دوستداران تربیت

امیدوارم  جهان به مرحله ای برسد تا بر اساس آن تربیت بتواند به سیاست جهت دهد .

درباره من
با توجه به نقش تعلیم و تربیت در انسان سازی، تاثیر آن بر تحولات انسانی و کمک  به پیشرفت جوامع، این پایگاه تلاشی درجهت کمک به هم فکری ، مشاوره،هم کاری، هم دلی و هم زیستی مسالمت آمیز تمام انسان هایی دارد که می کوشند جوهره ی آدمیت را بارور و صلح و صفا در میان آن ها را نشو و نمو دهند.کوششی است که در کهن شهر تاریخی شوش،  در  شهردانیال پیامبر،دعبل خزائی، فتح المبین و شهدای گمنام و بی ادعا، انجام  و امیدوار است که  ایجاد   آن باعث اتحاد بیشتر مردم این مملکت گردد. نظریه پردازی در عرصه ی تعلیم و تربیت و ارائه ی طرح های جدید در جهت ایجاد تغییر و تحول در نظام اموزشی از کوشش های دیگری است    که  در همین راستا انجام می گیرد. تبادل اطلاعات با اندیشمندان تربیتی و استفاده از کلیه ی  نظرات ارائه شده،نهایت تلاش و کوشش این پایگاه است.
نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 9:20

نگاه به تاریخ و‌ گذشته هر کشوری، وابستگی به نگرش ها و نیت های درونی دارد.این مهم را می توان در دو بعد مثبت و ‌منفی،مورد ارزیابی قرار دارد.بدون شک،نگرش مثبت ناشی از دیدی انسانگرایانه و به تبع آن،قدرشناسانه است. تاریخ ورزش شوش،در کنار ابعاد اجتماعی،فرهنگی و به ویژه اخلاقی آن که سببی در ارتقا و بالندگی است،مملو از گنجینه های فاخری است که هر یک می توانند الگوهای مناسبی برای رشد در این موضوع گردند.

اینکه تشکیل شوش جدید در اوایل۱۳۰۰ انجام و اولین مدرسه دولتی آن،پانزده سال بعد،شکل گرفت،به صورت پراکنده،ورزش هایی رونق گرفت که مبدا آن ها،همین آموزشگاه بود.گرچه در همین مدرسه نیز آموزگارانی وجود داشتند که سوادآموزی را بر ورزش ترجیح داده و در یک کلام با ورزش مخالفت می کردند اما این،سببی در حذف نگردید.ذکر نام تشکیل دهنده اولین تیم فوتبال مدرسه و انتشار تصاویر آن،ضمن ایجاد فضای مثبت،زمینه را برای قدردانی مهیا می کند.

تشکیل تیم فوتبال آپادانا در اواخر۱۳۳۰ و نیز تیم فوتبال فرهنگ در اوایل۱۳۴۰,یادآور کوشش هایی است که به وسبله مردان بی ادعای آن روزها، صورت گرفت. تشکیل اولین باشگاه ورزشی در شوش که در سال۱۳۴۵ صورت گرفت و در آن،سه رشته فوتبال،کشتی و دوومیدانی،فعال بودند،را نباید فراموش کرد.بنیانگذار این باشگاه،چه کسی بود؟ دومیدانی شوش در دهه پنجاه تا قهرمانی کشور پیش رفت و فرزندی از شوش به عضویت تیم ملی جوانان در پرش سه گام،درآمد.آن قهرمان کشوری و آن عضو تیم ملی،چه کسانی بودند؟ بازیکنان فوتبالی که در همین دهه که خوزستان در اوج این رشته بود،به عضویت منتخب خوزستان در آمدند را کسی می شناسد؟ چه کسی،بنیانگذار دومیدانی قهرمانی در شوش بود؟همانی زمانی که قطب خوزستان گشت و با خرمشهر و اهواز رقابت می کرد. آن زمانی که امکانات خبری ضعیف بود،چه کسی اولین عکاس ورزشی گشت؟کدام فرد خبرهای ورزشی روزانه را به رادیو اهواز می داد و مردم از این طریق،خبرها را می گرفتند؟

شوش در همه زمینه ها،حرف های ناگفته فراوانی دارد.این نکته در ورزش،نمایان تر است.باید چشم ها را مالید،نگاه ها را تیزبین کرد.نسل جدید را آگاه نمود و بالاخره بنیانگذاران ورزش شوش را معرفی نمود.این موضوع نه در این حد،که،به قدردانی و تشکر از اقدام های گذشته،منجر شود.بسیاری از آن ها،زیر خروارها خاک،گمنام رفتند اما تعدادی هنوز در قید حیاتند گرچه ناتوان و عصا به دستند.فراموشی بد دردی است اما بدتر از آن،قدرنشناسی است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 8:52

یک نویسنده و پژوهشگر تاریخ شوش در کفتگو با خورنا:

شوش نمونه یک جامعه مدنی همراه با اتحاد و همبستگی بین اقوام است

جعفر دیناروند نویسنده و پژوهشگر تاریخ شوش در گفتگو با خورنا گفت: مراسمات شادی و عزا در شوش به هیچ عنوان تک قومی برگزار نمی‌شوند و همه ی اقوام لر، عرب، دزفولی و بختیاری این شهر در شادی و غم باهم شریکند و این نشان از اوج موفقیت جامعه مدنی در شوش است. دفاع مقدس نیز به خوبی این اتحاد و همبستگی را نشان داد و به نظرم این توفیق را باید حفظ و شوش سربلند را از این لحاظ تمجید نمود.

خورنا – جعفر دیناروند نویسنده و پژوهشگر تاریخ شوش و از چهره های فرهنگی و ادبی در شوش معاصر است. او دارای مدرک کارشناسی ارشد در تاریخ و فلسفه تعلیم و تربیت بوده و تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در این شهرستان به پایان رسانده است. علاقه وی به شوش و تاریخ کهن آن باعث انجام تحقیقات وسیعی در گذشته این شهرستان شده است که در این راستا علاوه بر چاپ مقالات متعدد، به تالیف شش کتاب نیز پرداخته که سه کتاب آن درباره تاریخ شوش جدید است. کتاب شوش و بزرگان آن(نسل اول)، ورزش شوش از آغاز، آموزش و پرورش شوش در گذر تاریخ (از ابتدا تا دفاع مقدس) از جمله تالیفات این پژوهشگر تاریخ شوش است. وی در حال حاضر دو کتاب دیگر با نامهای “شوش شناسی” و “لر شناسی شوش” را نیز برای چاپ در اختیار انتشارات قرار داده است.

خبرگزاری خورنا در گفتگویی با این پژوهشگر تاریخ شوش در ابتدا از او در مورد پیشینه شوش کنونی و چگونگی پیدایش شوش نوین پرسید که وی در پاسخ به این سئوالات عنوان کرد: شوش به عنوان اولین شهر جهان، دارای پیشینه ای طولانی در مقاطع تاریخی است بطوریکه در هر مقطع از تاریخ این شهر حوادث و رویدادهایی اتفاق افتاده که همگی آنها ثبت شده است. این مقاطع تاریخی که قدمت آنها به بیش از هفت هزار سال می‌رسد شامل شوش قبل از تاریخ، شوش باستان، شوش اسلامی و شوش جدید است.

دیناروند در ادامه تصریح کرد: به طور مثال شوش علاوه بر سال ۲۷۰۰ قبل از میلاد یعنی در زمان پادشاهی عیلام که پایتخت بود در سال ۵۵۸ قبل از میلاد یعنی در زمان پادشاهی کورش دوم نیز به عنوان پایتخت زمستانی هخامنشیان انتخاب شد. این شهر در سال ۱۷ هجری قمری به تصرف مسلمانان درآمد و در سال ۲۱ هجری قمری مصادف با ۶۴۲ میلادی، جنازه حضرت دانیال(ع) به وسیله موسی اشعری در آن کشف گردید.

وی بیان داشت: شوش بعد از دوران اسلامی به دلایلی از جمله، رونق شهرهای اهواز و شوشتر، خالی از سکنه گردید. البته این شهر قبل از تخلیه در دو بخش که رودخانه شاوور از میان آن ها گذر می کرد، قرار داشت و مسلمانان و یهودیان در کنار هم زندگی می کردند.

این پژوهشگر تاریخ می‌گوید: دوران طولانی سکونت در شوش تا ورود کاشفان، ادامه داشت و‌ شوش جدید بعد از این دوران تشکیل شد که تا امروز حدود ۱۰۵ سال از تشکیل آن می‌گذرد.

او در پاسخ به این پرسش که چه اقوامی در شکل‌گیری هسته‌ی اصلی شوش کارساز بودند گفت: بدون شک و قبل از ایجاد شهر شوش، روستاهای اطراف آن از قدمت بیشتری برخوردار بودند. این روستاها یا عرب نشین بودند یا لر نشین و سرزمین های اطراف با نام حسین آباد و عنبریه معروف بودند.

دیناروند یادآور شد: شوش قبل از ورود مردم به آن دارای قلعه ای به نام نظام السلطنه حاکم خوزستان بود که آن را در اختیار کریم خان فیلی قرار داد و بعد از فوت کریم خان در سال ۱۳۲۸ هجری قمری به غلامرضا خان والی واگذار گردید. این قلعه محل زندگی طوایف لر به رهبری کریم خان و غلامرضا خان بود و بعد به قلعه خرابه معروف گشت. محل امروز آن روبروی شورای حل اختلاف، کمی پایین تر است. تمام شوش در این قلعه مستقر بودند و عملا سکنی گزینی وجود نداشت.

وی ادامه داد: در این مقطع، شوش از چند مرحله عبور کرد. مرحله اول چادر نشینی و کپر نشینی بود. مرحله دوم کاروانسرا نشینی، مرحله سوم روستا نشینی مرحله جهارم شهر نشینی بود و برای هر یک از این مراحل توضیحاتی لازم است که به طور معمول در مصاحبه ها نمی گنجد، اما خوانندگان می توانند در کتاب های بنده آنها را مطالعه کنند.

این پژوهشگر تاریخ در مورد مهم ترین دلایل سکنی گزینی و بازگشت مردم به شوش گفت: ورود باستان شناسان به شوش و تلاش برای کشف آثار باستانی که به تبع آن نیاز به نیروی کار و خدمات بود، وجود بارگاه حضرت دانیال(ع) که قبل از سکنی گزینی به صورت فصلی دارای زوار بود اما به مرور و در اطراف آن سکنی گزینی صورت گرفت و نیز ورود بازرگانان و تجار دزفولی به منظور خدمات رسانی به کارگران باستان شناسی که ابتدا فصلی و سپس ثابت باقی ماند و همچنین ورود طوایف لر به رهبری کریم خان و سکونت در اطراف کرخه و دز و بعد اطراف رودخانه ی شاوور به صورت ثابت زیرا این طوایف ابتدا ییلاق و قشلاق داشتند و کوچ گردان بودند را می‌توان از جمله مهمترین دلایل سکنی گزینی و بازگشت مردم به شوش عنوان کرد.

در ادامه این گفتگو با توجه به اینکه شوش نوین یکی از شهرهایی است که از هنگام پیدایش شهروندانش با یکدیگر ارتباط نزدیک و خوبی داشتند و نمونه روشن جامعه مدنی و مداراگر ایرانی هستند از دیناروند در مورد علت این امر پرسیدیم و او در جواب گفت: برای توضیح در این مورد باید به تاریخ مراجعه کرد.چون پرسش شما، به شکل گیری هسته ی اصلی جمعیتی شهر مربوط می‌شود لذا به همین حدود پاسخ می دهم. گرچه تکمیل جمعیت و مهاجرت اقوام دیگر در استمرار شوش موثر بودند اما به نظر می رسد که سه قوم در تشکیل این شهر نقش اصلی را داشتند. اول قوم دزفولی یا مهاحرین از دزفول را می توان نام برد که آن ها برای خدمت رسانی به کارگران باستان شناسی، ابتدا به صورت فصلی وارد شوش شدند و در قلعه کریم خان بیتوته می کردند. معروف ترین این اشخاص، مرحوم حاج عبدالحسین دانیالی مدفون در حرم دانیال(ع) است. سپس به صورت ثابت و در قالب کاروانسرایی به داد و ستد با روستاهای عرب نشین و لر نشین پرداختند که معروف ترین آن ها فتحی و پولاد بودند؛ تاریخ نشان می دهد که اولین های خدمات مانند نانوایی، داروخانه، فروشگاه نفت فروشی، بقالی و بزازی از این قوم بودند.

دیناروند ادامه داد: دومین قوم لرها بودند که به وسیله ی خوانین فیلی هدایت می شدند و در قلعه و اطراف رودخانه ها اقامت داشتند. خوانین فیلی دارای حکم دولتی بودند و مسئولیت امنیت شوش را بر عهده داشتند و در مقطعی کوتاه مجبور به زندگی در قلعه دمورگان شدند. مرگ علی مردان خان فیلی درسال۱۳۳۳هجری قمری در این قلعه اتفاق افتاد.

این پژوهشگر تاریخ شوش گفت: سومین تشکیل دهنده شوش نوین قوم عرب بودند که به طور کلی در روستاهای اطراف زندگی می کردند و دارای فعالیت کشاورزی و دامداری بودند. این قوم بیشتر مایحتاج غذایی شوش را تامین می کردند و با دزفولی ها داد و ستد داشتند.تاثیر آن ها در شکل گیری شوش نوین از این طریق بود که معروف ترین آن ها، طوایف آل کثیر و کعب عمیر بودند.

او در ادامه جالب ترین و روشن ترین نکته در مورد این سه قوم را همکاری و همدلی آن ها در تشکیل شوش جدید می‌داند و می‌گوید: این همکاری و‌ همدلی مردم شوش را باید بدون تعارف به آن پرداخت. مطالعات من نشان می دهد که شوش جدید از ابتدای تشکیل آن که پنج یا شش سال از یک قرن آن می گذرد، دارای برجستگی های خاصی بود. همان طور که می دانید در این شهر و با توجه به دلایل متفاوت چهار قوم با فرهنگ خاص، گردهم آمدند که از دیدگاه مدنی، باید گفت که جامعه ای ماندگار و پیشرفته است که مردمان آن قادر به همزیستی و همکاری در کنار هم می‌باشند.

دیناروند گفت: در شوش اقوام عرب، لر، دزفولی و بختیاری به دلیل اینکه مدت زمانی طولانی در کنار هم زندگی می کنند نوعی همدلی در بین آنها به وجود آمده است که این همدلی‌ها باعث شده علیرغم تفاوت در سنت ها و رسوم آنها ولی همکاری بین آنها فراوان باشد. به عنوان محقق در جامعه شناسی شوش، این نزدیکی‌ها را حاصل فهم و درک عمیق مردم شوش از انسان دوستی و هم نوع خواهی می دانم. آن چه در میان این چهار قوم به وضوح مشاهده می شود، روحیه ی عشایری آن هاست که منعکس کننده ی پاکی درونی و حس همگرایی بین آنها می‌باشد. امروز شوش تابع دیروزی است که این اقوام با وصلت، به هم نزدیک تر شدند. بطوریکه کمتر دزفولی یافت می شود که به عربی و لری تکلم نکند و همچنین یک لر در روستاهای عرب نشین شوش بیگانه نیست زیرا می‌تواند با زبان عربی به خوبی صحبت کند و در مورد قوم عرب نیز به همین منوال صادق است.

این پژوهشگر تاریخ شوش تصریح کرد: به هیچ وجه مراسم شادی و عزا در شوش، تک قومی نیست و همه ی اقوام لر، عرب، دزفولی و بختیاری در شادی و غم باهم شریکند و این نشان از اوج موفقیت جامعه مدنی در شوش است. دفاع مقدس نیز به خوبی این اتحاد و همبستگی را نشان داد. به نظرم که این توفیق را باید حفظ کرد و شوش سربلند را تمجید نمود.

او در پاسخ به این پرسش که چهره‌های نامدار این شهر در عرصه‌های گوناگون چه کسانی هستند و نیز جایگاه شوش را در پیشرفت خوزستان و کشور چگونه می‌بینید اظهار کرد: انصافا پاسخ به این پرسش مقداری سخت است. البته نه بدین معنا که قادر به پاسخ نیستم بلکه پاسخ به قدری وسیع است که باید در کتاب ها نوشت. چهره های ماندگار شوش را باید در دایره المعارف ثبت کرد. شاید نوعی توضیح لازم باشد و این که با جمعیت دویست هزار نفری امروز شوش، مقایسه ی درصدی با سایر شهرهای کشور اخذ شود تا عظمت آن مشخص گردد. شوش در زمینه های مختلف در سطح استان، ملی، قاره ای و جهانی دارای چهره های استثنایی است. گرچه بعضی از این افراد در خارج زندگی می کنند و تعدادی نیز در خارج از شهر و در اقصی نقاط به خدمت مشغولند اما کوشش برای ثبت آن ها، لازم و ضروری به نظر می رسد.

بنده ادعای تکمیل نام همه را در این مصاحبه ندارم اما تلاش می کنم تا نمونه هایی را ذکر کنم:

۱ – شهید سید محمد کاظم دانش نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی و

عضو مرکزی حزب جمهوری اسلامی و شهید در واقعه هفت تیر شصت

۲ -آیت الله شیخ محسن حیدری آل کثیر نماینده استان در مجلس خبرگان رهبری

۳ – سردار شهید حسن درویشی از فرماندهان دوران دفاع مقدس

۴ – دکتر اسماعیل ایدنی، رئیس سابق دانشگاه علوم پزشکی استان و فوق تخصص ریه و آلرژی

۵ – دکتر علی خدادادی مدیر عامل جمعیت هلال احمر استان

۶ – دکتر محمد جوروند مویر کل فرهنگ ک ارشاد اسلامی

۷ – سردار حشمت حسن زاده از فرماندهان دوران دفاع مقدس

۸ – استاد یوسفعلی میرشکاک شاعر برجسته ی کشور

۹ – دکتر حسین خنیفر رئیس دانشگاه فرهنگیان کشور

۱۰ – مهندس سید جاسم ساعدی، نماینده پنج دوره ی مجلس، عضو هیئت رئیسه و مشاور دبیرخانه شورای امنیت ملی، معاون حقوقی وزارت کشاورزی

۱۱ – دکتر محمدحسن زربخش مشاور وزیر نیرو

۱۲ – دکتر سید راضی نوری نماینده دو دوره مجلس شورای اسلامی

۱۳ – دکتر حمید بنی تمیم،قهرمان جهانی کشتی، دبیر و رئیس سابق فدراسیون کشتی و رئیس فدراسیون کشتی ناشنوایان کشور

۱۴ – حسن ظهیری کمک داور لیگ برتر فوتبال و دوبار قضاوت سهرآورد تهران

۱۵ – مرتضی حیدری آل کثیر شاعر برجسته ی کشور و منطقه ی خلبج فارس

۱۶ – حاج محمود صیدالی شهردار سابق اهواز

۱۷ – یوسف زمانی اصل فرماندار بهبهان

۱۸ – حسین ملک خدایی فرماندار سابق بهبهان و مسئول طرح و برنامه ریزی سابق استاندادی خوزستان

۱۹ – عظیم آل کثیر داور لیگ و مسئول کمیته داوران فوتبال استان

۲۰ – مراد و علی واهبی،شهرداران شهرهای استان

۲۱ – عبدالحسین یزدان خواه شهردار سابق آبادان

۲۲- عزیز ناقوسی مربی تیم ملی کشتی حوانان ایران

۲۳ – ده ها نفر از کشتی گیران قهرمان در سطح جهان و آسیا

۲۴ – مرحوم جاسم حمزه قهرمان دومیدانی جام کیهان ورزشی در سطح ملی

۲۵ – متخصصین پزشکی، دکتر جهانیان ، دکتر خوش خلقی و دکتر سرافراز متخصص و فوق تخصص گوش و حلق و بینی

۲۶ – تعداد فراوان نویسندگان و شعرا که از ذکر نام آن ها معذورم.

دیناروند در پایان گفت: این موارد حداقل چهره های شوش هستند. با توصیف خدمات این افراد می توان به جایگاه شوش در پیشرفت استان و کشور پی برد. علاوه بر این موارد، باید به مقام شوش در جذب گردشگر به دلیل وجود آثار باستانی، جذب زوار از ایران و خارج و علاقه مندان به دین به دلیل وجود مبارک حضرت دانیال(ع)، جذب علاقه مندان به شعر و ادب به دلیل وجود مقبره شاعر انقلابی، دعبل خزائی در شوش، تولیدات کشاورزی از جمله گندم، کلزا، چغندر و انواع صیفی جات و نقش ماندگار این تولیدات در خودکفایی کشور و ارزآوری به دلیل صادرات محصول، جذب راهیان نور به دلیل خط مقدم بودن شوش در دفاع و وجود یادمان فتح المبین و فکه نیز اشاره نمود.با تمام این توضیحات باید گفت که شوش و تاثیرات آن بر استان و کشور بسیار فرا تر از این مصاحبه است.​​​​​


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 21:49

لرستان پشتکوه(ایلام) سرزمینی لُر نشین
چکیده :
ایل دیناروند از فرزندان شاه دینار از خاندان کارن پهلو هست که در جنگ نهاوند پس از شکست ایرانیان از سپاه مسلمین، پیمان صلحی باوی می بندند، که از طرف آنها به حکومت بلوک نهاوند( لرستان فیلی) منصوب می گردد دینار از خاندان کارن پهلو تا دوره معاویه حاکم نهاوند است،و در این چهل سال حکومت با پیمان صلحی که می بندد.موجب رونق کشاورزی،و جلوگیری از کشتار مردم می شود.به خاطر همین صلح پایدار و درایت و هوش و فهم شاه دینار، نهاوند در منابع اسلامی به ماه دینار معروف می شود. وی اولین حاکم پهله ایی(فیلی)تبار،لرستان،بعد از اسلام است.در واقع،اولین حاکمیت خاندان فیلی(پهله ایی)لرستان است،و نسب از خاندان قدیمی کارن دارد.که این خاندان، ریشه در حماسه های ملی و تاریخی و اساطیر کهن ایران دارد.
کلید واژه: ایل دیناروند، نهاوند، شاه دینار،خاندان کارن، پهله لرستان
مقدمه :
در این پژوهش ابتدا در مورد شاه دینار،از خاندان کارن پهلو (پهلی،فیلی) اشاراتی با توجه به منابع داده می شود. لرستان شمالی( لرستان و ایلام )و دیگر قسمت های غرب کشور، در تیول خاندان کارن با مرکزیت نهاوند بوده است،و بعدها فرزندان شاه دینار تشکیل طایفه دیناروند را می دهند و همانند سایر طوایف لر گرمسیر و سردسیر آنها لرستان پیشکوه و پشتکوه بوده است، در بازه زمانی بیش از هزار سال دینارکوه و دهلران.(دهلران،موسیان،مورموری،آبدانان ).تا حوالی شوش، نشیمن اصلی ایل دیناروند می‌گردد، حد این ایل قدیمی که یادگاری از ایران باستان است، از شمال به کبیرکوه و دینارکوه و از شرق به پهله(زرین آباد ) و از غرب به رودخانه کرخه تا حوالی شوش و از جنوب به دهلران و موسیان تا مرز عراق بوده است.
مهمترین سوالاتی که اساس پژوهش حاضر را تشکیل می دهند:
1_شاه دینار فیلی کیست؟ و ارتباط ایل دیناروند با آن چه بوده است؟
2_ دیرینگی ایل دیناروند در منطقه پشتکوه لرستان چقدر بوده است؟
3_ با توجه به لقب پهلو در اسم دینار منطقه پهلو در کجا واقع شده است ؟
4_ تبار دینار از خاندان کارن است ، این خاندان چه کسانی هستند و مربوط به چه دورانی هستند؟
1-شاه دینار فیلی کیست؟ و ارتباط ایل دیناروند با آن چه بوده است؟
واکاوی شاه دینار،از نظر مورخین صدر اسلام و منابع متقن:
در رابطه با شخصیت تاریخی شاه دینار فیلی و حاکمیت بر لرستان به مرکزیت نهاوند، اسناد زیادی هست که به چند مورد اشاره می شود در تاریخ طبری در رابطه با شاه دینار دو روایت است.
روایت اول:
بعد از شکست ایرانیان در جنگ نهاوند بزرگان شهر (خاندان کارن )میخواستن پیش حذیقه ابن یمان فرمانده مسلمین بروند که از آن بزرگان شهر، دینار رو مسلمین انتخاب می کنند، دینار با دیبا و زیور پیش مسلمانان رفت و شروط آنها را پذیرفت، و دیگران (بزرگان شهر) بدو (به شاه دینار) پیوستن و تبعه شدند، دینار شاه بود اما شاهان دیگر برتر از او بودند.(طبری،1352:1955)
در این روایت طبری مورخ شهیر دوره اسلامی،دینار را شاه معرفی نموده است.که نشان از مرتبه اجتماعی این شخصیت ایرانی دارد.هرچند که مورخین دوره اسلامی(خواه ایرانی یا غیر ایرانی) معمولا،بزرگی و شجاعت،سپاه فاتح(مسلمین)را شنیده و ملاک قرار داده اند،و دیگر شخصیت های بزرگ ایرانی،مثل ابومسلم خراسانی و بابک خرمدین، القاب زشتی نثارشان کرده اند...به عبارتی،قلم در دست اندیشه و خلفای قدرت است.
روایت دوم:
در هنگام محاصره نهاوند عده ای از ایرانیان به مسلمانان حمله کردند که شکست می خورند ،شخصی که هشت سوار از او محافظت می کرد، تمام سوارانش کشته می شوند و خودش اسیر می شود،او را پیش حذیفه می برند و گفتند تو کی هستی؟ گفت :من دینارم وی از خاندان قارن بود.که با او صلح می کند شهر نهاوند به ماه دینار معروف می گردد.(همان،1352:1958).در این منبع معتبر،تبار شاه دینار به کارن،خاندان قدیمی ایرانی نسبت داده شده است.
عهدنامه حذیفه ابن یمان و شاه دینار(اهل ماه دینار)مردمان ماه دینار بر مال و جان ایمن هستند.از آنها درخواست تغییر ملت و دین نمی نمایند(در دین خود آزاد هستند)راه ماندگان را راهنمایی کنند.جاده ها را اصلاح نمایند.هر ساله جزیه به والی مسلمانان بدهند.(ابن اعثم کوفی،62:1372)
بعد از شکست ایرانیان از اعراب مسلمان در جنگ نهاوند،با پیشنهاد فردی ایرانی،به نام دینار از بزرگان شهر نهاوند با آنها صلح نمود،مشروط به اینکه خراج جزیه دهند در مقابل،اموالشان ایمن باشد.(بلاذری،1337:375).
دینار حاکم نهاوند،نزد حذیفه ابن یمان که فرماندهی سپاه مسلمین را به عهده داشت،رفته وبا او صلح کرد.(دینوری ،1371:168).
ماه دینار(نهاوند) استانی بوده که بخش بزرگی از غرب ایران شامل مناطقی از شرق تا قم واز جنوب شرقی تا حدود اصفهان واز جنوب و جنوب غربی تا لرستان شامل بوده است. بروجرد و نهاوند دو نقطه شهری آن بودند.(دانشنامه جهان اسلام،1362) پیران خردورز ایل دیناروند اعتقاد راسخ دارند، ازنسل شخصی به اسم دینار هستند، و قرن هاست که به زبان لری فیلی گپ می زنند یعنی همان زبانی که حدود هشتصد سال اتابکان لر کوچک و والیان لرستان که حاکمان این منطقه ( لرستان فیلی) بودن صحبت می‌کردند.
در کتاب ایران و اقوام ایرانی حمید ساعدی پور آمده است که:
خاندانی از کارن پهلو در ناحیه نهاوند مستقر بودند و سرداری از آنان در زمان فیروز در جنگ نهاوند با قشون عرب شرکت داشت، نام این سردار دینار بود، طبری به آن اشاره کرده است و بازماندگان او با نام طایفه دیناروند در لرستان ساکن هستند.(ساعدی،1390:74).

2- دیرینگی ایل دیناروند در منطقه لرستان پشتکوه چقدر بوده است؟

سپهبد علی رزم آرا،نخست وزیر وقت پهلوی دوم در کتاب جغرافیایی نظامی پشتکوه،در رابطه با دیرینگی ایل دیناروند در پشتکوه لرستان می گوید:
طبق بعضی از سوابق سکنه اصلی پشتکوه در سوابق ایام دیناروند ها و قاید خورده و سکنه اصلی آبدانان بوده اند‌، که در قسمت های معینی سکونت داشته بقیه نقاط آن مرتع و علف چر و محل قشلاق بیرانوند ها بوده است پس از آنکه طوایف بیرانوند به شرارت مشغول و جهت کوتاه کردن دست آنها از کبیر کوه و پشت کوه لازم شد که طایفه کرد را که محل سکونت آنها در زرین آباد بوده است به این منطقه کوچ دادن.(رزم آرا، 1320).
دکتر بهارونددر کتاب قوم لر و همچنین، سایت خبری مورموری در مورد تاریخچه شهر مورموری:
نام قدیم مورموری در ابتدا دیناروند بوده است که پس از جنگ محلی (قلعه سی) که در آن ایل دیناروند در حدود 200 سال پیش با والی لرستان درگیر شده وپس از آن ایل دیناروند تضعیف شده و رئیس ایل (کاید همت خان بزرگ) کشته شد،با کشته شدن رئیس ایل در منطقه ،ایل دیناروند به سمت موسیان کنونی عقب نشینی نمود وسایر ایلات لر به منطقه کنونی مورموری وارد شدند ،در بین ایلات لر ایل کایدخورده بزرگترین و قدرتمندترین ایل آن دوران بود که تا زمان اقتدار ایل دیناروند خود را هم پیمان وجزئی از آنان می دانستند،آما با شکست دیناروند از والی لرستان، ایل کایدخورده با رهبری تاجمیری رفته رفته بر منطقه مسلط گشت..(سایت خبری مورموری و بهاروند،1393).
ایل کایدخورده،در زمان قدرت ایل دیناروند،در دوره کاید همت خان، جزئی از ایل دیناروند بود،بنابراین به نظر می رسد،با توجه به مدارک متقن و دسته اولی(سوابق) که رزم آرا ،مرد شماره دوم ایران در زمان پهلوی دوم در دست داشته،اذعان نموده که ایل دیناروند،قدیمی ترین ایل و سکنه پشتکوه لرستان بوده است.
به واکاوی دیگر منابع می پردازیم.
استاد جعفر خیتال در کتاب مجموعه آرا در مورد سرزمین پشت کوه ایلام می گوید:
طایفه دیناروند در گذشته از طوایف بسیار بزرگی بوده تمام قسمت های گرمسیری دهلران و دینارکوه (دهلران موسیان مورموری و آبدانان) را در اختیار داشته بوده است، که به دلیل جنگ ها یی پراکنش می‌شوند.(خیتال،1369:247).
دکتر کرم رضایی، در کتاب بررسی پیشینه تاریخی اجتماعی و فرهنگی ده هزار ساله دهلران و استان ایلام در مورد ایل دیناروند و گویش آنان و دینار کوه می گوید:
دیناروند یعنی افرادی که صاحب و دارنده دینارکوه هستند.گویش این مردم،لری دیناروندی می باشد، چون این رشته کوه(دینارکوه) محل اسکان طایفه ای دیناروند بوده به این علت اصطلاح دینار به این کوه اطلاق شده است.(رضایی، ص163و 213: 1380)
استاد خیتال و دکتر رضایی،به عنوان پژوهشگران محلی به درستی در مورد وجه تسمیه دینارکوه و دهلران در کتاب های خود مطلب نوشته اند.اکنون سابقه ایل دیناروند در سده های و هزاره ها در منطقه پشتکوه واکاوی می شود.
در کتاب غلامحسین خان شهاب الملک پشتکوهی ،اثر صید محمد درخشنده در مورد صفحه دیناروند آورده شده:
به دلیل عدم پرداخت مالیات صفحه دیناروند به والی و متفرق شدن انان، طی حکمی از جانب والی شخصی بنام غلامحسین خان پشتکوهی مامور گردآوری و تجمیع دیناروند در این صفحه شده است که در ادامه ی حکم از مامور والی خواسته شده بانهایت حسن سلوک،و رفق مدارا رفتار نمایید ،
این نوع رفتار سردار سپاه در رعایت توصیه های والی با مردم صفحه ی دیناروند سبب میشود که :
((قلب ما را از رفتار و کردار خود راضی و خشنود گرداند))
که نشان دهنده ی اهمیت و جایگاه مردم منطقه نزد والی پشتکوه می باشد و آنچه از سند بر می آید که دلیل متفرق شدن نوعی نارضایتی از والی بوده و شخص والی با این اقدام قصد دلجویی و ترغیب مردم به برگشت به منطقه ی پشتکوه را دارند که پیش تر به دلیل وضع مالیات از آن خارج شده اند .
در ادامه ی سند همچنین از (( عموم قائدان وکدخدایان صفحه دیناروند،قائد حیدری و قائد مرتضی)) در خواست نهایت همکاری با ایشان را داشته و از توصیه شده از حکم ایشان که بنفع مردم این صفحه می باشد خارج نشوند.(درخشنده،1397:98)
در این کتاب مستقیما به صفحه دیناروند،اشاره شده،لازم به ذکر است که حدود صفحه واقعی دیناروند،با توجه به اینکه قدمت بیش از هزار سال در پشتکوه لرستان،تا حوالی شوش را دارد،و مدارک آن متقن است،از شمال به دینارکوه و کبیرکوه،از غرب به پهله زرین آباد.(ابتدای رشته کوه های دینارکوه). و از جنوب به دهلران و موسیان تا کوه های حمرین،و مرز عراق،از شرق به رود کرخه، از قلا سی آخرین حد حومه شهر مورموری،تا طرف راست کرخه و منطقه پشمینه زار اندیمشک،تا پای پل و تپه های باستانی شوش حالیه و ایوان کرخه(کوت گاپو).
این سند و تایید طوایف آن در منطقه ایلام(لرستان پشتکوه)تا حوالی شوش،در اواخر قاجار است.لازم به ذکر است که،این حدود بخشی از صفحه ایل دیناروند می باشد.و ایلات و طوایف دیگر،الان در این صفحه قرار گرفته اند.
ترجمه سند:
از منطقه گر ماهی منتهی به کبیرکوه و کل دار سقیه و آلمانی کشته بر گور گوران(گور گبران) که منطقه معروفی است در ضلع غربی بین دینارکوه و سیاه کوه واقع شده و قدمت تاریخی آن به پیش از تاریخ است، کل زنار کشته( دره تنکی است که در پایین آن چشمه آبی وجود دارد به دره پیه و ماز گورو، و جعفر کشته و چشم قیر دهلران منتهی می شود) .
چک ابراهیم (در ضلع شرقی رودخانه دویرج و قومژ که همان قنات های دوره ساسانی است که از رودخانه دویرج منشعب شده) چک شنبه( بالای روستای پتک دیناروند واقع شده)، باغچه سید خلیل (که در کنار آن چشمه قدیمی وجود دارد )پارچه (که همان دامنه کمرسیاه نرسیده به ارتفاعات دشت عباس دو کمر یا همان ترانشه بلند وجود دارد به نامه کمر سرخ و کمرسیاه که در مجاورت هم هستند). گتاره( منطقه مجاورت روستای قدیم برم، دشت عباس واقع شده، ُ سه پتون و باریک آب و شاه وریه و پای پل، (شامل دشت عباس تا پایه پل کرخه است) هزاره کاونی ( در 20 کیلومتری شمال سد کرخه بالاتر از ریزآبه رود سیاه گاو یا لرغه به کرخه،که محل قدیمی قلاسی یا قلعه سیاه است که روبه رو آن (منطقه پشمین زار اندیمشک است) آن طرف کرخه( شرق کرخه) تا دم گه( دم شاه)و دامنه قدمگاه شاه احمد ادامه آن به کبیرکوه و کوه های کم ارتفاع سرگچ در مسیر پاعلم به پشتکوه لرستان( ایلام )منتهی می شود، ایوان کوت هم که همان ایوان کرخه در نزدیکی شوش هست.
سرهنگ قراگوزلو صد پنجاه سال پیش (1290 ه.ق)در کتاب مجموعه آثار حاجی عبدالله خان قراگوزلو همدانی، در رابطه با ایل دیناروند می گوید: الوار طایفه دیناروند از تفرقه پشتکوه قریب به 500 خانوار در کنار رود کرخه سکنی دارند و در اطراف دانیال از آب کرخه زراعت صیفی و شتوی می کنند.(قراگوزلو،1382:40).
این سند به درستی گویای نشیمن، ایل دیناروند،به عنوان قدیمی ترین طائفه لر در منطقه شوش هست،که شغل آنان کشت کار زمستانی و تابستانی(شتوی وصیفی)است.(یکجا نشین هستند و ییلاق و قشلاق نمی کنند)در بالای تپه های باستانی شوش جنب مقبره دانیال سکونت داشته اند.زمین های کشاورزی در ساحل شرقی و غربی کرخه تا پای پل کشت می کردند.
و از ساکنان قدیمی شهر حالیه شوش هستند،بعدها کریم خان فیلی(نوه دختری،کاید شریف دیناروند) از طرف حکومت وقت، مسئول جمع آوری مالیات دیناروند و چند طائفه دیگر همراه خود می شود،و بانی روستای عمله فیلی می گردد.
لازم به ذکر است که حدود 225 سال پیش،قسمتی از ایل دیناروند بعد از جنگ قلاسی به منطقه شوش می آیند، سابق بر آن تعداد کمی از آحاد ایل دیناروند در شوش ساکن بودند.که با این جمعیت، به عنوان قدیمی ترین مردم شهر شوش(نه شهرستان) محسوب می شوند. به نقل از حاج عباس(عبیس)بزرگ ایل دیناروند شوش،واز بزرگان ایل دیناروند،که در سن 93سالگی،چند ماه پیش فوت نمودند:
کا شریف و کا جنگیر،تاته برار زا
نامه شو،اوما ده دفتر شاه
کاید شریف و کاید جهانگیر،عمو و برادر زاده هستند حکم اعدامشان،از دفتر شاه آمده است.
کاید شریف، بزرگ خاندان ایل دیناروند در منطقه شوش هستند،که پیوند های زیادی،با برادران عرب،ایل سگوند، فیلی های پشتکوه و سادات محترم،انجام می دهد، به سبب عدم پرداخت مالیات به دولت منحوس قاجار،مورد غضب آنان قرار می گیرد.ایل دیناروند،به صورت منسجم،حدود 225سال است،که ساکن شوش هستند،و بزرگترین جمعیت ایل دیناروند در این شهرسکونت دارند.
در کتاب مشاهیر لر تالیف استاد ایرج کاظمی آورده شده که:
جدخاندان قاضی زاده های خرم آباد شخصی هست به اسم میرزا هاشم، هنگامی که شاهوردی خان(آخرین اتابک لر کوچک ) به دست شاه عباس صفوی کشته شد( 1006 ه ق) و به خاطر هرج و مرج،به خرم‌آباد مهاجرت می‌کند، نژاد او از دیناروند های سیمره که در پشتکوه زندگی می کردند می باشد.( کاظمی،1376:236)طبق این سند،جد خاندان قاضی زاده ها(محله و میدان قاضی آباد خرم آباد مزین به نام این خاندان است)از تبار دیناروند های سیمره(دره شهر)می باشد که حدود 440سال پیش به خرم آباد مهاجرت می کند.و این سند گویای دیرینگی و قدمت ایل دیناروند در پشتکوه لرستان است،چون تشکیل طائفه در بازه زمانی چند صد سال است.
در کتاب سیاحتنامه موسیو چریکوف اورده شده که :
از کوه هشتاد پهلو گذشتم از ان بالا شهر خرم‌آباد را دیدم، فاصله تا خرم آباد چهار فرسخ است ،سرازیری از کله کوه پی بی،تا پایین کوه یک ساعت و نیم طول میکشد در سمت چپ از وسط دو کوه دره باریکی است که به ییلاقات طایفه دیناروند می روند و نصف این طایفه در نزدیکی خرم آباد سکنی گرفته اند.( چریکوف،1358:60)
طبق این سند،ایل دیناروند در لرستان پیشکوه به ییلاق می رفته است.علاوه بر روستاهای دیناروند علیا و سفلی عده ایی دیگر از دیناروندها به منطقه منگره، ییلاق می کردند، که به طائفه منگری در ایل دیناروند معروف گشته اند.
قلاسی(قلعه سیاه)
این قلعه بزرگ نشیمن قسمتی از آحاد ایل دیناروند بوده است. در این قلعه جنگ هایی صورت گرفت،که موجب پراکنش ایل دیناروند گردید.(حدود 225 سال پیش) پیران خردورز ایل دیناروند وقایع ان را تعریف کرده اند،از جمله شعر معروفی که سینه به سینه به ما رسیده که به لهجه لری فیلی(دیناروندی)است.
قلاسی رمیس جری ده وه کرخه
منگری سی دار و تلی سر ده خّره
سوار دو بر هرم شپل علیرضا
وتق پوق تفنگیا ده حونه نی سا
هی رو هی رو کنم قلا پتی‌َ
تفنگچی سر قلا نیازعلیّ
(قلعه سیاه فرو ریخت، پیچی خورد به کرخه
طایفه منگری سیاه پوشید، و تلخی(گله دار) عزا دار شد.
سوار شجاع و غیرتیم،شپل فرزند علیرضا(شمسیر وند)،با صدای غرش تفنگ ها از قلعه خارج گردید.
اظهار ناراحتی می کنم که،تیر انداز و تفنگچی ایل،نیازعلی(گمروند)تک تنها، بالای قلعه هست).
این شعر که دارای ابیات زیادتری هست.به عنوان نمونه آورده شد.که تداعی تراژدی جنگ قلاسی هست.این قلعه آخرین نقطه شهرستان آبدانان(بخش مورموری) است،و دقیقا محل اتصال سه استان کنونی ایلام، لرستان و خوزستان است.راه دست رسی به آنجا،بعد از شهر مورموری به طرف دهستان آب انار می روی و از روستاهای سیاهگل و هلیوه عبور می کنی.به منطقه کوه سرگچ می رسی،از اینجا به بعد منطقه طاق اکبر است(مقبره طاق کای اکبر از بزرگان ایل دیناروند هست) مسیر دشواری است و فاقد راه آسفالته،این قلعه در محدوده طاق اکبر است.نرسیده به رود کرخه،صخره های بلند طبیعی وجود دارد که بعد از عبور از صخره در کنار کرخه به قلاسی(قلعه سیاه) در غرب کرخه می رسید،موقعیت این قلعه مسافتی بالاتر از ریزش آب رودخانه سیاه گاو(لرغه) به کرخه است.شوربختانه به شوند احداث سد کرخه و ایجاد دریاچه سد کرخه،دو سوم آن قلعه به زیر آب رفته...
شرق رود کرخه به موازات قلاسی، وربند کاونی است که آنجا هم جز قلاسی و ایل دیناروند هست.(منطقه پشمینه زار اندیمشک) شوربختانه این قلعه و دیگر آثار باستانی،به زیر آب دریاچه سد کرخه رفته اند،کاش مسئولین وقت این سد،از میراث فرهنگی جهت نجات بخشی، و انتقال اشیا باستانی و...استعلام می گرفتند.حدود 1200سال پیش،طبری به قلاسی در کنار سیمره اشاره می کند،که نشان از قدمت زیاد،این قلعه را در دوره ساسانی می دهد.گویا مردمان این ناحیه، طرفداران بابک خرمدین هستند و از طرفی هنوز هم عده ایی از این مردمان بر کیش اجدادی خود بوده اند. از طرفی ظلم وستم خلیفه های عباسی،باعث نارضایتی مردم شده بود،لذا خلیفه عباسی سردار خود را به سیمره می فرستد،مردم این نواحی به این قلعه( قلاسی) سنگر می بندند.و خلیفه عباسی توان فتح این قلعه را نداشت.سردار خلیفه،یوسف ابن ساج جهت سرکوب و فتح قلاسی به سیمره می فرستد،که به شوند استحکامات طبیعی قلعه،و مقاومت جانانه ساکنان قلاسی،سردار خلیفه شکست می خورد،و به آذربایجان می رود.
در جنگ قلاسی معاصر(حدود 125 سال پیش) بعد از اینکه نزاع و اختلاف و برادر کشی، در بین آحاد ایل دیناروند، که قطعا دست عاملان حکومت در آن دخیل بوده است. دیگر آن شوکت گذشته را نداشتند، با این حال هرگز توان فتح قلاسی را نداشتند، گویا فقط عامل محاصره و کمبود مواد غذایی و بیماری،باعث شد که مردمان دلیر قلاسی،قلعه را ترک کنند و به پیش عموزادگان خود در شوش، بروند،و یا عده ایی دیگر از انان به شهرستان پلدختر ویا دیگر نواحی لرستان رفتند.و این تراژدی قلاسی،قطعا به نفع حکومت مرکزی قاجار،و عاملان انان در پشتکوه بود،روح سرکش و طبع آزاده گی که این ایل قدیمی از آن برخوردارهست،هرگز زیر بار ظلم و ستم عاملان حکومت نمی رفته است....
به وا کاوی قلاسی(قلعه سیاه) طبق نظر مورخین سده های اولیه اسلامی می پردازیم.
قلاسی ( قلعه سیاه) سیمره در گذر تاریخ
در تاریخ طبری آورده شده که خلیفه:
معتضد،عباسی(279_289) در سال 282 ه.ق یوسف ابن ابی ساج رابه سوی سیمره فرستاد تا کمک فتح قلاسی باشد(طبری،1352:6661)
این قلعه از قلاع دوره ساسانی است،ودر این دوره جز استان مهرگان کده به مرکزیت سیمره(دره شهر)است.سیمره دو تا دژ دارد که یکی از آنها قلاسی هست.
ابن فقیه همدانی در کتاب عجایب نامه گوید:
زیباترین جاها چه در گذشته و چه در حال،جندی شاپور است که حصن آباد دارد و مهرجان قذف(سیمره)که دو دژ(الحصنان)دارد..(همدانی،29_1341:23).
حد شمالی خوزستان ،حدود سیمره و کرخه وکوه های لر و بلاد جبال است.(ابوالفداءِ،1341:354)
مسعودی در کتاب مروج الذهب در مورد مذهب این منطقه می گوید:
عمده ترین گروه(مذهبی) در این دوره مسلمانان هستند،علاوه بر آن مجوسان(زرتشتی ) و فرقه خرمدینان نیز در این نواحی بوده اند.(مسعودی،1370:297)
که در دوره های بعد همگی مسلمان و شیعه شدند. مناطق کوهستانی مهرجان قذف(به مرکزیت سیمره) همچون سایر نواحی جبال طرفدار شورش خرمدینان بوده اند.(فرای،1372:68 و مسعودی،1370:297 وصدیقی،1375:257)
قلعه پنج برار دیناروند
این قلعه مربوط به شهر باستانی پنج برار دیناروند است، که در کنار کوه کاسه ماس، در محدوده جنوبی رشته کوه‌های دینارکوه قرار دارد.
فاصله آن با شهر مورموری هفت کیلومتر می باشد، رودخانه پنج برار از کنار آن می گذرد قلعه پنج برار در میان شهر باستانی پنج برار قرار دارد که قدمت آن مربوط به اواخر دوره ساسانی تا اوایل دوره اسلامی است،شکل هندسی قلعه مربع و هر ضلع آن 25 متر است،در چهار گوشه قلعه، که بنا هایی دایره ای شکل هست،احتمالاً برجک هایی که محل و جایگاه نگهبانی از قلعه می باشد، در کنار این قلعه آثار ویرانه های دیگری وجود دارد که احتمالاً محل سکونت مردم شهر پنج برار بوده است،مصالح آن از سنگ و گچ است،پی بنای این قلعه و شواهد موجود بر سطح زمین های پیرامونی،خصوصاً سفالهای خشن با شاموت سنگریزه، نشان می دهد که اصل قلعه مربوط به دوران ساسانی است و در دوره‌های اسلامی اضافاتی بر آن شده است، در کنار رودخانه پنج برار دیناروند آثار خرابه‌های پنج اسیاب دیده می‌شود که هر پنج آسیاب مربوط به مردم ایل دیناروند می باشد.اینکه اسم باستانی شهر پنج برار دیناروند،در دوره ساسانیان چی بوده،اطلاع چندانی نیست، با توجه به قدمت ایل دیناروند در پشتکوه لرستان،این شهر و قلعه به اسم پنج برار دیناروند معروف شده است.هنوز هم طوایف این پنج برار،و ذکر آسیاب های آنان،نزد ساکنین محلی ایل دیناروند محفوظ هستند.
اتابکان خورشید(حاکمان لر کوچک) و انتساب انان به ایل دیناروند
بنابر نظر پیران خردورز،جد تمام طوایف ایل دیناروند،به شخصی به اسم خورشید،می رسد و این خورشید فرزند دینار هست...
به وا کاوی این مسئله پرداخته، تا به شجاع الدین خورشید،موسس سلسله اتابکان لر کوچک(یا اتابکان خورشیدی)رسیدم.
جد وی محمد ابن خورشید، نیز منصب،وزارت لرستان را داشت.
لرستان بر دو قسم است.لربزرگ و لر کوچک که به وسیله دو برادر اداره می شد. برادر بزرگ بدر نام داشت و کوچکتر منصور، مرز این دو برادر رود دز است.(خواندمیر،1380:325) بعد از مرگ بدر،نوه اش نصیرالدین محمد، برای اداره ملک و پیشرفت کار،منصب وزارت را به یکی از نجبا، که مورد احترام مردم و در عین حال کاردان و متنفذ بود و محمد بن خورشید، نام داشت.(بدلیسی،1377:44). در سال 500هجری قمری، 100 خانوار کرد که از جبل السماق سوریه، به لرستان آمدند و رعیت محمد بن خورشید وزیر درآمدند، این خانواده های کرد بعدها به فضلویان معروف شدند، و محمدبن خورشید آنان را از لرستان اخراج نمود،فضلویان نزد اتابک سنقر،حاکم فارس رفتند،بعدها از طریق یاری حاکم فارس،بر قسمتی از لرستان حاکم شدند و پایه‌ریزی اتابکان لر بزرگ را نمودند.(همان،1377:57).
شجاع الدین خورشید.(نوه محمد ابن خورشید). در سال 570 هجری قمری، که از امیران حاکم لرستان،حسام الدین شوهلی بود، با مرگ وی دارای حکومت مستقل در لرستان کوچک شد.(همان،1377:57).
شجاع الدین خورشید( موسسه اتابکان لر کوچک) دهلران را به دلیل فراوانی آب و هوا و فراوانی باغات تختگاه زمستانی خود کرد(خیتال،1369:83)
در کتاب، شرف نامه بدلیسی، در رابطه با وزارت محمد ابن خورشید،جد خاندان خورشیدی(اتابکان لر کوچک) آورده شده به دلیل اینکه،وی از خاندانی بزرگ و نجیب،که مورد احترام مردم لرستان هستند...
می توان واکاوی نمود،که اجداد خاندان خورشید، سرشناس بودند، و با توجه به حکومت 40 ساله،شاه دینار کارن پهلو،در اوایل صدر اسلام در لرستان، و تاکید پیران خردورز ایل دیناروند،به نیای طوایف ایل دیناروند به خورشید فرزند دینار به نظر می رسد که اتابکان خورشیدی لر کوچک، از اجداد ایل دیناروند می باشد،و خود خورشید نیز از نوادگان،شاه دینار کارن پهلو باشد.تختگاه زمستانی،اتابکان خورشیدی، دهلران و دینار کوه هست،یعنی منطقه ایی که، نشیمن و ریشه ایل دیناروند، می باشد.واز طرفی،100خانوار،کرد مهاجری که به لرستان امده وابتدا رعیت،محمد ابن خورشید بودند و سپس از منطقه لر کوچک، اخراج شده اند،و به استان فارس رفته اند و هیچ گونه ارتباطی،بین این کردان مهاجر و خاندان خورشیدی بومی لرستان نیست.طائفه خورشیدی را در منابع جنگروی، ذکر کردن که اسم منطقه جغرافیایی در منگره هست، و ربطی به جد و یا نیای آنان ندارد.
پیربابا زید دیناروند معروف به( سید قطب الدین)
از سادات بزرگوار است که در دوره خلافت عباسی مورد ظلم قرار می گیرد، وهمچون دیگر در سادات شیعه به کوهستان‌های ایران پناه می‌آورند، این سید محترم به میان ایل دیناروند در پشتکوه لرستان در بازه زمانی حدود 800 سال پیش می‌آیند(به نقل از پیران خردورز ایل و ملاقات این سید با هلاکو خان در ایوان مداین)،مدارک و سند این سید در اداره اوقاف دزفول می باشد و نیای بزرگ امامزاده رودبند دزفول است... به شرح ماجرای، ایل دیناروند و این سید بزرگوار، در این مقاله نمی گنجد و قبلاً در یک مقاله توصیف نمودم. دربازه حدود 800 سال پیش در کنار ایل دیناروند بودند ،که با توجه به تشکیل طایفه در بازه چند قرن قدمت ایل دیناروند در لرستان به بیش از هزار سال است، مقبره سید قطب الدین، در روستای سیاهگل از توابع مورموری ایلام که معروف به پیر بابازید دیناروند می باشد.

3-با توجه به لقب پهلو در اسم دینار،منطقه پهلو در کجا واقع شده است؟
در زمان ساسانیان خاندان های هفتگانه، نژاد ترین ایرانیان شناخته می شدند. محدوده خاندان کارن پهلو در نهاوند بود.( کریستن سن،1374:157)
بوحنیفه دینوری در کتاب اخبار الطوال گوید:
سرزمین جبال( پهله اشکانی وساسانی) شامل ماهان( ماه دینار نهاوند ماه دینور) همدان، مهرجان قذق(سیمره دره شهر) ماسبذان(سیروان ایلام) حلوان( کرمانشاه و قصر شیرین) نشیمنگاه اشغانیان( اشکانیان) شهر کهن نهاوند بود.(دینوری،1371:66).
اردشیر بابکان ،فرخان پادشاه جبال(پهله)را کشت،بی درنگ به پیش تاخت،تابه شهر نهاوند رسید،ودر کاخ فرخان فرود امد،(همان،1371:66)
در دوره ساسانیان هموندان خاندان های هفت گانه را اصیل ترین مردم ایران می شناختند.( طبری،478:1352).
آنهایی که در این خاندان ها در جای از ایران فرمانروایی بودند،پادشاه نامیده می شدند. اما تاج آنان کوچکتر از تاج شاهنشاهی ایران بود.( همان،254:1352).
مسعودی در کتاب مروج الذهب می گوید:
بیشتر ملوک طوایف فرمانبردار آن اشغانیان( اشکانیان)پادشاهان جبال هستند،که شامل سرزمینهای دینور، نهاوند، همدان، ماسبذان و آذربایجان باشد، هر پادشاهی از آن در این کشورها شاه می شد او را به نام همگانی اشغان می نامیدند.(مسعودی،145:1370).
ابن ندیم از زبان روزبه (عبدالله بن مقفع )چنین آورده است که:
زبان های ایرانی، پهلوی، خوزی، دری و سریانی است اما پهلوی منسوب به پهله(فهله یا فیلی) است و این ناشی از که به پنج سرزمین گفته می شود، که آنها عبارتند از اصفهان، ری، همدان، نهاوند(ماه دینار) و آذربایجان.(ابن ندیم،1381:25)0
مقدسی در کتاب احسن التقاسیم گفته است که:
ری و اصفهان از سرزمین پهلویان نیست،سرزمین پهلویان عبارت است از همدان،ماه بصره که نهاوند است ماه کوفه که دینور است ،ماسبذان و مهرجان قزق که سیمره است.(مقدسی،1385:386)
استاد ایزد پناه،در کتاب تاریخ جغرافیایی،اجتماعی لرستان، درباره منطقه پهله می گوید:
اساسا منطقه گسترده زاگرس، در دوره های اشکانیان و ساسانیان،به پایگاه دفاعی و نفوذ آنان در غرب ایران تبدیل به پَهلَوَ،نام گرفت.به نظر می رسد این منطقه در زمان ساسانیان،تا سده های قرن دوم وسوم هجری،سرزمین پهله،نامیده می شود.(ایزدپناه،1376:19).
به عقیده برخی،نام فیلی،که به بخشی از لرستان(لر کوچک)گفته می شود.دگرگون شده واژه پهلو یا پهلوی است، وبدین سبب زبان و دو بیتی های این سامان(لرکوچک)به فهلویات یا پهلویات نام گرفت.(همان،1376:74).
به نظر می اید،سرزمین جبال(پهله،فهله،فیلی) شامل کل استان های لرستان و ایلام،قسمت هایی از کرمانشاه و همدان و شمال غرب خوزستان است،پس سرزمین پهله اشکانی، ساسانی و جبال بعد از اسلام،با قلمرو لر کوچک که به درستی لرفیلی(فهله و پهله)معروف گشته،تطابق دارد.
به نقل از طبری،دینار لقب شاه داشت.پس به درستی، شاه دینار کارن پهلو،اولین حاکم،فیلی تبار(پهلوی) تاریخ لرستان است.
4-تبار شاه دینار،از خاندان کارن هست،این خاندان چه کسانی هستند؟و مربوط به چه دورانی هستند؟
در میان هفت خاندان اشکانی(وساسانی)دو خاندان بعد از دودمان شاهنشاهی،صاحب قدرت محسوب می شدند،یکی سورن و دیگری کارن(کریستن سن،1377:30)
به نظر می رسد که ارشک همان کارن هست پس به واکاوی این مسئله بپردازیم.
در تعدادی از سکه های بدست آمده در گرگان،نام ارشک با کلمه کارن به خط آرامی در کنار تصویر شاه ارشک قرار دارد.(ملکزاده بیانی،1370:38)
کارن (پهلوی: Kārēn) یک شاهزاده اشکانی و فرزند فرهاد چهارم بود. نسل خاندان کارن یکی ازهفت خاندان ممتاز ایرانی، او می‌رسید.
مورخ ارمنی قرن پنجم میلادی موسی خورنی(معاصر با دوره ساسانیان) ذکر کرده که کارن یکی از سه پسر شاهنشاه اشکانی، فرهاد چهارم بود. این گفته خورنی توسط برخی از تاریخ‌نگاران معاصر به چالش کشیده شده است، گرچه با توجه به حضور طولانی مدت اشکانیان در ارمنستان، این تاریخ‌نگار برجسته ارمنی با خاندان‌های اشرافی پهلوی آشنایی داشته و گفته او احتمالاً درست است.(pourshariati,2017:537)
به نظر می آید که ارشک همان کارن باشد و یا از قبیله کارن و یا بنابر نظر موسی خورنی،مورخ ارمنی تبار،دوره ساسانی،کارن
شاهزاده ایی است از نوادگان ارشک...
حال به واکاوی ارشک بپردازیم.
پشت سکه ارشک واژه کارنی(karny)است،که باید ارشک از خاندان کارن باشد(رضایی باغ بیدی،1387:125)
آلفرد گوتمشید در کتاب تاریخ ایران و ممالک همجوار آن از زمان اسکندر تا انقراض اشکانیان می گوید:
در تواریخ ملی ایران، تبار ارش را تا کیقباد یا پسرش کی ارش، یا دار پسر هما( داریوش سوم هخامنشی) و حتی به آرش کمانگیر رسانده اند،این ارتباط به سبب نام وی و تصویر کماندار بر روی سکه‌های این دوران است و به نقل از سینسلوس،نسب خاندان ارشک به اردشیر دوم هخامنشی می‌رسید، چراکه به گفته کتزیاس (مورخ شهیر یونانی) اردشیر دوم پیش از تاجگذاری نام ارشک را داشته است.(Schmidt,743:1880).
سعودی اشک را از نوادگان سیاوش پسر کی کاووس مرتبط می کند( مسعودی،1356:276)
حمزه اصفهانی،ارشک را پسر دارا ابن دارا(داریوش سوم فرزند داریوش اول)می داند.(حمزه :22)
نیای ارشک، فریاپتیس با نام اوستایی فری پیتا( دوستدار پدر )برابر است.ارشک با تصویر قید شده بر سکه هایش همانند هخامنشیان با کمان بر دست بر چهارپایه نشسته است. و برای تاکید بر علایق ملی‌گرایانه و شاهانه اش، از طرح سکه های سلوکی، تقلید نکرده خود را کارن خوانده است.شاهان بعدی پارت خود را از تبار هخامنشی می دانستند،اردوان سوم یکی از پسرانش را داریوش نامید،و مطالبه میراث کورش را نمود.نام های شاهان اشکانی همه ایرانی هستند،که برخی از این نام ها،از جمله ارشک،خسرو،گودرز در نامه پهلوانان اوستا آمده است.ابوریحان بیرونی با استناد بر شاهنامه منصوری می گوید،اشک پسر دارا(داریوش سوم)است.(محمدی فر،1387:19)
طبری اشک را بنیان گذار دودمان اشکانی،و اورا پسر اشکان بزرگ(اردشیر دوم هخامنشی،که نامش پیش از سلطنت ارشک بود)می داند.(طبری،1360:709)
خاندان گودرز:
این خاندان هم همانند خاندان کارن نسب شان به کاوه اهنگر می رسد.و شاخه ایی از خاندان کارن محسوب می شوند. پس از رستم خاندان،گودرز از برجسته ترین جنگاوران در حماسه ملی ایران هستند، در شاهنامه نسب گودرز پسر کشواد به کاوه آهنگر می‌رسد، طبری نسب کاوه را به با 12 نسب به شاه نوذرمی رساند. کشواد(پدر گودز) فرمانروای اصفهان بود. در زمان پادشاهی کیکاووس،گیو پسر گودرز است و بیژن پسر گیو،که قهرمان یکی از داستان های شاهنامه است که منیژه دختر افراسیاب گرفتار عشق او می شود. نامهای گودرز و بیژن نام دو پادشاه اشکانی در منابع اسلامی است.در منابع کلاسیک شاه گودرز اشکانی بر سکه ها ظاهر می‌شود و کتیبه گودرز در بیستون اشاره مهمی به نام گیو دارد(کمبریج،618،ج 3 1389)
از میان،هفت خاندان بزرگ دوره اشکانی و ساسانی،دو خاندان سورن و کارن،مقبولیت بیشتری داشتند.با توجه به اینکه،پشت سکه های ارشک،سر دودمان اشکانیان،واژه کارن نوشته شده و یا اینکه کارن از شاهزادگان اشکانی است، واز طرفی،بنابر نظر مورخین کلاسیک غربی و با توجه به اینکه،اسم اردشیر دوم هخامنشی،پیش از شاه شدن،ارشک بوده،اعتقاد داشتند،که از نوادگان اردشیر دوم هخامنشی هستند،بر اساس نسک های،جای مانده از ساسانیان مثل خوذای نامک(خدای نامه) که منبع،اصلی حکیم فردوسی بوده و دیگر منابع،سده های اول ایران در دوره اسلامی،همگی بر این باورند که اشکانیان نسب از پادشاهان کیانیان، پهلوانان و هخامنشیان دارند،اشاره به دارا و داراب(داریوش سوم و داریوش اول) بهمن اردشیر(اشاره به اردشیر هخامنشی، که در اصل در دودمان هخامنشی 3 اردشیر وجود دارند).و یا رد آنان را در استوره ها،مثل کاوه و کارن دارند، درفش معروف کاویانی،منسوب به این خاندان است،که بعدها درفش ملی ایرانیان است.در زیر چند ابیات از نام کارن یا قارن در شاهنامه فردوسی می آوریم که نشان دهنده بزرگی این خاندان هست.
سپهدار چون قارن رزم زن
چو شاپور و نستوه شمشیر زن.
به پیش اندرون قارن رزم زن
به دست چپش سرو شاه یمن.
همانگه بشد قارن رزم زن
یکی لشکری برد با خویشتن .
سپهدار چون قارن کاوگان.
سپهبد چو شیروی شیر ژیان.
سپهدار چون قارن کاویان
به پیش سپاه اندرون کاردان.
کجا نام او قارن رزم زن
سپهدار بیدارلشکرشکن
یوستین گوید مقدر بود که داریوش در خاک قومی کشته شود که تجدید حیات را برای آن قوم به ارمغان آورد و مقصود دولت بزرگ پارت است که بعدها تأسیس شد و به اشکانیان معروف گردید.(حقیقت،1370:501)
ویشتاسپ پدر داریوش بزرگ در زمان وی حاکم در پارت بودند.(حقیقت،1370:21)
باتوجه به حضورشاهان هخامنشی در پارت، از زمان ویشتاسپ پدر داریوش،تا فرزندان زیاد اردشیر دوم هخامنشی که در منابع از انان ذکر شده و اینکه داریوش سوم که با زن ها و فرزندانش در منطقه پارت بود و آنجا کشته شده ، و از طرفی فاصله ارشک تا هخامنشی ها کمتر از 80 سال است،به نظر می رسد که ارشک باتوجه به اینکه از تبارهخامنشی هست،بعنوان سرکرده تیره پرنی از طائفه داهه پارت،بر علیه سلوکیان قیام نمود و مقبولیت فراوانی نزد مردم ایران داشته است.پیروز شاه ساسانی،زمانی که به جنگ با ترکان رفت،سردار زرمهر که از خاندان کارن بود،به نیابت خود در کشور گماشت(کریستن سن،397:1377).
اهمیت خاندان کارن،در دوره ساسانی،که سرداری از آنان با نیابت سلطنت تاج و تخت دولت ساسانی هم می رسد.به نقل از دینوری:
سردار بستام اشکانی،دقیقا تبار خود را به هخامنشیان(داریوش سوم) می رساند، و فرزندان ساسان را گوسپند چران معرفی می کند. در شورش سردار بستام، از تبار اشکانیان بر علیه خسرو پرویز،خودرا مستحق تر از وی دانست و گفت،بدان که تو برای شهریاری سزاوارتر از من نیستی،ومن از تو سزاوارترم، که من پسر دارا هماورد اسکندرم،و شما فرزندان ساسان بر ما چیره شدید و بر ما ستم کردید و نیای شما گوسپند چران،بوده است.(دینوری،1364:134)
دودمان کیانی کما بیش از هفت کَوی(کی) مستقل و دو شاه آمیخته با شاهان هخامنشی به این صورت تشکیل شده است. کَوی کواذ( کی قباد) کَوی اوسَنَ( کی کاووس) کَوی هئوسرَوَ(کی خسرو)کَوی ائوروَت اسپَ(کی لهراسپ)کَوی ویشتاسَپه(کی گشتاسپ) کَوی وهومَن (کی بهمن اردشیر)اوماتی( برابر اومئیتی پارس یا همای) در ادامه یک پیوستگی به نام داراب و دارا(دوستخواه،1379،ج2: 1037)
ایل دیناروند معروف به ایل 7 کوهه با هفت منطقه و هفت سند از اراضی دینارکوه تا موسیان، از کرخه تا لرغه تا کلات و مورموری و تا دینارکوه و کبیر کوه بیش از 60 هزار هکتار سرزمین ایل را تشکیل می‌داده است.
آیا اینقدر شباهت بین هفت کَوی کیانیان و هفت کَوی ایل دیناروند،به طور اتفاقی است،یا راز های سربه مهری دارد؟
چرا در بین ایلات لرستان،بزرگ ایل را خان می گویند،اما در ایل دیناروند کاید؟ گرچه در طایفه کاید رحمت(ایل باجولوند) لرستانی و بعضی از طوایف بختیاری از لفظ کاید استفاده می کنند،اما خان وایلخان در مراحل بالاتر از کاید، نزد آنان قرار دارد،اما در ایل دیناروند ،بزرگ ایل یا طایفه، فقط به اسم کاید است.در عراق،در بین عشایر کرد و لر و عرب،ایل دیناروند را فقط با لفظ کیاد نام می برند،و این نشان از کاید یا کی ها(کَوی های)تاریخی و حماسی و ملی است.تبار ایل دیناروند به خاندان کارن می رسد،طبق شاهنامه ودیگر مورخین،پهلوان کارن فرزند کاوه اهنگر است،ودر فش کاویان پرچم ملی ایرانیان،نشان از این خاندان(کارن)دارند،ایل دیناروند به شوند تاریخ هزاران ساله اش هرگز لقب بزرگان خود را از یاد نبرده است.
برای فهم بهتر این گفتمان به واکاوی نام کاید می پردازیم.
کاید همان واژه کَوی یا کاوی و کی است.که با معنای بزرگ می دهد.اگر بخش نخست واژه کاوی را که (کا) هست کنار بگذاریم.بخش دوم آن (وی) تبدیل به (ید) می شود.زیرا در زبان لری و فارسی،(واو )به (ی) تبدیل می شود.مانند،پولکوچه پوک تبدیل به (پیلکیچهپیک) می شوند،وباز هم در زبان لری و فارسی،(ی) تبدیل به( دال )می شوند.مانند(کنجی،بای،مای،شادبای،خیا وگیا)که می شود(کنجد،باد،ماد،شادباد،خدا،گدا)پس کاوی هم تبدیل می شود به کاید،که گفتیم همان(کاوی،کَوی،کی)هست،که در کیخسرو با (کاوی خسرو)،و کی آرش با (کاوی آرش) یا کی کاووس با (کاوی کاووس) و سایر نام های کیانیان آمده است.
نتیجه

در تاریخ طبری، از دینار به عنوان شاه یاد شده است، بعد از اینکه با مسلمانان صلح می‌کند نام شهر نهاوند به نام ماه دینار تغییر می‌کند و به عنوان حاکم بخشی از پهله باستانی به مرکزیت بلوک نهاوند منصوب می‌گردد، حدود فرمانروایی وی،کل لرستان تا شرق اصفهان و تا نواحی قم گسترش داده می‌شود. نهاوند و بروجرد دو نقطه شهری آن هستند، وی از نژاد پهلوی یا پهلوانی است این تبار حدود 900 سال از زمان اشکانیان تا پایان ساسانیان در منطقه پهله، دوره اشکانی و ساسانی اجدادش حکمفرمایی می‌نمودند، در کل، تیول خاندان کارن در غرب ایران به مرکزیت نهاوند هست. و تقریبا شاه دینار همان امتیاز را داشت و قریب به چهل سال برمحدوده فعلی لرستان فیلی حکمرانی نمود و در واقع اولین حکمران فیلی لرستان هست، و در دوره اوایل اسلامی،تا حدودی این قسمت بندی به شیوه ساسانی رعایت شده است. بنا به نظر مورخین دوره اولیه اسلامی،استان پهله شامل استان های کنونی لرستان و ایلام و قسمتهایی از کرمانشاه و همدان و اصفهان و قسمت شمال غرب خوزستان است که دقیقاً محدودی لرستان فیلی کنونی است، این منطقه در دوره اسلامی به جبال معروف است.ایل دیناروند، از فرزندان شاه دینار هستند، که بعد از چند قرن، فرزندان شاه دینار طایفه دیناروند را تشکیل می‌دهند، ییلاق و قشلاق آنان، در سرزمین های لرستان پیشکوه و پشت کوه است و بیش از هزار سال است که در کنار دینارکوه و دهلران و زمین‌های مجاور آن به عنوان نشیمن خود اختیار کرده‌ اند،منطقه دینارکوه را به اسم جدشان شاه دینار نامیدند، حدود ایل دیناروند که معروف به صفحه دیناروند است. از شمال به دینارکوه و کبیرکوه و از جنوب به دهلران و موسیان تا مرز عراق و از شرق‌ تا پهله زرین آباد و از غرب به کرخه تا حوالی شوش باستان است، این ایل تا قبل از جنگ قلاسی، به عنوان یکی از قدرتمندترین ایلات لرستان بود اما نزاع و اختلافات درون ایلی و تحریک و فتنه والیان پشتکوه، در 225 سال پیش، باعث شد که بخش اعظم ان ایل به شوش و دیگر نواحی خوزستان و عده‌ای دیگر در شهرستان پلدختر و سایر نواحی لرستان و ایران پراکنش یابند. یک شاخه دیگر ایل، در سرزمین آبا و اجدادی خود پتک و موسیان و دهلران تا مورموری و... هنوز هم دارای زمین‌های کشاورزی و جمعیت بسیار هستند. یک شاخه دیگر از دیناروند به اسم، خاندان خورشید یان یا اتابکان لر کوچک، در منگره بودند که تختگاه زمستانی این سلسله همیشه دهلران و دینارکوه بوده است. و منطقه منگره چسبیده به حدود پشت کوه، و محدوده اراضی ایل دیناروند بوده است‌.و همیشه یکی از ییلاقات این ایل بوده، به طوری که ان دسته‌، از دیناروندهایی که، به منگره ییلاق می رفتند، به طایفه منگری، ایل دیناروند معروف بوده است، فقط قدمت این طایفه ای دیناروندی درمنگره به بیش از 700 سال می‌رسد، شاه دینار از خاندان کارن است که نسب این خاندان به شاه ارشک موسس سلسله اشکانیان می رسد. و طبق نظر مورخین غربی،ارشک از نوادگان اردشیر دوم هخامنشی است. و در بعضی از منابع دوره اسلامی، و شاهنامه و حماسه‌های ملی، نسب ارشک به دارا و داراب که منظور همان داریوش سوم و داریوش اول است می رسد. و در کل ریشه و اصل ایل دیناروند به هخامنشی ها برمی گردد.
پس ایل دیناروند یادگاری از ایران کهن (هخامنشی ها) هست.


یارینامه
1- بیرونی، ابوریحان محمد بن احمد .(1352) آثار و الباقیه ان القرون حالیه، ترجمه اکبر دانا سرشت،تهران:انتشارات ابن سینا.
2- طبری،محمد ابن جریر.(1352).تاریخ رسل والملوک،جلد پنجم،ترجمه ابوالقاسم پاینده،تهران: انتشارات اساطیر.
3- رضایی باغ بیدی،حسن.(1387).تاریخ زبان های ایرانی،مرکز پژوهش های زبان دنیا،اوساکا: دانشگاه اوساکا.
4-ملک زاده بیانی،ملک.(1387).تاریخ سکه،تهران:دانشگاه تهران.
5-لوکونین،و.گ.(1387).نهادهای سیاسی،اجتماعی،اداری:مالیات ها و بازرگانی در تاریخ ایران کمبریج،جلد دوم،قسمت دوم،گردآورنده،احسان یارشاطر،ترجمه حسن انوشه،تهران: انتشارات امیر کبیر.
6-ابوحنیفه دینوری،داود.(1364)الاخبار الطوال،ترجمه محمد مهدی دامغانی،تهران :انتشارات نی
7-خلاصه تاریخ کتزیاس ،از کورش تا اردشیر.(معروف به خلاصه فوتیوس).(1380).ترجمه خلیلی کامیاب،تهران: انتشارات کارنگ.
8-اوستا،کهن ترین سروده های ایرانیان،جلد یک و دوم.(1379). ترجمه دوستخواه، جلیل،تهران:انتشارات نشر مروارید‌
9-دانش نامه جهان اسلام.(1362).به کوشش بنیاد دایره المعارف اسلامی، تهران:
انتشارات بنیاد دایره المعارف اسلامی.
10-ابن اعثم کوفی،محمدبن علی (1386)، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفی هروی، به تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
11- رزم آرا، علی.(1320). جغرافیای نظامی پشت کوه،تهران:
انتشارات سعادت بشر. 12-ساعدی،حمید.(1390).ایران و اقوام ایرانی،تهران:انتشارات ادباء.
13-خیتال،جعفر.(1369).مجموعه آراء در مورد سرزمین پشتکوه ایلام، ایلام:انتشارات فرهنگ.
14-بهاروند،اسکندر.(1393).قوم لر،تهران: انتشارات اکه.
15-مسیو چریکوف.(1358).سیاحت نامه چریکوف،تهران:انتشارات امیر کبیر.
16-ابن فقیه همدانی.محمد ابن احمد.(1349).البلدان،ترجمه ح - مسعود،تهران: انتشارات بنیادفرهنگ ایران.
17-ابوالفداء،اسماعیل ابن علی.(1349).تقویم البلدان،ترجمه عبدالمحمد آیتی،تهران:انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.
18-مسعودی،ابوالحسن علی ابن حسین.(1370).مروج الذهب،ترجمه ابوالقاسم پاینده،تهران:انتشارات علمی و فرهنگی.
19-فرای،ر.ن.(1372). تاریخ ایران از فروپاشی دولت ساسانی تا آمدن سلجوقیان،ترجمه حسن انوشه،تهران:انتشارات امیرکبیر.
20-صدیقی،غلامحسین.(1375).جنبش های دینی ایرانی در قرون دوم وسوم،تهران:انتشارات پاژنگ.
21-کریستن‌سن، آرتور.(1367). ایران در زمان ساسانیان. ترجمهٔ غلامرضا رشید یاسمی. تهران: مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر.
22-ابن ندیم،محمد ابن اسحاق.(1381).الفهرست،ترجمه محمود مهدوی دامغانی،تهران:انشارات اساطیر.
23-مقدسی،محمد ابن احمد.(1385).احسن التقاسیم،ترجمه علینقی منزوی،تهران:انتشارات کومش.
24-کاظمی،ایرج.(1376).مشاهیر لر،خرم آباد:انتشارات افلاک.
25-قراگوزلو همدانی،عبدالله ابن مصطفی قلی.(1382).مصحح،مجیدی،عنایت الله،تهران:انتشارات مرکز پژوهشی میراث مکتوب. 26-درخشنده،صیدمحمد.(1397).غلامحسین خان شهاب الملک پشتکوهی،تهران:انتشارات ابوریحان.
27-لاکهارت،لارنس و جکسون،پیتر.(1389).تاریخ کمبریج ج سوم ساسانیان،ترجمه قادری،تیمور،ویراستار یارشاطر،احسان،تهران:انتشارات مهتاب.
28-ملکزاده بیانی،ملکه.(1385).تاریخ سکه،تهران:انتشارات دانشگاه تهران.
29-رضایی باغ بیدی،حسن.(1387).تاریخ زبان های ایرانی،مرکز پژوهش های زبان های دنیا، اوساکا:دانشگاه اوساکا.
30-کرم رضایی،علیرضا.(1380).برسی پیشینه تاریخی اجتماعی و فرهنگی ده هزار ساله دهلران استان ایلام،تهران:انتشارات مهرانشهر.
31-حقیقت،عبدالرفیع.(1370).تاریخ قومس،تهران:انتشارات کومش.
32-محمدی فر،یعقوب.(1387).باستان‌شناسی و هنر اشکانی، تهران: انتشارات سمت.
33-اصفهانی، حمزه. (1346). تاریخ پیامبران و پادشاهان،ترجمهٔ جعفر شعاری،تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.
34_دوستخواه،جلیل.(1379).اوستا کهنترین سرودهای ایرانیان،جلد یکم و دوم،تهران:انتشارات نشر مروارید.
35-Gut schmidt, A.1880 cieshicre irans and sciner
36-ایزدپناه،احمد.(1376).تاریخ جغرافیایی،اجتماعی،لرستان،تهران:انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی
37-خواندمیر،غیاث الدین.(1380).حبیب سیر،تهران:انتشارات خیام.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 11:31

۱ ـ اصول و فلسفه تعلیم و تربیت ۱۳۸۸/۱۲/۱۲

۲ ـ شوش و بزرگان آن ۱۳۹۰/۲/۱۱

۳ ـ داستان های تربیتی ۱۳۹۰/۲/۱۱

۴ ـ ورزش شوش از آغاز۱۳۹۵/۱۰/۶

۵ـآموزش وپرورش شوش در گذر تاریخ۱۳۹۶/۱۲/۴

۶ ـ تربیت در عاشورا ۱۳۹۸/۴/۳

۷ ـ شوش شناسی۱۴۰۰/۳/۱۲

۸ ـ خلاهای انسانی۱۴۰۰/۹/۲۴

۹ ـ قوم شناسی شوش(لرشناسی)۱۴۰۰/۱۰/۲۶

۱۰ـقوم شناسی شوش(دزفولی شناسی)۱۴۰۰/۱۰/۲۶

۱۱ ـ شکست تربیتی۱۴۰۱/۳/۱۱

۱۲ ـ انسان،هراس و حسرت۱۴۰۱/۵/۲۲

۱۳ ـ گناهکاران و بیگناهان۱۴۰۲/۱/۲۰

۱۴ ـ نظزیات تربیتی۱۴۰۲/۷/۱

۱۵ ـ طلایه داران و امید۱۴۰۲/۱۱/۲۹

۱۶ ـ فرهنگ ناموسی یا ناموس فرهنگی۱۴۰۳/۲/۱۸

۱۷ ـ آموزش خانواده و تربیت فرزند۱۴۰۳/۶/۲۰

۱۸ ـ آسیب شناسی اجتماعی

۱۹ ـ مجموعه نظریه ها


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 16:1

روح و روان جنگی به قلم جعفر دیناروند
یکی از نکته های مهم در وضعیت های غیر عادی، نگرش های انسانی به آن موقعیت هاست.این یعنی،مسائل و مشکل های فراوانی که قابل طرح می گردند، فراوان و متعددند.
به طور مثال،وقوع زلزله در مکانی خاص، گرچه از نوع طبیعی محسوب می شود اما تبعات آن این چنین تفسیر نمی گردند.ترس های وجودی در کنار جستجوی مکان های امن برای نجات جان،مواردی است که روی می دهند.
در همین راستا،نگرش به وضعیت جنگ گرچه برای ما،دفاع محسوب می شود ولی بدون شک تابع همان موقعیت های جنگی است.یعنی،تهاجمی برای از بین بردن استقلال یک ملت با پیشینه چندهزار ساله است.
در این نگاه،جنگ، امر نامیمونی تفسیر می شود که از بیرون مرزها و با نقشه های حساب شده و از قبل طراحی گردیده، اجرایی می شود.بدیهی است که تراشیدن بهانه های مختلف هم چاشنی کار می گردد تا راه گریزی برای خلاص بیابند.
در این زاویه و از دیدگاه تحلیلی،دو واژه خودنمایی می کنند.«روح» به عنوان کلمه ای مستقل و «روان» به مثابه، عملی در اجرا، قابل توصیف می شوند.
این دو واژه به طور گسترده در هر دو موقعیت«تهاجم» و «تدافع» قابل تسری است و گرچه در طول و عرض،مانند هم نیستند اما در معنایابی،دقیق،عین هم هستند.
این نشان می دهد که «روح» همان روحیه است و به معنای طرز تلقی فرد یا افراد از دنیای هستی است،از وضعیتی است که در آن قرار دارند.همان عینکی است که با آن، اطراف را می نگرند.
«روان» در این مسیر، تکمیل کننده است.دنباله رویی است که روح،فرمان می دهد.مجموعه اعمالی که نشات گرفته از وضعیت و چگونگی،روحیه است.یعنی،این شکل و ماهیت روحیه است که روان را به حرکت وا می دارد.
بر این اساس، جای تعجب نیست، کشوری که خود را متمدن می خواند، هیروشیما و ناکازاکی را به وجود می آورد و هزاران انسان را نابود می کند.این عمل هسته ای از روحیه ای می روید که در تهاجم گرایی موجود است.
همین معنا را می توان در فاجعه غزه به روشنی دریافت.روحیه حیوانی و متوحش،سبب قطع آب و غذا می شود و جالب اینکه به صورت علنی،از این عمل دفاع می کنند.حتی در مورد کشتار نوزادان فلسطینی نیز با استفاده از همان روحیه، از بین بردن آن ها را لازم برمی شمارند.
با این حال،بسیاری از افراد تصمیم گیرنده در برخورد با فجایع جنگی،از این دو واژه،غافل می شوند و از صلح و سازش،سخن می رانند در حالی که تلاطم درونی مهاجمان، همچنان فعال است.
پس،روح و روان جنگی،یکی از پنهانی ترین وضعیت های جنگی در طول زمان بوده و هست.غفلت از آن، چنان ضرباتی بر پیکره انسانی وارد کرده است که تاریخ آن را فراموش نخواهد کرد.
آنچه امروز،در جهان غرب،پا گرفته است،ناشی از همین روحیه است.اینکه ما همه چیز داشته باشیم و دیگران نداشته باشند.شما هر چه را در سازمان های بین المللی تصویب کنید،پشم است.ما وتو می کنیم.
این روحیه برتری دیدن، سبب حمله به سایر سرزمین ها می شود.می کشند و از بین می برند.دیگران را«گاو شیر ده» می نامند و دستور انتقال سرمایه ها را به کشور خود می دهند.
این، واقعبت امروز ماست.گرچه نمی تواند،حقیقت باشد اما در هر صورت، موجود است.همان روحیه ای که حمله اسکندر را به وجود آورد.
عمل چنگیز و کشتار انسان های بیگناه،ناشی از همان وضعیت درونی آن خونخوار بود.هیتلر و موسولینی، تابع دستوراتی شدند که روحیه، اصل و اساس آن را تشکیل می داد.
مطالعات علمی و نگرش های عمیق در مورد انواع فجایع انسانی،در طول تاریخ بشریت،به همین دو واژه ختم می شوند.روحیه، شکل می دهد و روان،بدان عمل می کند.
اینکه در بعضی از نوشته ها و اظهار نظرها، به خصوص سیاسی، سخن از پایان و آتش بس به میان می آید اما این، تاییدی بر فراموشی اصل هاست.
این یعنی،ر‌وحیه استکبارماندگی در انواع ترامپ ها و استفاده بیشمار از کلمه«من» همچنان جاری است.این تلاطم درونی، آرام نمی شود مگر برتری جویی،ارضا گردد و البته این نیز امر موقتی است.
در بعد دفاعی، وضعیت متضاد می گردد.آغازگر نبودن، به دلیل آرامش درونی و انسانگرایانه است.روحیه ای که در آن،حقیقت جویی،اصل است و بشردوستی،اساس محسوب می شود.
بر این اساس،روان یا همان عمل هم،تابعی از انساندوستی می گردد و در هنگام دفاع، از کشتن انسان ها،بیزار می شود.
روح و روان جنگی را باید،محوری برای انواعی از حوادث از جمله،قتل عام غزه، بمباران یمن،اشغال افغانستان، بی خانمان کردن فلسطینیان، نسل کشی مسلمانان در بوسنی،هدف قرار دادن هواپیمای مسافربری و حمله به ایران، در نظر گرفت و بر اساس همان وضعیت،تصمیم گرفت.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 15:58

با تشکر از شما که فرصت دادید تا در مورد یکی از مهم ترین کلیدواژه های رایج در ادبیات، مبحثی را آغاز کنم،قبل از این، هوشیاری شما را می ستایم و بابت پرسش اصلی حضرتعالی،تشکر می کنم.
«فرهنگ» به عنوان محور اصلی مرتبط با حمله رژیم اسرائیل و پرداختن تحلیلی به آن، زیربنایی ترین شکل از میان نگرش ها را تشکیل می دهد.
گرچه فرهنگ در این مسیر، شامل کل کشور می گردد و ایرانی و باورهای خاص آن در این مصاحبه، قابل درک است اما به نظر می رسد که منظور شما، خوزستان باشد.
اتصال فرهنگ به جنگ روانی دشمن متخاصم و مطرح شدن واژه ای مانند ادبیات و چگونگی برخورد با وضعیت،زمینه پرداختن به وجود اقوام مختلف اما یکپارچه را نیز مهیا می سازد.
اینکه، هدف دشمن ایجاد وضعیت نامطلوب به خصوص از طریق بوق های تبلیغاتی و دروغ پردازی های آن هاست،شکی نیست اما آیا این وضعیت، در برخورد با باورهای مردم خوزستان، موفق می شود؟
ببینید،جنگ روانی در همه انواع نزاع ها هست.ما تجربه هشت سال دفاع را در چنته داریم.کارهایی که امروز دشمنان ملت ما انجام می دهند، دیروز هم انجام دادند.اتفاقا دیروز در خوزستان که مستقیم درگیر جنگ بود، وسعت بیشتری داشت اما چرا خصم،موفق نشد؟
پاسخ آن،در ماهیت فرهنگ خورستان نهفته است.شما در یک عنصر از این فرهنگ یعنی، شعر، نوع حماسی را پر رنگ تر می یابید.
اشعار عربی، هوسه و یزله در میان این قوم، شعرهای محلی لرها در وصف شجاعت مردم مانند «دایه دایه» و بیان شعرهای بختیاری ها مانند«شیر علیمردان»
نمونه های بارزی از برخورد با جنگ های روانی است.
شاید واضح ترین نظر من در این مورد،تکیه بر واژه«عشایر» باشد.من فکر می کنم،شهرنشینان امروز خوزستان در مناطقی مانند اهواز،آبادان،مسجدسلیمان،بهبهان، شوش،دزفول و اندیمشک،هرگز از روحیات آن، جدا نشده اند.
جنگ روانی دشمن، در مقابل «شجاعت» ذاتی اقوام خوزستانی، شکست خورده است.بر این اساس، نظر من، بر نوشتن مقالات خاص فرهنگی و تحلیل های تخصصی از طرف نویسندگان توانمند هم استانی است.
من نویسنده، نباید ساکت بمانم.وظیفه امثال من، انعکاس شجاعت های مردان و زنانی است که در طول تاریخ، دنیا را متحیر ساختند.
دشمن باید آگاه شود که امثال هاشمی ها در خوزستان فراوانند.باید بداند که درویشی های بسیاری در خوزستان،موجودند.ما،با وجود شمخانی ها، رضایی ها،شاهوارپورها،زنده و آماده ایم.
به نظر من، دشمن هنوز ظرفیت خوزستان را درک نکرده است،باید با انواع نوشته ها و البته،لحظه به لحظه،این توانایی،لرزه بر اندام دشمن اندازد.
شما به عنوان خبرنگار،نظر ما را در مورد فرهنگ اقوام خوزستان، به خوبی منعکس کنید.در میان تمام اقوام خوزستانی«شجاعت» و دوستی با تفنگ،نهادینه است.همه آن ها ضمن نترسیدن از جنگ«صلح طلب» هستند.
ما در چنین فضایی،به انواع حرکت های منعکس کننده فرهنگ خوزستانی مانند شجاعت،وطن دوستی،همدلی، یاری در سختی ها،نیاز داریم.
بختیاری، شاهنامه بخوان و دیو صهیونیست را به مبارزه بطلب.
ای عرب،دوباره شعرهای دفاع از وطن و مبارزه با استعمار انگلیس را بازگو کن.
ای لر،دنیا منتظر،دوباره سازی دایه دایه است چون،وقت جنگ است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 15:56

فلسفه جنگ به قلم جعفر دیناروند
واژه جنگ گرچه دارای اثرات منفی بر ذهن مردمان زمانه است و در هر برهه ای از آن،داستان های وحشتناکی ذکر می شود اما گذشت زمان هرگز قادر به توقف آن نبوده است.براستی چرا چنین رویداد تلخی،دوباره و دوباره،تکرار می شود؟
پرسشی اساسی که پاسخی منطقی را خواستار است اما طول زمان هرگز آن عکس العمل استدلالی را نیافته و استمرار جنایت ها را شاهد بوده است.
فلسفه جنگ، عبارتی گویا برای پرداختن به این موضوع است.دو کلمه آشنا که با ترکیب آن ها، ناآشنایی را در ذهن متبادر می کند.
این عدم شناخت،ناشی از بستری است که تفاسیر را به وجود می آورد و تفسیر نیز به خودی خود،حقیقت را منعکس نمی کند.نظریه ای شخصی که تحت تاثیر عوامل بسیاری است.
فلسفه جنگ در ادراک خود، دو نکته را منعکس می کند که هر دو، متمرکز بر واژه فلسفه است.یعنی،معنایی که از آن برداشت می شود،به جنگ نیز معنا می بخشد.
در معنای اول که عامیانه ترین شکل را ایجاد می کند, «هدف» برداشتی است که صورت می گیرد.در واقع می توان به جای فلسفه جنگ از هدف جنگ استفاده کرد.
به طور مثال،هدف جنگ اسکندر چه بود؟که در یافتن پاسخ،پژوهشگران از «جهان گشایی» استفاده می کنند.
در دنیای امروز نیز جنگ شش روزه رژیم اسرائیل با کشورهای عربی را امنیت یک حکومت ذکر می کنند.این چنین معنایابی به خصوص دردنیای به اصطلاح متمدن امروزی، راهی برای توجیه جنایات جنگی است.
جهان امروز با استفاده از همین معنای دروغین، در اقصی نقاط جهان، جنایات بی شماری انجام می دهند و با تمسخر کلمات، نگرش های واقعی خود را پنهان نگه می دارند.
شاید واضح ترین مورد در زمان حال، قصه غم اپگیز غزه باشد.جایی که فلسفه جنگ اسرائیل با غزه را دفاع مشروع از مردم خود،عنوان می کنند و قدرت های زورگویی مانند آمریکا نیز آن را تایید می کند.در همین راستا، غرب نیز پیرو و قطعنامه های سازمان ملل، وتو می شوند.
انسان های حقیقت جو،به جای نگرش واقعی به روشنایی آن می نگرند.به جای جعل کلمات، به مفاهیم انسانی آن می پردازند.آن ها می دانند که حقایق جنگ های ایجاد شده، حتی قبل از تاریخ نیز با واقعیت های موجود،فرسنگ ها فاصله دارد.
فلسفه جنگ در معنای حقیقی خود،از «چیستی» آن می گوید.این یعنی، زیربنای ایجاد کنندگان جنگ،درونگرایی آن هاست.هدف در این مسیر،معنایی ندارد.آنچه حقیقت را روشن می کند،توجه به آغازگر یا آغازگرایان این رویداد خانمان سوز است.شخصیت های معیوبی که در طول زمان،خود را نشان داده و همچنان می دهند.
با چنین عینک هایی،می توان رد پای فاشیسم و نژاذپرستی را در ایجاد دو جنگ جهانی یافت.خصلت هایی ضد انسانی که در درون افرادی مانند هیتلر موجودیت یافتند و میلیون ها انسان را از زندگی محروم کردند.
فلسفه جنگ در این معنا که حقیقت مطلب است،شامل انواعی از رویدادها مانند جنگ ویتنام، کشتار مردم عراق و افغانستان، جنایات جنگی در غزه و ترور دانشمندان و حمله ددمنشانه امروز به ایران است.
در فلسفه جنگ به معنای چیستی آن است که درون شخصیت های جنگ افروز، عامل اصلی آغاز جنایت ها می شود و‌گریز و ‌پنهان نگه داشتن آن با واژه هایی مانند دفاع از خود،صورت می گیرد.
مطالعات مختلف و نتایج ضد و نقیضی که امروزه در انواع مقالات و یادداشت ها ‌و از همه مهم تر،تفاسیر سیاسی، انجام می گیرند،ناشی از همین دور بودن از مفهوم فلسفه جنگ در گذرگاه«چیستی» است.
باید در این مسیر،روشنگرایی، اساسی برای یافتن حقایق باشد.حقیقت جنگ، هرگز صلح نیست،به هیچ عنوان دفاع نیست بلکه آغازی برای آرامش درون متلاطم شده کسانی است که از انسانیت،به دورند و در دنیای حیوانیت خویش غرق شده اند.
چاره کار بر اساس درونگرایی، شامل صدور قطعنامه ها و به تبع آن، وتوها نیست.حکم های صادر شده از سوی قضات بین المللی گرچه امر درستی است اما چاره ساز نیست.
درون این افراد با محاکمه و زندان رفتن، متغیر نمی شود.آن ها، گرفتار مصیبتی هستند که خود،مستحکم کرده اند.وجود آن ها، استمرار جنایت هاست.
اگر دیروز غزه، نشانه رفت و اگر امروز جنایات را به سوی ایران، رضایتمند درونی شیطانی خود یافتند، فردا به جهتی دیگر متمایل می شود.این خصلت، این فاشیسم و این نژادپرستی در کنار«خود بزرگ بینی» پایانی ندارد.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 5:30

«مدیرکل هواشناسی خوزستان از وقوع تندباد و گرد و خاک های محلی تا روز پنجشنبه خبر داد و گفت: توده گرد و خاک با منشا عراقی افت کیفیت هوا و کاهش دید افقی را به همراه خواهد داشت».
این،یکی از انواع خبرهای هواشناسی استان در مورد وضعیت کیفیت هواست.در کنار آن، تشکیل جلسه های متعدد توسط مدیریت بحران استان و پرداختن به موضوع،بارها و بارها صورت گرفته است.
بهداشت و درمان استان نیز،مراجعه تعداد فراوانی از مردم به دلیل گرفتاری در همین زمینه و بستری شدن را گزارش داده اند.تعطیلی ادارات و مدارس،چاره کار شده و زیان های ناشی از آن،انباشته تر می گردند.
این گرفتاری دارای ابعادی فراوان و نحوه نگریستن متعددی است.به قول شاعر «هر کسی از ظن خود شد یار من/از درون من نجست احوال من».
دیدگاه ها در مواردی، متضاد هم هستند.مثلا، ادارات تعطیل، نیروهای خدماتی در خیابان ها و مراکز.
اما شاید منظری جدید، واقعیت های تازه ای را معرفی کند.نگرشی که در آن، از تکرارها می گذرد و به موارد جدیدی دست می یابد.این، کشفی در راه حل ها، گرچه موقتی می شود و‌ توجه به مردم را در عمل، ثابت می نماید.
گرد و خاک به ریه ها وارد و سبب ضایعاتی در تنفس می گردد، مردم گرفتار چاره ای جز مراجعه به مراکز درمانی دولتی و خصوصی ندارند.سئوال اصلی این است، آیا هزینه هایی تحمیل نمی گردد؟
اگر به طور مثال، در بیمارستان دولتی، پزشک، نسخه ای تجویز نمود، آیا تهیه دارو را دولت تقبل می کند؟
در درمانگاه های خصوصی که اصلا این حرف ها نیست.باید هزینه ویزیت قبل از معاینه داده شود.مردم،عامل این وضعیت هستند؟چه عاملی مردم را به مراکز درمانی می کشاند؟
این یعنی،ریشه ای به مسئله نگریستن است.انواع تصمیم هایی که قبل از این گرفته شده اند،روبنایی است،چرا؟چون مسئله حل نشده است.
گرد و خاک بعد از چند روز و به طور موقت قطع می شود و لایه های خاک قرمز بر سطح حیاط های خانه باقی می مانند.چاره ای جز شستن و رفع مشکل با آب نیست.این مصرف، تحمیلی است.آیا اداره آب، به این مسئله واقف نیست.قبض آب، همان طور صادر می شود که در نبود این پدیده نامیمون،محاسبه می شد.
دولت ها، همیشه ادعای مردمی بودن را مطرح می کنند.مردمی بودن در شعار متجلی نمی شود.
آن هاکدامین همکاری را نموده اند؟آیا به طور مثال،اعلام کرده اند که این ماه به دلیل گرد و خاک و‌مصرف آب، قبض ها به نصف تقلیل یابند؟
مردم خوزستان، شریف و با گذشتند.همدلی را خوب می فهمند.
آنجایی که همین مردم، در مقطعی می گفتند«اگر هوا نداریم/اما هواتو داریم» دولت چه کرد؟آیا از وجود دستگاهی به نام تصفیه هوا،آگاهند؟ نمی توان از این وسیله استفاده نمود؟
اگر مردم خوزستان مورد توجه اند و اگر این وضعیت نگران کننده است و اگر توانایی برای رفع موجود نیست، آیا همه راه ها بسته است؟آیا این دور باطلی که در استان طی می شود،چاره ساز است؟
چرا، ابتکار و خلاقیت، به فراموشی سپرده شده است؟آیا نمی توان در تهیه دستگاه تصفیه هوا و دادن آن ها به هر خانواده خوزستانی، همکاری نمود؟مگر تهیه آن، بیشتر از تعداد کولرهای موجود در خانه هاست؟
چرا ماسک های مخصوص گرد و خاک در خوزستان، موجودیت ندارند؟مگر نمی شود ابتکاری به نام پوشش گرد و خاکی را اجرایی نمود؟استفاده از توانایی های فنی برای مقابله،در کدام وضعیت قرار دارد؟
شاید استفاده از تجارب دیگران هم یاری دهنده باشد و آن مربوط به زمانی است که خوزستان دچار طوفان های شن(ماسه نرم) می شد و جاده های مواصلاتی را می بست اما کاشت درخت در مسیر،باعث حل مسئله گردید.
باید فکری کرد.جلسه های درون سالن های خنک در گرمای سوزان خوزستان، چاره کار نیست.تعطبلی ادارات و مدارس، زیان بارترین هستند.خوزستان، جلگه است.گرد و خاک درونی ندارد، به بیرون بنگرید.آن ها را موظف کنید.سیاست را مانع ندانید.
مردم خوزستان در انقلاب و دفاع مقدس، آزمایش خود را پس داده اند.بیکاری در اوج، مکان های تفریحی در دون، آموزش در ناتوفیقی، سهم درآمد،ناکافی، مدیران پروازی موجود و در نهایت، گرد و خاک،پاسخ مناسبی به این رشادت ها و غیرتمندی ها نیست


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 14:19

این واقعیت که جهان در حال تغییر است را نمی توان نادیده گرفت.این، رویدادی چند وجهی است و در تمام فعالیت های انسانی، موثر واقع می شود.اینکه،وسعت این پیشرفت ها به چه میزانی است؟و در کدامین زمیپه ها،نیاز به اولویت بندی وجود دارد؟موضوع قابل تاملی است.

بدون شک، نظام های آموزشی کشورها که از زیربنایی ترین نهادهای هر سرزمینی، محسوب می شوند، در مرکز توجه قرار می گیرند.این یعنی، آموزش و پرورش کشورها، توجه خود را بر شناخت این وسعت و پیشرفت های ناشی از آن،معطوف می دارند.

مطالعاتی که در آن، تجارب کشورهای مختلف، در شناخت مسائل آموزشی خویش، گذر از آن ها، ایجاد ابتکار و خلاقیت در بهبود کیفیت و نیز توسعه کمی، مورد نظر قرار می گیرند.این شناخت، از طریق علم، آموزش و پرورش تطبیقی، به دست می آید.

بنالراین، همهِ ملتها، با هر نظام سیاسی و اجتماعی پیشرفته و یا در حال پیشرفت به مسأله برنامه‌ریزی و اصلاحات آموزشی، با توجه به آخرین روش‌های آموزشی و فنی و پیشرفت‌های علمی جهان، توجه خاص دارند.
این توجه، فراگیر و جهانی است و نسبت به دیگر فعالیت‌های اجتماعی از اولویت‌ خاصی برخوردار است.

با این حال،بررسی تاریخ تحول نظام‌های آموزشی جهان نشان می‌دهد که، برای تحقق این امر، بیشتر کشورهای پیشرو، از مطالعات و پژوهش‌های تطبیقی، در زمینه آموزش و پرورش بهره گرفته‌ و از آن به عنوان شرط لازم برای طراحی نظام‌های آموزشی نوین خویش، نام می‌برند.

این نوع کشورها،بر لزوم و ضرورت این گونه بررسی‌ها قبل از اقدام به هرگونه اصلاح آموزشی جامع برای رفع نیازمندی های رو به رشد اقتصادی، فرهنگی و فنی خویش تأکید می‌ورزند.‌

ایران نیز به عنوان کشوری که به وسیله ملت خود،انقلاب کرده و لذا خواهان تغییر در گذشته و رسیدن به پیشرفت های جهانی است، از این قاعده مستثنی نبوده اما، بررسی ها، نشان دهنده توفیق در عمل نیست.
به طور مثال،گنجاندن درس آموزش و پرورش تطبیقی در برنامهِ درسی دانشجویان رشته‌های علوم تربیتی، مدیریت و برنامه‌ریزی آموزشی و علوم اجتماعی در کشور ما حدود سی سال سابقه دارد، لیکن تاکنون به علل عدیده از جمله ضعف آگاهی و اطلاع دقیق از هدف‌ها و کاربرد واقعی بررسی‌های تطبیقی آموزش و پرورش و یا دسترسی نداشتن به مطالعات نوین تطبیقی که پژوهندگان معاصر به عمل آورده‌اند، این رشتهِ علمی جایگاه خود را به عنوان ابزار لازم برای توسعه و اصلاحات بنیادین آموزشی به دست نیاورده است.‌
باید توجه داشت که،در حال حاضر، کشور ما یکی از مراحل مهم و اساسی و در عین حال حساس و دقیق خود را در زمینهِ توسعهِ آموزش و پرورش می‌گذراند. بدیهی است به موازات این وصعیت، باید به مطالعات تطبیقی آموزش و پرورش دست زد، زیرا این‌گونه مطالعات زمینه را برای انتقاد و رفع مشکلات نظام آموزش و پرورش فراهم می‌کند.

پس،آگاهی از تغییر و اصلاحاتی که در نظام‌های تربیتی کشورهای دیگر رخ داده و مشکلاتی که آنان در اصلاح و توسعهِ آموزش و پرورش خویش داشته‌اند، و آشنایی با روش‌ها و تدابیری که برای حل این مشکلات به کار برده‌اند می‌تواند ما را در شناسایی مسائل آموزشی و اتخاد تدابیر شایسته برای حل و فصل رضایت‌بخش آن ها، یاری دهد.

یعنی، می‌تواند این امکان را فراهم نماید که با ژرف‌اندیشی نسبت به اصلاحات آموزشی نگریسته و در مقام قانونگذار، برنامه‌ریز و مجری طرح‌های آموزشی و اداره‌کنندگان کانون‌‌های تعلیم و تربیت، سنجیده، حرکت را در تأمین خیر و صلاح عمومی آغازنمود

بدین شکل و با کسب شناخت عمیق و تطبیقی، تجاربی را که دیگران با صرف زمان و سرمایه‌گذاری وسیع به دست آورده‌اند، مورد استفاده قرار داد.‌
به دلیل اهمیت این نوع دانستنی هاست که در جوامع پیشرفته جهان، ‌هر روز بر وسعت مطالعات و پژوهش‌های تطبیقی در آموزش و پرورش بر شمار کانون‌های علمی که این قبیل بررسی‌ها را در سرلوحه اشتغال خویش قرار داده‌اند، اضافه می‌‌شود.
سیر تکاملی در این زمینه همچنان ادامه دارد و شمول این‌گونه بررسی‌ها از نظر جغرافیایی و منطقه‌ای نسبت به گذشتهِ، فراگیر شده است.‌

باید توجه داشت که در بعضی از کشورهای در حال توسعه، به جای استفاده از تجارب، اقدام به «تقلید» نمودند که این، علاوه بر عدم توفیق، باعث زیان های جبران ناپذیری نیز می شود.

در ایران قبل از انقلاب و در سال پنجاه، همین تقلید باعث عدم موفقیت در تحصیل گردید.دوره سه ساله راهنمایی تحصیلی را بدون تغییر از کشور فرانسه کپی و اجرا کردند و حدود پنحاه سال، استمرار و در نهایت، منحل نمودند.

البته در دهه های بعد و به صورت ابتکاری و برای دانش آموزان دوره متوسطه، «طرح کاد» را اجرا نمودند که بسیار موفق بود.این طرح که شامل مهارت آموزی عملی می شد، سبب حرفه ای شدن آموزش و اشتغال آینده شاگرد می گشت که متاسفانه و بدون ارائه دلایلی خاص، متوقف گردید.

در هر صورت، استفاده از علم آموزش و پرورش تطبیقی، مسیری منطقی برای سنجیدن میزان موفقیت در مقایسه با دیگر کشورهای دنیاست.این علم، تعریفی خاص دارد.
تطبیق و مقایسه به عملی اطلاق می‌شود که در آن دو یا چند پدیده را در کنار هم قرار داده، برای یافتن وجوه اختلاف و تشابه،‌ آن ها را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم.

در اصل و حتی در زندگی روزمره، بدون کار تطبیق و مقایسه نمی‌توان تصمیمی اتخاذ نمود و راه و روشی برای حل و فصل رضایت بخش امور انتخاب کرد.

به طور مثال، زمانی که یک کالای خاص از میان انواع مشابه آن برای خرید انتخاب می شود، کار تطبیقی صورت می گیرد یا از میان چند رشتهِ تحصیلی، رشته دلخواه گزینش می شود هم، همین معناست.در واقع، مقایسه و تطبیق، صورت می گیرد.
در حیطهِ آموزش و پرورش، این مقایسه یا تطبیق می‌تواند میان رویدادهای‌ آموزشی در داخل یک نظام آموزشی صورت گیرد و یا در سطح وسیع‌تر، ویژگی‌های گوناگون یک نظام تربیتی با نظام‌های تربیتی کشورهای دیگر مقایسه شود.
بدین‌ شکل، آموزش و پرورش تطبیقی را می‌توان چنین تعریف کرد:
آموزش و پرورش تطبیقی به دانشی اطلاق می‌شود که موضوع آن شناسایی، تحلیل و مقایسه شباهت‌ها و تفاوت‌های پدیده‌های تربیتی در داخل یک نظام آموزشی و یا میان نظام‌های کشورهای مختلف جهان با توجه به عوامل اجتماعی، مذهبی، اقتصادی، سیاسی مؤثر در تشکل و پیدایش آن ها است.‌

مطالعه بدین شکل، به دنبال اهدافی از جمله موارد زیر است.

ــ کشف حقایق و مسائل تربیتی کشور خویش از طریق تحلیل و شناخت مسائل نظام‌های آموزشی کشورهای دیگر.
ــ ارزیابی مبتنی بر واقعیت‌نگری و پرهیز از خودشیفتگی فرهنگی ناشی از قوم‌گرایی، تعصبات منطقه ای، ایدئولوژی و گرایش های ملی گرایانه افراطی‌.
ــ برنامه‌ریزی‌ در جهت رفع نواقص
ــ برقراری و توسعه روابط فرهنگی میان کشورهای مختلف جهان در جهت وحدت و ایجاد صلح و دوستی و تفاهم‌ میان انسان ها‌
ــ معرفی، ابتکار خلاقیت و نوآوری های آموزشی‌
ــ شناخت مسائل جهانی آموزش و پرورش‌

کشور ما در زمینه، رشد آموزشی، دچار مشکلات زیادی است.پرداختن به این علم، یاری دهنده در رفع مسائل خواهد بود.این مهم به خصوص در تطبیق نظام آموزشی امروز و دیروز ایران هم قابل استفاده است.

به طور مثال و با مطالعه، می توان دریافت که شیوه توصیفی که امروز، سواد دانش آموزان را تنزل داده است، قبل از سال چهل و دو، در ایران اجرا شده و توفیقی نداسته است، حالا چرا این نظام، از آن استفاده می کند؟ نمی دانم


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 11:5

نظام آموزش هر کشوری، دارای عناصر متعددی است که بر پیشرفت، توقف یا پسرفت آن، موثرنداین عناصر، در دو جایگاه،«آشکار» و «پنهان» قرار می گیرند.عناصری مانند، معلم، شاگرد یا کتب درسی،آشکار اما مواردی همچون اصول، مبانی، فلسفه و ارزش های تربیتی، پنهان می مانند.

گرچه پرداختن به آشکارها و مطالعه در مورد آن ها ضروری است و عدم توجه، سبب خطرهایی برای نظام آموزشی می گردد اما غفلت از پنهان ها هم، خطرآفرین خواهند بود.مهم ترین این پنهان ها«فلسفه تعلیم و تربیت» است.

علم فلسفه، از علوم مبنایی و بنیادین در معرفت بشری شمرده می ‏شود.به طور معمول، فلاسفه در این علم، به پی‏جویی حقایق کلی هستی و وجود و لوازم و عوارض آن پرداخته‏ اند.

اگرچه از فلاسفه تعاریف مختلف و متفاوتی ارايه شده، ولی همگی در این که فلسفه، پژوهشی در کلی‏ ترین وجوه هستی است مشترک می‏ باشند.تفاوت در دیدگاه های فلسفی، امری طبیعی است.وجود مکتب هایی مانند ایده آلیسم، رئالیسم، اگزیستانسیالیسم و پراگماتیسم، ناشی از همین تفاوت هاست.

با این حال، فلسفه تعلیم و تربیت يا فلسفه آموزش و پرورش، یک علم میان رشته‌ای است که به بررسی رابطه میان آموزش و پرورش و فلسفه می پردازد.

از طرفی، فلسفه تعلیم و تربیت یکی از درس های تربیتی مهم و ضروری متقاضیان حرفه معلمی در دنياست.در توصیه نامه بین المللی یونسکو، فلسفه تعلیم و تربیت به عنوان یکی از مواد درسی ضروری آن لحاظ شده است.

باید پذیرفت که، میان فلسفه و آموزش وپرورش، رابطه ای بسیار نزدیک و صریح وجوددارد.اهمیت آن به گونه ای است که اغلب فیلسوفان یا حتی مربیان بزرگ، نظریه های خود را در قالب سیستمی تربیتی نمایان و منعکس ساخته اند.

ازطرف دیگر، ارايه هرگونه تعریف از"تعلیم وتربیت"وابستگی مستقیم یا غیرمستقم و درعین حال، نزدیک با فلسفه دارد. به اين معنی كه، اگر بخواهیم افرادی را تربیت کنیم که در همه جنبه های ذهنی، جسمی، عقلی، حسی و فکری به رشد و بلوغ برسند تا بتوانند به سعادت و بهبود زندگی خود، براساس باورهای متعالی انسانی کمک کنند، نیاز به آگاهی کامل از"فلسفه تعليم و تربيت "دارند.

بنابراین، وابستگی میان فلسفه و تعلیم و تربیت برای ارتقای كيفيت زندگی فرد ضروری است."فلسفه "ایده های مربوط به زندگی متعالی را طرح می کند و تعلیم وتربیت، تعیین کننده ی راه های عملی برای رسیدن به آن زندگی است.

فلسفه، بیشتر، جنبه‌ای نظری و اندیشه ای و"تعلیم و تربیت "جنبه ای عملی دارد. فلسفه، عوامل اصلی و چگونگی بررسی واقعیت ها و تجاربی را بررسی می كند که فرایند تعلیم وتربیت با آن درگیر است درحالی که تعلیم وتربیت، سروکار داشتن باهمان واقعیت ها وتجارب، به صورت ميدانی مانند: ایجاد برنامه های مصوب درسی، ساماندهی فضا و نيروی انسانی در آموزش و پرورش، فرآيند تدریس، و امثال آن است.

بدون شک، پنهان بودن فلسفه تعلیم . تربیت، ناشی از عدم شناخت فلسفه به عنوان «علم پایه» است.در واقع، باید فلسفی نمودن تعلیم و تربیت را به عنوان یک روند و جریانی مستمر در نظر گرفت.

از این نظر, فرایند فلسفی کردن تعلیم وتربیت نیازمند درک صحیحی از تعلیم وتربیت و مسائل و مشکلات آن است.از این رو بایدگفت، فلسفه تعلیم وتربیت، استفاده از "ایده های فلسفی "برای حل يا جهت دهی به مسائل تعلیم وتربیت است.

البته این بدان معنی نیست که فقط ما باید به دنبال ايده های ناب فلسفی بگردیم بلکه مهم تر این است که این ایده ها را به بهترین وجه برای تعلیم وتربیت، عملياتی کنیم.

بنابراین می توان گفت، فلسفه، بررسی های تئوری درحالی که تعلیم وتربیت، شيوه‌های كاربردی و عملی است اما باید در نظر داشت «عملی» که توسط تئوری های هدایت شونده حمایت نشود ناكافی و ناكارآمد است. البته «تئوری» هم که به عمل منجرنشود، ملال آور، بی فایده و گیج کننده است.

پس؛ فلسفه، ترسیم ایده آل هاست و تعلیم وتربیت، وسیله و تکنیک های رسیدن به ایده آل های ترسيم شده است.

درهرحال، رابطه ی فلسفه و تعلیم وتربیت به دو صورت مهم صورت می گیرد:

- فلسفه، در‌نوع خود، باعث درکی جامع از واقعیت و جهان بينی می شود که به هدایت عمل آموزشی منجر می شود.

- تعامل ميان مربیان با فراگیران در بررسی علمی و عملی واقعيت ها، درنهایت می‌تواند به رشد قضاوت های فلسفی منجر شود.

پس، همانگونه كه فلسفه، راهنمایی برای «عمل آموزشی» است ، تعلیم وتربیت نیز به عنوان قلمرويی برای بررسی های عملگرایانه‌ای است که مورد قضاوت های فلسفی قرار می گیرند.

به هرحال، فلسفه و تعلیم وتربیت به هیچ وجه، قابل تفکیک و جدایی پذیر از هم نیستند زیرا «فلسفه ی آموزش و پرورش یکی از ملاک های گزینش هدف های تعلیم و تربیت است».

با این حال، ارتباط فلسفه با آموزش و پرورش به سه روش صورت می پذيرد:

- در روش اول، فلسفه به عنوان رشته ای كه درباره متافيزيك، واقعيت جهان، معرفت آدمی و ارزش ها بحث می كند و با تعليم و تربيت كه رشته ای مستقل است و نيز با معلم شاگرد، مواد درسی، وسايل تعليماتی، روش تدريس، مديريت و سازمان و برنامه سروكار دارد، در ارتباط است.

برای اين‌كه معلم بتواند اين دو رشته را به هم مرتبط سازد بايد، اطلاعات كافی در فلسفه داشته باشد و با نظریه های فلسفی درباره ماهيت جهان، اساس معرفت و مبنای ارزش‌ها آشنا باشد.

در اين صورت، معلم می تواند، ضمن تدريس رشته های مختلف علمی مثل فيزيك، شيمی، زيست شناسی،زبان و رياضی، آنچه را كه فيلسوفان درباره جهان و انسان گفته اند، مورد بحث قرار دهد و شاگردان را با نظریه های فلسفی آشنا سازد. هم‌چنين در جريان كسب معلومات و تحصيل نظريه های علمی ممكن است معلم، اساس معرفت و چگونگی تشكيل و پيدايش آن‌ها را مورد بحث قرار دهد.
رابطه فلسفه و تربيت به عنوان دو رشته مستقل ممكن است از طريق گنجانيدن موادی مانند: متافيزيك، منطق و اخلاق در برنامه های مدارس صورت گيرد.

- رابطه فلسفه با تعليم و تربيت در صورت دوم، به صورت اجرای روش‌های فلسفي يا فعاليت‌های فلسفي در برخورد با مسائل تربيتی ظاهر می شود.

در بحث‌های علمی، معلم و شاگرد می توانند از روش‌های استقرایی، قياسی و يا روش حل مساله استفاده كنند.
آشنايی با فعاليت‌های فلسفی مانند تحليل مفاهيم و افكار و ارزيابی نظريه ها،ارتباط دادن عقايد در يك زمينه ی منطقی سير عقلانی، تفسير حقايق و عقايد و چگونگی ارزش‌ها، می توانند برای معلم و شاگرد مفيد باشند.

- درصورت سوم، فلسفه به‌عنوان «تئوری» و تعليم و تربيت به عنوان «عمل» تلقی می شود. فلسفه از لحاظ نظری ما را با جهان و انسان آشنا می سازد. آن‌چه ما در فلسفه راجع به جهان و همنوعانمان می آموزيم در كل شخصيت ما تأثير مي كند.

به عبارت ديگر،مطالعه آراء فلسفی درباره جهان و انسان، تمايل و گرايش خاصی در ما به وجود مي آورد. تقويت اين تمايل، كار تعليم و تربيت يا قسمت عملی فلسفه را تشكيل می دهد.

در پهایت، فلسفه‌ی تعلیم و تربیت یک حوزة معرفتی دیرپا و کلاسیک است که تاریخی به قدمت تاریخ تأملات فیلسوفان در باب تعلیم و تربیت دارد.میان فیلسوفان غربی، افلاطون، نخستین فیلسوفی است که در کتاب معروف خویش، «جمهوریت» به این گونه تأملات پرداخته، دیدگاه تربیتی به نسبت جامعی را عرضه داشته‌ است.

پس از افلاطون می‌توان از فیلسوفان دیگری همچون ارسطو، ابن‌سینا، خواجه نصیر طوسی، آگوستین، آکوئیناس، بیکن، دکارت، لاک، روسو و کانت نام برد که در این حوزه کار کرده‌اند.

در تبيين و تشريح مفهوم فلسفه تعليم و تربيت به عنوان عنصری پنهان که از توجه بعضی نظام های آموزشی از جمله ایران به دور مانده از چهار گونه ترکيب سخن به ميان آمده است.

اول: فلسفه و تعليم و تربيت: دربردارنده اين مفهوم است که فلسفه به صورت دانشی که از ماهيت، واقعيت، معرفت و ارزش، سخن مي‌گويد، با تعليم و تربيت، روابطی آشکار دارد. به ديگر سخن، می توان از مکاتب و نظام‌های فلسفی گوناگون، ديدگاه و طرح‌های تربيتی مختلفی را استنتاج کرد.

دوم, فلسفه در تعليم و تربيت: يعني کاربرد تفکر فلسفی يا فلسفيدن در تعليم و تربيت.

سوم، فلسفه براي تعليم و تربيت: يعنی، تلاش‌ برای تهيه طرح‌های ويژه‌ای جهت عمل و سياست تربيتی و نيز تحليل مسائل تربيتی.

چهارم. فلسفه‌ تعليم و تربيت: عبارت است از تجزيه تعليم و تربيت به مهم‌ترين ابعاد آن به صورت شالوده‌ای برای تدوين نظرية تربيتی.

باید تاکید نمود که انتخاب نوع فلسفه تعلیم و تربیت، در قالب، مکتب های فلسفی ـ تربیتی، راه را برای توفیق در عمل، هموار می کند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 10:50

قوم گرایی ــ تحلیل تربیتی به قلم جعفر دیناروند

قوم گرایی یکی از انواع تمایل های انسان برای رفع نیازهای خود در گروه یا جوامعی است که به نوعی به هم پیوند خورده اند.این گرایش، از نظر شدت و ضعف، می تواند به شکل های متفاوتی در جامعه ظهور یابد.

علاقه مندی در این مسیر و شدت آن قادر است تا شکل ذاتی آن را از مسیر خارج کند و تبدیل به تقدس گرایی شود.در این راستا، تعصبات عمیق و تاکید بر برتری جویی، می تواند،ضدیتی خاص ایجاد کند.

اینکه قوم گرایی چیست و در اصل، قومیت، چه جایگاهی در میان علوم انسانی دارد؟موضوعی قابل تامل است.بدیهی است که علم جامعه شناسی، ابتدایی ترین تصوری است که به این موضوع می پردازد زیرا، جامعه، محور توجه و علم مطالعه انسان در و با جامعه، ماهیت آن را تشکیل می دهد.

علم روانشناسی به ویژه روانشناسی اجتماعی نیز می تواند، در این مسیر، به موضوع قومیت و گرایش به آن بپردازد.این مهم، به خصوص در رفتارهای اجتماعی، وضوح بیشتری می یابد.

علوم رفتاری که به طور اخص به کردارهای آدمی اعم از عمل و عکس العمل، می پردازد،قادر است تا این موضوع را همانطور که هست، مورد مطالعه قرار دهد.مهم ترین نکته در این نوع کنکاش، شرطی شدن رفتارهاست.

اما مهم ترین و شاید زیربناترین توجه به قوم گرایی انسان را باید در علوم تربیتی یافت. دانشی که بر «تربیت» متمرکز است و بر اساس ماهیت دانش خویش، به رشد و تعالی آدمی می پردازد و رفتارها و تمایل های انسانی را به آن گره می زند.این نوشته به طور دقیق، از همین زاویه به موضوع می نگرد.

از نظر تربیتی و برای اطمینان از درک موضوع، یکپارچگی برداشت از واژه ها و عبارات، ضروری به نظر می رسد.بر این اساس و قبل از هر تحلیل تربیتی، به معانی و مفاهیم پرداخته تا این هدف، محقق شود.قومیت چیست؟

واژه قومیت بیشتر استفاده کاربردی دارد و برداشت‌های متفاوتی از آن صورت گرفته است. در این میان تعریف آنتونی اسمیت دارای کاربرد بالایی است: «قوم عبارت از یک جمعیت انسانی مشخص با یک افسانه، اجداد مشترک، خاطرات مشترک، عناصر فرهنگی، پیوند با یک سرزمین تاریخی یا وطن و میزانی از حس منافع و مسئولیت است» که عناصر محوری هویت، اعتقاد، آگاهی و فرهنگ مشترک را دارا است. (ایوبی ،1377: 17 ).

با این حال، در مورد، هویت ملی یا حقوق شهروندی این سؤال مطرح است که، فرد خود را عضو چه واحد سیاسی می‌داند و تا چه اندازه احساس بیگانگی او با واحد سیاسی عمیق است.

افراد ساکن در یک جغرافیای سیاسی خاص و تحت حاکمیت قوانین حاکم بر آن، آیا از لحاظ روانی نیز خود را عضو آن واحد می‌دانند؟

باید دانست که، هویت ملی دارای وجوهی است که از آن جمله، با حقوق شهروندی و شهروند ملی رابطه نزدیکی دارد که به طور سنتی به برابری انسان ‌هایی که عضویت یک دولت ملی را پذیرفته‌اند تأکید شده است.

حال،اگر اقوامی نتوانند خود را با فرایند ملت‌سازی، ادبیات ملی، زبان رسمی، تعلیمات عمومی و مذهب رسمی هماهنگ سازند، به حد شهروند درجه دوم سقوط کرده، از حقوق محروم، به حاشیه رانده شده، احساس محرومیت کرده و موجب تقویت هویت‌های مادون ملی مانند قومیت، نژاد، محله‌گرایی و... می‌شود که محرکی برای دست زدن به اعمال سیاسی و خشونتمی‌گردد.

این، به خصوص، در کشورهایی با تفاوت قومی، این مشکلات بیشتر مطرح می‌شود. برای مثال، آنچه امروز اقوام ایرانی می‌نامیم، ایرانی هستند و تعریفی که از خود ارائه می‌دهند هم ایرانی است.

یعنی هویت ملی‌شان ایرانی است و هویت اجتماعی‌شان بلوچ، ترکمن، خراسانی، کرمانی، فارس و خوزستانی و... می باشد.این، بدان معناست که ایران با حفظ وحدت، دارای قومیت های مختلفی است.پرداختن به این مهم هم ضروری است.

در ایران، اقوام از نظر زبان و گویش علاوه بر قومیت اصلی فارسی‌زبانان که حدود 60% از جمعیت کشور را شامل می‌شود، حدود ده قوم دیگر با زبان‌ها و گویش‌های متفاوت از جمله، ترک‌ها، کردها، لرها، عرب‌ها، ترکمن‌ها و تالشی‌ها.چ وجود دارند

با این حال، تفاوت های دینی ـ مذهبی‌ نیز مایه گوناگونی قومی و نیز عامل همبستگی بوده است.وجود اقلیت‌های دینی مثل ارامنه، آسوری، یهودی، زرتشتی و مندایی و در بین مسلمانان مذاهب مختلفی چون شیعه یا سنی (حنبلی - شافعی - حنفی) وجود دارد.

به هر شکل، گرایش های مختلف قومی با وجود تفا‌وت های ماهیتی و محتوایی، نوعی کشش به سمتی است که رضایت آفرین است.این، در بسیاری از موارد، نوعی دیوارکشی مصنوعی میان همنوعان و تابلوی ورود ممنوع است.

تربیت در این رابطه و به دلیل انسانی بودن موضوع، ورودی خاص دارد و هرگز تابع گرایش های قومی نمی گردد زیرا گستره ای به اندازه همه انسان های روی زمین دارد.این علم، دیوارها را می شکند و سدها را برمی دارد.

از این نظر، تربیت با رشد قابلیت های انسانی سروکار دارد.روندی که می کوشد تا توانایی های انسانی بر حیوانی غلبه کنند و نوع انسان از محدودیت های خودساخته خارج شود.علاقه مندی به خانواده و تلاش برای خدمت به آن،امر میمونی است اما اگر در همان حد باقی بماند، ضایعه است.

قوم گرایی، تمایل نامیمونی نیست اما ماندن در آن حدود یعنی، رشد انسانی در همان حد باقی مانده است در صورتی که نوع بشر، قابلیت متعالی شدن را تا بالاترین درجه را دارد.

قوم گرایی، حصارکشی به دور خود و غافل شدن از همنوعان است.این محدودیت، با ورود تعصبات کاذب، محصورتر هم می شود.گاه، استعدادهای غیر انسانی مانند انتقام نیز دخالت می کند و انسان را به استعدادهای ضد بشری نزدیک تر می کند.

پس، خانواده گرایی، رشدی ناچیز از استعدادهای آدمی است.قوم گرایی، وضعیت بهتری دارد اما مطلوب نیست.ملی گرایی و توجه به هموطنان، رشدی به مراتب بهتر از موارد قبلی است اما این نیز نهایت رشد نیست.

تربیت به دنبال، رشد حداکثری است زیرا این استعداد را دارد.رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند است.قوم گرایی، ظلمی خود خواسته و متوقف کننده، کمال تعالی انسانی است.ماندن در آن، به معنای پذیرش حداقل توانایی هاست.

چنین گرایش هایی، حصارهای خود ساخته بشرند.زندان های تمایل شده انواعی از انسان هایی هستند که استعدادهای انسانی خود را مغلوب و به قابلیت های حیوانی اجازه رشد می دهند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 11:40

آموزش و پرورش، گرچه از دو واژه مجزا تشکیل شده است اما هرگز جدا از هم تصور نمی شوند.دو واژه تخصصی که هر یک، ویژگی های خاص و مفاهیمی معین دارند.آموزش، در روند خود نیز، متفاوت از پرورش است.

این بدان معناست، که در ابتدا، بپذیریم، آموزش آموزش است و پرورش، غیر آن تلقی می شود اما در ادامه نیز بدانیم که در روند انسان سازی، این دو چنان به هم پیوسته اند که گویی، یکی هستند.

آموزش، یاد دادن است لذا از نادانی به سمت دانایی، هدایتگر محسوب می شود.روندی خاص که دارای عناصر مهمی مانند یاددهنده و یادگیرنده است.همان مواردی که در کلام رایج، معلم و شاگرد نامیده می شوند.

از طرف دیگر، پرورش، ساختن است.بالندگی انسانی به سمت قله های انسانیت و تبدیل نمودن استعدادها به عمل است.تغییر، ابتدای آن، تحول، استمرار آن و تکامل، هدف غائی و توفیقی آن است.

پرورش نیز یک جریان است.همانند رودخانه ای است که گذر آب آن، توقفی ندارد.در درون این جریان و در حداقل شکل، دو عنصر، پرورش دهنده و متعالی، وجود دارند.دو‌ کلمه ای که در بیان رایج، معلم و شاگرد نامیده می شوند.

معلم و شاگرد، گرچه از عناصر آشکار روند آموزش و پرورش، محسوب می شوند اما این، به معنای نبود عناصر دیگر نیست.والدین، جامعه، مدیران مدارس، همسالان، همسایگان و عواملی مانند رسانه ها نیز موثر در این مسیرند.

با اینکه می توان برای همه عناصر، تحلیل تربیتی ارائه داد و دانستنی های تخصصی را وارد نمود اما هیچیک به اندازه پردازش دو عنصر اصلی یعنی معلم و شاگرد، از اهمیت خاصی برخوردار نیستند.

با این حال، از میان این دو، انتظارها از معلم به قدری است که عناصر دیگر پنهان می مانند.این نگرش به میزانی، شدت دارد که شکست تربیتی در مدارس را به او نسبت می دهند.

پس، معلم در محوریت توجه قرار می گیرد و تمامیت مدارس را با او ارزیابی می کنند.نگرش هایی که گاه امیدوار کننده و زمانی یاس آور، محسوب می شوند.

ارزیابی های غیر تخصصی در مورد عملکرد مدارس را در دو قالب، توفیق و ناتوفیقی جای می دهند و جالب اینکه در موغقیت، عناصر دیگر را شریک می نمایند اما درعدم، معلم، تنها می ماند.این، از اشتباهات زیان آور ارزیابی هاست.

ما، چنین نگاهی را کنار می زنیم و به عنصر معلم، با تحلیلی تخصصی و تاکید بر تربیت، می نگریم.معلمی از نظر ما یک تخصص مخلوط با عشق و هنرمندی است.خصوصیاتی دارد که به آسانی شامل هر کسی نمی شود.

آنچه امروز به عنوان بهانه برای حمله به معلم ها، مطرح می شود، ناشی از ندانم کاری هایی است که طی زمان صورت گرفته است.

پایین بودن کیفیت یادگیری، مسلط نبودن به تدریس، عدم درک نیازهای شاگرد، ناتوانی در میزان سواددهی، ناآگاهی از قوانین روانشناسی، عدم شناخت فلسفه تربیت، بیگانگی با مطالعه، دوری از نظریه های تربیتی، عدم شناخت آموزش و پرورش تطبیقی و در نهایت، دارا بودن حداقل ویژگی در انجام وظیفه، از مهم ترین نکاتی است که دامن حمله شوندگان را می گیرد.

به راستی، چرا چنین وضعیتی در آموزش و پرورش، مستولی شده است؟ آیا حمله کنندگان، ناصوابند؟چرا راس هرم این وزارتخانه، در سکوت مطلق قرار دارد؟آیا بی دفاعی معلم قابل توجیه است؟حقیقت چیست؟

حقیقت در دو مطلب جداگانه اما همنام، نهفته است.موضوع اصلی، شایستگی و همنام ها، معلمان هستند.در واقع می توان دو نوع ورودی به هنر معلمی را پاسخگوی تهاجم ها دانست.اینکه هر کسی نمی تواند معلم به معنای حقیقی باشد، همین نکته است.

در اصل، ورودی ها به شکلی است که شیرازه کار را از هم گسیخته است.کسانی با عنوان معلم وارد نظام آموزشی کشور شدند که ویژگی های آن را نداشتند.این عده، گرچه معلم نامیده می شوند و در پایه های تحصیلی به ویژه ابتدایی، به کار مشغولند اما از عهده کار برنمی آیند.

در واقع، کسانی وارد نظام شدند که کمبود شدید، عامل جذب آن ها گردید.این وضعیت باعث شد تا از صلاحیت های حرفه ای غافل شوند و تنها، پر کردن کلاس های درس را مهم بدانند.

ما معتقدیم که تنها افرادی می توانند، معلم شوند که فارغ التحصیل مراکز تربیت معلم یا همان دانشگاه فرهنگیان و نیز دانشکده های علوم تربیتی دانشگاه ها باشند.

جذب آموزشیاران نهضت یا مربیان کودکستان ها، نیروهای حق التدریس و سرباز معلم به دلیل نگرش حرفه ای، اشتباهی است که وضعیت را از تعادل خارج کرده است.کار آن ها،تدریس در مدارس ابتدایی نیست.آن ها به کار دیگری مشغول شوند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 19:33

بومی گرایی:یکی از درخواست های رایج میان بعضی از مردم، توجه به نیروهای بومی است.این وضعیت، به صورت عمده، در مناطقی ‌وجود دارد که مشکلاتی مانند بیکاری و فقر، غالب بر جامعه است.این گرایش، گرچه بیشتر جنبه توسعه نیافتگی دارد، متوجه نگاه های سیاسی است.

از نظر تعریف:بومی‌گرایی (به انگلیسی: Nativism ) موضعی سیاسی است که خواستار وضعیت مطلوب‌تری برای ساکنان جاافتادهٔ یک ملت (شهروندان خودخوانده) در مقایسه با تازه‌ رسیده‌ها و مهاجران است. بنا بر گفتهٔ فتزر، مخالفت با مهاجرت در بسیاری از کشورها به خاطر حفظ هویت ملی، فرهنگی، و مذهبی رواج یافته‌است.

آنچه در این تعریف، خود را ‌واضح تر نشان می دهد، واژه مهاجران است.یعنی، کسانی که در اصل مربوط به سرزمین خودی نیستند و به دلایل مختلف اقتصادی، سیاسی یا فرهنگی، کشور خود را ترک کرده اند تا در سرزمین جدید، وضعیت بهتری پیدا کنند.

بر این اساس، بومی گری،ایدئولوژی سیاسی است که منافع و رفاه ساکنان بومی یا باسابقه یک کشور معین را بر ساکنان مهاجران اولویت می دهد.

کسانی که این دیدگاه را دارند تمایل به رد یا اجتناب از اصطلاح بومی گرا دارند و در عوض خود را «وطن پرست»، «ناسیونالیست» یا «پوپولیست» معرفی می کنند. با این حال، بومی گرایی معادل میهن پرستی، ملی گرایی یا پوپولیسم نیست.در واقع، شباهت بیشتری با بیگانه هراسی و نژادپرستی دارد .

در کشورهای مدرن، مخالفت با مهاجرت اغلب به عنوان نگرانی برای حفظ هویت ملی، فرهنگی یا مذهبی و حفاظت از فرصت های اقتصادی برای شهروندان بومی بیان می شود.

بنابراین بومی گرایی تجسم مخالفت با مهاجرت است که تا حدی بر اساس فرسایش ادعایی هنجارهای فرهنگی تثبیت شده است. بومیان همچنین تمایل دارند که مهاجران را به عنوان قربانی مناسب برای مشکلاتی مانند جرم و جنایت، بیکاری، کمبود مسکن و استفاده بیش از حد از برنامه های رفاه اجتماعی و سایر خدمات عمومی مورد هدف قرار دهند.

یکی از توجیه‌های اولیه که بومی‌ها برای مخالفت با مهاجرت استفاده می‌کنند، این است که مهاجران مشاغلی را به عهده می‌گیرند که در غیر این صورت، برای شهروندان بومی، در دسترس خواهند بود و فرصت‌های شغلی کمتری برای دومی‌ها باقی می‌گذارد و نیروی کار مازادی ایجاد می‌کند که دستمزدها را کاهش می‌دهد.

بومی‌ها ممکن است استدلال کنند که مهاجران مالیات کافی برای پوشش هزینه‌های خدماتی که استفاده می‌کنند پرداخت نمی‌کنند و بیش از حد به سیستم‌های رفاه اجتماعی وابسته هستند، حتی اگر اکثر اقتصاددانان بر اساس داده‌های فراوان موافق باشند که مهاجرت به طور مداوم یک مثبت خالص اقتصادی برای کشورهای توسعه‌یافته است.

علاوه بر نگرانی‌های مربوط به کار، بومی‌ها ممکن است ادعا کنند که مهاجران خود را در جوامع خویش منزوی و در برابر یادگیری زبان محلی مقاومت می‌کنند و در نتیجه موانع فرهنگی را تداوم می‌بخشند.

باید توجه داشت که به کارگیری واژه بومی گرایی به هر شکلی و در هر مکانی، صحیح نیست.این, تنها در کشورهایی قابل استفاده است که با سیل مهاجران روبروست.منشا و منبع این ایده نیز در غرب ایجاد شده است.

در کشور ما و در بعضی از مناطق، استفاده از واژه«بومی»، به خصوص در استان های محروم، رایج شده است.این البته با بومی گرایی متفاوت است زیرا عواملی مانند بیکاری و درآمدهای ناکافی، دلیل این بکارگیری است.

در این رابطه، موضوع خارجی ها مطرح نیست بلکه کسانی از سایر نقاط ایران، از امکانات و سرمایه های موجود،سود می برند در حالی که مشابه بومی آن ها، وجود دارند.

با این حال، اگر، بیکاری رفع شود و یا فقرزدایی صورت گیرد، موضوع بومی هم فراموش خواهد شد.این، باور کسانی است که محوریت بومی را مطرح می کنند.

در استان های این چنینی، حتی راه حل مشکلات رابر انتصاب مدیران بومی، متمرکز می کنند و به طور مثال، استاندار را این چنین می خواهند غافل از اینکه، رفع بیکاری و توسعه نیافتگی، به فرد مربوط نمی شود و عوامل متعددی در ثبات آن موثرند.

بومی خواهی که به نظر، عبارت مناسب تری است، به دنبال رفع مشکلات عمده اقتصادی است و در پی آن است تا با تحقق این خواسته،وضعیت مطلوبی ایجاد کند.اینکه، این آرزو برآورده می شود یا خیر؟به عملکردهای آتی مربوط می گردد.

اینکه آیا با انتصاب استاندار بومی در خوزستان،مسائلی مانند بیکاری جوانان و ریزگردها،امکانات رفاهی،ناترازی های انرژی، کمبود کادرپزشکی و متخصص، کمبود معلم ‌و فضای آموزشی، کاهش کیفیت یادگیری، دخالت نمایندگان در عزل و نصب ها،سم افزایی محصولات کشاورزی، قوم گرایی، درگیری های قبیله ای، رسوم های غلطی مانند تیراندازی،وجود انواع سلاح های جنگی به خصوص در میان روستاییان، بی توجهی به آثار تاریخی و امثال آن، حل خواهند شد؟

تجارب گذشته نشان داده است که تمرکز بر بومی خواهی، راه حل، مسائل نیست.این مهم به خصوص در خوزستان، مورد آزمایش قرار گرفته و استانداران بومی، سال ها بر این مسند، تکیه زدند اما باز،بیکاری و فرار مغزها و نیز خروج جوانان این استان جهت یافتن شغل و در واقع، مهاجرت اجباری استمرار دارد.راستی، آیا استان های پذیرنده جوانان استان ما،باید بومی خواهی کنند؟


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 11:17

جامعه انسانی، در طول حیات خود، از مسیرهای مختلفی برای پیشبرد اهداف خویش، استفاده کرده است.این، بسته به ویژگی های زمان و مکان است که سبب ایجاد تغییرهای متمادی در زندگی بشر می شود.گاه، کشاورزی، مرکز فعالیت ها و به تبع آن، انتقال شغل از پدران به فرزندان می گردد و گاه، انقلاب صنعتی، باعث رویکردی تازه و حتی متضاد با گذشته می شود.

این روند، جامعه را به دو شکل، گذشته نگر و آینده خواه، تقسیم و سبب شکاف های فکری در ‌پیمودن مسیر زندگی نموده است.

از یک طرف، احترام و وابستگی به گذشته و پیروی از روش های اجدادی واتصال به سنت ها و مراسم هایی که دیگران ایجاد کردند و از طرف دیگر، تغییر خواهی و اندیشمندی با تکیه بر حال، برای آینده سازی جدید، باعث شکافی عمیق میان انسان هایی شده است که در جوهره، یکسانند.

به گروه اول، سنت گرایان و گروه دوم، تجدد گرایان گویند.هر دو دارای طرفدارانی هستند و موفقیت را در اجرای روش های خود، می یابند.سنت گرایان به دلیل تنوع در نگرش های ایجادی،دارای پیچیدگی و تفاوت های درونی بسیاری است اما در یک وضعیت کلی، پی بردن به معنای لغوی و مفهومی ضروری است.

در فرهنگ های لغت، برای واژه سنت، معانی مختلفی،آورده شده است.به طور مثال، در لغت نامه دهخدا، مترادف سنت: آداب، آیین، رسم، رسوم، عرف، مذهب، راه، روش، سیره
برابر پارسی: روش، شیوه، نهاد، آیین، ایستار، تراداد، نوشته است.

در همین رابطه، مترادف سنت گرایی: سنت خواهی، سنت پرستی، سنت طلبی ، تحجر، واپسگرایی ، محافظه کاری ، کهنه گرایی ومتضاد سنت گرایی: سنت شکنی، تجددطلبی، رادیکالیسم، نوگرایی، آورده است اما در یک مفهوم کلی،

«سنت گرایی که به عنوان جریانی معاصر در مقابل مدرنیسم قرار می‌ گیرد ، به وجود یک سنت زنده، پویا و ازلی معتقد است که هرگز از بین نمی‌رود، واحد است و در قالب ‌های گوناگون متجلی می شود. این معنا، از سنت با سنت به معنای متعارف ؛ یعنی آداب، رسوم و عادت بسیار متفاوت است».گاه این سنت، در قالب فلسفه قرار می گیرد و سازنده مکتبی خاص می گردد.

«مکتبِ سنّت‌گرایی، رویکردی در فلسفه معاصر است که نسبت به مدرنیته و فلسفه جدید در غرب موضعی به‌شدت انتقادی دارد و خواهان احیای دانش و خرد در معنای قدسی است».

باور بنیادین و مرکزی در این مکتب، اعتقاد به خرد جاویدان می‌باشد که مبنی بر حضور یک حقیقت فراطبیعی مشترک، جاویدان و جهانی در بطن سنت‌های معتبر دینی است و علم تجربی مدرن را که رویکردی سکولار به جهان و انسان دارد، نقد می‌کنند.

این مکتب بر دین‌شناسی تطبیقی در دوره معاصر بسیار اثرگذار بوده‌است.در جهان اسلام، این مکتب با پیوند با تصوف جای پایی میان مردم یافته‌است همچنین با آیین‌ها و ادیان شرق دور پیوند دارد.

سنت گرایی و تمایز

ابتدا مهم است تمایز بین سنت گرایی فلسفی ــ دینی و سنت گرایی فرهنگی روشن و از خلط مبحث احتراز گردد.سنت گرایی متعارف یا فرهنگی (traditionalism) نوعی نوستالژی بازگشت به گذشته در ابعاد فرهنگی و اجتماعی است که مناسبت های سنتی را بر مدرن ترجیح می دهد و کمابیش در اکثر انسان ها حضور، ظهور و بروز دارد خاصه زمانی که با نوستالژی و خاطرات کودکی در آمیزد اما سنت گرایی فلسفی ــ دینی در پی احیایِ سنن الهی و سبک زندگی مومنانه است که بعضا هم با سنت گرایی متعارف وجوه مشترکی پیدا می کند.

به نظر می رسد که این اشتراک در سبک زندگی، نمایان تر است اما این که محتوای سنت گرایی فرهنگی و مکتب فلسفی سنت گرا، یکی باشند، شک برانگیز است.از این نظر، باید این دو موضوع به صورت جداگانه و با توجه به ماهیت خود، مورد مطالعه قرار گیرند.

تاکید سنت گرایی فرهنگی بر جنبه های زیست محیطی است.به همین دلیل است که سنت گرایان محیط های مختلف در نمادهای سنتی، هرگز شبیه هم نیستند.آنچه در سنت گرایی افریقا روی می دهد،در سرخپوستان کانادایی انجام نمی شود.

این تفاوت ها، گاه به انواعی از تضادها،تبدیل می شوند.در سنت گرایان برهنگی، گرچه هرزه گری نیست اما در تضاد با سنت گرایان پوششی قرار می گیرد.این مهم، در نمادهای هر یک، مورد توجه است.

به هر حال، سنت گرایی فرهنگی، در زمینه های مختلف، به خصوص، عناصر آن، گذشته نگر متعصبانه است.به همین دلیل است که تغییر ناپذیری را پیش می گیرد و‌ در برابر تغییر، مقاومت می کند.

این ایستادگی،احساسگرایانه، در نمادهایی مانند لباس و یا اجرای مراسم، شدت بیشتری به خود می گیرد زیرا آن ها را مایه افتخار می داند غافل از اینکه، انتخاب لباس، گزینشی برای راحتی و آرامش بدن است و معنای دیگری ندارد.

در همین زمینه و برای تداوم این وضعیت، سنت گرایان فرهنگی، انتقال باورهای خود را به نسل جدید، از کودکی آغاز می کنند تا از استمرار آن، اطمینان حاصل کنند.انتخاب دوران کودکی یا نوجوانی، به دلیل ماندگاری باورهاست.

گرچه سنت گرایی دارای شاخه های متفاوتی مانند سیاست که به طور مثال سبب ماندگاری، حکومت قبیله ای یا پادشاهی می گردد، هست اما هیچ یک به اندازه سنت گرایی فرهنگی، موثر بر ماندگاری نخواهد بود.

به همین دلیل است که جوامع سنت گرای فرهنگی، دارای واپسگرایی های متعددی در زمینه های متفاوت زندگی هستند.آنچه در آفریقا می گذرد،ناتوانی انسانی یا نبود امکانات و منابع نیست.مانعی به نام سنت گرایی فر هنگی است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 11:35

ژان‌پل سارتر طرفدار «نیستی »،آلبر کامو طرفدار «پوچی» فلسفه کدام یک جالب‌تر است؟

ژان‌پل سارتر و آلبر کامو، دو فیلسوف اگزیستانسیالیست، زمانی با یکدیگر روابط دوستانه‌ای داشتند، اما اختلافات فکری میان آن‌ها در نهایت به جدایی و پایان این دوستی انجامید.

زندگی در اروپا در نیمه نخست قرن بیستم با بی‌ثباتی‌های فراوانی همراه بود؛جنگ‌های جهانی،بحران‌های اقتصادی و همه‌گیری‌ها سبب شدند که بسیاری از مردم احساس کنند بشریت پی‌درپی با «بحران‌های وجودی» روبروست.یکی از واکنش‌های فکری و فلسفی به این شرایط تاریخی، ظهور و گسترش فلسفه اگزیستانسیالیسم بود.هرچند اندیشمندان این جریان، موضوعات مشترکی را بررسی می‌کردند اما اختلاف‌نظرهای مهمی نیز میان آن‌ها وجود داشت. سارتر و کامو نیز از جمله چهره‌هایی بودند که گرچه در آغاز، مسیر مشابهی را دنبال می‌کردند، اما و‌ در نهایت رویکردهای متفاوتی را اتخاذ کردند.

اگزیستانسیالیسم چیست؟

اگزیستانسیالیسم را بهتر است نه یک مکتب فلسفی منسجم، بلکه رویکردی مشترک در میان گروهی از متفکران دانست که بر پرسش‌هایی درباره «وجود انسان» تمرکز داشتند. گرچه این نوع پرسش‌ها را می‌توان تا فلسفه رواقی در دوران هلنیستی ردیابی کرد، اگزیستانسیالیسم به عنوان جریان فکری‌ای که مجموعه‌ای از موضوعات مشترک را بررسی می‌کند، معمولاً از قرن نوزدهم با آثار سورن کی‌یرکگور و فردریش نیچه آغاز می‌شود.

آنچه این متفکران را به هم پیوند می‌دهد، توجه عمیق به این پرسش است که «ما که هستیم؟» و «چگونه باید در جهانی ناپایدار و متغیر زندگی کنیم؟». این پرسش‌ها در نیمه نخست قرن بیستم، به‌ویژه در دوران فعالیت فکری سارتر و کامو، اهمیت بیشتری یافتند؛ آن هم در دوره‌ای که اروپا با تغییرات پرشتاب و اضطراب‌آوری روبه‌رو بود.

زندگی‌نامه ژان‌پل سارتر

ژان‌پل سارتر در سال ۱۹۰۵ در پاریس به دنیا آمد و تا سال ۱۹۸۰ زندگی کرد. او کودکی خود را تجربه‌ای «خفه‌کننده» توصیف می‌کرد، زیرا پس از مرگ پدرش، بیشتر دوران کودکی‌اش را تنها در خانه و در کنار کتاب‌ها گذراند، تحت سرپرستی مادر و پدربزرگ و مادربزرگش‌بود.

سارتر تحصیلات عالی خود را در رشته فلسفه در مدرسه معتبر «اِکول نرمال سوپریور» در پاریس پی گرفت و سپس برای ادامه مطالعات خود به آلمان رفت. در آنجا با پدیدارشناسی ادموند هوسرل و مارتین هایدگر آشنا شد؛ آشنایی‌ای که تأثیر عمیقی بر فلسفه او داشت.

در طول جنگ جهانی دوم، او به اسارت نیروهای آلمانی درآمد. خود او گفته است که این دوره فرصتی دیگر برای مطالعه عمیق آثار هایدگر فراهم آورد. پس از آزادی و بازگشت به پاریس، با ادعای بیماری از خدمت نظامی معاف شد و به جنبش مقاومت فرانسه پیوست. در همین دوره بود که برای نخستین بار با آلبر کامو آشنا شد. آن دو در آغاز، دیدگاه‌های سیاسی مشترکی داشتند اما این همفکری دیری نپایید و اختلافات نظری آن‌ها در نهایت، به پایان رابطه‌شان انجامید.

آلبر کامو را بیشتر بشناسید

آلبر کامو در الجزایر متولد شد و در فرانسه درگذشت. او بین سال‌های ۱۹۱۳ تا ۱۹۶۰ زندگی کرد. هم سارتر و هم کامو در نوشته‌های خود نقش‌های متعددی ایفا کردند؛ از جمله رمان‌نویس، مقاله‌نویس و نمایشنامه‌نویسی. با این حال، برخلاف سبک زندگی طبقه متوسطی که سارتر تجربه کرده بود، کامو در خانواده‌ای فقیر و کارگری رشد یافت. هر دو اما وجه اشتراک مهمی داشتند: پس از مرگ پدرانشان، توسط مادران و مادربزرگ‌هایشان بزرگ شدند.

کامو در بزرگسالی به داشتن روابط متعدد عاشقانه شهرت داشت. گرچه به لحاظ فکری به ازدواج باور نداشت اما دو بار ازدواج کرد و در عین حال به خیانت‌های زناشویی خود نیز شناخته می‌شد. گفته می‌شود که یکی از همسران او به دلیل آسیب‌های روانی ناشی از این خیانت‌ها، دست به خودکشی ناموفقی زده است.

تجربه زندگی در الجزایر تحت اشغال فرانسه، تأثیر عمیقی بر شکل‌گیری دیدگاه‌های سیاسی کامو داشت و او را در تقابل با سارتر قرار داد. همین تفاوت‌های سیاسی، یکی از اصلی‌ترین دلایل اختلاف میان آن دو بود. در حالی که سارتر بعدها، کمونیسم را بهترین راه‌حل برای معضلات زمان خود دانست و از آن حمایت کرد، کامو دقیقاً در نقطه مقابل ایستاد و از منتقدان سرسخت این ایدئولوژی شد.

کامو و پوچی

مانند سایر فیلسوفانی که در دسته‌بندی «اگزیستانسیالیست» قرار می‌گیرند، کامو نیز در فلسفه‌اش به وضعیت زیسته‌ انسان توجه داشت. اما مسیری که او در ادامه پیمود، تمرکز بر مفهوم «پوچی» بود؛ به همین دلیل، برخی اندیشمندان، او را نه یک اگزیستانسیالیست، بلکه نماینده‌ای از «فلسفه‌ی پوچی» می‌دانند.

هر دو متفکر، سارتر و کامو، خداناباور بودند و این دیدگاه، زیربنای مهمی را برای تکوین فلسفه‌شان فراهم کرد. هر دو معتقد بودند که خداناباوری، آزادی ریشه‌ای و بنیادی برای انسان به همراه می‌آورد. با این حال، کامو در برخورد با دین، رویکردی به‌مراتب ملایم‌تر و کمتر خصمانه نسبت به سارتر داشت.

نیستی یا پوچی؟

هر دو فیلسوف، وجود انسان را به‌گونه‌ای «ارتباطی» می‌دیدند؛ به این معنا که هستی ما اساساً در رابطه با دیگران شکل می‌گیرد. این وضعیت می‌تواند منجر به نوعی از خودبیگانگی شود که چالش‌برانگیز و آسیب‌زا است. با این حال، برداشت آن‌ها از پیامدهای این وضعیت متفاوت بود. سارتر معتقد بود که این وضعیت، انسان را با مفهوم «نیستی» روبرو می‌سازد، در حالی که کامو آن را منشأ ورود «پوچی» به زندگی انسان می‌دانست.

از نظر سارتر، «نیستی» یا «عدم» شکاف و فاصله‌ای است که آگاهیِ ذهنی انسان، میان خود و اشیای جهان ایجاد می‌کند. این گسست بنیادین، سرچشمه آزادی رادیکال انسان است، زیرا او را قادر می‌سازد میان امر ذهنی و عینی تمایز قائل شود. آگاهی انسان از امکانات، یعنی درک چیزهایی که هنوز نیستند اما ممکن است در آینده محقق شوند، همان چیزی است که «نیستی» را در جهان پدیدار می‌سازد. این پدیده در روابط انسانی نیز نمایان می‌شود؛ ما دیگران را همچون اشیاء درک می‌کنیم، زیرا نمی‌توانیم مستقیماً ذهنیت آن‌ها را تجربه کنیم، اما فرض می‌کنیم که آنان نیز ذهنیتی دارند که همانند ما، منبع آزادی و امکان‌های بی‌پایان است.

در مقابل، کامو به جای تأکید بر «نیستی»، بر «پوچی» تمرکز می‌کند. از نگاه او، زمانی که انسان با جهانی بدون خدای ناظر و فاقد هدف متعالی روبرو می‌شود، با واقعیتی پوچ مواجه می‌گردد. زندگی نه از سوی خداوند به عنوان موهبتی الهی داده شده، نه معنا یا هدفی ذاتی دارد. در چنین جهانی، هر کاری که انجام می‌دهیم از منظری کلان، بی‌معنا به نظر می‌رسد و ادامه دادن به زندگی، خود عملی «پوچ» محسوب می‌شود. ما از طریق همین تجربه‌ی پوچی است که با جهان و دیگران وارد رابطه می‌شویم.

رهایی از طریق بدبینی

اگرچه دیدگاه‌های سارتر و کامو در ابتدا ممکن است بدبینانه به نظر برسند، اما هدف نهایی هر دو، رهایی انسان از طریق تأکید مشترک بر آزادی بنیادین است. در نگاه آن‌ها، انسان ماهیت ثابتی ندارد و هر فرد آزاد است تا معنای زندگی خود را بسازد و به آن شکل دهد. این ایده با جمله مشهور سارتر بیان می‌شود: «هستی مقدم بر ماهیت است». از دیدگاه کامو نیز، با وجود پوچی زندگی انسانی، نوعی رضایت در پذیرش این واقعیت نهفته است. در مثال معروف او از اسطوره سیزیف، شخصیت اسطوره‌ای محکوم است که تا ابد تخته‌سنگی را به بالای تپه بغلتاند که هربار به پایین بازمی‌گردد، اما با پذیرش این چرخه بی‌پایان، سیزیف به نوعی معنا در زندگی‌اش دست می‌یابد.

تفاوت‌های میان سارتر و کامو

در حالی که سارتر پذیرای برچسب «اگزیستانسیالیست» بود، کامو با این عنوان مخالفت داشت. همان‌طور که اشاره شد، فلسفه او بیشتر با عنوان «فلسفه پوچی» شناخته می‌شود. این تفاوت نگرشی به شکافی عمیق میان دیدگاه‌های فلسفی آن‌ها انجامید، اما نقطه افتراق اصلی در حوزه دیدگاه‌های سیاسی آن‌ها شکل گرفت. گرچه تنش میان آن‌ها در طول زمان شکل گرفت، برخی وقایع خاص، این شکاف را برجسته‌تر کردند.

یکی از این وقایع، انتشار کتاب انسان شورشی توسط کامو بود که در آن بر تمرکز بر زمان حال، پرهیز از خشونت و ضرورت گفت‌وگوی باز تأکید داشت؛ رویکردی که در تضاد با نگاه سارتر قرار می‌گرفت. سارتر، که از حامیان کمونیسم بود، تلاش می‌کرد اگزیستانسیالیسم را با مارکسیسم ترکیب کند. او معتقد بود مارکسیسم، برخلاف نگاه جبرگرایانه سنتی، بهترین بازتاب وضعیت زیسته جمعی انسان‌ها در آن دوران است.

با این حال، این نگاه با بنیان اگزیستانسیالیستی آزادی رادیکال انسان در تضاد قرار می‌گرفت. سارتر همچون مارکسیست‌ها باور داشت که آزادی انسان‌ها در نظام سرمایه‌داری سرکوب شده است؛ جامعه، آزادی طبیعی و کامل افراد را محدود می‌کند. در چنین چارچوبی، سرمایه‌داری انسان‌ها را به دو دسته «ما» و «دیگران» تقسیم می‌کند؛ یعنی فرودستان به عنوان اشیاء سرکوب‌شده و فرادستان به عنوان فاعلان سرکوب‌گر. اما چون انسان ذاتاً آزاد است، می‌تواند در قالب جمعی علیه این ساختارها شورش کند و آزادی جمعی را محقق سازد. همان‌گونه که سارتر می‌گوید: «هیچ‌کس آزاد نیست، مگر همه آزاد باشند.»

اهمیت سارتر و کامو در تاریخ فلسفه

با وجود تفاوت‌های بنیادی میان سارتر و کامو، و انتقاداتی که می‌توان به دیدگاه‌های هر دو وارد کرد، تأثیر آنان در تاریخ اندیشه فلسفی انکارناپذیر است. آن‌ها مشارکت مهمی در گفت‌وگوی دیرپای فلسفه داشته‌اند.

زمانی که سارتر در سال ۱۹۸۰ درگذشت، بیش از پنجاه هزار نفر در مراسم تشییع پیکر او حضور داشتند. حتی کسانی که آشنایی چندانی با فلسفه ندارند نیز احتمالاً نام «ژان‌پل سارتر» را شنیده‌اند. او در سال ۱۹۶۴ برنده جایزه نوبل ادبیات شد، اما با استناد به دیدگاه‌های ضدنهادی خود، از پذیرش آن خودداری کرد؛ چرا که نمی‌خواست به گفته خودش «به یک نهاد رسمی تبدیل شود».

در مقابل، آلبر کامو جایزه نوبل ادبیات را در سال ۱۹۵۷ پذیرفت و به جوان‌ترین نویسنده فرانسوی تبدیل شد که تا آن زمان این جایزه را دریافت کرده بود. مرگ کامو در سال ۱۹۶۰ در یک سانحه رانندگی رخ داد؛ حادثه‌ای که از نظر برخی، به‌طرز غریبی با دیدگاه او نسبت به بی‌معنایی زندگی انسان همخوانی داشت. در فلسفه کامو، آزادی مفهومی پارادوکسیکال است؛ در ظاهر، نوعی توهم به نظر می‌رسد، اما همین آگاهی از توهم بودن، خود می‌تواند راهی برای رهایی باشد. از دیدگاه او، انسان باید در لحظه زندگی کند، زیرا هیچ‌گاه نمی‌دانیم مرگ چه زمانی فرا می‌رسد—چنان‌که خود او نیز به‌نوعی این اصل را زندگی کرده بود.

اگرچه اگزیستانسیالیسم اغلب به‌دلیل تمرکز بر احساسات و وجوه تاریک تجربه انسانی، به عنوان مکتبی غیرتحلیلی مورد انتقاد قرار می‌گیرد، اما فیلسوفان این جریان در واقع واکنشی به وضعیت مدرن ارائه کردند؛ وضعیتی که بیش از اندازه بر علم تکیه داشت. آنان معتقد بودند علم قادر نیست تمام ابعاد تجربه انسانی را درک کند و آن را به ابژه‌هایی بی‌جان تقلیل می‌دهد. هدف اگزیستانسیالیسم بازگرداندن شأن انسانی به تجربه زیسته بود. تأثیر این جریان تنها محدود به فلسفه نماند، بلکه در روان‌شناسی، ادبیات و هنر نیز ردپای آن به‌وضوح دیده می‌شود.

ژان‌پل سارتر طرفدار «نیستی »، آلبر کامو طرفدار «پوچی» ایده کدام یک جالب‌تر است؟

ژان پل سارتر

هستی‌شناسی و نگاه به انسان

سارتر و کامو هر دو با این پرسش آغاز می‌کنند که «انسان چیست؟» اما پاسخ‌های متفاوتی ارائه می‌دهند.

سارتر بر این اصل پای می‌فشارد که «هستی مقدم بر ماهیت است»؛ به این معنا که انسان ابتدا وجود می‌یابد و سپس خود، ماهیت خویش را می‌سازد. از این منظر، انسان موجودی است کاملاً آزاد، که هیچ هویت یا سرنوشت پیش‌تعیین‌شده‌ای ندارد. این آزادی در عین حال، منشأ اضطراب وجودی نیز هست، چرا که مسئولیت معنا و انتخاب‌های زندگی بر دوش فرد قرار می‌گیرد.

در مقابل، کامو با مفهوم «پوچی» مواجه می‌شود؛ جهان برای او نه بی‌معنا، بلکه فاقد هرگونه معنا ذاتی است. انسان، در مواجهه با جهانی خاموش، بی‌هدف و بی‌پاسخ، دچار گسست می‌شود. اما این بی‌معنایی برای کامو نه به نومیدی، بلکه به نوعی شور زندگی می‌انجامد؛ نوعی مقاومت زیبایی‌شناختی در برابر پوچی، همان‌گونه که در چهره «سیزیف شادمان» به تصویر می‌کشد.

نگاه به آزادی

برای سارتر، آزادی امری بنیادین و غیرقابل انکار است. ما محکوم به آزادی هستیم؛ یعنی حتی اگر نخواهیم، نمی‌توانیم از بار انتخاب و مسئولیت شانه خالی کنیم. این نگاه، مفاهیمی چون "بد ایمانی" (self-deception) را در فلسفه او شکل می‌دهد، جایی که انسان‌ها با فریب خود از پذیرش این آزادی می‌گریزند.

اما در فلسفه کامو، آزادی بیش از آنکه امری بدیهی و درونی باشد، حالتی تنش‌آلود و شکننده دارد. آزادی به خودی خود معنا نمی‌آفریند، بلکه در بستر پوچی، نوعی بازی یا طغیان علیه بی‌معنایی جهان است. آزادی برای کامو، نه یک حقیقت متافیزیکی، بلکه یک موضع اخلاقی و هنری در برابر زندگی است.

ژان‌پل سارتر طرفدار «نیستی »، آلبر کامو طرفدار «پوچی» ایده کدام یک جالب‌تر است؟

آلبر کامو

سیاست و تعهد اجتماعی

اختلاف نظر اصلی میان این دو متفکر، در حوزه سیاست برجسته می‌شود.

سارتر به شدت به تعهد روشنفکری (engagement) باور داشت. از نظر او، فیلسوف نمی‌تواند بی‌طرف بماند. او اگزیستانسیالیسم را با مارکسیسم تلفیق کرد تا از فلسفه‌اش به عنوان ابزاری برای نقد سرمایه‌داری و دفاع از عدالت اجتماعی استفاده کند. دیدگاه‌های سیاسی‌اش با پذیرش خشونت انقلابی در مواردی همراه بود.

در مقابل، کامو سیاست را با اخلاق درآمیخته می‌دید. او به‌ویژه در انسان شورشی به نقد خشونت سیاسی و ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه پرداخت. کامو با هرگونه توجیه اخلاقی برای کشتار و سرکوب مخالف بود، حتی اگر در مسیر آرمان عدالت انجام می‌شد. درواقع، او از «انسانی بودن در زمانه‌ای بی‌رحم» دفاع می‌کرد.

سبک نوشتار و نگاه هنری

سارتر سبک نوشتاری‌ای فلسفی، انتزاعی و اغلب پیچیده دارد. نوشته‌های او در حوزه نظریه ادبی، نمایش‌نامه و رمان، همگی حامل اندیشه‌هایی عمیق‌اند، اما گاه به دلیل ساختار فلسفی‌شان کمتر برای خوانندگان عمومی قابل دسترسی هستند. نمایش‌نامه‌هایی مانند در بسته یا رمان تهوع نمونه‌هایی از تلفیق ادبیات و فلسفه در آثار اوست.

کامو، برخلاف سارتر، نویسنده‌ای است با زبانی روشن، موجز و سرشار از تصویرسازی. فلسفه او در قالب رمان‌هایی چون بیگانه و طاعون به‌زیبایی تجسم می‌یابد. او با رویکردی شاعرانه، مفاهیمی فلسفی همچون پوچی، تنهایی، و مرگ را در قالب تجربه‌های انسانی به تصویر می‌کشد. همین ویژگی او را بیش از یک فیلسوف، به نویسنده‌ای جهانی و تاثیرگذار تبدیل کرده است.

مرگ و میراث فکری

مرگ هر دو متفکر به گونه‌ای با فلسفه‌شان پیوند دارد. کامو در یک سانحه ناگهانی رانندگی درگذشت؛ حادثه‌ای که با نگرش او به بی‌ثباتی و پیش‌بینی‌ناپذیری زندگی همخوانی دارد. سارتر تا پایان عمر درگیر فعالیت سیاسی و فلسفی باقی ماند و در زمان مرگش، مورد احترام وسیع عموم مردم قرار گرفت.

تأثیر سارتر بیشتر در حوزه فلسفه سیاسی، ادبیات متعهد و نظریه‌های مدرن آزادی دیده می‌شود. کامو اما الهام‌بخش نویسندگان، هنرمندان و حتی روان‌درمان‌گران بوده است. نگاه شاعرانه او به رنج، پوچی و زیبایی زندگی، راهی تازه برای مواجهه با معنای زندگی در جهان مدرن گشود


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 16:27

«معنای زندگی»یکی از بزرگ‌ترین پرسش‌هایی است که بشر از دیرباز تا به امروز با آن دست و پنجه نرم کرده است. این سؤال در طول تاریخ ذهن بسیاری از فیلسوفان، اندیشمندان و بزرگان را مشغول کرده و به این سوال پاسخ‌های مختلفی داده‌اند. آنها در عین متفاوت و حتی بعضا متضاد هم بودن، در این نکته هم عقیده بوده اند که زندگی انسان برخلاف حیوانات فقط در جست و جوی غذا و بقا معنا نمی یابد و بشر، فراتر از حیوانات به معنا می اندیشد.
در این مقاله، به بررسی دیدگاه ۱۵ فیلسوف برجسته از دوره‌های مختلف تاریخی پرداخته‌ایم که شامل فیلسوفان غربی، اسلامی و شرقی است. البته هزاران اندیشمند و فیلسوف در سراسر جهان و تاریخ ، پاسخ های متعددی داده اند و آنچه می خوانید مشتی است نمونه خروار. این نکته را هم متذکر می شویم که می توان گفت به تعداد انسان هایی که در باب معنای زندگی اندیشیده اند، پاسخ وجود دارد به این سوال همیشگی بشر که "معنای زندگی چیست؟"

۱ــ سقراط (Socrates) زندگی تأمل‌نشده، ارزش زیستن ندارد

سقراط یکی از فیلسوفان بنیادین یونان باستان بود که اعتقاد داشت تنها راه برای زندگی معنادار، پرسش‌گری مستمر و خودآگاهی است. به گفته سقراط، انسان باید همیشه از خود بپرسد که «من کیستم؟» و «چه هدفی دارم؟» برای او، معنای زندگی در بررسی مستمر و تلاش برای بهبود خود و جامعه نهفته بود.

او عقیده داشت که افراد باید با استفاده از عقل خود زندگی کنند و ارزش‌های اخلاقی و فضیلت را در زندگی خود به کار گیرند. سقراط می‌گفت: «زندگی بدون تأمل، زندگی نیست.»

سقراط به جای دنبال کردن لذت‌های دنیوی، باور داشت که انسان باید همیشه در جستجوی حقیقت باشد و برای زندگی خود معنا بسازد.

۲ــ افلاطون (Plato) سفر به سوی جهان ایده‌ها

افلاطون، شاگرد برجسته سقراط، برای یافتن معنا در زندگی، به دنیای ایده‌ها (Forms) اشاره کرد. او اعتقاد داشت که دنیای مادی و محسوس تنها سایه‌ای از دنیای ایده‌ها و حقیقت مطلق است. برای افلاطون، معنای واقعی زندگی تنها در جستجو و درک ایده‌های کاملاً ایده‌آل مانند «خوبی»، «زیبایی» و «حقیقت» یافت می‌شود.

به باور او، انسان‌ها باید در دنیای مادی زندگی کنند، اما باید همواره تلاش کنند که به سمت دنیای ایده‌ها و حقیقت حرکت کنند. او در «جمهور» (Republic) می‌گوید: «فقط کسانی که فلسفه را به عنوان شیوه‌ای از زندگی انتخاب می‌کنند، قادرند به حقیقت برسند.»

معنای زندگی در نظر افلاطون، در گذر از زندگی مادی و رسیدن به دنیای ایده‌آل است.

۳ــ ارسطو (Aristotle) یافتن «سعادت» یا همان اودایمونیا

ارسطو، شاگرد افلاطون، فلسفه عملی را مطرح کرد و مفهوم «اودایمونیا» (eudaimonia) را به عنوان معنای حقیقی زندگی معرفی کرد. ارسطو معتقد بود که هدف نهایی انسان رسیدن به سعادت است و برای رسیدن به این هدف باید به فضیلت‌های اخلاقی دست یافت. او در کتاب «نیقوماخیا» توضیح می‌دهد که سعادت زمانی حاصل می‌شود که انسان به کمالی که در طبیعتش نهفته است، دست یابد.

برای ارسطو، سعادت یعنی زندگی‌ای که در آن انسان به بهترین شکل ممکن از توانایی‌های خود استفاده کند و در تعادل و هارمونی با طبیعت و دیگران زندگی کند. در نظر او، زندگی معنادار زمانی به دست می‌آید که فرد در جستجوی خوبی‌های اخلاقی، عقلانی و اجتماعی باشد.

ارسطو به این نتیجه رسید که معنای زندگی نه در لذت‌های گذرا، بلکه در «فعالیت‌های فضیلت‌آمیز» است. در حقیقت، برای ارسطو، معنای زندگی به رشد و شکوفایی انسان در تمام ابعاد وجودیش مربوط می‌شود.

۴ــ سنکا (Seneca)زندگی خردمندانه، آرام و طبیعی

سنکا، یکی از بزرگترین فیلسوفان رواقی روم باستان، به معنای زندگی از دیدگاه رواقی‌ها نگاه می‌کرد. رواقیان بر این باور بودند که زندگی با معنا در تسلط بر احساسات و زندگی در هماهنگی با طبیعت و خرد نهفته است. سنکا به ویژه بر اهمیت آرامش ذهنی و پذیرش شرایط تأکید داشت. او می‌گفت که نباید اجازه داد که اتفاقات بیرونی، نظیر ثروت یا فقر، شادی و آرامش درونی ما را تحت تأثیر قرار دهند.

سنکا همچنین بر لزوم «زیستن به شکلی ساده» تأکید داشت و معتقد بود که زندگی در پی خوشی‌های مادی و لحظه‌ای، انسان را از هدف واقعی‌اش دور می‌کند. به گفته او، «خرد» تنها راه رسیدن به آرامش درونی است و معنای زندگی در پرورش ذهنی است که بتواند در برابر تمام مشکلات و سختی‌ها مقاومت کند.

۵ــ آگوستین قدیس(St. Augustine) خدا و عشق الهی

آگوستین یکی از بزرگترین متفکران مسیحی در دوران قرون وسطی بود و در آثارش، به‌ویژه در «اعترافات»، معنا و هدف زندگی را در ارتباط با خدا جستجو می‌کرد. او بر این باور بود که انسان تنها زمانی می‌تواند به آرامش درونی و معنای واقعی زندگی برسد که ارتباط خود را با خدا برقرار کند. به‌عبارت‌دیگر، برای آگوستین، معنای زندگی در نزدیکی به خدا و در عشق به او نهفته است.

او معتقد بود که انسان‌ها، به دلیل گناه اولیه، از خدا دور شده‌اند و تنها از طریق ایمان و عشق به خدا می‌توانند به «آرامش واقعی» دست یابند. برای آگوستین، این ارتباط با خدا تنها راه رسیدن به معنای زندگی است و بر همین اساس، وی اهمیت فراوانی به موضوع ایمان و فداکاری در زندگی می‌داد.

۶ــتوماس آکوئیناس(Thomas Aquinas) هدف نهایی انسان در پیوستن به خدا

توماس آکوئیناس، فیلسوف قرون وسطی، به‌ویژه در آثارش درباره ارتباط میان عقل و ایمان، معنای زندگی را در پیوستن به خدا جستجو می‌کرد. او معتقد بود که هدف نهایی انسان در این است که به خدا نزدیک‌تر شود و در زندگی پس از مرگ به سعادت حقیقی برسد.

برای آکوئیناس، زندگی معنادار به دنبال کردن «قوانین طبیعی» و پیروی از خداوند در جهان مادی و معنوی بود. او با تأکید بر هماهنگی بین دین و فلسفه، معنای زندگی را به تحقق هدف الهی انسان‌ها در زندگی و بعد از مرگ مرتبط می‌دانست.

۷ــ فردریش نیچه(Friedrich Nietzsche) زندگی از طریق اراده به قدرت

نیچه یکی از جنجالی‌ترین فیلسوفان تاریخ بود که معتقد بود معنای زندگی نه از طریق پیروی از اصول اخلاقی یا الهیاتی، بلکه از طریق «اراده به قدرت» به دست می‌آید. او مفهوم «Übermensch» (سوپرمن) را مطرح کرد که به معنی انسانی است که بتواند از هرگونه قید و بندی رهایی یابد و به‌طور مستقل به ساختن معنای زندگی خود بپردازد.

نیچه برای نقد مفاهیم سنتی اخلاق و دین، به‌ویژه دین مسیحیت، شناخته می‌شود. به نظر او، انسان‌ها باید به‌طور آزادانه و با استفاده از قدرت درونی خود، به زندگی معنای جدیدی بخشند و بر «اراده به قدرت» تکیه کنند. نیچه از این طریق به انسان‌ها یاد می‌دهد که به‌جای پذیرش بی‌چون‌وچرای دستورات اخلاقی یا دینی، باید از درون خود، معنا و هدف زندگی‌شان را بسازند.

۸ــ سورن کی‌یرکگارد(Soren Kierkegaard) ایمان و فردیت

کی‌یرکگارد یکی از پیشگامان فلسفه وجودی است که در آثار خود بر نقش ایمان و فردیت در زندگی تأکید داشت. او معتقد بود که معنای زندگی در مواجهه با اضطراب و بحران‌های وجودی انسان‌ها و در پذیرش ایمان فردی به خدا نهفته است. برای کی‌یرکگارد، انسان‌ها باید با عبور از بحران‌های خود، به شناخت درونی و به‌ویژه به ایمان واقعی دست یابند.

او معتقد بود که این ایمان، با وجود تمام شک و تردیدها، همان چیزی است که انسان‌ها را به سوی معنای حقیقی زندگی هدایت می‌کند.

۹ــ ژان پل سارتر(Jean-Paul Sartre) آزادی و مسئولیت فردی

سارتر، یکی از بزرگترین فیلسوفان اگزیستانسیالیست، به معنای زندگی از دیدگاه فردی و آزادی در انتخاب پرداخته است. او معتقد بود که انسان‌ها آزادند تا خود را بیافرینند و به زندگی‌شان معنا ببخشند. اما این آزادی با مسئولیت‌های سنگینی همراه است، زیرا انسان‌ها باید به‌طور کامل مسئول انتخاب‌های خود باشند. برای سارتر، معنای زندگی هیچ‌گاه از پیش تعیین شده نیست و انسان‌ها باید با انتخاب‌های خود معنای زندگی‌شان را بسازند.

۱۰ــ مارتین هایدگر (Martin Heidegger) بودن در دنیا و معناداری آن

هایدگر، فیلسوف آلمانی قرن بیستم، بر مفهوم «بودن» تأکید داشت و معتقد بود که تنها از طریق درک وجود خود و ارتباط با جهان است که انسان می‌تواند به معنای زندگی دست یابد. او مفهوم «بودن در دنیا» را مطرح کرد که به این معناست که انسان تنها از طریق شناخت و درک صحیح از موقعیت خود در جهان می‌تواند به معناداری دست یابد.

۱۱ــ ابوعلی سینا (Avicenna) ترکیب عقل و ایمان

ابوعلی سینا، فیلسوف و پزشک بزرگ اسلامی، بر این باور بود که معنای زندگی در ارتباط میان عقل و ایمان نهفته است. او بر اهمیت عقلانیت در فهم هستی تأکید داشت، اما به‌طور هم‌زمان به جنبه‌های معنوی و الهی زندگی نیز توجه می‌کرد. در دیدگاه او، انسان باید با استفاده از عقل خود به‌دنبال شناخت خدا و حقیقت باشد.

۱۲ــ فارابی (Farabi) سعادت در اجتماع

فارابی، یکی از بزرگترین فیلسوفان اسلامی، اعتقاد داشت که برای رسیدن به معنای زندگی، انسان باید به سوی کمال عقلانی حرکت کند. او مدل «شهر فاضله» را مطرح کرد که در آن زندگی به شکلی عقلانی و اخلاقی صورت می‌گیرد. در نظر فارابی، زندگی معنادار با پیروی از اصول عقلانی و اخلاقی است که به شکوفایی انسان‌ها کمک می‌کند.

۱۳ــ سهره وردی (Sohrevardı) رسیدن به نور

سهروردی معنای زندگی را در سفر از ظلمت به سوی نور می دانست. به باور او، انسان با عقل و شهودِ عرفانی میتواند به «نورالانوار» (منبع همهٔ روشنی ها) متصل شود. زندگی حقیقی، تلاش برای رهایی از زندان ماده و بازگشت به عالم مثال (برزخ) و سپس جهان نور محض است. این مسیر با پاکسازی نفس، حکمت اشراقی، و عشق به حقیقت طی می شود. زندگی با سیر در این سفر معنا می یابد.

۱۴ــ کنفوسیوس (Confucius) فضیلت در روابط انسانی

از نظر کنفوسیوس، معنای زندگی در ارتقای فضیلتهای اخلاقی، حفظ روابط اجتماعی و انجام درست وظایف انسانی خلاصه می شد. او معتقد بود انسان با رعایت "رِن" (مهربانی/انسانیت)، "لی" (آداب و رسوم درست)، و "یی" (عدالت) می تواند به تعادل فردی و اجتماعی برسد. زندگی معنادار از دیدگاه او، نه در جستجوی سعادت فردی، بلکه در خدمت به خانواده، جامعه، و حفظ نظم اخلاقی از طریق تعلیم و تربیت تحقق می یافت.

۱۵ــ لائوتسه (Laozi) زندگی در هماهنگی با طبیعت

از نظر لائوتسه، بنیانگذار فلسفهٔ دائویی، معنای زندگی در هماهنگی با "دائو" (راه یا طبیعت کیهانی) نهفته است. او در کتاب "تائو ته چینگ" بر اهمیت زندگی ساده، فروتنی و پیروی از جریان طبیعی هستی تأکید می کرد و معتقد بود انسان با رها کردن تلاشهای تحمیلگرانه و دوری از رقابتهای مصنوعی می تواند به آرامش درونی و وحدت با جهان برسد. زندگی معنادار از نگاه او، نه در انباشت ثروت یا قدرت، بلکه در جریان یافتن مانند آب است که نرم میماند، اما بر همه چیز غلبه می کند و به زندگی معنا می دهد.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: جمعه دهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 11:33

اعتماد در گفتگوها ــ تحلیل تربیتی
به قلم جعفر دیناروند
موضوع بحث انگیز گفتگوهای غیر مستقیم ایران و آمریکا، بعد از سال ها خصومت و تشنج آفرینی در عرصه های سیاسی، منجر به وضعیتی گردید که امروز، واژه بی اعتمادی،پررنگ ترین کلمه ای است که در تحلیل های رسانه ای از سوی سیاستمداران و سیاست زدگان، مورد استفاده قرار می گیرد.
آمریکا و رسانه های وابسته به آن، حکومت جمهوری اسلامی را مورد حمله قرار می دهند و اینکه«ما به ایران، اعتماد نداریم» را مطرح می کنند.
ایران نیز،بارها از سوی مسئولین و شخص رهبری، جمله،«ما به آمریکا اعتماد نداریم» را رسانه ای نموده اند.
واژه هایی مانند«منافع ملی» یا«امنیت ملی» نیز بارها از سوی سیاستمداران دو طرف مطرح شده اند.هر یک از طرفین در دفاع از خود، از واژه ها، سود می برند.
در کنار واژه ها، عبارات نیز وارد حملات و دفاعیه ها می گردند و هر یک.نقطه نظرهای خویش را منتقل می نمایند.
عباراتی مانند«ایران نباید به بمب اتمی دست یابد» یا«فعالیت های هسته ای ایران، برای اروپا و حتی جهان، خطرناک است»را بیان می دارند.
در مقابل، ایران از عباراتی مانند«در دکترین دفاعی ما، ساخت بمب اتم، جایی ندارد» و یا «طبق فتوای رهبری، استفاده از بمب اتم، حرام است» استفاده می کند.
فضای سیاسی به برداشت های خود می پردازد و روی میز، گزینه های متعددی را می چیند.گزینه تحریم و فشار حداکثری یا حمله نظامی، اوج تهدیدها می شود.
در مقابل، مقاومت حداکثری، دفاع نظامی،مانورهای موشکی، پدافند ‌پیشرفته و در نهایت،آمادگی حداکثری منعکس می شود.
این ها، اوج بی اعتمادی های سیاسی است.اعتماد نداریم یعنی، قبول نداریم.صادق نیستید.دروغ می گویید.تصمیمتان را عوض می کنید.بر قول خود نمی مانید.کلک می زنید.فریب می دهید.
این ها، اوج منفی گرایی رفتاری در علوم انسانی، به ویژه تربیتی هستند.اوج سقوط انسان ها در دره های حیوانی است.عدم رشد استعدادهای مثبت انسانگرایانه و در نهایت، غلبه توانایی های ضد انسانی بر انسانی است.
حال، موضوع اصلی، نگرش تربیتی بر این وضعیت است.گفتگوهای ایران و آمریکا، از این دریچه، چگونه است؟علم تربیت، در این مورد، چه می گوید؟با این توضیح که نگرش تربیتی، تعصب گرا نیست.

درآمریکا، حرف اصلی را رئیس جمهور آن می زند.تحریم و فشار حداکثری، کلام اوست.تحلیل تربیتی این شخصیت،جوابگوست.رفتارهای او بر اساس،الگوهای تربیتی، قابل سنجش است.اینکه بر مبنای رشد تربیتی، می توان به او اعتماد کرد یا خیر؟بر همین تحلئل،قابل کشف است.

غرور و خودبینی،یکی از رفتارهای منفی تربیتی است.عدم تعالی افتادگی و دگر بینی است.افرادی که چنین ویژگی هایی را دارند،فقط به خود می اندیشند و در این مسیر، دیگران به حساب نمی آیند.او فقط به خود اعتماد دارد.بدیهی است که چنین شخصیتی، صادق نیست.تکبر ترامپ،حتی در تصاویر تلویزیونی که با دقت ضبط می شوند،گویاست.

تاکید بر سیاست بر مبنای حزب گرایی، یکی از بدترین روش های آسیب ساز به نظام های تربیتی است.نظام های تربیتی انسانگرایانه، به عدم مداخله سیاست در روند تربیت،تاکید دارد.نظام سیاسی آمریکا بر اساس مرامنامه دو حرب حرکت می کند و بر رشد تربیتی تاثیر می گذارد.اعتماد به برونداد آن، خیالپردازی است.

هدفمندی در اعتماد سازی هم، یک نکته تربیتی است.فردی مانند ترامپ، هدف خود را در فعالیت های سیاسی، تجارتگونه می نگرد.سود بیشتر،زیان کمتر از هر راهی،هدف اوست.این،با رشد تربیتی در تضاد است.هیچ انسان رشد یافته ای،با زیان رساندن به دیگران،موافق نیست.شخص زیان رسان،خطرناک است.

وفای به عهد،اوج تعالی سازی و نشان دهنده،نماد رشد و بالندگی افراد است.این را باید حقیقتی آشکار در روند تربیت دانست.شاید با اعتمادترین افراد را بتوان در همین زمینه،شناخت.ترامپ در این رشد تربیتی،شکست خورده است.او عهد بین المللی کشورش را با افتخار کنار زد.اعتماد به عهدشکن، ساده لوحی است.

اعتماد به قدرشناسان، از نظر تربیتی، قابل قبول است.اصولا، قدرشناسی، نشانه رشد تربیتی است.آمریکا، در طول حیات خود، بارها به هم پیمانان خود، پشت کرده است.انگلیس، آلمان و فرانسه، به عنوان همراهان ترامپ در سیاست و تحریم و نیز اتحادیه اروپا در همراهی تحریم و جنگ در افغانستان، شامل افزایش تحرفه های تجاری شده اند.این، نتیجه قدرشناسی است.آیا قابلیت اعتماد از بین نرفته است؟

رحم و مروت، یکی از نشانه های قابلیت های انسان در روند تربیت است.کسانی که رحیم هستند و به دیگران ظلم نمی کنند، این استعداد را شکوفا کرده اند.این، بدان دلیل است که نوع بشر، زور را نمی پذیرد.همانطوری که دوست دارد که به او احترام بگذارند، حرمت دیگران را رعایت می کند.این، بالندگی تربیتی است.اعتماد به بی رحم ها، سادگی است.

تاریخ بی رحمی ها در ویتنام، از حدودها گذشت.آمریکایی که در حضور دیگران و با چاقو، شکم زن حامله ویتنامی را می درد و نوزاد را از آن خارج می کند، انسان است؟او رشد توحش گرایی را طی نموده است.چه اعتمادی به بی رحم است؟

داشتن بمب اتم و استفاده از آن، اوج بی اعتمادی را رقم می زند.در روند تربیت، کشتن همنوع و حتی حیوانات، منع می شود و برای ذبح هم محدودیت هایی قائل است، ناکازاکی و هیروشیما را کدام کشور ایجاد کرد؟اعتماد در این مسیر، به بیراهه رفتن نیست؟

بی رحمی نسبت به کودکان، اوج سقوط تربیتی است.مگر هواپیمای مسافربری، وسیله ای جنگی است؟زن و بچه،از جنین گرفته تا نوزاد و کودک در آن نبودند؟جایزه و مدال دادن به عامل و عاملین، تایید رشد توحش آن هاست.کدامین اعتماد, قابل هضم شدن است؟

شاید نگرش های سیاسی، همه این رفتارهای ضد انسانی را توجیه و حتی تایید کند اما برای تحلیلگر تربیتی، کوچکترین روزنه ای برای اعتماد سازی ایجاد نمی کند.با رشد تربیتی است که رفتارها، انسانی می شوند و به دنبال آن«اعتماد» عملی می گردد اما چه باید کرد که:

پرتو نیکان نگیرد آنکه بنیادش بد است

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: چهارشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت: 4:54

مطالبه یا مقابله به قلم جعفر دیناروند

انسان موجودی اجتماعی است.این ویژگی،گرچه نشان دهده نفسانی بودن اوست اما برآورد کننده نیازهای او نیز هست زیرا متفکری نیازمند است که طی فعالیت های خویش،از جمع گرایی، در این مسیر سود می برد.

این نیازمندی، از ابتدای تولد او، نمایان است، نوزادی که توانایی تغذیه خود را ندارد و قادر نیست که از خود دفاع کند اما جالب اینجاست که با انواع رفتارها مانند گریه، طلب خود را از مادر . یا والدین می خواهد.انسان از ابتدا، و به طور ذاتی، مطالبه گر است.

او، هرگز در جمع زندگی نمی کند بلکه اندیشمندی است که با جمع همزیستی دارد.همین وضعیت است که او را به کل، گره می زند و از جزگرایی بر حذر می دارد.انسان، متعلق به همه است گرچه در قالب فردیت قرار گیرد.

از نگاهی دیگر، او فعال و دائم در حال رفع نواقص و کاستی های موجود است.این وضعیت، نشان دهنده درک عمیق او از فضای موجود و برداشت خردمندانه وی از کاستی های وجودی است.

این یعنی، انسان،همیشه نیازمند است و می بایست، برای رفع نیازهای خود تلاش کند.بی تفاوت نشستن و خود را به امواج حوادث سپردن، نتیجه ای جز نابودی و از بین رفتن نخواهد داشت.

گرچه، اصل نیازمندی را می پذیرد و برای رفع آن می کوشد اما اصول دیگری را نیز در مقابل خود می یابد.این یعنی، از هر راهی قادر به ورود نیست و از هر طریقی، به خواسته خود نمی رسد.او، انسان است، رازبقایی نیست.

از طرفی دیگر، جمع را با انسان ها می سازد و نیارها را در آن جستجو می کند.درک وجودی آن هاست که او را به سمت رفع، رهنمود می کند و کوشش ها را رقم می زند.او جامعه را بدهکار،تلقی می کند و خود را طلبکار، می داند.

از این نظر، تلاش ها را صورت می دهد و «مطالبه»گر نامیده می شود.این، خاصیت اندیشمندی اوست که حرکت آفرین شود و در همین جهت، خواسته های خود را ارائه نماید.این ارائه، هرگز تک موضوعی نیست زیرا انسان، تک بعدی تلقی نمی شود.

پس، موضوع ها مداخله گر می شوند و افکار را به سمت خویش می کشانند.شدت و ضعف این کشش هاست که طلب ها، متفاوت می شوند و تفاوت ها،تناقض ها و حتی تضادها،آشکار می گردند.

مشکل اصلی، از همین نقطه آغاز می شود زیرا نیازها، متنوعند، موضوع ها، مختلفند، انسان ها، یکی نیستند و اصل تفاوت های فردی، مسلط بر باورهای علمی می گردد.این وضعیت، راه را برای گزینش، هموار می کند.انسان،انتخابگر می شود.

غفلت از تفاوت در نگرش ها، دوری از اصول علمی، فاصله گرفتن از خردورزی، تمایل به هیجان ها، فراموشی خود مسئولی، خودخواهی و قهرمان سازی، سببی در تغییر جهت جمع گرایی به فردیت می گردد.

در چنین وضعیتی، مطالبه گری فردی در جامعه رواج می یابد و رشد و تعالی جامعه که می بایست، با رفع کاستی ها، به دست آید، فراموش می شود و حتی مغلوب تمایلات فردی می ش.د.این، تقابلی آشکار ایجاد می کند.

ریشه یابی در مطالبه گری، در کنار فهم عمیق از واژه«مطالبه», تغییر نگاه فردی به جمعی، باور بر نگرش علمی، اولویت بندی در موضوع ها، توجه به سلسله مراتب نیازها و در نتیجه، جدا شدن از خود پرستی و خویش تعریفی، پایه هایی استوار برای رشد و تعالی جامعه خواهند بود.

بنابراین،قدم اول،درک معنایی مطالبه است.بدون آن، رویدادهایی اتفاق می افتند که در اصطلاح «مقابله» گویند.این یعنی، ساختن گودال هایی مصنوعی، در مسیر توسعه و ترقی جامعه ای که مطالبه گر، ساخته است.

واژه مطالبه را باید عمیق دریافت.این، به ویژه در شناخت مترادف ها،حیاتی است زیرا ادعا، بازجست، بازخواست، تقاضا، طلب، جستن، خواستن، طلب کردن، بازجستن،نیز کاربرد دارند و در ضمن، برابر پارسی آن: دادخواست، درخواست و هم خواهی است.

جامعه امروز ما، گرفتار همین مقابله هاست.همان وضعیتی که مطالبه نامیده می شود اما در اصل، موضوع، نکته دیگری است.این، نشان می دهد که در فضای مطالبه گری، درک عمیق معنایی فراموش شده است.شاید واژه هم خواهی، روشن ترین باشد.

این بدان معناست که موضوع های همگانی به جای شخص خواهی، خواست ریشه ای به جای سطحی، درخواست اصولی به جای فروعی، جستن خردمندانه به جای احساسی، تقاضای تحولگرایانه به جای سنتی و در نهایت، جامعه پیشرفتگرا را به جای واپسگرا خواستن، از روشن ترین نشانه های مطالبه گری است.

در کنار و در ضدیت با آن و البته با عنوان مطالبه گری، در همیشه تاریخ، رویدادهای مقابله گرا نیز رواج داشته و همچنان دارند.کسانی مطالبه گر شدند که حتی الفبای آن را درک ننمودند.آن ها سدهایی پوشالی در «مقابله» با مطالبه گری ساختند.آن ها پهلوان پنبه اند.

افرادی که با عناوین مختلف، در پی منافع شخصی خویشند، می کوشند تا حقایق را واژگونه، معرفی کنند.آن ها،مقابله ای جدی با جمع گرایی دارند. به جای خواستن، طرد کردن را پیشه می کنند.