دوستداران تربیت
امیدوارم جهان به مرحله ای برسد تا بر اساس ان تربیت بتواند به سیاست جهت دهد .

نتیجه گیری:زندگی محلی برای کسب تجارب و یادگیری های مستمر است.آدمی از این نظر که جنس آدمی دارد نیازمند ترین موجود زنده در عرصه ی زندگی است.باانواع موانع و مخالفت ها روبروست و نیازهای جدیدی به احتیاجات قبلی اضافه می شوند.او از این بابت که دارای وسایلی قوی در برخورد با مصائب است بر خود می بالد و در همین راستا اقدام می نماید.نظرات او با گذشت زمان ایجاد می شوند و تجارب او گویایی بیشتری می یابند.

نظرات عمومی من بخشی از زندگیم را تشکیل می دهند.با گذشت زمان استقلال بهتری می یابند و انتشار آن ها نوعی تراوش فکری محسوب می شوند.نظرات ما برخواسته از تفکرات من در طول حیاتم بوده و هرگز دچار احساسات منفی نبوده اند.ما در مورد تمامی موضوعاتی که ارائه نمودیم مطالعه داشته ایم و البته هیچگاه آن ها را درست ترین ندانستیم.ما این نظرات را از درون قلب و با عشق منعکس نمودیم.

نظرات ما بیشتر از اینکه جنبه ی تئوری داشته باشند به عملیاتی نمودن نزدیک ترند.ما آن ها را نه از باب نظرگرایی بلکه مقدمه ای بر عمل نگری ارائه نموده ایم.صداقت در ارائه در حداقل شکل مورد تایید شخصی من است و هرگز نتوانستیم و نخواستیم تا نیرنگ را چاشنی آن ها نماییم.ما برای رضایت کسی معین دست به این کار نزدیم و البته منتظر تشکر دیگران نیز نیستیم.

بسیاری از این نظریات حاصل تجارب مستقیم ما در زندگی اجتماعی است.بهترین و قابل لمس ترین رویدادها را آزمایش نمودیم و به ارائه ی آن ها پرداختیم.بدیهی است که این تئوری ها دارای استحکام کافی در توفیقاتند و ما آن ها را برای ارائه ی راهکار ها مناسب می دانیم.انتظار ما از اهل عشق و علاقه آن است که این میدان را پر کنند و نظراتی دیگر و لو به جد نیز ارائه نمایند.

میدان برای مانور باز است و اساسا در عرصه های علمی میدان را رها کردن به صلاح نمی  دانیم.اگر اهل علم کنار بکشند،جاهلان و روبه صفتان جای شیران دانشی را خواهند گرفت.کنار کشیدن شجاعان زندگی برای روبه صفتان ترسی دائمی تفسیر می شوند.ما در نظریات خود به دنبال وضع موجود نبودیم.اساس کار ما آینده ی روشن بشریت بوده و هست.مطلوبیت آینده کمترین موضوعی است که در نظرات ما منعکس شده اند.

انتظار ما از ارائه ی نظرات در حداقل شکل ایجاد حرکت در این راستاست.ما نظرات مخالف را نیز نوعی برداشت های علمی می دانیم که ممکن است از نظر ارزشی مانند سایر نظرت نباشند.ما می مانیم تا دیگران نیز این فضا را عطرآگین نمایند.ما برای آینده ای که مطلوبیت و اسایش ساز است قلم به دست گرفتیم و هرگز آن را رها نمی کنیم.نیک می دانیم که حسادت های رایج در جوامع اولیه و نیز عدم درک علمی از موضوعات ممکن است موانع فراوانی ایجاد نمایند اما تاریخ علم نشان داده که توفیقات دانشمندان بزرگ با سختی ها آغاز گشته است.ما فضایی برای شناسایی دانشمندان ساختیم و انتظار ورود حداکثری آن ها را  داریم.امیدی که هیچگاه به ناامیدی تبدیل نخواهد شد.

تئوری سنجی و نظریه پردازی را باید نوعی تلاش های حساب شده بدانیم که در آن افکار مترقی میدان دار فعالیت ها خواهند بود و بی عقلان و ناآگاهان در آن فرصت خودنمایی نخواهند یافت.نظرات ما در این موضوعات بخشی از مسئولیت های اجتماعی ما را تشکیل می دهند.باید ماند و کار کرد.باید نظریه پردازی نمود.موانع مانعی جدی محسوب نخواهند شد مگر اینکه علمای مشهور و دانشمندان همفکر فضا را رها نمایند.فضای آلوده را کسانی ایجاد می کنند که از پاکی آن سود نمی برند.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, نتیجه گیری
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:12 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

سازمان ملل:انسان موجودی متفکر و عاقل است که همنوع خود را به خوبی می شناسد و از همین روزنه است که اقدام به زندگی اجتماعی می کند.سرزمین وسیع برای او مانعی در شناخت یکدیگر نیست و بر اساس ذات درونی خود خواستار آرامش و آسایش کل جامعه ی بشری است.او برای تحقق چنین منظوری دست به اقدامات متعددی زده و تجارب تلخ جنگ های جهانی اول و دوم باعث شده تا انسجام را به جای تفرقه در دستور کار خود قرار دهد.

سازمان ملل متحد پاسخگوی چنین نیازهایی گشت و بدین سان برای مبارزه ی با تفرقه و چند دستگی و جلوگیری از انواع جنگ ها و کشتارها آن را تشکیل داد.نامی زیبا و قابل قبول که در آن به جای ملت از ملل و به جای تفرقه از متحد استفاده کرده است.سازمانی مهم برای دست یافتن به آمال آسایشی و آرامشی جهان امروز که برای بسیار هنوز محقق نشده است.

ما اساس تشکیل این سازمان را درست و منطقی می دانیم.بدون در نظر گرفتن وضعیت امروز آن ،به موضوع اساسی یعنی اهداف و نیازهای آدمی می پردازیم.نظرات ما بر اساس همزیستی انسان ها و پایه گذاری آرامش برای کل جهان بشریت است.اینکه در امروز ما چنین رویدادهایی به وقوع پیوسته اند یا نه؟امری است که به تفسیر نیازمند است که ما آن را دنبال نمی کنیم.ما آنچه را که حقیقت امر است بیان می کنیم و امید به محقق شدن آن داریم.

اولین نکته ای که در سازمان ملل متحد مورد نظر است"اتحاد" ملت ها یا به زبان ساده نوع بشر است.بدون در نظر گرفتن امتیازهایی مانند رنگ و نژاد و محل جغرافیایی که ما آن را لازم و ضروری می دانیم.سازمانی که دارای انسجامی جهانی است و منحصر به محدوده ای خاص نیست.یگانه سازی فرهنگ ها در این رابطه روشی برای اتحاد بیشتر است.

همدلی و همکاری نکته ی دیگر تشکیل این سازمان است.هیچ ملتی نمی تواند بدون همکاری در آن عضویت داشته باشد.این به نفع همه است تا با یاری رساندن به یکدیگر زمینه ی پیشرفت را مهیا سازند.ما معتقدیم که عملیاتی کردن تئوری ها برای اتحاد امری حتمی است.بدون مرزبندی ملت ها رفت و آمدهای همکار منش راه را برای توسعه ی بیشتر هموار می کند.

نکته ی دیگری که در نظریه ی ما مورد تاکید است مربوط به حس برتری جویی است که در این سازمان کوچک ترین جایی ندارد.همه ملت هستند و همه نوع بشر می باشند.کسی حق ندارد که خویشتن را برتر بیابد مگر اینکه غروری کاذب که نوعی عدم پیشرفت در رشد انسانی است را داشته باشد.ما اعتقاد داریم که عدالت باید در این سازمان حرف اصلی را بزند و خروج از آن را نباید برای این تشکیلات مجاز در نظر گیرند.

سازمان ملل متحد مسئول صلح جهانی است.اینکه راه های آن را چگونه می توان ترسیم نمود نیز چندان مشکل نیست.انسانیت ملاک اصلی در این رابطه است.معیار برای صلح ،آرامش همه است و این نکته که آسایش یا برای همه یا برای هیچ کس نیز قابل قبول نمی باشد.تنها باید زندگی سعادمند برای همه را مهم دانست و بس و سازمان ملل این وظیفه ی مهم را بر دوش می کشد.

منظور داری در تمام فعالیت ها نیز مربوط به تشکیلات این سازمان است.اهدافی که در این تشکیلات مد نظر است فقط جنبه ی انسان دوستانه و به زبان ساده جوهره ی آدمی دارد و غیر از آن نیست.اهدافی که رضایت آدمی را از این بابت که آدمی است برآورده می سازد.ما اعتقاد داریم که اهدف انسانی برای سازمان ملل متحد اساس است و انحراف از آن نوعی مرگ تدریجی و خارج شده از مسیرهاست.

در سازمان ملل متحد همه اعضای آن انسانند و در زمان حال زندگی می کنند.همه در تصمیم گیری ها نقش دارند و زور و فشار نقشی منفی در این رابطه دارد.ما معتقدیم که محدود کردن آن برای نوع بشر نوعی کم لطفی به انسان هاست.مرزبندی ها باید در این رابطه محو شوند و تنها روشی برای شناخت بیشتر باشند.ما حتی از این نیز فراتر می رویم و معتقدیم که آنچه روی زمین موجود است متعلق به همه ی انسان ها بلکه همه ی موجودات زنده است.صاحب خاص داشتن در سازمان ملل محکوم است.ما سازمان ملل را نوعی یگانه سازی در تعاملات بشری می دانیم و ان را راهی برای رسیدن به مقصودهای انسانی می شماریم.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, سازمان ملل
[ سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:10 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

اسرای جنگ:جنگ نمادی از وحشی گری و بی بندوباری افرادی است که در زمینه ی آدمیت عقب گرد داشته اند.کسانی که از جاده ی انسانیت به درون راه منجرف حیوانیت پا گذاشته اند.کشتار همنوعان و به دنبال آن دربه دری و سرگردانی برای نوع بشر تنها نشانی از سقوط آدمی در جوهره ی خویشتن است.اثرات جنگ نیز به خودی خود انعکاسی از همان روش های حیوانی و توحش در قالب های جدید است.در این میان داستان اسرای جنگ بیانگر واقعیت های مهم زندگی است.

نگاه ما به آن ها به عنوان افرادی از درون جامعه ی انسانی نه از بابت مقصر بودن در تشکیل جبهه های جنگ جویانه و یا تاثیر آن ها در ادامه یا توقف جنگ بلکه به عنوان انسان هایی از جنس سایر همنوعان در وضعیت خاص است.انسان هایی که نمی دانند چرا و چگونه متحمل زجر ها و شکنجه های روحی و روانی شده اند.این مهم در تمام جنگ های دنیا روی  داده و اثرات آن  تقریبا شبیه به هم بوده اند.

اسیر فردی است که در میدان جنگ به وسیله ی دیگران غافل گیر شده و عملا ناکارآمد می شود.او با دوری از خانواده وارد جنگی شده است که گاه علت آن را نمی داند.جنگ های جهانی اول و دوم و اکثر رویدادهای خشونت آمیز دنیا از این جنسند.نوع بشر به دست همنوع خود به درون جهار دیواری در شرایط خاص حبس می شود.

آدمی در این وضعیت به آزمایش می رسد.افرادی که اسیر می گیرند در تعامل با سایر همنوعان خود جوهره ی اصلی خود را فراموش می کنند.در اسارت انسانیت به پست ترین شکل خود منتقل می شود و گاه آن نیز از دست می رود و تبدیل به نوعی دون تر از حیوان می گردد.ما معتقدیم که این روند تنها نوعی سقوط انسانی است.جنگ برای چیست؟اگر پاسخ آن مشخص شود اسیر گرفتن نیز دارای جواب خواهد بود.همنوع خود را آزار دادن تنها نوعی عمل وحشی گرایانه است.

ما این رویداد را نامیمون می دانیم.انسان ها با هم برادر و برابرند.انحراف فردی خاص به عنوان رهبر یا رئیس جمهور برای ایجاد جنگ نباید باعث انحراف کل از مسیر گردد.باید این فرد بیمار را اصلاح و یا درمان کرد.جنگ هایی که منجر به اسیری می شوند از جنس غیر انسانی اند.آدمی باید از این بابت خجالت بکشد و گذشته را نوعی توحش بداند.

اسیران مظلوم ترین افراد در حامعه ی جنگی ایجاد شده هستند.درست است که کشته ها نیز نوعی زیان بینی برای خود و کشورشان هستند اما زجر داشتن و زجر زندگی کردن در محدوده ی خاصی را ندارند.اسیران در جبر انسانی زندگی می کنند که خود نمی دانند و حتی اسیر کنندگان نیز از علت آن غافلند.براستی چرا اسیران را آزار می دهند و گاه می کشند؟

آثار منفی اسارت بسیار عمیق و غیر قابل درمان است.کسی نباید ادعای مثبت بودن آن را نماید.اسیر شدن نوعی آزار روحی و روانی است که تا مدت ها و حتی تا پایان عمر همراه با فرد است.اسارت کلمه ای بسیار بد برای جامعه ی بشری است.نوع انسان با داشتن آن به سقوط می رسد و آدمیت او از همین منظر کم رنگ و کم رنگ تر می شود.

ما اسارت را امری ناپذیرفتنی در دنیای انسانی می دانیم.علت ایجادی آن را نامیمون و نامبارک می دانیم.اسارت حتی در میادین غیر جنگی نیز همین حالات را دارند.گروگان گیری و اسارت برای اخاذی نیز به هیچ عنوان جنبه ی انسانی ندارد.گاه برای افراد مسبب باید نیستی در نظر گرفت زیرا چنان در حیوانیت خود غرق شده اند که مانند غده های سرطانی جامعه را می بلعند.ما معتقدیم که مسببین این نوع رویدادها باید از بین روند تا آدمیی آسایشی دوباره یابد.

وجود اسیر یا اسارت در جامعه ی انسانی امری بسیار خطرناک است.ما با مشاهده ی آن در این جهان از آدمیت ناامید می شویم.چرا باید نوعی از انسان برای دیگری اسیر و در بند باشد.مگر آدمی آزاد به دنیا نمی آید چه دلیلی دارد تا به وسیله ی همنوع خود در بند باشد.اسارت را باید امری بسیار خطرناک دانست و برای عدم ایجاد آن فکر کرد.

اسیران جنگی برای ما بدترین نوع اسیران محسوب می شوند و هیچ لذتی برای اسارت آن ها متصور نیست.استفاده از واژه هایی مانند استقامت و دلیری معنایی ندارد.اسیران کسانی هستند که ناخواسته به این وضع دچار شد اند و بدون شک آزادی تنها آرزوی آن ها برای رسیدن منظورهای آمکانی است که گاه ناباورانه آن را کنار می زنند.اسارت نشانه ی پست بودن انسان هایی است که باعث و بانی چنین امری می باشند.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, اسرای جنگ
[ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:8 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

ملت ها:اینکه گفته می شود بنی آدم اعضای یک پیکرند به واقع جمعیت انسان ها را بدون در نظر گرفتن رنگ یا نژاد مورد خطاب قرار می دهد.آدمیزاده از اینکه مانند سایر حیوانات نیست و از برتری های عظیمی مانند تفکر و تعقل برخوردار است راه ترقی را بهتر از سایر موجودات ترسیم می کند و اصولا توانایی های او بدان حد است که دیگر مقایسه ای باقی نمی گذارد.این آدمی برای شناخت نیازمند به معیارهاست و بر همین اساس است که حدود جغرافیایی را برای شناخت بیشتر مطرح می کند.واژه ی ملت ها نشان دهنده ی تساوی مردم تمام دنیاست.

ما در مورد انسان های روی زمین نگاهی کلی داریم.به نژاد به عنوان یک معیار برای برتری نمی نگریم.از رنگ برای جداسازی و حس خودخواهی سود نمی بریم و در نهایت ملت ها را از نظر جنس که همان انسان بودن است مورد خطاب قرار می دهیم.زبان و فرهنگ تنها نشانه هایی برای شناخت هستند و اصل و اساس ذات درونی حیوانی به نام انسان است.تعصبات در نگاه ما حذف و انسان نگری اصل می باشد.

ما ملت ها را موجوداتی مشترک در ذات می دانیم.ما معتقدیم که ملت های دنیا مانند هم نیازهای متفاوتی دارند که مهم ترین آن ها رشد و ترقی توانایی های آن هاست.این ویژگی به او کمک می کند تا خود را به اوجی برساند تا بر اساس آن بتواند دنیایی پر از صلح و صفا ایجاد کند.این دوستی و علاقه مندی که در درون ذات همه ی انسان ها نهفته است به او اجازه می دهد تا با هم نزدیک تر و همدل تر باشند.

ملت ها کلمه ای جغرافیایی است.تنها نشانی برای یافتن افراد در درون مرزهاست.ملت ایران در مکانی زندگی می کند که ملت فرانسه در آن نیستند.اما هر دو انسان هستند.هیچ یک را بر دیگری برتری نیست.آب و هوای آن ها  نمادی برای شناخت می باشد و بدین سان آدمی در جوهره ی اصلی خود مورد نظر قرار می گیرد.کسی حق ندارد  آدمی را از آنچه هست بالاتر بیند و از آدمیتش جدا نماید.

ملت در صورت جمع است اما در معنا مفرد محسوب می شود.از نظر علمی در هیچ یک از تحقیقات جهانی تفاوت های عظیمی میان آن ها یافت نشده است.اگر در دایره ای از کره ی زمین دانشمندی وجود داشته یا دارد در دایره ای دیگر نیز موجود است.اگر آدمی با ازدواج تولید مثل می کند در همه ی کره ی زمین این حالت است.ملت ها موجوداتی جدای از یکدیگر نیستند.

ما ملت ها را یک پارچه می بینیم و سم جدایی را برای آن ها مهلک می شماریم.اعتقاد ما بر این است که موفقیت های این نوع از موجود تنها در سایه ی اتحاد است و بس.کسی که این باور را نداشته باشد بدون شک برتری جوست،حس حیوانی در او رشد یافته و از درون واقعی خود فاصله گرفته است.ما بر این باوریم که حل مشکلات طبیعی و غیر طبیعی دنیا با همدلی تمام انسان ها حاصل می شود.

ملت ها در دایره ی جغرافیایی بهتر شناخته می شوند اما این مورد هرگز باعث جدایی واقعی آن ها از هم نمی شود.انسان از این نظر که قادر است تا به صورت جمعی زندگی کند می تواند آن را در یک جمع به نام ملل محقق سازد.وسایلی بسازد که مراودات او را آشکار تر سازد.ما معتقدیم که آدمی از جنس ملل بهتر می تواند اتحاد آن را نشان دهد.باید این معنا که انسان ها در محل جغرافیایی جدا هستند و همین مقدمه ی جدایی های دیگر می شود را محو نمود.

فرهنگ دوستی را نباید مایه جداسازی انسان ها دانست.نوعی برداشت از زندگی است که تابع عوامل بسیاری از جمله سردی و گرمی هوا، محل جغرافیایی مانند کوهستانی بودن یا دشت بودن،منابع درآمدی مانند کشاورزی داشتن یا دامداری انتخاب نمودن و امثال آن هاست.آدمی نمی تواند از آنچه واقعیت دارد و اصل و اساس زیستی آن را تشکیل می دهد جدا سازد.دلسوزی ملل برای هم ،هنمکاری برای بهزیستی و همیاری برای رهایی از انواع مشکلات پایه های مهمی برای بنی آدم بودن آن است.ما معتقدیم که ملل را در معنای واقعی پیگیری کردن شروع بسیار خوبی برای محو جنگ،ستیزه، درگیری،کشتار، دشمنی و عداوت خواهد بود.

ملل کلمه ای زیبا برای اتحاد موجودی به نام انسان است که موجودیتش اساسی برای سایر موجودات خواهد بود.ملل را باید در مفهوم اصلی خود شناخت و مواردی را که باعث جدایی نوع بشر از یکدیگر می شود ، محو نابود نمود.ملل کلمه ی زیبایی برای اتحاد نوع بشر است.متفکران از آن بیشترین استفاده را برند تا این همدلی گسترش یابد.ملل یعنی انسان در اتحاد واقعی و شیوه ای برای همزیستی مسالمت آمیز تمام آدم های روی زمین و این محقق شدنی است اگر ملل واژه ی مورد استفاده باشد.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, ملت ها
[ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:6 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

ارتش:رفتارهای آدمی دارای دو حالت تهاجمی و دفاعی است.این شکل از حالات آدمی از زمان به وجود آمدن تا به امروز ادامه داشته است.انچه تغییر کرده، چگونگی آن بوده است.حالات دفاعی در ذات آدمی به چند شکل قابل تصور است که یکی از آن ها حالت جمعی است.دفاع یک شهر در مقابل حوادث یا یک ملت در برابر رویدادهای تلخی مانند زلزله یا جنگ از آن جمله است.دفاع در چنین مواردی دارای موضوعات فراوانی است که بعضی جنبه ی تصنعی دارند و ساخته و پرداخته ی انسان های خاص می باشند.

اگر مسائل انسانی حل شوند بسیاری از موارد دفاعی نیز کاهش می یابند.ما معتقدیم که وجود ارتش برای دفاع ،ارتباط مستقیم با مشکلات انسانی دارد.به زبان ساده وقتی از ارتش صحبت می شود برای ایجاد آمادگی در برابر دشمنان کشورهاست.ما به دشمنی اعتقادی نداریم وبنابراین جنگی روی نمی دهد اگر عداوت وجود نداشته باشد.جنگ افروزی نیاز به دفاع اندیشی دارد.اعتقاد ما در مورد ارتش برای دفاع تنها نشان دهنده ی عدم تفاهم انسان هاست و معنای دیگری ندارد.

تشکیل ارتش های جهان در طول تاریخ به طور مستقیم به درگیری های جهانی وابسته بوده است.مسابقات تسلیحاتی که در زیرمجموعه ی ارتش قرار می گیرد به دلیل عدم اعتماد انسان ها به یکدیگر بوده و هست.ارتش برای حمله و یا دفاع اساس تشکیل دهنده برای همه ی کشورهاست.تفاوت ارتش های جهان تنها در قدرت و ضعف آن هاست.بلعیدن تولیدات داخی و ایجاد هزینه های تحمیلی نتیجه ی عدم پیشرفت آدمی در رشد و تعالی است.

ما وجود ارتش های جهان و تاکیدات قوی بر آن ها را نشان دهنده ی اختلافات در درون جامعه ی انسانی می دانیم که اساس آن ها خود برتر جویی، قدرت طلبی، سلطه گری و سلطه پذیری، ظلم و ستم و در نهایت توجه به خصلت های حیوانی است.جلوگیری از کشتار در درون کشورها پایه ی دفاع را تشکیل می دهد و ارتش به عنوان وظیفه ی اصلی در رسیدن به اهداف به همین منظور تشکیل می گردد.

ارتش در درون خود نیز دارای خصلت های خاصی مانند شجاعت که گاه با افراط به بی رحمی تبدیل می شود، نظم که گاه با تاکیدات بیش از حد به دیکتاتوری ختم می گردد،احترام در سلسله مراتب که گاه با فشارهای درونی به اطاعت کورکورانه و در نهایت قدرت که گاه با برتی جویی همراه می گردد.ما اعتقادی به وجود ارتش نداریم و می گوییم که وجود هر  موردی بسته به نیازهای آن است.

وقتی از نیاز بحث می شود اموری مد نظر قرار می گیرند که گریز از آن ها ممکن نیست.نیاز به تولید مثل را نمی توان کنار زد.دفاع در برابر حملات دشمن نیازی تصنعی است که اساس آن را حیوانیت تشکیل می دهد.تشکیل ارتش پاسخ به چنین نیازی است که پایه ی ذاتی ندارد.دفاع در پایه ممکن است امری اجتناب ناپذیر باشد اما تشکیل ارتش برای آن معنایی ندارد.ما اعتقادی به حمله و دفاع منظم انسان ها در برابر انسان ها نداریم.

ارتش مظهر اتحاد ملی است و این را کسانی می گویند که بر ماندن آن تاکید دارند.ما انسانیت را در برابر ملیت قرار می دهیم و اعتقاد داریم که ملیت را نباید در برابر آدمیت قرار داد و بدین سان کوشید تا ارتش را توجیه نمود.در جنگ ها کدامین مورد انسانی است؟کشتار آدمی به دست خود کدامین فن و پیشرفت را نشان می دهد.تا زمانی که اسلحه سازی راهی برای کسب ثروت می شود ارتش نیز مورد تاکید قرار می گیرد و این به معنای تاکید بر موارد غیر انسانی است.

از نظر ما تشکیل ارتش نوعی رفع موانع است.این سدها را کسی به وجود نیاورده که بالاتر از شخصیت انسان ها باشد.آدمی جنگ افروز می گردد تا آن را تشکیل دهد.ما اعتقادی به این نوع برداشت ها نداریم و بر این اصل که بهزیستی در سایه ی انسانیت و همزیستی در کنار آدمیت،آسایش در کنار وحدت و یکپارچگی انسان ها،همیاری در برابر مشکلات غیر انسانی و در نهایت همکاری برای رسیدن به اوج رشد بهترین راه برای ادامه ی نسل های انسانی است را مورد تایید قرار می دهیم . امکان رسیدن به ان را بسیار محتمل می دانیم.خواسته ی آدمی همان چیزی است که به دنبالش است.اگر بخواهد بدون شک دست یافتنی است.حذف ارتش از سازماندهی تلاش ها بهترین راه برای نشان دادن تفاهمات جهانی است.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, ارتش
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:13 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

هنر: آدمی موجودی متفاوت و قابل تغییر است.این حالت از تغییراتی است که به صورت مستمر در دنیای پیرامون وی روی می دهند.یخ ها آب می شوند و آب ها جاری می گردند.زمین ها آبیاری شده و محصولات تولید می گردند.سرما به گرما و گرما به سرما تبدیل می گردد.زمستان می رود و تابستان می آید.انسان ها نیز چنین هستند.نوزادی به کودکی تبدیل می شود و کودکی جای خود را به نوجوانی می دهد و سرانجام جای تولد را مرگ اشغال می کند.این روند تغییرات به طور همیشگی ادامه می یابد.تغییرات در ذات آدمی نهفته اند.

تغییرات به پاسخگویی نیازمند هستند.آدمی از اینکه قادر است تا توانایی های خود را به شکل های قابل قبولی تغییر دهد و آن ها را به رشد و تعالی برساند، دائم در تلاش است.تغییراتی که رضایت درونی را به همراه دارد و عکس العملی در برابر ذات درونی اوست.در این میان هنر جایگاهی خاص دارد.تغییر پذیری مهم در درون آدمی که با عناوین مهمی مانندنقاشی، موسیقی، مجسمه سازی، سینما، تئاتر و امثال آن نماد می بابد.

ما در مورد هنر نظرات وسیع تری داریم.آنچه امروز با نام هنر خودنمایی می کند تنها اکتشافاتی است که نوع بشر انجام داده است.ما گستره ی هنر را بسیار بیشتر از این می دانیم و معتقدیم که درون آدمی با اعمال بیرونی در ارتباطی تنگا تنگ هستند و همین نکته باعث می شود تا هنر را از دیدگاهی متفاوت تر از عوام بنگریم.هنر عکس العمل بیرونیی آدمی در برابر استعدادهای درونی اوست.

بنابر این جایگاه هنر به همان اندازه دارای تغییرات درونی است که آدمی شامل آن می شود و با توجه به اینکه انسان هنوز ناشناخته باقی مانده و حقایق بسیاری در مورد او باید کشف شوند بنابراین هنر نیز چنین حالتی دارد و نمی تواند به موراد امروزی ختم شوند.عکس العمل درونی آدمی در برابر موسیقی امری اجتناب ناپذیر است.کسی از بیرون او را جبر به این عکس العمل نکرده است.

ما اساس هنر را بر درون می گذاریم و بنابراین شروع اساسی آن را در توانایی هایی می یابیم که آدمی بدان کشش دارد.علاقه در درون و کشیدن به نمادهایی مانند موسیقی یا مجسمه سازی نشان دهنده ی تفاوت های آدمی در این زمینه است.تعدد نمادهای هنری که روز به روز انتظار گسترش آن ها را داریم بدون شک امری مهم و علمی است.

مطالعه در مورد اساس هنر بسیار مهم تر از اصل هنر است.ما اساس هنر را می پذیریم اما مطالعات آن را دون می دانیم.هنر در این زمینه دارای دو شکل خاص می گردد که با توجه به دیدگاه های مختلفی که در موردش ارائه می گردد متغییر می شود.دیدگاهی که مثبت گراست و ان را مهم در رشد می داند و نظری که منفی گراست و ان را مانعی در رسیدن به تفاهمات تلقی می کند.ما هنر را متعادل می نگریم و معتقدیم که اگر اساس آن انسانی است که هست بنابراین باید در همین مسیر نیز حرکت کند.

ما وجود هنر را امری لازم و ضروری می دانیم اما مسیر انتخابی آن را موضوعی متمایز از آن قرار می دهیم.به زبان ساده هنر نمی تواند با خودنمایی خود به هر مسیری برود.کار هنر عملیاتی کردن توانایی های خاص در درون آدمی است بنابراین رشد منظور اصلی آن است.این بدان معنی است که هنر می تواند در این زمینه استمرار داشته باشد.نماد هنر یا به وجود آمدن آن تنها شروعی برای حرکت های حساب شده در زمینه های انسانی است.هنر حق ندارد که ار مسیر درست خود خارج شود.البته این نشان می دهد که برایش خطراتی برای انحراف نیز وجود دارد.

هنر را هنرمند معنا می دهد بنابراین می توان به فاعلیت آن نیز اشاره داشت.هنر تنها نمادی از درون است اما در زمینه ی جهات مختلف حرکت وابسته به هنرمند می گردد.به زبان ساده موسیقی که در آن کلمات معنا دار کاربرد دارند بسیار متفاوت تر از موسیقی بدون معناست.این معنایی می تواند مسیر درست را به شنونده نشان دهد.

ما هنر را برای معنایابی سریع تر مهم می دانیم.راه هنر راه میان بر در رسیدن به منظورهای انسانی است.بلند ترین کلمات و عبارات را می توان با کلماتی کوتاه در قالب هنر منعکس نمود.هنر برای انسان نقشی تعیین کننده ایفا می کند.با هنراست که هنرمند خود را نمایان می سازد.هنر را باید در خدمت انسان ها یافت در غیر این صورت مسیر کج را انتخاب کرده است.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, هنر
[ جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:11 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

وطن:آدمی از این نظر که در مکانی خاص زاییده می شود مجبور است.فرزندان یک سرزمین به انتخاب خود وارد آن نشده اند.سرزمین های مختلف برای افراد وطن نامیده می شوند.مکان هایی که متعلق به آن هاست ، در حداقل شکل آن را مالک و مربوط به خود می دانند ، از امکانات آن استفاده نموده و خود را موظف به دفاع از آن می کنند.این ظاهر قضیه است.حس وطن دوستی و تعلق خاطر به زمین و مکان خاص امری پذیرفتنی و در واقع نوعی رضایت به داشته هاست.وطن محل زندگی افراد در طول زمان است.

ما وطن را از دیدگاهی محدود مورد نظر قرار نمی دهیم.درست است که خطوط ترسیمی در هر سرزمینی نشانه هایی برای اسکان محسوب می شوند و تمام مردم دنیا این را امری بدیهی می شمارند اما این یک دیدگاه محدود در خط نگاری است.شاید وجودش از این نظر لازم باشد که شناخت بیشتر را باعث می گردد.وطن در این معنا مربوط به بعضی از انسان های روی زمین است که در آن زندگی می کنند.

ما وطن را تنها واژه ای برای ترسیمات مصنوعی می دانیم.سرزمین های بزرگ به تقسیم بندی هایی برای آگاهی نیاز دارند.نکته ی مهم این است که آیا این خطوط دارای معیارهایی برای اجرا هستند؟ چگونه می توان یک سرزمین را بزرگ و دیگری را کوچک دید؟ ما این نظر را که وطن ها از قبل تعیین شده و غیر قابل تغییرند نمی پذیریم.باید حس وطن دوستی خاص را کنار زده و به وطن دوستی انسانی توجه نماییم.

وطن محل نشان دادن تعهدات آدمی نسبت به نعمت های خدادادی است.همه ی انسان ها حق دارند تا از این نعمات استفاده نمایند.هیچ مدرکی دال بر اینکه سرزمین های طلایی باید مورد استفاده ی همان افراد باشد،وجود ندارد.این معادن را خدا به نوع انسان داده است.بنابراین ما وطن را نوعی مرکز برای اختلافات و برتری جویی می دانیم که گاه منجر به زدوخوردها و مرگ و میرها می شود.ما وطن را در این بعد نوعی زمینه سازی برای ایجاد اختلافات می شماریم.

توجه به کتب آسمانی و احساس تعهد نسبت به آن نشان می دهد که هیچ انسانی نباید دور از نعمت های خدایی باشد.همان طور که قبل از این نیز بیان کرده ایم،زمین ها متعلق به انسان های روی زمین و فراتر از ان همه ی موجودات آن است.متعلق به مردم دیروز و فرداست.امروزیان متعهدند که آن را سالم تحویل آیندگان دهند و تا می توانند بر افزوده های آن بیفزایند.وطن در این رابطه معنایی تصنعی دارد و معیاری برای جدایی محسوب نمی شود.

در درون سرزمین ها کدامین معیار انسانی است که اجازه می دهد تا مردمش از یک سوی آن به سمت دیگر، از یک روستا به روستایی دیگر و از شهری به شهر دیگر روند؟چرا در درون وطن کسی مانع جابجایی هموطنان نمی شود؟ همین معنا را باید در مورد سایر سرزمین ها نیز درست دانست.زمین متعلق به همه است و جابجایی حق همه ی مخلوقات خدایی است.

ما وطن را از نظر دیگر باعث ایجاد زمینه های جدایی می دانیم.وقتی سرزمینی متعلق به افرادی باشد که دارای آب و هوای گرم و سوزان هستند ناچارند تا لباس های مخصوص و ساختمان های خاصی را برای مبارزه تدارک بینند.این نوع رفتارها در دیگر سرزمین ها نیست و در سرماهای دیگر کشورها هم لباس ها متفاوتند و هم نوع معماری مختلف است.این چنین رفتارهایی باعث ایجاد فرهنگ های خاص می گردد که تمایزات را گسترده تر می نماید.

وطن دوستی خطوط جدایی را پررنگ تر می کند.باید در این زمینه که چگونه می توان انسانیت را معیار اصلی برای زندگی بدانیم ، جدی تلقی نماییم.ما معیار وطن را برای نزدیکی مردم با یکدیگر مناسب نمی دانیم و ان را زمینه ساز اختلافت و پذیرش جدایی ها می دانیم.وطن تنها شکلی از زندگی تلقی شود که مانند خانه های مسکونی در یک شهر عمل می کنند.وطن خانه ای در درون سرزمین بزرگی به نام کره ی زمین است و ساکنین آن افرادی به نام انسان هستند.

نظرات انسانی باید در این زمینه کارساز باشد.این معنا را می بایست اساس در نظر گرفت که آدمیزاده در کدامین سرزمین خلق شده و امروز در کدامین جهت ان ادامه ی حیات می دهد.وطن تنها شکلی از راه میان بر برای زندگی سعادتمند کل نوع بشر است.تایید بر وطن دوستی در بعضی از محدوده های سرزمینی تنها برداشتی سطحی از نگرش های انسانی است.تفکری نه چندان درست و البته بدون عمق نگری در مسائل انسانی است.باید جهت تفکرات را از محدودیت های وطنی به سرزمین های خدایی تغییر داد.این وظیفه در وهله ی اول بر عهده ی خبرگان و دانشمندان و در مراحل بعد کل جوامع بشری بدون در نظر گرفتن اختلافات زبانی و فرهنگی است.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, وطن
[ پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:10 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

تاریخ:حیات آدمی مدیون تلاش ها و کوشش های اوست.فعالیت هایی که ریشه در گذشته دارند و تجارب وسایلی مهم برای ادامه ی سالم آن هستند.آدمی با گذشت زمان آبدیده تر می شود و با استفاده از داشته های خود آینده را مطمئن تر می سازد.در این میان برگشت به گذشته برای درس گیری امری مهم تلقی می گردد و آدمی از این نظر که قادر است تا وضعیت را متغییر سازد امیدواری فراوانی با خود به همراه دارد.بررسی امور گذشته و رویدادهای تاریخی برای انسان از این نظر اهمیت دارد که جزئی از حیات او را تشکیل می دهند.آدمی تربیت یافته ی پدران خود است و شناخت این والدین برای همه لازم و ضروری است.

انسان های متعهد به گذشته برای برجا ماندن ارزش های انسانی اقدام به نوشتن رویدادهای زمان خود نموده و آن ها را برای نسل های آینده جا گذاشته اند.رویدادهای امروز برای آینده ،گذشته محسوب می شوند و رخدادهای گذشته روزی امروز نامیده می شدند.احترام به گذشته و بررسی امور آن نه تنها برای انسان امری لازم که بسیار ضروری است.تاریخ علمی است که این رویدادها را بررسی می کند.بدیهی است که علمی بودن تاریخ برای ما نشان دهنده ی سازمان دهی آن برای بررسی های امروز است.

نگاه به تاریخ برای بسیاری دارای نظرات مختلف است.بد بینی ها و خوش بینی ها تواما وارد میدان می شوند و خود نمایی می کنند.ما اعتقاد داریم که تاریخ ،علمی مهم در بررسی سرنوشت انسان هاست.از این نظر آنچه ما بدان می نگریم ابعاد علمی دارد و واقعیت های آن راهگشای بسیاری از مشکلات جهان امروز است.درست است که تاریخ تاریک است اما تمام آن از بین نرفته است.آنچه باقی مانده اگر با دقت بررسی شوند وسایلی مهم در راهگشایی خواهند بود.ما در مورد تاریخ بدبین نیستیم و خوش بینی ما نیز عوامانه نیست.

تاریخ انعکاسی از گذشته است.ما معتقدیم که حقیقت داشتن همه ی تاریخ و پذیرفتن آن کار ساده ای نیست اما محال هم نیست.تاریخ نویسان افرادی متفاوت بوده و هستند و بنابراین  گرایش های مختلفی در صحنه های زندگی دارا بوده اند و بر این اساس ما احتمال تاثیرات گرایشی را در نوع نوشتن ها رد نمی کنیم اما می گوییم که در همین مبانی نیز حقایق قابل کشف هستند.تاریخ تابع مسائل زیادی است و بدون شک این حقیقت در یک بعد از زمان حاکم نبوده و همچنان ادامه دارد.

نظر ما در مورد اساس تاریخ بر این میناست که مطالعات تاریخی می بایست بر اساس مدارک محکم انجام گیرند و در این راه مقایسه ی کلیه ی نوشته ها و بیرون کشیدن مشترکات ،اصلی مهم در حقیقت یابی است و در کنار آن استفاده از مقایسه ی میان نوشته ها و توازن میان کل آثار باقی مانده می تواند به یافتن آن حقایق کمک کند.اختلافات میان نوشته ها نیز می تواند به صورت موقتی کنار گذاشته شوند و در این میان با استفاده از قضایای استدلالی نسبت به حقیقت یابی ان ها اقدام کرد.

تاریخ می تواند فریب دهنده هم باشد.ما این نکته را می پذیریم اما این بدان معنی نیست که قابلیت اعتماد تاریخ از بین رود.نوع نوشته ها و پنهان نمودن تمام آثار باقی مانده در میان کشورها یکی از دلایل مخفی ماندن حقایق است.بسیاری ازاندیشه ها به دلیل مخالفت آن ها با زمان حال مخفی می مانند در حالی که تاریخ بیانگر رویدادها و اندیشه هایی است که در گذشته وجود داشته و استفاده از آن ها می تواند مفید باشد.

تاریخ از نظر ما منبع بسیار خوبی برای راه یابی است.جهات مختلف آن می توانند بر ادامه ی درست کار امروزیان موثر باشند.اعتقاد ما این است که از این منابع می بایست استفاده شده و تلاش برای حفظ آن ها انجام گیرد.تاریخ یک ملت گرچه ممکن است برای امروزیان پذیرفته نباتشد اما افتخار پیشینیانی است که به اشکال مختلف ادامه ی حیات خود را ممکن ساخته اند.تاریخ را باید دوباره مورد بررسی علمی قرار داد و آن را در مکان های مورد اعتمادی نگه داشت.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, تاریخ
[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:9 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

شعر:زندگی انسانی بر مبنای ارتباطات شکل درستی به خود می گیرند.هیچ آدمی بدون نیاز به دیگران قادر نیست تا خود را در درون جامعه ی انسانی موفق بپندارد.ارتباط میان انسان ها یکی از طرق مهم در همترازی در رفتاهای آدمی است.باید این مهم را به جد پذیرفت که انسان ها نیازمند به رابطه داشتن های خاص انسانی برای ادامه ی حیات عزت بخش خویشند.تلاش های انسان بدون رابطه با دیگران نوعی حرکت کردن در خلا است.ما اعتقاد به ارتباط را در انسان ها اصل می دانیم.

ما در نظرات خود در این باره به انواع وسایل ارتباطی معتقدیم و می گوییم که آدمی قادر است تا این ارتباطات را معنا دار نماید به شرط آنکه وسائل درستی را مورد استفاده قرار دهد.هر وسیله ی ارتباطی قادر است تا بعدی از تحرکات را ایجاد نماید.زبان یک وسیله ی ارتباطی مهم در حیات بشری است کمااینکه اشاره نیز می تواند نقش تعیین کننده داشته باشد.

ارتباطات کلامی به نوبه ی خود دارای انواع مختلفی هستند.سخنرانی برای نمونه نوعی از ارتباطات کلامی است که در قالب خاصی ریخته می شود در حالی که شعر از همین جنس اما در قالبی متفاوت تر از آن است.شعر کلام دل است و شاعر گوینده ای است که احساس خود را از درون با شعر به برون منتقل می نماید.اینکه این برون ریزی تا چه میزان موفقیت آمیز است موضوعی جداگانه است اما اینکه از درونی خاص برمی خیزد کاملا قابل قبول است.

ما در مورد شعر دارای دو نظر متفاوت و گاه مقابل هم هستیم.از یک طرف آن را زلال دل می پنداریم و معتقدیم که اساس آن حرف دل بودن است و گوینده یا سراینده ی آن هر دو قادرند تا درون واقعی خود را نشان دهند.اساس بر صداقت است و لذا شاعر شعری را می سراید که خودبدان اعتقاد دارد.می پسندد چون درونش به او این فرمان را می دهد.

نقطه ی مقابل آن فریب دادن است.شعر به دلیل اینکه با درون آدمی در ارتباط است می تواند انواع درون ریز ها را تحریک نماید.اینکه عواطف را به حرکت وادار می کند یا اینکه احساسات را مورد تهاجم قرار دهد هر دو عکس العمل های متفاوتی را ایجاد می کنند.البته که انتظار تحرکاتی است که منجر به ادامه ی حیات آدمی در انسانیت می شود اما همیشه اینطور نیست.شعرهایی وجود دارند که آدمی را با احساس از تفکر و تعقل به دور نگه می دارند و این خطری بزرگ برای کجروی های شعری است.

ما اساس شعر را واقعیت درونی افرادمی شماریم.شعری که جنبه ی عرفانی دارد بسیار متفاوت از شعرهای حماسی است و این بسته به شخصیت شاعران است.ساده زیستی یا اعتقاد به بهزیستی های مالی در شعرهای مختلف قابل برداشت است.شخصیت شاعر از درون شعرش پیداست.گاه سو استفاده از توانایی های شعری کار را به انحراف می کشاند و شعرایی در طول تاریخ می سازد که مداح اهل زور و زرند.

ما شعر را در مجموعه ی خود کاری حرفه ای می دانیم که با قابلیت های افراد در ارتباطند.اعتقاد ما این است که تحصیلات تنها می توانند به حرکت های شعری سرعت دهند اما نمی توانند آن را در درون آدمی ایجاد کنند.شعر امری ذاتی است که برای همه ی انسان ها میسر نیست.طبع شعر امری کاملا علمی و قابل قبول است و نمی توان از آن به سادگی گذشت.

شعر حرف دل است و ما این را می پذیریم.دلیل این حرف دل بودن در رضایت درونی فرد بعد از ارائه دادن است.حرفی که از دل برخیزد لاجرم بر دل نشیند.بنابراین ما اعتقاد داریم که در شعر گویی وجود شنونده و عکس العمل های او نیز مهم هستند.جذابیت در پذیرش و گوش دادن به انواع شعرا امری است که بیشتر از اینکه جنبه ی انسانی داشته باشد دارای جنبه ی احساسی در زمان است.آیا این شعر در شب سروده می شود و یا اینکه در روزی روشن با انواع نورافکنی های ممتد ادامه می باید.

از نظر ما اشعار دارای تاثیرات متفاوتی بر نوع انسانند.ما همه را مورد تایید قرار نمی دهیم.گرچه برای استعدادها احترام قائل هستیم و ان را امری بدیهی در توانایی های برمی شماریم اما اعتقاد داریم که اهداف شعر گویی باید ارتقا وضعیت رشد آدمی باشد.شعرهایی که قادرند تا انواع ستیزه ها را حذف و جهان را پر از همدلی و همزبانی نمایند.زبان شعر باید زبانی یگانه ساز در امور انسانی باشند.آدمی از این نظر که آدم است قادر است تا به وسیله ی شعر دل های همنوعان خود را هر چه بیشتر به هم نزدیک تر نماید.شعر حرف دل برای نشستن بر دل دیگران است.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, شعر
[ سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:7 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

شادی:انسان موجودی تغییر پذیر است.این واقعیت را به او نداده اند بلکه امری درونی و خدادادی است که با توانایی های درونی او در ارتباطند.آدمی از این نظر که می تواند به اوج برسد بر خود می بالد و با دست یابی بدان احساس غرور و شادی می کند.بنابراین شادی حالتی درونی محسوب می گردد که پاسخی به موفقیت های فرد تلقی می گردد.به شوق درآوردن افراد برای رسیدن به مقصودهای انسانی یکی از شیوه های مهم در مراودات انسانی است.

ما در مورد شادی نظرات متفاوتی داریم واین نظرات را از تحقیقات خود دریافتیم و بر آن ها تاکید می نماییم.البته که نیاز به تکمیل شدن نیز در باره ی آن ها مستتر است و این نظرات قادرند تا افراد دیگر را برای ادامه ی کار علمی یاری دهند.ما برای شادی معنایی خاص قائلیم و با بی بند و باری های معمولی و مصنوعی مخالفیم .شادی حالتی درونی است که با موراد انسانی در ارتباطند.

شادی بدون شک امری درونی است.تغییراتی از ذات آدمی است که با توانایی های انسانی در رابطه ی مستقیم هستند.ما اعتقاد داریم که امور انسانی بیشترین تاثیر را در شادمان سازی دارند.تغییراتی که فرد را از حالت معمولی به بی قراری شادی می کشاند و آدمی از بابت آن پذیرایی را تقبل می کند.ما شادی را برای ادامه ی حیات آدمی لازم بلکه ضروری می دانیم.

اعتقاد دیگر ما در مورد عکس العمل های شادی است.باید این امر که شادمانی یا شوق آدمی را تحریک می نماید ، بپذیریم.امر مبارکی است که جنبه ی مثبت دارد بنابراین حالت دفاعی یا عقب گرد ایجاد نمی کند اما باید این اصل را نیز پذیرا باشیم که تحمل شادی هم مسئله ای مهم می باشد.اگر افراد دارای تفاوت های مختلفی هستند باید این را نیز قبول داشته باشیم که عکس العمل ها نیز متفاوت خواهند بود.

عکس العمل های متفاوت آدمی در برابر شوق درونی تابع میزان گنجایش و آگاهی های فردی است.به طور مثال افرادی که بابت رسیدن به موفقیت های تحصیلی شادمان می گردند می دانند که عکس العمل ها در چهره و نمای آن ها مشخص است و نیازی به فریاد زدن و یا دادو قال کردن ندارند.شوق آن ها رضایت درونی را ایجاد کرده و تحرکی برای ادامه ی کار می باشد.

ما شادی را بدون شک برای آدمی لازم و ضروری می دانیم اما در مورد چگونگی دست یافتن به آن هم نظر داریم.نمی توان به هر بهایی شادی را به دست آورد.اساس شادی باید بر مبنای انسانیت و ذات درونی و جوهره ی واقعی آدمی باشد.نباید مخالفتی با انسانیت نوع بشر داشته باشد.استفاده از انواع وسایل برای شادی سازی مصنوعی نوعی کجرویی در ادامه ی کار است.

ما عکس العمل ها و میزان بازخورد در طولانی بودن یا عدم آن را به میزان رشد آدمی گره می زنیم.افرادی که در نهایت رشد قرار دارند نمی توانند مانند افراد کم رشد یافته عمل نمایند.آرامش درونی و رضایت خاص و در نهایت نوعی فرار از امواج آزار دهنده برای او کافی است تا مسیر زندگی خود را با توجه به ذات درونی ادامه  دهد.شوق برای او نوعی تاییدیه برای استمرار فعالیت هاست.

ما شادی را با تفکر در ارتباط می دانیم.متفکرین به همان اندازه که از غم و اندوه احساسی فاصله دارند از شادمانی درونی برخوردارند.علت این قضیه کاملا مشخص است،حرکت بر اساس انسانیت حتی اگر در کوتاه مدت بی نتیجه باشد در دراز مدت بدون شک تاثیر پذیر است.بنابراین وقتی اندیشمندی از کار خود مطمئن است و اساس تشکیلات فعالی او علمی و دانشی است نیازی به تشویق دیگران ندارد گرجه با آن هم مخالف نیست.اوج رشد اندیشمندان در رضایت درونی آن ها نهفته است.

شادی را حالتی گذرا محسوب داشتن را نیز می توان به امور مختلفی ربط داد.مادیات در کوتاه مدت شادی سازند امادر دراز مدت ممکن است مایه ی نگرانی شوند در حالی که امور انسانی مانند گذشت ، ایثار و نجات جان انسان های دیگر تا ابد شادی ساز درون ادمی گردند.از این نظر است که ما معتقدیم شادی ا دو نوع شکل مشخص دارند.شادی های واقعی که با امور انسانی در رابه اند و شادی های ساختگی که با انواع ارزش های عرضی ارتباط می یابند.

اندیشمندان جهان امروز باید فکری در مورد شادی های اساسی نمایند.چگونه و به چه شکل هایی قادرند تا افراد یک جامعه را به سمت شوق درونی اصلی رهنمون نمایند.اساس تمام این امور بسته به انواع رشد و میزان های آن در درون جوامع انسانی است.باید در این زمینه تلاش های معنا داری انجام داد.این نظر اساسی ماست که بدون فعالیت های معنا دار نمی توان به شادی های بنیانی دست یافت.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, شادی
[ دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:6 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

غم:آدمیزاده از این نظر که در روند زندگی با رویدادهای متفاوتی روبرو می گردد بدون شک تحت تاثیر آن ها قرار گرفته و عکس العمل نشان می دهد.بسیاری از این حالات برای آدمی لازم و ضروری هستند و گاه آن ها را به عنوان دفاع ایجاد می کند.بنیان انواع مختلفی از این حالات جنبه ی روانی و بسیاری نیز جنبه ی عاطفی دارند.نوع حالات نشان دهنده ی نوع عکس العمل هم هست.به طور مثال افسردگی یک حالت درونی است که منشا روانی دارد و به زبان ساده نوعی عمل برای مقابله با تنش های درونی اوست.

پرداختن به انواع حالات برای آموختن شخصیت دیگران بسیار ضروری است.ما بر این باور هستیم که برای شناخت افراد می بایست به عکس العمل ها او توجه شود.وقتی فردی می ترسد با کسی که پرخاشگری می کند درست است که هر دو از درون نشات می گیرند اما نشان دهنده ی نوع شخصیت آن هاست.پرخاشگر مهاجم است در حالی که ترس حالتی تدافعی است.

غم برای ما یک عکس العمل در مقابل عوامل بیرونی اما تاثیر کننده بر درون انسان هاست.در ایجاد غم عوامل بسیاری موثرندکه ما با توجه به آگاهی های خود هر یک را مهم می دانیم.بنابراین این اصل را که غم تنها یک حالت است که فرد درک کننده از شدت و ضعف آن آگاه است باید از همین دریچه نگریست.منفعل شدن آدمی در برابر عوامل خارجی تنها با تاثیر پذیری درونی امکان پذیر است.

ما بر این باوریم که عوامل مختلفی که بر شخص تاثیر می گذارند تا او را غمگین نمایند برای همه ی انسان ها یکسان نیست.فردی که بابت از دست دادن مال و پول خود غمگین می شود ممکن است برای شخص دیگر این حالت را به وجود نیاورد یا با شدت کمتری ایجاد تاثیر نماید.باور ما در مسئله ی غم و اندوه تفاوت های فردی است.در واقع نوع رشد فرد در روند زندگی چگونگی غم پذیری را رقم می زند.

نظر ما در مورد غم اساسی انسانی دارد و البته که در سایر حیوانات بعضی از عکس العمل ها ناشادی آن ها را نشان می دهد اما گذرا و بسیار زود گذر است.به طور مثال شکار فرزند یک آهو برای او دردآور است و با فریاد این عمل را نشان می دهد اما سریع نیز از آن می گذرد در حالی که در آدمی این چنین نیست.بر این اساس ما مقایسه ی میان انسان با سایر حیوانات را درست نمی دانیم.در آدمی مهم ترین مسئله در غم میزان رشد پذیری اوست.

غم حالتی درونی است و وابسته به میزان وابستگی هاست.این را ما بنیان نظریه ی خود می دانیم.به زبان ساده هر چه وابستگی ها خصوصا موضوع احساسات و عواطف قوی تر باشد شدت غم نیز افزایش می یابد.مادری که دارای عاطفه ی قوی است برای از دست دادن فرزند بسیار شدید تر از پدر عکس العمل نشان می دهد به طوری که شدت آن ممکن است او را از روند زندگی نیز خارج نماید.

ما در غم به میزان متفاوت آن در انسان ها معتقدیم.ما این را اصل می شماریم و می گوییم که یک حادثه نمی تواند برای همه ی انسان ها یک تاثیر با میزان ثابت داشته باشد.بنابراین اساس ما نوع شخصیتی است که تابع آگاهی ها و دانستنی های فردی است.فردی که دارای آگاهی های پزشکی است نیک می داند که بیماری سرطان امری عادی برای بسیاری است بنابراین با دانستنی های خود وجود آن را می پذیرد و لذا با این نوع پذیرش از تنش های درونی فاصله می گیرد در حالی که برای افراد عوام این چنین نیست.

ما میان ورود غم به درون آدمی و اعتقادت رابطه ای مستقیم می یابیم.به طور مثال کسانی که به عالم قیامت اعتقاد راسخ دارند و مرگ را نوعی گذر از این دنیا به دنیایی دیگر می دانند و با مرگ فرزند به این تجربه دست می یابند در درون خود فرزند را سفرکرده ای می شمارند که منتظر ورود سایر بستگان نیز هست.بنابراین از این حادثه به خدای بزرگ پناه می برند و از خدای خود گله و شکایتی ندارند.علمای بزرگ در برابر مرگ عزیزان این چنین هستند.غم در چنین مواردی برای آن ها نوعی گذر نسیم است.

غم را می توان نوعی برداشت های ادراکی نیز شمرد.هر چه تفکر و تعقل آدمی متوازن تر باشد پذیرش امور طبیعی و حقیقی راحت تر است.آن ها غم را نوعی تاثیر موقت می دانند که با تفکر و اندیشیدن به درک درست از آن می رسند.ما اعتقاد داریم که افراد متفکر و اندیشمند کمتر از سایر انسان ها مغلوب اثرات غم می شوند و عکس العمل های آن ها معمولا متوازن تر از سایر افراد جامعه است.

غم را باید با دیدی شگرف مورد بررسی قرار داد.ما معتقدیم که در این باب کار زیادی نشده است و اندیشمندان و متفکرین جامعه باید برای کاهش اثرات منفی آن اندیشه ای را به عمل تبدیل نمایند.غم را باید با کمترین تاثیر بر انسان ها تفسیر و عملیاتی نمود.عواملی مانند رسومات در این مورد قابل بررسی هستند کمااینکه ما فرهنگ را عاملی مهم در ایجادغم یا عدم آن در میان انسان ها می دانیم.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, غم
[ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:5 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

فرزند:پرداختن به امور انسانی امری مهم و حیاتی است.در این رابطه واژه ها دارای نقش مهمی هستند.کلماتی که ممکن است نزد عوام برداشتی متفاوت از سایر اهل علم داشته باشند.یکی از این کلمات"فرزند" است.در نگاه عوام تولید مثل هر موجودی فرزند آن موجودات عامل است.بنابراین گرگ را فرزندی است و انسان نیز این چنین است.شاید در کل و ظاهر قضیه این مطلب کشش داشته باشد و خیلی از افراد به سادگی از کنار آن بگذرند اما برای ما این چنین نیست.

فرزند برای ما موجودی خاص با ویژگی های منحصر به فردی است.زایمان تنها شروعی برای تلاش های مخصوص است.کوشش هایی که در آن نگاه به توانایی های این زاییده و تبدیل نمودن آن به فاعلیت های انسانی است.بر این اساس چون زاییده ی آدمی تنها دارای قابلیت های تبدیلی است لذا می توان گفت که فرزند تنها شامل نوع بشر می شود.

فرزند نشانی از نوع پرورش آدمی است.انعکاسی از درست یا غلط بودن کوشش هاست.اینکه زاییده ای از انسان جنایتکاری ماهر می شود را باید با دیدی عمیق نگریست و هرگز از آن غافل نشد.ما بر این اعتقاد که فرزند برای آدمی معنایی انسانی دارد مصر هستیم و فرزند را به هر بازمانده ای اتلاق نمی کنیم.فرزند حاصل درست کاری والدینی است که نوع بشر نامیده می شوند.

فرزند معنایی عمیق در رابطه ی با ساختن دارد.کسانی که فکر می کنند تنها با تولید می توانند فرزند دار شوند نه فقط اشتباه پدران خود را تکرار کرده اند بلکه به سایر افراد موجود در جامعه نیز ضربه وارد نموده اند.فرزند در ابتدای ورود باید شناخته شود و کسانی که خود را نمی شناسند بدون شک قادر به شناخت دیگران نیز نیستند.فرزند موجودی امانتی برای تبدیل نمودن به بهترین هاست.

فرزند نماد والدین نیز هست.نگاه به او نشان دهنده ی تمام ویژگی های والدین است.باید این تذکر نیز داده شود که رسیدن به قابلیت ها ،وظیفه ی تربیت کنندگان است و این مهم زمانی که به تبدل می رسد فرزند نامی برایش کاربرد دارد.فرزند موجودی خود بزرگ شونده نیست.اگر چنین باشد با سایرحیوانات مشابه می گردد.باید این حقیقت را پذیرفت که نام فرزند را نمی توان به هر زاییده ی انسانی نیز اتلاق نمود.

فرزند می تواند مایه ی افتخار والدین بلکه جامعه ی انسانی باشد.نمادی که تاثیرات تلاش ها را نشان می دهد و درست یا غلط بودن والدین و نیز جامعه ی مربوط به خود را منعکس می نماید.فرزند مسئول خود نیست بلکه مسئول نوع تربیتی است که برای او ایجاد نموده اند.شکی نیست که در ابتدای نلاش ها ،فرزند موجودی منفعل است که نوع شناخت ها او را به جاده ای مستقیم هدایت می کند که نتیجه ی آن رسیدن به حقانیت خویش است.

فرزند می تواند نامی ماندگار برای همه باشدنامی برای والدین،معلمین،همشهری ها، هموطنان،دوستان و در نهایت نوع بشر که واژه یابی فرزند نیز در همین محدوده ها معنایابی می شود.فرزند یک محصول است.این حقیقت را باید در جهان امروز پذیرفت که آدمی در فرزند زایی تابع حاصل یابی آن است.بنابراین هر انسانی حق ندارد هر آنچه که می تواند فرزند زایی کند.او تنها می تواند زاییده ای داشته باشد که با گذشت زمان فرزند نامیده شود و بدیهی است که این به معنای استفاده از اندیشه ی درست فرزند پروری است .

فرزند نامی درست و انسانی در سطوح مختلف زندگی است.موجودی است که در حداقل شکل مشکل ساز برای جامعه ی بشری نیست اما انتظار، حلال مشکلات بودن و خدمت کردن به انسانیت است.او نمادی از رشد و تعالی آدمی است که با مشاهده برای دیگران نیز نماد و سنبلی از رشد و ترقی می گردد.فرزند بد به معنای نبود آن در دایره ی انسانی است.حیوانی است که تنها به وسیله ی ادمی زاییده شده و رها گشته است.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, فرزند
[ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:3 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

زندگی:زیستن برای ماندن و ماندن برای زیستن را باید موضوعی عرفانی دانست.در این میان کلمات مشابه ای مانند زندگی نیز در همین مقوله قرار می گیرند.زندگی در معنای حقیقی خود گذران عمر نیست بلکه عزت و شرفی است که در ماندن تجلی می یابد.ما در باره ی این واژه نطرات مختلفی مشاهده کرده ایم که هر یک در دایره ی آگاهی های خاص قرار می گیرند.براستی زندگی چیست و چه معنایی در انسانیت نوع بشر دارد؟

ما اعتقاد خود را منعکس می کنیم و نظرات دیگران را نیز محترم می شماریم اما هرگز آن ها را تایید نمی کنیم.ما بر ای زندگی معنایی می یابیم که در زنده ماندن و نفس کشیدن یافته نمی شود. ما مفهومی را دنبال می کنیم که در مردن نیز زندگی است کمااینکه در زندگی نیز مرگ نهفته است.زندگی برای ما معنایی خاص دارد.زندگی یک روند پویا در نوع بشریت است.

زندگی برای ما زنده ماندن نیست.این را باید بدین شکل مفهوم یابی کرد که هر نوع ادامه ی حیات برای ما زندگی محسوب نمی شود.جریانی انسانی است که دارای ملاک است.اگر کسی با تولد خود بدون معیار ،زیستن را انتخاب کند در زیان های بزرگ انسانی شریک است.زندگی برای ما امری بدون توقف و بدون سکون است.اگر سکونی در این روند حاصل شود ما آن را زنده ماندن می دانیم و هرگز زندگی از آن یاد نمی کنیم.

بر این اساس بسیاری از نوع بشر فقط زنده اند.نفس می کشند و از منابع موجود تغذیه می نمایند.آن ها موجوداتی هستند که مانند سایر موجودات تولید مثل می کنند اما نمی دانند که چرا و برای چه این تولید را باید انجام دهند.دیوانگان نیز قادرند که تولید مثل داشته باشند اما این نوع از تشابهات تنها فریبندگانی خطرناک هستند.زنده ماندن و در کنار دیگران ماندن زندگی محسوب نمی شود.

زندگی نوعی عزت انسانی است.از این نظر انسانی است که ارزش های آدمیت به آن بها می دهد.ارزش هایی مانند تغذیه گرچه برای همه موجود است اما نوع استفاده از آن نیز نمی تواند مانند هم باشد.زندگی در تغذیه ی انسانی استفاده درست از منابعی است که متعلق به همه است.باید زندگی کرد و برای دیگران نیز آن را مهیا دید.لذت بردن از ادامه ی حیات معنایی جز خیر خواهی برای همه ندارد.

ما خودخواهی را زنده ماندن می دانیم و آن را امری فردی بدون در نظر گرفتن جمع تلقی می کنیم.آزار و اذیت دیگران در طول حیات حیوانی به هیچ عنوان زندگی کردن نیست.موانعی انسانی برای دیگران در زندگی کردن است.زندگی بدون دیگران هرگز لذت بخش نیست و بر همین اساس لذت بخش ترین زندگی مربوط به همدلی با کل جهان بشریت است.

در زندگی تخم دشمنی کاشتن موجود نیست.ترحم و دوستی برای کاهش نفاق و دو دستگی در زندگی معنا می یابد.کسانی که زندگی می کنند از دیگران غافل نیستند.آن ها ثروتمند نخواهند شد زیرا زنده ماندن را انتخاب نکرده اند تا بر گرده ی دیگران سوار شوند و از همه غافل باشند.باید زندگی کردن و زنده ماندن را در گوشه ای مدفون نمود.

زندگی روندی معنا دار و انسانی است که تنها برای آدمی موجود است.درگیری و کشتن در آن وجود خارجی ندارد.زندگی بر روی لاشه های انسان های همنوع به هیچ وجه زندگی نیست.اینکه گفته می شود دنیا به اتمام نرسیده و باید زندگی کرد کلام درستی است.اکثر جوامع بشری در تلاطم زنده ماندن هستند.ماندن مانند سایر حیوانات و لو با دزدیدن دست رنج های شکاری دیگران و این برای نوع بشر تنها خجالت آوری است.

زندگی با لذت درونی همراه و ارزش های انسانی تایید کننده ی آن است.زندگی تنها برای نوع بشر بر اساس جوهره ی درونی است.ماندن برای ساختن و تغییر دادن وضعیت موجود را می توان زندگی نامید.کسانی که زندگی می کنند در تلاشند تا وضعیت مطلوب را ایجاد کنند تا سایر مردم نیز به جای نفس کشیدن از لذات ماندن که همان زندگی کردن است بهره مند شوند.

زندگی برای ما ممکن است همراه با زجر باشد اما نیک بدانیم که این نشان دهنده ی خصوصیات واقعی آن نیست بلکه نمادی از وجود مشکلات انسانی است که دیگران با زنده ماندن ایجاد می کنند.زندگی برای ما تنها مفهومی ذاتی دارد و پایانی نیز حتی با واژه ای به نام مرگ به همراه ندارد.زندگی هرگز پایانی ندارد زیر آدمی تا زنده است می تواند میان زنده ماندن و زندگی کردن یکی را انتخاب نماید.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, ثروت
[ جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:2 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

آزادی:مانند هر واژه ی زیبایی طرفدارانی دارد.بسیاری از مردم آن را خواهانند و در مبارزات خود وجودش را راهی برای ادامه ی کار می دانند.کلمه ای که برای بسیاری مقدس و البته برای افرادی نیز عامل سو استفاده است.آزادی در مفهوم و معنا برای خیلی از عوام دارای حالت خاصی است و به همین دلیل است که اختلافات در مورد وجود این واژه در جامعه بسیار فراوان است.ما در مورد این واژه به طور علمی و البته واقعی و آنچه که نیاز آدمی است نظر می دهیم و تحت تاثیر احساسات فریب دهنده قرار نمی گیریم.

آزادی برای بسیار بی بند و باری است.ما آزادیم که هر کاری که به صلاح می دانیم انجام دهیم.آزاد به دنیا آمده ایم و باید آزاد بمانیم.این ها عبارات ناصحیحی هستند که در نهایت منجر به بی بند و باری و از هم گسیختن جامعه می شوند.آزادی از جمله کلمات کلیدی در رفتارهای اجتماعی است که می بایست مورد تحلیل و تجزیه ی معنایی قرار گرفته و از آن به همان صورتی که آدمی در جوهره ی خود قرار دارد  استفاده گردد.آزادی کلمه ی زیبایی است اما فریبندگی فراوانی  دارد.

آزادی از نظر ما رها شدن است.رهایی از آنچه انسان را محدود به موضوعات غیر انسانی می کند.در واقع از نظر ما معیار برای آزادی جوهره ی آدمی است.هرآنچه که با انسانیت او هماهنگ باشند در آن آزادی معنایابی می شود.بنابراین ازادی رها شدن از بی قیدی هاست.شاید بهترین آن ها آزادی فکر و اندیشه باشد.در چنین شکلی اندیشه ی آدمی محدود به موضوعاتی مانند انواع احساسات یا تعصبات قومی و منطقه ای نخواهد شد.

آزادی برای آدمی رها شدن از تمام محدودهایی است که آدمی را به سقوط نزدیک می کند.رها شدن در انواع موج های سخت و کمر شکن را نمی توان آزادی نامید.انواع برهنگی ها همان امواج تلف کننده ی انسانیت هستند.حرام کاری برای انسانیت محدودیت های اندیشه ای است.تعقل در چنین اشکالی مدفون و یا پنهان می ماند و این خلاف آزادی است.آدمی از این نظر آزاد است که بتواند با اندیشه و عقل ،کلامی را روان سازد.

آزادی از نظر ما دارای سلسله مراتب است.این شکل از آزادی وابسته به میزان رشد آدمی است.به زبان ساده آزادی در خانه نوعی از آن است که در جامعه این چنین نیست.ما معتقدیم که اشکال مختلف آزادی نیازمند به شناختند.افرادی که بدون تفکر و تعقل از آزادی حرف می زنند در واقع آن را نشناخته اند.انسان آزاد نیست تا هر کلامی را به زبان آورد.اینکه گفته می شود "زبان در قفا پادشاه سر است" منظور استفاده ی از آزادی است.

آزادی از نظر ما محدودیت در چارچوب قانون است.حرکت بر اساس معیارهای انسانیت است.قبول هنجارهای اجتماعی است.انسان در این رابطه هرگز آزاد نیست تا بر اساس خواسته ها و تمایلات درونی خود ولو از جنس حیوانی استفاده نماید.حفظ حرمت ها برای آزادی ایجاد محدودیت است.در واقع ما هم محدودیت در آزادی را می پذیریم و هم آن را رد می کنیم.این بسته به معنای آزادی است.

در موضوع اندیشه هر آنچه که محدودیت در تفکر ایجاد نماید از نظر ما محکوم است.تبدیل نمودن توانایی های انسانی به عمل با محدودیت ها در تقابل است.در عین حال محدودیت در رعایت قانون و مقررات آزادی است.ما معتقدیم که آدمی بهترین فرد برای شناخت آزادی و اساسی برای پی بردن است.اینکه دست به اقدامات خلاف می زند خود نیک می داند که این ها آزادی نیستند بلکه بی بند و باری می باشند.

از نظر ما آزادی زیباست.رها شدن از قید و بندهای خودخواهی است.حذف محدودیت های تفکری است و در نهایت رسیدن به اوج انسانی است.کسانی که هوش خود را می بندند در واقع طرفداران دیکتاتوری هستند اما این مورد را خود دیکتاتوری گویند.آزادی در رسیدن به تحولات انسانی معنایی شگرف دارد.رسیدن به تکامل ،اوج آزادی است و رسیدن به پست ترین حالات حیوانی مانند انواع شهوت رانی ها دیکتاتوری محض در مدفون کردن توانایی های رشد آدمی است.

معنا یابی آزادی موضوعی مهم در تعاملات انسانی است.باید رها شد تا به تعالی رسید، این همان معنای واقعی آزادی است.آزادی را باید در آغوش گرفت و از آن برای رسیدن به رشد استفاده کرد.رها شدن از انواع تعصبات قومی و ملیتی رتبه بندی از ازادی در بالاتر ین شکل است.آزادی گرفتار شدن در هوس های زودگذر نیست.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, آزادی
[ پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:0 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

ثروت:تلاش انسان ها برای داشتن زندگی مرفه و به دور از جنجال و فشار امری طبیعی است.در این میان کار و کوشش برای کسب درآمد نیز معنا و مفهومی بالاتر از آن ندارد.انسان تولید می کند تا آسایش داشته باشد.در این میان انباشت ثروت نیز موضوعی تازه می گردد و تا بدانجا پیش می رود که افرادی در جامعه از بابت آن از حد عبور می کنند و بر ذخیره سازی بیشتر تاکید نموده و نه ئنها متوقف نمی کنند که ادامه ی آن را با سرعت بیشتری پیگیری می نمایند.در این راه انحراف از مسیر نیز دور از انتظار نیست.

نظرات ما در مورد ثروت بر مبنای تاثیرات آن در رشد انسانی و جوهره ی آدمی است.به زبان ساده ما با تلاش برای به دست اوردن ثروت مخالف نیستیم اما تاثیرات ان را در جهت منفی یا مثبت مورد ارزیابی قرار می دهیم.ثروت اندوزی با درآمد زایی کاملا متفاوت است و از نظر ما انباشت ثروت نمی تواند بعد مثبت داشته باشد.از نظر ما ثروت به همان اندازه که می تواند نیازهای مادی را برطرف کند قادر است تا مشکلاتی را در جامعه به وجود آورد.

ما ثروت را تنها زمانی موثر می دانیم که در آن حرص و طمع جایی نداشته باشند.ما ثروت را تا حدودی مورد تایید قرار می دهیم که باعث هدر دادن منابع نگردند.کسانی که بیشترین ثروت را در اختیار دارند بر حسب ظاهر قادرند تا هرآنچه را که می خواهند تهیه نمایند.بدیهی است که کمبود مواد خوراکی برای آن ها معنایی ندارد و بیشترین مواد را بر اساس داشته های ثروتی در اختیار می گیرند.

از نظر ما ثروتمند بودن در جوامع تنها امری نسبی است و نمی تواند مطلق باشد.گرچه امروزه چنین وضعیتی حاکم است و ثروتمندان فراوانی وجود دارند اما از نظر ما تعادل در ثروت نشان دهنده ی رشد آدمیت در میان جوامع است.تفکر ما این است ،ثروتمند شدن به بهای فقیر نمودن بیشتر انسان هاست.کسانی که از راه های غیر معقول به این مهم دست می یابند بدون شک تلاش هایی خلاف دارند.

امکان ندارد تا افرادی بتوانند بیشترین ثروت را در اختیار گیرند مگر اینکه بر گرده ی دیگران سوار شوند.نمونه ی بارز آن بانک ها هستند که با عملیاتی حرام افراد نیازمند را زیر بار فشار قرار می دهند و خود ثروتمند می شوند.محتکرین نیز بدون شک یکی از انواع ثروتنمدان حامعه هستند.ثروت اندوزی از راه مصادره ی اموال مردم و یا زمین خواری نیز اساسی برای جداسازی فقرا از آن هاست.بیگاری و عدم کار یدی نزد مردمی که خود را ثروتمند می دانند باعث کار بیشتر افرادی می شود که از نوع آن ها محسوب می شوند.

از نظر ما مال اندوزی امری غیر طبیعی است.رون آدمی را متشنح می سازد و او را به سمت راه های غیر متعارف هدایت می نماید.ثروت اگر در خدکمت انسان باشد امر مبارکی است اما اگر آدمی در خدمت آن باشد امری منحرف و غیر قابل قبول می باشد.در چنین صورتی آدمی از مسیر انسانیت منحرف شده و با فشار بر دیگران تلاش می کند تا این انباشت را افزایش دهد و جال اینجاست که از این بابت نیز راضی نمی شود.

ثروت در خدمت انسانیت چیزی است که در طی آن افراد ثروتمند از راه درست تلاش می کنند تا از دیگران سبقت جویند اما آن را سهم خود نمی دانند و به شکل های مختلف از جمله کارهای خیر و نیکو به کمک دیگران می شتابند.انواع موسسات خیریه ای که در کشورها ساخته می شوند متعلق به ثروتمندانند.ما ثروت را در مجموع امری متوقف کننده ی رفتارهای انسانی می دانیم و معتقدیم که اگر امری نیز انسانی باشد هرگز به دلیل کمک نیست بلکه نوعی برتری جویی است که با انواع بخشش های آشکار صورت می گیرد.

ثروت را باید وسیله ای برای رونق انسانیت دانست.اگر از حد خود بگذرد نه تنها مفید نیست که بسیار مضر است.فاصله ی طبقاتی و انواع ظلم هایی که از طرف ثروتمندان حتی ناخودآگاه صورت می گیرند و با انواع ولخرجی ها گرانی را به بار می آورند نوعی ظلم به همنوعان خود نموده اند.ما ثروت را نمی توانیم مورد تایید قرار دهیم و معتقدیم انباشت ثروت به دست افراد معدود نشان دهنده ی بی عدالتی در جوامع است.این ثروت نمی تواند بدون عدالت جمع آوری گردد.باید برای مبارزه ی با مال اندوزی فکری اساسی شود.تعادل در انسانیت با تعادل در ثروت ایجاد می شود.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, ثروت
[ چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 18:59 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

مالیات:قوانین و مقررات اداره ی هر کشور تابع نظرات و تخصص های حاکم بر آن است.مجالس کشورها قادرند تا از حقوق مردم خود دفاع کنند و بدیهی است که در این راه مشکلات فراوانی روی دهند.همه ی کشورهای جهان مانند هم نیستند و در بعد ثروت و منابع خدادادی شکل و شمایلی متفاوت دارند.در این میان استفاده از منابع انسانی و توانایی های مالی مردم برای اداره ی کشور نیز موضوعی قابل قبول به نظر می رسد.مالیات گرفتن از مردم در میان کشورها امری طبیعی تلقی شده و معمولا موضوعی پذیرفته شده است.

مالیات به مقداری پولی گفته می شود که هر فرد در درون کشور می بایست برای اداره ی آن پرداخت نماید.سابقه ای طولانی در تاریخ دارد و بر اساس مطالعات ،منبع بسیاری از مبارزات و کشمکش های سیاسی و اجتماعی و گاه انقلابات نیز بوده است.اساس این نوع درگیری ها عدم توازن در گرفتن مالیات ها و نیز عدم رضایت و ناتوانی های مردم در پرداخت بوده است.

نظرات ما در مورد مالیات مربوط به زمان و یا مکان نمی شود.ما اساس را به موضوعاتی علمی در این راه مربوط می دانیم و منطق و قانون را اساسی درست برای ایجاد توازن در نظر می گیریم.ما در این باب دو نظر کلی داریم.اول اینکه علت مالیات دادن چیست؟ و دوم اینکه چگونه باید آن را و به چه میزان پرداخت نمود؟آیا میان تمام کشورهای دنیا یک رویه پاسخگوست یا اینکه فرهنگ های متفاوت روش های مختلفی را ایجاد می کنند؟ما نظرات خود را بر تمام این موارد متمرکز کرده و از راه استدلال به ارائه ی آن می پردازیم.

از نظر ما اساس مالیات کمبودهای مالی دولت ها در ارائه ی خدمات است.گاه از این هم دون تر می رود و فقر کشورها در اداره ی باعث مطرح کردن آن می شود و اصولا خدماتی مشخص ارائه نمی گردد.ما شکل اول را در نظر می گیریم.یعنی اینکه دولت ها مالیات می گیرند تا خدمات دهند.اولین چیزی که مطرح است توانایی های دولت ها از نظر مالی است.بدیهی است که برای ما گرفتن مالیات از مردمی که دارای ثروت های فراوانی هستند و بودجه ی تخصصی به مراتب کمتر از داشته هاست بسیار بی معناست.مردم هر کشور صاحبان اصلی ثروت ها هستند.اگر در چنین کشورهایی مالیات مطرح شود نوعی ظلم ایجاد می شود.

مالیات برای دادن خدمات است و در چنین حالتی خدمات بیشتر مالیات بیشتر را ایجاد می کند.اگر داشته های کشورها کافی است نیازی به گرفتن مالیات نیست.در شکل دوم اینکه چه میزانی باید مالیات گرفته شود.اگر گرفته شد در برابر آن چه نوع خدماتی ارائه می گردد.به نظر ما در کشورهایی مانند ایران اساس درستی برای مالیات نیست.کسی نمی داند که پایه ی مالیات چیست.فرهنگ مالیات دهی متزلزل و جبری است و بر همین اساس است که نوعی مقاومت در پرداخت ایجاد می شود.

مالیات باید بر اساس توانایی ها و تاثیرات آن در زیر ساخت ها باشد.به طور مثال کسانی که بیشترین درآمدها را دارند بدون شک از امکانات بیشتری استفاده می کنند.ثروتمندان اتومبیل های بیشتری دارند و از آن استفاده می کنند بدیهی است که بنزین مصرف شده ی آن ها که معمولا زیر قیمت های جهانی است به مراتب بیشتر از یک فرد متوسط است.این نوع افراد باید به موازات استفاده از امکانات مالیات بپردازند.

در مالیات ،اصل و اساس توازن است.توازن میان داشته ها و داده هاست.کسانی که از اداره ی خانواده ی خود عاجزند به همان میزان در حقوق و مزایا مالیات می دهند که ثروتمندان خارج نشین می دهند.توازن در این نوع مالیات بی معناست.به نظر می رسد که سیستمی جامع در مورد مالیات در کشورهایی مانند ایران کاملا موجود نیست.

مالیات را باید روشی برای ایجاد تعادل دانست.به نظر ما افرادی در جامعه وجود دارند که می بایست علاوه بر ندادن مالیات به آن ها نیز مبالغی داده شود.محاسبه ی میزان درآمد و مخارج یک خانواده در فعالیت های روزانه بیانگر توانایی در پرداخت است.وقتی درآمد یک فرد از مخارج آن کمتر است دادن مالیات چه معنایی دارد.به نظر می رسد که مردم از دادن مالیات ناراحت نیستند اما از بد مالیات دادن نگرانند.باید در این مورد به سمت علمی کردن مالیات حرکت نماییم وبا نظام بخشی به ان نسبت به تعادل سازی اقدام نماییم.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, مالیات
[ سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 18:57 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

جنگل:محل زندگی اسنان با حبوان بسیار متفاوت است.کره ی زمین بدون شک منحصر به انسان نیست و سایر موجودات زمین نیز قادرند تا در آن به ادامه ی حیات خود بپردازند.بدیهی است که مکان جغرافیایی تابع نیازهای آدمی است.در مورد حیوانات نیز این چنین است.جنگل از این نظر که می تواند نیازهای خوراکی و سلامت زندگی حیوانات را آماده نماید مناسب برای زندگی آن هاست.جنگل در چنین برداشتی محلی اختصاصی برای حیوانات خواهد بود.

ما نظر خود را در مورد جنگل به عنوان نمادی از نوع زندگی مطرح می کنیم و آن را با انسان ارتباط می دهیم.طبیعی است که جوهره ی نظرات ما علمی است و از همین منظر آن را مورد توجه قرار می دهیم.جنگل با چنین نگرشی دارای اهمیت خاصی می گردد و با دید عوام که ان را منبعی برای شکار یا تامین سوخت در نظر می گیرند بسیار متفاوت می گردد.

از نظر ما جنگل منبعی برای ایجاد توازن میان موجودات زنده است.محلی است که سیستم گردش زندگی را متوازن می سازد و با همکاری و همردیفی با سایر منابع آب یا خاک باعث رونق بخشیدن به ادامه ی حیات و نیز توازن سازی برای تعادل سازی می گردد.در معنای توازن نیازها برآورده می شوند و اثری از کمبودهای تصنعی باقی نمی گذارد.جنگل توازن ساز اکسیژن مورد نیاز آدمی است.

جنگل در معنای دیگر علمی محلی برای انباشت نیازهای آدمی است.مکانی که در آن انواع حیوانات زندگی می کنند و با تغذیه ی از یکدیگر در خدمت آسایش انسانند.اگر جنگل چنین نقشی نداشت امروز هجوم انواع حیوانات گرسنه برای بلعیدن انسان حتمی بود.موش های بزرگ به این دلیل وارد شهرها نمی شوند که نیازهای خود را از جنگل می گیرند و مارها با استفاده از گوشت موش ها در جلوگیری از افزایش آن ها تاثیر گذارند.

جنگل را می توان ریه ی زمین نیز نامید.محلی که به وسیله ی درختان،دی اکسید کربن جذب و اکسیژن پس داده می شود و بدین سان در پاکسازی محیط آلوده زندگی آدمی تاثیر گذار است.بر این اساس ما وظیفه ی آدمی را گسترش جنگل ها می دانیم و آن را با فرهنگ مترقی یا عقب مانده ی جوامع گره می زنیم.

کاهش وسعت جنگل ها تنها نشانی از عدم درک اهمیت آن نزد آدمی است.خراب کاری در آن تنها نوعی خیانت به نسل هاست.ما جنگل ها را اموری مهم و تاثیر گذار در سالم زیستی می دانیم و معتقدیم که از بین بردن آن نوعی بی تفکری در معادلات انسانی است.استفاده از جنگل ها برای آدمی نوعی راه یابی برای رفع نیازهای مختلف روانی و جسمی است.باید در این زمینه تفکر داشت و برنامه های جامعی را تدارک دید.

آدمی حق ندارد تا جنگل ها را به نفع خود تغییر دهد.این حق برای هیچ انسانی نیست و سهمی برای تمام آدم ها در تمام تاریخ بشریت است.محافظت از آن وظیفه و عمل به ان نشان دهنده ی فهم تعالی بشری است.بنابراین خسارت به جنگل ها از نظر ما نوعی تیشه به ریشه زدن است.جنگل ها نعمت های خدادادی برای ادامه ی نسل های متفاوت در انواع وجودی است.

در این زمینه وظیفه اهل علم است تا با انواع تحقیقات و پژوهش های دانشی نسبت به شناخت جنگل ها همت نمایند.دولت ها نباید به آن به عنوان ثروتی ملی بنگرند که نه تنها د اشته ای ملی که انسانی است بنابراین باید در این زمینه که جنگل ها دارای چه ناگفته های مهمی در درون هستند محققان را یاری دهند.کشفیات قابل قبولی صورت گرفته اما به نظر نمی رسد تا در این زمینه کار را تمام شده دانست.

داشتن برنامه های مدون علمی برای ایجاد توازن و جلوگیری از تهی شدن آن از انواع موجوداتی که بدون شک تاثیر گذار در نوع زنگی آدمی هستند بسیار مهم می باشد.نگاه به جنگل به عنوان مجموعه ای از انواع درختان نوعی نگرش سطحی و عامیانه نزد جوامع مختلف است.جنگل را باید وسیله ای مهم و قابل درک در زندگی انسان ها دانست و طبیعی است که ادامه ی حیات کره ی زمین می تواند بدان وابسته باشد.شاید بدیهی باشد که بگوییم ،نیمی از زندگی آدمی وابسته به جنگل و منابع دیگر طبیعی است.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, جنگل
[ دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:51 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

جاده:انسان موجودی محتاج به رابطه است.زندگی اجتماعی دارد و بنا بر نیازهای درونی خود خواهان همراهی و همکاری با نوع خود است.بنابراین در سراسر جهان گسترده است و زندگی توام با دور گزینی را انتخاب کرده است.اطلاع از یکدیگر در اقصی نقاط جهان یکی از اهداف مهم اوست و در این رابطه یافتن راه هایی برای تحقق دوستی ها و تعاملات ،اصل و اساس می باشد.انواع وسایلی که می توانند کمک دهنده باشند اختراع و توسعه می یابند.در این راستا نقش راه ها دارای قدمتی تاریخی است.

جاده نامی آشنا برای مردم امروز و دارای تاریخچه ای غنی در دنیای دیروز است.کشورها بر اساس توسعه ی آن به پیشرفت ها رسیدند و برای تحقق دست یابی به نقاط مختلف دنیا شکل گیری دادند.جاده راه و کانالی برای رد شدن و رسیدن تلقی می گردد و تمام دنیا به نوعی آن را برای تحقق اهدافی از خود ،پایه محسوب می دارند.ما در باره ی جاده دارای نظرات خاصی هستیم که البته هم دارای جنبه های اجتماعی و هم اقتصادی است و در یک کلام رنگ و روی علمی دارد.

جاده در شکل ظاهر یک راه برای رسیدن به مقصودهای انسانی است.بدون شک هیچ مبنای غیر انسانی ندارد.درست است که در دنیای حیوانات و بنا بر دلایل غریزی راه یابی برای کوچ و مهاجرت اساسی طبیعی دارد اما هرگز مانند انسان نیست.جاده برای انسان مفهومی تفکری است و با سایر موجودات متفاوت است.جاده برای انسان نوعی آزمایش عملی در سنجش توانایی هاست.

از نظر دیگر جاده برای انسان نوعی درون نگری است.به طور مثال برای محقق نمودن تمایلات ذاتی و دوستی از آن استفاده می کند تا بدین سان به علائق انسانی خود دست یابد.به مناطقی می رود که افراد مورد علاقه اش و یا موضوعات مورد نظرش در آنجا قرار دارند.جاده تنها وسیله ای بی حرف است که حرف های فراوانی در درونش نهفته است.

نگرش دیگری که می توان در مورد جاده مطرح کرد رفع نیازهای انسانی است.آدمی درون کوه ها را می شکافد تا راهی برای رسیدن به مقصود یابد.شاید بتوان گفت که راهی میان بر برای مقاصد خود جستجو می کند.آدمی جاده را در خدمت می گیرد تا بتواند ارضای درونی را به همراه داشته باشد.جاده کمک دهنده ای مفید و حاصلی از انواع چاره اندیشی هاست.

ما جاده را با تحلیل های انسانی بر اساس توانایی های علمی مهم می دانیم.تفاوت در محتوای وسایل سارنده ی جاده ها نشان دهنده ی اختلافات انسان ها در محیط های گوناگون است.به طور مثال روش های ثابت و امکانات قدیمی نشان دهنده ی عدم وجود ابتکار و خلاقیت در درون جوامع انسانی است در حالی که استفاده از انواع فن آوری های جدید و ابتکارت تازه نشان دهنده ی رشد تفکری و تعقلی مردم زمانه است.

جاده روشی برای یافتن مسیرهای درست است.نگه داری از آن نشان دهنده ی مسئولیت های اجتماعی و تخریب در آن نمادی از عقب ماندگی فرهنگی است.باید در این مورد تعقل را اساس دانست و جاده ها را متعلق به عموم فرض کرد.ما برای جاده ارزشی انسانی قائل هستیم و ان را وسیله ای راکد و یا بی تاثیر مانند انواع وسایل نمی دانیم.جاده نشانی بزرگ از تفکرات انسان هایی است که با انواع کوشش های دراز و کوتاه مدت خویش در پی یافتن راه حل های اساسی در تعاملات اجتماعی بوده اند.جاده نمادی فرهنگی برای شناخت تلاش های درست انسانی است.

ما جاده را تنها به شوسه یا نوع خاصی محصور نمی کنیم.هر راهی که آدمی برای طی کردن و به مقصود رسیدن انتخاب می کند و البته با تفکر خود می سازد جاده نامیده می شود.در این میان کجا و چگونه ساخته می شود نیز نیازمند به تحلیل های علمی است.عمر جاده مبنایی برای درستی کار نیز هست.بنابراین باید جاده را با رفتارهای آدمی و اندیشه ی انسانی گره زد تا بهتر بتوان آن را در عمق نگری یافت.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, جاده
[ یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:49 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

گردش:در سلسله مراتب نیازها مواردی یافت می شوند که گاه به فراموشی سپرده می شوند.نیازهایی مانند ابراز وجود و یا معرفی خود به عنوان انسانی در میان انسان ها و انتقال محبت از سمتی به سویی از جمله ی آن هاست.در این میان تغییر و تحول درونی نیز به عنوان یکی از موارد در نیازهای درونی آدمی قابل بررسی و کنگاش می باشد.تغییر و تحولی که بدون شک تابع تغییراتی جوی و آب و هوایی است.

سکون در آدمی برابر با مرگ تدریجی است.آدمی از این نظر که اجتماعی است نمی تواند در سکوت و سکون زندگی کند.فعالیت در درون جامعه و خارج از آن تنها برای آدمی معنا و مفهوم دارد و بدین سان باید این نکته را که آدمی خواهان تغییراتی در درون است را جدی گرفت.ما اعتقاد داریم که درون آدمی از این نظر ناآرام است که خواستاری در ذات او نهفته است.

به اعتقاد ما گردش خواهی پاسخی به تغییر خواهی آدمی است.این مورد نه از این نظر که آدمی خواهان آسایش یا آرامش نیست مطرح بلکه از این نظر که نمی تواند یکسان سازی را در ادامه ی حیات خود داشته باشد.او برای پاسخ یابی به درون خود از محیط خارج می شود تا این تغییر را حس نماید.ما گردش را امری مهم در حیات آدمی می دانیم.

ما گردش را با تفریح یکی نمی دانیم.اعتقاد ما بر این اساس که در تفریح فرد برای گریز از خستگی اقداماتی را انجام می دهد و گاه تبدیل به خستگی دیگر می شود و زمانی برای فرار از فشارهای شهرنشینی و فشارهای کاری اقدام به گزینش آن می نماید.در تفریحات تحمیل مخارج نیز قابل بررسی می گردد و بدین سان آدمی برای فرار از یک مشکل به مشکل دیگری برخورد می کند.

نگاه ما به گردش این چنین نیست.در گردش ضمن تغییر خواهی که جزئی از ذات آدمی است.معلومات خواهی نیز مطرح است.تغییرات محیط گردشی در واقع پاسخی به انواع یادگیری هاست.گاه گردش در میان کوه ها انجام می گیرد.در چنین مواردی آشنایی با کوه های سربه فلک کشیده و برف های باقی مانده ی زمستان معنایی تازه می یابند.

گردش در آثار باستانی معنایی به جز آشنایی با تمدن ها و فرهنگ ها نیست.گردش خواهی راهی برای رسیدن به مقصودهای دانشی است.کسانی که تفریح را همان گردش می دانند در اشتباهند.گردش راهی برای ایجاد تحولات درونی خصوصا از نظر علمی و آگاهی های مورد نیاز است.گردش وسیله ای برای دست یابی به ناگفته های امروز جهانی است.

ما اعتقاد داریم که وسعت خواهی گردش هم به نوع آدمی برمی گردد.کسانی که در دایره ای کوچک به گردش می پردازند و یا خواهان آن هستند نیازهای کوتاه مدتی دارند.کوتاهی در دانش خواهی با توانایی های فردی در ارتباط مستقیم هستند.ما نظر خود را در باره ی گردش نمی توانیم محدود به گذران اوقات فراغت نماییم.برای ما گردش معنایی بالاتر از گذران اوقات دارد.

یک زیست شناس یا جانور شناس در درون جنگل های گرم یا سرد مناطق نوعی گردش را انجام می دهد که معنایی برای دست یابی به ناگفته ها و کشف حقایقی دارد که امکان دست یابی دارند.گردش در این نوع از جنگل ها به هیچ عنوان جنبه ی تفریحی ندارند.ما اعتقاد داریم که گردش برای پی بردن به عظمت طبیعت و شناخت آن خصوصا رودخانه ها و کوه ها بسیار مهم می باشد.

گردش امری مهم در زندگی آدمی است.مبنا و اساس آن تغییر خواهی و تحول گرایی است.راهی برای ارضای درونی بر ای دست یابی به معلومات و تکمیل ذاتی انسان هاست.گردش برای بسیاری از افراد تنها طریق ارضا کننده در کشفیات است.آدمی موجودی ناارام در زندگی اجتمای است و این ناارامی نه برای برهم زدن نظم و انضباط که برای پرورش آن در محیط هاست.باید گردش را برای پیشبرد کارها امری لازم بداینم و آن را خودجوشانه مورد توجه قرار دهیم.

گردش موضوعی علمی و نهادی اصلی در بررسی هاست.وجودش مخفی و نیازش آنی است.این واقعیت که ممکن است از مسیر اصلی خود خارج شود را باید مهم دانست.به نظر می رسد که وسیله ای تاثیر گذار در حال کنار گذاشتن است.زندگی شهری و مشکلات تصنعی برای بسیاری برابر با گوشه نشینی و تبدیل به انواع مشکلات روانی شدن گشته است.انواع افسردگی ها را باید باهعدم گردش مربوط دانست.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, گردش
[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:48 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

مسکن:یکی از پنج نیاز اساسی آدمی برای ادامه ی زندگی،مسکن است.این مورد برای تمام موجودات روی زمین حالت اشتراکی دارد.برای هر یک نامی و نشانی است.گاه لانه و زمانی غار و امروز در زندگی های تفاوت شهری،عشایری و روستائی خودنمایی می کند.مسکن در بعد اصلی خود نمادی از انتخاب برای چگونگی ادامه ی زندگی است.از این نظر نماد است که تاثیرات درونی را نشان می دهد و تاثیرات بیرونی را به نمایش می گذارد.

ما در مورد مسکن دارای نظرات علمی و ریشه ای هستیم.ما این موضوع را هرگز بعدی از تبلیغات و یا پیروی های کورکورانه نمی دانیم.ما معتقدیم که نوع مسکن و خواستاری آن به درون آدمی برمی گردد.به زبان ساده محل زندگی و یا نوع معماری نکته ای است که به رضایت فرد و پاسخگویی های او وابسته است.ما رفاه و آسایش را نکته ای مهم در آن می دانیم.

مسکن از نظر ما امری گزینشی است و با حالت اجبار و یا زورگویی متفاوت است.درست است که بسیاری از مسائل باعث جبر در زندگی و مسکن گزینی می شود اما نظر ما در توازن موضوع است.ما اصل را بر جبر قرار نمی دهیم و آزادی را مهم تلقی می کنیم.آدمی مختار است تا محل زندگی خود را همراه با سبک ساختاری انتخاب کند به طوری که جوابگوی رضایت درونی او باشد.

اعتقاد ما بر این است که میان نوع مسکن و رشد درونی آدمی رابطه است.رابطه ای که بیشتر جنبه ی انسانی دارد.به زبان ساده مسکن بی برنامه و غیر مهم برای افراد نشان دهنده ی نوعی عقب ماندگی در رشد درونی و توانایی های ذاتی است.اینکه انسان بتواند در بهترین شرایط زندگی کند مربوط به خواستاری درونی اوست.آدمی نمی تواند در هر شرایطی راضی به ادامه ی حیات شود مگر در دایره ای از جبر درونی قرار داشته باشد.

ما معتقدیم که انواع نیازهای آدمی در مسکن سازی متجلی می شود.به طور مثال خانه هایی که در آن ها وجود آشپزخانه چندان جدی گرفته نمی شود بدون شک نوع تغذیه نیز به فراموشی سپرده می شود.تغذیه برای ادامه ی حیات سالم آدمی اصل و اساس است و بدون شک تفکر در نوع ساختاری آن نشان دهنده ی تفکرگزینی فرد در زندگی است.

در نظر گرفتن اتاق های مخصوص برای خواب و یا پذیرایی نشان دهنده ی نظم درونی صاحب خانه است.درست است که در این موضوع تفاوت ها فراوان است و از مجلل و زیاده روی گرفته تا ساده زیستی در نوسان است اما همین تفکر، نشانی مثبت از نظم گزینی خصوصا در فرزند پروری است.صاحب خانه معنای این نوع از تفکر را کاملا درک می کند.

مسکن نشانی از کل وجود آدمی در استعدادهاست.بسیاری از خانه ها بالاجبار مکان هایی را ایجاد می کنند.به طور مثال توالت که اساسی بهداشتی دارد گاه به عنوان تفکری غیر قابل برگشت در نظر گرفته می شود.در چنین شکلی از خانه سازی بدون شک نوع درونی آن و شکل بهداشتی مورد غفلت قرار می گیرد.بسیاری از بیماری ها خصوصا ویروسی جنبه ی عدم رعایت را داراست.

در کمترین خانه ای در ایران یافت می شود که فکر مطالعه برای ساختمان سازی وجود داشته باشد.این نظریه که در چین ساختمان سازی هایی مطالعه امری اجباری و دورانی گذرا با عناوین ابتدایی یا متوسطه و در نهایت دانشگاهی تلقی می گردد.،حتمی است .کسانی که در ساختمان خود اتاق مطالعه را مد نظر قرار می دهند ، اصلی مهم در نیازمندی به یادگیری را منعکس می نمایند.

مسکن محل آرامش و آسایش و استراحت و دوری از جنجال هاست.محل انعکاس صمیمیت ها و رد و بدل کردن محبت هاست.ما اعتقاد داریم که خانه ی آرام مربوط به روانی آرام است.کسانی که برون رفت از مشکلات را خواستارند به درون رفت خانه تکیه می کنند.آرامشی که همراه با تفکر و تعقل برای رسیدن به رشد و تعالی انسانی است.

ما مسکن را پاسخی به رضایت درونی آدمی می دانیم و آن را با فرهنگ و نوع زندگی گره می زنیم.آن را بدون شک امری انسانی تلقی می کنیم که در آن نمادی از درون در نظر گرفته می شود .مسکن های جبری مانند انواع آپارتمان ها تنها زجری برای زندگی عادی هستند.ما رضایت درون را با مسکن ارتباط می دهیم و البته مکان آن و عواملی مانند آب و هوا را نیز  دخیل می دانیم.

 


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, مسکن
[ جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:46 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

زندان:دنیای انسان ها در طول تاریخ قابل مطالعه و کنگاش است.انسان ها با هم درگیر بوده و هستند.نوع انسانیت نادیده گرفته می شود و افراد برای رسیدن به انتهای خط همدیگر را از میدان به در می کنند.آدمی موجودی عجیب و حیوانی منحصر به فرد است.گاه چنان در نوع خود بالا می کشد که او را فرشته نامند و گاه چنان در بعد حیوانیت سقوط می کند که از نامگذاری حیوان نیز عاجز می شود.

زندان یکی از تفکرات آدمی برای حبس و دوری نگه داشتن انسان های حیوانی است.نگاه تاریخ به زندان همین بوده و بدیهی است که دارای جنبه ی تنبیهی بوده است.نزدان برای جداسازی خوب از بد و درستکار از نادرست.البته که معیارهای زندان گزینی نیز متغییر بوده و دارای ابعاد مختلف اجتماعی است.از اقتصاد گرفته تا سیاست و از فردی گرفته تا جمعی در نوسان بوده و هست.زندان نگرشی برای گریز از مشکلات درونی جامعه است.

ما زندان را به عنوان یک نماد مورد توجه قرار می دهیم.نظرات ما در باره ی آن مانند عوام نیست.شاید امری لازم به نظر آید و ممکن است راهی برای کاهش خلاف ها در نظر گرفته شود اما نظر ما فراتر از این نکات است.ما زندان را یک نماد انسانی می دانیم که آدمی آن را به وجود آورده و به شکل های متفاوتی متغییر ساخته است.آدمی هر گز زندان ها را مانند هم در نظر نگرفته است.

زندان از نظر ما در حداقل شکل نشان دهنده ی وجود مشکلات در جامعه است.راهی برای گریز از واقعیات اجتماعی است.زندان روبنایی برای یافتن راه حل هاست.معلولی است که علل را فراموش کرده است.زندان در جامعه نشان دهنده ی خوشبینی به اینده نیست بلکه نشان دهنده ی مسائلی انسانی در درون جوامع مختلف است.مسکنی خطرناک که نشان دهنده ی سرطانی کشنده است.

زندان نشان می دهد که آدمی در حل مسائل خود عاجز است.نشان می دهد که آدمی به دنبال راه حل های اساسی نیست و شاید ناتوان در آن هاست.آدمی باید بداند که نیاز به زندان نشان دهنده ی رشد ابعاد مختلف حیوانی در درون آدمی است.اساس کار زندان سازی نیست بلکه انسان سازی است.باید تفکرات زیرنبایی چاره ساز باشد.زندان های سیاسی تنها نشان دهنده ی قدرت طلبی های کاذب در درون جوامع بشری است.باید فکری برای این معضل نمود.

زندان چاره ی مشکلات امروز بشر نیست.افزایش زندان نشان دهنده ی رشد ابعاد حیوانی در درون آدمی است.کلک، کلاه برداری و ضربه به همنوع خود زدن در بعد انسانی مدفون است.زندان تنها کنترل کننده ای موقتی است اما ریشه کن کننده ای دائمی نیست.باید از بابت افزایش زندان ها افسوس خورد و شاید در بهترین شرایط وجود زندان را نوعی تاسف در نظر گرفت.زندان نمادی از ناملایمات زندگی است.

تنبیه در درون زندگی اجتماعی امری زودگذر برای حل دائمی است که زندان از این بابت شکست خورده است.زندان تنا قادر است تا تابلویی قرمز از خطر باشد.کسانی که در رشد انسانی موفق عمل کرده اند حتی به نزدیکی زندان ها نمی روند و کسانی که در زندان ها وارد می شوند این خطر را که اندکی از رشد انسانی را نیز از دست دهند احساس می کنند.زندان اندیشه ای نادرست در حل مشکلات اساسی جامعه است.

زندان را باید از میان انسان ها محو نمود . برای این کار نیازمند به اساسی ترین کارها در این زمینه هستیم .جانشین سازی زندان با انواع مکان های رشد دهنده مانند تفریحات همدل ساز و همکاری های وسیع اجتماعی ،چاره یابی  درستی به نظر می رسد.ما در ابتدای این موفقیت باید صبر را پیشه سازیم و تفکر زندان سازی را در مرحله ی اول کنار نهیم و اندک اندک نسبت به حذف آن اقدام نماییم.بدیهی است که همکاری جامعه با رشد رسانی خود به حداکثر ممکن ،راهی درست و منطقی برای توفیفات خواهد بود.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, زندان
[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:43 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

قاضی:قضاوت کردن جداسازی حق از باطل است.در این زمینه حق شناسی حرف اول را می زند و به تبع آن باطل نیز شناخته می شود.جریانی اجتماعی است که به صورتی ناخواسته در همه ی مجموعه ی های بزرگ و کوچک انسانی روی می دهد.قضاوت را باید شخصی انجام دهد که قاضی نامیده می شود.در این میان شناخت ابعاد مختلف شخصیت یک قاضی امری لازم برای پیشبرد کارهای قضاوتی است.

نظر ما به قاضی هرگز به شکل شغل نیست.ما این نوع نگرش را محدود کننده ی اطلاعات می دانیم.قاضی می تواند هر شخصی با هر جنسی باشد به شرط آنکه دارای ویژگی های خاصی در این زمینه باشد.لازم نیست که حقوق بگیر دولت باشد و با همین عنوان درس خوانده باشد.کسب معلومات نظام دار دانشگاهی و یا رسمی امری مهم اما همیشه کار ساز نیست.امری است که لازم است اما ناکافی است.

قاضی فردی رشد یافته است.متزلزل در خصوصیات نیست.او قائم به اعتماد به نفسی است که از تعالی خود یافته است.او وامدار کسی نیست.آینده ای را در روبروی خود می بیند که وابسته به بده و بستان ها نیست.او فردی خاص است که تحت تاثیر حق قرار می گیرد و باطل را امری نابود شدنی می پندارد.از این نظر است که ما هر فردی را نمی توانیم قاضی بنامیم.

قاضی انتخاب شدنی است و این انتخاب را مردم انجام می دهند.در اختلافات باید هر دو او را قبول داشته باشند و به همین دلیل است که قاضی هرگز خود را به دیگران تحمیل نمی کند.از او خواسته می شود تا حقی را مشخص نماید و این به معنای آزادی عمل او در شناخت است.او نه تحمیل پذیر است و نه بر کسی امری را تحمیل می نماید.او قضاوت کننده است.

فردی متعالی است از این نظر که خود را متکبر نمی داند تا دیگران را در شکلی دون بیابد.او فقیری در روحیات انسانی است و متکاملی در رشد یافتگی است.برای او دنیا پشیزی نمی ارزد و مال و منال تنها وسایلی برای گذران زندگی هستند.از نظر او مال در خدمت مردم است و بر این اساس خود را مدفون در جمع آوری مال و منال نمی کند.

آزاد اندیش است و تابع هیچ تفکر انحرافی نیست.تفکری محکم در دفاع از انسانیت دارد و ملاک و ارزش یابی او مبنی بر حق و حق خواهی است.او شجاعی بزرگ در این عرصه است.افکار گسترده ی او مجوزی برای شناخت بیشتر است.قاضی فردی است که موضوعات را تخصصی می نگرد ، بنابراین هیچگاه در هر عرصه ای از قضاوت وارد نمی شود.او می داند که موضوعات قضاوتی مانند هم نیستند.او میان قضاوت در ورزش و خانواده تفاوت قائل است.

صابری بزرگ در ابتدای فعالیت است.برای او عجله ای در قضاوت موجود نیست.اصل و اساس جداسازی حق از باطل است.او فردی منضبط و البته مهربان است.او حتی با افرادی که اعمال خلاف انجام می دهند به صورت غیر انسانی برخورد نمی کند.او قضاوت خود را نه بر اساس رنگ و نژاد که بر اساس انسانیت صادر می کند.برای او لدت بخش ترین لحظه زمانی است که درست تشخیص داده باشد.

قضاوت کار ظریفی است و نیازمند به ظریف کاری است.قاضی فردی ژرف اندیش و عمق نگر است.برای او سخت ترین کارها زمانی است که ناتوان در قضاوت باشد.بر این اساس قاضی فردی در فشار و آزاد اندیشی در دنیاست.فشار از این نظر که انسانیت او اجازه ی خروج ار جاده را به او نمی دهد و آزاد اندیش از این نظر که وابسته به امری دنیوی نیست.

از نظر ما قاضی می تواند هر فرد مصلحی باشد و نیاز نیست که حتما دارای شغل باشد.پدر در درون خانواده قادر است تا قاضی باشد.البته ما نیز این واژه های انحرافی را که بعضا در جامعه مطرح می شوند را نمی پذریم که به طور مثال از کلماتی مانند قاضی منصف استفاده می کنند.انصاف در ذات قاضی است و اگر نباشد دیگر قاضی نیست.مگر می شود قضاوت به ناحق کرد.اگر چنین رویدادی اتفاق افتد دیگر قضاوت نیست.آن تحمیلی غیر انسانی است که تابع شرایط بسیاری از جمله خصوصیات قاضی است.

ما قاضی را افرادی خاص می دانیم و نمی توانیم گستردگی آن را بپذیریم مگر اینکه به ارزش های انسانی توسعه یافته در درون جوامع بنگریم.ما حتی این مورد را با شک و تردید می نگریم.از نظر ما هر چه معیارهای انسانی گسترش یابند اختلافات کمتر و نیاز به قضاوت کاهش می یابد.بنابراین اساس نگرش به قاضی تنها رشد یافتگی است.بدیهی است که وضعیت تکامل انسانی به مراتب راضی کننده تر از وضعیت تحولگرایی است و آن نیز بهتر از وضعیت تغییر نگری است.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, قاضی
[ چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:41 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

شهید:شهادت،مشهد،شاهد،مشاهده و امثال چنین کلماتی دارای معانی لغوی خاصی هستند اما هرگز مفاهیم واقعی را منعکس نمی کنند.در میان این کلمات هم خانواده"شهید" مفهومی انسانی دارد و در مکان های مختلف دارای منزلت های متفاوتی است.شهید در نظر بسیاری از افراد نوعی کشتن است که با منظور و هدف انجام می گیرد و گاه آن را تا اتصال به آفریدگار بالا می برند.بسیاری نیز ملی گرایی را با آن گره می زنند.شهید واژه ای مقدس است که تقریبا تمام مردم دنیا از آن استفاده می نمایند.

نظرات ما در باره ی شهید جنبه ی کلی دارد و منحصر به افکاری خاص یا گرایشی معین نیست.ما آن را از نظر انسانی مورد توجه قرار می دهیم و با رشد و تعالی آدمی گره می زنیم.بدیهی است که در این راه مطرح کردن موضوعاتی که ناگفته باقی مانده اند نیز مد نظر قرار خواهند گرفت.نگاه ما به شهید به عنوان فردی که دارای ویژگی های خاصی است مورد توجه قرار می گیرد.

شهید در نگاه کلی یک فرد است.بدون در نظر گرفتن جنس یا سن مورد توجه افکار عمومی است.در ظاهر نوعی انسان که مانند سایر افراد در این دنیا زیسته و ادامه ی حیات خود را مانند دیگران انتخاب نکرده است.در این گزینش معنا و مفهوم ،چیزی دیگری است و ما را به سمت حقیقت شهید رهنمود می کند.شهادت راهی انتخابی و از روی میل و علاقه است بنابراین عدم آن باعث نامگذاری جعلی می شود.

ما به سلسله مراتب شهادت تنها از این منظر می نگریم که این راه گزینشی از طرف فرد باشد.بنابراین نظر ما در مورد کسانی که از مرگ فرار کرده اند اما گریبانگیر آن ها شده است چنین نظری نداریم و شاید نتوان آن ها را شهید نامید.از نظر ما شهید فردی است که با تفکر و تعقل قدم به راهی می گذارد که آرمانش اساس آن را تشکیل می دهد.

در این رابطه ارمان ممکن است شکل های مختلفی داشته باشد.دفاع از دین و مذهب در این موضوع جایگاهی مقدس دارد.حرکت برای پا گذاشتن در جاده ای پرخطر که در آن دین مورد حمله قرار می گیرد، نوعی آرمان خواهی است که در آن بالاترین قدرت لایزال اصل و اساس آن را تشکیل می دهد.بدون شک این فرد می داند که کشته شدن امری حاصل است و نترسیدن از آن نیز امری عادی است.

ملی گرایی و دفاع از وطن نیز بعدی دیگر از این واژه را تشکیل می دهد.کسانی که وارد جنگ هایی دفاعی می شوند و برای مقدس ترین سرزمینی که خود تفکر می کنند،کشته می شوند مورد بالاترین احترامی می گردند که مردمش بدان می دهند.البته ما حمله و کشتن دیگران برای غصب سرزمین ها را پایه ای برای این واژه در نظر نمی گیریم.شهادت در راه دفاع اساسی مهم در نام گزینی است.

شهادت در راه دفاع از ناموس و عزت خانواده هم در این راه امری حتمی است.گرچه ابعاد دفاعی در این راه بسیار کوچک تر از سرزمین و یا دین است اما پایه ی انتخابی آن بسیار مشابه می باشد.فردی که در این راه جان خود را برای دیگران از دست می دهد مورد تکریم جامعه است.در این رابطه حتی دین و مذهب نیز امری اساسی در نظر گرفته نمی شوند.

نظر ما در مورد فرد نیز مهم است.ما هر کسی را لایق شهادت نمی دانیم.ما حتی از این فراتر می رویم و معتقدیم که شهادت یک هدیه است که از طرف خداوند به صورتی آزمایشی به افرادی خاص داده می شود.این معنا نشان دهنده ی توجه ی خداوند به دنیای زندگان است.نوعی هدایت برای انتخاب بهترین راه ها برای عزتمندی انسان هاست.

شهید فردی متکامل در زندگی دنیوی و خواستار بالاترین رشد در این راه است.شاید بتوان شهادت را پاسخی به این ارمان خواهی دانست.شهید فردی رشد یافته و عزتمند و نوعی شمع در تاریکی های مطلق است.ما شهادت را برای توفیق انسان های آینده نوعی یار و یاور می دانیم.چراغ های روشنی هستند که تنها بعضی از افراد آن ها را در اختیار دارند.شهید بدون شک فردی خاص با ویژگی های والایی است.

شهید واژه ای مقدس در تمام دوران های زندگی است.وجودش متکامل کننده ی راه ها و تاثیرش انتخاب بهترین گزینه هاست.نگاهش به بالاترین قدرت لایزال و پاداشش هدایت نوع بشر است.رشد یافته ای وسیع با ابعادی غیر قابل تصور ، زنده ای که هر گز نمی میرد و دیگران او را از یاد نمی برند.راهنمایی روشن برای ادامه ی حیات عزتمند انسان هاست.شهید واژه ای عادی نیست.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, شهید
[ سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:40 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

جنگ:درگیری،نزاع،زدوخورد،ستیزه،خشونت،مرافعه،خون ریزی،بی نظمی و در نهایت جنگ از کلمات منفوری هستند که از جهان حیوانیت به درون جوامع انسانی رسوخ یافته اند.ما جنگ را نوعی عقب ماندگی در درون جوامع انسانی می دانیم و آن را نوعی میراث شوم برای بشریت می شماریم.جنگ برای صلح و امثال آن نیز راهی برای فریب انسان ها در طول تاریخ بوده و هست.انسان و انسانیت از جنگ متنفر است.

نظریات ما در مورد این رویداد انسانی است.ما تنها از دریچه ی ارزش های انسانی بدان می نگریم و بدیهی است که با سایر نظرات که معانی و مفاهیمی منفعت طلبانه دارد در تضاد است.ما وجود جنگ را در جوامع تنها نشان دهنده ی عدم پیشرفت در موضوعات انسانی می دانیم و آن را ضایعه ای برای جهان بشریت بر می شماریم.

انسان هایی که در صدد تولید انواع اسلحه ها هستند در ذات خود دارای ابعاد وسیع حیوانی هستند.جنگ برای چیست؟چرا باید آن را به عنوان یک ضرورت در نظر گرفت؟چه کسانی آن را ایجاد می کنند؟دفاع در این دایره چه معنایی دارد؟ مگر موجودات خارج ار کره ی زمین به این نوع بشر حمله می کنند که نیاز به دفاع و یا تولید ابزارهای جنگی احساس شود؟

آدمی از این نظر که آدمی است نیازمند به آرامش و آسایش است.ما جنگ را راهی برای برهم زدن آن می دانیم و معتقدیم که بر هم زنندگان آن به این دلیل در خود احساس رضایت می کنند که، انسانیت را درک نمی کنند.هیچ انسانی با توجه به رشد درونی خود نمی تواند جنگ طلب باشد مگر اینکه از درون فاصله گرفته و به سمت انواع ویژگی های حیوانی سوق داده شده باشد.کشتن انسان ها دارای چه لذتی است که آدمی در خود می پروراند؟

جنگ رویدادی اضافی و غیر ضروری در جوامع انسانی است.البته در جهان حیوانات و البته برای بقا در جنگل ها و بیابان ها ممکن است امری عادی باشد و البته ما آن را نیز می توانیم از طرق دیگری حل و فصل کنیم اما در مورد انسان جنگ نوعی وحشی گری است که در بخش درون حیوانی آدمی رشد یافته است.این معنا نشان دهنده ی آن است که در زمینه ی رشد توانایی های انسانی جامعه ی امروزی موفق نبوده است.

بنا بر تحقیقات هیچ حیوانی همنوع خود را نمی کشد مگر انسان که آن هم در وسیع ترین شکل به آن اقدام می نماید.جنگ برای انسانیت نوعی شرم آوری است.دنیای رشد یافته ی بشری وجود جنگ را نمی پذیرد و حتی در ابعاد کوچک تر مانند ستیزه و یا درگیری نیز سئوال برانگیز عمل می کند.وجود انواع ناسازگاری های میان انسان نشانی از عدم رشد ابعاد انسانی است که باید جدی گرفته شود.

ما جنگ را نشانه می دانیم.نمادی از عدم رشد در نظر می گیرم و با نشان دادن آن احساس خطر را گوشزد می ینماییم.جنگ های بزرگ جهانی دارای منشا حییوانی بوده اند.امروز نیز این چنین هستند.کسانی جنگ ها را آغاز می کنند که روحیه برتری طلبی را در خود پرورش داده اند و نیازمند به ارضای آن هستند.انسان هایی را باید از بین برند تا احساس قدرت کنند.

این به معنای عقب ماندگی در رشد ابعاد انسانی است.انسانیت به هیچ عنوان اجازه ی جنگ را به درون آدمی نمی دهد.انسان های منحرف از جاده ی آدمیت ،عاملین اصلی جنگ هستند.باید برای آن ها فکری کرد.تقسیم انسان ها به رشد یافته و نیافته می تواند شناخت عوامل جنگ افروز را میسر سازد.

جنگ رخدادی غیر انسانی و صرفا حیوانی است که ریشه در درون ذاتی افرادی دارد که منشا حیوانیتشان بر انسانیتشان غلبه نموده است.وجود انواع دادگاه ها و زندان ها نیز نمادهایی از عدم رشد در ابعاد انسانی و پیش تفکری برای ایجاد جنگ های ناحیه ای و منطقه ای است.تا زمانی که کلمه ی جنگ به تاریخ سپرده نشود موفقیت آدمی در رشد و تعالی کند و در مواردی متوقف شده است.

کسانی که جنگ را عاملی برای شجاعت می شمارند آن را با توحش مشتبه ساخته اند.شجاعت را تنها در میادین جنگ نمایش نمی دهند بلکه در انواع روش های انسانی مانند ایثار و از خودگذشتگی می توان نمایش داد.کشتن انسان ها در طول تاریخ کدامین مشکل انسانی را حل کرده است؟جنگ تنها نشانی از توحش، عقب ماندگی، قدرت طلبی، حس خودپرستی و نژاد دوستی است که همه ی این ها از نظر ما ابعادی حیوانی دارند.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, جنگ
[ دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:39 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

کارمند:وجود ادارات با کارمندان گره خورده است.راه انداختن کار افرادی که به این ادارات مراجعه می کنند وظیفه ی اصلی آن هاست.در این میان وجود کلمه ی کار نیز معنا دار است.کاری که او تقبل کرده و کاری که می بایست انجام دهد.کارمند در نظر عموم راه انداز درخواست های مردمی است که به ادارات و سازمان های خاص مراجعه می کنند.به نظر می رسد که کلمه ی کارمند با مسئولیت پذیری مترادف باشد.

ما در مورد کارمند به عنوان یک فرد حقیقی نظریاتی را ارائه می کنیم که نشان دهنده ی نفس وجودی آن است.کارمند در این راستا دارای ویژگی هایی است که با وظیفه اش همخوانی دارد.به نظر می رسد که برای انتخاب افرادی برای چنین مسئولیتی نیازمند به تفکر و تعقل است.گاه این نوع افراد در درون دولت ها برای خوش نام کردن موسسات دولتی به کار گرفته می شوند.

کارمند یک فرد است اما تنها نمادی از فرد تلقی می شود و مطرح کردن مسائل مختلف در رابطه ی با او شامل کلیاتی می گردد که کارمند نامیده می شود.ما کارمند را در درون ادارات به تنهایی مد نظر قرار نمی دهیم بلکه هر آنکس که می تواند کار دیگران را انجام دهد و لو رئیس باشد را نیز شامل می گردد.

او فردی تحصیل کرده در رشته ی اداری است که بر موضوعات مختلف درون سازمانی آگاه است.برای او مهم در وهله ی اول ،شناخت جایگاه خویش است.او می داند که برای چه منظوری انتخاب شده و بابت آن حقوق دریافت می کند.شناخت وظیفه در واقع اولین گام برای بهتر عمل کردن محسوب می شود.او مکانی خاص دارد و دایره ای معین را تقبل کرده است.

شناخت شیوه های انسانی در برخورد با ارباب و رجوع دومین تلاش او در زمینه ی توفیق در کار است.او افراد دیگر را نیز نوعی از خود می داند و همانطور که خواستار است تا مسائلش حل و فصل شوند کار دیگران را انجام می دهد.او از راه های منحرف و غیر انسانی برای انجام دادن وظیفه استفاده نمی کند.انواع روش ها را از نظر روانی و روحی درک می کند و بدان ها عمل می نماید.

او فردی عملگراست.برای او حرف زدن و عمل نکردن نوعی عقب ماندگی است بنابراین از ابتدای قبول مسئولیت با تلاش و کوشش در صدد انجام بهترین کارهاست.عملگرایی برای او یک روش خاص در نشان دادن شایستگی است.نتیجه ی چنین رفتاری برای او رضایت درونی است و به هیچ عنوان منتظر تشویق و یا تحسین دیگران نمی ماند.

او اهداف درونی سازمان خود را می شناسد.تلاش های او هدفمند است و به همین دلیل خود را جزئی از سازمانی می داند که در آن به عنوان عنصری از عناصر قرار می گیرد.او به عنوان عنصری تکمیل کننده و البته نه تخریب کننده عمل می کند و با ترسیم اینده ای معنا دار در ارتباط با اهداف به وظایف خود عمل می نماید.

فردی صابر است و می داند که مردمش جزئی از وجود او هستند.برای او همنوع بودن نکته ای مهم تلقی می شود و به همین دلیل از زحمات دیگران خسته نمی شود.او متعهد به انسانیت و آدمیت است و این موضوع را در درون خود هضم کرده است.خستگی از این نظر در او راهی ندارد که هدفمند ترین کار برای او انسان دوستی است.

شخصیتی منظم که از ابتدای ورود به محل کار خویش آن ها را به نمایش می گذارد.همکاران او از این بابت راضی هستند و بدین شکل نوعی رقابت در نظم بیشتر را به وجود می آورند.ساعات کاری برای آن ها همان است که قانون معین کرده است.بنابراین یک کارمد قانونی ترین فرد در میان سازمان های دولتی است.نظم شخصیتی و قانونمندی برای او توفیق آوری است.

او متعهدی دلسوز است.کارمندی برای او از این نظر افتخار است که با انجامش احساس رضایت می کند.انسان دوستی برای او لذت بخش است و به جای رنجش دیگران خود را به زحمت می اندازد.تعهد او به کار بدان حد است که همیشه تلاش می کند تا هر روز بهتر از روزهای قبل باشد.ما کارمند را مهره ای انسانی در میان انسان ها می دانیم که وجودش تکمیل کننده ی امور انسانی است.در این میان افراد آزار دهنده ای با نام کارمند را در ادارات نوعی خیانت به همنوعان تلقی می نماییم.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, کارمند
[ یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:37 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

بانک:این کلمه در دنیای اقتصاد دارای جایگاه ویژه ای است.نیازی است که تقریبا همه به آن ادعان دارند و وجودش را راهی برای توسعه و گسترش فعالیت های اقتصادی می دانند.بانک در این معنا مکانی برای گردش پول و وسیله ای برای نگه داری از آن و هدایت در جریان تولیدات تلقی می گردد.بانک به عنوان مکانی برای ذخیره نیز دارای تاریخی طولانی است.

ما در مورد بانک دارای نظریات خاصی هستیم.از دیدگاه اصلاحی بدان می نگریم و آن را نهادی برای رفع نیازها برمی شماریم.بانک از نظر ما وسیله ای در خدمت جامعه است و اگر غیر از این باشد وجودش زیان آور است.بانک را باید به عنوان راهی برای ایجاد آرامش در جامعه دانست.محلی برای جذب اموال اضافی و شیوه ای برای خودکفایی در نظر گرفت.

ما تنها بانک را در دایره ی ایجاد مربوط به دولت ها می دانیم.اصولا با بانک خصوصی مخالفیم و آن را راهی برای استعمار مردم می دانیم.بانک های خصوصی تنها وسایلی سنگین بر گرده ی مردم برای تامین نیازهای خود و البته انباشت ثروت نزد ایجاد کنندگانش است.ما بانک خصوصی را شیوه ای بسیار زیان آور برای روحیات و انتظام اجتماعی می دانیم.

بانک در دست دولت باشد و برای پیشبرد داد و ستد و خدمات دولتی مانند انواع پذیرش ها و دادن حقوق کارمندان و کارگزاران خود و البته در کنار آن برای جلب اعتماد مردم برای اندوخت مال اضافی ایجاد شود.بانک های دولتی به دلیل عدم تحمیل حقوق به مردم و تنها مانند هر نهاد دولتی برای رفع نیازهای جامعه تشکیل می شود.

بانک منبعی برای اعتماد سنجی نیز هست.مردم هر لحظه که بخواهند در آن پس انداز کنند و هر زمانی که نیاز به پول خود دارند از آن برداشت نمایند.انتظار کشیدن در صف های طولانی و بی احترامی در آن وجود ندارد و موضوعی به نام سود نیز منتفی است.در این نوع بانک ها مشارکت در تولید ،سود آور است و میزان آن به میزان تولید برای جامعه وابسته است.

انواع تحریکات جایزه ای در آن جایز نیست و وام دادن های سود دار از پیش تعیین شده سمومی برای ایجاد فقر در جامعه می باشند.وام دادن در این بانک ها تنها بر اساس خدمات رسانی به مردم انجام می گیرد و بانک به عنوان یک طرف قضیه وارد فعالیت های اقتصادی سالم می شود.وام با تعیین سود قبل از هر اقدامی نادرست و به دور از انسانیت است.

بانک یاور مردم فقیر در رفع نیازهاست.تحریک کننده ی مردم در زندگی سالم خصوصا امر ازدواج و تولید شغل است.بانک از این نظر که وام دار حقوق کارمندان خود نیست هیچگاه ضرر نمی کند و در عین حال اگر سودی به دست می آورد دوباره در بیت المال سرازیر می شود و به دست مردم می رسد.تبعیض و سرمایه داری در بانک تنها حرکت کردن در زمینه های نادرست غیر انسانی است.

نگاه ما به بانک حرکت دهنده است.ایجادی صحیح برای خدماترسانی و ایجاد آرامش های روانی در میان مردم است.مردم با وجود آن در خود احساس اعتاد به نفس می کنند و با اعتادی که به آن دارند تمام اموال اضافی خود را بدان می سپارند تا با به کارگیری نیازهای غذایی و غیر آن را تامین نمایند.بدیهی است که بانک در این رابطه فعالیتی سالم و بدون تبعیض دارد.

بانک را باید قبول داشت اما این بدان معنی نیست که بتواند از هر راهی درآمدی داشته باشد.مردم اجازه نمی دهند تا با جبر فقری زیر بار انواع تحمیل ها شوند.بانک ها در خدمتند نه در چپاول مردم وبنابراین باید بتوانند تولیدات را به اندازه ی جمعیت توازن دهند.ورود به بانک باید همراه با آرامش و نوعی احساس خانه ی خود باشد.

بانک از نظر ما دارای وظایفی محدود است و آن ایجاد زمینه های جذب اموال و نیز ایجاد آرامش و آسایش در جامعه است.بانک حق ندارد وارد معاملات ربوی شود.حرام است اگر بانکی از مردم سود گیرد و یا سود دهد.بانک باید نیازهای مالی مردم را رفع نماید و این به پشتیبانی دولتی است که از درون مردم برمی خیزد.بانک ها پشتوانه ی دولت که در واقع مردم هر سرزمینی هستند.بانک ها به مردم هر کشوری اطمینان می دهند که با فقر و نداری مبارزه می نمایند.با داشتن بانک است که مردم از بایت عدم فقیر شدن نوعی اطمینان حاصل می کنند


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, بانک
[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:36 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

مربی:کلمه ای است که گاه آن را با سایر کلمات مشابه یکی می گیرند.آموزگار، معلم،استاد،مدرس و انواع آن که البته نزدیکی هایی با هم دارند اما یکی نیستند.مربی برای بسیاری بیانگر ورزش و ورزشکاری است.این هم درست نیست گرچه در ورزش می توان مربی را نیز یافت.ما برای مربی معنایی فراتر از شکل ظاهر می یابیم که ممکن است برای بسیاری تعجب آور باشد.مربی شخصی خاص با مسئولیت هایی منحصر به فرد است.

معنای مربی رشد دهندگی است.از نظر مفهومی هر فردی که بتواند توانایی های آدمی را از وضعیت موجود به وضعیت رشد دهندگی جدیدی تغییر دهد، مربی است.از این نظر ممکن است در کارش تعلیم وجود داشته باشد اما اساس وظیفه اش تدریس نیست.اساس کار یک مربی در ابتدا تغییر و سپس تحول است.در این مفهوم یابی اشخاص به شغلی خاص تقسیم بندی نمی شوند.

مربی شخصیتی آگاه و رشد یافته ای قبل از تقبل وظیفه است.کسی است که وظیفه ی شناخت توانایی ها را قبل از اقدام انجام می دهد.رشد برای او دارای ملاک است و آن را تنها شامل آدمی می داند و در مورد حیوانات چنین نظری ندارد زیرا حیوان قابل تغییر نیست زیرا به همین شکل موجود و سپس فنا می شود.شخصیتی متعادل و متوازن که همین توانایی برای او توفیقات خاصی را به همراه دارد.

هرفردی که بتواند در زمینه ی توانایی ها و استعدادهای نوع بشر شناخت یافته و آن ها را کشف نماید و آنگاه با برنامه های معین برای تبدیل نمودن آن ها به عمل اقدام نماید،مربی محسوب می شود.مربی بدون شک رشد دهنده و تعالی ساز برای همنوع خود است.بنابراین پدر و مادر را می توان اولین رشد دهنگان انسان در جامعه ی انسانی یافت.

رشد دهنده ای که در زمینه ی توانایی های جسمانی موفق است و فرد مورد نظر را به حداکثر آن سوق می دهد تا با استفاده از آن به آدمیت یاری رساند مربی نامیده می شود.مربی ورزش تنها در زمینه ی جسم موظف نیست زیرا ممکن است این مقصد به وسیله ی عوامل انحرافی از مسیر خارج شود.رفتارهای متوازن با انسانیت باعث رشد دهندگی است و لذا می توان رشد را نوعی معیاریابی نیز بنامیم.

ما در مورد مربی معیارهایی را لازم می دانیم و معتقدیم که اگر در انواع توانایی ها، تغییر و تحول ایجاد شود و حتی رو به رشد باشد اما با معیارهای خاص در تضاد باشد، تعالی محسوب نشده و آن شخص به عنوان مربی شناخته نمی شود.ما معیار انسانی را اساس کار مربی می دانیم بنابراین اگر مربی از این میزان ها سود برد آنگاه قادر خواهد بود تا شاگردان خود را به رشد برساند.

مربی بدون شک دارای برنامه است.او تجارب خود در مورد رشد را همراه دارد و نیک می داند که جهت فعالیت های او به کدامین سوست.تلاش او با آینده نگری و جدا شدن از وضعیت موجود آغاز می شود و ترسیمی از آینده ای دارد که فرد می تواند به آن دست یابد.به طور مثال یک نقاش ماهر یا کارگردانی زبر دست شود.نقشه ی همراهی او برای رسیدن به حداکثر توانایی هاست.

مربی تلاشگری بی انتظار است.او به عنوان فردی از نوع بشر متمایل است تا سایر همنوعان را نه تنها برای خود که برای سایر افراد درون جامعه ی بشری به نقطه ای برساند که واقعا قادر است.او این واقعیت را نه زیاد و نه کم می بیند و راضی به وضعیتی است که در ذات استعدادهای او نهفته است.آینده ی بشری برای او رشد یافتگی و توازن انسانی است.

مربی در جنین شکلی عامل ثبات انسانی،آرامش آدمی،آسایش بشری،تعامل کل جامعه،صلح و صفا و در نهایت نوع زندگی انسانی است که تمام این نقاط را از رشد دهندگی به دست می آورد.انسان های رشد یافته نیازی به کنترل های بیرونی برای عدم ورود به کارهای ناشایست ندارند.آن ها به اندازه ی کافی تعالی یافته اند تا از فراز به زیر دست بنگرند و واقعیات را ببینند و از مواضع منفی که برای آدمی خطرناک است دوری جویند.مربیان بزرگ هدایت کنندگان جامعه ی بشری در طول تاریخ بوده اند.در صف مقدم این مربیان بدون شک پیامبران الهی هستند.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, مربی
[ جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:16 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

معلم:واژه ای است که در شکل ظاهر تعلیم دهنده است.کلمه ای فاعلی است و به شخصی اتلاق می شود که با آموزش دادن به دیگران، آن ها را به سمت افزایش معلومات هدایت می کند.کلمه ای عربی است و با متعلم در ارتباط مستقیم است.در یک معنا به فردی که در آموزش و پرورش به این شغل مشغول است گفته می شود و مانند سایر شغل ها دارای جایگاه و منزلت اجتماعی است.شخصیتی حقیقی است و از نظرهای مختلف مانند سایر افراد جامعه است.

نظر ما در مورد معلم غیر از این موارد است.ما برای این واژه معانی علمی را مطرح می کنیم و معتقدیم که معلمی نمودن مانند سایر شغل ها نیست بلکه وظیفه ای انسانی است که هر کس می تواند داشته باشد.بنابراین دیدگاهی جامعه شاسانه و فنی در این باره داریم که می تواند راهگشای مشکلات امروز جوامع بشری باشد.

معلم قبل از اینکه یک شغل باشد یک شخصیت است.بنابراین دارای خصوصیات خاصی است.هرکس که چنین ویژگی هایی  داشته باشد قادر است تا تعلیم دهنده باشد.ویژگی هایی که بیشتر ذاتی و مربوط به توانایی های فردی است.پس می توان گفت که هرکسی نمی تواند معلم باشد مگر اینکه در دایره ای از خصوصیات قرار داشته باشد تا بتواند به وظایف خود عمل نماید.

معلمی یک شغل نیست گرچه کسانی هستند که از این راه درآمدهای خاصی دارند.اگر این چین نگرشی وجود داشته باشد معلمی تنها در آموزش و پرورش معنا ئمی یابد.بنابراین باید منتظر شاغل بودن افراد باشیم و کسانی را که استخدام می نمایند معلم بدانیم.ما چنین نگرشی نداریم و معلمی را بسیار ,سیع تر از این می دانیم.

معلم کسی است که مهم تر از تمام موارد خود تعلیم دیده و تربیت شده باشد.دارای مجموعه ای از خصوصیات انسانی که ناشی از گذشته ی اوست.او مانند سایر افراد نمی تواند در محدوده زندگی کند.افکاری بلند و آرمان خواه دارد و همیشه نگاه های رو به آینده برای خود ترسیم می کند.بدیهی است که امیدواری حرف اول آینده نگری نزد اوست.

او عاشق کار خویش است و از اینکه به دیگران علم می آموزد لذت می برد.برای او هیچ نکته ای مانند افزایش معلومات شاگردان مهم نیست.نگاه او به مال و منال نیست و به همین خاطر است که درآمدزایی برای او حرف اول را نمی زند.او علاقه مند به شاگردان خویش است و در تلاش است تا بهترین شاگردان را تربیت نماید.از این نظر معلم تنها فردی خاص در کلاس درس نیست.

در این معنا پدر و مادر اولین معلمان فرزند در درون خانه هستند.یاددادن ها و یادگرفتن ها در معلمی اصل و اساس است و این دانش ها منجر به تغییرات رفتاری به سود انسانیت می شود.باید بدانیم که دایره ی معلمی از این نظر خاص می شود که هر شخصی قادر به انجام چنین وظیفه ای نیست.این حقیقت حتی در مورد والدین نیز صادق است.بسیاری از مادران و پدران از معلم بودن عاجزند.

برای معلم ناامیدی موضوعی جدی نیست زیرا به درون ان ها رسوخ نمی کند.آن ها توانایی ها را شناسایی و برای تبدیل نمودن به عملیات تلاش می نمایند.برای آن ها زمان چندان مانع ساز نیست و تا زمانی که ممکن باشد تلاش های خود را ادامه می دهند.آن ها می دانند که انسان ها مانند هم نیستند و بنابراین انتظار ندارند تا مانند هم یاد گیرند.

معلمی جنس و سن نمی شناسد کمااینکه مکان و زمان را نیز مانع در نظر نمی گیرد.او وظیفه ای انسانی دارد و تنها از همین دیدگاه بدان می نگرد.وظیفه ی او مانند پیامبران برای تعالی بشریت است.مادران و پدران و مردها و زنان هر جامعه ای می توانند معلم باشند به شرطی که خصوصیات انسان نگر داشته باشند.محدودیت تلاشی برای آن ها متصور نیست.

ما معلمی را هنر نیز می دانیم.مانند هر هنرمندی که با اشکال مختلف، نولیدات زیبا می آفریند معلمی نیز با انواع رفتارهای انسانی شاگردانی نام آور تربیت می کند.معلمی در جامع منجر به ساختن انسان های والا مقام می گردد.اگر معلمی در  جامعه ای وسیع تر شود توفیقات آن نیز افزایش می یابند.توفیقاتی که در حداقل آن آرامش و آسایش نوع بشر را به دنبال دارد.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, معلم
[ پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:15 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

مدیر:کلمه ای است که گاه آن را با کنترل یکی می گیرند.این در نزد عوام پسندیده تر است در حالی که مفهوم مدیریت این نیست.مدیر شخصیتی ویژه است که با اعمال خود مدیریت را اجرایی می نماید.مساوی دانستن آن با کنترل درست نیست.به طور مثال در کمبود آب از این واژه استفاده می کنند و می گویند که این موضوع را مدیریت نمایید.متاسفانه در رسانه ها نیز همین معنا تبلیغ می شود.

ما در باره ی مدیر نظریاتی علمی داریم که با وضعیت امروز نزد مردم هماهنگی ندارد.ما مدیر را شخصی خاص می دانیم که دارای ویژگی های منحصر به فردی است و در واقع فردی است که می تواند مجموعه ای را با توجه به دیدگاه های مترقی خود هدایت نماید.منظور ما از مدیر معنای امروز در ادارات نیست بلکه نگرشی علمی است که در پیشبرد کارها موثر است.

مدیر فردی متخصص در حوزه ی کاری خویش است.او مسائل را به خوبی و یه شکلی علمی درک می کند وبدیهی است که از همین طریق نیز حل و فصل می نماید.درک و فهم او از محیط کار کاملا فنی است و نیک می داند که در حوزه ی کاری خویش کدامین رویداد غیر علمی است.مدیر با توجه به ذهن علمی خود مشکلات را تجزیه و تحلیل می نماید.

او فردی هدفمند است و می داند که مجموعه ای را زیر نظر دارد که منسجم و متحد هستند.این اتحاد امری لازم برای رسیدن به اهداف است.شناخت انواع هدف ها به او کمک می کند تا مسیرها را تعیین و به سمت های مشخص حرکت نماید.او دیدگاهی نظام دار دارد و می داند که مجموعه ای از عناصر آن را تشکیل می دهند و تمام آن ها در موفقیت تاثیر گذارند.

مدیر نگاهی به حال و دیدی به آینده دارد.میان این دو توازن ایجاد می کند و از واقعیات به سمت حقایق در تلاش است.برای او ماندن در امروز برابر با عقب ماندگی است.او شخصیتی است که از وضع امروز می گذرد تا به فردای مورد نظر دست یابد.آینده نگری و هدایت به آن سمت وظیفه ای بزرگ برای اوست.

او می داند که مانند سایر عناصر دارای وظیفه است.با توجه به اینکه آن ها را برای خود ترسیم می کند به عمل به آن ها نیز پایبند است.او بدین شکل دیگران را نیز ترغیب به شناسایی وظیفه و عمل به آن ها می کند.وظایف او برای رسیدن به اهداف است و هرگز از آن ها فاصله نمی گیرد.وظایف او معیاری برای رسیدن به مقاصد می باشد.

مدیر دارای روش های خاص مدیریتی است.نرمش و جدیت را با هم مهم می داند.او تعارف با شخصی ندارد و سیاست مداری گول دهنده نیست.او روش ها را معرفی و از آن ها دفاع می کند.از عناصر درونی می خواهد تا مانند او به روش ها احترام گذارند و با جدیت به کار خود بها دهند.برای او روش تشویق و تنبیه هر دو مستتر است.

مدیر فردی انسانگراست اما تابع احساسات نیست.برای او رفتار با عناصر درونی مدیریت دوستانه و غیر آمرانه است و بدین سان می کوشد تا حمایت کل را جلب نماید.این حمایت بیشتر جنبه ی همدلی و همکاری دارد و همین نکته باعث می شود تا مجموعه ی مدیریتی او به سمت تعالی در حرکت باشند.او انسانیت را مهم ترین نکته در رسیدن به اهداف می داند.

مدیر فردی پست پرست و مقام خواه نیست.او از این نظر به این سمت برگزیده شده که شایسته ی آن بوده است.در سیاست های امروزی و دسته بندی های خاص وارد نمی شود زیرا می داند که چنین نگرش هایی سموم محترمانه مدیریت در درون مجموعه می باشند.او فردی مستقل است که ناشی از نگرش علمی او به سایر موضوعات می باشد.اهل فن هرگز دچار دسته بندی ها نمی شوند و مدیر نیز این چنین است.

مدیر هدایت کننده ای ماهر است که خود را مسئول کلی می داند که به وحدانیت تبدیل شده اند.برای او درون داد و برون داد مهم و حیاتی هستند.تلاش های مدیریتی او برای این است که راهنمایی های موثر او منجر به رسیدن به اهداف خاص شوند.او موفقیت خود را در جمع می بیند و هرگز خود را به عنوان فردی موفق معرفی نمی کند.نگرش او نظامدار است و همین نکته را در تمام تلاش های خود مهم تلقی می نماید.او با عملگرایی این مهم را منتقل می کند.مدیر شخصی ویژه و دارای خصوصیاتی منحصر به فرد است که با مدیریت عوامی در تضاد می باشد.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, مدیر
[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:13 ] [ استاد جعفر دیناروند ]

استاد:در معنای لغوی به هر فردی که در حرفه و تخصصی ماهر است استاد گویند.استاد مکانیک یا جوشکار از جمله ی این نام هاست.بدون شک به دنبال آن واژه ای به نام شاگرد نیز معنا می باید.غرض از استفاده از این واژه در تعاملات اجتمای پی بردن به تاثیرات اگاهی در پیشبرد کارهاست.بنابراین جامعه باید این واژه را به عنوان راهی برای ترقی در نظر گیرد.ما استاد را در هر زمینه ای که باشد محترم می شماریم اما نظر ما تنها یک واژه است و آن استاد دانشگاه است.

در نظریات ما، هدف نام گذاری نیست بلکه جوهره ی کار است.بنابراین هرکسی که در دانشگاه تدریس می کند مدنظر نیست بلکه کسانی هستند که می بایست در دانشگاه ها تدریس نمایند و واژه ی استاد برازنده ی آن هاست گرچه خود راضی به آن نباشند.ما استاد را فردی خاص با ویژگی های منحصر به فرد می دانیم که ممکن است در دانشگاه ها وجود داشته یا کم باشند.استاد معنایی ویژه دارد.

ما نظرات خود را در چند شکل مطرح می کنیم و بدیهی است که منتظر تایید دیگران نیستیم و ان ها را اموری شخصی تلقی می کنیم که ممکن است طرفدارانی داشته یا نداشته باشند.نظریاتی که حاصل تجارب در دانشجو بودن و نیز حضور در دانشگاه ها دارد.ما استاد را از این مناظر می نگریم زیرا آن را لمس نموده ایم.استاد تاثیراتی دارد که تا ابد باقی می ماند.

استاد فردی اهل علم است که به طور مستمر در حال مطالعه است.او به معلومات امروز خود قانع نیست و به شکل دائم در حال افزایش آن است.او خود را متعهد به دریافت معرفت هایی می داند که راهگشای او در انتقال معلومات به دانشجویانش است.استفاده از دانش روز و رابطه با مراکز مهم علمی جهان طریقی برای رسیدن به مقصود می باشد.

استاد فردی جدی است و با کسی تعارفی ندارد.او دوستی مهربان اما دانشمندی ظریف است.برای او موفقیت دانشجو یک اصل است و از این نظر علم را بهتر از دانشجو دوست دارد و به همین خاطر است که علم را برای توفیق دانشجوی خود و در نهایت جامعه ی انسانی می خواهد.برای او ارزش یابی برای توفیق اساس است و در این راه کاملا موفق عمل می کند.

استاد اهل سیاست بازی نیست و سیاست را تنها به عنوان علمی خاص که دارای روش ها و طرق مختلف است می پسندد.او وارد سیاست بازی نمی شود و آن را راهی کج برای رسیدن به مقصودی راست می داند.او سیاست را تنها راهی برای درست اندیشی و انتخاب راه از میان راه های درست می داند و بر همین اساس است که معتقد است سیاست نوعی انعطاف ظریف برای انتخاب بهترین راه های توفیقی است.

استاد منظم ترین فرد در میان اهل علم است.اعتقاد به نظم برای تایید شایسته سالاری است.او در میان کارهای اداری غرق نمی شود و نظم را در درون دانش می یابد زیرا معتقد است که امور دانشی اگر منظم باشند آنگاه علم نامیده می شوند.این اساس تفکر او در برخورد با مسائل است و لذا عجله ای برای رسیدن به مقصودهای ناقص نمی کند.نظم برای او امری درونی و راهی برای توفیقات آینده است.

ارتباطات او با انواع جلسات علمی همیشگی است.برای او زبان و نژاد اموری ظاهری هستند و بشریت و انسانیت در علم ،پایه های اصلی توفیقات محسوب می شوند. بر این اساس شرکت او در انواع نشست ها تنها جنبه ی انسانی دارد و نمی تواند از دایره ی آدمی خارج شود.او طماع به کسب مال و مادیات نیست و لذا شرکت در سمینارها را برای کسب امور تازه می خواهد.

او مشوق دانشجویان در کسب رتبه های علمی است.او متعهد به کشاندن دانشجو به سمت پله های ترقی است و بر این اساس حسادت در درون او جایی ندارد.هر آنکس را که مایل است راهنمایی می کند و از جبر و زور بری است در عین حال به کسی اجازه نمی دهد تا خود را بدون معرفت دانشمند بنامد.برای او هر دانشجویی که در جستجوی علم است محترم و دارای ارزش است و لو اینکه از درون کشورش باشد یا نباشد.

ما در یک نظریه ی کلی معتقدیم که استاد شدن کار بسیار سختی است اما دست یافتنی است.معنا و مفهوم استاد هرگز در مدرک و تدریس نیست .ما آن را در ذات درونی افرادی می دانیم که وظیفه ی استادی را فراتر از دانشگاه و در افقی روشن تر از آن می دانند هر چند وجود دانشگاه سکوی پرتابی برای شناسایی باشد.استاد را نمی توان به هر شخصی هدیه داد.استادی امری گرفتنی است که جامعه با توجه به ویژگی هایی خاص به فرد می دهد.


برچسب‌ها: نظرات عمومی من, استاد
[ سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:11 ] [ استاد جعفر دیناروند ]
درباره وبلاگ

با توجه به اهمیت تعلیم و تربیت در انسان سازی، تاثیر ان در تحولات انسانی و کمک به پیشرفت جوامع، این پایگاه تلاشی درجهت کمک به هم فکری ، مشاورت،هم کاری، هم دلی و هم زیستی مسالمت امیز تمام انسان هایی دارد که می کوشند جوهره ی ادمیت را بارور سازندو صلح و صفا را در میان ان ها نشو و نما دهند.کوششی است که در شهر کهن تاریخ شوش، در شهردانیال پیامبر،دعبل خزائی، فتح المبین و شهدای گمنام و بی ادعا، انجام و امیدوار است که ایجاد ان باعث اتحاد بیشتر مردم این مملکت گردد. نظریه پردازی در عرصه ی تعلیم و تربیت و ارائه ی طرح های جدید در جهت ایجاد تغییر و تحول در نظام اموزشی از کوشش های دیگری است که در همین راستا انجام می گیرد. تبادل اطلاعات با اندیشمندان تربیتی و استفاده از کلیه ی نظرات ارائه شده،نهایت تلاش و کوشش این پایگاه است.
لینک های مفید







امکانات وب





Powered by WebGozar