو بعد داخلی و خارجی تقسیم بندی نمود.کسانی که در داخل می توانستند یاور باشند تنها تشویق کننده ی عاطفی بودند.بسیاری از پیران و سالخوردگان از جمله ی این افراد محسوب می گشتند.بعضی از کارگران که وضعیت خوبی نداشتند بر سر کار حاضر می شدند اما دلشان با مردم بود.روستائیان دقیقا این شکل بودند.آن ها خود را جدای از شهر تصور می کردند و با اینکه دلشان با انقلاب بود اما عملا وارد نمی شدند.بدیهی است که این دوستان در بعضی از روستاها تبدیل به انقلابیون دو اتشه شدند و فعالیت هایی را در قبل و بعد از انقلاب از خود نشان دادند اما چندان واضح نبودند.

در بعد خارجی سازمان هایی که مستضعف شمرده می شدند خصوصا فلسطینیان طرفدارن و محبان انقلاب بودند.شادی آن ها در پیروزی انقلاب را بسیاری از رسانه ها منعکس کردند.یاسر عرفات رئیس سازمان آزادی بخش فلسطین از شخصیت هایی بود که سریعا به ایران سفر کرد.سران بعضی از کشورها خوشحال از پیروزی بودند.نامه هایی که این نوع شخصیت ها در ابتدای انقلاب ارسال کردند تایید کننده ی این موضوع است گرچه تعدادی در ادامه ساز مخالفت را نواختند.

دوست شناسی انقلاب از یک نظر قابل بررسی است.ما باید تاریخ را ورق بزنیم.دلیل این محبت ها چه بود؟ چرا با گذشت زمان بعضی از این دوستان تبدیل به دشمن شدند.البته دلایلی مانند دشمنی با رژیم می تواند یکی از دلایل این دوستی ها باشد اما اینکه چرا با نظام اسلامی و انقلابی کنار نیامدند قابلیت کنگاش و تحقیق را داراست.

ما دوست شناسی را از این نظر مطرح کردیم تا بدین شکل بتوانیم ماهیت بعضی از محبان  راشناسایی کنیم.به طور مثال معمر قذافی بسیار حرف می زد و پیروزی را با غرور بازگو می کرد اما همین فرد عامل از بین بردن امام موسی صدر گشت.ما دوست شناسی انقلاب را امری لازم می دانیم و از تاریخ انقلاب انتظار داریم تا آن را به عنوان موضوعی مهم منعکس نماید.

شاید برای نسل جدید این سئوالی مهم باشد که محبان چه خدمتی به انقلاب کردند؟آیا می توانستند یاورانی جدی باشند؟ شکی نیست که میان یاوران انقلاب و محبان تفاوت از زمین تا آسمان است.چرا فلسطین خصوصا رهبریت آن با انقلاب ایران درست برخورد نکرد؟چرا ما را دوست و بعضی از دشمنان ما را برادر خطاب کرد؟ محبان انقلاب را ما از این نظر مطرح می کنیم که بدانیم انقلاب دارای موضوعی با این نام نیز هست و گرچه موضوعی ظریف و قابل اغماض محسوب می شود اما اصلا قابل فراموشی نیست.

این دوست شناسی را باید در ابعاد مختلف جستجو نمود.ابعاد زمانی در این رابطه مهم تلقی می گردد.قبل از انقلاب چگونه تاثیر بر ما داشت؟ در حین انقلاب و در سختی ها این دوست داشتن چه مشکلی را از سر راه برداشت؟ ما نیک می دانیم که یاوران ما تنها کمک دهندگان ما بودند.شاید نتوان دوستان انقلاب را کنار زد.البته که وجود آن ها در داخل و خارج بهتر از دشمن است اما جندان یاور نیست.

کسانی که در بیرون از گود ماندند اما بی تفاوت هم نبودند.البته میان کسی که در بیرون از گود است و از شکست انقلاب شادمان می شود با کسی که از آن ناراحت می گردد تفاوت وجود دارد اما عملا مشکلی از مشکلات قبل و زمان انقلاب را حل نمی کند.ما دوستان خود را تنها برای نبود دشمن مهم می دانیم اما هرگز یاور محسوب نمی داریم.باید برای شناسایی بیشتر دوستان انقلاب تلاش نمود.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, دوست شناسی انقلاب
[ شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:42 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

هدف شناسی انقلاب:ارزیابی هر انقلابی دارای شیوه های مختلفی است.اینکه چرا به وجود آمد؟ چه کسانی با چه ماهیتی در ایجادش نقش داشتند؟نگرش های مردم چه بود؟نتیجه ی انقلاب چه شد؟ آیا خواسته هایی مطرح بود؟ ادامه ی کار با چه چالش هایی مواجه گشت؟ رضایت مردم در ادامه به چه میزانی بود؟ و بسیاری از معیارها که تابع انواع سلیقه ها و دیدگاه هاست.ما این روش ها را محترم می شماریم اما نگاه ما فقط علمی و تحقیقی است.

هدف نگاری در آغازین هر انقلابی نشان دهنده ی مقاصد و نقاط مهم در استمرار است.نقاطی که رسیدن به آن ها نشان دهنده ی موفقیت خواهد بود.این واقعیت که هر انقلابی نمی تواند بدون منظور و مقصود ایجاد شود ما را به سمت نمادهای این منظور و مقصود ها هدایت می کند.ما چنین نگاهی را به انقلاب اسلامی هدف شناسی گوییم و برای هر روشنفکر و اهل علمی واضح است که از همین طریق وارد موضوع شود.هدف شناسی انقلاب راهی برای پی بردن به حقیقت آن است.

اگر موضوع معین است اما مهم تر از آن یافتن آن هاست.چگونه می توان اهداف هر انقلابی را یافت و بر آن اساس اظهار نظر کرد؟ طبیعی است که راه ها فراوان و قابل تفسیرند اما برای ما نمادهای نشان دهنده کافی به نظر می رسند.کشف اهداف نشان دهنده ی توانایی محقق در بیان مسئله است.ما این مهم را از طرق مختلف مطرح می کنیم.اهدافی که بدین شکل کشف می شوند قابلیت دفاع را دارا هستند.بدیهی است که در این مقطع هرگز نظر ارزشی برای رد یا قبول اهداف مطرح نمی شود.اهداف انقلاب اسلامی بر اساس منطق و دلیل کدامند؟

ما اهداف انقلاب را از راه های مهمی مانند بیانات رهبر انقلاب در قبل و ضمن فعالیت های انقلابی قابل قبول می دانیم.شعارهای مردم که نشان دهنده ی خواسته ی آن ها برای فعالیت هاست را امری حیاتی برمی شماریم و بدون شک خواسته نشان دهنده ی هدف است.بیانیه ها  و نوشته های برجای مانده در دوران انقلاب و نیز انواع سخنرانی ها به وسیله ی رهبران و انقلابیون،مصاحبه ها و اظهار نظرات در این زمینه و در نهایت محتوای کتب نگاشته شده می توانند ترسیم کننده ی انواع هدف ها باشند.

ما اهداف انقلاب اسلامی را در یک بعد نیافتیم و در عین حال یک سطح در نظر نگرفتیم.اینکه کدامین هدف اعلی تر و کدامین در مراحل بعدی ارزیابی هاست،امری طولانی است که به زمان ،نیاز مبرم دارد.ما شعارها را برای یافتن اساسی ترین ها ،مهم بر می شماریم و بدون در نظر گرفتن اهداف فرعی به حیاتی ترین آن ها می پردازیم.

استقلاب طلبی اولین شعاری بود که نماد واضحی داشت.مردم این شعار را برای خود هدف می دانستند.رهایی از وابستگی و مستقل بودن برای همه یکی بود.اعتقاد به وابستگی رژیم به سایر کشورها دلیل عمده ی این هدف نگاری بود.این خواسته در ادامه و بعد از پیروزی انقلاب تحت عنوان نه شرقی نه غربی تبلور یافت.بنابراین استقلال ملت ایران هدفی مهم در پیروزی انقلاب بود.گرچه شکل استقلال طلبی در مقدمه ی خواسته ها سیاسی بود اما می توان آن را به سایر موضوعات مانند فرهنگ، اقتصاد و ...وصل نمود.

آزادی در تمام ابعاد هدف دوم مردم در انقلاب بود.دیوار کشی رژیم در جامعه و بستن دهان مردم و شکستن قلم نویسندگان متعهد از جمله دلایلی بود که مردم مورد نظر قرار دادند و در شعار خود بعد از استقلال مطرح نمودند.طبیعی است که ساختار رژیم به شکلی بود که دیکتاتوری در آن معین می شد.آزادی بیان، قلم،گفتار،برگزاری مراسم،آزادی در دین و انواع آن هدفی بزرگ محسوب می شد.

جمهوری اسلامی نشان دهنده ی هدفی حکومتی بود.مردم حکومتی را خواستار بودند که بر اساس دین مبین اسلام پایگذاری شده باشد.جمهوری آن نشان دهنده ی نقش پررنگ مردم و اسلامی بودن ماهیت دینی را نشان می داد.مردم در تمام شعارها ی خود از این شعار به عنوان مکادر شعار ها استفاده کردند.طبیعی بود که از بین رفتن حکومت شاهنشاهی در درون این شعار نهفته بود.

این موارد را باید اهداف معین انقلاب نامید اما در کنار این ها می توان به هدف عدالت طلبی نیز اشاره نمود.اگر استکبار ستیزی همراه با استقلال طلبی نماد یافت،عدالت طلبی نیز انتظاری بود که از دین می رفت.مبارزه ی با ظلم مقدمه ی این هدف گشت و مردم ضمن برشمردن حکومتی ظالم و بر چیده شدن آن ، حکومتی را می خواستند که با ظلم مبارزه کند و خود عدالت را اجرا نماید.

انسان گرایی معنوی نیز در بیانات رهبران و بزرگان انقلاب نهفته بود.بعد معنوی که در آن تهذیب نفس نماد داشت و امام در تمام سخنرانی های قبل و بعد از انقلاب خود آن را مهم می دانست.وی هدف های مادی را بدون مقدمه ی معنوی ناموفق برشمرد.

بنابراین اهداف مختلف انقلاب دارای ابعادی دینی و در عین حال مردمی بودند.شناخت اهداف انقلاب یاوری بزرگ در سنجش موفقیت دولتمردان و حاکمان در طول زمان بعد از انقلاب بوده و هست.باید دوباره کوشید و بر موضوع هدف نگاری انقلاب متمرکز گشت.اهداف انقلاب می بایست محقق شوند و اگر شدند که بسیار موفقیت آمیز بوده و اگر اشکالاتی وجود داشتند باید بررسی و رفع مانع گردند.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, هدف شناسی انقلاب
[ جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 20:49 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

ابزار شناسی انقلاب:یکی از راه های شناخت ماهیت انقلاب مطالعه ی ابزارهای به کار رفته در آن از ابتدای حرکت تا پیروزی است.این بدان معناست که ماهیت انقلاب های جهانی تابعی از روش ها و ابزارهای آن هاست.به زبان ساده وقتی انقلابی از ابزار اسلحه سود می برد در حداقل شکل می توان آن را نوعی نگرش نظامی در برخورد با مشکلات یافت.بدیهی است که چنین وضعیتی تا پایان فعالیت ها و رسیدن به پیروزی قابل کاربرد خواهد داشت.

ماهیت انقلاب اسلامی ایران را چگونه می توان ارزیابی کرد؟ آیا ابزار اسلحه برای آغازین آن و نیز ادامه ی کار دارای نفوذی قابل قبول بود؟رهبری در آن به چه میزان بر خشونت و استفاده از زور تکیه داشت؟پاسخ هر چه باشد ماهیت را نشانه می رود.ما اعتقاد به این نکته داریم و بر آن اصرار می ورزیم که انقلاب اسلامی ایران با به کارگیری ابزارهای خود ماهیت خویش را شکل داد و از ابتدا تا انتها به آن دل بست.

ابزار مهم در این رابطه نگرش رهبری بود.او در ابتدایی ترین کار خویش از جلسات آغاز نمود و سخنرانی را به عنوان ابزاری برای بیداری به کار گرفت.او به رژیم نیز همین آگاهی ها را داد و در بعضی از سخنرانی ها از کلمه ی "نصیحت" استفاده نمود.در همین تحلیل می توان انقلاب اسلامی ایران را انقلابی فرهنگی نامید زیرا ابزار های آن فرهنگی بودند.سخنرانی و ارتباط رودرو با مردم از با نفوذ ترین و در عین حال پاک ترین روش ها در انتقال مفاهیم و آزاد منشی جریانی است که مردمی نگاشته می شود.

از این نظر آن را انقلاب فرهنگی گویند که نظامی نبود،سیاسی به معنای حزب نگری نبود،اقتصادی به معنای تلاش برای به دست آوردن آب و نان نبود،فرد گرایی به عنوان دیکتاتوری نبود،اجتماعی به معنای شورش خیابانی و خرابکاری نبود، تک فکری به معنای در دست داشتن آن در اقلیت نگری نبود.ابراز های به کار رفته در هیچ مقطعی نشان دهنده  موارد فوق نبود اما از این نظر که وسایل آن فرهنگی بودند قابلیت قبول بیشتری دارد.

نگاه به انواع ابزارها ماهیت حقیقی انقلاب را نمایان می سازد.کتاب به عنوان یکی از واضح ترین وسایل برای آگاه سازی و نشان دادن ماهیت رژیم پهلوی کاربرد فراوانی داشت.آنچه حکومت به دنبال آن بودن جمع آوری اسلحه یا وسایل خرابکاری نبود.جمع آوری کتب ممنوعه ای بود که در آن حقایق بسیاری نوشته می شد.نویسندگی در این راه برای شخص نویسنده خطرات جانی فراوانی داشت.

در جریان انقلاب اعلامیه های شبانه دارای نقشی پر رنگ بودند.این نوشته ها که گاه دست نویس و زمانی بر روی دیوارها پیام ارسال می کردند، خشم حکومت را برانگیخته بود.بسیاری از شهدای انقلاب پای اعلامیه ها خون خود را تقدیم کردند.کدامین انقلاب جهانی چنین ماهیتی داشت؟دست نوشته ها حقیقتی جز ماهیت فرهنگی را منعکس نمی نمایند.

از ابزار مهم دیگری که در جریان انقلاب نقش عمده ای داشت انواع شعارها بودند.محتوای هر یک از آن ها نشان دهنده ی ماهیت انقلاب بود.شعارهایی که گاه جنبه ی دینی داشتند و زمانی از دل حماسه خارج می شدند و در حالتی خاص شجاعت و همدلی را منعکس می نمودند.در این میان توجه به همرنگی شعارها در کل کشور بسیار شگرف و قابل توجه بود.

استفاده از نوارهای صوتی علی رغم وجود کم وسایل ارتباط جمعی و انتقال آن از شهرهای مختلف و رساندن آن به دست مردم در جهت آگاهی بخشی و یکدست سازی امری بود که با سخنان امام آغاز گشت.ما این مورد را بسیار مهم می دانیم.نوارهایی که رژیم نسبت به آن ها حساس بود و وجود ان ها را نزد افراد جرم می دانست.کاربرد نوارهای صوتی از انواع اسلحه ها فزون تر بود.

این حقیقت که می توان از طریق ابزارهای هر انقلابی به ماهیت آن پی برد نشان می دهد که طرف دیگر معادله نیز درست است یعنی ماهیت هر انقلاب به ابزارهای آن وابسته است.انقلاب اسلامی ایران را نمی توان هیچ نامی به غیر از فرهنگی انتخاب کرد.کتاب ابزاری فرهنگی است.شعار و گفتگو و نیز گفتار نمی توانند غیر از فرهنگ مطلبی را منعکس نمایند.نوشته های مختلف عواملی فرهنگی هستند و در نتیجه یاوران و عاملان پیروزی انقلاب پنجاه و هفت فرهنگی بودند.

ابزار شناسی انقلاب را باید موضوعی جدی در پی بردن به ماهیت انقلاب ها دانست.این مهم نه تنها در مورد ایران که کل جهان قابل پیاده شدن است.کاری علمی و ظریف که تنها از عهده ی اهل علم و روشنفکران جامعه بر می آید و بدون شک راهی روشن برای نشان دادن حقیقت درونی هر انقلابی است.یافتن حقیقت، خود تلاشی معنا دار برای رشد و ترقی در جوامع مختلف بشری است.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, ابزار شناسی انقلاب
[ پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 18:5 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

انقلاب شناسی انقلاب:یکی از موضوعات مهم در شناخت انقلاب اسلامی ایران شناخت انقلاب های جهانی و مقایسه ی آن در عرصه های مختلف است.این فعالیتی علمی و به دور از تعصبات فردی و گروهی است.این حقیقت که در دنیای امروز انقلاب های متفاوتی روی داده اند ما را به سمت شناخت آن ها هدایت می کند.طبیعی است که مجاور قرار دادن آن ها  موجب شناخت عمیق تر و در نهایت یافتن تفاوت ها و تشابهات می گردد.ما این روش را کاری شگرف و ظریف می دانیم و انتظار داریم که اهل علم بعد از سی و هفت سال آن را به عنوان کاری حساب شده دنبال نمایند.

بدیهی است که انقلاب اسلامی ایران از نظر تعریف در جایگاه انقلاب های بزرگ قرار می گیرد و بر این اساس نیز می بایست آن را با سایر رویدادهای بزرگ مورد مقایسه قرار داد.شورش های کوتاه مدت و یا اعتراضات مردمی محدود جایی در این فعالیت ندارند.انقلاب اسلامی ایران از این نظر که کبیر است باید با سایر بزرگان مقایسه شود هر چند ما در بزرگی میزانی بزرگ تر را نیز مهم می دانیم.

شناخت انقلاب های بزرگ نباید در یک بعد باشد و بر همین اساس است که ما این شناخت و مقایسه را در ابعاد مختلف لازم می دانیم.رهبری، اعتقاد، دلیل ایجادی، مردمی بودن، گروه گرایی، زمان ایجاد، موضوعات تاثیر گذار و امثال آن از جمله موضوعات مهم تلقی می گردند.با این دید می توان مقایسه را کامل تر و شناخت را عمیق تر یافت.انقلاب اسلامی ایران یکی از موثرترین انقلاب ها در تغییر وضعیت جهان بود.

ما این بخش را تنها برای شناخت و زمینه سازی مطالعات مطرح می کنیم و معتقدیم که چنین فعالیتی به زمان بیشتری نیازمند است و نیز کلمات بسیار قوی تر و نوشته ها طولانی تر کارآمد تر خواهند بود.مقایسه ای که بسیاری از حقایق انقلاب را واضح می نماید و حتی معتقدیم که بسیاری از آن غافل بوده اند.کار ما برای معرفی انقلاب با استفاده از شیوه ی مقایسه ای بسیار ضعیف بوده است.

در میان انقلاب های بزرگ می توان به انقلاب روسیه اشاره نمود.انقلابی که به مدت طولانی نظام مردمی کشور و جهان را تحت تاثیر خود قرار داد و حتی جهان را به دو بخش شرق و غرب تبدیل نمود.انقلابی که در سال هزار و نهصد و هفده روی داد.عامل این انقلاب بدون شک حزبی و گروهی بود.حزب سوسیال دموکرات روسیه با مخالفت های خود با رژیم حاکم، رهبری را بر عهده داشت.این انقلاب در ابتدا دچار شکاف گشت و حزب را به دو تکه ی اقلیت و اکثریت تبدیل نمود.رهبری واحد که مورد احترام باشد و اکثریت با آن موافق باشند وجود نداشت.در انقلاب اسلامی ایران رهبری تنها به عنوان یک نکته قابل مقایسه با وضعیت روسیه نیست.مردم فردی را آگاهانه پذیرفتند و تمام فرمان های او را اجرا نمودند.او عضو هیچ حزبی نبود و از قدرت نظامی و جنگ مسلحانه نیز استفاده نکرد.عظمت مردم در این مقایسه کاملا واضح است.

در انقلاب الجزایر که جبهه ی نجات ملی سردمدار مبارزات بود به دلیل اشغالگری فرانسویان انجام گرفت.بهانه ای ناسیونالیستی وجود داشت که در آن افرادی که در جبهه بودند شامل انواعی از تفکرات مانند سوسیالیست، ناسیونالیست، لیبرالیست ومذهبی وارد فعالیت ها شوند.رهبری که مانند امام خمینی قدرت رهبری را داشته باشد وجود نداشت.مردم با تفکرات یکدست وارد مبارزات نشدند.در این مقایسه می توان اتحاد مردم ایران را مثال زدنی دانست.همه در بعد دینی و شیعی و ارد شدند و گرچه گروه هایی  که بسیار اندک بودند و در تظاهرات و مبارزات خودی نشان دادند اما در مقایسه ی با جمعیت ایران بسیار اندک و ناچیز بودند و در ادامه هم مردم آن ها را نپذیرفتند.

در فرانسه که انقلاب مردمی و با شعار مردمی بودن انجام گرفت و نام انقلاب کبیر فرانسه را برگزید می توان انواعی از تفاوت ها را یافت.در مشخص ترین آن ها گوناگونی شعارها بود.بعضی به نفع خود از حذف تفکرات برده داری حرف می زدند و خواهان سهم در جریانات اجتماعی بودند.آن ها طرفدار سرمایه داری بودند.بعضی شعارهای فرهنگی و تغییرات نگرشی را داشتند و در نهایت موجب گوناگونی مردم و چند دستگی گردیدند و کسی هم متوجه نشد که رهبری یگانه کدامین فرد است؟ و حتی در سرنگونی حاکمان اختلافات شدیدی روی داد.در ایران شعارها تک بعدی بود و آن حذف حکومت پهلوی و جانشینی حکوتی عادل  و بر مبنی دین بود.

در کوبا که قاره ی آمریکا را دچار تغییرات وسیعی نمود و حتی انقلاب های کوچک بعدی را به دنبال داشت هر گز قابل مقایسه با انقلاب اسلامی ایران نیست.در کوبا هرگز تظاهرات و ورود مردم به انقلاب مطرح نبود.گروهی چریکی به رهبری فیدل کاسترو با انجام عملیات نظامی برای تغییر اوضاع فعالیت نمودند.تفکرات آن ها ضد آمریکایی اما منبع آن از شرق و تفکرات سوسیالیستی بود.افرادی در این گروه چریکی عضو بودند که اصلا کوبایی نبودند.در ایران دوری از خشونت و حرکت های مردمی و عدم تکیه بر کشتار شعار اصلی انقلاب بود.با اینکه رژیم بسیاری از مردم را به خاک و خون کشاند اما امام هرگز فرمان جهاد نداد.

انقلاب اسلامی ایران را باید یگانه انقلابی دانست که بر خود تکیه داشت.هیچ قدرت خارجی تامین کننده ی مخارج آن نبود.هیچ اسلحه ای از خارج به یاری آن نشتافت.چند رهبری در آن جایی نداشت و مردم آنچه را که می خواستند به طور مستقیم در شعارها  مطرح می کردند.انقلاب اسلامی ایران را باید به معنای واقعی کلمه مردمی دانست .


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, انقلاب شناسی انقلاب
[ چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:19 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

رویداد شناسی انقلاب:در جریان پیروزی انقلاب اسلامی رویدادهای متعددی به وقوع پیوستند.بعضی برای تسریع در موفقیت لازم و ضروری بودند و تعدادی نیز کمکی به آن نکردند.شناخت رویدادهایی که کمک دهنده و نیز مانع بودند برای آیندگان امری لازم و ضروری است.ما این رویدادها را در چند مقطع قابل مطالعه می دانیم.مقطعی که هنوز انقلاب به اوج نرسیده بود،زمانی که در اوج بود و پیروز گشت و زمانی که انقلاب وارد مرحله ی بعد از توفیق گردید.

بدیهی است که شناخت همه ی آن ها لازم و ضروری است اما در این میان موثرترین ها قابلیت بررسی بیشتری دارند.به طور مثال در مقطع قبل از پیروزی رویداد پانزده ی خرداد چهل و دو بسیار حیاتی بود.یاوری مهم در جرقه زدن و تبدیل شدن به شعله  ها ی جنب و جوش در میان مردم بود که بسیاری از تحلیل گران آن را نقطه ی آغازین انقلاب بهمن پنجاه و هفت می دانند.

تبعید امام به ترکیه که با دستگیری شبانه ی ماموران رژیم همراه گشت، آگاهی های مردمی را بالا برد و بسیاری نام حضرت امام را از این طریق شنیدند.درست است که انقلابیون این شخصیت را به خوبی می شناختند اما مردم عادی و سرگرم در فعالیت های روزانه ی خود، این چنین روشن نبودند.تبعید سیدی بزرگ و عالمی وارسته انعکاسی از این عمل حکومت بود.

بدون شک این رویداد کمک دهنده ی بسیاری بود زیرا مردم به دنبال دلیل تبعید بودند که با نوار سخنرانی ایشان مواجه گشتند و بدین سان بسیاری از حقایق روشن گردید.این موضوع برای انقلابیون مسیری روشن گشت و بدین شکل بود که نقطه ی آغازینی ترسیم گردید.البته رویداد غم انگیز دیگری مانند حمله به مدرسه ی فیضیه و قتل عام روحانیون و طلبه ها رویداد کم اهمیتی نبود و آن نیز توانست شکلی از خمیر مایه ی انقلاب را به وجود آورد اما رهبری در پانزده ی خرداد مهم ترین یاور در جهت یابی بود.

رویدادی مانند کشتار دانشجویان در شانزدهم آذر در دانشگاه تهران و اعتراض آن ها به ورود اجنبی و ارباب پهلوی به مرکز علم و دانش موثر در شناخت حکومت بود اما آنچنان که باید حرکت ایجاد نکرد.حرکتی حساب شده و منظم برای گستردگی اعتراضات نگشت.جرقه ای کوچک و بسیار محدود بود.این رویداد را نیز می توان قابل قبول دانست.ترور شاه در قبل از پیروزی انقلاب چنین وضعیتی داشت.

اعدام اعضای فدائیان اسلام خصوصا طلبه ی جوان آن نواب صفوی و نشان دادن دادگاه نمایشی موجی از سئوالات را در ذهن مردم ایجاد کرد.ترور افراد موثر حکومت به وسیله ی اعضای این گروه موجی از بیداری را ایجاد نمود.در این میان دستگیری های گسترده و به زندان انداختن گروه های مسلمان و انقلابیون فعال نیز از جمله رویدادهایی بودند که با وجود کمرنگ بودنشان اما اثراتی را هر چند محدود در میان اقشاری از مردم خصوصا دانشجویان داشتند.

دادگاه گلسرخی در دهه ی پنجاه و پخش آن به وسیله ی تلویزیون ملی ایران و معرفی اسلام به عنوان دینی که کمونیسم را در خود جای داده است و استفاده از واژه ی جعلی مارکسیسم های اسلامی تاثیر فراوانی در شناخت اسلام نمود.مردم پی بردند که این واژه ساختگی است و گلسرخی خود را کمونیستی می دانست که به خدا اعتقاد نداشت اما امام حسین(ع) را به عنوان شخصیتی قابل اعتماد معرفی کرد.این رویداد در ایجاد تفکر انقلابی بی تاثیر بود و مردم آن را مانند یک رویداد عادی برشمردند که مخالفی به دست حکومت از بین می رود.

رویدادهای بسیاری مانند حرکت امام از عراق به سمت کویت و ممانعت این کشور از ورود ایشان، اقامت در فرانسه و انجام مصاحبه های مختلف، کشتار جمعه ی سیاه، آتش زدن سینما رکس آبادان، کشتار مردم تبریز و برگزاری چهلمین روز این حادثه،تحصن روحانیون در دانشگاه تهران،اعلام حکومت نظامی، استعفای هویدا نخست وزیر شاه، فرار شاه از ایران،تغییرات زیاد مهره های رژیم برای ایجاد آرامش از جمله رویدادهای مرتبط با انقلاب بودند.

ما اعتقاد داریم که تاریخ انقلاب باید تمام رویدادهای مرتبط با خود را به نسل ها معرفی نماید.جدای از اینکه به وسیله چه کسانی ایجاد گردیدند و یا با چه اعتقاداتی و گرایش هایی به وجود آمدند اما می توانند ماهیت اصیل انقلاب را بهتر معرفی نمایند.شاید این جمله که شناخت هر انقلابی را می توان از شناخت دشنمان آن بهتر به وضوح تبدیل کرد ،از طریق همین شناخت رویدادها باشد.باید همه ی رویدادهای مثبت و منفی در جریان انقلاب را بازنگری و معرفی نمود.تاریخ انقلاب چنین نگرشی را ایجاد خواهد کرد.رویدادهای انقلاب موضوعاتی بی اهمیت نیستند.ما اعتقاد داریم که بسیاری از قفل های باز نشده ی انقلاب از طریق کلید رویدادها قابل باز شدن باشند.رویدادهای انقلاب را باید شناخت و به طور مستمر بازسازی نمود.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, رویداد شناسی انقلاب
[ سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 9:39 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

گروه شناسی انقلاب:در میان انقلاب های دنیا می توان واژه ی "انقلاب بزرگ" را یافت.آن دسته از انقلاب هایی که با تغییرات اساسی در حکومت و ساختار اجتماعی یک کشور یا جامعه به وجود آمدند.مطالعه ی این انقلاب ها و افراد یا گروه هایی که آن را به وجود آوردند ما را به سمت شناخت بیشتر رهنمود می کند.جالب ترین نکته در این مطالعه یافتن تفاوت عمده ی انقلاب ایران با سایر انقلاب هاست که کفه به نفع انقلاب اسلامی است.

در ایران و در کنار حضور مردم در تمام مراحل انقلاب ،تفکر گروه گرایی نیز وجود داشت.این گروه ها با عقاید مختلف و گاه متضاد دارای یک هدف مشترک بودند و آن سرنگونی حکومت شاه بود.این مهم خصوصا در جریان مبارزات به صورت شعار مطرح بود.اشکال مختلف این هدف دارای تشابه نبودند.گروهی جنگ مسلحانه را در پیش گرفتند و گروهی از تظاهرات و حضور مردم پشتیبانی نمودند.

یکی از این گروه ها در ایران جبهه ی ملی بود که منشا آن به مبارزات دوران ملی شدن نفت متصل بود.این گروه در طول فعالیت های خود دچار چند دستگی گردید که در نهایت به جبهه ی ملی اول، دوم و سوم نامگذاری گردید.در میان افراد حاضر در این جبهه انواعی از تفکرات و گرایش ها وجود داشت که مهم ترین آن ها گرایش های مذهبی بود.شناخت این جبهه و تفاوت آن با تفکر کلی انقلاب اسلامی کمک بزرگی به شناخت حقیقت انقلاب می نماید.

سازمان مجاهدین خلق ایران که به وسیله ی محمد حنیف نژاد تشکیل و افرادی مانند عبدالرضا نیک بین و علی اصغر بدیع زادگان ادامه ی حیات داد در ابتدا شکلی اعتراضی داشت اما به دلیل جوان بودن اعضای آن تصمیمات عجولانه ای اتخاذ کردند که بارزترین آن جنگ مسلحانه بود.تاریخ این گروه خصوصا قبل از پیروزی انقلاب و نوع فعالیت های آن تفاوت فاحش را با انقلاب اسلامی نشان می دهد.باید این گروه را کامل شناخت.

نهضت آزادی که انشعابی از جبهه ملی ایران بود دارای گرایش های مذهبی بودند.بنیانگذاران آن مهدی بازرگان، یدلله سحابی و آیت الله طالقانی بودند.در خارج از کشور نیز افرادی مانند ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده به تاسیس این حزب سیاسی پرداختند.شناخت مش این حزب که از مخالفین شاه بود و تفاوت آن با ماهیت انقلاب خصوصا در نوع نگرش ها یاوری بزرگ در شناخت انقلاب اسلامی خواهد بود.

چریک های فدائی خلق که دارای گرایش مادیگرایی و مارکسیستی بود به وسیله ی بیژن جزنی با هدف سرنگونی شاه تاسیس گردید.سازمانی سیاسی و نظامی بود که فعالیت های زیر زمینی داشت.این گروه در سال پنجاه تاسیس گردید و عملیات مسلحانه را روش مورد تایید خود قرار داد.با ایجاد اختلاف میان این گروه، دو گروه با نام های اکثریت و اقلیت به وجود آمد.شناخت گرایش های آن و مطابقت با جامعه ی ایرانی کمک بزرگی به شناخت انقلاب خواهد نمود.

جمعیت فدائیان اسلام که در دهه ی بیست شمسی به وسیله ی طلبه ای به نام مجتبی میرلوحی(نواب صفوی) تاسیس گردید.هدف این گروه برقراری حکومت اسلامی در ایران بود.تشکیلاتی زیر زمینی داشت که فعالیت های مسلحانه ی آن باعث ترور شخصیت هایی مانند احمد کسروی نویسنده ،عبدالحسین هژبر وزیر دربار پهلوی و نیز سرلشکر رزم آرا نخست وزیر بود شرح کامل فعالیت آن شناخت بیشتر انقلاب اسلامی را به دنبال خواهد داشت.

جنبش مسلمانان مبارز ،گروهی که در دهه ی چهل یک تشکل سیاسی _ فکری با روش آگاهی بخشی به جامعه به رهبری حسین راضی را تشکیل دادند.اعضای آن ابتدا در نهضت خداپرستان سوسیالیست و حزب مردم حضور داشتند اما دچار انشعاب گردیدند و سرانجام جنبش مسلمانان مبارز را به رهبری حبیب الله پیمان به وجود آوردند.در جریان انقلاب فعالیت داشتند و در درون خود افراد معروفی مانند محمد توسلی،میرحسین موسوی،عبدالعلی بازرگان فعالیت می کردند.شناخت این گروه نیز راهگشای حقانیت انقلاب خواهد بود.

نمونه های فوق تنها گروه های فعال در انقلاب نبودند اما می توان آن ها را نمونه های بارزی دانست که در فعالیت های خود شکل های متفاوتی را انتخاب کردند.بعضی از این گروه ها اقدامات مسلحانه را از امام خمینی(ر) درخواست نمودند که ایشان مخالفت کردند اما گروه ها راه خود را طی نمودند.

شناخت این گروه ها و نیز سایر گروه هایی که در این نوشته ذکر نشده اند خصوصا بنیانگذارن، مشی و نیز روش های مبارزه می تواند یاری دهنده در پی بردن به حقانیتی باشد که در ادامه ی انقلاب شکل خود را نشان داد.شناختی که نه تنها قبل از انقلاب بلکه رفتارهایی که در بعد از انقلاب داشتند نیز قابل وصول نماید.مشکلاتی که این گروه ها در ادامه ی راه به وجود آوردند بی ارتباط با تشکیلات قبل از انقلاب آن ها نبود.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, گروه شناسی انقلاب
[ دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 9:34 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

ریشه شناسی انقلاب:رویدادهای اجتماعی به دلیل ایجاد آن ها به وسیله ی انسان دارای معنا و مفهوم خاصی هستند.آغازینی برای آن ها متصور است و ریشه ای و بنیانی دارند که باعث شکل دهی آن ها می شوند.طبیعی است که انقلاب بزرگی مانند ایران نمی تواند از این قاعده مستثنی باشد.ریشه ی آن را باید یافت و با تحقیقات وسیع مورد ارائه قرار داد.بنیان و آغازین آن را اساسی برای معرفی درست دانست و با مطالعات عمیق نسبت و تناسب ها را یافت و برای شناخت بیشتر مردم معرفی کرد.

بدون شک ریشه یابی انقلاب تحت نفوذ ایده ها و عقاید ریشه یابان قرار می گیرد اما این در واقعیت گرایی قابل قبول است و می توان به عنوان آنچیزی که هست مورد نقد قرار داد.ما واقعیت یابی را در ریشه یابی توفیق آمیز نمی دانیم.ما حقیقت انقلاب را مهم می دانیم و در این رابطه بدون توجه به اینکه چه کسی چه چیزی را می خواهد یا کدامین گروه به دنبال کدامین برداشت هستند،نیستیم.انقلاب اسلامی ایران دارای ریشه ای حقیقی است که تابع هیچ انحرافی نمی شود.مطالعات بنیانی همراه با عمق نگری امری لازم برای یافتن حقیقت می شود.ما واقع پذیری را تنها راهی برای حقیقت یابی موثر می دانیم.

ریشه ی انقلاب اسلامی ایران زنجیره ای به هم پیوسته و متعلق به تاریخ خاصی است.نگاهی که بدین شکل به آن می گردد وسعت عمل را نیز باعث می گردد.در این ریشه یابی ملاحظاتی لازم می شوند و توجهاتی ضروری می گردند.از مهم ترین نکات می توان به دو نکته  در ریشه یابی اشاره نمود.

یکی مکان این انقلاب که در محدوده ی کشوری باستانی با قدمت هزاران ساله است.دوم اسلامی بودن که موید اعتقادات دینی در ایجاد و ادامه است.هر دو برای ریشه یابی مهم هستند.شاید فراتر از آن نیز مباحثی قابل ارائه باشند که بدون شک بر یافتن پاسخ ها تاثیر گذارند.ما در نظر نداریم تا محدودیت های مصلحتی را اعمال کنیم.

ما ریشه ی انقلاب اسلامی را به صورت حقیقی پیگیری می کنیم.انقلابی که یک شبه به وجود نیامد و متصل به تاریخ طولانی کوشش ها و تلاش های مردمانی راستین و ظلم ستیز بود.باورهای مردم در فعالیت ها و درونگرایی بر اساس پذیرش های آزادانه و متفکرانه مسیری به سمت ریشه یابی است.امری که با درایت علمی و نگرش های اجتماعی آزادانه تر قابل پیگیری می گردند.ما ریشه انقلاب را اعتقادی می دانیم.

ریشه ی انقلاب اسلامی ایران متصل به تاریخی است که در آن جهان تشیع تشکیل گردید.ماهیت انقلاب و مطالعه ی آن هیچ حقیقتی را بالاتر از این نمی پذیرد که شیعه هیچگاه به دنبال پذیرش ظلم نبوده است.مبارزه برای حقگرایی که ابتدای آن با ضایع کردن حق مولای متقیان اغاز گردید،آغازینی بر شکل گیری انقلاب امروز گردید.ما پا را از این هم فراتر می نهیم و معتقدیم که اگر روزی انقلاب اسلامی ایران به وسیله ی دشمنان با انواع فشارها و دسیسه ها از بین رود ،مبارزه ای دیگر به وسیله ی شیعیان ایجاد می گردد و انقلابی نو جایگزین می شود.

ریشه ی انقلاب اسلامی ایران اعتقادی است که مردم به عدالت طلبی امام اول خود دارند.الگویی که هیچگاه فشارها را برای تغییر مسیر حق ،پذیرا نگردید و خون خود را برای حفظ آن ریشه اهدا نمود.تجارب تاریخ این حقیقت را بهتر منعکس می نماید.شاید بعضی به دنبال مسائلی مانند اقتصاد در ریشه یابی انقلاب یا نارضایتی، نفوذ بیگانگان، شخص شاه و امثال آن بدانند که البته این ها هم بودند اما شاید به عنوان شاخ و برگ قابل ارائه باشند اما هرگز ریشه نبودند و نیستند.

مطالعه در تاریخ مبارزات شیعه و اتصال آن به انقلاب اسلامی تشابهات فراوانی را ایجاد می کند.شاید نمادهایی مانند روحانیت شیعه، استفاده از کلماتی که مخصوص مذهب تشیع است، رهبری و ولایت فقیه که خاص شیعه است،شیوه ی مبارزه که شهادت طلبی است،همراهی با مستضعفان، نفی سلطه و مبارزه با ظلم با هر قدرتی که داراست، بهترین راه برای ریشه یابی انقلاب باشد.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, ریشه شناسی انقلاب
[ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:26 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

شخصیت شناسی انقلاب:شناخت انقلاب از دو منظر قابل بررسی است.اول اینکه آن را به صورت کل در نظر گیریم و مباحث خود را بر آن متمرکز نماییم که در این صورت کلی گویی امری طبیعی می گردد و تفسیر و نظرات مختلف در آن به صورت مستمر صورت می گیرد.دوم اینکه از کلی گویی خارج و عناصر مختلف تشکیل دهنده ی یک مجموعه را مد نظر قرار دهیم که در چنین شکلی موضوع انقلاب شفاف تر و گویا تر خواهد بود.ما در شکل دوم موضوعات فراوانی را می یابیم که هر یک می توانند حقاقی جدیدی را به ارمغان آورند.

شخصیت شناسی انقلاب یکی از موضوعات خاص در شناخت عمیق انقلاب است.افرادی که به شکل های مختلف در ایجاد،استمرار و حفظ آن موثر و دارای رفتارها و کردارهای مخصوص به خود بودند.در این بررسی نگاه سیاسی مداخله گر نیست و تمام شخصیت ها بدون در نظر گرفتن تنفر یا علاقه ی به آن ها مورد بازبینی قرار می گیرند.شخصیت هایی که لازم است تا بهتر معرفی شوند و با اسناد و مدارک ،زندگی نامه و موجودیت آن ها را ارائه گردند.

هر انقلابی برای شناخت بهتر به این فعالیت نیازمند است.تاریخ گویی در این رابطه مطرح نیست و تفاوت شخصیت شناسی با تاریخ در عمق نگری آن است.شاید تاریخ نویسان تابعی از جو و وضعیت حاکم شوند و حقایق و اقعیاتی را مخفی نگه دارند اما در شخصیت شناسی ظرافت کاری با پنهان کاری به مخالفت می پردازد و معرفی موثرین در ایجاد انقلاب را انجام می دهد.

طبیعی است که شخصیت شناسی انقلاب موضوعی علمی و اجتماعی است.از این نظر علمی است که با ژرف اندیشی به دنبال یافتن حقایق است و از این نظر اجتماعی است که با انسان و نوع آن سروکار دارد.ما شخصیت شناسی انقلاب اسلامی ایران را نه برای امروز که فرداها نیاز داریم.شناخت در این موضوع بدون اندیشمندی و تفکر گرایی امکان توفیق ندارد.تعصب گرایی نقشی منفی دارد و مانعی بزرگ در ارائه ی واقعیات می باشد.

انقلاب اسلامی ایران مانند هر دگرگونی اجتماعی با فعالیت های هدفدار آغاز گردید.اگر در انقلاب فرانسه گروهی سردمدار بودند و اگر در انقلاب ضد آمریکایی کوبا افرادی معین با نام گروه و حزب آغاز گر آن گردیدند در ایران این وضعیت بسیار متفاوت بود.در فعالیت های قبل از انقلاب که البته تاریخی طولانی دارد هم شکل گیری احزاب و گروها ی سیاسی مطرح بود و هم افرادی که هدف اصلی خود را ظلم ستیزی و مبارزه ی با زورگویی و بیگانگان معرفی می کردند.

ما نگاه را از شکل گروهی خارج می کنیم و تنها به شخصیت هایی متمرکز می کنیم که در تمام فعالیت ها حضوری پر رنگ داشتند و خود را مطرح می کردند و طبیعی است که نام آن ها برای حکومت شناخته شده و نیز برای تصمیم گیری ها ثبت شده بود.تعدادی دستگیر، تبعید،اعدام و تعدادی نیز از دست آن ها پنهان باقی ماندند.طبیعی است که شخصیت شناسی در این موضوع می تواند در مقاطع زمانی مختلف مورد نظر قرار گیرند.

برای روشن شدن موضوع و بیان حقایق مهم در شناخت چهره ها لازم است تا آن ها را همانطور که بودند و یا هستند معرفی نمود.تلاش های اهل علم برای پی بردن به شخصیت های واقعی از همین راه محقق می گردد.به نظر ما این نوع شناخت می تواند دشمن شناسی نیز نماید کمااینکه قادر است تا دوستان انقلاب را بهتر معرفی کند.کاری حیاتی و در عین حال طولانی است.

برای مثال می توان مراجعه ی به تاریخ را ملاکی برای شناخت د انست و با کنگاش و تحقیق حقایق را یافت.اگر در ایران قبل از انقلاب سازمانی به نام مجاهدین خلق ایران وجود داشت بدون شک افرادی مانند حنیف نژاد که از موسسین آن بودند دارای شخصیت های مخصوص بودند که می توان با کنگاش آن را یافت و تاثیرات وی را در مراحل مختلف زندگی بر انقلاب مورد بررسی قرار داد.

شخصیت هایی مانند مهدی بازرگان که اولین رئیس دولت جمهوری اسلامی ایران بود.حبیب الله پیمان،یدالله سحابی،ابراهیم یزدی که مدتی وزیر امور خارجه بود،صادق قطب زاده، ابوالحسن بنی صدر که اولین رئیس جمهور بودچگونه راه را کج کردند و به جای کمک به انقلاب سنگ لای چرخ آن گذاشتند.شناخت این نوع شخصیت ها به همراه کسانی که یاور انقلاب باقی ماندند و در سختی ها هر گز آن را رها نکردند برای پی بردن به حقایق بسیار مهم می باشد.

ما شخصیت شناسی را در این رابطه بسیار گسترده می دانیم و آن را برای معرفی به نسل های بعد لازم می شماریم.طبیعی است که این نوع شناخت تنها برای پی بردن به حقایق صورت می گیرند و هیچ عاملی مانند تعصبات خاص و یا گرایش های سیاسی و اعتقادی نباید در این رابطه مانع تراشی نمایند.ما معتقدیم که شناخت می تواند راهی میان بر برای جداسازی شخصیت های دلسوز از غیر آن باشد.شخصیت شناسی انقلاب راهی برای جلوگیری از مظلوم نمایی مخالفین انقلاب نیز هست.

 


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, شخصیت شناسی انقلاب
[ شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:23 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

واژه شناسی انقلاب:شناخت واقعی انقلاب های دنیا بدون بررسی واژه ها و کلمات کاربردی آن نوعی نقص را منعکس می نماید.ماهیت شناسی رویدادها نیز تابع همین تفکر است.کلمات با ما حرف می زنند و به معرفی می پردازند.انقلاب اسلامی ایران با تمام زوایایی که برای بررسی دارد از دید واژه شناسی نتز قابل تامل است.شاید این موردی جدید در ماهیت شناسی باشد اما بدون شک تازگی آن نشان دهنده ی بی اهمیتی آن نیست.واژه هایی که انقلاب ها را به سرانجام رساند قابلیت موشکافی را دارا هستند.کلمات در قالب عبارات و متون گویای بسیار از حقایق نهفته هستند.

به طور مثال واژه ی کاپیتالیسم در انقلاب های شرق نشان از مخالفت درونی با سرمایه داری است.بنابراین می توان چنین ریشه یابی کرد که هر حرکتی که این کلمه را منفور می داند قادر است تا خود را در قالب مبارزات ضد سرمایه داری جای دهد.این مهم در مورد فئودالیسم نیز قابل قبول است.به طور مثال در انقلاب فرانسه وجود این واژه راه را برای مبارزه هموار ساخت و نظام سلطنتی را متغییر ساخت.

واژه شناسی گرچه می تواند فعالیتی تخصصی باشد اما برای شناخت ماهیت انقلاب ها نیاز چندانی به ادبیات مسلط یا آشنایی کامل با رشته ادبی ندارد.واژه ها در انقلاب ها معنایی فراتر از معنای لغوی دارند.شناخت واقعی هر انقلابی از طریق واژه شناسی میسر می شود.تجربه ی ما از انقلاب اسلامی ایران کاملا با این ایده مطابقت دارد.واژه هایی که انقلابیون مطرح می کردند و بعضی در مخالفت با آن هاکلماتی دیگر جانشین می نمودند.

از واژه هایی مانند دموکراسی، رنسانس و یا امپریالیسم چه نتایجی حاصل می شود؟افکار انقلابیون در کدام مسیر قرار می گیرد؟ چرا شناخت واژه ها برای پی بردن به اهداف و مسیرها لازم و ضروری به نظر می رسند؟ بدیهی است که پاسخ به این سئوالات اهمیت موضوع را چند برابر می کند.کسانی که از واژه ی دموکراسی استفاده می کنند، غربگرایانی با نیات خاص هستند.

در اوایل انقلاب و در جریان پیروزی آن واژه هایی مانند فاصله ی طبقاتی را کدامین افراد مطرح می کردند؟برابری و یا حکومت کارگری برای چه منظوری کاربرد داشت؟ ما نیک می دانیم که واژه ها انعکاسی از درون افراد هستند و این حقیقت برای همیشه قابل کنگاش است.سوسیالیسم و داس و چکش چگونه در میان مردم تبلیغ می شدند؟

ما این فعالیت را در ادامه ی انقلاب و حفظ آن نیز مهم می دانیم.استفاده از کلمه ی "رفیق" نشان دهنده ی ماهیت ضد دینی افرادی است که به دنبال حکومتی غیر دینی هستند.این همه تاکید بر واژه ی "بورژوازی" در اوایل انقلاب برای منظوری خاص و البته شناختی عمیق از ماهیت مطرح کنندگان بود.ما در ایران کدامین واژه را موثر تر به کار می بردیم؟

واژه شناسی انقلاب را باید جدی در نظر گرفت.ما معتقدیم که نیازی به بیان مقاصد افراد نیست.کافی است که در کلام او هدفش را بیابیم.طبقه ی کارگر نشان دهنده ی گرایش های کمونیستی در گروه هاست.امروز نیز واژه ها به وفور استفاده می شوند.مردم سالاری دینی واژه ای آشنا برای نشان دادن ماهیت انقلاب اسلامی است.

به نظر ما واژه شناسی کاری انقلابی و علمی است که باعث شناخت بیشتر و عمیق تر انقلاب می گردد.دوری از واژه های انقلابی خصوصا از آن هایی که در موفقیت انقلاب نقش داشتند ضربات جبران ناپذیری بر پیکره ی انقلاب وارد می کند.شاید فراموشی آن واژه ها کاری عمدی و به منظور انحراف انقلاب از مسیر اصلی خود باشد.

باید در این مورد بیشتر حساس بود.ما این موضوع را حیاتی می دانیم و معتقدیم که بعضی از واژه ها صرفا مختص انقلاب ما هستند و دیگران از آن ها برای موفقیت خود استفاده می کنند.البته که مخالفتی با استفاده نداریم و زمینه ی آن را نیز مهیا می سازیم.نگاهی به کلمات به کار رفته در ابعاد زمانی و مکانی انقلاب نشان دهنده ی استثنایی بودن آن است.

واژه هایی مانند" استقلال"،"آزادی"،"جمهوری اسلامی"،"امام"، "خون بر شمشیر پیروز است"،"محرم"،"عاشورا"،"شهید"،"مرگ بر شاه"،"نه شرقی نه غربی"و امثال آن در انقلاب ایران دارای مفهومی فراتر از لغت شناسی است.واژه ها ماهیت آن را نشان می دهند و مقصد را نیز معین می کنند.واژه شناسی کمک بزرگی به شناخت واقعی انقلاب اسلامی ایران می کند.باید برای این موضوع فعالیت های مستمری صورت گیرد.رهایی آن برابر با از دست دادن فرصتی خاص برای شناساندن است.واژه شناسی را باید جدی گرفت.


برچسب‌ها: نظرات من در باره انقلاب اسلامی, واژه شناسی انقلاب
[ جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 15:57 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

مقدمه:در بیست و دوم بهمن ماه سال پنجاه و هفت، انقلاب اسلامی ایران به سرانجام رسید ، دگرگونی بزرگی در کشور و خارج از آن صورت گرفت.انقلابی که به معنای واقعی و فهم انقلابی، باعث تغییرات وسیعی در سطوح مختلف گردید.شادمانی مردم از پیروزی و  گریزانی و به مخفی گاه ها پناه بردن مخالفین را به دنبال داشت.این امری طبیعی و قابل قبول است که هر تغییری دارای مخالفینی هر چند اندک نیز هست.ما انقلاب اسلامی ایران را از نظرهای مختلفی می نگریم و بر اساس آن هابه استمرار موضوع می پردازیم.

دلیل یابی برای انقلاب که امری علمی و اجتماعی است ما را بر آن می دارد تا ریشه یابی را موضوعی مهم بدانیم.این امری بدیهی است که هر انقلابی نمی تواند بدون دلیل و علت باشد.بررسی تمام انقلاب های دنیا این واقعیت را منعکس می کنند.انقلاب اسلامی ایران از این قاعده مستثنی نیست.ریشه ای دارد و دورانی طولانی در گذشته خود می یابد.باید این امر را مهم و حیاتی بدانیم.

موضوع بندی انقلاب نیز در سطوح مختلف قابل بررسی است.در ایران تاثیرات موضوعی و نیز گستردگی آن ها گرچه نمی توانند به اندازه ی یکدیگر باشند اما اصل ان را مورد غفلت قرار نمی دهند.موضوعاتی که مسیر انقلاب را تعیین و اهداف مختلف را مسیر یابی نمودند.حرکت هایی که در گذشته و حال آن تاثیر گذار بودند و آن را به سرانجامی قابل قبول رساندند.

نگاه ما به انقلاب از تک موضوعی جداست.ما تمام آنچه را که در شکل گیری آن تاثیر گذار بودند از نظر دور نمی داریم.نگاه به انقلاب باید از بسیاری موارد جدا گردد.نگرشی علمی و اجتماعی در کنار سیاسی لازم است تا آن را همچنان که هست معرفی نماید.بدیهی است که انقلاب ما مانند هر رویدادی دارای دو شکل "واقعیت "و "حقیقت" است.

کوشش های بسیاری برای مدفون نمودن واقعیت و حقیقت صورت گرفته که هر یک در جایگاه خود تاثیراتی را داشته اند اما بیشترین و عمیق ترین آن ها پنهان کاری های حقیقی آن است،خواه سهوی و یا عمدی باشند برای ما ،تاثیرات مهم هستند.این پنهان کاری ها در ادامه ی انقلاب مشکلاتی را ایجاد کردند که در هر لحظه ،مبارزه و رودر رویی را ایجاد نمودند و احتمالا این رویداد همچنان ادامه خواهد داشت.

نگرشی عمیق به انقلاب ایران و یافتن تشابهات و تمایزات آن با سایر انقلابات باعث شناخت بیشتر آن می گردد.مهم ترین تمایز آن که شاید نامگذاری آن را باعث گردیده بعد دینی آن باشد.انقلاباتی که در کشورهای مختلف انجام گرفتند هیچیک چنین وضعیتی نداشتند.درآمریکا،فرانسه،کشورهای آمریکای لاتین از جمله کوبا،شوروی سابق و در بسیاری موارد دیگر و در زمان پیروزی انقلاب اسلامی چنین شکلی وجود نداشت.

می توان نگاه به انقلاب ایران را از نظرهایی یکه دانست.مردمی بودن آن برای کنگاش های اجتماعی امری مهم تلقی می گردد و در حالی که گذشته ی سایر انقلابات از موفقیت های گروهی و حزبی بحث می شود در ایران این چنین شکلی قابل تصور نبود.انقلابی که استثنا بود و همچنان پس لرزه هایی را به همراه دارد.تاثیراتی که بر کشورهای عمدتا مسلمان داشت و منجر به جایگزینی واژه ای غریب به نام" بهار عربی" گردید.

ما انقلاب اسلامی ایران را با نگرشی کاملا علمی تحلیل می کنیم.نظرات خود را بر همان اساس ارائه می نماییم و مسئولیت نوشته های خود را می پذیریم.بدیهی است که موضوعات از نظرات شخصی نشات می گیرند و درک و فهم درونی عامل نوشتن می شوند.انتظار از کامل بودن مستتر نیست و همانی را که می یابیم منعکس می کنیم.ما در انقلاب بودیم و از همان نسل هستیم.سختی های قبل از آن را مستقیقا چشیده ایم و در زمان پیروزی حضور داشتیم و در ادامه به آن وفادر هستیم.


برچسب‌ها: نظرات من در باره ی انقلاب اسلامی ایران, مقدمه
[ پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 12:6 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

پایان سخن:موضوع دین در میان جوامع بشری دارای جایگاهی ویژه است.تاثیر آن بر روش های زندگی و نیز نیاز برای رفع مشکلات و در موارد بسیار مسائل باعث می گردد تا هر لحظه و زمان نگرشی دوباره در مورد آن صورت گیرد.نگاه به دین نه از باب موضوعی گذرا بلکه تاثیر گذاری مهم قابل قبول و پیگیری است.گذشت زمان و نیازهای متغییر آدمی نگاه دوباره را می طلبد و بدین سان می توان آن را نوعی پوست کنی در افکار و سلایق دانست که باعث رشد و ترقی دیدگاه ها می گردد.

ما دین را امری مهم یافتیم و در گذر از آن ،حیاتی جستجوگر بودیم.دین را باوری درونی که باعث آرامش و سکون دل می شود تلقی نمودیم و بر همین اساس موضوع را پیگیری نمودیم.این یافتن نه از احساس که از تفکر و تعقل نشات گرفت و باعث استمرار شد.دین برای ما موضوعی عمیق در درون آدمی یافته شد که می توانست مشکل گشایی بسیاری داشته باشد.

نگاه ما به دین برای عمق نگری مردم و دوباره یابی بود.نظرات من در مورد دین بدون شک شخصی است و مسئولیت آن نیز بر عهده ی شخص نگارنده است اما هدف ،شناخت بیشتر نزد مردم و گزینش بر اساس تفکرات عمیق و بها دادن به آن بود.برای ما دین نگری نه از باب تخریب یا تبلیغ بلکه نوعی نگرش حساب شده برای دفاع بود.

ما دین را سبکی بر ای نجات تلقی نمودیم و در این راه از تجارب شخصی و گرایش های درونی سود بردیم.دین را وسیله ای مقدس و در عین حال نجات دهنده ی نوع بشر در نظر گرفتیم و بدین سان کوشیدیم تا آن را انتخابی از روی فکر و عقل بنامیم.انتخابی که پاسخگوی درون آدمی است تا خلا های درونی پر شوند و آدمی در سردرگمی باقی نماند.

ما واقعیت دین را از حقیقت آن جدا کردیم و انسان را به سمت ایده آل ها تشویق نمودیم.این باور درونی ماست که دین همان که هست نیست بلکه همانی است که باید باشد.این به معنای حقیقت دین است.ما اعتقاد داریم که دین مانند هر موضوع فرهنگی می تواند از مسیر منحرف شود.این انحراف به هر دو شکل سهوی و عمدی قابل تصور است.

دین برای ما راهی برای مشکل گشایی است.اگر در جوامع بشری همچنان مسائل باقی می مانند باید در حداقل شکل به تاثیر گذاری آن بد بین بود.ما که بدین نیستیم اما زمینه ی بدبینی را می یابیم.دین با نظرات مختلف چند شکلی می شود و این همان مطلبی است که تاثیر گذاری را مورد شک و تردید قرار می دهد.نگرش های نو و تازه به دین و رهایی از سنت گرایی همان نظری است که تشیع دنبال کرده و می کند.

گرچه در این بحث ،مطلب سخن پایانی آمده است اما این بدان معنی نیست که موضوع دین پایان یافته است.دین بزرگ است و موضوعات درونی آن وسیع و قابل بررسی هستند.نمی توان با یک دید کوتاه و گذرا به ان نگریست و کار را تمام شده تلقی نمود.دین برای ما وسعتی به اندازه ی تمام جوامع بشری دارد که با عمر کوتاه آدمی و فهم محدود آن هرگز کوتاه و محدود نمی شود.

ما در پایان سخن، سخن پایانی را مطرح نمی کنیم بلکه آن را شروعی برای تفکر و کنگاش در دین می دانیم.باید متدینین روشنفکر و روشنفکران متدین مسئولیتی مشابه حس کنند و در افکار خود نوعی هماهنگی یابند.این مطلب که میان انواعی از متدینین تفاوت های نگرشی است ما را خوشنود نمی کند بلکه برای گریز از اصل تشویق می نماید.

دین را باید همان طور که هست مورد تاکید قرار ندهیم بلکه ان را مقدمه ای برای آزادی اندیشه، ترقی نگری، گریز از تعصبات تلخ، ورود به دونیای روشنگری و در نهایت معرفی حقیقت دین بدانیم.دین حقیقتی فراموش نشدانی است اما درک آن برای همه میسر نیست.بر همین اساس است که ما منتظر عوام باقی نمی مانیم و انتظار داریم که روشنفکران متدین و علمای آزاد اندیش دین اقداماتی برای معرفی و ورود واقعی آن به سبک زندگی نوع بشر انجام دهند.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, پایان سخن
[ چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ ] [ 8:13 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

رسمیت دین:یکی از موضوعات مهم در جوامع بشری گرایش های دینی است.تاریخ دین نشان می دهد که آدمی از ابتدای وجودی خود نوعی تمایل به پروردگار و عبادت او  داشته است.انحراف از مسیر باعث شد تا به جای آفریدگاری توانا به سمت اشیای خود ساخته رود و خود را ارضا نماید.این عمل پاسخی به فطرت او بود تا بتواند آرامشی درونی یابد.

با گذشت زمان شکل دین از ابهامات خارج شد و با ارسال پیامبران الهی ادیانی مانند مسیحیت،یهودیت و اسلام پا به زندگی انسان گذاشتند.با تمام کوشش های رهبران دینی ،دین به طور کامل پذیرفته نشد و برخی همچنان بی دین باقی ماندند و به اصطلاح سکولاریسم را برگزیدند.تمایز انسان های بی دین و متدین چندان اسان نگشت و بدین سان تفکر رسمیت یافتن دین مطرح گردید.

منظور از رسمیت دین گرایش اکثریت قریب به اتفاق به دینی خاص در جامعه ای معین است.به طور مثال برای معرفی ملت های جهان ابعادی مانند جمعیت و زبان لازم به نظر می رسد که معرفی دین به عنوان اکثریت پذیرفته شده نیز ضروی است.به همین دلیل است که رسمیت یافتن دین برای یادداشت های مورد لزوم ،ضروری شد.

در این میان مخالفت با رسمیت و نیز موافقت با آن در بسیاری از جوامع مطرح و در این رابطه گفتگوهای فراوانی رد و بدل گردید.موافقان با این ایده معتقدند که یکی از راه های شناسایی خصوصا در بعد فرهنگی ،دین و باورهای مردمی است.آن ها اعتقاد دارند که رفتارها تحت تاثیر ادیان قرار می گیرند و بنابراین برای شناسایی بیشتر مردم باید دین را نیز اعلام کرد.

مخالفین با رسمیت دین معتقدند که دین موضوعیب شخصی است و به درون انسان ها و گرایش های خاص ارتباط دارد.لازم نیست که همه ی مردم بدانند که اشخاص دارای چه باورهایی هستند.ورود به زندگی مردم نوعی دخالت در تصمیم گیری هاست.از طرف دیگر رسمیت دین نوعی اجبار در ادامه است.شاید افرادی با تفکر خود خواخان تغییر دین خود باشند.آیا در چنین وضعیتی از تعداد معتقدین کم نمی شود؟

در هر صورت این بحث همچنان ادامه دارد و میان مخالفین و موافقین گفتگوها بدون نتیجه باقی مانده است.با هر زاویه ای که به این موضوع نگریسته شود دلایلی مستتر است.مخالفین و موافقین بدون استدلال مباحث خود را پی گیری نمی کنند.هر یک در پی قانع کردن دیگری است و آزادی را موردی قابل قبول می دانند.اینکه سرانجام این موضوع چه خواهد شد به آینده مربوط می گردد.

ما وارد این موضوع نمی شویم و نظر خود را بیان می کنیم.به نظر ما رسمیت دین اگر برای شناسایی باشد امری لازم و ضروری است.بالاخره باید جوامع مسلمان را از غیر آن تشخیص داد.مراسمات را بر همین اساس شکل گیری نمود و برنامه های بشری را پی ریزی نمود.آنجایی که انسان قادر نیست تا دین خود را تشخیص دهد بر سر چند راهی باقی می ماند که چگونه تصمیم گیرد.

رسمیت دین برای نظم و قانونمندی بسیار مهم است.اجباری هم در دین پذیری نیست.آمار و ارقام بعد از پذیرش اعلام می شوند.به طور مثال وقتی در جامعه ای عید فطر مهم تلقی می گردد و مردم در شلوغ ترین روز آن را برگزار می کنند دلیلی ندارد تا آن را اجبار تلقی نماییم.این امری خود جوش است که ارتباطی با زور و جبر ندارد.ما رسمیت دین را در این محدوده بسیار لازم می دانیم.

رسمیت دین راهی برای شناسایی است و شناسایی راهی برای تشخیص راه درست است.امری لازم و ضروری است که با یافتن آن قوانین و مقررات نیز شکل می گیرند.باید این مهم را با دیدی آینده نگر پیگیری کرد.رسمیتی که در اصل قانون اساسی و سایر قوانین نشات گرفته از آن مستتر می گردد.رسمیت دین راهی برای روشنگری نیز هست.

ما رسمیت دین را با آزادی در خلاف نمی یابیم.به نظر ما رسمیت دین نوعی تمایز عقیدتی میان انسان هاست که البته منجر به برتری جویی نیز نمی شود.دلیلی وجود ندارد تا ناشناخته ها حلال مشکلات باشند.لذا رسمیت دین امری مهم برای تمام جوامع محسوب می گردد که تغییر باورهای آن نیز به دست مردم صورت می گیرد.اگر مردم در جمع خواهان تغییر دینی خود باشند طبیعی است که دین جدید رسمیت خواهد یافت.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, رسمییت دین
[ سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ ] [ 12:41 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

قضاوت دین:قضاوت یک فعالیت حساب شده و با برنامه است.کوششی برای تمایز محسوب می شود که در آن عامل می کوشد تا از میان داده ها بهترین را برگزیند.بدیهی است که قدرت فرد در تشخیص و نیز پایداری او در انتخاب بسیار مهم و حیاتی محسوب می گردد.

قضاوت برای هر فرد دارای معنا و مفهومی است که بهترین آن عدالت طلبی است.اینکه با قضاوت می توان به آن نزدیک شد یا خیر؟ موضوعی است که به اصل و اساس قضاوت مربوط می گردد.اگر ما قضاوت را جداسازی بدانیم که درستش نیز همین است پس باید به دنبال اهرم آن نیز باشیم.قضاوت در این رابطه دارای رنگ و رویی خاص است که محتوای عدالت در آن موجود است.

به زبان ساده قضاوت هرگز به دنبال بهترین نیست بلکه به دنبال حقیقتی است که با جوهره ی آدمی در رابطه ی مستقیم است.اینکه گروهی معتقدند که قضاوت گزینشی است در واقع معتقد به واقعیت طلبی هستند که اساس آن موجودیت حال است در حالی که قضاوت جستجوگر حقیقت است.ما اساس قضاوت را تابع درون قاضی می دانیم و در واقع اعتقاد داریم که فرد تنها نمادی از تصمیم گیری است و آنچه او را به جداسازی تحریک و هدایت می کند ماهیت درونی اوست.

قضاوت بدون معیار نیز معنایی ندارد.سنجش برای یافتن حقیقت نیز امری پذیرفتنی است.دیندار معیار خود را دین و دستورات آن می داند در حالی که بعضی از واژه ی "وجدان" استفاده می کنند.این حقیقت که قضاوت نمی تواند بدون وزنه وترازو موفق نشان دهد ما را به سمت محتوای معیار می کشاند.قضاوت دین دقیقا همان چیزی است که ما آن را رنگ قضاوت می نامیم.قضاوت دین در جداسازی ،معیاری غیر از دین ندارد.

قضاوت دین انعکاسی از خود دین است.نشان دهنده ی دیدگاه دین نسبت به رویدادهاست.اصلاحات را در آن می بیند و انحرافات را با آن محک می زند.به زبان دیگر وقتی مشروب خواری در دین حرام شمرده می شود، شلاق زنی قضاوتی برای تنبیه محسوب می گردد.بدیهی است که در ادیانی که این امر را عادی در نظر می گیرند قضاوتی مانع ساز انجام نمی دهند و به دنبال آن تنبیهی نیز مورد نظر گرفته نخواهد شد.ماهیت دین را در موارد بسیاری می توان از قضاوت آن یافت.

قضاوت دین نیاز به قاضی دیندار دارد.کسی که احکام آن را به نیکی می شناسد و به آگاهی های لازم دست یافته است.در این میان باید به تفاوت های نگرشی نیز توجه ی کامل گردد.اینکه در یک دین دو قاضی دو نظر مختلف می دهند، اشکالی موجود است که از نظر اساسی به فهم و درک قضات ارتباط دارد.همین مسئله برای دین نیز خطر ساز است زیرا قرار نیست که یک حکم دینی دارای دو نوع قضاوت شود.

قضاوت دین را باید فعالیتی تخصصی در نظر گرفت.از این نظر که هر کسی قادر نیست تا آن را انجام دهد زیرا به معیار نیاز دارد که تابع آگاهای اوست.قاضی مسلمان از این نظر که مسلمان است به جداسازی و انتخاب حق نمی رسد بلکه ظرافت کاری هایی را نیاز دارد که در اطلاعات دینی او نهفته هستند.قاضی مسلمان از این نظر که دانش های زمان را در خود مجتمع کرده و با احکام و دستورات دین آشناست اقدام به قضاوت می نماید.

ما قضاوت دین را در مورد رویدادها لازم و ضروری می دانیم اما این را بسته به ماهیت جامعه در نظر می گیریم.به زبان ساده اگر جامعه با اصل دین مشکلی نداشته باشند پذیرش احکام را بدیهی و به دنبال آن هر حکمی که در آن دین نقشی اساسی دارد را پذیرا می شوند.قضاوت دین باید بر اساس حق و حقیقت باشد.اینکه بعضی به قاضی دین بدبین هستند نه از باب بد بودن دین است بلکه بدبینی است که به قضاوت قاضی دارند.

ما در اعتقاد کلی خود قضاوت دین در باره ی رویدادهای مختلف زندگی را محکی برای سنجش تاثیرات دین و نیز نفوذ آن در رد یا قبول یک حکم می دانیم.قضاوت منطقی و هماهنگ با دین روشی برای تبلیغ پایداری در دین و نیز نگه داری از آن برای استمرار در جامعه ی انسانی است.باید میان قاضی دیندار و بی دین تفاوت قائل شد.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, قضاوت دین
[ دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ ] [ 7:17 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

علمای دین:علم در معنای واقعی خود دارای ویژگی هایی است که باعث می گردد تا علم نامیده شود.بدین شکل می توان مدعی شد که هر معلوماتی صرف معلومات بودن نمی تواند علم محسوب گردد.انسجام در انواع آگاهی ها و نیز دارا بودن علما و دانشمندان خاص که دارای تخصص و بینش مخصوص می باشند این معنا را عمیق تر می نماید.علمای دین مانند هر نوع علمی مسئول پاسخگویی و دفاع از مجموعه ی خود هستند.

علمای دین را باید متخصصین آن در نظر گرفت که بر مسائل آگاه و بر رفع انواع موانع قادر و مسلطند.علمای دین از این نظر که مرکز مراجعات محسوب می شوند قادرند تا جوابگوی ابهامات دین باشند و این مهم بسیار حیاتی است.اینکه ادیانی با انواع نام ها در تاریخ ظاهر شدند و از بین رفتند به این دلیل است که علمایی ثابت و آگاه نداشتند و بدین شکل با عدم دفاع مواجه و از میدان خارج شدند.این مهم خصوصا در باره ی ادیان الهی بسیار زیر بنایی است.

علمای دین متخصصین آن هستند.باید آزاد اندیش و مدافع گفتگو و تعامل باشند.این مهم بسیار متفاوت از افرادی است که قصد دارند تا به هر شکل ممکن دین را پایدار بدارند.انواع تعصبات در دین بدون دلیل و منطق نمی تواند شامل علما باشد.علمای دین از این نظر که خود آزادانه آن را برگزیدند اجازه نمی دهند تا از اجبار و زور برای دین پروری استفاده شود.

این واقعیت که بسیاری به نام دین به آن ضربه وارد می نمایند نشان دهنده ی اهمیت موضوع است.علمای دین نه تنها مدافعانی واقعی که پرورش دهندگانی آگاه و بصیر هستند.آن ها با انواع راه های درست و مطابق با دلیل قادرند تا دین را همان طور که هست معرفی نمایند.متعصبین بی فکر و متفکرین بی هدف یک کار را انجام می دهند و نمی توانند مدافعین صادقی برای دین باشند.علمای دین کسانی هستند که در شکل ابتدایی دین را به خوبی می شناسند.

آن ها افرادی ژرف نگر و عمیق بین هستند که دین ر ا نه تنها برای خود شناخته شده می بینند بلکه می کوشند تا به دیگران نیز منتقل نمایند.بدیهی است که شناخت درست و کامل به اندازه وسع قادر است تا اعتماد را در افراد مراجعه کننده ایجاد نماید و این همان نفوذی است که عالم در طرف مقابل به وجود می آورد.علمای دین وسیله ای بالاتر از زور و جبر در اختیار دارند.

وقتی تفکر در علمای دین حرف اساسی را منتقل نماید،دین برای طرف های مقابل سعادت بخش تلقی می گردد.این مهم را باید در قالب های مختلفی جستجو کرد که علمای دین تعقیب می نماید.منطق و دلیل برای پذیرش واقعیات و به تبع آن استفاده از عقل برای سنجش و معیار گیری برای درست یا غلط بودن همان مطلبی است که محور ویژگی های علمای دین است.علمای دین افرادی عادی نیستند.هر نوع رفتاری از آن ها سنجیده و حساب شده است.

علمای دین آگاهان جامعه هستند.آن ها را باید چراغ به دستانی در نظر گرفت که می توانند روشنگر راه های دیگران باشند.گرچه از دین دفاع می کنند اما موفقیت نوع بشر را اساس برمی شمارند.تفاوتی که علمای دین با سایر دانشمندان دارند بسیار ظریف و گاه سخت بین است.علمای دین دست یابی به سعادت را از هر راهی مجاز نمی شمارند و تنها طریقی را بنیانی می دانند که در ان جوهره ی آدمی اساس در نظر گرفته شود.

جامعه ی موفق شامل افرادی است که آگاهی های دینی خود را از علما دریافت می کنند.اعتقاد به دین به عنوان معیاری برای آگاهی البته نادرست است و این همان مانعی است که دین را در ریشه زخمی می نماید.علمای دین ضمن اعتقادات عمیق و شگرف خود دارای دانش هایی تخصصی هستند که پایه ی آن ها بر پژوهش و عمیق نگری است.علمای دین را باید افرادی مطمئن در مراجعات دانست که بسیار متفاوت از متعصبین بی دانش هستند.ضربات دین در طول تاریخ از علما نبوده بلکه متعصبینی که ناآگاهی های آن ها عاملی مهم در زیان رسانی گردیده است.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, علمای دین
[ یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ ] [ 8:36 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

مرکز مطالعات دین:دین به عنوان یک باور دارای طرفدارانی است.در این میان جوابگویی به انواع سئوالات و نیز زمینه سازی برای جذب ،باعث ایجاد مراکزی خواهد شد که در آن اعتماد و نیز نظم و انضباط برای یافتن پاسخ ها اساسی می گردد.درست است که دینداران با عنوان مدافعین می توانند در این رابطه فعال باشند اما هرگز نمی توانند انسجام لازم را داشته باشند.

دین دارای ابعاد مختلف دستوری و روشی است و بر این اساس نیازمند به مرکزی برای فعالیت هاست.تخصص نگری برای یافتن پاسخ ها و به دنبال آن دادن ترتیب و نظم برای پیشبرد کارها نیاز به این مرکز را مضاعف می کند.مرکز مطالعات دین نه تنها مسئول در برابر یافتن پاسخ ها که خود نیز مبین کوشش هایی است که منجر به روشنگری و درست یابی می گردد.مرکز مطالعات دین را باید تفکری بنیانی در پیشرفت های دینی دانست.

یافتن کتب معتبر برای مطالعه و نیز تاریخچه ی دین و آشنایی با مشاهیر و علمای بزرگ و منطق و دلیل یابی برای توسعه ی علمی و اجتماعی از جمله مواردی است که در این مرکز مورد تاکید قرار می گیرد.مرکزی که در آن تخصص حرف اول را می زند و منطق و گفتگو بزرگ ترین اهرم برای دفاع محسوب می گردد.مرکز مطالعات دین نشان دهنده ی باور طرفداران به گفتگو و مصالحه است.

نظر ما در این باب غیر از مدارس علمی است.درست است که هر دینی برای معرفی خود نیازمند به جذب افراد از طریق آموزش است اما این به معنای تاکید بر اساس نیست بلکه در آموزش مواردی هر چند ابتدایی کافی به نظر می رسند در حالی که در مرکز مطالعات ،گسترش و عمق کارها بیشتر از آن است.مرکز مطالعات دین برای بسیاری از منطق گرایان امری لازم و ضروری است و این بدان معنی است که سعادت بشر برای رسیدن به رشد و تکامل تنها با تعامل و گفتگو حاصل می گردد.

کنگاش های دینی و نیز انواع پژوهش های علمی در قالب دین در چنین وضعیتی قابل تصور است.مرکزی که در آن انسجام علمی و دانشی حرف اول را می زند و وجودش نوعی عقیده گرایی و همدلی در میان دینداران می گردد.مرکز مطالعات باعث افزایش آگاهی ها و به تبع آن انتظارات برای دریافت بیشتر می گردد.ما مرکز مطالعات را محلی مستقل و تنها برای دفاع از دین می دانیم و حالتی رسمی و تحت پوشش دولت ها را مانعی در پذیرش برمی شماریم.

طبیعی است که وجود چنین مرکزی راهنمای مهم در جذب پرسشگران و شاید اهرمی برای جذب باشد.کسانی که به دلایل مختلف دین را مبهم و یا ناآشکار می دانند از این طریق می توانند به روشنایی وجودی دست یابند و بدین شکل قادر گردند تا دین درست را انتخاب نمایند.در این میان ایجاد ارتباط میان ادیان الهی با وجود انواع مرکز قابل دسترسی است.

سعادت بشری در گفتگو و تعامل به وسیله ی این مرکز تعقیب می گردد و راه های غیر منطقی مانند انواع مشاجرات و نزاع های دینی که دارای سابقه ی تاریخی است به زباله دان تاریخ فرستاده می شوند.مرکز مطالعات از یک طرف وسیله ای برای پیشرفت دین و از سوی دیگر امکانی برای دفاع می باشد.این منطق که دین اجباری در پذیرش ندارد وجود مرکز را لازم می شمارد.

مرکز مطالعات دین را باید تمرکزی بر تفکر گرایی دانست که در آن زمینه ی رشد فکری و عقلانی و به تبع آن انواع کوشش های معنا دار و منطقی همراه با دلیل یابی و جستجو برای بهترین روش ها مهیا می گردد.مرکزی که انسجام درونی آن جذابیت بیشتری می یابد و از سردرگمی و سرگردانی اهل علم جلوگیری می نماید.باید این واقعیت که دین پذیری فطرتی معنا دار در میان انسان هاست را عاملی در کشش و علاقه بدانیم.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, مرکز مطالعات دین
[ شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ ] [ 8:34 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

احکام دین:دین مانند هر مجموعه ای از تشکیلات انسانی دارای نشانه ها و نمادهایی است که آن را از سایرین متمایز می سازد.نشانه هایی که با مشاهده ی آن ها دین مورد تصور قرار می گیرد.از طرف دیگر دینداری و معتقد بودن به آن نیز به شکلی معمولی امکان پذیر نیست.معیار و ملاک هایی برای معتقدین ترسیم شده و دینداری شامل هر فرد یا جمعی نمی شود.

نظم و ترتیب و به دنبال آن مدیریت دین و تاثیرات آن بر زندگی که همیشه همراه با مشکلاتی بوده آن را به راه هایی می کشاند که نتیجه ی آن اتحاد و همبستگی است.معیارهایی که در این رابطه ترسیم می شوند را احکام گویند.دستورالعمل هایی که ماهیتا انسانگرایانه و از نظر شکلی مذهبی هستند.احکام دین روش هایی برای زندگی با رنگ اعتقادات هستند.

احکام دین را دستورالعمل گویند که دیندار بر اساس آن ها فعالیت های خود را شکل می دهد.حدودی به وسیله ی آن ها ترسیم می شوند که انسان ها می بایست رعایت کنند.به همین دلیل است که مقید بودن به احکام نشانه ای از دینداری محسوب می شود.در این میان ریشه یابی احکام نیز موضوعی قابل بحث می باشد.

اگر ادیان الهی باشند بدون شک احکام برخاسته از کتاب آسمانی هستند.به زبان ساده دستورالمل هایی است که خداوند ترسیم نموده و انتظار هم پیروی از آن هاست.خداوند راهنمایی هایی را برای سعادت بشر انجام می دهد که به نفع انسان و انسانیت است.احکام دینی با تمام شکل هایی که می توانند داشته باشند اما دارای هدفی مشترک هستند و آن تکامل نوع بشر است و جالب این است که همه ی ادیان الهی این حقیقت را رعایت می کنند.

وجود احکام دینی راهی برای نظم و یکپارچگی است.گاه آدمی از این نظر که مملو از توانایی های مثبت و منفی است نمی تواند راه درست را از میان انشعابات تشخیص دهد که احکام مداخله کرده و روشنایی را برای نوع بشر ایجاد می کنند.بنابراین باید احکام را معیاری برای سنجش دینداری نیز به حساب آورد.شناخت  و در نتیجه عمل به آن ها را باید مهم و حیاتی دانست.

شاید این مهم که دین الهی نمی تواند بدون دستورالعمل باشد ما را به اهمیت کار واقف کند.چگونه می توان ادعای کلام خدا را برای هدایت بشر پذیرفت اما نتوان راه و روش را برای رسیدن تقبل کرد؟ این بدان معناست که خداوند وسایل مورد نیاز را در اختیار نوع بشر قرار می دهد اما اجبار را از او حذف می کند.اینکه ادمی انجام دهد یا خیر؟ با مسئولیت خود اوست و موفقیت یا شکست نیز متوجه ی نوع انسان است.

احکام در ادیان مشابه هستند اما همینکه به مذهب می رسند به دو شکل تقسیم بندی می گردند.احکام اولیه یا همان زیربنایی های مورد نیاز که ما آن ها را اساس هر دین می دانیم و احکام ثانویه که مرور زمان و برداشت های علما آن را برای تسهیل زندگی و دینداری مشخص می نمایند که البته باید با اساس دین یا احکام اولیه موافقت داشته باشند.

اگر احکام را جمع حکم ها بدانیم باید آن ها را اموری دستوری در نظر گیریم که لازمه ی موفقیت می باشند.به زبان ساده اگر در حکم یک فاسق مرگ آورده می شود این به معنای راهی برای سالم سازی ترسیم می گردد.احکام دینی نمی توانند با دستورات خداوند در تضاد باشند و هرگز جنبه ی علاقه مندی فردی را ندارند.دینداران احکام را وسایلی برای پیشبرد دین می دانند و به آن ها عمل می کنند.

ما وجود احکام الهی را امری مهم و حیاتی می دانیم که نیازه به آن ها را ترسیم می نمایند.دین با توجه به هدف اصلی خود که موفقیت و سعادت آدمی است می کوشد تا دستورات خود را نیز از همین زاویه منعکس نماید.اجرای احکام تنها انتظاری است که برای حفظ دین نر نظر گرفته می شود گرچه تاثیرات شگرف دیگری مانند اتحاد و یکپارچگی نوع بشر و در نتیجه رسیدن به آرامش زندگی و نوع دوستی نیز در آن قابل تصور است.خداوند نیازی به بشر ندارد اما نسبت به پاکی او و تکاملش مسلط و خواهان است.احکام وسایلی برای رسیدن به نیات تکامل گرایانه و در نتیجه پاکی و انسان بودن نوع بشر می باشند.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, احکام دین
[ جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:5 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

مسائل دین:انسان موجودی در حال حرکت است.دنیایش در حال تغییر و خواسته هایش افزون تر از قبل و این ماهیت آدمی است که انتظار از آن رو به رشد و تعالی بودن باشد.طبیعی است که سکون برای آدمیزاده معنایی ندارد و ماندن و به انتظار نشستن تنها توجیهی برای رفع مسئولیت تلقی می گردد.حرکت آدمی به سمت و سویی که بتواند به اهدافش برسد مفهومی است که از طرق مختلف قابل دست یابی است.

روش های متفاوت و مختلف برای طی کردن مسیر، لازم و ضروی است.در این میان مشکلات و مسائل نیز نوعی خودنمایی در مسیر دارند.آن ها مانند پیچ و دست اندازهای رو در روی اتوموبیل ها عمل می کنند.بدیهی است که مهارت راننده در گذشت از آن ها حرف اساسی را می زند.در زندگی آدمی نیز مسائل و مشکلات به عنوان موانع مطرحند.

از جمله ی این مسائل می توان به مشکلات درونی آدمی و خواسته های برونی او اشاره نمود.گرچه موضوعات انسانی فراوانند و مسائل نیز برای هر یک قابل تصورند اما مسائل دین قضایایی خاصند که در دو جنبه ی فردی و اجتماعی قابل بررسی می باشند.مسائل دین در طول زمان ایجاد می شوند و به طور مستقیم با افکار و اندیشه های آدمی در ارتباطند.

مسائل نیارمند به حل هستند.این علمی نگری به مسئله است که در دین نیز حلال بودن دین برای پاسخگویی به مشکلات و مسائل لازم می آید.دین نمی تواند خود را از مسئولیت پاسخگویی ها جدا کند.دین ماهیتا با فطرت آدمی در رابطه است و همین حالت است که برای او سئوالات زیادی را ایجاد می کند.این مسئله که خدا را چگونه می توان دید؟ برای افرادی که تازه وارد مباحث دین شده اند مسئله است.

مسائل دین دارای تنوع و فراوانی هستند.انتظار مردم از دین یافتن پاسخ های منطقی و با بار اندیشه ای است.عقل برای دریافت ،یاور و کمک دهنده است.بسیاری از اندیشمندان دین در تلاشند تا مسائل را گره گشایی کنند.شاید بعضی میان مسائل دین و مسائل دینی تفاوت قائل شوند که البته درست هم هست زیرا در شکل اول خاص بودن دین مطرح نیست اما در شکل دوم خاص بودن  را در بر می گیرد و شامل تمام دین نمی شود.

منظور ما در این نوشته هر دو شکل است.به زبان ساده هم مسائل دین را می توان مطرح کرد که منظور تمام ادیان است.در این میان خداشناسی، انسان شناسی، موجودیت زمین و آسمان، کلیات وجودی کره ی زمین و سایر کرات مورد نظر قرار می گیرد و برای کسی که نمی داند و قانع نشده است که آسمان به وسیله ای خالقی ساخته شده است،دین به معنای کل مسئول است.

در مسائل دینی می توان به شاخه های دین نگریست.مسائل دین اسلام با مسیحیت متفاوت است و در این شرایط است که مسئله ی یک مسلمان با مسیحی اختلافات فاحش دارند.متدین مسلمان باید مسئله ی هم نوع و هم کیش خود را حل کند که در این شکل مسائل ،دینی می شوند.اینکه مسئله دارای دشواری هایی است به طور حتم حل آن نیز از همین جنس می باشد.

این واقعیت را باید پذیرا باشیم که دین در هر برهه ای از زمان دارای مسائل متعددی بوده است.عدم حل آن ها گاه تا درگیری های فیزیکی و کشت و کشتار نیز سوق داده شدند.گفتگوهای آدمی در این میان یاوری مهم بوده و دانشمندان با استفاده از علوم تجربی کوشیدند تا برای ادیان الهی نیز راهی بگشایند.حل مسائل دین باید از طریق منطق و اندیشمندی باشد.

دین نمی تواند نسبت به ایجاد مسائل بی تاثیر باشد.گاه ماهیت دین ایجاد کننده ی مسئله است و زمانی نگهبانان دین این امر را ایجاد می کنند.وجود مسائل در جوامع بشری نشان دهنده ی بی پاسخی دین به آن هاست.شاید یکی از دلایل گریز دانشمندان و متخصصین از دین همین عدم پاسخگویی باشد.مسائل دین باید با گذشت زمان کاهش و دلیل یابی برای رفع مشکلات و حل مسائل افزایش یابند.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, مسائل دین
[ پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ ] [ 12:39 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

همایش دین:گردهمایی های مرسوم در هر جامعه ای نتیجه ی نیازی است که به وجود آن ها احساس می شود.آدمی از این نظر که موجودی اجتماعی است حل مشکلات خود را از همین راه تعقیب می کند.جمع شدن برای منظورهای مختلف و رسیدن به خواسته ها می تواند تعدادی از مشکلات را در درون خود حل نماید.بدیهی است که همایش یا گردهم آمدن در تمام موضوعات از تلخی ها گرفته تا شادی ها قابل تصور است.

مراسمات مختلف چیزی مانند همایش هستند اما ممکن است این نام را بر خود نپذیرند.اعتقاد ما به همایش محدود به یک شکل نیست بلکه ممکن است حالت رسمی داشته باشد که در این شکل اهداف از پیش تعیین می شوند و برنامه های مدونی انجام می گیرند و نیز ممکن است غیر رسمی بوده باشند که در این شکل نیز گردهم بودن ملاکی برای شنیدن ها و دیدن ها می شود.

ما همایش در دین را یکی از معروف ترین گردهمایی ها می دانیم که بیشتر از اینکه تحت تاثیر رسمیت قرار داشته باشد تابع خواست غیر رسمی مردم است.گرچه همایش های دین ممکن است خودجوش باشند و منظوری مانند همایش های رسمی را نداشته باشد اما قادر است تا نیازهای درونی مردم را برطرف نماید.آدمی از این نظر که می تواند جمعی زندگی کند، جمع گرایی را نیز روشی برای بهزیستی بر می گزیند.

همایش دین در شکل رسمی خود می تواند انواع مختلفی داشته باشد.البته منظور از رسمی بودن هرگز به معنای دولتی بودن نیست بلکه مسیری است که دین انتخاب کرده است.به طور مثال نماز در اسلام یک همایش ثابت خصوصا در مساجد و روز جمعه و نیز اعیاد پذیرفته شده است.وقتی که بلایای طبیعی روی می دهند همایش نماز وحشت و یا در فوت مسلمان نماز میت خواندن همایشی طراحی شده و مورد تایید از قبل می باشد.

در مسیحیت نماز های کلیسا خصوصا یکشنبه همایشی دینی است و مسیحیان در روز نو یا تولد حضرت عیسی(ع) و به اصطلاح کریسمس دور هم جمع می شوند و همفکر و هم احساس جلوگر می نمایند.همایش دین در جهان تشیع معنایی بالاتر از گردهمایی معمولی است.معنایی در حد مبارزه و انتقال مفاهیم را برای تمام نسل ها داراست.

این معنا که همایش ها به طور کلی دارای اهداف و معانی خاصی برای انتقال هستند ما را بر آن می دارد تا دین را به عنوان وسیله ای مهم برای یگانه سازی در نظر گیریم.وحدت در همایش ها اصلی غیر قابل اغماض است.شاید این نکته که تسریع دین و گسترش بیشتر آن از همین گردهمایی ها حاصل می شود را بتوان پایه ای برای رشد دانست.ما همایش دین را اگر رسمی ندانیم اما نوعی خواست درونی در نظر می گیریم که فاقد جبر و فشار بیرونی است.

با این تصور که همایش دین شکلی تقدسی دارد ما را بر آن می دارد تا مواظبت بیشتری در اجرا داشته باشیم.به زبان ساده همایش دین اگر نتواند خواسته ها را برآورده سازد موفق عمل نکرده است.حالات مختلف دین و انتظاری که از صلابت و پاکی آن می رود باید در تمام گردهمایی ها مستتر باشد.این مهم در تمام شاخه های دین قابل قبول است.

شاید استفاده ی از همایش های دینی محدود به برگزاری مراسمات باشد اما متفکران دیندار و اندیشمندان متدین قادرند تا از آن به عنوان سریع ترین مسیر برای انتقال مفاهیم و درست اندیشی دینی استفاده نمایند.مکانی که در آن جبری نیست و مردم داوطلبانه در آن ورود می کنند.همین کافی است که داوطلبانه بودن را مدرکی برای خواستن بدانیم.

ما وجود همایش های دینی را امری لازم و ضروری می دانیم و استفاده از وجود آن ها برای پیشبرد اهداف دین را ضرورتی غیر قابل اغماض بر می شماریم.همایش دین عبارتی زنده و پویا برای انتقال مفاهیم دینی و ادراکات درونی است.همایش دین باید صراطی فکری و عقلانی داشته باشد.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, همایش دین
[ چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ ] [ 8:18 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

فلسفه دین:فلسفه دین شاخه‌ای از فلسفه مشتمل بر همه مباحث فلسفی‌است که اساس آن‌ها پرسش‌هایی‌است که از دین سرچشمه می‌گیرند. فلسفه دین، ارزیابی مفاهیم و باورهای بنیادین سنت‌های دینی ویژهٔ جوامع مختلف است. موضوعات اصلی فلسفه دین، استدلال پیرامون طبیعت، وجود یا عدم وجود خدا، زبان دین،معجزه، دعا، مسئله ی شر، صفات خدا، معرفت شناسی دینی و رابطه بین دین و دیگر نظام‌های ارزشی مانند اخلاق و علوم تجربی است.

فلسفه دین با فلسفه دینی متفاوت است؛ فلسفه دینی فکر فلسفی‌است که توسط دین هدایت می‌شود که نمونه‌هایی از آن را می‌توان در فلسفه مسیحی یا فلسفه اسلامی جستجو کرد، اما فلسفه دین تبیین عقلانی ماهیت دین به خودی خود است، بنابراین برای مطالعهٔ فلسفه دین نیازی به باورمندی به ادیان وجود ندارد.

 اصطلاح فلسفهٔ دین، اصطلاحی‌است که از اواخر قرن هجدهم رایج گردیده‌است. این اصطلاح تحت تأثیر هگل رواج یافت که گونه‌های مختلف فلسفه را در نظام فکری خود وارد کرده بود. فلسفه دین، با پرسش‌های بنیادی آغاز می‌شود که ادیان به وجود آورده‌اند. فلسفه‌ورزی در این پرسش‌ها بازتاب برداشت فیلسوف از کارکرد فلسفه‌است.

 بخش مهمی از فلسفهٔ دین را دلایل وجود  و دلایل عدم وجود خداتشکیل می‌دهند. دلایل جهان‌شناسانه وجود خدا سابقه‌اش به افلاطون و ارسطو می‌رسد که به مفهوم علیت باور داشتند.  دلایل عدم وجود خدا و رد ادله سنتی اثبات خدا نیز همواره مورد توجه فلسفهٔ دین بوده‌است.بر این اساس فلسفه ی دین نگاهی ریشه ای به دین دارد و با پذیرش متفاوت است.

معرفت شناسی باور دینی با این پرسش که رویکرد درست و مناسب برای ارزیابی باور دینی چیست ؟و نیز با انجام خود این ارزیابی سروکار دارد. در بسیاری از این مباحث، بر تضاد میان نقش عقل انسان و وحی الهی تأکید می‌شود. در این باره، دانشمندانی ، کوشیده‌اند ترکیبی از این دو به وجود آورند. کانت، در پی این بود که دین را تنها بر پایهٔ عقل بنیان نهد.کیر کیگارد باور دینی را پیرو موشکافی عقلی ساختن، مخل ایمان دینی اصیل دانسته‌است.معرفت‌شناسان اصلاحی، معتقدند که باورهای دینی، حتی اگر کسی دلیل و بیٌنه‌ای بر آن نداشته باشد، قابل توجیه عقلی‌اند.

 فلسفه دین (philosophy of Relegion) یکی از شعب فلسفه است و احکام کلی فلسفه مثل یافتن حقیقت یعنی سیر آزاد عقلانی را داراست. به طور کلی هر گاه کلمه فلسفه به اسم یک رشته علمی اضافه شود به معنی مجموعه مباحثی است که به آن رشته علمی، نگاهی از بیرون دارد.مسائلی مانند، شیوه اثبات گزاره های درون آن علم، روش تحقیق در قلمرو آن علم، انتظار ما از آن علم و... مسائلی اند که در درون فلسفه مورد بحث قرار می گیرند. بنابراین فلسفه دین نیز متشکل از بحث های برون دینی است .

 در وجه امتیاز دو علم از یکدیگر، گفته اند: دو علم باید در روش یا غایت یا موضوع متفاوت باشند. در ناحیه روش، فلسفه دین، تک روشی است. یعنی با نگاه بیرونی خود به دین فقط با استدلال عقلی در پی اثبات مدعیات خویش است. ولی پرسش های کلامی به چهار روش تجربی، عقلی، تاریخی و شهودی قابل اثبات اند. یعنی متکلم، در مورد هر گزاره ای متناسب با مضمون آن، روش اثبات خاصی را بر می گزیند. مثلا طریقه اثبات گزاره «و جعلنا من الماء کل شی ء حی ».یعنی نشان دادن مطابق با واقع بودن آن از راه تجربه است. اما در مثل «الا بذکر الله تطمئن القلوب »; طریقه اثبات، کشف و شهود و نوعی درون بینی است و نیز در «لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا»، طریقه اثبات استدلال عقلی است. لذا متکلم، در مقام دفاع باید روش شناسی هر چهار نوع علوم مذکور را بداند.

 اما به لحاظ غایت، در فلسفه دین، فیلسوف در پی کشف حقیقت است، بر خلاف متکلم، که متون دینی خود را پذیرفته است و خود را متعهد به دفاع از آن می داند،فلسفه نوعی بی طرفی را داراست. و به پیش فرض ها و لوازم گزاره های موجود در متون دینی خودش پای بند است.

 مباحث فلسفه دین از نظر منطقی بر مباحث کلامی مقدمند، در بسیاری از موارد، رابطه این دو همانند رابطه اصول فقه با فقه است. موضع اصول فقه، در حقیقت یک موضع بیرون فقهی است و پذیرش مبانی خاص اصولی، در استنباط فقهی فقیه مؤثر است و لذا جای هر گونه مناقشه ای در باب این مبانی، در علم اصول است. کما اینکه بحث های فلسفه دین و انتخاب هر گونه موضعی در حوزه فلسفه دین، در آراء کلامی متکلم نیز مؤثر خواهد بود.

از نظر ما فلسفه ی دین که نوعی نگرش در رد یا قبول دین است بنیانی برای آغازینی است که متفکران بزرگ به ان دست یافته اند.به زبان ساده ورود به هر دین و پذیرش ان باید بر اساس عقلانیتی باشد که فلسفه ی دین مطرح می کند و در غیر این صورت نوعی تقلید تاریخی است که بسیاری دارا هستند.فلسفه ی دین با پرسش های اساسی شروع و در صدد راهیابی به پاسخ ها از طریق عقل می باشد.

 


برچسب‌ها: نظرات دینی من, فلسفه ی دین
[ سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ ] [ 8:15 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

زبان دین:یکی از برجستگی های ارتباط آدمی کاربرد زبان در این رابطه است.وسیله ای مهم برای درک متقابل و فهم مشترک برای حل مسائل و مشکلات انسانی است.زبان به عنوان انواعی از امکانات برای برداشت های متفاوت مورد نظر بسیاری از افراد خصوصا در زمینه های تخصصی است.بر این اساس است که زبان وسیله و تنها وسیله ای برای ارتباط محسوب می گردد که ابتدایی ترین نیز می باشد.

انواعی دارد و امکانات مختلفی را در اختیار آدمی قرار می دهد.زبان تکلمی که مهم ترین نوع آن است وسیله ای قابل اعتماد نزد انسان ها تلقی می گردد که باعث استحکام روابط و نیز فهم متقابل می شود.زبان اشاره نیز از انواع مهم ارتباطات انسانی است که کاربردی موثر در رفع مشکلات انسانی دارد.هر موضوعی اگر بخواهد موفق عمل نماید باید بکوشد تا زبان را عاملی موثر در نظر گیرد و در همان راستا کوشا باشد.

دین از این قاعده مستثنی نیست.زبان دین همان وسیله ی ارتباطی میان انسان هاست تا بدین شکل قادر باشد تا اهداف خود را ترسیم و رسیدن به آن ها را امکان پذیر نماید.بدیهی است که وجود زبان نه تنها برای کاربرد که برای پیشبرد نیز مهم به حساب می آید.بر همین اساس است که متفکران دینی در تلاشند تا زبان فهم را برای دینداران و نیز کل جامعه ی بشری کاربردی سازند.

زبان در مقدمه ی اساسی به عنوان ساختاری ظاهری که دارای قاعده وقانون است در نظر گرفته می شود.لذا می توان زبان مشترک را برای ملت ها از این نوع محسوب داشت.زبان فارسی برای فارسی زبانان عاملی در فهم و اشتراک است.همین معنا در زبان عربی نیز حاکم است.در دین اساس شروع و آغازین دین در مناطقی است که وحی نازل شده است.در اسلام زبان ظاهری دین عربی است که در نزول قرآن و برای همان منطقه آغازینی برای گسترش بوده است.زبان دین اسلام عربی است و محتوای نوشته های کتاب آسمانی نیز همین است.

در مسیحیت نیز عبری بودن زبان تابع زمان و مکان بود.در یهودیت نیز همین شکل عمل شد.ما زبان را از نظر ظاهر مهم می دانیم اما آن را تنها زبان در نظر نمی گیریم.اگر تنها تکیه بر تک زبان باشد مشکلاتی در دینداری ایجاد می شود که حصار سازی را میسر می شمارد.زبان دین علاوه بر کلام باید دارای توان اشتراک سازی نیز باشد و ان توافق با درون انسان هاست.به زبان ساده زبان فهم بالا تر از زبان ساختاری است.

زبان دین مبین درستی مسیر است.این واقعیت که نمی توان زبان های مختلفی را در وحی داشت برای بسیاری سئوال برانگیز و گاه بهانه سازی است.زبان در این رابطه فقط نمادی است برای شروع اما ابعادی برای گسترش نیز نیاز است که انواعی از زبان های ساختاری را در بر می گیرد.زبان فارسی نمی تواند با زبان عربی یکی باشد اما برای دین اسلام قابل تجمع است و این همان زبان فهم و درک است که عاملی مهم در پایداری ادیان الهی است.

زبان دین حرف دل است.موثری در جذب و عاملی در استحکام اعتقادات است.هر آنچه با انسانیت او هماهنگ است در دین جایی مخصوص دارد.ظلم ستیزی زبانی گویا در دین است که با جوهره ی آدمی در توافقی کامل است.بنابراین می توان زبان دین را عاملی در رشد انسانی دانست که در ظاهر قابل متفاوت بودن است.زبان دین از این نظر که می تواند در قلب انسان ها رسوخ کند قابل تامل است.زبان دین در این نوع درک گستردگی به اندازه ی تمام جهان را داراست.

ما زبان دین را هرگز محدود نمی دانیم.با شکل و شمایل ظاهری ان کاری نداریم.وجود اولیه را مهم می دانیم اما اساس زبان دین را در خداپرستی های درونی می یابیم.به زبان ساده زبان دین همان گمشده ی انسان ها برای رسیدن به توافق کلی است که اساسی برای رشد و تعالی و در نتیجه تکامل آدمی است.باید زبان دین را در معنای نهفته ی آن یافت و درک کرد.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, زبان دین
[ دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ ] [ 0:15 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

منابع دین:نگاه به دین باید بر اساس نیازهای آدمی باشد.تشکیل ادیان مختلف در تاریخ نشان دهنده ی آغازینی است که به طور جد با نیازهای آدمی در ارتباط بوده اند.تاسیس ادیان به هر شکلی که نگریسته شوند برای حفظ و استمرار آن مهم و قابل قبول بوده است.به طور مثال حتی در ادیان ساختگی که ما آن ها را باورهای خودساخته می دانیم که نوعی توسل به خالق هستی را منعکس می نمایند، نیز نوعی ریشه و پایه در دورن آدمی می یابیم.

چرا ادیان مختلف تشکیل شده اند؟ بدیهی است که برای راستی آزمایی ادیان نیز نیاز به پاسخ لازم می آید.چگونه می توان دینی را درست یا غلط نامید.مراجعه ی انسان ها برای ارزیابی ادیان مختلف کجاست؟ ما منبع نگری در دین را نوع تفکر پویا می دانیم که در آن افراد خاص با اندیشه هایی ناب به دنبال آن هستند تا بدین سان دلیل یابی را معنا دهند.منابع دین عبارتی مهم برای کنگاش های دینی است.

منظور ما از منابع دینی همان مخزن هایی است که اساس دین بر آن ها بنیان نهاده شده است.به طور مثال وقتی از دین اسلام بحث می شود کدامین منبع باید مورد نظر قرار گیرد؟ ایا اختلافات را می توان از آن طریق حل و فصل نمود؟در مسیحیت نیز همین معنا نهفته است.یهود نیز می تواند مورد نظر قرار گیرد به شرط آنکه منبع ایجادی و قابل قبولی را ارائه نماید.ما منبع یابی را برای رسیدن به حقیقت امری لازم و ضرور ی می دانیم.

تمام کوشش های دانشمندان و تلاشگران علمی برای رسیدن به حقیقت و یافتن ناگفته های جدید از طریق منابع خاص که بیانگر واقعیت های موجود است میسر گردیده است.در دین اسلام مهم ترین منبع را باید در قرآن یافت.کسی نمی تواند منکر این منبع باشد.مخالفین با دین برای راستی آزمایی و حقیقت یابی تنها آن را منبعی قابل قبول می دانند و حتی برای رد رفتارهایی از مسلمین در طول تاریخ از آن استفاده می کنند.منابع مختلف دین اسلام وسایلی حیاتی در تایید یا رد انواعی از رفتارها هستند.

در این رابطه مشکلی نیز قابل تصور است و آن زمانی است که شاخه های مختلف دین در مورد منابع، اختلاف نظر داشته باشند.به طور مثال در انواعی از شاخه های مسیحیت این واقعیت حکم فرماست که پروتستان ها وارتدکس ها را جدای از هم نموده است اما باید این مشکل را از طریق منابع مشترک به هم نزدیک کرد.در اسلام نیز همین معنا نهفته است و گاه تا شاخه های ریز تر نیز سرایت می نماید.

بنابراین ضمن تایید منابع باید مشکلات دریافتی را نیز مهم بداینم.در شیعه ی اثنی عشری که به دوازده امام معصوم معتقدند و رفتارهای آن ها را منابعی برای رفتارهای پیروان خود می دانند،این مهم در علویان به شکلی کوتاه تر از دوازه ترسیم می گردد و لذا راه از بین بردن اختلافات را باید در امامت مولای متقیان یافت و آن را اساسی برای وحدت در نظر گرفت.

نگاه به منابع دین تنها برای وحدت نگری است و معنای دیگری ندارد.این بدان معناست که برای برداشت های مختلف از ادیان نباید از راه های مختلف وارد گردید بلکه منابع موثق و قابل قبول تمام معتقدین اساسی برای رسیدن به تفاهم و اظهار نظر باشد.وقتی که تمام مسلمانان وحدت خود را در مراسم حج ،کعبه می دانند این منبعی مهم برای ترسیم محسوب می گردد.سایر موارد نیز این چنین هستند.

ما مهم تر از منابع روش های یافتن را حیاتی می دانیم.تکیه بر منابع آماده، البته که راحت تر است اما صحت وسقم آن ها را با کنگاش های متفاوت یافتن حیاتی ترند.منظور ما این است که منابع می توانند بسیار گسترده تر نیز گردند به شرط آنکه کوشش های حساب شده ای صورت گیرند.منابع دین برای هر اعتقادی دارای نقشی کلیدی در توفقیات آینده و نیز پایه هایی محکم برای حفظ و تداوم دین هستند.


برچسب‌ها: نظرات دینی من, منابع دین
[ یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:45 ] [ استاد جعفر دیناروند ]
درباره وبلاگ

با توجه به اهمیت تعلیم و تربیت در انسان سازی، تاثیر آن بر تحولات انسانی و کمک به پیشرفت جوامع، این پایگاه تلاشی درجهت کمک به هم فکری ، مشاورت،هم کاری، هم دلی و هم زیستی مسالمت آمیز تمام انسان هایی دارد که می کوشند جوهره ی آدمیت را بارور سازندو صلح و صفا را در میان آن ها نشو و نمو دهند.کوششی است که در شهر کهن تاریخ شوش، در شهردانیال پیامبر،دعبل خزائی، فتح المبین و شهدای گمنام و بی ادعا، انجام و امیدوار است که ایجاد آن باعث اتحاد بیشتر مردم این مملکت گردد. نظریه پردازی در عرصه ی تعلیم و تربیت و ارائه ی طرح های جدید در جهت ایجاد تغییر و تحول در نظام اموزشی از کوشش های دیگری است که در همین راستا انجام می گیرد. تبادل اطلاعات با اندیشمندان تربیتی و استفاده از کلیه ی نظرات ارائه شده،نهایت تلاش و کوشش این پایگاه است.
لینک های مفید







امکانات وب





Powered by WebGozar