دگرگونی های اقتصادی:شوش در دوره های مختلف تشکیل خود، دارای وضعیت اقتصادی پیشرفته ای بود اما چنین وضعیتی هرگز ثابت نبود بلکه با تغییر و تحول هایی روبرو گشت.این نکته به خصوص در شوش جدید، روشن تر از سایرین بود.
بدون شک، آنچه خمیرمایه تشکیل شوش جدید را به وجود آورد و دلایل و مقاصدی که سبب وضعیت امروز گردید، از یک زاویه خاص، جنبه اقتصادی داشت.توجه به درآمدزایی و تلاش برای کار در تپه های باستان شناسی، اولین جرقه مهاجرت ها را ایجاد کرد.
این شوش تخلیه، گرچه در بیرون محوطه خود، روستا نشینی و به تبع آن، کشاورزی و دامداری را دارا بود اما این تولیدها، بدون داد و ستد، رو به ویرانی و در نهایت زیان دهی ختم می شدند لذا وجود مرکزی برای تنظیم فعالیت های اقتصادی، لازم به نظر می رسید.
بدین ترتیب بود که احداث کاروانسراها به عنوان آغازگر زندگی جمعی، مدنظر قرار و اقتصاد اولیه شکل گرفت.دریافت مزد از کاوشگران، خرید مایحتاج زندگی، خریدهای عید نوروز و رفع نیازهای روزانه، منجر به رونق اقتصاد اولیه گردید.
در اوایل این دوره، یعنی سال ۱۳۰۰ خورشیدی، با گشایش مغازه هایی به نام بقالی، روستاییان با روش پا یا پای، محصول خود را به بقالان داده و قند، چای و روغن دریافت می کردند.انتقال محصول های کشاورزی دریافت شده به دزفول و تبدیل آن به پول، سبب ثروتمند شدن دکانداران گردید.
با گذشت ماه ها و درخواست روستاییان، محتوای بقالی ها هم متغیر گردید.اضافه شدن کالاهایی مانند پارچه و به تبع آن ایجاد دکان های خیاطی، باعث رفت و آمدهای افزون تری شدند.این، مورد رضایت اطرافیان و حتی کارگران باستان شناسی گشت زیرا پیش از این، مجبور بودند تا مسیر طولانی دزفول را با انواع حیوانات مانند الاغ و قاطر یا اسب، طی کنند.
با کسب درآمد بازاریان از پایاپای، افرادی مانند حاج عظیم پولاد و شوهر خواهرش، حاج مریعی قوماتی با وسیله ای به نام پیکاب، محصولات روستاییان را به همان روش خریده، به دزفول وگاهی به اهواز منتقل می کردند.
رونق اقتصادی شوش تا این زمان بر همین پایه شکل گرفته بود اما از اواخر دهه سی و اوایل چهل، چندین رویداد باعث تغییر وضعیت گردید.احداث راه آهن، تا حدودی باعث جذب کارگرانی از شوش گردید.ایستگاه راه آهن شوش، تاثیر بسزایی در حمل و نقل داشت و تعدادی از مردم را در اطراف خود، سکنی داد.
در این زمان و به صورت کلی، اقتصاد شوس در سه مقوله صناعت، زراعت و تجارت خلاصه می شد گرچه درآمدهایی مانند شکار و ماهیگیری هم برای اندکی از مردم، اشتغال زایی کرده بود.
دامداری در شوش را در مقوله تجارت بر می شمارند اما این موضوع و محصول های ناشی از آن مانند لبنیات، گوشت، پوست و پشم نیز مواردی مهم در اقتصاد محسوب می شوند.
از این نظر است که اقتصاد شوش که بدون شک با تغییرهای متعدد زمانه، مواجه گشت، در مقوله های خویش به صورت مجزا، قابلیت ارائه را دارا هستند.این مهم، تاثیر زیادی در شناخت توانایی های اقتصادی دارد.
در کشاورزی، تولید انواع محصول هایی مانند گندم، جو، برنج، حبوبات و در مزارع، هندوانه، خیار، بادمجان، لوبیا سبز، باقلا، گوجه، سیب زمینی، سیر و پیاز سبب رونق بازار و درآمدزایی نزد روستاییان و مغازه داران گردید.
در تجارت، صدور انواع محصول های کشاورزی، دام زنده به داخل و کشور همسایه عراق، ورود انواع چای، پارچه های ابریشمی، قهوه، عبا، لباس های محلی و تردد منظم کاروان ها میان ایران و عراق، سبب توسعه تجارت و به تبع آن، رفع نیازهای شوشی ها گردید.
در دامپروری به خصوص پرورش گاومیش و گوسفند، باعث تامین گوشت مورد نیاز شوش، شهرهای مجاور، استان های همسایه و نیز فروش آن ها به صورت گله ای به کشور همسایه شد.در این میان، چرای گوسفندان، گاوها و گاومیش ها به دلیل باران های مکفی و رشد علفزارها و پوشش گیاهی، تشویقی در ادامه این فعالیت گردید.
بنابراین، دامداری به عنوان یک رشته مهم در کنار کشاورزی و پوعی فعالیت اقتصادی محسوب شده و سال های متوالی با وجود عوامل ناسازگار طبیعی مانند طغیان کرخه و شاوور و در نتیجه، دو سیل وخرب، شیوع انواع بیماری های دامی و عدم وجود وسایل لازم دامپزشکی و شیوه سنتی غالب بر این روش،به حیات خود ادامه داد.این روند تا اواخر ۱۳۴۰، به همین شکل ادامه یافت.
در صنعت دو نکته مهم قابل بررسی است.یکی، صنایع کوچک و خانگی و دیگری، صنایع بزرگ و به اصطلاح، کارخانه ای که هر یک از آن ها سبب رونق اقتصادی در شوش به خصوص از اوایل چهل شدند.
صنایع کوچکی مانند رنگرزی که بیشتر به وسیله خانواده رمی ها، اداره می شد در واقع برگرفته از این فعالیت در دزفول بود.ظرف های بزرگ رنگ های طبیعی که به طور معمول، میهمان انواع پارچه ها و لباس ها بودند، در حال جوشیدن، رنگین می شدند.درآمد این صنعت، قابل توجه بود.
صنعت مسگری نیز که توسط خانواده حجتی فر، رونق داشت، ضمن کار تعمیراتی و ساخت انواع ظروف مسی که در آن زمام مورد استفاده مردم قرار داشتند، ضمن حل مشکل مردم، اشتغال زایی مناسبی به حساب می آمدند.این صنعت تا قبل از ورود انواع فلزات دیگر، ر.نق بسزایی داشت.
صنعت حلبی سازی که در واقع نوع جدیدی از ورود فلز به میان مردم محسوب می شد و به وسیله خانواده ساکیانی آغاز گردید، به تولید انواع ناودانی، بشکه های نگه داری آب، انواع سیخ ها، آفتابه، تابه بنایی و منقل می پرداخت.این صنعت به نوعی متحول شده مسگری محسوب می شد.
صنعت آهنگری که به وسیله خانواده سیاهی، شذوع به فعالیت نمود، بسیاری از نیازهای کشاورزان را مرتفع می کرد.تولید انواع داس های کوتاه و بلند، تیز کردن آن ها در فصل درو، تیشه سازی، کلنگ و بیل ساختن، انواع نعل های حیوانات، لگام سازی و پذیرفتن سفارش های کشاورزان و مردم شوش، درآمدزایی مناسبی به حساب می آمدند.
صنعت مشک سازی نیز یکی از انواع فعالیت های اقتصادی شوش در دهه سی و چهل بود.این وسیله دارای دو کاربرد متفاوت بود.یکی، نگه داری آب که به نوعی خنک و تصفیه کننده و دیگری تبدیل ماست به دوغ و کره محسوب می شد.دامداران ومردم عادی از این وسیله به خوبی استفاده می کردند.خانواده های کلاهچی و مسگرنتاج، تولید کنندگان این وسیله با استفاده از پوست بز بودند.
از طرفی چون وسایل نقلیه و باربری شوش در دهه چهل، بیشتر از حیواناتی مانند الاغ و قاطر تشکیل می شد لذا صنعت پالان سازی که به زبان محلی«جل دوزی» گفته می شد نیز رواج داشت.وسیله ای که روی کمر حیوان گذاشته می شد تا از زخم شدن آن جلوگیری کنند.مشهورترین این صنعت، محمد جولدوز بود که مغازه یا همان کارگاهش روبروی مسجد جامع قرار داشت.
صنعت آرد سازی در شوش یکی از بارزترین صنایع کاربردی در تبدیل محصولات کشاورزی بود.این صنعت که در شوش به سه مورد می رسید، گندم و جو را به آرد و شلتوک را به برنج تبدیل می کردند.گاه به آن ها آسیاب و زمانی مکینه می گفتند.
ابتدایی ترین آن ها که بسیار قدیمی است، آسیاب آبی نام داشت که در کنار ذودخانه، پایین شهر، به وسیله خانواده سیفی اداره می شد.شدت جریان آب، باعث حرکت چرخ دنده هایی سنگی و آن نیز باعث حرکت سنگی می شد که گندم به زیر آن رفته، آرد می شد.نام دیگر آن، آسیاب سنگی بود.رفع نیزهای مردم و درآمدزایی مالک، به اقتصاد شوش کمک می کرد.
مکینه یا کارخانه بعدی که معروف به ستایش بود، ابتدای ورودی شوش قرار داشت.مالک آن جاسم ستایش بود.این کارخانه به وسیله برق کار می کرد وچون قبل از سال ۴۱ بنا سده بود و شوش فاقد برق بود، با استفاده از یک زنراتور کار می کرد.گندم، جو و شلتوک، میهمان آن بودند.
کاذخانه سوم، پایین شهر قرار داشت و معروف به مکینه خردمند بود گرچه شهرداری خود را مالک می دانست.این محل به دلیل نزدیکی به روستاهای بیشتر، همیشه شلوغ بود.این مکینه نیز مانند قبلی عمل می کرد و به دلیل نیاز به کارگرانی برای اداره کردن، صرفه اقتصادی داشت.
در صنایع دیگر مانند زغال سازی یا دستی، شوش نیز فعالیت عمده ای داشت.این مهم به وسیله مهاجرانی صورت می گرغت که عوام به آن ها «کولی» می گفتند.این افراد در پایین شهر و در حوار رودخانه شاوور، با نصب چادر، به تولید می پرداختند.عمده مواد خام آن ها، چوب های بیشه زار کرخه بود.
آن ها، زغال را در همین بیشه زار به روش سنتی تولید و در گونی های بزرگ جاسازی کرده، به چادرهای خود منتقل می کردند.آن ها دو نوع رغال بید و زغال گز، درست می کردند که نوع بید گران تر و مرغوب تر بود.مشتری ها برای خرید به چادرها مراجعه می کردند.
در صنایع دستی، استاد بودند.آن ها با استفاده از تنه درختان، انواع ظروف چوبی مانند قنددان های پایه دار و ساده، جون(ظرف مخصوص آرد سازی)، جفنه(ظرف مخصوص خمیرسازی)، کمچه(قاشق بزرگ غذا) و با استفاده از علف های هرز و نیزارها، انواع جارو دستی، تب(سینی) ظرف دمی(مخصوص برنج) را تولید و بدین شکل، ضمن درآمدسازی، به بازار شوش نیز رونق می دادند.این فعالیت با ورود انواع ظروف چینی و اجاق گاز در اواخر دهه چهل و آغاز پنجاه، کم کم از بین رفتند.
در صنایع بزرگ، گرچه شوش از نظر تولید نیشکر دارای سابقه طولانی است اما ایجاد مارخانه نیشکر در هفت تپه، وضعیت اقتصادی شوش را تغییر داد.از این نظر، از آخر دهه چهل تا پنجاه و هفت، این کارخانه با جذب نیروی کار که اکثر، کشاورز بودند، به اقتصاد شوش شتاب زیادی داد.هشتم هر ماه که روز حقوق کارگران بود، بازار شوش شلوغ تر از حد معمول می شد.
به دنبال این شرکت، کارخانه تولید کاغذ پارس نیز، نقش موثری در جذب نیروی کار و تغییر وضعیت معیشتی مردم برعهده داشت.این اثرگذاری به حدی بود که گاه موجب رقابت در استخدام و دادن امکانات بیستر می گشت.
شرکت حریر پارس که بعد از آن تاسیس گردید نیز به نوبه خود، فضای اقتصادی شوش را دگرگون نمود.بیکاری وجود نداشت بلکه کمبود نیروی انسانی هم به وجود آمد.
شرکت قند که به منظور تشویق کشاورزان به تولید چغندر ایجاد شده بود نیز با تولید شکر قرمز و سفید که منجر به قند می شوند، تحولی جدید ایجاد کرد.این چهار شرکت، بعد از انقلاب هم فعال بودند.
در کنار چنین کارخانه هایی، شرکت های ساختمانی وکشاورزی نیز، تاثیر فراوانی بر اقتصاد مردم شوش داشتند.شرکت های ساختمان سازی سیویل که شهرک کارگری را ساخت، شرکت اکباتان که کانال کشی می کرد.شرکت های کشت و صنعت هاوایی وگله که در زمینه تولید کشاورزی و باغات فعالیت داشتند، به طور مستقیم به اقتصاد شوش کمک شایانی نمودند.
با تمام این توضیح ها، افتصاد شوش از جنبه های دیگری نیز فعال بود.در ابن رابطه، سه مقوله، شکار، ماهیگیری وگردشگری، قابل ارائه هستند.این سه مورد به دلیل وجود، بیشه زار برای شکار، دو رودخانه برای ماهیگیری و آثار باستانی برای جذب گردشگر قابل ذکر هستند.
بیشه زار کرخه مملو ازپرندگان وحشی مانند کبک، دراج، کبوتر کو کو و در باتلاق ها انواع مرغابی ها، محل مناسبی برای شکار آن ها بود.این عمل گرچه سبب برهم زدن وضعیت زیست محیطی می شد اما به هر شکل، روشی برای کسب درآمد عده ای خاص گردید.بازار شوش به خصوص اطراف حرم، محل فروش این شکارها بود.
ماهیگیری به روش های مختلف در دو رودخانه کرخه و شاوور، برای ماهیگیران درآمدزایی مستمری بود.انواع ماهی های محلی به وسیله تورهای کوچک و بزرگ، قلاب های ساده و در مواردی انداختن سم، شکار می شدند.این نوع ماهیگیری ها تا سال های متمادی ادامه داشته و سبب از بین رفتن بسیاری از آبریان گردید.
درآمد اقتصادی دیگری که سابقه طولانی دارد، گردشگری است.سفرنامه های متعدد سیاحان و کاوشگران به این مهم اشاره نموده اند.این وضعیت سبب رونق بازار و کسب درآمد از طریق گردشگران ایرانی و خارجی گردید.به همین دلیل بود که استاندار وقت خوزستان دستور ساخت هتل جهانگردی در شوش را صادر کرد.این مبهمانسرا تا سال ۵۷ همچنان فعال بود اما با پیروزی انقلاب، تعطیل شد.
اقتصاد شوش تا پایان سال پنجاه و هفت به همین شکل و البته با تغییرهایی رشد یافته، ادامه داشت و بازار در این رابطه نقش مهمی ایفا می کرد.اقتصاد شوش با تکیه بر داشته های خود، پویا بود.
دگرگونی های اجتماعی:
تشکیل شوش جدید همراه با ورود مهاجرینی بود که به قصد درآمدهای اقتصادی ناشی از فعالیت های باستان شناسی و زیارت حرم حضرت دانیال نبی(ع)، وارد شوش شدند.
این یعنی، جمعیتی اندک با دیدگاه های اقتصادی و سپس تصمیم گیری برای ماندن و یا برگشتن به خانه اصلی، امکان وقوع داشت.جذبه هایی که بر افزایش جمعیت و به تبع آن، روابط اجتماعی تاثیرگذار بود و سبب گردید تا ورودی های موقت به ماندگاری های ثابت، تبدیل شوند.
گرچه قبل از تشکیل شوش جدید، روستاهای متعددی در اطراف آن قرار داشتند اما از نظر محدوده جغرافیایی، شوش محسوب نمی شدند لذا روستاهای دو عمله، آبادی شیخ خلف، چعب، سرخه، روستاهای سگوند و به طور کلی جمعیت ساکن در حسین آباد و بن معلا، متعلق به شوش محسوب نمی شدند.
عمده جمعیت شوش را مهاجرین دزفولی ساکن در کاروانسراها، تشکیل می دادند.گرچه این جمعیت از نظر قومیتی، بختیاری، لر، عرب و یا از کشورهایی مانند لبنان و ناحیه قفقاز بودند اما به هر شکل چون از دزفول آمده بودند و گویش خاصی داشتند، دزفولی خوانده می شدند.
بیشتر این جمعیت دارای شغل های خدماتی مانند بقالی، کفاشی و خیاطی بودند که در اصطلاح آن زمان، «بازاری» خوانده می شدند.در چنین وضعیتی، انتظار فامیل بودن و نسبت داشتن، طبیعی و ازدواج های گویشی در میان آن ها، رایج بود.
به زبان ساده، شوش دهه سی و اوایل چهل، تا حدودی جمعیتی ثابت داشت اما با رویدادهای صنعتی و کشاورزی که حاصل آن کمبود نیروی انسانی بود، جویندگان کار به این شهر تاریخی و مذهبی، روانه شدند.
افزایش جمعیت شوش، بدون شک، یکپارچه صورت نگرفت و همین مسئله باعث تفاوت هایی در روابط اجتماعی، از جمله «همکاری» گردید.شوش دیگر، دزفولی نشبن نبود گرچه محل زندگی بدون تغییر باقی ماند.
بر این اساس و برای اولین بار در شوش، مسئله اجاره نشینی در اوایل دهه چهل، به وجود آمد.مردانی مجرد که در طرح نیشکر شاغل شده بودند، بعدها هم ضمن ازدواج، اجاره نشین باقی ماندند.
بیشتر این افراد خوزستانی بودند اما مردمانی از سایر شهرستان ها مانند الیگودرز، کرمانشاه و ایلام نیز به جمعیت شوش اضافه شدند.بدون شک، این وضعیت، فشاری به سایر خانواده ها وارد نمی کرد زیرا خانه های آن زمان به اندازه ای بزرگ بودند که در اختیار گذاشتن یک اتاق، مشکلی ایجاد نمی کرد.
با افتتاح کاغذسازی پارس و سپس حریر، جمعیت شوش اضافه تر شد.در چنین فضایی، بعضی از خانواده های روستایی شاغل در شرکت ها، با ترک روستا، وارد شهر شدند.این تغییرهای جمعیتی هرگز تبدیل به نزاع های اجتماعی نگردید.
آسایش اجتماعی و به تبع آن همکاری میان همسایگان برای انجام کارهایی مانند پخت نان یا جمع آوری هیزم برای گرم کردن خانه به دلیل عدم وجود گاز شهری، جاری بود.اوج این همکاری ها در اوایل پاییز هر سال که زمان اندود کردن پشت بام ها بود، قرار داشت.
رد و بدل کردن غذا میان همسایگان نزدیک، رفع کمبودهای یکدیگر، استفاده از وسایل و ابزارها و کمک به آشپزی، زمانی که همسایه میهمان زیادی داشت، از ویژگی های اجتماعی آن زمان شوش بود.
در زمینه ارتباط های منجر به ازدواج، کمترین مورد مربوط به یک قوم با قوم دیگر بود.در واقع، اکثر ازدواج ها «درون قومی» بودند.به طور مثال، دزفولی ها از خودشان یا از دزفول، همسر انتخاب می کردند.این مورد در باره لرها، عرب ها و بختیاری ها هم جاری بود.
تقسیم محل زندگی در شوش تا قبل از انقلاب، ثابت بود.اطراف حرم، جایگاه دزفولی ها بود.آن ها، در اصل، به منظور رونق کسب وکار که در همین محدوده بود، وارد شوش شدند.
بخشی از جمعیت شوش را لرهایی تشکیل می دادند که قبل از این در روستاهای اطراف زندگی می کردند اما با مهاجرت به آبادان و استخدام در شرکت نفت، بعد از بازنشستگی، در بالای شهر، خانه ساختند و بدین شکل، جمعیت به سمت مقبره دعبل خزایی کشیده شد.
این ترکیب جمعیتی، خواسته های جدیدی را مطرح می کرد.امکاناتی که مهاجرین قبل از آن در شهرهای بزرگی مانند آبادان با نظام منظم انگلیسی و نیز مسجدسلیمان که آن نیز فضایی مشابه آبادان داشت، از آن ها برخوردار بودند، در شوش، خواستار شدند.
احترام به قانون و تبعیت از دستورات دولتی، شوش را به محیطی آرام، تبدیل کرده بود.با اینکه نهادهایی مانند دادگاه و پلیس راهنمایی وجود نداشت اما مشکلی بابت این کمبود ایحاد نمی شد.همبستگی مردم و احترام به بزرگان، جایگزین قضات بود.
گرچه همبستگی های قابل قبولی در شوش وجود داشت و مردم با استفاده از گویش های محلی به این هدف رسیده بودند اما همبستگی درون قومی شدت بیشتری داشت و به همین دلیل بود که یک دزفولی بازاری، زبان عربی را یادگرفته بود و بعضی از عرب ها، درفولی صحبت می کردند البته تکلم میان لرها و دزفولی ها، به دلیل نزدیکی به هم، به همان شکل، ایجاد می شد.
با گسترش شوش و ورود امکانات جدید به خصوص اداری، مهاجرت های روستاییان به آن، شدت گرفت به طوری که جمعیت پایین شهر از اعراب گاومیش دار، مملو گردید.این منطقه، ابتدا به صورت کپرنشینی و سپس خانه های گلی، ایجاد شد.نزدیکی به رودخانه نیز از ویژگی های زندگی این جمعیت بود.
شوش در چنین وضعیتی، دچار دوگانگی شهر نشینی و روستا گزینی گردید.از نظر تفکرات زندگی و شباهت های رفتاری، روستا و از نظر اداری و داد و ستد بازاری، شهر محسوب می گشت.این، به دلیل بافت متفاوت جمعیتی ایجاد شده بود.این اختلاف به حدی بود که کمتر عرب یا لری یافت می شد که بقالی کند کماابنکه گاومیش دار دزفولی هم وجود نداشت.
در این زندگی اجتماعی، شغل یابی نیز تابع انواع نگرش های جمعیتی بود.خیاطان شوش، دزفولی بودند.آن ها برای هر دو جنس مرد و زن، لباس می دوختند.شغل های خدماتی مانند قصابی و میوه فروشی در اختیار دزفولی ها بود.
در این میان مالکیت زمین، بیشتر در اختیار لرها و مالکین گذشته مانند نظام مافی و شاهرکنی بود اما کشاورزی به طور کلی فقط شامل اعراب و لرها می شد.به همین دلیل میانگین زاد و ولد در میان این دو فراوان تر بود.
در مرگ و میر وکاهش جمعیت شوش به خصوص دهه چهل، بیماری هایی مانند مالاریا، حصبه، سل، بیماری های پوستی، آبله و انواع سکته ها، موثر واقع می سدند اما شدت آن ها به اندازه ای نبود که ایجاد ترس نماید.
وجود اقوام مختلف و ترکیب جمعیتی دهه سی و چهل بدون شک، دارای آرامش و عدم تنش بود اما این بدان معنا نیست که اختلاف هایی وجود نداشت.بروز بعضی از دلخوری ها به طور معمول به وسبیله همسایه ها حل و فصل می شد اما این پایان کار نبود زیرا آشتی زودگذر سبب رفع کدورت ها نمی شد.
از این نظر و با توجه به اینکه مرکزی به نام دادگاه وجود نداشت و مسئول امنیت نیز پاسگاه ژاندارمری بود و از طرفی، مردم میانه خوبی با پاسگاه نداشتند زیرا روش آن، خشونت آمیز بود لذا به صورت مردمی، محلی به نام اتاق انصاف به وجود آمد.
این اتاق در حرم حضرت دانیال (ع) قرار داشت و اعضای آن را دزفولی های بازار تشکیل می دادند.کار این اعضا بیشتر، سازش بین طرفین بود که در موارد بسیاری با توفیق همراه می گشت.مهم ترین موارد ارجاعی، مسائل مالی و مالکیتی و در نتیجه، حقوقی محسوب می شدند.
سابقه این شبه دادگاه به دهه سی بر می گردد و افرادی مانند عبدالنبی زربخش، عبدالحسین دانیالی، محمدعلی مغنی، مجید تعبیرزاده، حسنعلی ابوالمشهدی، رحمن کلیددار، غلامعلی صفارزاده، محمدعلی قربانپور و عبدالرضا معمارزاده در دوره های مختلف، عضو آن بودند.در کنار آن ها، کریم عراقی هم عریضه نویس بود.او دستخط زیبایی داشت.
در روابط اجتماعی، تمایز جایگاه مردان از زنان، رعایت می شد گرچه در میان عشایر وهاجر، مردسالاری حرف اول را می زد وجالب این که تایید کنندگان این طرز فکر، زنان بودند.آزادی گسترده مردان سبب محدودیت های شدید زنان گردید.
در روابط خانوادگی و نظام خانواده، چند همسری میان اعراب بیشتر از سایرین بود ولی در میان دزفولی ها بندرت صورت می گرفت.خانواده گسترده از ابتدا تا ویروزی انقلاب رواج فراوانی داشت گرچه دهه پنجاه کم تر از دهه چهل بود.نظام همکاری زن ومرد در مواردی مانند تهیه هیزم، درو کردن و جمع آوری محصولات کشاورزی، پررنگ تر بود.
اولاد خواهی و در واقع افزایش جمعیت خانواده در میان مردم فراوان بود. این، به دلیل ازدواج های زود رس، زایمان های پی در پی و عدم آگاهی های بهداشتی و پزشکی، صورت می گرفت.این اولادخواهی به سمت پسرخواهی تمایل داشت و مخصوص یک قوم هم نبود.
با وجود این، در دهه پنجاه و با افزایش فارغ التحصیلان دبیرستانی، از میزان ازدواج های زودرس کاسته و خانواده های هسته ای و مستقل، شروع و وارد جامعه شوش شدند.ابن، اولین جرقه، فاصله گیری نسل ها از یکدیگر گردید.
مطالعات جامعه شناسی در دهه پنجاه که تنها هفت سال طول کشید ومنجر به انقلاب اسلامی گردید، نشان داد که دو نوع تفکر سنتی بازاری و عشایری با اندیشمندی جوانان دانشجوی آن زمان، در کشمکش پنهانی با یکدیگر لودند که در مواردی، سنتی ها و در اندک موردی قشر جدید موفق می شدند.
دگرگونی های عمرانی:
با اینکه به صورت رسمی، شوش جدید در اواخر ۱۲۹۰ و با ساخت اولین کاروانسرا و سپس سایرین که در مجموع یازده ساختمان را شامل می گشت و نیز بنای ساختمان مسجد جامع در سال ۱۳۲۵، تشکیل گردید اما پیشرفت های ساخت و ساز آن بسیار کند پیش می رفت.اسناد و مدارکی که از آن زمان باقی مانده، تایید کننده همین وضعیت است.در اصل، موضوعی به نام مجوز و سند در آغازین کار وجود نداشت به طوری که خانم تانیا گیرشمن در کتاب خاطرات خود به نام، من هم یک باستان شناس شدم، در صفحه ۲۳۲ می نویسد:
«آوریل ۱۹۴۷ برابر با اردیبهشت ۱۳۲۶،گرما از ماه فوریه آغاز شده بود و دما همچنان رو به افزایش می رفت، اطراف ما، تا چشم کار می کرد، صحرا بود و قصبه شوش هم برای ما جالب توجه نبود.چند خانه خرابه در دور و اطراف مکان مقدسی بود که گفته می شد مزار دانیال نبی است.یک کاروانسرای قدیمی ویران که عرب ها شب ها احشام و گاومیش های خود را به آنجا می بردند.»
در سال بعد و با کندی، ساختمان های تازه ای که بیشتر خدماتی بودند، ایجاد گردیدند.همین نکته را می توان از صفحه ۲۴۷ خاطرات نیز دریافت.
«۲۱ نوامبر ۱۹۴۷ برابر با سوم ۲۹ آبان ۱۳۲۶ احمد مقنی که از این پس او را احمد قدیمی می نامیم تا با احمد بنا اشتباه نشود، پسرش علی را نیز همراه آورده بود تا به عنوان خدمتکار مشغول به کار شود....او سر و وضعی آشفته و نامرتب و چهره ای زیبا و چشمانی شعله ور داشت، او را به بازار فرستادم تا موهایش را اصلاح کند، حمام برود و بعد لباس های نو تنش کردم.»
یکی از مشکل های شوش در آن زمان، نبود آب آشامیدنی تصفیه شده بود.این مسئله باعث بروز بیماری های متعدد گوارشی می شد اما باستان شناسان، با روش های خاص خویش، با آن کنار می آمدند.این مهم در صفحه ۲۵۹ کتاب خاطرات خانم گیرشمن، چنین آمده است.
«۱۷ ن.امبر ۱۹۴۹ برابر با ۱۶ آبان ۱۳۲۸، سقایی که در شوش استخدام کرده بودیم، کارش را آغاز کرده بود و با خرش و دو مشک، آب برای ما می آورد.آشپز بلافاصله، آب را می جوشاند و می گذاشت سرد شود تا به عنوان آب آشامیدنی از آن استفاده کنیم.»
در آن زمان، رودخانه شاوور با پیچ و خم بسیار، از درون شوش می گذشت و از کنار مقبره حضرت دانیال(ع ) رد می شد.گذشتن از آن و رفتن به آنسوی آب به خصوص بیشه و آوردن هیزم، بسیار سخت بود.پلی برای گذر از آن وجود نداشت.رفع این مشکل مورد درخواست مردم بود.خانم گیرشمن در صفحه ۳۹۳ به این مهم اشاره می کند.
«فوریه ۱۹۶۰، نخست وزیر منوچهر اقبال برای دیدن آثار باستانی میهمان ما بود.شوشی ها که سرراه نخست وزیر اجتماع کرده بودند، از او تقاضا کردند دستور بدهد بر روی رود شاهور پلی زده شود.این خواسته پذیرفته شد و ما سال بعد شاهد ساختن پل بودیم.»
خانه سازی در شوش آن زمان، بدون ضابطه انجام می شد به طوری که شهرداری نمی توانست کار عمده ای انجام دهد.گاه متولی حرم با نامه نگاری با اداره اوقاف دزفول از ساخت و ساز در اطراف حرم، گله مند بود و زمانی نیز باستان شناسان از بابت نفوذ در سایت کاوشگران و حدود آن، شکایت می کردند.نمونه ای از این وضعیت را می توان در صفحه ۴۱۶ کتاب خاطرات خانم گیرشمن یافت.
«نوامبر ۱۹۶۲ برابر با آبان ۱۳۴۱، به محض ورود به شوش، شوهرم متوجه شد که در زمین های مربوط به محوطه باستانی به سرعت یک خانه ساخته شده است.سال ها بود که تجاوز به حریم زمین های باستان شناسی ممنوع شده بود.پس از تحقیقات سری متوجه شدیم این زمین را مباشر ما به مغازه داری اهل شوش فروخته است.
در شوش ممیزی زمین وجود نداشت و هر کس خود را مالک می شناخت.اگر شوهرم خودش کارهای لازم را برای حفظ سایت قدیمی شوش نمی کرد، کاری که اداره باستان شناسی ظاهرا اهمیتی برای آن قائل نبود و استمدادهای مکرر ما را بی پاسخ می گذاشت، مانند بسیاری از سایت های دیگر، یا تبدیل به زمین زراعی شده بود یا آن را میان اشخاص تقسیم کرده بودند و به هر حال از محدوده علم خارج شده بود.»
روز دوم اسفند ۱۳۴۱ که دکتر پیراسته استاندار خوزستان برای دیدن آثار باستانی به شوش آمده بود، شخص گیرشمن از او می خواهد تا محدوده باستان شناسی را مشخص کند و فوری آن را به ثبت برساند زیرا مردم روز به روز دارند بیشتر از گوشه و کنار آن می برند و می برند.استاندار، شهردار را احضار کرد و دستورهایی به او داد و در برابر این مرد، بر روی کاغذ با دستخط خود به گیرشمن اختیار کامل داد تا مقاطعه های شهرداری و اگر ضرورت داشته باشد، حسابهایشان را بررسی کند.در همین زمان، استاندار پیشنهاد ساخت موزه را مطرح کرد که مورد موافق گیرشمن قرار گرفت.
در ضمن گفتگو در مورد بودجه ساخت موزه، گیرشمن، استاندار را از وجود شاخه مردابی رودخانه شاهور و این که منبعی برای انتشار پشه آنوفل(عامل مالاریا) شده بود، آگاه کرد و از او خواست که این شاخه را خشک کنند.سرانجام با استفاده از نخاله های سایت و با بیل و کلنگ، این مشکل حل شد.
یکی از عوامل مهمی که در توسعه ساخت و ساز شوش موثر واقع شد، موضوع برق پایدار بود.این نکته به افتتاح رسمی سد دز که تولید کننده برق بود، متصل می شد لذا اتمام ساخت سد دز در سال ۱۳۴۱ برای شوش موهبتی جدید محسوب می شد.
چگونگی ورود برق به شوش نیز مورد توجه خانم گیرشمن در کتاب خاطراتش قرار گرفت.او در سال ۴۲ و در صفحه۴۲۷ می نویسد:
«احداث سد دز پایان یافته بود و منطقه صاحب برق شده بود.دکل های برق را بتدریج در میان شهرها برپا می کردند.اهالی شوش نزد شوهرم آمدند و از او خواستند که نزد استاندار وساطت کند تا به شوش هم برق برسانند.شوهرم به این منظور به اهواز سفر کرد و استاندار با کمال سخاوت ق.ل مساعد داد.درست چند ماه بعد، شوش دیگر همان شوش سابق نبود.چندین دکل برقدر شهر برپا شده و شهر مانند روز روشن شده بود.دیگر صدای زوزه گرگ ها و ناله شغال ها شنیده نمی شد.در حیاط هر یک از خانه ها یک لامپ حداقل پانصد وات روشن بود.پس از سال ها برخورداری از نور اندک(برق ستایش)، شوشی ها می خواستند با بیشترین نور ممکن، خود را نورباران کنند ولی طولی نکشید که متوجه شدند کنتور برق، مصرف زیاد برق را ثبت می کنپ و این برایشان گران تمام می شود به همین دلیل، اشتیاق شدیدشان به نور فروکش کرد.»
در همین سال، ساخت دو باب مدرسه در بالای شوش که خواسته دولت بود، آغاز گشت.ساختمان هایی که با آجرهای ساده و به منظور جدا سازی دختران از پسران در دبستان ها، ساخته می شد.دبستان های آپادانا، ماندانا، ساختمان نمایندگی آموزش و پرورش و دو باب خانه سازمانی، حاصل این تغییرات بود.این مجموعه روبروی ساختمان شهرداری قرار داشت.
تاثیر ورود برق به شوش بر فعالیت های باستان شناسی هم آشکار گشت زیرا قلعه فاقد برق بود و تنها با فانوس روشن می شد.این موضوع و چگونگی ورود برق به قلعه در صفحه ۴۳۵ خاطرات، آمده است.
«۲۹ دسامبر ۱۹۶۳ برابر با یکشنبه هشتم دیماه ۱۳۴۲، فرماندار دزفول به دیدن ما می آید . می پرسد به چه دلیل در قلعه سیم کشی برق، نمی کنیم.در حالی که تمام اهالب شوش به برکت اقدامات شوهرم نزد استانداذ، صاحب برق شده اند.شوهرم توضیح داد که ما منابع مالی لازم را لرای سیم کشب و خرید برف برای قلعه، که با متعلقاتش حدود چهل اتاق دارد، نداریمالبته داشتن برق بسیا غنیمت بود، من هم ناگزیر نبودم، هر روز سی چراغ نفتی به علاوه یخچال را که گاه مانند لکوموتیو، دود می کرد، پاک کنم.گویی این سذنوشت من است که به این بلای آسمانی دچار شوم و مرتب همه چیز را تمیز کنم.....درست فردای همان روز،یک گروه مجهز از برقکاران، مشغول کار شدند.اتاق ها را یکی پس از دیگری سیم کشی کردند.حلقه سیم ها را باز می کردند و روی دیوار می کوبیدند.کلیدهای برق و پریرها را سر جایشان نصب می کردند و کنتور را هم دذ وحل خود جا دادند.برای سیم کشی قلعه، حدود سه هزار و پانصد متر سیم مصرف شد.روز پنجم فوریه۱۹۶۴ برابر با چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۴۲، سرپرست این گروه، اولین لامپ برق را نصب کرد.تمام اهالی قلعه با لباس رسمی، منتظر بودند تا چراغ ها را روشن کنند.عالی است.روشن می شود.ما با چنان تحسینی نگاه می کنیم که گویی هرگز لامپ برق ندیده ایم.چه رویداد بزرگی!»
سال بعد، یکی از نمادهای ساختمانی که برای استقبال از شاه و ملکه هلند در شوش ساخته شد، «طاق نصرت» نام داشت که در ابتدای ورود شهر ساخته شده بود.علت این ساخت آن بود که ملکه هلند ژولیانای قرار شد که در ماه اکتبر ۱۹۶۳ برابر با شانزدهم مهر چهل و دو وارد ایران شده و بلافاصله به شوش سفر کند.هدف او دیدن زیگورات بود.خانم گیرشمن درصفحه ۴۲۱ در این باره می نویسد.
«با ورود ملکه، در یکی از پاویون های کارخانه نیشکر هفت تپه، با ناهار پذیرایی کردند.در این مراسم، شاه، شوهر مرا هم دعوت کرده بود.هزینه هایی که شهرداری شوش کرده بود هم روی دستش ماند.شورای شهر، طاق نصرتی از سیمان درست در دروازه شهر، در جاده ای که به شوش منتهی می شد، ساخته بود.از آن زمان تا کنون این طاق تنها و دورافتاده، مانند دری بزرگ که به هیچ جا باز نمی شود، برجا مانده است.»
تلاش های آن زمان برای جلوگیری از ساخت و ساز جدید، به هیچ وجه صورت نمی گرفت.تنها کسی که نگران اشغال محیط تاریخی بود، شخص گیرشمن محسوب می شد که با پیگیری های خود، مانع نفوذ به سایت ها می گردید.نمونه زیر در صفحه ۴۲۵خاطرات خانم او آمده است.
«نوزده نوامبر ۱۹۶۳ برابر با سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۴۲، بازرس جدید آقای کردوانی، در بازپس گرفتن ساختمانی که سال پیش بدون مجوز در سایت ساخته شده بودند به یاری ما شتافت.برای آن قیمتی تعیین کردند تا اداره باستان شناسی آن را بخرد و تا آن زمان خانه را ضبط کرد و دستور داد ژاندارمری قفلی بر در آن بزند ولی مغازه دار سوراخی در دیوار ساختمان ایجاد کرده بود و داد و ستد خود را همان جا ادامه می داد.پس از آن سه سال طول کشید تا اداره دارایی اهواز تصمیم به پرداخت مبلغی بگیرد که اداره باستان شناسی دستور پرداخت آن را داده بود.»
در سال ،۱۳۴۳ کار تخریب تعدادی از کاروانسراها و احداث خیابان روبروی حرم به نام ۲۵ شهریور آغاز گردید و بدین صورت، شوش شکل تازه ای به خود گرفت.
کار ساختن موزه که بر اساس دستور استاندار در برنامه قرار داشت، از مهم ترین نکته ی باستان شناسی برای نشان دادن اشیا به مردم و در واقع پیشرفت کار، محسوب می شد.خانم گیرشمن در صفحه ۴۲۶ خاطرات این مورد می نویسد:
«در جایی که موزه قرار بود ساخته می شد، بناها پی ساختمان را می کندند.در کنار آن، کوهی از آجرهای بد کیفیت را روی هم ریخته بودند.زمین را باید مسطح و تراز می کردند تا حیاط را هم بسازند.شوهرم برای این کار تقاضای یک دستگاه بولدوزر کرد که در اوریل۱۹۶۴ برابر ۱۲ فروردین ماه ۱۳۴۳ فرستادند.بلدوزر چند روز کار کرد، چیزی از موتورش خراب شد و گذاشت و رفت.مقاطعه کار ساختمان هم همین کار را کرد.شوهرم با سئوال های بدون ملاحظه خود در باره قیمت و کیفیت مصالح ساختمانی، زیادی او را تحت فشار قرار داده بود.او هم عرصه را به دشمن واگذار کرد و رفت تا ما شوش را ترک کنیم و او بعد بیاید.»
گرچه ساختمان سازی شوش با بنا نمودن قلعه دومرگان آغاز می شود اما زندگی در شوش با ساخت کاروانسراهای یازده گانه که البته بدون ضابطه و سند و در محدوده حرم قرار داشت، محسوب می گردد و این روند تا اوایل دهه چهل به همین شکل بود.با این حال، ساخت موزه، وضعیت جدیدی ایجاد نمود و همین موضوع، باعث اندیشه هایی جدید در توسعه ساختمانی گردید.
اتمام ساخت موزه می توانست شکل شوش را تغییر دهد اما موانع نیز کم نبودند.اهمیت این موضوع باعث شد تا گیرشمن به صورت مستمر آن را پیگیری کند.خانم تانیا در صفحه ۴۳۳ به این نکته اشاره نمود.
«۲۴ نوامبر ۱۹۶۴ برابر با سه شنبه سوم آذر ۱۳۴۳،ساختمان موزه پیشرفتی نکرده است.شوهرم به اهواز رفت تا از سر ادب دیداری با استاندار بکند.استاندار قول می دهد که کارها را تسریع کند و واقعا بناها می آیند و فکری به حال آجرها می کنند.کم کم دیوارها را بالا می برند ولی هنوز کار تسطیح زمین های اطراف موزه به پایان نرسیده است.بحث های بی پایان با سازندگان موزه اعصاب ما را خرد کرده بود بنابراین آن ها را به حال خود رها می کنیم تا آن را هرطور که می خواهند بسازند.»
مشکل تصاحب زمین های شوش همچنان باقی است.هر کسی خود را مالک می داند و از کوچکترین فرصتی برای محصور کردن آن استفاده می کند.خانم گیرشمن در صفحه۴۳۳، وضعیت را این چنین توصیف می کند:
« شوهرم می خواهد جبهه شمال غرب دیوار قصر داریوش را از زیر ختک بیرون بیاورد به امید این که یک ورودی در آن پیدا کند.راه واگن ها را از میان خیابان بزرگ شوش انتخاب کرده ایم تا بتوانند نخاله ها را در شاخه مردابی رودخانه شاهوربریزند و قسمت باقی مانده را خشک کنند.در همین مدت که قسمتی از آن را پر کرده بودند، مردم دیوارهایی بر روی آن برای محصور کردن املاک خود ساخته اند.شوهرم موفق شد تمهیداتی بیندیشد که دیوارها را به عقب بکشند تا مقامات بتوانند در آنجا درخت بکارند و پارک عمومی بسازند.وی شهرداری را ملزم کرد که ماموران خود را بفرستد تا با بیا و جارو، رباله هایی را که ماه ها مقابل ورودی سایت، در حاشیه جاده ای که به قلعه منتهی می شود، ریخته اند، جمع کنند.از ساختن هتلی در شوش صحبت می کننپ.شوهرم پیشنهاد می کند به جای ساختن هتلی پر خرج و چشم گیر، چیزی بسازند که به درد مردم بخورد یعنی چند توالت عمومی.این دذخواست کمی نامربوط به نظر می رسد و باعث تعجب می شود با این حال، سال بعد تحقق پیدا می کند.»
ساخت موزه با این که اهمیت زیادی داشت اما در دقت نمودن بسیار ضعیف عمل می کردند به طوری که استحکام آن به خصوص سقف، دچار مشکلاتی شده بود.این مسئله در صفحه ۴۴۵ کتاب خاطرات آمده است.او می نویسد که بیست و چهارم نوامبر ۱۹۶۵ برابر با چهارشنبه سوم آذر ۱۳۴۴ شوهرم به استاندار اطلاع می دهم و شکوه از کارها می نماید.او بلافاصله مهندسان و مقاطعه کارها را اخراج و مدیر عامل نیشکر به پاو آقای حکیمی را مامور بازسازی می کند که او به نحو احسنت این کار را انجام می دهد.
در همین زمان، موضوع ساخت بیمارستان هم مطرح شد.گرچه شوش بزرگ نبود و دارای درمانگاه معروف به «یک تومانی» بود اما پزشکان این درمانگاه، فضای بزرگ تری می خواستند.این نکته در صفحه ۴۵۷ خاطرات خانم گیرشمن منعکس شده است.
« اول دسامبر ۱۹۶۶ برابر با دهم آذر ۱۳۴۵، پزشک جدید مرکز بهداشتی از شوهرم خواست که در باره وی با مقامات بالاتر گفتگو کند.مرکزی که او در اختیار دارد بسیار کوچک است.او خواستار قطعه زمینی در سایت بود تا در آنجا بیمارستانی احداث کنند.شوهرم می گوید، باغ مرکز بهداشتی آن قدر بزرگ هست که بتواند ساختمان جدید بیمارستانی را در خود جای دهد.البته این راه حل به مذاق دکتر خوش نیامد زیرا فروش این زمین معامله پر سودتری بود.»
در همین تاریخ یعنی، اول دسامبر۱۹۶۶ برابر دهم آذر ۱۳۴۵ پمپ بنزین دانیالی، خارج از سوش فعال است و در درون شوش با اینکه، عقب نشینی دکان ها صورت گرفته است اما دکاندارهای مزاحم هم پیدا می شدند.او در صغحه۴۵۸ می نویسد:
«روبروی قلعه، آهنگری تازه ای باز شده است.آهنگر از صبح تا شب، در داخل کوچه با سروصدایی گوش خراش، با ضربه های چکش بر پیت های فلزی خالی می کوبد.محمد را به عنوان نماینده فرستادیم تا از او بخواهد، دست بردارد اما بی فایده بود.سرانجام این رئیس ژاندارمری بود که صنعتگر پر سر . صدا را با چکش و همه وسایلش به آن سوی شهر فرستاپ و چه آرامشب پس از رفتن او حاکم شد!»
در فعالیت های ساختمانی و عمرانی، موضوع راه و آسفالت کردن نیز مطرح بود.این مهم به خصوص در رابطه با ایستگاه راه آهن و اتصال آن به شوش مورد توجه قرار گرفت.تانیا در صفحه ۴۶۱ کتاب خود می نویسد:
«هشتم دسامبر ۱۹۶۶ برابر با ۱۸ آذر ۱۳۴۵، امشب بازرس و شهردار شام میهمان ما هستند.قرار است شوهرم آنان را از گفت و گوهایش با استاندار آگاه کند.در میان گفتگو، صحبت از ایستگاه قطار شوش و ضرورت توقف مجدد قطار در این ایستگاه شد و همچنین آسفالت کردن پنج کیلومتر از راهی که ایستگاه را به شهر متصل می کرد.شهردار پس از مدتی فکر، گفت، با توجه به اینکه مسافران این ایستگاه زیاد نیستند، این هزینه ضرورتی ندارد.بهتر این است که ایستگاه را جا به جا کرده، به شوش نزدیک تذ کنند.»
تغییرهای پی در پی باعث پیشرفت هایی در کارها گردید.ورود برق سببی برای استفاده از آن گردید اما مشکل آب همچنان پابرجا بود.انتظار مردم برای استفاده از آب تصفیه شده طبیعی بود.اینکه چنین وضعیتی دارای چه اثرهایی در زمان خود بود؟ را می توان از درون کتاب خاطرات خانم گیرشمن دریافت.او در صفحه ۴۶۷ می نویسد.
«۲۷ ژانویه ۱۹۶۷ برابر با جمعه هفتم بهمن۱۳۴۵ ، در قلعه حادثه بزرگی رخ داده.ما آب لوله کشی داریم.دیگر دوره خدمت سقای ما به پایان رسیده بود.همچنین وظیفه الاغ کوچک غمگینش که من هرازگاهی هویجی به او می دادم.کم کم قلعه نیز مدرن می شود ولی پمپ آب باغ موزه درست کار نمی کند. تا به حال دوبار آن را عوض کرده اند.کارمندان اداره آب و برق را توبیخ کردند و تلگرافی از سوی استاندار، آن ها را به حرکت واداشت.از امروز صبح دیدیم که از تیرهای چراغ برق بالا می روند تا کابل های برق را بکشند.انشاالله همه چیز روبه راه است و از فردا همه کارها درست خواهند شد.»
لوله کشی آب در خیابان های آن زمان هم به شکلی جالب انجام گرفته بود.این لوله های عمومی که در اصطلاح عوام«فشاری» نامیده می شدند، ساعت های مشخصی، عمل می کردند.خانم تانیا در صفحه ۴۶۸ کتاب خود آن را به شکلی خاص مطرح و به اعتقاد مردم، گره می زند.
«۳۰ ژانویه ۱۹۶۷ برابر با دوشنبه دهم بهمن ۱۳۴۵، پس از یک روز طوفان شدید و گرد و غبار، باران بارید اما نه آنقدذ که برای کشت و کار و پهال هایی که باغبان کاسته، کفایت کند.اکنون آبیاری با دست و سطل های آب انجام می شود.آب را از شیری که در خیابن قرار دارد، پر می کنند.آب روزی سه بار و هر بار دو ساعت، از شیذها جاری می شود زیرا اهالی شوش حاضر به پرداخت بهای آب نیستند و آب را نعمت آسمانی می پندارند.فردا موتور پمپ را برای چهارمین بار عوض می کنند...فکر می کنم این بار تصمیم گرفته اند که از اهواز موتور تازه بخرند.»
از سال ۱۳۴۵ به بعد، تغییرهای زیادی در زمینه ساختمان سازی و استفاده از آجر، ایجاد گردید.شرکت کانال سازی اکباتان که وظیفه انتقال آب سد دز به زمین های کشاورزی را با ساختن کانال های سیمانی را برعهده داشت، ساختمان مرکزی خود را با آجر سفال قرمز بنا نمود.این، اولین ساختمان رنگی در شوش بود.
در همین زمان، اولین کارخانه یخ سازی در ابتدای شهر، تاسیس گردید.این ساختمان به دلیل ورود برق و نیز لوله کشی آب تصفیه، احداث شد.در آن زمان، یخچال، کمترین جایی در میان خانواده ها داشت و به جای آن، از وسیله ای به نام فلکس استفاده می شد.
در اواخر دهه چهل، کار ساخت شهرک کارگری، آغاز شد.طبق قراردادی که میان طرح نیشکر هفت تپه و شرکت ساختمانی سیویل، بسته شد، مشکل مسکن کارگران حل و شوش به سمت دزفول کشیده شد.
در اوایل دهه پنجاه و برای اولین بار، ساخت خانه های جدید در شوش با عنوان«دستگاه» در ابتدای شوش، شروع شد.در این زمان، آقایان نصرالله زربخش، غلامرضا دانیالی هر کدام یک باب و حبیب الله فیلی دو باب، سفارش ساخت دادند.این چهاردستگاه در تاریخ شوش به همین نام و خیابان مجاور نیز با نام آن ها، شناخته شدند.
در همین زمان، محمدعلی نظاممافی، در زمین های ملکی خود شروع به ساختن تنها بیمارستان شوش نمود.چند سال این ساخت طول کشید و ابتدااکراد بارزانی که از طرف رژیم عراق اخراج شده بودند، در آن مستقر گردیدند و در پهایت در اول فروردین پنجاه و شش، افتتاح شد.
در سال ۱۳۵۴، با جداشدن مخابرات از پست، ساختمان مخابرات برای پاسخگویی به ارتباط های تلفنی، ساخته شد.این بنا، بعد مرکز شهید دانشنامیده شد.
دادن پروانه ساخت و گرفتن عوارض توسط شهرداری از اواسط دهه چهل و به صورت منظم تر از اوایل پنجاه، صورت گرفت اما سندها همچنان کاغذی و توسط مالکینی مانند نظام مافی یا ضابط او، سیف الله فیلی یا فرزندش حبیب الله، سید موسی فخرایی و یا فرزندش، امضا و معتبر شمرده می شدند.
مردم شوش از ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ با سرعت فراوانی، اقدام به ساخت خانه های آجری نمودند.این خانه ها، دوره ساز نامیده می شدند.اوج زمان ساخت آن ها، بعد از عید به خصوص در گرمای سوزان تابستان بود.شوش آن زمان، بنای بومی نداشت و همه بناها از دزفول می آمدند.شروع کار قبل از طلوع آفتاب و پایان آن، غروب بود.جمعه ها تعطیل بود.مصالح اصلی از کوره های آجرپزی اطراف شوش اما گچ و آهک از دزفول آورده می شد.ماسه و سنگ از اندیمشک، منتقل می گردید.
در اوایل سال پنجاه و هفت، سقف ساختمان ها با کاه گل پوشیده می شدند و تا قبل از انقلاب، زمزمه هایی از ورود، «قیرگونی» به گوش می رسید اما چندان استفاده نمی شد.در یک مورد، ساخت فاضلاب و انتقال آن به رودخانه شاوور، انجام گرفت.
شهرداری و شورای شهر:تشکیل شهرداری و شورای شهر، دارای پیشینه تاریخی است به طوری که در اواخر قرن سوم هجری قمری به منظور اداره امور شهری، دایره احتسابیه با دو شعبه احتساب و تنظیف تشکیل شد اما شهرداری با مفهوم امروزی، از زمان تشکیل حکومت مشروطه (دوران قاجار) با تصویب قانون بلدیه مصوب ۱۱ خرداد۱۲۸۶ خورشیدی پا به عرصه وجود نهاد.این قانون در ۵ فصل و ۱۰۸ ماده تنظیم و تصویب شده بود که در فصل چهارم، چگونگی سازمان بلدیه، تقسیم کار، وظایف و حدود اختیارات اعضای انجمن و واحدهای سازمانی تابعه، نحوه اعمال نظارت و مداخله حاکم را در امور بلدیه تعیین نموده بود و در ماده ۹۳ آن بر لزوم و وجود شخصی به عنوان کلانتر (شهردار)، که اداره امور بلدیه را به عهده بگیرد اشاره شده است.
با نسخ قانون مذکور در سال ۱۳۰۹ خورشیدی، قانون دیگری با ضوابط جدید و متناسب با افزایش اعتبارات و امکانات مالی شهرداری ها تصویب شد و وزارت کشور، سرپرستی ادارات بلدیه را بر عهده گرفت.
در سال ۱۳۱۲ خورشیدی، وزارت کشور برای اینکه اصلاحات شهری به خوبی انجام شود و کلیه امور فنی و شهرسازی شهرها زیرنظر مهندسین مجرب و با برنامه صحیح انجام گیرد، با تقدیم لایحه ای به مجلس شورای ملی، موجبات تشکیل اداره کل فنی را در وزارتخانه فراهم نمود و بعد از سال ۱۳۲۰ خورشیدی، اداره مزبور به اداره کل امور شهرداری ها تبدیل گردید سپس بر اساس قانون ۱۳۲۸ خورشیدی با اعطای اختیاراتی به انجمن شهر، از نظر سیاسی و اجتماعی تحولاتی در وضع شهرها به وجود آمد.
به دنبال گسترش شهرها و افزایش جمعیت و به تبع آن، تنوع نیازها و احتیاج شهروندان، وظایف و فعالیت شهرداری ها نیز تنوع و گسترش بیشتری یافت به گونه ای که امروزه از شهرداری ها به عنوان بزرگترین و متنوع ترین سازمان خدماتی شهری نام می برند.شایان ذکر است که نخستین شهرداری در ایران، در سال ۱۲۸۶ خورشیدی، در تهران تأسیس و در مجموع، تا پیش از انقلاب اسلامی، تعداد ۴۵۳ شهرداری در کشور تأسیس گردید.
شوراها نیز دارای پیشینه تاریخی است به طوری که در دوره مشروطه و حکومت قاجار، قانون شورای و ولایتی تصویب شد اما با مخالفت هایی مواجه گردید.در سال ۱۳۴۱ و پهلوی دوم، قانون شوراها به تصویب مجلس شورای ملی رسید و تا قبل از انقلاب، دو دوره آن برگزار گردید.کار اصلی شوراهای شهر، انتخاب شهردار بود.
وضعیت شهرداری شوش بدین شکل بود که ابتدا در سال ۱۳۳۰ خورشیدی با ادغام در بخشداری و سپس در سال ۱۳۳۴ به طور مستقل، تاسیس گردید.با اینکه ساختمان آن، در اختیار شهرداری بود ولی به دلیل کاروانسرایی بودن شوش، امکان فعالیت مستقل وجود نداشت.این ساختمان بالاتر از اداره پست بود که بعد از انقلاب محل شورای شهر گردید و امروز تخریب شده است.
اولین شهردار مستقل، سید احمد حجتی در سال ۱۳۴۲ بود که موفق شد در سال ۱۳۴۳ با عقب نشینی کاروانسراها، خیابان روبروی حرم به نام ۲۵ شهریور را جدولبندی و سپس آسفالت نماید.بعد از درگیری او با گیرشمن و عزل وی، دکتر خلیل اللهی که پزشک درمانگاه بود، مدتی شهردار شد.بعد از او و اواخر چهل فردی به نام سیاحی از سوسنگرد، شهردار گردید.سید احمد حجتی برای بار دوم و سپس شخصی به نام استقامت دار، این مسئولیت را پذیرفت.مدتی اشرف زاده سرپرست شد و در نهایت مهندس فیلی به عنوان آخرین شهردار قبل از انقلاب از سوی شورای شهر انتخاب گردید.
در مورد انتخابات شورای شهر شوش قبل از انقلاب باید گفت که دو دوره برگزار گردید که در دوره اول، سید موسی فخرایی، علی یزدانفر، مجید تعبیرزاده، عبدالحسین دانیالی و غلام مستحفط و در دوره دوم، علی رضا یاحسن، صالح خنیفر، غلامرضا تاری، علی حسن صیاد و سید احمد احمدی انتخاب شدند.
شیر و خورشید:جمعیت شیر و خورشید سرخ نخستین سازمان خیریه ایران بود که عهدهدار وظایف مهم و متعددی در مسائل مربوط به امدادرسانی در حوادث غیر مترقبه و امدادی، آموزش کمکهای اولیه، تأسیس بیمارستان و درمانگاه، تهیه دارو و تجهیزات پزشکی، تربیت پرستار، نگهداری از کودکان بی سرپرست، ارائه برنامههای ویژه برای جوانان و برخی فعالیتهای عمرانی در داخل و خارج از کشور بود. این جمعیت در سال ۱۳۰۱ پس از زلزله نابودگر تربت حیدریه توسط امیر خان امیراعلم تنظیم و تأسیس گردید. نام جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ به جمعیت هلال احمر جمهوری اسلامی ایران تغییر یافت.
اداره شیر و خورشید شوش در اواخر دهه چهل و اوایل پنجاه به صورت هیئت مدیره ای، تاسیس گردید.محل ابتدایی آن، بالاتر از باشگاه استقلال و در منزل سید موسی فخرایی، قرار داشت و بعد از ساختن بیمارستان نظام مافی در سال ۱۳۵۲ به آن مکان منتقل گردید.
اعضای هیئت مدیره آن، ابتدا مهندس رحمانی(مدیر عامل نیشکر)، عبدالرضا دانیالی، محمد عدالت پور، سید عیسی شاه جهانپور و هوشیار حسینی(بخشدار) و مدیر عامل هم آقای رحمانی بود.
این اداره، چندین کارمند از جمله عبدالکریم کلیددار به عنوان حسابدار،غلامحسین حجتی، محمود صیدالی دفتردار، خانم مساحی منشی و خانم مهین مشهدی عباس، رئیس دفتر داشت.بعد از کناره گیری آقای رحمانی، عبدالرضا دانیالی، مدیر عامل شد.بیمارستان نظام مافی زیر نظر این جمعیت اداره می شد به طوری که استخدام پرسنل و تامین پزشک که بیشتر فیلیپینی بودند، به وسیله آن انجام می گرفت.بعد از انقلاب این مسئولیت برداشته شد و به وزارت بهداشت واگذار گردید.
کشاورزی:پیش از دوره قاجاریه نامی از اداره فلاحت یا وزارت فلاحت در هیچ کتابی نیست، بلکه همه جا گفتگو از املاک شاه و دیوان خالصجات یا اداره خالصجات است. در زمان مظفرالدین شاه در سال ۱۲۶۹ طبق تصویبنامه هیئت وزرا ادارهای به نام ادارهکل فلاحت و تجارت تأسیس شد.در سال ۱۳۰۹ وزارت فلاحت و تجارت و فواید به ۲ وزارتخانه تقسیم شد، وزارت اقتصاد ملی و وزارت راه ادارههای فلاحت و تجارت و معادن، وزارت اقتصاد ملی را تشکیل میداد.
در شهریورماه ۱۳۱۰ وزارت اقتصاد ملی به سه ادارهکل تقسیم شد که عبارت بودند از ادارهکل فلاحت، ادارهکل صناعت و ادارهکل تجارت. در سال ۱۳۱۱ از دو ادارهکل فلاحت و صناعت، یک ادارهکل به نام ادارهکل صناعت و فلاحت شکل گرفت که پس از دو الی سه سال از هم جدا شدند و دوباره ادارهکل فلاحت و ادارهکل صناعت هر یک جداگانه تأسیس شد و پس از چند سال نام ادارهکل فلاحت به ادارهکل کشاورزی تبدیل شد.
از شهریورماه ۱۳۲۰ ادارهکل کشاورزی به وزارت کشاورزی ترفیع یافت.در سال ۱۳۳۵ هدف و وظایف وزارت کشاورزی و شرح وظایف آن تدوین شد. در سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ با تصویب قوانینی چهار وزارتخانه کشاورزی، اصلاحات ارضی، منابع طبیعی، تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی فعالیتهای مربوط به بخش کشاورزی را عهدهدار شدند.در سال ۱۳۵۰ وزارت منابع طبیعی منحل شد و وزارت کشاورزی و منابع طبیعی به وجود آمد. در سال ۱۳۵۶ از ادغام وزارت کشاورزی و منابع طبیعی و وزارت تعاون و امور روستاها، وزارت کشاورزی و عمران روستایی تشکیل شد.
شوش از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۶ دو اداره به نام های سازمان توسعه روستایی که مقر آن در دزفول اما پوشش خدماتی آن روستاهای شوش را در بر می گرفت، کارمندانی از شوش، این خدمات را اجرا می کردند.در سازمان آقای غلامرضا آیند دزفولی کار توزیع چای خشک به صورت مجانی به بعضی از روستاهای اطراف را اپجام می داد.رئیس این اداره ابتدا مهندس ستاره و سپس آقای باطنی بودند.توزیع نفت سفید که البته مخزن آن در جریه سید موسی بود را هم، همین اداره با نرخ پایین، صورت می داد.
اداره دیگری به نام اداره تعاون روستایی در شوش وجود داشت که مستقل از دزفول عمل می کرد.این اداره به ریاست مهندس شرافت، در خانه ای اجاره ای کنار شهرداری سابق قرار داشت.مالک آن مجید تعبیرزاده و کارمندان آن عبدالمجید مغنی و نوذر صادقی بودند.تمرکز خدمات آن ها، کشاورزان روستاهای اطراف بود.این روند تا سال ۵۶ ادامه داشت و قرار شد که اداره کشاورزی و منابع طبیعی ایجاد شود.به نظر می رسد که این کوشش ها جدی نبود و با انقلاب اسلامی، جهاد کشاورزی درست شد.
فرهنگ و هنر:در سال ۱۲۳۰ خورشیدی وزارت علوم تاسیس گردید.
وزارت علوم ابتدا به وزارت علوم و معارف تغییر نام یافته سپس در سال ۱۲۶۶ خورشیدیبه وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه تغییر نام یافت این وزارتخانه وظایف آموزش و پرورش، فرهنگ و هنر، علوم و آموزش عالی و سازمان اوقاف را برعهده داشت.
در سال ۱۳۰۰ شورای عالی معارف به منظور توسعه دوائر علوم و اشاعه معارف و فنون و رفع نقایص تحصیلات علمی و فنی تشکیل گردید.
در سال ۱۳۱۷ به موجب مصوبه فرهنگستان ایران کلمه فرهنگ جایگزین کلمه معارف شد و وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه به وزارت فرهنگ تغییر نام داد.
در ۲۴ آبان سال ۱۳۲۸ اداره هنرهای زیبا بنا به مصوبه شورایعالی نگارش و هنرهای زیبا تشکیل گردید.
در تاریخ ۱۳۲۹/۲/۱۱ هجری خورشیدی اداره هنرهای زیبا به اداره کل هنرهای زیبای کشور تغییر مییابد. در وزارت فرهنگ تشکیل شد.
سپس بموجب مصوبه شورایعالی فرهنگ شورای عالی هنرهای زیبا تشکیل گردید.
در سال ۱۳۴۰ هنرهای زیبای کشور برای پیشرفت هنر و ترویج آثار هنری و تشویق هنرمندان و احیاء هنرهای ملی تحت نظر نخست وزیر قرار گرفت.
در تاریخ آذرماه ۱۳۴۳ وزارت فرهنگ و هنر تشکیل شد و به استناد آن قانون هنرهای زیبای کشور، اداره کل باستانشناسی، کتابخانه ملی، دایره رایزنیهای فرهنگی و اداره تالیف و ترجمه از وزارت فرهنگ منتزع و به وزارت فرهنگ و هنر منتقل شد.
در سال ۱۳۴۴ تاسیس کتابخانه عمومی در تمام شهرها بر اساس قانون به عهده وزارت فرهنگ و هنر گذاشته شد.در تیرماه ۱۳۴۶ شورایعالی فرهنگ و هنر تاسیس شد.
اداره فرهنگ و هنر شوش در اواخر دهه چهل تشکیل شد.مسئولیت آن شامل حفظ آثار باستانی، موزه، کتابخانه و محل آن ابتدا پایین باغ موزه و سر دو نبش خیابان اصلی و فرعی قرار داشت.بعد از آن به داخل قلعه و سپس تا انقلاب به ساختمانی جدید در باغ موزه منتقل گردید.
فعالیت های آن بیشتر به ، گردشگری، بازدید از موزه، جشن های آن زمان و برگزاری کنسرت های موسیقی، مربوط می شد.در همین زمینه، اداره کل اهواز با اعزام گروه های هنری به شوش با این اداره همکاری موثری داشت.
در طول فعالیت های آن، افراد متعددی مسئولیت آن را برعهده داشتند.از مهم ترین کارهای آن زمان، تاسیس کتابخانه عمومی در باغ موزه بود که در نوع خود بهترین محسوب می شد.
افرادی مانند اعتمادی اهل کاشان، نعمت الله ایزدیار اهل دزفول، محمدعلی یزدانفر اهل شوش، ناصر ترکی اهل اصفهان و پرویز جزایری اهل خرم آباد، مسئولین این اداره بودند.بعد از انقلاب این اداره به دو بخش فرهنگ و ارشاد اساامی و اداره میراث فرهنگی تبدیل گشت.
تاریخ دگرگونی های شوش جدید(از ابتدا تا انقلاب اسلامی)
شوش جدید که از اواخر دهه بیست، آغاز گردید، در گذر زمان، دارای تغییرهای بسیاری گشت.این دگرگونی ها، یکباره صورت نگرفتند بلکه هر کدام، با ویژگی هایی، تحت تاثیر محیط اطراف قرار گرفتند.یعنی، بعضی کند و تعدادی، سریع انجام شدند.
بدون شک، این چنین وضعیتی در موضوع های متعددی، غالب گشت و هر یک نیز بر دیگری موثر واقع گردید.شاید ثقل این تغییرها، چندان مطرح نبوده و در واقع، نگاه کلی بر این رویداد، مد نظر قرار داشته باشد اما به هر شکل، وجود اجتماع انسانی و رفتارهای درون این جامعه، قابل چشم پوشی نیست.
از این نظر، موضوع هایی مانند دگرگونی اداری، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، امنیتی و مذهبی، روشن تر از سایر موارد خودنمایی می کنند لذا، هر یک از این موضوع ها، در قالب واقعیت های موجود، مورد توجه قرار خواهند گرفت.
دگرگونی های اداری:شوش از حالت کاروانسرایی به بخشداری، تبدیل گشت و این یعنی، دارای اداره هایی برای پیشبرد کارها گردید.شوش بخشداری زیر نظر فرمانداری دزفول قرار داشت لذا تعیین مسئولین هر اداره ای از طریق آن صورت می گرفت.مهم ترین این اداره ها، همانی است که به تربیت فرزندان شوش پرداخت.
آموزش و پرورش:برای پی بردن به وضعیت آموزش و پرورش شوش، لازم است تا دگرگونی های ایجاد شده در سطح وزارت نیز مورد توجه قرار گیرد زیرا این تغییرها، موثر بر روند تحول های شوش گردیدند.
بررسی ها نشان می دهند که:
در سال ۱۲۳۲، اولین بار وزارتخانهای با نام وزارت علوم پدید آمد که ماموریت اصلی آن نظم دادن به امور آموزش و پرورش کشور به سبک جدید بود.
سال ۱۲۸۹، اولین بار قانون اداری معارف کشور به تصویب رسید و نام وزارت علوم به وزارت معارف تغییر یافت و برای آن، تشکیلات جدیدی مشخص شد.
سال ۱۳۱۷، نام وزارت معارف به وزارت فرهنگ تغییر یافت و برنامه ریزی و نظارت بر امور آموزش و پرورش دورههای ابتدایی، متوسطه و عالی و امور فرهنگی کشور به این وزارتخانه واگذار شد.
سال ۱۳۴۳، وزارت فرهنگ به وزارتخانههای آموزش و پرورش، فرهنگ و هنر و سازمان اوقاف تبدیل شد و امور آموزش و پرورش عمومی و عالی به وزارت آموزش و پرورش واگذار شد.
بدین شکل، شوش در گذر زمان با دو نام وزارت فرهنگ و وزارت آموزش و پرورش، همراه گشت اما آغازین فعالیت آموزشی آن تنها به صورت تک مدرسه ای بود بدین معنا که اولین مدرسه تشکیل شده در شوش با نام«دبستان دولتی ـ روستایی شوش» با دو کلاس در سال۱۳۱۵ خورشیدی و زیر نظر اداره دزفول، فعال گشت.
این دبستان که محل آن تخریب و به جاده میان میدان ساعت و معلم، تبدیل گشت، تا سال۱۳۴۲ به همین شکل و با شش کلاس، اداره می شد.در طول این زمان، مدیران این مدرسه، نماینده دزفول محسوب می شدند اما عنوان «نمایندگی» نداشتند.
افرادی مانند: محمدتقی ذاکر فتحی، غلامحسین سنگری، سید محمود موسوی رضوی، سید حسین حجازی، سید محمد طبیب و موسی قمری این مسئولیت را بر عهده داشتند.
در سال ۱۳۴۲، آموزش و پرورش شوش، به نمایندگی تبدیل شد و برای اولین بار، ساختمانی مستقل، روبروی شهرداری سابق، جنب دبستان آپادانا، به آن اختصاص یافت.
در آن زمان، ناصر جلوی به عنوان مسئول، محمدعلی مطیعی به عنوان مسئول دبیرخانه و علی رضا کیانی به عنوان مستخدم، مشغول به کار شدند.خانه ای سازمانی نیز به ناصر جلوی داده شد.
بعد از انتقال آقای جلوی به دزفول، هادی دیالمه و سپس، سید ولی الله قریشی، محمدعلی مومنی و حاجیعلی صفایی تنها، مسئولیت نمایندگی را بر عهده داشتند.در همین زمان و اواخر دهه چهل، محل اداره به روبروی دبیرستان کورش، محل فعلی امور تربیتی، منتقل گردید.
در اوایل دهه پنجاه، حبیب الله فیلی، به عنوان آخرین نمایندگی، این مسئولیت را برعهده داشت ولی در سال۱۳۵۶ آموزش و پرورش شوش از دزفول جدا و به منطقه تبدیل گشت.در این زمان، عبدالرضا شکیبا اولین رئیس اداره شد و سپس کریم دارابی و محمدکاظم سبزی خبار، این مسئولیت را برعهده داشت.آخرین رئیس اداره قبل از انقلاب هم، حسن تمدن ضیا بود.اداره آموزش و پرورش، در همان مکان قرار داشت.تعداد کارمندان آن اضافه شدند و واحدهای حسابداری به مسئولیت پرویز زالمو، کارگزینی با تصدی گری غلامعلی چراغی و تربیت بدنی و فوق برنامه با مسئولیت هوشنگ کیانپور اضافه شدند.این روند تا پیروزی انقلاب به همین شکل باقی ماند.
بخشداری:نگاهی به تاریخچه تقسیمات کشوری نشان می دهد که ایران از دوره هخامنشی دارای تشکیلات منظمی بوده است.تقسیمات جدید بعد از نهضت مشروطه و در سال ۱۳۲۵، آغاز گردید.در آن زمان، ایران به چهار ایالت تقسیم گردید.بعد از آن، ایران به شش استان، مشخص و وظایف فرمانداران و بخشداران، معین شدند.
سپس، بر طبق قانون تقسیمات کشور و وظایف فرمانداران و بخشداران، تعداد استان ها از شش استان به ده استان تغییر کرد.نام استانها به ترتیب از یکم تا دهم شد. هر استان از چند شهرستان و هر شهرستان از چند بخش تشکیل می شد. علاوه بر این ده استان ، پایتخت و نواحی پیرامون آن ، استان مستقل تهران را تشکیل می داد. تا ۱۳۲۷ شمسی تعداد این استان ها ثابت ماند.
در این سال استان ششم ، ده شهرستان : خرم آباد، بروجرد، اهواز، دزفول ، گلپایگان ، سوسنگرد، خرمشهر، آبادان ، بهبهان و شوشتر بودند
در ۱۳۴۰ شمسی ، ایران به سیزده استان و شش فرمانداری کل تقسیم شد.در ۱۳۵۵ ش ، فرمانداری های کل به استان تبدیل گردید و بدین ترتیب کشور به ۲۳ استان (شامل ۱۶۳ شهرستان ، ۴۹۹ بخش ، ۱۵۷۲ دهستان و ۳۷۳ شهر) تقسیم شد که شوش نیز به عنوان بخشی از شهرستان دزفول، محسوب می شد.
تاریخ بخش شدن شوش در سال ۱۳۳۰ روی داد به طوری که بخشداران آن را شهرستان دزفول تعیین و اعزام می کرد.تاریخ بخشداری شوش نشان می دهد که وسعت روستاهای آن زمان بسیار گسترده و کنترل آن مشکل بود به طوری که گاه فرمانداری دزفول، مستقیم مداخله می کرد.
بخشداران آن زمان، ضمن سختی کار به دلیل عدم شکل گیری نظام شهرنشینی، با مشکل باستان شناسان نیز مواجه بودند به طوری که رومن گیرشمن در گزینش مسئولین شوشی دخالت و آن ها را عزل و یا منصوب می کرد.این وضعیت تا سال ۱۳۴۶ و پایان ماموریت گیرشمن ادامه داشت.
بخشداران شوش از سال ۱۳۳۰ تا مدت ها علاوه بر مسئولیت خویش، شهردار هم بودند.این یعنی، شوش به اندازه کافی بزرگ نبود و تنها در اطراف حرم متمرکز بود.
اولین محل بخشداری، روبروی مسجد جامع و در کوچه بغل بانک ملی قرار داشت که استجاری بود.سپس به روبروی موزه، کمی پایبن تر و آن نیز به شکل اجاره ای، منتقل شد.بعد از آن، دولت ساختمان مشترکی برای بخشداری و شهرداری درست کرد و در نهایت، این ساختمان به شهرداری تعلق گرفت.این ساختمان بالاتر از اداره پست قرار داشت.
بخشداری شوش، با ساخت، محلی، کنار رودخانه شاوور، به آنجا منتقل شد.زمین این بخشداری شامل فرمانداری امروز و مصلای نماز جمعه است به طوری که پارک زیبایی در محوطه خود ساخت.این ساختمان تا پیروزی انقلاب، به همین شکل بود.
در طی زمانی که شوش، زیر نظر دزفول اداره می شد، افراد متفاوتی از نقاط مختلف کشور به عنوان بخشدار، منصوب شدند.
قدیمی ترین بخشدار، شخصی به نام کلانتر اهل دزفول،بود.
فردی به نام دلیری که هم بخشدار و هم شهردار محسوب می شد، اهل تهران بود.
آقایی به نام وکیلی نیز بعد از او، هر دو سمت را برعهده داشت.
سید عبدالسلام علوی، اهل شیراز هم هر دو وظیفه را برعده گرفته بود.
اولین بخشدار به معنای تک وظیفه ای را منظری مقدم، تقبل کرد.
بعد از او که در دهه چهل روی داد، فردی به نام مصیب و سپس در اواخر سال ۱۳۴۹، آقاجانی اهل شمال کشور، بخشدار گردید.بعد از او و از سال پنجاه، فردی به نام صبور و تا پیروزی انقلاب، به ترتیب ساکت اهل خرم آباد و در نهایت، هوشیار حسینی، آخرین بخشدار حکومت پهلوی بودند.
برق:استفاده از انرژی برق در شوش، متصل به تاریخچه آن در استان و نیز شروع به کار سد دز در سال ۱۳۴۱ است.سدی که علاوه بر تامین آب کشاورزی، با تولید برق، کمک شایانی به مردم منطقه به ویژه شوش نمود.
این تاریخچه نشان می دهد که، صنعت برق در استان خوزستان دوران بسیار پر فراز و نشیبی را طی کرده است. توسعه، تحول و پیشرفت های صنعت برق در استان خوزستان در سه دوره قابل بررسی است که به صورت اجمالی به آن اشاره می شود.
در دوره اول، از سال های حدود ۱۲۸۷ تا ۱۳۲۰ می باشد که از برق برای توسعه فعالیت های مربوط به استخراج، انتقال و پالایش نفت استفاده شد.
دوره دوم در فاصله سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۷ بود که دولت ها تحت پوشش خدمات شهری و از طریق شهرداری ها، زمینه استفاده همگانی از برق را فراهم کرده و برق در شهرهایی مانند آبادان، خرمشهر، اهواز، بهبهان، دزفول و شوشتر مورد بهره برداری و استفاده همگانی قرار گرفت.
دوره سوم تحول صنعت برق در خوزستان در خلال سال های ۳۷ تا ۵۷ رخ داد که با سرمایه گذاری های کلان، توسعه برق برای همه صنایع کشاورزی، تجاری، و تامین روشنایی های خانگی در بخش شهری و روستایی و روشنایی معابر انجام شد.
شوش نیز تحت تاثیر همین روند و در سال۱۳۴۴خورشیدی صاحب برق پایدار گردید اما چون شوش از سال ۱۲۹۰ تا ۱۳۴۴ بدون برق اصلی، به حیات خود ادامه داد، از دو نوع روشنایی برخوردار گردید.
شوش تا اواخر دهه سی، از انواع فانوس های نفتی که معروف ترین آن ها به نام موشی و نیز فانوس های توری که روشنایی بیشتری داشت، استفاده می کرد.این وسایل حتی برای گشت زنی های شبانه ژاندارم ها به کار گرفته می شدند.
در پایان این سال و با ایجاد کارخانه آرد ستایش، معروف به مکینه بالایی، جاسم ستایش اقدام به خرید ژنراتوری برای تامین حداقل روشنایی برای مردم نمود.او با سیم کشی به کاروانسراهای اطراف حرم، به هر خانه یک لامپ تعلق گرفت اما با قوی شدن برق، این مشکل حل شد.
در سال۱۳۴۳ با تعبیه پایه های برق، به طور رسمی، شوش به شهرهای دارای برق تبدیل و اداره ای به همین نام نیر تشکیل گردید. آقای علی عبیدی از اولین کارمندان این اداره، شرح حال این اداره را چنین توصیف کرد.
«جاسم ستایش در مکینه آرد خود، در سال ۱۳۴۱،یک دستگاه موتور برق ۳۵ کیلوات به نام روستون انگلیسی نصب و با کابل به بیرون، روی پایه آهنی متصل نمود سپس هر بیست یا سی متر یک پایه نصب می شد.این پایه کوبی تا مکینه آرد پایینی ادامه داشت.همه مشترکین که حدود ۲۰۰ نفر بودند، از این برق استفاده می کردند.
با خرید یک دیزل ۷۰۰ کیلوواتی، قدرت برق اضافه شد.در مهرماه سال ۱۳۴۳ سازمان آب و برق خوزستان، همه دستگاه ها و پایه ها را از جاسم ستایش خرید و برد.در همین سال پایه کوبی شروع و شوش از طریق اندیمشک اتصال سراسری یافت.
در این زمان، عبدالرحیم ستایش، علی عبیدی، امان الله عیدی، احمد ولی حط حط و عبدالرحمن هادی خلج جذب ولی سلطانعلی شمشیرگرزاده جذب سازمان نشد.»
محل اداره برق به ترتیب، روبروی مکینه آرد پایین که بعد خانه عوض زاده شد،کنار کوچه ژاندارمری، کنار درمانگاه شاهنشاهی معروف به یک تومانی،کمی بالاتر از خیابان باهنر و در آخر، کنار جاده ترانزیتی اندیمشک به شوس، مدخل ورودی قرار داشت.
اداره برق آن زمان رئیس نداشت اما دو بخش امور مشترکینن و عملیات، دارای مسئول بودند.امور مشترکین در اختیار عبدالرحیم ستایش و عملیات اسفندیار خواجه راده بودند که جمعه زنبور هم راننده بود.
ار سال ۱۳۴۴ عبدالرحیم عوض زاده و احمد ولی حط حط به عنوان فنی پایه ها و از ۱۳۵۶ محمد تقی خطیبی مسئول عملیات بودند.ستایش تا پیروزی انقلاب در همین سمت باقی ماند.
پست:قدیمی ترین اداره شوش، پست نام داشت که به دلیل نیاز باستان شناسان به منظور مکاتبه با تهران و خارج، مورد درخواست بود.گرچه گفته می شود که قبل از این نیز دفتری در شوش با عنوان تلگراف خانه وجود داشت اما این مورد در زمان جنگ جهانی دوم و به منظور استفاده متفقین به صورت موقتی ایجاد گردید و سپس جمع آوری گردید.
باید متذکر گردید که اداره پست در ایران، دارای پیشینه ای تاریخی است.تغییر و تحولی که طی زمان به وجود آمد، بر نظام اداری شوش نیز تاثیرگذار بود.
«ایرانیان برای نخستین بار در جهان، در زمان هخامنشیان، اقدام به تاسیس واحد رسمی پست با عنوان «چاپارخانه» کردند که از طریق آن به وسیله اسب های تندرو، تمامی اخبار، گزارشات و مکاتبات دولتی بین پایتخت با سایر ایالات انجام میشد. این اسب ها در جادههایی موسوم به «راه شاهی» تردد میکردند و در فاصله هر ۲۴کیلومتر یک چاپارخانه قرار داشت که شخص چاپار پس از تعویض اسب خود با اسبی تازهنفس، به راهش ادامه میداد.داریوش هخامنشی درباره پیکهای دولتی خود میگوید: «نه برف، نه باران، نه گرما و نه تاریکی شب نمیتواند پیکهای تندرو را از حرکت بازدارد.» این جمله امروز در بالای سردر ساختمان اداره پست نیویورک نقش بسته است.
پست در ایران تا سال ۱۲۵۸ به صورت «اداره پست» به فعالیتش ادامه میداد تا این که در این سال ناصرالدین شاه قاجار دستور تاسیس «وزارت پست» را صادر کرد. در زمان صدارت امیرکبیر، تحولات عظیمی در وزارت پست ایران رخ داد و در پی آن، نظام پستی نوین در کشور ایجاد شد. در این دوره، سرویسهای پستی منظمی بین شهرها ایجاد و تعرفههای پستی تعیین شد همچنین آییننامه پستی کشور نیز به تصویب رسید. در سال ۱۲۸۸ با رواج تلگراف نام این وزارتخانه به «وزارت پست و تلگراف» تغییر کرد. در دوره رضاخان و در سال ۱۳۰۸ با خرید سهام شرکت تلفن، «وزارت پست و تلگراف و تلفن» شکل گرفت.»
چگونگی شکل گرفتن اداره پست شوش که ابتدا به صورت باجه و سپس«اداره پست و تلگراف و تلفن» در آمد، در کتاب خاطرات خانم تانیا گیرشمن با نام«من هم باستان شناس شدم» صفحه ۲۶۸ چنین آمده است.
«رفت و آمد میان شوش و ایوان کرخه در روز دهم دسامبر ۱۹۵۰(۱۹ آذرماه ۱۳۲۹)، پایان گرفت.همه به کانون خانواده بازگشتند و بار دیگر به حفاری در کارگاه بزرگ لایه شناسی بازگشتند.نامه ای به وزیر پست و تلگراف و تلفن نوشتیم و در آن درخواست کردیم اگر امکان داشته باشد، در قصبه ای مانند شوش، که هر سال گسترش پیدا می کند، دفتر پست دایر کنند.هر هفته به شهر دزفول رفتن و طی کردن پنجاه کیلومتر برای رفتن و پنجاه کیلومتر برای برگستن، به منظور بردن و آوردن نامه ها، که هفته ای یکبار می توانستیم به آن ها پاسخ دهیم، کار مشکلی بود.به تقاضای ما پاسخ مثبت دادند.طولی نکشید که در شوش باجه ای برای فذوش تمبر و فرستادن نامه ایجاد کردند.به این ترتیب، نشانی ما هم تغییر کرد و به جای نوشتن شوش از طریق دزفول، فقط شوش نوشته می شد ولی ماموران پست در تهران که از ایجاد پستخانه شوش بی خبر بودند، همه نامه ها را به شوشتر می فرستادند.شهری که صد کیلومتر با شوش فاصله داشت.نتیجه این شد که نامه ها از راه های مختلف و عجیب و غریب و گاه به وسیله رانندگان عبوری کامیون، با تاخیر بسیار زیاد به دست ما می رسید.»
بدین شکل و در سال ۱۳۳۰ باجه پست در شوش افتتاح گردید.محل ابتدایی آن، بعد از موزه به طرف حرم، روبروی بانک صادرات مرکزی، در مغازه ای اجاره ای، شکل گرفت.اولین مسئول آن که از اهواز فرستاده شده بود، آقای باستانی نام داشت.در همان زمان، عبدالسادات رضایی نیز اولین نامه رسان آن بود که به طور منظم، مسیر ش.ش تا ایستگاه راه آهن را برای تحویل دادن و گرفتن کیسه ها، طی می کرد.
بعد از بازنشیتگی باستانی، آقای غلامعلی فتحی، مسئولیت را پذیرفت که تا انقلاب اسلامی و بعد از آن، همچنان مسئول باقی ماند.در همین راستا، غلامرضا دهان، حسن رضا تعبیرزاده و رضا دبه دار، شاغلین در این اداره بودند.
تربیت بدنی:ورزش ایران، قبل از پیروزی انقلاب، به وسیله سازمان تربیت بدنی، اداره می شد. نگاهی به پیشینه آن یاری دهنده در شناخت بهتر خواهد بود.در واقع، سازمان تربیت بدنی نهادی بود که به عنوان متولی ورزش تاسيس و تحت نظارت دولت ایران بود.
گذر زمان نشان می دهد که، در دهه ۱۳۰۰ انجمن ملی تربیت بدنی در ایران پس از تصویب قانون ورزش اجباری در مدارس، تأسیس شد.
در سال ۱۳۲۰ تربیت بدنی به دو بخش وزارت فرهنگ و انجمن ملی تربیت بدنی تفکیک شد. در سال های بعد، امور ورزش در ایران به سه بخش مجزای سازمان تربیت بدنی و تفریحات سالم، کمیته ملی المپیک و شورای ورزش بانوان متمرکز شد.
در سال ۱۳۵۰ سازمان تربیت بدنی و تفریحات سالم، یکی از معاونت های نخست وزیری شد و در هر استان کشور، اداره کل تربیت بدنی تشکیل شد.
در سال ۱۳۵۳ هفتمین دوره بازی های آسیایی در تهران برگزار شد و با گشایش مجموعه ورزشی آزادی، به تدریج، مدارس و دانشکده های تربیت بدنی شکل گرفتند.
عباس ایزدپناه اولین کسی بود که مدیریت سازمان تربین بدنی را برعهده گرفت.وی با مدرک دکترا تا سال ۱۳۳۷ مدیریت این سازمان را برعهده داشت.
وی، در سال ۱۳۳۷ سکان سازمان را به دست محمد دفتری سپرد. محمد دفتری نیز ارتشی و تا ۱۳۴۰ عهده دار ریاست این سازمان بود و بعد از وی عبدالحمید ریاست یک ساله خود را در این سازمان در دست گرفت و در سال ۱۳۴۱، ایزدپناه دوباره روی کار آمد و تا سال ۱۳۴۶ مشغول به مدیریت این سازمان بود
بعد از آن، منوچهر قره گوزلو مدیریت یک ساله خود را به انجام رسانید.پرویز خسروانی بعد از قره گوزلو، سکان سازمان را در اختیار گرفت و تا سال ۱۳۵۰ به این سازمان خدمت کرد.
امجدی سومین مدیری بود که مدیریت یکساله این سازمان را برعهده گرفت و در سال ۱۳۵۱ سمت خود را به حجت کاشانی واگذار کرد، علی حجت کاشانی به مدت ۵ سال ریاست سازمان تربیت بدنی را برعهده داشت سمت دیگر وی معاونت نخست وزیر وقت بود.این سازمان تا انقلاب اسلامی به همین نام باقی ماند.مراکز استان ها دارای مدیر کل و در هر شهرستان، رئیسی منصوب گردید.
شوش در قبل از انقلاب، به دو شکل، دارای تشکیلات ورزش بود.یکی با مسئولیت مدیر فنی که جز آموزش و پرورش بود و دیگری، ریاست اداره تربیت بدنی و تفریحات سالم که از آموزش و پرورش جدا شد.
در سال ۱۳۴۲، اداره تربیت بدنی شوش ابتدا در یکی از اتاق های آموزش و پرورش و سپس به صورت استیجاری به خیابان فردوسی منتقل گردید.این مکان، منزل رئیس اداره نیز بود.
شاید بتوان این اداره را از یک نظر استثنا دانست و آن اینکه، ریاست آن را از ابتدای تشکیل تا انقلاب اسلامی، یک نفر برعهده داشت و این، طولانی ترین دوره مدیریت در آن زمان بود.
در این اداره، حشمت الله نژند که اندیمشکی بود، ریاست اداره را بر عهده داشت.دبیرخانه آن بر عهده خانم فریده حاجی باشی و هاشم ناصر سرایدار آن بود.
با ساخت ورزشگاه تختی شوش که با کوشش آقای نژند و رابطه ای که با گنجی، مدیرکل ورزش استان داشت، غلام شعبانی به عنوان نگهبان و دو باغبان نیز برای آبیاری و حفظ چمن اضافه شدند.در این ورزشگاه، ساختمان اداری و مکان هایی برای هیئت فوتبال نیز پیش بینی شده بود.
همزمان با این فعالیت، در پایین شهر و جنب قبرستان، کمی بالاتر، یک زمین مجهز بسکتبال و نیز یک زمین والیبال ساخته شد اما قبل از دیوارکشی و بدون دلیل روشنی، به مخروبه تبدیل شد.
اداره تربیت بدنی در سال ۱۳۵۷ و قبل از انقلاب به ساختمانی در ورزشگاه تختی منتقل گردید و تا پیروزی انقلاب، به همین شکل باقی ماند.
جنگلبانی و شکاربانی :با توجه به وجود بیشه زارهای کرخه و دز که به شکل های مختلفی مورد تعرض قرار می گرفتند، اداره هایی به نام جنگلبانی و شکاربانی در شوش وجود داشتند که وظیفه آن ها، ممانعت از تخریب جنگل ها و جلوگیری از صید غیرمجاز بود.برای پی بردن به چگونگی تشکیل این اداره ها، معرفی تاریخچه آن ها ضروری به نظر می رسد.
برای تشکیل سازمان جنگلبانی در شهریور ۱۳۳۸ قانون جنگلها و مراتع مشتمل بر ۲۸ ماده و ۲۲ تبصره به تصویب رسید و آئیننامه آن در ۱۳۳۹/۱۰/۳ به تصویب هیئت وزیران رسید. تشکیلات مذکور در سال ۱۳۴۶ در سازمان امور اداری و استخدامی کشور تأیید شد.هدف و وظایف کلی سازمان جنگلبانی ایران که در تیرماه سال ۱۳۴۶ به تصویب سازمان امور اداری و استخدامی کشور رسید به شرح زیر بود:
اجرای قانون ملی شدن جنگلها و مراتع مصوب سال ۱۳۴۱
حفظ و حراست و بهرهبرداری صحیح از جنگلها و مراتع
ایجاد جنگلهای مصنوعی و توسعه جنگلهای موجود
انجام بررسیهای مربوط به فرسایش خاک و سایر وسایل مربوط به جنگل
تعلیم و تربیت کادر لازم برای انجام وظایف محوله
قوانینی که از سال ۱۳۴۱ به تصویب رسید از جمله قانون ملی شدن جنگلها و مراتع، مصوب دی ۱۳۴۱، قانون حفاظت و بهرهبرداری از جنگل و مراتع کشور مصوب مرداد ۱۳۴۶، قانون اراضی مستحدثه و ساحلی مصوب مرداد ۱۳۴۶، قانون تشکیل شرکتهای سهامی زراعی، قانون تقسیم و فروش املاک مورد اجاره به زارعین مستأجر، قانون بیمههای اجتماعی روستائیان و سایر قوانینی که از قبل به تصویب رسیده و مجری کلیه آن ها وزارت کشاورزی بود، در سال ۱۳۴۶ حجم کاری زیادی را در وزارت کشاورزی ایجاد نمود که منجر به تشکیل چهار وزارتخانه گردید و بهدلیل اهمیتی که برای بخشهای مختلف منابع طبیعی ذکر میگردید یکی از این وزارتخانهها وزارت منابع طبیعی بود.
در مورد شکاربانی، سال ۱۳۳۵ « كانون شكار ايران » به عنوان دستگاهی مستقل برای حفظ نسل شكار و نظارت بر اجرای مقررات مربوط به آن تشكيل گرديد.
در سال ۱۳۴۶ سازمان شكاربانی و نظارت بر صيد، با تصويب قانون شكار و صيد مصوب ۶/۳/۱۳۴۶ جايگزين كانون شكار ايران شد. بر اساس قانون اخير، سازمان شكاربانی و نظارت بر صيد، مركب از وزيران كشاورزی، كشور، دارايی، جنگ و شش نفر از اشخاص با صلاحيت بود ولی از جهت تشكيلات دولتی به موجب ماده ۳۱ قانون مذكور، وزارت كشاورزی مسؤوليت پاسخگويی اقدامات سازمان در هيأت دولت را عهدهدار بود.در تاريخ ۱۳۴۶ با تصويب قانون تشكيل وزارت منابع طبيعی، اختيارات وزير كشاورزی مندرج در قانون شكار و صيد به وزير منابع طبيعی محول گرديد.
قانون شكار و صيد مشتمل بر ۳۱ ماده بود و براساس ماده ۶ آن، وظايف سازمان شكاربانی و نظارت بر صيد، از محدوده نظارت و اجرای مقررات ناظر بر شكار فراتر رفته و امور تحقيقاتی و مطالعاتی مربوط به حيات وحش كشور، تكثير و پرورش حيوانات وحشی و حفاظت از زيستگاه آن ها و تعيين مناطقی به عنوان پارك وحش و بالاخره موزههای جانورشناسی را نيز در بر گرفت.
در سال ۱۳۵۰ بر اساس ماده ۴ قانون تجديد تشكيلات و تعيين وظايف سازمانهای وزارت كشاورزی و منابع طبيعی و انحلال وزارت منابع طبيعی، نام سازمان شكاربانی و نظارت بر صيد به « سازمان حفاظت محيط زيست » و نام شورای عالي شكاربانی و نظارت بر صيد به «شورای عالی حفاظت محيط زيست» تبديل شد و امور زيست محيطی از جمله پيشگيری و اقدامهای زيانبار برای تعادل و تناسب محيط زيست نيز به اختيارات قبلی آن افزوده شد.
شوش در طول حیات خود، سرزمین بسیاری از حیوانات و جانوران بومی بود.وجود شیر زرد ایرانی را بارها، باستان شناسان در سفرنامه های خود ذکر کرده اند.انواع پرندگان و خوک وحشی نیز از مهم ترین جانوران موجود در بیشه زار و حتی تپه های باستانی بودند.برای تایید این مطلب، خانم دیالافوا در صفحه ۹۰ پارگراف های ۴ و ۵ می نویسد:
«امروز من و مارسل، طبق عادات هر روز تا آخرین و عمیق ترین تراشه ها را می رویم.ناگهان ، یک گراز عظیم الجثه،راه دالان تنگ شکافی را که ما در آن هستیم، می بندد.این غول چنان از نزدیک با من تماس دارد و چنان مرا می ترساند که خیال می کنم با یکی از حیوانات قبل طوفان نوح سروکار پیدا کرده ام.در اطراف شوظ فقط درندگان جمع نشده اند بلکه، دراج ها نیز با پرهای تیره رنگشان، روی علف ها گردش می کنند.کبک ها با هیکل کوچک قهوه ای رنگشان چنان با انبوه پرواز می کنند که صدای بال زدنشان خاطره دور راه آهن را تجدید می کند و مثل ابری سبک و جاندار، در آسمان می گذرند و در پهنای آسمان آبی، ناپدید می گردند.»
در چنین وضعیتی که شوش مملو از داشته های متنوعی است، حفظ محیط زیست، به شکلی منظم نیازمند اداره ای تخصصی و با کیفیت بود.برای تاکید بر این تنوع، خانم دیالافوا در صفحه۹۱ پاراگراف ۳ سفرنامه خود می نویسد:
«بمحض آنکه مه و بخار شامگاهی در میان دره گسترده می شود، مرغابی های وحشی، فریادکشان در میان نیزار پرواز می کنند و خود را به باتلاق می اندازند و با لک لک ها و طرقه های سبر که بیشتر به جماد شبیه هستند تا موجودات زنده و متحرک، به گفتگو می پردازند.»
بر این اساس و در آن زمان، نیاز به تشکیل اداره یا اداره هایی برای محافظت از جانوران و جنگل ها ضروری به نظر رسید.جنگلبانی و شکاربانی، دو نام آشنا در این زمینه بودند.شناخت تاریخچه این دو ضروری است لذا شرح هر یک از این دو اداره به صورت مجزا، توضیح داده می شود.
اداره شکاربانی و نظارت بر صید، ابتدا در پایین شهر و خیابان طالقانی امروز و سپس به منزل سید سلام مرعشی، خیابان اصلی که آن زمان ۲۵ شهریور نامیده می شد، پایین تر از مکینه آرد، مستقر شد.بعد از آن به روبروی میدان فوتبال که بعد محل تعزیه گشت، در خانه آقای مدیری منتقل گردید.به افراد آن، شکاربان می گفتند.این اداره نسبت به جنگلبانی«خاص» محسوب می شد.اولین مسئول آن شخصی به نام محمد بیگ لویی اهل اراک و سپس بهنام هژبری بودند.
در آن زمان کرخه و دز زیر نظر شوش اداره می شدند و حفاظت از گوزن زرد ایرانی و ممانعت از قطع درختان در دو بیشه کرخه و دز و نیز صید غیر مجاز و شکار غیر قانونی، از وظایف عمده این اداره بود.متخلفین با تشکیل پرونده به اداره جنگلبانی تحویل داده می شدند.
اداره جنگلبانی، حالت عمومی داشت و محل آن در انتهای چهاردستگاه بود. علی اتحادی مسئولیت آن را برعهده داشت که مقامی بالاتر از شکاربانی محسوب میی شد.به افراد آن جنگلبان می گفتند.قبل از انقلاب، نام دو اداره به محیط زیست تغییر یافت.
مروری بر مطالب:شوش از سال های دور تا ۱۳۵۷،دارای فراز و نشیب های بسیاری بود.نگرش به این موضوع می تواند در دوقالب کلی و اختصاصی قرار گیرد.در یک نگاه کلی، معروفی به صورت گذرا و تنها برای آمادگی ورود به دیدگاه اختصاصی است.بدیهی است که انتقال دانستنی های کلی، کوتاه تر و سریع تر خواهد بود.آگاهی هابی که در قالب «دوره ها» یا «دهه ها» جای می گیرد و حاوی مطالب اصلی است.
شوش قبل از تاریخ، باستان و اسلامی، یکباره تخلیه و اولین شهر جهان، به تپه ای باستانی تبدیل و انسانی در آن یافت نمی شد.این، ظلمی بزرگ به شهری بود که پایتخت تمدن ایرانی قرار داشت.
این خلوتی به حدی بود که شیرهای زرد و خوک های وحشی(گراز) به صورت گله، در آن، جولان می دادند.شوش منزلگاه این حیوانات بود.شهری سرسبز اما خالی از سکنه.ظلم بر شوش حتی به جانورانش رحم نکرد.
تپه های شوش، یادآور گذشته ای پربار بود.عظمت کاخ آپادانا با ستون های شکسته و پایه های خم شده اما سفید رنگ، همچنان استوار باقی ماند.
با کوچک ترین گشت و گذری بر این تپه ها، وجود روبهان دم کلفت و خرگوش های قهوه ای قابل مشاهده بودند.خرگوش ها به قدری فراوان بودند که فروخل، پزشک تبعیدی و آلمانی، از پوست آن ها، قالیچه ای ساخت و به کشورش فرستاد.جانورانش هم مظلوم بودند.
حکومت قاجار، در خوابی عمیق فرو رفته بود.ناصرالدین شاه، تابع فرانسویان و غافل از عظمت شوش، اجازه حفاری به باستان شناسان را داده بود.دومرگان به ساختن قلعه مشغول گشت.
شوش مورد طمع قرار گرفت.تاریخ دوباره تکرار شد اما این بار به شکلی جدید.خبری از حمله نظامی و شمشیرکشی نبود.کسی کشته نشد.تهاجم، رنگ عوض کرده بود.حمله، فرهنگی و به زیربنای باستانی، قرار داشت.مظلومیت، رنگ عوض کرد.
خارجی ها برای یافتن اشیا وارد شدند.لفتوس انگلیسی که در اصل، یک نظامی بود،طمع ورزی خود را نشان داد.شوش، غریب ماند.یاوری نداشت.شهر در سکوت مطلق بود.
سربازان خارجی در جنگ جهانی دوم، شوش را بی نصیب نکردند.آن ها از کنار تپه ها می گذشتند که عظمت ستون های کاخ آپادانا، توجه آن ها را جلب کرد.قصد اول، غارت آن ها بود اما در عمل، امکان نداشت.
حسادت، شعله ور شد.سربازان با حیرت به بقایای کاخ خیره شدند.فرمانده به این بزرگی، اعتراف کرد.دستور لازم را داد.حالا که امکان بردن آن ها وجود ندارد پس، با دینامیت آن ها را منفجر می کنیم و شد آنچه نباید می شد.مظلومیت شوش در حال تکمیل شدن است.
در همین حال، شوش بود و مقبره دانیال و درخت های بیشمار کنار که آن را احاطه کرده بودند.زوارانی هر چند اندک و فصلی، از روستاهای دور دست، همهمه ای به راه می انداختند.
مظلوم بودن آن، با نبود امکانات سکونت و آب آشامیدنی، آشکارتر گشت گرچه رود شاوورش سرزنده و زلال بود.اطراف و درون حرم، قبرهایی جای کرده بودند.درون برای خواص بود و برون برای عوام.
ملا عبدالنیی کلیددار، متصدی حرم، خوشرفتار و میهمان نواز بود اما چیزی نداشت.او هم مظلوم بود.گاه با الاغش به دزفول می رفت و گاه در حرم بیتوته می کرد.شوش بود و سه نشان مشخص.
نشان حرم، کنار رود شاوور، دچار سیل گشت.آب به درون آن نفوذ نمود.ضریح چوبی اش، طاقت مقاومت نداشت.سیلی عظیم که این ضریح را تا بیشه زار، با خود حمل کرد.
نشان دعبل، متروکه شد.گرچه با دیواری گلی و دربی چوپی، محصور شده بود و مردم اطراف، اموات خود را در درون دفن می کردند اما اطراف آن هم قبرستان بود.
عباس بن علی، با گنبد سفید خود، مورد توجه روستاییان قرار گرفت و گرچه نمی دانستند که این، چه شخصیتی است، قبرستانی، اطراف آن ساختند.نیزارهای اطراف، به قدری رشد کرده بودند که مخفی گاه تلقی می شد.جاده خاکی باریکی آن را به شوش وصل می کرد.
نه نیروی انتظامی بود و نه اثری از شوش نشینی وجود داشت.عظمت شوش پایتخت در تپه های آپادانا، آکروپل و شهر شاهی مدفون شده بود.ظلم مضاعف زمانی شدت گرفت که راهزنان به زوار هم رحم نمی کردند.
شوش محل گذر، قاطرچی هایی بود که تابوت های اموات را برای خاکسپاری به عراق می بردند.امان از دست این دزدان بی رحم. سرقت آن ها دسته جمعی بود.آن ها، شناخته شده بودند.
با ورود اسلام به ایران که بدون خونریزی هم نبود، شوش نیز به شکلی، مورد نظر قرار گرفت.عظمت پایتخت زمستانی ساسانیان با سقوط حکومت همچنان پا بر جا ماند.در این برهه، خبرها یکدست نبودند.
شهر با توجه به زیرساخت های دوران باستان در آبیاری و انتقال آب، سر سبز و تولید کننده بود.فعالیت های اقتصادی و ثروتمندی، بدون وقفه ادامه داشت.در این زمان، پرداختن به نمادهای دینی، منعکس کننده اختلاف در باورها بود.
کشف جنازه پیامبر الهی حضرت دانیال(ع) به وسیله موسی اشعری، بخشی از این تناقض تاریخی است.این که در درون اتاقکی، فقط جنازه ای یافت شود و یا در کنار و مجاورت با آن، اشیای قیمتی به تاراج روند، اوج این تناقض را نشان می دهد.
خبر دفن این بنده پاک خداوند بنا بر توصبه مولا علی(ع) به شیوه اسلامی، پذیرفتنی است اما این دفن در درون تابوت و در محلی که آب رودخانه شاوور از روی آن بگذرد، با این سنت همخوانی ندارد.این را نیز می توان تناقضی در تاریخ شوش اسلامی دانست.
در مورد جمله ای منتسب به امام علی(ع) مبنی بر اینکه هر کس برادرم دانیال را زیارت کند مانند آن است که من را زیارت کرده است، سندی منتشر نشده است.آیا این جمله بیان شده است؟
وجود مقبره شاعر شیعی، دعبل خزائی در شوش و احترام به او به عنوان یک مبارز، حقیقتی روشن و قابل قبول است اما خبرهای مربوط به چگونگی ورود وی به شهر و علت آن، دارای اختلافاتی در انتقال است.
خبر فوت این شاعر به دلیل بیماری در حالی که فقط قصد گذر از شوش و رسیدن به امام خود در خراسان داشته، در مقابل خبر تعقیب او به وسیله عمال خلیفه و هدف قرار دادن وی با نیزه زهرآگین و در نتیجه، شهادت ، تناقضی واضح را منتقل می کند.
خبرهایی که در دوران اسلامی به شکل های مختلف، منتشر شدند،گاه ابهاماتی نیز داشته اند.این که وجود صاحبان بارگاه هایی در شوش، با نام، چگونه وارد شده اند؟به چه دلیل، این مسیر را انتخاب کردند؟آیا قصد ماندن داشتند یا این گزینش، تنها مسیر یابی خاصی بوده؟ از آن جمله است.
وجود مقبره عباس ابن علی که به گلزار شهدا تغییر نام یافت،چگونه وضعیتی را منتقل می کند؟چرا بارگاه او را بازسازی یا توسعه نمی دهند؟این نام با عباس بن علی هفت تپه چه ارتباطی دارد؟خبرها، گویا نیستند.
در شوش اسلامی، خبر از ورود برادر خلیفه و بیتوته کردن در شهر دارد.این خبر، گویا نیست.او به چه منظور و از طرف چه کسی مامور شد و در اصل، ماموریت او چه بود؟
مسجدی در کشفیات باستان شناسی با سردری منقوش به خط کوفی یافت شده است.خبر آن کامل نیست.چه کسی این مسجد را ساخته است؟استقبال از آن چگونه بود؟مردم عهد باستان با این مسجد چه کردند در حالی که زرتشتی بودند.
مقبره تاج العارفین، بدون شک مربوط به دوران اسلامی است.سال ها، بدون تغییر و قدیمی باقی ماند.توضیح آن، قبل از انقلاب وجود نداشت و البته اخیرا کوشش هایی برای یافتن علت ورود وی به منطقه و فوت او صورت گرفته است.
عبدالله بن علی که نامی آشنا و بسیار قدیمی است، مربوط به دوره اسلامی شوش است.کدام خبر از وی منتشر شده است؟فقط خبرهایی که، سینه به سینه منتقل شده اند که وی از نوادگان امامی معصوم است.کدام امام؟چرا در شوش دفن شد؟
در شوش اسلامی، خبرهای موثقی نیز وجود دارند.این خبرهای اعتقادی نشان می دهند که شوش آن زمان، یک باره مسلمان نشد.زردشتیان هنوز در شهر وجود داشتند.تعداد زیادی از یهودیان دارای کنیسه بودند.
شوش تا قبل از ورود مشعشعیان به خوزستان، اهل سنت بودند.حنبلی بودن در خبرها تایید شده است.خبر بی توجهی خلفای بغداد به شوش هم، نوعی شبهه ایجاد می کند.این نوع نگرش، با گذشت زمان سبب تخلیه شوش و سکوت طولانی تپه ها گردید.آیا قصد از بین بردن تاریخ را داشتند؟
خبرهای شوش اسلامی با ابهام و تناقض، سبب دفن بسیاری از واقعیت ها گردید.عظمت تاریخی شوش و امپراطوری دراز مدت آن، با عملکردهای بغداد نشینان، مورد هجمه و در نتیجه تخلیه آن از ساکنان گردید.راستی،چرا شوش اسلامی در سکوت مطلق قرار گرفت؟
مگر ثروتمند نبود؟ زمین های مستعد نداشت؟کرخه و شاوور در خدمت توسعه نبودند؟بیشه زار، سر سبز و خدادادی نبود؟انواع پرندگان و جانوران کمیاب مانند شیر زرد ایرانی در آن، زندگی نمی کردند؟چه شد؟کینه ای در کار بود؟حسادتی غالب بود؟خبرها ضد و نقیص اند.مظلومیت شوش، آغاز شد.
شوش در دوره قاجار، گرفتار طمع باستان شناسان خارجی بود.از لفتوس نظامی گرفته تا دیالافوا، هر کدام به سهم خود در این ستمگری شریکند.باید برای ظلم آن ها و چگونگی غارت آثار باستانی، مطلب ها نوشت.
در این میان، ظلم های داخلی هم،کم نبودند.اواخر دولت قاجار که ناامنی بیداد می کرد، راهزنان با غارت اموال روستاییان و شوش کاروانسرایی، وضعیت را بغرنج کرده بودند.باستان شناسان هم بی نصیب نماندند.
در اوایل دوره پهلوی اول و شخص رضا شاه که به همراه فرزندش محمدرضا به شوش وارد شدند، این دزدی ها استمرار داشت.او با دیدن باستان شناسان، به خشم آمد اما مشخص گردید که با قرارداد آمده اند.
ژان دومرگان تصمیم گرفت تا برای محافظت از دست این راهزنان، قلعه ای بسازد تا بدین شکل، به حفاری های خود ادامه دهد.قبل از این، دولت، کریم خان فیلی را مامور امنیت کرده بود.تاکید اصلی بر از بین بردن دزدان بود.او بسیار شجاع بود.
کریم خان که بعد به لقب سرهنگ سوار معروف گشت، برای ادای وظیفه، قلعه ای ساخته شده با گل تحویل گرفت که درب چوبی بزرگی بر آن نصب کرده بود.این قلعه که بعد به قلعه خرابه مشهور گشت، غیر از قلعه دومرگان است.در اصل، قبل از آن ساخته شده بود.
این مکان که امروز اثری از آن باقی نیست اما تصاویر آن، موجودند در واقع به وسیله مالکان آن زمان،یعنی خاندان نظام مافی، اهدا شده بود.گرچه هنوز شوش خالی از سکنه بود اما این قلعه دو وظیفه دیگر نیز داشت.
اولین آن، محافظت از باستان شناسان و اموال آن ها و دوم، پناه دادن به کاسبانی که در فصل اکتشاف و خدمت به کارگران از شهرهای مجاور به ویژه دزفول وارد شوش می شدند.آن ها شب را در قلعه، می خوابیدند
دومرگان به پشتیبانی کریم خان، شروع به ساختن قلعه نمود.بدون امنیت، این ساخت امکان پذیر نبود.دومرگان در سفرنامه خود نوشته که من از ترس غارت عشایر، این قلعه را ساختم.در طول تاریخ، در این مکان حوادث تلخی اتفاق افتاد که قابل پیگیری است.
با فوت کریم خان، برادرش پاپی خان، این مسئولیت را پذیرفت و نام قلعه به قلعه پاپی خان، تغییر یافت.هنوز نام قبیله بنی نعام بر سر زبان ها بود.
شوش تخلیه اما روستاهای مهمی، فعال بودند.روستاهایی مانند بیت چریم، سرخه ها، چعب، عمله و سگوند، قبل از شوش جدید، سکنی داشتند اما از بابت راهزنان نیز در خطر بودند.
با اتمام قلعه دومرگان و با امنیتی که کریم خان ایجاد کرده بود، زمینه تشکیل شوش جدید فراهم گردید.بازرگانی از دزفول به نام فتحی، اولین کاروانسرای شوش را جنب موزه فعلی، ساخت.این، آغازی بر زندگی در شوش جدید شد.
مقطع کاروانسرایی شوش، مصادف با رونق اقتصادی و مغازه داری گردید.روستاییان آن زمان که مدت ها مجبور بودند تا مایحتاج خود را از دزفول تهیه کنند و بارها مورد تهاجم دزدان قرار می گرفتند، روی به شوش آوردند.
صحبت های مغازه داران قدیم شوش در همین دوره، نشان دهنده ناامنی در آن بود به طوری که، هنگام غروب، دکان ها را بسته، وسایل را جمع نموده و در گودالی، پنهان می کردند.دزدان، افراد بی رحمی بودند.
بعضی از دزدی ها از مغازه داران، در روز روشن هم انجام می گرفت.این بار، غارتگران از روستاهای اطراف بودند.پاپی خان و نیروهای ارتشی مستقر در پادگان پایین موزه هم قادر به کاهش دزدی ها نشدند تا اینکه با مرگ پاپی خان، غلامرضا خان فیلی، مامور دولت در شوش گردید.
شوش کار.وانسرایی، آغاز گشت.غلامرضا خان فیلی، حکم دولتی گرفت.او علاوه بر وابستگی به والیان لرستان، نوه کاشریف دیناروند هم بود.کاشریف از بزرگان ایلام و شخصیتی بسیار شجاع محسوب می شد.
روش غلامرضا خان، متفاوت از کریم خان بود.او به طور مرتب، همراه با سواره های خود، مسیر دزفول را با اسب خود طی می کرد و در ارتباط با دولت وقت بود.هدف عمده او، ختم دزدی و امنیت در منطقه بود.روابط او با سران عشایر به خصوص آل کثیر در بیت چریم، دوستانه و صمیمی بود.
تلاش غلامرضا خان، ایجاد امنیت در مسیرهای شوش به دزفول و به سمت فکه بود.علت این مسئله این بود که در اصل، سرقت در این دو مسیر و داخل شوش کاروانسرایی انجام می گرفت.
با تلاش او بود که امنیتی نسبی ایجاد گردید.علت اصلی آن، روش امنیتی بود بدین شکل که با کمین، راهزنان، دستگیر می شدند.اگر اولین بار این دزدی انجام می شد، بخشی از بدن او سوخته و علامتگذاری می گردید.
این وضعیت به شرطی بود که درگیری مسلحانه ای انجام نگرفته باشد.در سفرنامه دیالافوا، به هر دو شکل مسلحانه و چوبدستی اشاره شده است.
با احساس امنیت بیشتر، پای خوانین بختیاری هم به منطقه باز شد.آن ها زمین هایی از بن معلا را مالک شدند.گفته می شود که شیخ خزعل هم مالکیتی داشت اما هیچ نقشی در ناامنی نداشت.
کاروانسراها به تدریج اضافه شدند.اولین آن که متعلق به فتحی بود از محل موزه امروزی آغاز، تا مکینه آرد و به کاروانسرای قبیطی و خردمند، ختم می شدند.در مجموع، یازده کاروانسرا وجود داشتند.
امنیت نسبی باعث شد تا مغازه داران، اجناس متنوع تری را عرضه کنند.آن زمان، به آن ها، بقالی می گفتند و بخش جلویی کاروانسرا را به خود اختصاص می دادند.پشت مغازه ها و درون کاروانسرا ها، اتاق های مسکونی نیز قرار داشتند و خانواده ها در آن ها زندگی می کردند.
این امنیت باعث شد تا مغازه داران به معامله پایاپای با روستاییان بپردازند.آن ها برای خرید محصولات کشاورزی به خصوص، گندم، جو و ذرت و نیز دامی مانند پوست و پشم، با پیکاب به روستآها می رفتند.
در آن زمان، دو عمله نیز تشکیل شده بودند که هر دو تحت رهبری غلامرضا خان قرار داشتند.عمله در معنای اصلی خود، کارگزار تلقی می شد و بر خلاف معنای ظاهری یعنی کارگر، کاربرد داشت.این، کارگزاری دولت در منطقه بود.
شوش، به وسیله کاروانسراها، شکل اقتصادی به خود گرفته بود.اولین اداره شوش به نام پست و تلگراف، تشکیل گردید.شوش آن زمان هنوز روستا هم گفته نمی شد.
کاروانسراها به دو دلیل ایجاد شده بودند.یکی، وجود بارگاه حضرت دانیال نبی(ع) و دیگری وجود باستان شناسان که البته فصلی انجام می گرفت.خانواده های مستقر در کاروانسراها، گرچه فرزند داشتند اما مدرسه ای وجود نداشت.
امنیت حاکم بر شوش باعث گردید تا بقال ها، ساعات بیشتری به فعالیت بپردازند.البته نبود برق باعث می شد تا غروب و قبل از تاریکی، این کسب و کار، ادامه داشته باشد.فانوس های نفتی و چراغ های زنبوری، خانه ها را روشن می کردند.
با توجه به نبود مدرسه، فکر تاسیس مکتب خانه، جاری شد و به صورت خودجوش، چهار مکتب خانه که در زبان محلی دیسون نامیده می شدند، تشکیل گردید.
در این زمان که وضعیت عادی تلقی می شد، ناگهان اتفاقی غیر قابل پیش بینی روی داد.غلامرضا خان فیلی کشته شد.خبر برای مردم به خصوص روستاییان ناگوار و باور نکردنی بود.این قتل، چگونه اتفاق افتاد؟ماجرا چیست؟آیا ارتباطی میان قتل علیمردان خان که قبل از او روی داد و این قتل وجود داشت؟
قتل غلامرضا خان فیلی که در سال ۱۳۱۱ روی داد،بی شباهت به قتل عمویش علیمردان خان در سال۱۲۹۳ نبود.هر دو با اسلحه گرم و ضارب، ناآشکار، عمل کرده بود.هر دو، ترور محسوب و کسی مسئولیت آن را بر عهده نگرفت.
شوش در زمان علیمردان خان با محاصره روبرو گردید.در عین حالی که مردم در قلعه دومرگان پناه گرفتند، مهاجمین اجازه ورود آب و غذا را ندادند.گرسنگی و تشنگی سختی مستولی گردید.قتل او به روایتی، به وسیله یکی از همین مهاجمین صورت گرفت.
قتل غلامرضا خان فیلی، به شکلی دیگر انجام گرفت.ابعاد این قتل، روشن تر است زیرا همراهان او موفق به فرار و بازگو کردن قضیه گردیدند.بدون شک، راهزنان، نقش اصلی را ایفا کردند.
طبق گفته های همراهان، پیامی به او داده شد که خواستار ملاقات و بیان مشکل ها می شوند.محل ملاقات، بیشه سورو(سرخ) تعیین شده بود.گویا در این بخش از بیشه کرخه، گیاهان یا درختچه های قرمز رنگی روییده شده باشند.
این محل، امروز، مجاور قدمگاه شچاخ است.همراهان به او توطئه را گوشزد می کنند اما وی نمی پذیرد و سر وقت، حاضر اما کسی یافت نمی شود که ناگهان از بالای درخت، شلیکی صورت می گیرد و او با جسمی خونین از اسب به زمین سقوط می کند.همراه وی نیز زخمی می شود اما از مهلکه خود را نجات می دهد.جنازه، چند روزی درآنجاست.با همکاری مردم، جنازه به شوش منتقل و طبق وصیت غلامرضا خان، به عراق انتقال و در دارالسلام به خاک سپرده گردید.
مشکلات آن زمان شوش، یکی پس از دیگری نمایان می شوند.شوش وارد دوره روستایی شده بود.کم کم، خانه های گلی ساخته شدند.رضا شاه که سفری به شوش داشت، به مسئولین توصیه می کند که ساختمان سازی اطراف حرم، به بالای شهر و با آجر صورت گیرد.مردم، استقبال نکردند.
شوش در سال۱۳۲۰ با قحطی مواجهه گردید.این از اثرات جنگ جهانی بود.متفقین، برای رسیدن به شوروی، از مسیر شوش گذر کردند.تلاش کردند تا از رودخانه شاوور که بسیار پربار بود، بگذرند.چندین بار، پل چوبی نصب شده را آب برد.
در آن زمان، نان مردم از آرد گندم و ذرت تهیه می شد اما هیچکدام یافت نمی شدند.افراد مسن امروزی، حکایت های تلخی را بیان می کنند.یکی از آن ها،می گفت که یک چمدان پر از اسکناس، برای یک گونی گندم، می دادم اما حتی یک کیلو هم نمی دادند.امید ما به روستاها بود اما امنیت نبود.
داستان قحطی شوش و پناه بردن مردم به حرم دانیال به همراه گله های خود از ترس دزدان به حدی سخت بود که گوسفندان از گرسنگی، پشم های یکدیگر را می خوردند.
دزدان، با خیالی آسوده به راهزنی می پرداختند زیرا غلامرضاخانی وجود نداشت.گرچه در آن زمان، نیروهای ژاندارمری وارد شوش شده بودند اما خلا او کاملا لمس می گردید.سیف الله خان فیلی،پسر عموی او، مسئولیت جدید را پذیرفت.
مدت زمان روستا بودن شوش، کوتاه بود.عمده جمعیت، اطراف حرم بودند.درمانگاه خدمات شاهنشاهی که بعد به دکتر یه تومنی معروف گشت، با پزشکان تبعیدی از آلمان، افتتاح شد.معروف ترین آن ها، دکتر فروخل و از ایران، دکتر خلیل اللهی بودند.
شوش در سال۱۳۱۵ دارای اولین دبستان گردید.این مدرسه، ابتدا دو کلاسه و سپس پنج کلاسه شد.تنها سه دختر در آن، به تحصیل اشتغال داشتند.عمله به دو نام تقسیم گردید.
عمله سیف، تحت نظارت سیف الله خان ولی برای عمله دیگر، نظر سیف الله خان، یکی از سواره های غلامرضا خان بود که او نپذیرفت و لذا عمله تیمور نامگذاری گردید.
سرنوشت شوش جدید با تبدیل شدن به بخش و شهرداری داشتن، از روستاها جدا شد.در آن زمان، بخشداری و شهرداری، یک اداره بودند و محل آن، کوچه روبروی مسجد جامع، قرار داشت.بعد به روبروی موزه، نقل مکان داد.دهه سی، با همه سختی ها، به پایان رسید.
با اتمام دهه سی و آغاز دوره بخشداری، تغییر و تحول های فراوانی روی دادند.اقتصاد شوش در دست دزفولی های مهاجر بود.این افراد که دزفولی نامیده می شدند، در اصل، لر، عرب یا بختیاری بودند که طی زمان، به دزفول وارد شده بودند.
شوش همچنان به اطراف حرم محدود می شد اما با ساخت دومین مسجد شوش به نام صاحب الزمان توسط سید شریف موسوی جزایری، ساختمان هایی نزدیک دعبل نیز بنا گردید.شوش، زیر نظر دزفول اداره می شد.
با کوشش های ناصر جلوی و بنا به درخواست مردم، دبستان مختلط، به دو دبستان پسرانه آپادانا و دخترانه ماندانا تبدیل گردید.این دو مدرسه درکنار هم و به فاصله کمی، بنا شدند.معلمان آن ها از دزفول می آمدند.
در این مقطع، باید به خدمات گیرشمن، باستان شناس معروف هم اشاره نمود.او مسیر شاوور را که از میدان یا زهرای امروزی می گذشت، منحرف و آن را به میدان زیبایی تبدیل نمود.وی، برای ساکنین قلعه دومرگان، لوله کشی آب را انجام داد.
از دیگر اقدام های او، بنای موزه شوش است.وی که به واسطه فرح همسر شاه، با دربار رابطه ی نزدیکی داشت، ضمن اتمام موزه و چیدن اشیا، از فرح برای افتتاح دعوت کرد.آیین افتتاح در سال ۴۵ صورت گرفت.
شوش آن زمان، فاقد دادگستری بود.بدین منظور و برای حل اختلاف های مردم، اتاق انصاف در حرم تشکیل گردید.شاید نکته جالب آن، عدم دریافت دستمزد از طرف قاضی های محلی باشد کمااینکه، دوستی مردم، چنان بود که کمترین اختلافی به وجود می آمد.
در روستاهای آن زمان، کار دادگستری به وسیله بزرگان انجام می گرفت.در روستاهای لرنشین، خوانین و یا بزرگان طوایف و در عرب نشین، شیوخ یا ریش سفیدان قبایل، این کار را انجام می دادند کمااینکه سادات نیز نقش موثری داشتند.
از حوادث قابل ذکر این دهه می توان به دو شخصیت اشاره نمود.صادق آبدانی و معروف به صادق کرده که تحت تعقیب نیروهای ژاندارمی قرار داشت، در چهارراه شوش کمین کرده بود.به رئیس پاسگاه شوش اطلاع دادند که سریع او را دستگیر کند.
نیروهایی از مرکز نیز اعزام شده بودند.رئیس پاسگاه که صادق را برحق می دانست، سریع به او خبر داد تا بگریزد.او به نزدیکترین روستا که احتمالا عمله بود،پناه برد.وقتی نیروهای دولتی وارد شوش شدند و او را نیافتند، از قضیه باخبر شدند و بعد از مدتی رئیس پاسگاه را بازداشت و سپس به کردستان تبعید کردند.داستان صادق کرده، مفصل است.
شخصیت دومی که در دهه چهل، به شوش مربوط می شد، حاتم دبات، معروف به حطه است.او با نیروهای ژاندارمری درگیری هایی داشت.داستان های مختلفی از او بیان شده است اما نگارنده، شاهد حمله سوارانش به یک خانه مسکونی، آن سوی شاوور، پشت مکینه آرد بودم.
در این حادثه، قتلی اتفاق افتاد که مردم محلی آن را اختلاف خانوادگی ذکر کردند.حطه، بیشتر اوقات در بیشه زار مخفی و دائم میان ایران و عراق درترد بود.او دو و بعد، سه همسر در ایران و عراق داشت.وی هرگز با مردم عادی درگیر نبود.
در همین دهه، بزرگترین رویداد اقتصادی به وجود آمد.طرحی از طرف دولت مطرح شد که آن را «طرح نیشکر هفت تپه» نامیدند.کارخانه تصفیه نیشکر به وسیله خارجی ها نصب گردید.آن زمان، آن را تنها یک طرح قابل آزمایش می دانستند.
شوش در این دهه، در زمینه مواد خوراکی خودکفا بود.گندم،جو، ذرت و برنج، ضمن پاسخگویی به نیازها، به شهرهای دیگر نیز ارسال می شد.فراورده های لبنی به خصوص، ماست، کره، دوغ و شیر خام، به طور عمده به وسیله روستاهای گاومیش دار تامین می شد.
صیفی جات شوش به خصوص چعب، معروف بودندهندوانه مهندسی، خربزه های زرد محلی و شیرین، خیار های سبز معمولی و زرد محلی به نام چمبر، از جمله این محصول ها بودند.اصفهانی های صیفی کار، با اجاره زمین ها، نقشی مهم در این تولیدات داشتند.
در اواخر دهه چهل، دو رویداد مهم فرهنگی و ورزشی به وقوع پیوستند که نتیجه آن، گسترش جمعیت، افزایش تفریحات و زمینه ادامه تحصیل را مهیا ساختند.ساخت کارخانه کاغذ سازی هم باعث ورود مهاجرین از شهرهای مختلف استان و سایر استان های دیگر گردید.
شوش در اواخر دهه چهل با رویدادهای متفاوتی روبرو گشت.در عین حالی که خیابان اصلی و روبروی حرم، زیرساخت و آسفالت شده بود اما تا پایین حسینیه اعظم ادامه یافت و این، آخر آسفالت بود.از آن زمان، محله آن قسمت از شوش، آخراسفالت نامیده شد.
در همین زمان و با توجه به هجوم گردشگران خارجی به شوش، زمزمه ساختن هتلی به این منظور شنیده شد.این نیاز را اولین بار، گیرشمن مطرح کرد.نتیجه آن، ساخت هتلی مجلل به نام«هتل جهانگردی و گردشگری شوش» گردید.اوایل دهه پنجاه، سالور استاندار خوزستان آن را افتتاح کرد.هنوز اثرات آن، با نام شورای حل اختلاف،باقی است.
رویداد مهم دیگری که در این دهه روی داد، خداحافظی گیرشمن از شوشی ها بود.آن روز، او با لباس شیک به همراه خانمش تانیا که او نیز بر خلاف روزهای کاری، لباس قشنگی پوشیده بود،درب موزه، با چهره ای غمگین و گرفتن عکس یادگاری، برای همیشه خداحافظی کرد.
از رویدادهای مهم دیگری که می توان به آن پرداخت، تاسیس اولین دبیرستان در تاریخ شوش جدید است.در آن زمان که دبستان شش سال و دبیرستان نیز شش سال بود، فقط دو دبستان پسرانه و دخترانه وجود داشت.
با اتمام دوره دبستان، والدین برای ادامه تحصیل فرزندان به اداره دزفول مراجعه کردند.رئیس ضمن موافقت, شرط لازم را تضمین یک لیسانس از شوش برای پذیرفتن مسئولیت ذکر کرد.شوش آن زمان، دیپلمه هم بندرت داشت.
مرحوم دانیالی و مرحوم زربخش، به یاد مهندس فیلی افتادند.او فوق لیسانس آبیاری و شاغل در نیشکر هفت تپه بود.طبیعی بود که حقوق او بسیار بالا باشد.حقوق معلمی در آن زمان ها اندک بود.شب هنگام، این درخواست را به مهندس دادند که او جواب رد داد.آن ها ناامید برگشتند.
فردای آن روز همهمه ای در شوش پیچید که دبیرستانی در حال تاسیس است.کسی باور نمی کرد.گویا مهندس فیلی، شب را با ناراحتی طی می کند و صبح زود، به جای عزیمت به هفت تپه، با ماشین فورد زرد رنگ خود به دزفول می رود و با دادن تضمین، دبیرستان پسرانه کورش که ابتدا تا کلاس نهم و سپس دوازدهم را داراست، به وجود می آورد.او سپس دبیرستان دخترانه ایراندخت را نیز تاسیس می کند.
در همین زمان، حادثه تلخی روی داده، همه مردم را تحت تاثیر قرار می دهد.کرخه طغیان کرده و در حال پیشروی به سمت شوش است.آن زمان، آن سمت شاوور و نزدیک پایین شهر، فقط چند خانوار سکونت داشتند، مابقی تا بیشه زار، زمین خالی و چند باغ وجود داشت.سیل در راه است.
این سیل که نتیجه چندین روز پیاپی بارندگی های شبانه روزی بود تا درون حرم و خیابان مقابل را دربرگرفت.خانه های گلی لب شاوور تخریب شدند.انواع ظروف و کمدهای چوبی شناور بودند.بعضی از مردم به خصوص شب را بالای تپه ها گذراندند.هلیکوپترهای ارتش، نان و خرما، بر روی تپه ها پرتاب می کردند.
در همین برهه، ورزش شوش، شامل تحولی عظیم گشت.تنها ورزش آن زمان، فوتبال و زمین خاکی آن، محل فعلی دبستان باهنر بود.مالک آن، سیف الله خان فیلی بود که بنا به درخواست، مدرسه روستایی قبلی، آن را به آموزش و پرورش اهدا کرد.
حمید سالمی، معلم سپاه دانش که اهل شادگان و ساکن اهواز بود، اولین باشگاه ورزشی به نام تاج(استقلال) را ابتدا در آخراسفالت به صورت اجاره ای تاسیس کرد.کشتی، تنیس روی میز، دوومیدانی، دوچرخه سواری، والیبال و فوتبال رونق گرفتند.
این باشگاه به ترتیب به کوچه بانک ملی و سپس نبش کوچه رطوبت،منتقل گردید.با کوشش های او، باشگاه ملکیت یافت و از حالت اجاره ای خارج شد.باشگاه تختی، همان باشگاه تاج است که اداره تربیت بدنی وقت بعد از انقلاب آن را تصاحب کرد.مهندس فیلی هم در منزل شخصی خود، باشگاه شاهین را تاسیس کرد که سال۴۶ منحل شد.
با ورود مهاجرین جویای کار، جمعیت شوش، رو به فزونی گذاست.نیشکر و کاغذپارس، دچار کمبود نیروی انسانی شدند.هر کسی می توانست، شاغل شود.مردم از شهرهایی مانند مسجدسلیمان، امیدیه، نفت سفید، هفتگل و آغاجاری شاغل در این دو شرکت شدند.قوم بختیاری به اقوام شوش اضافه شدند.
در همین زمان، تفکر کانال کشی و انتقال آب سد دز به مزارع کشاورزی، مطرح شد.شرکتی به نام اکباتان، پیمانکار آن شد.ساختمان آن که با آجر سفال قرمز رنگ ساخته شده بود، نبش میدان بسیج امروزی است.بخشی از آن، مدرسه و بخش دیگر در اختیار سپاه است.محل این شرکت به «ساختمان قرمز» معروف بود.
اواخر دهه چهل، همین کانال سازی، زمینه ورود شرکت های کشت و صنعت خارجی را مهیا نمود.رویدادی که باعث شد، تعدادی از کشاورزان در دو شرکت نیشکر ، کاغذپارس و بعد، حریر و قند شاغل شوند.اواخر دهه چهل، آغاز رونق اقتصادی گشت.بازار، جانی گرفت.
پایان دهه چهل، همراه با تغییراتی وسیع در بافت جمعیتی و تعداد افراد حاضر در شوش گردید.مهم ترین علت آن، فرصت های شغلی فراوانی بود که به وسیله شرکت های موجود، ایجاد شده بود.
روستاییانی که در دامداری، به خصوص، گاومیش داری، موفق بودند، کم کم، منطقه آخراسفالت را برای زندگی، انتخاب نمودند.این، به دلیل نزدیکی آن ها به رودخانه شاوور بود.گاومیش، به آب نیاز دارد.
شرکت کشت و صنعت بین المللی ایران یا همان هاوایی، تغییرات وسیعی در کشاورزی آن زمان ایجاد کرد.تسطیح اراضی، یکی از موثرترین کارهای این شرکت بود.آن، نیروهای خود را از روستاهای اطراف تامین می کرد.دختران و زنان نیز حقوق بگیر شدند.
کشت چغندر و بستن قرارداد با کارخانه قند اهواز، متمرکزترین فعالیت آن بو.دکمبود کامیون برای حمل چغندر از مزارع، باعث ورود کامیوان های ترکیه ای شد.
شرکت دارای دو مکان تولیدی گاو و گوسفند نیز بود.گاوداری و گوسفنداری، از فعالیت های غیر کشاورزی محسوب می شدند.به همین دلیل، بخش های وسیعی از زمین ها را به کشت یونجه اختصاص داد.صدور این محصول به شهرهای دیگر نیز صورت می گرفت.
در زمینه ورزش، حوادث تلخ و شیرینی، روی دادند.شوش در آن زمان، مدعی در سه ورزش فوتبال، دوومیدانی و کشتی بود.مرحوم جاسم حمزه، قهرمان کشوری جام دنیای ورزش در تهران شد.او دونده، استقامت بود.
در همین زمان، مهندس فیلی که خود نایب قهرمان دوومیدانی دانشجویان کشور بود، دوومیدانی مدرن را در شوش بنا نهاد.او شاگردانی وانند دکتر غلامحسین شکوهی (ساکن ژاپن), عبدالرضا مانعی (شهردار سابق), جاسم حمزه (قهرمان کشوری), مجید شوهانی(قهرمان دوهای سرعت)، اکبر مستولی زاده (بخشدار سابق در استان مرکزی) را تربیت کرد.
در همین زمان، کوشش اداره تربیت بدنی، برای ساخت استادیوم ورزشی، آغاز گردید.حشمت الله نژند، از طریق رابطه دوستانه ای که با مدیرکل داشت، بودجه لازم را کسب کرد اما، در حالی که اطراف زمین، فنس کشی شده بود، کشاورزان با بیل و چماق، مانع شدند و نژند را تهدید به مرگ کردند اما سخنرانی او در بین حمله کنندگان، موثر واقع شد و آن ها، پراکنده شدند.
در همین سال، ورزشگاه، افتتاح شد و جایگاه تماشاچیان نیز ساخته گردید.باورکردنی نبود که شوش، مانند دزفول، ورزشگاه داشته باشد اما حادثه تلخ ورزشی، مربوط به لیگ باشگاه های خوزستان (جام آپادانا)است.باشگاه استقلال(تاج) در این مسابقات حضور داشت و در روز جمعه اواسط زمستان عازم شوشتر بود.مه غلیظ باعث شد تا مینی بوس تیم به رانندگی اسد مکوندی، در چهارراه آوج با نیسانی که از سمت شهرک ها می آمد، برخورد شدید کند.
شدت تصادف به شکلی بود که مینی بوس چندین بار واژگون و برخاسته می شد.من در آن، حضور داشتم.مینی بوس روی چهارچرخ رو به هوا بود، درب با فشار باز می شد.هرطور بود، خارج شدیم.مینی بوس لب شاه کانال متوقف شده بود.اگر به درون کانال سقط می کرد، فاجعه درست می شد.
در آن تصادف، راننده نیسان در همان لحظه فوت شد.گویا دو هفته از ازدواجش گذشته بود.راننده مینی بوس، بعد از یک روز بستری در بیمارستان افشار نیز فوت کرد.همه اعضای تیم مجروح شدند.تنها کسی که سالم ماند، من بودم.
در آموزش و پرورش، رویداد منطقه ای شدن شوش، باعث رهایی آن از دزفول گردید.اولین رئیس آن، عبدالرضا شکیبا بود.در همین زمان و در سال۵۳ نتایج زحمات موسسین دبیرستان کورش، مشخص می شد.
امتحانات پایان سال و گرفتن دیپلم، در دزفول برگزار می شد.دانش آموزان شوش مجبور بودند که در آن حوزه امتحانی، صبح و عصر امتحان دهند.اوراق در مسجدسلیمان صحیح می شدند.خرداد آن سال، نتایج اعلام شدند.اولین دیپلمه های تاریخ دبیرستان معرفی شدند.
محمدحسن مسکرنتاج(مهرافروز) که بعد متخصص داخلی شد، غلاوعلی پاپی پمدی(قائمی) که مهندسی زمین شناسی را از دانشگاه جندی شاپور اخذ کرد و نفر سوم، جعفر دیناروند(من) که معلمی در آموزش و پرورش و دانشگاه آزاد دزفول شد.
در همین دهه، جرقه های انقلاب، ابتدا به وسیله دانش آموزان سال آخر دبیرستان کورش و سپس، با اعتصاب کارگران شرکت هاوایی و در ادامه با اعتصاب بخش تولید کاغذ پارس، زده شد.
در اواخر این دهه، دو رویداد شیرین و تلخ در جامعه شوش اتفاق افتاد.یکی، پیروزی انقلاب و دیگری حمله عراق به ایران که منجر به هشت سال دفاع مقدس گردید.من این دو موضوع را تحت عنوان«خاطرات انقلاب» و نیز«خاطرات جنگ» منتشر کرده ام.دهه شصت، حوادث متعددی داشت.
دوران بخشداری(۱۳۵۷ـ۱۳۴۴):گرچه از نظر تقسیمات کشوری، شوش در سال۱۳۳۰ به بخشداری تبدیل شد و به عنوان بخشی از شهرستان دزفول محسوپ گشت اما از نظر ساختمانی و شکل ظاهری، تا سال ۱۳۴۳ به صورت کاروانسرایی، به حیات خود ادامه داد.
در اواخر سال ۱۳۴۳، شهرداری با تخریب بسیاری از کاروانسراها و به منظور ایجاد خیابان در شوش، شکل شهر را تغییر و با آسفالت کردن خیابان روبروی درب اصلی حرم، بتدریج از آن دوران فاصله گرفت.البته این بدان معنا نیست که امکانات شوش کافی بودند بلکه این گامی مهم برای گذر از یک شکل به شکلی دیگر، محسوب می شد.
تمرکز اصلی زندگی در اطراف حرم قرار داشت لذا فاصله مرکز تا سه راه، طولانی بود.مسیر این سه راه تا محل شهرداری، دارای شیب فراوان بوده به طوری که دوچرخه سوار در این مسیر نیاز به رکاب زدن نداشت.
مقبره دعبل خزائی به وسیله دیواری گلی محصور و درون محوطه آن، اموات مردم دفن می شدند.این مکان به عبدالله بن علی معروف بود.در بخش دیگری از محوطه، مکانی برای دفن موقتی بعضی فوت شدگان، اختصاص داشت که در زبان محلی به آن ها«امانتی» گفته می شد.این اموات، در نهایت به نجف یا کربلا منتقل و دفن می شدند.
بیرون از محوطه و اطراف آن، قبرستان گسترش یافته و تا قبل از احداث چهاردستگاه، تدفین ادامه داشت.اطراف این مقبره به صورت خارستان بود و در بخشی از بیابان آن، زردچوبه کاشته بودند.مسیر رفتن به عمله سیف از کنار مقبره و از طریق جاده ای باریک و خاکی، صورت می گرفت.
شوش دوران بخشداری، بسیار کند، تغییر شکل داد اما احداث کارخانه کاغذسازی پارس و ورود مهاجرین جویای کار، سبب افزایش جمعیت گردید.البته، تغییر بافت جمعیتی و ورود اقوام جدید به شوش، قبل از این، با تاسیس نیشکر هفت تپه، آغاز شده بود.در همین زمان، باستان شناسان فرانسوی در حال کاوش در محوطه باستانی بودند.در سال چهل و شش، رومن گیرشمن، به کار خود پایان داد و ژان پرو، جانشین وی شد.
باستان شناسان دوره بخشداری:ژان ژوزف فرانسوا پرو:ژان پرو (به فرانسوی: Jean Perrot)، (زاده ۱۰ ژوئن ۱۹۲۰ – درگذشته ۲۴ دسامبر ۲۰۱۲) باستانشناس مشهور فرانسوی بود.
پرو در سال۱۹۲۰(۱۲۹۹ خورشیدی) در کشور فرانسه به دنیا آمد. وی کاوشهای فراوانی در محوطههای تاریخی سراسر جهان انجام داده و در این بین سرپرست هیئت باستانشناسی فرانسه در شهر تاریخی شوش ایران از سال ۱۹۶۸(۱۳۴۷ خورشیدی) تا سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۸ خورشیدی)نیز بودهاست.
این باستان شناس مشهور در سال ۱۹۶۸ پس از بازنشستگی رومن گیرشمن سرپرست هیئت کاوشهای باستانشناسی شوش شد.در واقع، او آخرین فرانسوی باستان شناس قبل از انقلاب اسلامی است.
ژان پرو یک سال بعد، کار خود را به همراه «دانیل لایری» در کاخ هخامنشی آپادانا آغاز کرد و پس از آن در کنار اطلاعات زیادی که از این محوطه تاریخی به دست آورد، موفق به کشف کتیبههای کاخ و مجسمه داریوش بزرگ شد.
او دستکم ۱۰، ۱۵ سال رئیس هیئت باستانشناسی شوش بود و با توجه به کارهای عظیمی که انجام داد، باید گفت خدمات زیادی به ایران کردهاست.آنچه از آن زمان به نسل بعد منتقل شده حاکی از عدم سرقت آثار باستانی در زمان اوست.
ژان پرو کتاب «کاخ داریوش» را در سال ۲۰۱۱(۱۳۹۰ خورشیدی) منتشر کرد و کتابی نیز دربارهٔ ایران در دست نگارش داشت. این نکته نشان از علاقه وی به ایران دارد.
ژان ژوزف فرانسوا پرو که همسرش ایرانی بود، ۲۴ دسامبر سال ۲۰۱۲(سوم دیماه ۱۳۹۱ خورشیدی) به دلیل بیماری، در سن ۹۲ سالگی درگذشت.مردم شوش از وی به خوبی یاد می کنند.
رویدادهای دوران بخشداری:
این دوره را باید به رویدادهای بعد از سال ۱۳۴۳ خورشیدی، اختصاص داد.این زمان تا بهمن ماه پنجاه و هفت، یعنی چهارده سال طول کشید.وضعیتی که در آن، گذر ار دوره کاروانسرایی، روی داد اما هرگز یکباره نبود.عدم امنیت و حضور راهزنان گرچه کمرنگ شده بود اما ادامه داشت.
در همین دوره بود که داستان حاتم کعبی با قتل او در سال چهل و نه خاتمه یافت و امکاناتی هر چند ابتدایی مانند برق و آب، خود را نشان داد.شاید نامیدن شوش آن زمان به عنوان قصبه یا روستا از طریق باستان شناسان در کتاب های سفرنامه خود، به همین دلیل باشد.
نگاهی به رویدادهای متغیر آن زمان، معرف خوبی برای نشان دادن وضعیت شوش قبل از انقلاب است.شوش هنوز چهره شهری به خود نگرفته بود.
در این دوره نیز مانند دوره کاروانسرا، حوادث و نیز بازدیدهای مهمی صورت گرفت که نشان دهنده اهمیت شوش در نزد مردمان زمانه است.مرور بر این حوادث را می توان، به صورت تاریخی، یعنی آنچه در واقع اتفاق افتاده است، منعکس نمود.
سال۱۳۴۵,افتتاح موزه شوش به وسیاه همسر سوم محمدرضا پهلوی ، فرح دیبا صورت گرفت.این موزه در اواخر سال چهل و سه به پیشنهاد گیرشمن، در زمینی که در پایین شیب قلعه دمرگان قرار داشت، آغاز به ساخت نمود.بناهای آن ایرانی بودند
سال ۱۳۴۶ ایجاد اولین باشگاه ورزشی:شوش آن زمان فاقد ورزش برنامه ریزی بود.جوانان به صورت خودجوش در میادین خاکی خودساخته، فقط فوتبال بازی می کردند.
معلم سپاه دانشی به نام حمید سالمی، در پایین شهر و به صورت استیجاری، باشگاه تاج را تاسیس نمود.در این باشگاه، رشته های فوتبال، کشتی، تنیس روی میز و دومیدانی، فعال شدند.این باشگاه، سپس به کوچه روبروی مسحدجامع و بعد از آن، به جنب درمانگاه و در نهایت به محلی که ملک آن محسوب می شد، بالای شهر، کمی پایین تر از میهمانسرای شوش، منتقل گردید.رقابت های ورزشی از این سال شروع شدند.
سال ۱۳۴۷ و دومین سیل ویرانگر:در این سال به دلیل باران های مداوم، دو رودخانه کرخه و شاوور، طغیان نمودند به طوری که تمام سرزمین های میان کرخه تا حرم دانیال مملو از آب بود.پیشروی آب، بعد از ورود به حرم، وارد خیابان اصلی شوش شد.خانه های گلی حاشیه شاوور تخریب و اسباب و اثاثیه مردم از جمله کمدهای چوبی، به جریان آب سپرده شدند.
بعضی از مردم به تپه های باستانی پناه بردند.بالگردهای ارتش، بر فراز تپه ها، نان و خرما پرتاب می کردند.سیل، خسارات زیادی به بار آورد.
سال ۱۳۴۷، تاسیس نخستین دبیرستان شوش:در زمانی که شوش تنها دو دبستان پسرانه و دخترانه داشت، مشکل اصلی، نداشتن دبیرستانی برای ادامه تحصیل بود.نوجوانان آن زمان، بعد از اتمام دوره ابتدایی، یا ترک تحصیل نموده و یا به شهرهایی مانند اهواز و دزفول مهاحرت می کردند.اکثر آن ها از تحصیل محروم می شدند.
در این سال، با مراجعه افرادی مانند حاج عبدالنبی زربخش، حاج عبدالحسین دانیالی و حاج محمدعلی محول به اداره آموزش و پرورش دزفول، خواستار تاسیس دبیرستان در شوش شدند که با شرط«تقبل یک لیسانس بومی و تعهد او» امکان صدور مجوز وجود دارد.
این افراد تنها کسی که چنین ویژگی داشت را«مهندس حبیب الله فیلی» یافتند.او فوق لیسانس کشاورزی و شاغل در نیشکر با حقوق کافی بود.شبانگاه نزد او رفتند و مسئله را مطرح کردند.مهندس، آن حقوق را رها کرده، تعهد لازم را داد و اولین دبیرستان پسرانه تاریخ شوش به نام کورش را تاسیس نمود.
سال۱۳۴۹، افتتاح کارخانه کاغذسازی پارس:به علتِ افزايشِ روزافزونِ مصرفِ كاغذ درايران ، صنعتِ كاغذ از سال های دور مورد توجه بخش دولتی و خصوصی واقع شد و برای توليدِ اين محصول بررسی و تحقيقاتی نيز انجام گرديد ولی به علتِ فقدانِ موادِ اوليه كافی برای توليدِ خميرِكاغذ كه معمولاً از چوب توليد می شود ، اين بررسی ها به نتيجه مطلوب نرسيد و متوفق ماند تا اينكه در سال ۱۳۳۳ كارشناسان در هفت تپه از توابع بخشِ شوش تصميم گرفتند برای اولين بار اقدام به كشت و ايجاد كارخانه عظيمِ توليدِ نيشكر از اين محصول نمايند .
با ايجادِ اين طرح و بهره برداری از آن، امكانِ توليدِ خميرِ كاغذ از تفاله ی نيشكر كه اصطلاحاً آن را باگاس می نامند ، موردِ توجهِ كارشناسان قرار گرفت كه سال ها در اين زمينه بررسی و تحقيق به عمل آمد و بالاخره در سال ۱۳۴۷ به همت بانك صنعت و معدن و با مشاركت ۵۰۰ نفر سهامدارِ بزرگ و كوچك ، كاغذپارسِ هفت تپه با سرمايه ی اوليه ۵۰۰/۰۰۰/۰۰۰ ريال كه پس از آن در سال ۱۳۴۸ به ۸۳۰/۴۴۰/۰۰۰ ريال افزايش داده شد.برای توسعه توليدِ خمير و ساختِ كاغذِچاپ و تحرير ، با ايجادِ اين شركت كه يكی از بزرگ ترين شركت های سهاميی خاص می باشد؛ نخسين توليد كننده كاغذِ تحرير ؛ شالوده صنعتِ كاغذ در كشورِ ايران نهاده شد و درواقع با افتتاحِ اين شركت ، يكی از عواملِ پيشبردِ اقتصادِ كشور به وجود آمد.اين شركت در منطقه صنعتی هفت تپه از توابع شوش و در ۱۰۰ كيلومتری شمالِ شهرستان اهواز واقع شده است .
يكي از عللِ انتخابِ اين محل، مجاورت با كارخانه نيشكر هفت تپه است تا بتوان « باگاس » ،كه ماده حجيمی است و حملِ آن بسيار مشكل، به وسيله لوله های مخصوص و با فشارِ هوا از شركتِ نيشكرِ هفت تپه به قسمتِ خميرسازيی كارخانه كاغذپارس انتقال داده شود.ساختمانِ كارخانه، حمل و نصبِ ماشين آلات و ساير تأسيسات، طبقِ برنامه تعيين شده به اتمام رسيد و بهره برداری از ماشينِ كاغذسازی در خرداد ۱۳۴۸ و ماشينِ خميرسازی در آبانِ همان سال آغاز و در آذرماه سال ۱۳۴۹، كارخانه كاغذ و خمير با ظرفيتِ توليدِ ۱۰۵ هزارتن كاغذ در سال به طور رسمی افتتاح گرديد .
سال۱۳۵۰ افتتاح اولین مدارس راهنمایی:در این سال، قانون جدید مدارس راهنمایی در ایران اجرا شد.دانش آموزان پسر و دختر شوشی می بایست وارد دوره راهنمایی شوند.از این نظر، مدرسه راهنمایی پسرانه خشایار، بالاتر از میدان معلم که بعدها به دبستان باهنر تبدیل شد،تاسیس گردید.مدرسه راهنمایی دخترانه نیز با نام داریوس، کمی پایین تر از آن، افتتاح شد.
سال ۱۳۵۰، ساخت شهرک کارگری، ورود شرکت اکباتان و شرکت هاوایی:در این سال، سه رویداد مثبت اتفاق افتاد.ابتدا و به دستور مدیریت طرح نیشکر، کار ساخت شهرک کارگری به شرکت سیویل واگذار و شروع به ساختن آن نمود.
در همین زمان، کار کانال کشی به منظور انتقال آب سد دز به کشاورزی شوش به وسیله شرکت اکباتان، آغاز کردید.دفتر اصلی این شرکت، جنب میدان بسبج قرار داشت و چون با آحرهای سفالی قرمز ساخته شده بود، به ساختمان قرمز معروف بود.
همزمان با این تحول، شرکت بین المللی کشت و صنعت ایران با نام «هاوایی» در زمین های کشاورزی شوش، فعال گردید.این شرکت آمریکایی با انواع تجهیزات پیشرفته، به تسطیح زمین ها پرداخت و محصول هایی مانند چغندر، یونجه وگندم تولید می کرد.
این شرکت دارای دو مرکز گاوداری و گوسفند داری بود و به پرورش این حیوانات می پرداخت.بسیاری از جوانان بیکار آن زمان جذب این شرکت شدند.انتقال چغندر به کارخانه قند اهواز و تولید خوراک دام، از جمله فعالیت های موثر آن بود.
سال ۱۳۵۱ ساخت هتل جهانگردی:این رویداد بنا به درخواست باستان شناسان فرانسوی از استاندار وقت به منظور اسکان گردشگران و میهمانان خارجی، اتفاق افتاد.ساختمان آن دو طبقه و دارای اتاق های خواب شیک و سالن غذاخوری و نیز ظروف حکاکی شده زیبا بود.محوطه آن، چمن و نیز گلکاری شده بود.مسئول آن فردی از شمال، انتخاب شده بود.این ساختمان، بعد از انقلاب در اختیار سپاه قرار گرفت و بعد از آن، محل شورای حل اختلاف گردید.
سال ۱۳۵۲ افتتاح بیمارستان نظام مافی:به همت محمدعلی نظام مافی که مالک معروف شوش بود، ساختمان بیمارستان در زمین اهدایی او، با همکاری جمعیت شیذوخورشید آن زمان،ساخته شد.مدت ساخت آن، به طور تقریب دو سال طول کشبد.در ساخت آن، افرادی مانند سید عیسی شاه جهانپور و عبدالرصا دانیالی، همکاری داشتند.
سال ۱۳۵۳ نخستین فارغ التحصیلان متوسطه:در شوش آن زمان، خردادماه سال ۵۳، نقطه عطفی در کسب علم محسوب می گشت زیرا اولین دیپلم های دبیرستان بومی، معرفی می شدند.امتحانات سخت آن زمان، گرچه در درفول برگزار و تصحیح اوراق در مسجدسلیمان بود اما نخستین قبول شدگان در شوش اعلام شدند.این نخستین دیپلم ها فقط سه نفر به نام های، محمدحسن مسگرنتاج، غلامعلی پاپی نمدی و جعفر دیناروند بودند
سال ۱۳۵۶منطقه ای شدن آموزش و پرورش:بالاخره بعد از سال ها وابسته بودن آموزش و پرورش شوش به دزفول که از سال ۱۳۱۵ شذوع سده بود، در این سال به صورت مستقل درآمد.این رویداد تاثیر زیادی در گسترش مدارس و جذب نیروهای بومی داشت.عبدالرضا شکیبا نخستین رئیس این رویداد بود.
بازدیدهای دوران بخشداری:
تمرکز بازدیدکنندگان در این دوره، مانند قبل بر آثار باستانی و مقبره حضرت دانیال نبی بود.در این زمان، شوش به شهر مهاجرپذیر تبدیل شده بود.
سال ۱۳۴۵, ورود فرح دیبا به شوش:در کتاب خاطرات خانم گیرشمن، این رویداد به طور کامل آورده شده است.او در صفحه ۴۷۶ خود نوشت «اول ماه مارس ۱۹۶۶ برابر با دهم اسفند ۱۳۴۵،امروز صبح باید به شوش برویم زیرا به طور رسمی اعلام شده که شهبانو روز اول ماه مارس، برای افتتاح موزه خواهد آمد.چهارشنبه اول مارس، روز بزرگ فرا رسید.نمای بیرونی موزه را مثل عروس، با پرچم، تاج گل های کاغذی و رویان، آذین بسته اند.در روستا، طاق نصرت های پوشیده از فرش، درست کرده اند.در عرض چند روز، شاخه ای از جاده که به موزه منتهی می شد، آسفالت شد.در باغ موزه، طاق های هلالی گذاشته اند و خانم های شوشی با شاخه های گل آن ها را زینت داده اند.روبروی نرده های موزه و در جاده ای که به قلعه و کارگاه حفاری منتهی می شود، بیش از ۳۰۰ پرچم برافراشته اند.در معبری که قرار است شهبانو از آن وارد موزه شود و بر روی چمنها، فرش گسترده اند.سربازان در حاشیه جاده، مارش نظامی می نوازند.
سه هلیکوپترر اولی که بر زمین نشستند، نظامیان را با خود آورده بودند و آن ها می باید، روی تپه ها، در کنار کارگاه های ما قرار می گرفتند.ساعت ده، هلیکوپتر سلطنتی بر روی چمن باغ موزه فرود آمد.اعلیحضرت ملکه با مانتوی صورتی و یک کلاه سیاه فوق العاده شیک، از مقابل گارد سلطنتی عبور کرد و بعد به طرف موزه آمد.من قیچی را جلو بردم.ملکه، روبان را برید و وارد شد.بازدید یک ساعت طول کشید.ملکه به مقبره دانیال رفت و سپس از کارگاه دیدن کرد.به قلعه وارد شد و پس از صرف چای، مقارن ظهر ما را ترک کرد.»
سال ۱۳۵۱ بازدید نخست وزیر وقت:امیر عباس هویدا نخست وزیر پهلوی دوم، به منظور بازدید از شوش و نیز آثار باستانی، با تعدادی از وزرای خود وارد شوش گردید.او ابتدا از تنها دبیرستان شهر یعنی کوروش دیدن و با دانش آموزان به گفتگو پرداخت.از جمله خواسته های شاگردان، تجهیرات آزمایشگاهی بود که هویدا دستور تامین آن را داد و بک ماه بعد وارد شوش شود.
هویدا پیاده، مسیر دبیرستان تا آخر شهر را پیاده طب کرد و زمانی که به باتلاق آخراسفالت رسید، از شهردار علت پر نشدن آن را پرسید که او عدم داشتن ماشین آلات را مطر.ح کرد.در همان لحظه گفت، آیا کسی هست که با بردن نصف این محوطه، آن را پر کند؟حسن ملنگ که کامبوندار بود، تقبل و در نهایت باتلاق مسطح گردید.هویدا سب را در قلعه خوابید و صبح روز بعد به تهران برگشت.
سال ۱۳۵۲ ورود استاندار خوزستان: عباس سالور استاندار وقت خوزستان، به منظور افتتاح میهمان سرای شوش با نام هتل جهانگردی و جذب سیاحان، وارد شوش شد.این ساختمان زیر نظر وزارت فرهنگ و هنر آن زمان بود.او بعد از افتتاح، به دیدن آثار باستانی پرداخت و از موزه شوش هم دیدن نمود.
سال ۱۳۵۶ ورود بازرسان: باقر کاتوزیان رئیس هیئت بزرسان مرکزی به اتفاق نمایندگانی از وزارتخانه ها، برای بازدید از وضعیت شهر، وارد شوش شد.وی نطامی و معروف به سرلشگر بود.او ابتدا وارد دبستان دخترانه ماندانا شد و از دانش آموزان چند سئوال درسی پرسید و ضمن رضایت، به بخشداری رفت و موزه را نیز مورد بازدید قرار داد.او آخرین مهره رژیم پهلوی بود که از شوش دیدن نمود.
سال ۱۳۵۷، اعتراض های مردمی شوش و تمرکز بر همراهی با مردم سراسر کشور، خواستار سرنگونی رژیم پهلوی و استقرار حکومت اسلامی شدند.در این سال، بانک صادرات مرکزی با بمب دست ساز مورد حمله قرار گرفت و در آتش سوخت.از آن روز به بعد، این بانک به «بانک سوخته» معروف گشت.سرانجام در بیست و دو بهمن، با کشته شدن سروان داوود اقراری، خلع سلاح ژاندارم ها و فتح پاسگاه، دوره انقلاب اسلامی آغاز شد گرچه از نظر تقسیمات کشوری، شوش هنوز بخشداری محسوب می گشت.
بازدیدهای دوره کاروانسرایی:در این دوره که شامل دو باستان شناس معروف یعنی دمرگان و گیرشمن می شود، افراد متفاوتی به دیدن شوش آمدند که مهم ترین آن ها، ورود پهلوی اول در زمان دومکنم و فرح پهلوی در اواخر این دوره است.بیشترین تاثیر در جذب را آثار باستانی و عظمت شوش باستان، داشتند.
نقل سینه به سینه پیران آن زمان حاکی است که رضا شاه، طی دیداری از تپه ها، از مشاهده کارگران باستان شناس، خشمگین شده و می گوید: این ها با اجازه چه کسی، مشغول کارند؟که توضیح می دهند که مجوز را ناصرالدین شاه داده است.سپس وارد شوش می شود، به حرم می رود و به بخشدار و شهردار می گوید که اجازه ندهید، اطراف حرم، خانه سازی شود.مردم را تشویق کنید تا بالاتر از اداره پست، خانه بسازند.زمین و مصالح رایگان در اختیار آن ها قرار دهید.مردم استقبال نکردند اما شهرداری شوش، اولین ساختمان خود را ساخت.آموزش و پرورش، اداره ای کوچک و دو دبستان پسرانه آپادانا و ماندانا را روبروی شهرداری، کمی بالاتر از آن، درست کرد.در کنار دبستان ماندانا هم دو دستگاه خانه سازمانی درست شد.
بیشترین دیدارها از سال ۱۳۱۱ به بعد که شامل دوره فعالیت گیرشمن است، انجام گرفتند.خانم تیانا همسر گیرشمن در کتاب، «من هم باستان شناس شدم»، به آن ها اشاره کرده که در ادامه، آورده می شوند.
در صفحه ۲۵۱ نوشته شده که« کم کم گردشگران به شوش سرازیر می شدند.هیئت های سیاسی و اعضای سفارتخانه های کشورهای مختلف، دانشمندانی از چهار گوشه جهان، دوستان تهرانی برای چند روز تعطیلات، و به ویژه افرادی از شرکت نفت ایران و انگلیس که از تعطیلات آخر هفته و جمعه ها استفاده می کردند، با اتوبوس همراه با وسایل پیک نیک خود به بازدید از کارگاه های ما می پرداختند.هر سال می بایستی، عده جدیدی از افسران دانشگاه سلطنتی جنگ ایران(حدود شصت سرهنگ و تیمسار تحت فرماندهی امیرانشان) را پذیرا باشیم.در سال ۱۹۴۸ــ۱۹۴۷ در میهمانخانه ما بیش از صد نفر پذیرایی شدند.»
روز پانزدهم اسفندماه ۱۳۲۷ خورشیدی، افتخار بازدید والاحضرت اشرف را داشتیم که با ملتزمان خود برای بازدید از حفاری های ما آمده بودند.هژیر نخست وزیر که چندی بعد به قتل رسید، در این سفر همراه والاحضرت بود.شاهزاده خانم بدون تشریفات، سوار یک جیپ نظامی شد تا از گورستانی که تازه از زیر زمین بیرون آورده بودیم، دیدن کند.صفحه۲۵۵
دی ماه ۱۳۲۸، از این ماه بازدید گردشگران آغاز شد. سفیر بریتانیای کبیر با همسر و دخترش، چند روزی را نزد ما ماندند.هر جمعه، کارمندان پالایشگاه آبادان برای بازدید به شوش می آمدند.صفحه۲۶۱
سفیر سوئیس، چند روزی در قلعه نزد ما ماند.از وزیر جنگ ایران همراه با رئیس دانشگاه جنگ تهران و ژنرال ها و سرهنگ ها، پذیرایی کردیم.بازدیدکنندگانی از دبیرستان فرانسوی، رایزن سفارت فرانسه و همسرش، رایزن سفارت بلژیک، شخصیت هایی از سازمان ملل متحد، سازمان جهانی خواروبار و کشاورزی(فائو)، خانواده فروغی همراه سه فرزند مسلح به تفنگشان که در عرض ده دقیقه، همه کبوتران کوهی لانه کرده در قلعه را قتل عام کردند، پذیرایی شدند.صفحه۲۶۲
آذر ماه ۱۳۳۱ خورشیدی، محمدرضا پهلوی به همراه همسرش ژریا با قطار به شوش آمدند و به مدت یکساعت از سایت های باستان شناسی دیدن کردند.صفحه۲۸۰
۲۸ اسفند ۱۳۳۳ خواهر بزرگ شاه، همراه شوهرش و خدمه هایش برای دیدن زیگورات به شوش آمدند.صفحه۳۳۲
در دی ماه ۱۳۳۹ افتخار داشتیم که نخست وزیر منوچهر اقبال و تقریبا همه اعضای کابینه او را پذیرا باشیم.شوهرم قسمت های مختلف حفاری ها را به آن ها نشان داد و برایشان توضیح داد که لایه به لایه حفاری را ادامه دهند، یعنی شهری پس از شهر دیگذ تا اینکه به زمین بکر برسند.....شوشی ها که سر راه نخست وزیر اجتماع کرده بودند، از او تقاضا کردند دستور بدهد بر روی رودخانه شاوور، پلی زده شود.این خواسته پذیرفته شد و ما سال بعد شاهد ساخته شدن پل بودیم.صفحه۳۳۹
خبرها حاکی است که، در دوازدهم شهریور هزار و سیصد و چهل و دو خورشیدی، «ملکه یولیانا» و خانواده سلطنتی هلند در سفر رسمی به ایران از شوش دیدن کردند.او از زیگورات و آثار باستانی شوش از جمله بقایای کاخ آپادانا بازدید و از عظمت تاریخی آن، به خوبی یاد کردند.
زیگورات یا چغازنبیل از مهمترین و شناختهشدهترین آثار تاریخی ایران و جهان است؛ به همین دلیل یکی از اماکنی است که روسای دولتها یا پادشاهان کشورهای خارجی وقتی به ایران میآمدند، اغلب از آن ها دیدن می کردند.
این سفر در پاسخ به حضور محمدرضا و فرح پهلوی در جشن بیستوپنجمین سالگرد ازدواج ملکه یولیانا در سال ۱۹۶۲ میلادی انجام شد.
بهمن ماه ۱۳۴۴، امروز افتخار پذیرایی از منشی مخصوص الیزابت دوم ملکه انگلیی و رئیس تشریفات دربار او را داریم.رئیس تشریفات مامور تماس با دیپلمات هایی است که همراه همسرانشان و چند ایرانی می آیند.آن ها میهمانان اردشیر زاهدی،وزیر امور خارجه، هستند که قبلا سفیر ایران در لندن بود.فرصت آن ها بسیار اندک است.پس از نوشیدن چای به بازدید از موزه شوش وکارگاه های حفاری می روند و از آنجا رهسپار چغازنبیل می شوند.صفحه۴۶۷
حوادث و رویدادهای شوش کاروانسرایی:
از ابتدای تشکیل کاروانسراها تا سال۱۳۴۳ و حتی سال بعد از آن که اثراتی از کاروانسراها باقی مانده بود، حوادث و رویدادهای تلخ و شیرینی به وقوع پیوستند که بر مردم آن زمان و نیز تشکیلات، اثرگذار شدند.بعضی از این رویدادها، هنوز هم مورد گفتگوی علاقه مندان به تاریخ شوش قرار دارند.
قتل غلیمردان خان فیلی:این رویداد در سال ۱۲۹۲ و همزمان با فعالیت های باستان شناس معروف، دمرگان اتفاق افتاد.روایت این قتل به صورت سینه به سینه، به نسل های بعد منتقل شده است.در این مورد، روایت های متفاوتی وجود دارند که دو روایت از همه قابل قبول تر است.
در روایت اول گفته می شود که قتل توسط پسری عموی وی یعنی عباس خان در دامنه تپه ای که قلعه دمرگان بر فراز آن است، کشته شده زیرا غلامرضا خان، برادر زاده علیمردان خان، پیش از این، حسین خان، فرزند پاپی خان را کشته بود.عباس خان برادر حسین خان به خونخواهی، علیمردان را کشت.
روایت دوم حاکی از محاصره قلعه دمرگان به وسیله گروهی شورشی است که در نهایت، به دلیل اختلاف و رقابت های عشایری در منطقه، بدون اینکه علیمردان خان، اطلاعی از اختلاف ها داشته باشد، توسط یکی از افراد آن گروه، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد.
قتل غلامرضا خان فیلی: این، رویدادی است که در سال،۱۳۱۱ خورشیدی، اتفاق افتاد.در واقع، بعد از کشته شدن علیمردان خان، غلامرضا خان، هدایت طوایف عمله را بر عهده گرفت.او ضمن استقرار در قلعه کریم خان و با حکم دولتی، مسئولیت حفظ نظم و امنیت را نیز قبول کرد.
عمده فعالیت او، مبارزه با اشرار و راهزنان بود.در همان زمان مسئله خزعل نیز .جود داست به طوری که به شوش نیز سرایت کرده بود.به طور مثال، ایستادگی غلامرضا خان در سال،۱۳۰۰ خورشیدی در مقابل اردوی شیخ خزعل به فرماندهی خلف میناوی، زبانزد پیران آن دوره است.
غلامرضا خان و سوارانش تا حدود زیادی موفق به ایجاد امنیت در مسیرهای شوش به دزفول و شوش به کرخه تا دشت عباس شده بود.او تعدادی از راهزنان را کشت.این، زمینه ای برای انتقام گردید.
در روز قتل، از وی دعوت کردند تا برای رفع مشکلات و اختلاف ها، در مکانی از بیشه کرخه به ناممحلی بیشه سورو(بیشه سرخ) که نزدیک قدمگاه شچاخ است، حضور یابد.بعضی از یاران، توصیه کردند که خان به آن مکان نرود اما او نپذیرفت و تنها با چند سوار وارد بیشه شد.کسی در آنجا نبود.
در همین زمان و از بالای درختان، شلیک هایی صورت گرفت.تیر به سرخان اصابت کرد و در همان لحظه از اسب به زمین افتاد و کشته شد.سواران همراه که بعضی مجروح بودند، منطقه را ترک کردند.جنازه تا چند روز بر زمین باقی ماند . سپس، طبق وصیت غلامرضا خان، به نجف منتقل و در وادی السلام دفن گردید.
جنگ جهانی دوم و اثر مخرب آن:همانطور که جنگ جهانی اول، به آثار باستانی شوش، زیان رساند، جنگ دوم نیز به شکلی وسیع تر، این ضررها را تحمیل نمود.این دو مورد در حداقل آن، نشان دهنده اهمیت آثار و تمدن شوش نزد بیگانگان بوده و همچنان هست.این تخریب ها، نشانه حسادت خارجی ها نسبت به تمدن ایران زمین است.
«جنگ جهانی دوم، دومین جنگ جهانی بین سالهای ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ (۹ شهریور ۱۳۱۸ تا ۱۰ شهریور ۱۳۲۴ خورشیدی) بود.در این جنگ تمام عیار بیشتر کشورهای جهان از جمله همهٔ قدرتهای بزرگ در قالب دو اتحاد نظامی، نیروهای محور و نیروهای متفقین، در برابر هم قرار گرفتند.
هواپیما نقش مهمی در این جنگ ایفا کرد و بمباران راهبردی مراکز جمعیتی و استفاده از دو سلاح هستهای که تا به حال در هیچ جنگی استفاده نشده بود را ممکن ساخت.این مرگبارترین درگیری تاریخ بود که منجر به کشته شدن ۷۰ تا ۸۵ میلیون نفر شد که بیشتر آن ها غیرنظامی بودند. میلیونها نفر به دلیل نسلکشیها و همچنین گرسنگی، کشتار جمعی و بیماری جان خود را از دست دادند. در پی شکست نیروهای محور، آلمان، اتریش و ژاپن اشغال شدند و دادگاههای جنایات جنگی علیه رهبران آلمانی و ژاپنی تشکیل شد.»
متن زیر که تحت عنوان جنایت متفقین نوشته شده، حاصل گزارش بازدید یکی از متخصصین باستان شناسی از شوش در دوران کاروانسرایی است.
«هنگامی که خود چندین سال پیش از آپادانا بازدید کردم، با سر ستون ها و ستون های تکه تکه شده زیادی برخورد کردم ولی گمان می بردم بی مهری زمانه یا شاید حفاری های سودجویانه یک قرن اخیر و خروج آثار از ایران، آپادانا را به این حال در آورده و جز پاره ای سر ستون و ته ستون شکسته و فونداسیون یا پی آن چیزی باقی نگذاشته است تا اینکه با حقیقت شگفت انگیز و تلخی مواجه شدم.
در جنگ جهانی دوم، نیروهای متفقین سرزمین ما را اشغال و پهلوی اول را خلع و سرنگون کردند و در مدتی که سامانه و دولتی در کار نبود، لکه های سیاهی در میراث فرهنگی ما ثبت شد.این سربازان متمدن به نقوش کتیبه داریوش کبیر در بیستون به عنوان هدف تمرینی و تفریح تیر اندازی می کردند و صدمات زیادی به آن رساندند اما نمی دانستم جنایت آپادانا با بیستون قابل مقایسه نیست!!
دشت خوزستان ادامه دشت میان رودان در شرق است و سنگ در این پهنه بسیار کمیاب است.سربازان متفقین چون برای انتقال ادوات و تجهیزات خود احتیاج به ساختن جاده و پل داشتند و به مصالح سنگی و شنی هم نیازمند می بودند، با وحشی گری تمام به کاخ داریوش هجوم آوردند.
بستر شنی کاخ غارت شد!!ستون ها و سر ستون های بی نظیر آپادانا با دینامیت و مواد منفجره ترکانده شد.و این سربازان عصر جدید، سنگ و شن مورد نیاز جاده سازی خود را از ستون ها و سر ستون ها و بستر کاخ داریوش تامین کردند و با این جنایت، یاد آشوربانیپال پادشاه خونخوار آشوری و ویران کننده شوش زنده شد آن هم در قرن بیستم!
دیگر از آپادانا چیز قابل توجهی باقی نمانده است.دیواره ها و ستون های زیبایش در موزه لوور و آنچه باقی مانده بود بی رحمانه با دینامیت تکه تکه شد.بعد از ده ها فصل کاوش هنوز پلان کاخ مبهم است.تالار کاخ داریوش زیر علف های هرز پنهان مانده و چراگاه احشام و اغنام شده.آیا آپادانا بدون اینکه اسرار خود را بر ما افشا کند خداحافظی می کند؟نه هنوز امیدی هست.دو باستانشناس بزرگ به شوش خواهند آمد.رومن گیرشمن و ژان پرو.
جنگ آهودشت:
حمله ارتش های متفقین به ایران در شهریور ۱۳۲۰ ،اغتشاش و ناامنی فراوانی در کشور به بار آورد. با شکست ارتش در برابر تجاوز متفقین، برای بسیاری این گمان به وجود آمد که کشور از هم پاشیده شده و رشته اختیار آن از دست دولت خارج گردیده است.
به دنبال آن در گوشه و کنار کشور، حرکات و اقدام هایی علیه این سرزمین انجام گرفت که باعث بر هم خوردن آرامش و نظم در کشور گردید. ازجمله این حرکات، خیزش برخی طوایف در منطقه میانِ آب اهواز و شوش است.
پس از تصرف خوزستان به دست متفقین، در میان عشایر این خبر پخش شده بود که ارتش ایران از میان رفته است.سرهنگ همایونی فرمانده وقت ارتش در خوزستان، عین شنیده خویش از عده ای از مهاجمانی که پس از حمله به ایستگاه هفت تپه دستگیر شده بودند را بیان کرده که از آن ها پرسیدم چرا به شرارت دست زده اید و آن ها در پاسخ گفتند: «به ما گفتند انگلیسی ها آمده اند و ارتش ایران نیست.» (همایونی،۱۹۸۴ :نوار شماره ۲ :۱۸) البته ارتش ایران بر اثر خیانت برخی سران ارتش و با توافق وزارت خارجه، برای مدتی ازهم پاشیده و تضعیف شده بود.
پاییز و زمستان ۱۳۲۳ اوج بی نظمی ، درگیری ، اغتشاش و غارت در منطقه میان آب بود، در این هنگام سرهنگ فضل اله همایونی فرمانده لشکر خوزستان که نیروی نظامی و ژاندارمری موجود در منطقه را جهت سرکوب و برقراری نظم کافی نمی دانست پیکی به بزرگ روستای استقرار یکی از طوایف منطقه فرستاد. او نه تنها بزرگ و محبوب ایل خود بود بلکه جایگاه بزرگی در بین طوایف لر و عرب منطقه داشت و به دلیل رفتار بزرگ منشانه ی خود، مورد قبول و امین حکومت وقت نیز به شمار می رفت.
وی خود را به اهواز رساند و به دیدار سرهنگ رفت ، سرهنگ شرح کاملی از ماجرا می دهد و از او درخواست می کند تا عشایر تحت نظر او به عنوان نیروی پیشتاز به همراه سربازان ارتش و ژاندارمری جهت برگرداندن نظم و حفاظت از خاک کشور گسیل گردند.
در ابتدا او به دلیل دوستی با سایر عشایر منطقه، خواستار حل و فصل موضوع به روش های مسالمت آمیز و آشتی جویانه می شود اما بعد از شنیدن تلاش های سرهنگ و عدم نتیجه گیری از سرهنگ رخصت می گیرد تا با بزرگان و طوایف همجوار مشورت کرده و سپس چگونگی کم و کیف تصمیم خود را اطلاع دهد.
وی پس از بازگشت از اهواز به دیدار بزرگان منطقه رفته و موضوع درخواست کمک و اوضاع را با آن ها در میان می گذارد. سپس جلسه ای برگزار و همه بزرگان دعوت می شوند. حاضرین همگی قبول درخواست و اعلام آمادگی کرده و تعداد سواران و تفنگ چیان خود را اعلام می نمایند. سواران ایل آماده نبرد و دفاع از خاک کشور و سرکوب یاغیان می گردند. مراتب موافقت به سرهنگ اعلام می شود.
اواخر بهار سال ۱۳۲۳ سواران جنگی عشایر به سرپرستی بزذگان خود و قوای ژاندارم ( کمتر از ۴۰ نفر ) به فرماندهی ستوان زمان شاهمرادی، به آهو دشت اعزام شدند پس از حاکم شدن آرامش در آنجا، پادگانی موقت در کنار سد شاوور از این نیروها شکل گرفته و نیروها استقرار یافتند. طبق قرار می بایست نیروهای ارتش نیز به زودی به منطقه اعزام و در این مکان مستقر می شدند. خوزستان وارد تابستان داغ و سوزان می شد در حالی که چند روز از استقرار پادگان موقت می گذشت اما به دلیل هماهنگی پیچیده با قوای اشغالگر، ارتش هنوز نتوانسته بود مجوز اعزام نیروهای پشتیبان را کسب کند؛ سفیددم روز اول تیرماه صدها نفر ( بعضی از منابع تعداد این افراد را بیش از هزار تن شمرده اند ) ، از مهاجمین از هور خارج شده و با اتحاد برخی طوایف همجوار با شماری از سواران روبرو و بر آن ها و قرارگاه موقت مستقر در سد ۳ شاوور حمله برده و شروع به تیراندازی می کنند.
نظر به اینکه تعداد سواران مدافع نسبت به مهاجمان کم و غیرقابل قیاس است، سواران به شیوه جنگ و گریز و پس از کشتن تعدادی از مهاجمان، بدون دادن تلفات به ایستگاه میان آب (ایستگاه اول از آهو دشت به طرف تهران) عقب نشسته و همچنان به جنگیدن ادامه دادند.
در این حمله نابرابرانه، ستوان یکم زمان شاهمرادی فرمانده نیروهای ژاندارم به تیر مهاجمان از پای درآمده، به طرز فجیعی به دست آنان کشته شد.
سواران مدافع، در ایستگاه میان آب پیاده شده و سنگر می گیرند. این مردان شجاع می دانستند که اگر دستگیر شوند به ناجوانمردانه ترین روش کشته خواهند شد پس، آگاهانه، جنگیدن تا مرگ شرافتمندانه را انتخاب نمودند.جنگ به درازا کشید و از قوای ارتش و کمک خبری نبود هر لحظه بر شمار مهاجمین اضافه می شد و از عشیره های اطراف برایشان کمک می رسید.
پس از رسیدن داوود کعب، رهبر مهاجمان، همه آماده حمله مستقیم و حرکت به سمت مدافعان شدند تا آن ها را خلع سلاح و دستگیر کنند.جنگ به لحظات نفسگیر خود رسید هر چه شلیک می شد و نفرات از پای در می آمدند نفرات جدید جای آن ها را پر کرده و مثل مور و ملخ به سمت سنگرها یورش می آوردند.
یکی از تفنگچیان قابلِ حاضر در این نبرد که ده ها نفر را بر زمین ریخت، برنو خود را پر و مسلح کرد و داوود کعب، بزرگ و مقتدای شورشیان را هدف گرفت.تیر بر پیشانی او نشست.فریاد او دل آسمان را پاره کرد و بر زمین افتاد و در دم کشته شد، بلوایی اردوی مهاجمین را در هم ریخت. آن ها، به سمت سنگرها عقب نشستند و به عزاداری مشغول شدند. عده ای نیز پراکنده و محل را ترک کردند. تا مجدد مهاجمین از سردر گمی و عزاداری فارغ شده و برای نبرد آماده شوند چند ساعتی زمان برد و در این حین، نیروهای ارتش به فرماندهی سرهنگ همایونی و با پشتیبانی دو فروند هواپیما به محل نبرد رسیدند.شورشیان تار و مار و سران اصلی آن ها دستگیر و در مرداد همان سال دادگاه صحرایی تشکیل و مجازات شدند.
پس از این عملیات، میزان همکاری سران عشایر با ارتش افزایش و نظم و امنیت نسبی حاکم گردیدنبرد آهودشت گرچه جنبه داخلی داشت اما و بدون شک، توطئه استعمار انگلیس بود زیرا اسلحه های مهاجمین را سفارت انگلیس در بغداد تهیه و ارسال کرده بود.
داستان حته:این رویداد، دارای دو نوع برداشت مثبت و منفی است.فضایی که در اوایل دهه چهل به وجود آمد و با اتمام آن در سال۱۳۴۹، به پایان رسید.واژه های متناقضی مانند شرارت، مبارزه، سرقت، تدین، قتل و دفاع که سبب این برداشت ها شد، مردم را در دو گروه موافق و مخالف قرار داد.
نام اصلی مسبب این رویداد حاتم دبات است که در آغاز این ماجرا، نوجوان محسوب می شود.او را حته می نامند در حالی که معنای لغوی ندارد بلکه مخففی از حاتم است.این، مانند «اسی» است که مخفف«اسماعیل» محسوب می شود.
دبات، روستایی عرب نشین در حاشیه بیشه کرخه شهر شوش است.مردم آن، اکثر با هم فامیل هستند و از دو طریق کشاورزی و دامداری به خصوص، گاومیش داری، امرار معاش می کنند.
او فرزند مردی به نام جعلوش است که از نظر روحی، زیر بار زور نمی رود و همیشه مسلح است.حته فرزند چهارم خانواده است.او سه برادر و دو خواهر دارد،حنوش و اریزر از او بزرگ ترند. اباله و عزیرش کوچکترین هستند.
حادثه با یک درگیری درون روستایی آغاز می شود که طی آن، افرادی کشته می شوند.خانواده حته مجبور به کوچ گشته و در روستای لرنشین چیچالی مستقر می گردند.غلام خانجان، خان سگوند به آن ها پناه می دهد.حته مدتی با کشاورزان کوت کربعلی شریک و فعالیت می کند.درآمدها، جوابگو نیستند.آن ها همچنان گاومیش داری می کنند و نوعی شراکت با خانواده مرحوم محمدعلی دیناروند را نیز دارند.
مرگ مادر حته(عبیسه) در چیچالی که به علت تکیه زدن یکی از گاومیش ها به دیوار گلی و سقوط آن روی مادرش، اتفاق می افتد، تلخی تازه ای را ایجاد می کند.گرچه زندگی آن ها در چیچالی، همراه با آرامش است اما با حل و فصل مسئله کشته های روستا، خانواده حته به دبات برمی گردند و اصل ماجرا از همین زمان آغاز می شود.
ژاندارمری وقت به داشتن اسلحه بدون مجوز حساس است و تنها، شیوخ و خوانین را مجاز می داند.جعلوش اسلحه داشته و مامورین نیز با آن مخالفند.در یک جر و بحث ایجادی، او و دو فرزندش را در زندان اهواز حبس می کنند.حته آن را از چشم مالک زمین ها یعنی، مستوفی می بیند لذا زمانی که با اتومبیل فولکس خود به روستا می آید مورد ضرب و شتم حته قرار می گیرد.مستوفی به ژاندارمری شکایت می کند.
لاژم به توضیح است که در آن زمان مستوفی و نظام السلطنه، سندهای قانونی تملک را در اختیار داشتند که این زمین ها، یا از طریق دولت و یا خریدن ار کشاورزان، به آن ها منتقل شده بودند.در همان زمان «۱۳۴۱» دولت در حال اجرای اصلاحات ارضی بود.این وضعیت، به نفع مالکان نبود.بنابراین، داستان حته، بیشتر مربوط به رویارویی او با ژاندارمری بود.
حته از نظر روحی، فردی متدین محسوب می گشت که برای سادات احترام زیادی قائل بود.برای تایید این مطلب، به خاطرات یک سپاهی دانش که در خارکو، از روستاهای لرنشین، خدمت می کرد، اشاره می شود.
«من ماموریت یافتم تا در قلعه خارکو به تدریس بپردازم.در آن زمان، دور روستاها را حصارکشی و با دربی چوبی بزرگ، ورود و خروج را کنترل می کردند.روستا، یک کدخدا بنام نامدار درویشی داشت که امور را مدیریت می کرد.
نزدیک های غروب که درب قلعه بسته بود، ناگهان گردوخاکی بلند شد و تعدادی سوار با هوسه و یزله، خواستار ورود شدند.کدخدا، حته را می شناخت و سراسیمه به این طرف و آن طرف می رفت.ماه رمضان و نزدیک وقت افطار بود.
من که از حته فقط نامی شنیده بودم، به کدخدا گفتم که درب را باز کند اما او صلاح نمی دانست و گفت که حته بدون دلیل نیامده، فریادهایش نشان از عصبانیت است.گفتم، من عرب هستم و با او صحبت می کنم، در ضمن، لباس نظامی هم دارم.بالای پشت بام رفتم و به زبان عربی گفتم، کیستید و چه می خواهید؟
حته با دیدن من و شنیدن صدایم گفت:عرب هستی؟گفتم بله و از کدام قبیله؟جوابش را دادم.گفت:من با کسی کاری ندارم فقط یک نفر از این روستا به خانواده من بی حرمتی کرده و قالی ما را برده است.من او را می خواهم.پایین آمدم، درب قلعه را باز کردم و گفتم شما تشنه اید، آبی بنوشید تا با هم حرف برنیم.حته گفت، ما روزه هستیم.
اذان که گفته شد، حته و یارانش به جماعت، نماز خواندند، یکی از سواران نگهبانی می داد.سفره پهن شد و همه افطار کردند.بعد از آن، حته گفت، حالا آن فرد و قالی را بیاورید.گفتم، جریان چیست؟گفت که بقالی هفته گذسته به روستا آمده و خانمم از او جنس برده اما چون من خانه نبودم، آن را به عنوان قرض گرفته و گفته که هفته بعد همسرم که آمد، قرضت را می دهم.بقال، هفته بعد که مراجعه کرده و من نیز هنوز عراق بودم، قالی را به جای آن برده است.این، نوعی بی حرمتی محسوب می شود.
هر چه تلاش کردیم که فقط قالی را می آوریم و با فرد، کاری نداشته باش، قبول نمی کرد.در چنینوضعیتی، کدخدا دست به دامن ساداتی زد که نزدیکی های روستا، چادر نشبن بودند.من که خبر نداشتم، گفتم که بی فایده است.حته خشمگین است اما با کمال تعجب، وقتی بزرگ سید آن ها وارد گردید، حته به احترام بلند شد و گویی آب یخی بر او پاشیده باشند، خبردار ایستاد.سید به او گفت، از تقصیر آن مرد بگذر و فقط قالی را تحویل بگیر و در ضمن، قرص مردم را هم بده.حته تنها یک چیز گفت:چشم سید.قالی را گرفت و همان شب قلعه را ترک کرد.»
در چنین وضعی، پدر حته به همراه شیخ به پاسگاه ژاندارمری شوش رفتند و خواهان عدم تعقیب حته شدند و لذا ضمن درخواست امان نامه، خواهان پایان ماجرا گشتند.رئیس پاسگاه هم قول داد که با تحویل دادن حته، این کار را انجام دهد.حته تحویل داده شد اما پاسگاه به قولش عمل نکرد و او را تحویل هنگ ژاندارمری دزفول و از آنجا نیز به زندان اهواز منتقل گردید.
طبق برنامه ژاندارمری، حته چند روزی در زندان حبس شد تا به دادگاه نظامی مستقر در لشکر نود و دو اهواز برای محاکمه منتقل شود.حته را با دستبند از زندان به سمت دادگاه می برند اما او موفق به فرار می شود.حته تصمیم به رویارویی مسلحانه با ژاندارم ها را در ذهن مرور می کند لذا به فکر تامین اسلحه می افتد.
او از دوست قدیمی اش به نام لوزه که در کوت کربعلی زندگی می کند، کمک می خواهد.لوزه طبق نقشه ای، ژاندارم ها را به روستا می کشاند و حته و یارانش ضمن کشتن یک ژاندارم، بقیه را خلع سلاح کرده، آن ها را مصادره می کنند و با دست پر، در بیشه کرخه پنهان می شوند.
ژاندارمری، از طریق شیوخ به حته پیام می دهند که اگر تسلیم شوی، امان نامه می گیری.حته فقط آیت الله سید اسدالله نبوی را قبول دارد و می گوید، اگر او ضمانت دهد، تسلیم می شوم.آقای نبوی ضمن صحبت با هنگ دزفول، متوجه دروغ آن ها می شود و لذا تضمین نمی دهد.حته از این بابت خشمگین می شود و پیام می دهد که تنها زمانی خود را تسلیم می کند که شخص شاه امان نامه بدهد.
در چنین فضایی، حته تصمیم به اقامت در العماره عراق می گیرد و ضمن رفت و آمد میان دبات و عماره، کمتر درگیر می شود.ژاندارمری مرکزی که در نوبت های پیشین موفق نمی گردد، فردی به نام سروان کشاورز را که دارای تجربه برخورد با اشرار در لرستان است، با وعده ترفیع درجه، مامور دستگیری یا کشتن حته می کند.
کشاورز از طریق شیخ محله به حته پیام می دهد که امان نامه شاه آماده است و لذا برای گرفتن آن، به مضیف شیخ مراجعه کند.آن روز سروان کشاورز با چهار ژاندارم و تعدادی چریک های محلی و به قصد فریبکاری به محل می روند و حته نیز به همراه سوارانش، حاضر می شود.
او زرنگ است لذا به سواران می گوید، بیرون باشید، من داخل می شوم، اگر ندا آمد که«بفرمایید» یعنی درست می گویند و شما کاری نکنید اما اگر ندای«آب بیاورید» آمد، حمله کنید و کسی را زنده نگذارید.
حته وارد مضبف می شود.کشاورز او را نمی شناسد و می گوید، چرا حته خودش نیامد؟شیخ به او می گوید که این حته است.کشاورز با تمسخر لبخند می زند و می گوید، حته که می گویند همین است؟حته به او می گوید امان نامه ات کو؟بده ببینم.کشاورز کاغذ سفیدی درمی آورد و می گوید این را امضا کن.حته که متوجه نیرنگ کشاورز می شود، به شیخ می گوید، لطفا بیرون بروید و بگویید تا آب بیاورند و در همین لحطه با کلت کمری کشاورز را می کشد و گروهبان طهماسبی را مجروح می کند و در حالی که می توانست او را نیز بکشد، می گوید، تو تقصیری نداری.(بعدها، طهماسبی که ویلچرنشین شده، ماجرا را تعریف و از غملکرد حته تمجید می کند.)
آن روز، تمام ژاندارم ها به همراه شیخ و پسر برادر شبخ کشته می شوند و چریک ها نیز متواری می گردند.حته و سواذانش، راه العماره را در پیش می گیرند و بیشتر اوقات، آنسوی مرز هستند.در همین ززمان، تجار به راحتی اجناس خود را میان ایران و عراق رد و بدل می کنند.آن ها حته را می شناسند و با او رابطه دوستانه دارند.یکی از تاجران به حته می گوید که خبر دارد که نیروهای امنیتی ایران، با تطمیع، چند نفر از سواذان را مامور دستگیری یا کستنت کرده اند.مواظب نفوذی ها باش.
پاییز سال۱۳۴۹ خورشیدی، در حالی که حته و برادرش اریزر، آنسوی مرز و در منطقه دویریج در حال استراحت هستند، یلول(یکی از ساران حته) از فرصت استفاده کرده و هر دو را مورد اصابت قرار می دهد.برادر بزرگش همان لحظه کشته می شود اما حته در حالی که رمقی دارد، خود را به مردن می زند.
یلول برای اطمینان از کشته شدن حته، بالای سرش می رود. در همین لحظه، حته با کلت کمری خود، او را نشانه می گیرد و در جا می کشد.آن شب، جنازه ها در منطقه باقی می مانند و فردای آن روز، تجاری که از آن مسیر می گذرند و حته و برادرش را می شناسند، آن دو را به العماره برده، تحویل خانواده اش می دهند.حته و برادرش را در نجف و قبرستان وادی السلام دفن می کنند.
بدین شکل، داستان حته که از سال سی و نه یا چهل، آغاز شده بود، در سال ۴۹ در حالی که حدود چهل و یک یا دو سال دارد، به پایان می رسد.او در زمان حیاتش، سه همسر داشت.جبریه همسر اول او بود که از او پسری به نام ستار دارد که معلم و در عراق ساکن است.از همسر دومش بلوده هم یک پسر به نام شجاع دارد که کادر ارتش عراق است و از همسر سومش مولکه نیز دختری دارد که او نیز ساکن عراق است.در مجموع حدود ده نوه از مرحوم حاتم دبات باقی مانده اند.آن ها با بستگان خود در روستای دبات شوش، رفت و آمد دارند.
داستان صادق کرده:این موضوع از دو نظر مورد توجه قرار گرفت.اول اینکه، محل آغاز این ماجرا، در محدوده جغرافیایی شوش جدید قرار دارد و دوم اینکه، بخشی از آن مربوط به خود شهر است که در ادامه به آن ها اشاره می شود.
داستانی غم انگیز که دارای دو نوع برداشت مثبت و منفی نزد مردمان آن زمان بوده و همچنان هست.ماجرایی که مسبب اصلی آن(یک راننده کامیون)، نه اهل منطقه که در واقع، خوزستانی هم نبود.اثرگذاری آن به حدی بود که بعدها و در سال پنجاه، فیلمی به همین نام به وسیله کارگردان مشهور، ناصر تقوایی، ساخته شد گرچه این فیلم از نظر انعکاس واقعه، نقص هایی داشت.
داستان واقعی، مربوط به فردی به نام صادق رضایی اهل دهلران است.او از ایل کرد و تیره ممسی بوده که برای امرار معاش، به دامداری و پرورش گوسفند در منطقه، به همراه پدر و برادرهایش، فعالیت می کرد.عدم جوابگویی درآمدهای حاصل از این شغل، تغییر وضعیت و جست و جوی حرفه ای بهتر را در ذهن او ایجاد نمود.سال، ۱۳۳۵ سرآغاز این ماجراست.
اینکه، مبدا و علت واقعی این ماجرا چیست؟ چندین موضوع مطرح شده است.به طور مثال، از معامله ای که چند راننده کامیون غیر مسلمان با او داشته و با کلاهبرداری، اموالش را برده اند تا ایجاد قهوه خانه ای در سه راه دهلران و در مسیر اندیمشک به شوش و هتک حرمت همسر و در نتیجه، کینه ایجاد شده و نیز بحث شرارت به دلیل فقر زمانه، در نوسانند.
گرچه، این موضوع ها تنها از طریق سینه به سینه منتقل شده اند و پیگیری ماجرا در تمام مراحل باعث رد تعدادی از این گمانه زنی ها شده اما مهم، روند این ماجراست که به نظر، با هتک حرمت، همخوانی دارد.
مطالعات جامعه شناسانه در مورد عشایر نشان می دهد که کینه ایجاد شده بدون ارتباط با مسئله ناموسی نیست.از طرفی، چون کشته شدگان فقط رانندگان کامیون ها بودند، ضمن ناشناخته بودن فرد اصلی، داشتن این شغل، ممشخص بود.
آغاز ماجرا از سال۱۳۳۵ و پایان آن ۱۳۳۶ طول می کشد.صادق رضایی، بیشتر اوقات، پنهان بود و به چهار زبان و گویش، تسلط کامل داشتاو به خوبی، به فارسی، عربی، کردی و لری، تکلم می کرد و به شکل های مختلف، لباس عربی، کردی و لری به تن می کرد و گاه، کت و شلوار می پوشید.
او برای تامین مایحتاج زندگی خود و همراهانش، هیچگاه به اموال مردم دستبرد نمی زد بلکه گران تر از عرف، می خرید.او بیشتر اوقات در خانه فردی بنام عاش که در زندان با او آشنا شده بود، پنهان می شد.خانه ای که در منطقه حسین آباد نزدیک هفت تپه بود.
او به شکل های مختلف، در مسیر رانندگان قرار می گرفت و بعد از سوار شدن، هرگز آن ها را نمی کشد بلکه، مدتی با آن ها همکلام می شد و در واقع، روحیات آن ها را می سنجید و اگر مطمئن می شد که تفکرات ناموسی ندارند، از کامیون پیاده می شد و راننده به راه خود ادامه می داد.
در یکی از این روش ها، هنگام غروب، در مسیر اندیمشک به شوش، سوار کامیونی می شود و وقتی که اطمینان می یابد که تفکر تجاوز ناموسی دارد، در چهار راه شوش، چند متر بعد از کافه علی قمی، با کلت او را می کشد.
این ماجرا در محدوده امنیتی ژاندارمری شوش قرار دارد.رئیس اسگاه، استوار بابا زبان فهم نام دارد.از وقام های بالا به او اطلاع می دهند که صادق، در کپری نزدیک چهار راه شوش مخفی است، سریع، زنده یا مرده او را به مرکز بفرست.وقتی که استوار موفق به این کار نمی شود، به او مشکوک می ش.ند.گویا استوار به صادق اطلاع می دهد که فرار کن و او در یکی از روستاهای نزدیک پنهان می شود.بعدها، دولت، استوار را از شوش به کردستان تبعید می کند.
نیروهای ژاندارمری، برای دستگیری او به مردم روستاهای اطراف متوسل می شود و لذا جایزه تعیین می کند.آن روز صادق در بیشه شمعون پنهان است.عاش، محل مخفی شدن او را در خانه خود به دو نفر از افراد مشهور آن زمان یعنی، علی اصغر حیدری آل کثیر و یعقوب سعدی اطلاع می دهد اما صادق، موفق به فرار می شود.
او مدت ها در بیشه وخفی بود و مسیرهای هفت تپه، ملاثانی و کنار رودخانهدز را با اسب، طی می کرد.البته او برادری به نام عباس در العماره عراق داشت که گاه به او سر می زد و قصد داشت که برای همیشه به آنجا برود.
اما سرانجام این مرد چه شد؟ روزنامه اطلاعات هفتگی شماره ۸۳۵ مورخه۱۳۳۶/۶/۲۲ سال هفدهم در صفحه های۳, ۴, ۳۷ و ۳۹, شرح کامل آن را نوشته است.
روز جمعه پانزدهم شهریور هزار و سیصد و سی و شش، یعقوب سوار اسب به همراه ژاندارم ها که استوار زبان فهم نیز حضور دارد، به سمت مخفیگاه می رود.صادق او را می شناسد و او را خیانتکار خطاب می کند.شلیک یعقوب به زانوی صادق اصابت می کند اما او سرپا می ماند و در حالی که پژامه بر تن دارد، با کلت کمری، دو تیر شلیک می کند که اولی به سر اسب می خورد و حیوان را از پا درمی آورد و دومی به شانه یعقوب می خورد اما فقط کت او را پاره می کند.
صادق برای پناه گرفتن، پشت درختان، به آن سمت می رود که ژاندارم ها، دو تیر، یکی به کمر و دیگری به قلب او می زنند.او در حالی که چشمانش باز است، کشته می شود و همراهانش نیز دستگی وی شوند.گفته شده که استوار زبان فهم، شلیکی انجام نداده است.
جنازه او را به اهواز می برند و بعد از نمایش آن به مردم، اجازه دفن می دهند و به خاک می سپارند.
طرح نیشکر:
تاریخچه تاسیس کارخانه نیشکر هفت تپه،در ١٣٣١ خورشیدی ابوالحسن ابتهاج رییس وقت سازمان برنامه رژیم پهلوی، ایده اولیه طرح تاسیس هفت تپه را داد. ابتهاج در کتاب خاطراتش درباره طرح نیشکر هفتتپه میگوید: برای مطالعات اولیه طرح، یکی از مشهورترین متخصصان دنیا را که اهل پورتوریکو بود به ایران آوردیم. او پس از مطالعات اولیه گفت کمتر نقطهای در دنیا استعداد خوزستان را [برای کاشت نیشکر] دارد و پیشبینی کرد که محصول سالیانه نیشکر در حدود ۹۰ تُن در هر هکتار باشد که در عمل، چند سال بعد متوسط محصول نیشکر هفتتپه به ۱۳۷ تن در هکتار رسید. مطالعات خاکشناسی انجام شد و ۱۰ هزار هکتار زمین در نقطه معینی برای کشت نیشکر در نظر گرفته شد. تصمیم گرفته شد در این زمین نیشکر کاشت شود و تا زمان برداشت محصول کارخانه قند نیشکر را تأسیس کنیم.
بنابر گفته ابتهاج، وان دوشور که از متخصصان صاحب نام نیشکر جهان بود به منظور مطالعه درباره امکانات کشت نیشکر از طرف موسسه F.A.O به ایران آمد و نتایج مطالعات خود را به دولت ایران گفت. پس از این گزارش در ۱۳۳۵خورشیدی سازمان برنامه، کار مطالعه و عمران خوزستان را به شرکت آمریکایی عمران و منابع واگذار کرد، این شرکت، کارلوس شاردان رییس سابق دانشگاه پورتوریکو متخصص در صنایع نیشکر را برای مطالعه در نیشکر خوزستان به ایران فرستاد. پیشنهاد شاردان جهت طرح نیشکر مورد تصویب سازمان برنامه واقع شد و طرح نیشکر کاری و تولید شرکت هفت تپه تهیه و در ۱۲ هزار هکتار اراضی هفت تپه در نزدیکی شوش به مورد اجرا گذاشته شد. بنابراین نخستین بهره برداری از این کارخانه با کمک کارشناسان آمریکایی در ایران آغاز شد.
تاسیس این شرکت، تاثیر فراوانی در توسعه اقتصادی و جمعیتی شوش داشت به طوری که تعداد فراوانی از افراد ساکن در سایر شهر و استان ها، با جذب در شرکت، باعث افزایش جمعیت و به تبع آن، امکانات مورد نیاز گردیدند.
نخستین دبستان های مستقل:
شوش از سال ۱۳۱۵ ، تنها یک دبستان محدود به نام«دبستان دولتی روستایی شوش» داشت که در آن به جز دو یا سه دختر، مابقی پسر تشکیل شده بود.تغییر نگرش مردم نسبت به تحصیل دختران و تقاضا برای جداسازی مدرسه پسران از دختران، سبب تشکیل دو دبستان پسرانه آپادانا و دخترانه ماندانا در سال ۱۳۴۲ گردید.لازم به تذکر است که در آن زمان، نامگذاری ها بر اساس نگرش های تاریخی صورت می گرفت.معلم های این دو مدرسه از دزفول تامین می شدند.
باستان شناسان دوره کاروانسرایی:
در این دوره دو باستان شناس معروف، مشغول کار بر روی تپه های شوش شدند که مدت خدمت این دو به سال ۱۳۴۶ ختم شد لذا می توان طول آن را چند سال بعد از اتمام کاروانسرایی در نظر گرفت.
شرح حال این دو باستان شناس یعنی دومکنم و گیرشمن، در خاطرات بسیاری از مردم شوش باقی و سینه به سینه، منتقل شده که حاکی رضایت از آن هاست.این موذد به خصوص در مورد گیرشمن، وضوح بیشتری دارد.او کسی بود که موزه شوش را ساخت.
رولان دومکنم:
رولان دو مکنم مهندس معدن و شیفته زمین شناسی بود و به دعوت دمورگان در سال ۱۹۰۳ میلادی به کاوش های شوش پیوست.دو مکنم به غیر از مدت زمانی که به واسطه جنگ جهانی اول، حفاری ها متوقف بود تا سال ۱۹۴۶ به طور مستمر کاوش های خود را در شوش ادامه داد اما در این مدت بر کاخ آپادانا چه گذشته است؟ویرانه های کاخ شدیدا در هم و بی نظم است.نقشه کاخ داریوش هنوز معلوم نیست و حتی ورودی کاخ هم پیدا نشده است.دو مکنم با همکاری موریس پیه(Maurice pillet)معمار تلاش کرد نقشه کاخ داریوش را کشف کند.آن را از زیر خاک بیرون آورد و ورودی آن را بیابد.
در سال ۱۹۱۴ پیه پیشنهادهایی جهت بازسازی کاخ ها و نقشه و گزارش کوتاهی ارائه داد.فعالیت این دو منجر به آثاری ارزشمند گردید.
در اوایل سال ۱۳۱۲ خورشیدی، این هیئت باستانشناسی فرانسوی، به سرپرستی رولان دومکنم، دو پیکره انسانی کوچک سفالی مفصلبندیشده (پیکرکهای ساخته شده از قطعات مختلف که قطعات با مفتول به بدنه پیکرک اضافه شده است) را در بافت تدفینی بخش جنوبی تپه شهرشاهی (دانژن)، در منتهیالیه جنوب محوطه کشف کردند.
این پیکره ها که هم اکنون در موزه ملی ایران نگهداری میشود، تنها یافته منفرد کاوش نبودند و در همان فضا یک پیکره نسبتا کامل مفصلبندیشده و چهار سر دیگر به دست آمد که به احتمال زیاد متعلق به اشیاء مشابه است.
دومکنم به همراه شایل، به مدت طولانی یعنی از سال۱۹۴۶ تا ۱۹۱۸ میلادی برابر با ۱۳۲۵ تا ۱۲۹۷ خورشیدی در شوش فعالیت داشت.این دوره، دقیق در دل دوره کاروانسرایی قرار می گیرد.
گیرشمن:(۱۹۶۷ تا ۱۹۴۶ میلادی برابر با ۱۳۲۵ تا ۱۳۴۶خورشیدی)
رومن گيرشمن، باستانشناس فرانسوی اوكراينی الاصل كه در سال ۱۸۹۵ متولد شد و در سال ۱۹۷۹ در حين شركت در كنگره فدراسيون بينالمللی مطالعات كلاسيك درگذشت، او يكی از پيشگامان باستانشناسی در ايران بود. وی نزديك به سی سال از عمر خود را به كاوش و مطالعه در محوطههای باستانی مختلف ايران گذراند و كتابهای جامع و مشهوری را هم در خصوص تمدن پيش از اسلام ايران به چاپ رساند. آثار به چاپرسيده از گيرشمن به دليل تعميمها و تئوری های فردی او به طور كلی نمی تواند به عنوان منابع عمومی قابل اعتمادی به كار رود اما به دليل تصاوير باشكوه و زياد آنها، قابل توجه است.
گيرشمن ابتدا به دلایل شخصی، علاقه مند به تاريخ گشت. به دنبال اين علاقه، او دوره آموزشی فشردهای را در پاريس آغاز و اين دوره به او امكان داد تا با اشخاص برجستهای در حوزه كتيبهشناسی و باستانشناسی خاور نزديك همراه شود. در همين دوران با همسر خود تانيا آشنا شد. تانيا با ترك حرفه خود به عنوان جراح دندانپزشك، گيرشمن را در تمامی ماموريتهايش حتی در شرايط سخت، همراهی و حمايت كرد.
تانيا تصاوير آثار گيرشمن را می كشيد و به او در مرمت آثار كشف شده كمك می كرد. او در زندگيینامه خود(کتاب من هم یک باستان شناس شدم)، تصويری قابل لمس از زندگی در اين ماموريتها ارايه می دهد. گيرشمن در سال ۱۹۳۱ به عنوان رييس هيات باستانشناسي ايران كه توسط موزه لوور تشكيل شده بود انتخاب شد. اين انتخاب سرآغاز زندگی حرفهای طولانی و پرآوازه گيرشمن بود و راه او را به محوطههای باستاني مهم ايران باز كرد.
پس از جنگ, گيرشمن دوباره به عنوان رئيس هيات فرانسوی باستانشناسي در ايران انتخاب شد و اين ماموريت دشوار را يافت كه كاوشهاي رابرت دو مكنم را در شوش ادامه دهد. نخستين دور كاوشها در اواخر سال ۱۹۴۶ آغاز شد و بيش از ۲۰ سال، يعنی تا سال ۱۹۶۷ ادامه يافت.
با توجه به تكنيكهای مدرن باستانشناسی، شوش برای نخستين بار نه برای جمعآوری اشيای زيبا برای تزيين ويترينهای موزه لوور بلكه برای بازسازی كامل شهری عظيم كه در اوايل هزاره چهارم پيش از ميلاد شكل گرفته و تا بيش از پنج هزار سال بعد يعنی تا اواخر قرن سيزدهم ميلادی به حيات خود ادامه داده بود، مورد كاوش قرار گرفت.
به لطف فعاليتهای گيرشمن، باستانشناسی شوش، بسيار پيشرفت كرد و برای نخستين بار در طول تاريخ كاوشها، باستانشناسان توانستند مجموعههای كامل معماری را كشف كنند.تا آن زمان، دو مكنم كه تنها در اواخر دوران فعاليت خود توانسته بود بقايای آجرهای نپخته را كشف كند، به كاوش در قبرهايی كه در سطح اين سكونتگاه كنده شده، پرداخته بود.
تنها استثنا، كاخ داريوش در آپادانا بود كه اسرار آن تا حدی كشف شده بود. گيرشمن به مدت طولانی، در سی و شش محوطه كه دورههای مختلف زندگی در اين مكان را نشان می داد كار كرد.
مهمترين محوطه كاوش كه محوطه A نام داشت، در بخش شمالی تپه شهر سلطنتی در نقطهای كه توسط باستانشناسان پيش از گيرشمن دست نخورده بود، قرار داشت. گيرشمن بيست سال در اين محوطه كار كرد تا اينكه به خاك بكر دست يافت.
او ابتدا به كاوش در سطوح مربوط به دوران اسلامی پرداخت كه تا آن زمان در شوش ناشناخته بود و همچنين موفق به كشف محوطهای شامل خانهها و مغازههای باستاني شد. سپس توانست به سراغ دورانی برود كه بيش از همه مورد علاقهاش بود يعنی دوران ساسانی، اشكانی، و هلنی.
محوطه A فوقالعاده بود.گيرشمن در اين محوطه موفق به كشف يك اقامتگاه عظيم سلطنتی با نقاشی های ديواری شد كه در اواخر دوران اشكانی ساخته شده و در آغاز دوران ساسانی، سكونت در آن آغاز شده بود. اين اقامتگاه در منطقهای كه در آن ساخت و ساز شده بود قرار داشت.
قدمت قديمی ترين خانههای آن به قرن سوم پيش از ميلاد می رسيد. يكی از اين خانهها كه نقشهای يونانی داشت، دارای حياطی با ستونهايی دور تا دور، بامی سفالي با شيب دو سويه و مزين به نقاشی های ديواری بود.
دوران هخامنشی هم در اين محوطه نشانههايی داشت، اما گيرشمن نتوانست بقايايی را كه خود كشف كرده بود، شناسايي كند.فعاليتهای باستانشناسان بعد از گيرشمن بود كه منجر به شناسايی سالنی سلطنتی متعلق به داريوش و بقايای جادهای شد كه به دروازه داريوش و كاخ آپادانا راه داشت، منتهی می شد.
او كاوشهايي را هم در كاخ داريوش در تپه آپادانا انجام داد و فعاليتهای خود را بر كشف راه ورودی كاخ متمركز ساخت.
منطقه ديگری كه مورد توجه گيرشمن قرار گرفت بخش شرقی «شهر پيشهوران» بود. او در اين محوطه، سكونتگاهی را شناسايی كرد كه خود نام دهكده پارسی ـ هخامنشی بر آن گذاشت. اين سكونتگاه در قرن هفتم پيشازميلاد يعنی دورانی كه شوش هنوز خيلی شناختهشده نبود ساخته شده و بعد از يك دوره وقفه در دوران هخامنشی و هلنی دوباره مورد سكونت قرار گرفته بود. گيرشمن در اين محوطه، قبرهای متعدد هلنی و اشكانی همچنين مسجدی بزرگ از قرن هشتم بعد از ميلاد كشف كرد و بالاخره در آخرين سال فعاليت هيات فرانسوی، گيرشمن موفق به كاوش در باستانی ترين لايههای تاريخ شوش شد.
به اين ترتيب، كاوشهای گيرشمن در شوش بسيار ثمربخش بود اما به دليل چاپ نشدن نتايج اين تحقيقات، منابع اندكی در اين زمينه وجود دارد. به طوركلی، با وجود گزارشهای اوليه متعددی كه به سرعت به چاپ رسيد، دانش مربوط به تاريخ شوش كه در مقايسه با كاوشهای اوليه، پيشرفت قابل توجهی در اين حوزه به وجود آورد، آن طور كه شايسته بود، انتشار نيافت.
اما مهمترين دستاوردهای او بعد از شوش به چغازنبيل مربوط می شود.گيرشمن در فاصله سالهای۱۹۶۲ تا ۱۹۵۱ نه فصل كاوش در اين محوطه انجام داد و اين محوطه در واقع دومين محوطه مهم دوران حرفهای باستانشناسی او به شمار ميیرود.
چغازنبيل در قرن سيزدهم پيش از ميلاد توسط يكی از شاهان ايلامی (عيلامی) بنيان گذاشته شد و شامل محوطهای مقدس، يك زيگورات، و تعدادی معبد و همچنين منطقهای اداری با قصرهای متعدد بود.
گيرشمن توانست اكثر اين ساختمانها را از زير خاك بيرون آورد و بخش عمده وقت خود را صرف كاوش در محوطه زيگورات كرد تا دريابد كه چطور ساخته شده است و ايدهای راجع به مراسم مذهبی اجرا شده در آنها به دست آورد. اين نخستين باري بود كه باستانشناسي به اين شكل به بررسي يك ساختمان با تمام جزئيات آن ميپرداخت.
گيرشمن در سال ۱۹۶۷ از ماموريت هدايت كاوشهای شوش بازنشسته شد اما همچنان به فعاليت در ايران ادامه داد.او در فعالیت های عمرانی شوش نیز موثر بود به طوری که تغییر مسیر رودخانه شاوور و پر کردن باتلاق نزدیک تپه های باستانی با نظارت او اپجام گرفت.
گیرشمن در تهیه آجرهای اولین مسجد ساخته شده شوش یعنی مسجد جامع، همکاری و با کوشش های مستقیم او بود که موزه شوش ساخته شد.گیرشمن و همسرش، در سال چهل و شش، در جشن خداحافظی که برای او تدارک دیده بودند، ضمن گرفتن عکس یادگاری در مقابل درب موزه، برای همیشه از شوش خداحافظی کرد.
دوره کاروانسرایی:با اتمام ساخت قلعه دمرگان و فضای امنیتی مناسبی که به وسیله کریم خان فیلی، سرهنگ سوار، حاکم گشت، تفکر سکنی گزینی ثابت در میان مردم، رواج یافت.این وضعیت به دو دلیل، غالب گردید.
اول اینکه، حرم حضرت دانیال، مرکز اصلی توجه قرار داشت و لذا برای خدمت به زوارانی که به صورت فصلی وارد شوش می شدند و به طور معمول به دلیل عدم وجود امکانات، زمان اقامت کوتاه می گردید لذا این موضوع که چگونه می توان این مشکل را حل کرد، ساخت ساختمان در اطراف آن بود.
دوم، وجود کارگران باستان شناسی که بیشتر آن ها از راه های دور آورده می شدند و امکاناتی در اختیار نداشتند و نیز طول زمان اقامت آن ها که گاه تا شش یا هفت ماه به درازا می کشید، بنابراین، ساخت کاروانسراها که البته متمرکز بر دکانداری بود، سود اقتصادی خاصی داشت.
با این حال، اولین دوره سکنی گزینی ثابت در شوش بعد از تخلیه، کاروانسرایی است.دوره ای که از سال۱۲۹۰ آغار و تا سال ۱۳۴۳ ادامه یافت.باید توجه داشت که این وضعیت یکباره به وجود نیامد.
محدوده ساخت کاروانسراها، از منتهی البه باغ موزه امروزی(در آن زمان موزه ساخته نشده بود) آغار و پس از گذر از روبروی حرم به ابتدای کارخانه آرد پایین شهر(پارکینگ طبقاتی) ختم می شد.
این کاروانسراها با نام صاحبان آن ها مشهور و از نظر ساخت، شبیه یکدیگر بودند.جلوی کاروانسراها، دکان های متعددی وجود داشتند که به بقالی معروف بودند.پشت این مغازه ها، حیاط و اتاق های دوره ساز برای اسکان خانواده ها، قرار داشتند.هیچکدام از آن ها تک خانواده ای نبودند و به طور معمول، چندین خانواده با هم زندگی می کردند.امکاناتی مانند برق و آب وجود نداشت.
سوخت این کاروانسراها، از چوب های بیشه کرخه، زغال های خریداری شده از دزفول و نیز به مقدار زیادی زغال سنگ، تامین می شد در حالی که برای روشنایی از وسیله ای به نام چراغ موشی استفاده می گردید.
آب آشامیدنی و نیز شست و شوی نیز محدودیت هایی داشت.ابتدا از رودخانه استفاده می شد که نتیجه آن در بسیاری از موارد، بیماری های گوارشی مانند اسهال بود اما بعد و با نمایان شدن چشمه(نزدیک پارک ساحلی امروز) و با حمل آن به وسیله مشک، این مشکل حل شد.
در همین زمینه و برای خنک نگه داشتن آب، علاوه بر مشک از وسیله ای سفالی به نام حبانه که از طریق دزفول وارد می شد، استفاده می گردید.در آن زمان، تردد در شوش و رفت و آمد به دزفول، از طریق اندیمشک یا میان بر و روستاهای دوبندار و شلگهی و با چارپایان صورت می گرفت.
جاده ترانزیتی اندیمشک به اهواز، ساخته اما چندان پهن نبود و به همین دلیل، در همین دوره، ایتالیایی ها برای توسعه جاده، در شوش، کمپ برپاکردند و بر رودخانه شاوور، پلی چوبی نصب نمودند.
معامله ها در دوره کاروانسرایی بیشتر به صورت تهاتری یا پایاپای صورت می گرفت.این داد و ستدها، از یکسو شامل محصولات کشاورزی مانند گندم، جو، برنج و ذرت و نیز انواع تولیدات دامی مانند گوسفند زنده، ماست، پنیر و کره و از سوی بازار، محصولاتی مانند قند، شکر، پارچه، نفت، حبوبات و وسایل ابتدایی خانه مانند چاقو و امثال آن بود.
امنیت در آن زمان نامناسب و دزدی ها حتی در روز، فراوان بود به همین دلیل، مغازه دارها برای حفظ دارایی های خود، در درون کاروانسراها، گودال هایی حفر کرده بودند تا هنگام غروب که سرقت علنی و فراوان تر بود، وسایل خود را در آن ها پنهان کنند.
ناگفته نماند که در آن زمان، کریم خان فیلی و غلامرضا خان، کوشش های زیادی برای مبارزه با سارقان انجام دادند و تعدادی از آن ها کشته شدند اما چون وسعت مسئولیت آن ها وسیع و تا دزفول، کشیده می شد، کار را مشکل تر می نمود. در همین حال و بعد از گذشت مدتی نه چندان طولانی، سربازخانه ای در پایین تپه های شوش(باغ موزه) تشکیل و این، سبب ترس سارقان گردید.
شوش در این زمان، از راه های مختلف، درآمدزایی داشت. اصلی ترین این موارد، زوارانی بودند که جهت زیارت حضرت دانیال به شوش سفر می کردند.خرید مواد غذایی و نیازهای ماندگاری چند روزه از بقالی ها، سبب توسعه اقتصادی می گشت و همین باعث می گردید تا بازار با وارد کردن وسایل و ابزارهای جدید، ضمن ایجاد اشتغال بیشتر، رونق یابد.
مورد دیگر، فعالیت های باستان شناسان و به تبع آن، استخدام کارگران به خصوص بعد از دمرگان بود.پرداخت حقوق روزانه آن ها و نیز تامین نیازهای خوراکی با استفاده از این درآمد، تاثیر مستقیمی بر فعالیت های اقتصادی داشت.شاید بیشترین اثر را بتوان به کارگرانی منتسب نمود که خارج از شوش، در محوطه باستانی کار می کردند.
مورد سوم، معامله های پایاپای شوش آن زمان بود.این فعالیت، ضمن پویا کردن اقتصاد، باعث گسترش روابط اقتصادی با شهرهای مجاور به خصوص دزفول و اهواز می گشت.بر همین اساس بود که نخستین کارخانه تولید آرد، برای رفع نیازهای روستاییان، تاسیس گردید.
با توجه به درآمدزایی بازار بود که تعداد کاروانسراها از یک مورد فراتر رفت و تاجرانی از دزفول برای ساخت کاروانسراهای بیشتر، راغب و بتدریج از ابتدای موزه به سمت پایین حرم، کشیده شدند.این کاروانسراها به صورت دو طرفه پیش رفتند و به نام مالکین آن ها مشهور گشتند.
کاروانسراهای آن زمان که تا سال۱۳۴۳ و تعریض خیابان روبروی حرم، پابرجا بودند، عبارتند از:
،ــ کاروانسرای فتحی که در اصل، اولین مورد از این نوع ساختمان ها بود.
ــ کاروانسرای دانیالی که مالک آن، حاج عبدالحسین دانیالی بود.
ــ کاروانسرای معزی که به نام صاحب آن، آیت الله معزی دزفولی معروف بود.
ــ کاروانسرای مشترک که بسیار بزرگ بود و چند مالک داشت و به کاروانسرای گپ، مشهور گشت.
ــ کاروانسرای سیفی که گویا بعد از کاروانسرای بزرگ ساخته شد.
ــ کاروانسرای خدابخش که سمت حرم دانیال و البته بعد از آن قرار داشت.
ــ کاروانسرای حیوانات که جنب ساختمان معزی قرار داشت، برای نگه داری چارپایان زوار مورد استفاده قرار می گرفت.
ــ کاروانسرای پولاد که متعلق به ملا عبدالمجید و ملا عبدالحسین پولادگر و البته کوچک بود.این مورد روبروی حرم قرار داشت.
ــ کاروانسرای دهان که پایین تر از حرم و متعلق به حاج عباس دهان بود.
ــ کاروانسرای دیگری به همین نام و جنب حاج عباس که مالک آن حاج کاظم دهان بود.
ــ کاروانسرای مشترک حاج عباس قبطی و حاج محمد خردمند که پایین تر از حسینیه اعظم ساخته شد.
قابل ذکر است که بیشتر این کاروانسراها را عبدالمجید پولادگر که بنای ساختمانی بود، ساخت.در کنار این فعالیت و البته خارج از محدوده این کاروانسراها، افرادی اقدام به ساخت خانه های گلی با سقف چوبی استفاده شده از بیشه کرخه نمودند.
مهم ترین این خانه ها که مشخص شد، به صورت گروهی و فامیلی، ساخته شده بودند، کنار میدان ساعت امروزی بود.آن ها بعد از مدتی، در حالی که چوب های سقف را برده بودند، محل را ترک کردند.
با توجه به اینکه بخشداری شوش در سال۱۳۲۹ تشکیل شده و در دوره کار.انسرایی قرار داشت لذا دوره بخشداری در دل دوره کاروانسرایی قرار می گیرد.گرچه شهرداری شوش در سال۱۳۳۰ به .جود آمد اما اداره مستقلی نبود زیرا بخشدار، شهردار هم محسوب می گشت.
تاریخچه تشکیل شوش در این زمان نشان دهنده، کوچک بودن آن و نیز کم جمعیت داشتن است.این وضعیت را می توان در کتاب ناگفته های شوش صفحات ۴۸ و ۴۹، دریافت.
« در سال۱۳۳۰، شوش به عنوان یک روستا بود که حدود پنج هزار نفر جمعیت داشت.ابتدای شوش در کنار جاده، دبستان شوش بود که مقابل تپه آپادانا ساخته شده بود.این تنها دبستان شوش بود و تا کلاس ششم ابتدایی در آن تدریس می شد.کمی جلوتر، در همان ردیف،درمانگاه شوش که باغچه ای آن را احاطه کرده بود، ساخته شده بود.در آن زمان، درمانگاه توسط یک پزشک آلمانی اداره می شد.این پزشک و خانمش در همان باغ ساکن بودند.....صدمتری بعد از درمانگاه، پایین شیبقلعه، ساختمانی آجری وجود داشت، دذ وسط باغی که درختان بید کهنسال، آن را احاطه کرده بود و نام آن، انتظامات بود.این ساختمان نیمه مخروبه، خالی از سکنه، متعلق به ارتش بود و قبل از تاسیس ژاندارمری شوش، موقع سربازگیری از آن استفاده می کردند.این ساختمان بعدها توسط گیرشمن، تخریب وجز باغ موزه شد.
چند قدم بعد از این ساختمان، در دو طرف خیابان اصلی شوش، چند حیاط بزرگ وجود داشت که در هرکدام آن ها چند خانواده زندکی می کردند.بعد، در دو طرف خیابان، ردیف دکان های مختلف مانند خواربارفروشی، بزازی، خیاطی، آهنگری، قصابی، نانوایی، مشک فروشی و غیرع قرار داشت.در سمت راست خیابان، مقبره دانیال بود و کمی آنطرف تر، در سمت چپ خیابان، اداره ژاندارمری قرار داشت.سپس به مسجد شوش می رسیدیم که در نزدیکی آن، اداره پست و بخشداری شوش بود.در همان نزدیکی، در یک خیابان فرعی، حمام عمومی شوش موسوم به حمام نقره ای قرار داشت.
روستای شوش از یکطرف توسط رودخانه شاوور کهاز پای دیوار دانیال عبور می کرد و از طرف دیگر توسط تپه های باستانی وحصور ب.د.به این علت به صورت روستایی دراز . باریک درآمده بود.غیر از حیاط های مشترک که پیش تر ذکر شد، چندین حیاط شخصی نیز در شوش وجود داشت.ساختمان ها همه یک طبقه بودند.بعضی ها آجری و بیشتر آن ها از خشت و تعدادی هم با گل، چینه کشی شده بودند.راه شوش خاکی بود.از دو طرف جاده، از ابتدا تا انتها، مشجر بود.در دو طرف جاده، درخت های بید، اکالیپتوس و کنار، سایه دلپذیر خود را بر سر عابرین می انداختند.بعد از بارندگی، در جای جای جاده، فرورفتگی هایی وجود داشت که به صورت دریاچه ای درمی آمد و چند روزی ارتباط شوش را با جاهای دیگر قطع می کرد.شوش نرکز وند روستای دیکر بود.به این جهت به صورت بخش درآمده و دارای بخشداری بود.ساکنین شوش اغلب دزفولی، چند خانوار عرب و چند خانواده لر بودند.شغل اهالی عمدتا کشاورزی و دامداری بود.»
محمد اکبری، در ادامه خاطرات خود، در صفحه۱۴۴می نویسد:
«در دهه اول آبان ماه ۱۳۳۷، طبق معمول، دو سه روزی زودتر از بقیه اعضای هیئت به شوش رفتم.شوش در حال تغییر بود.در امتداد پستخانه و شهرداری، خانه های جدید احداث شده و ورودی شوش از تقاطع راه اندیمشک به اهواز تا انتهای شوش، تعریض و آسفالت شده بود.»
وضعیت شوش تا سال ۱۳۴۳ به همین شکل بود که شهرداری که مستقل هم شده بود، اقدام به تعریض خیابان اصلی(امام امروزی) نمود که نتیجه آن، تخریب و عقب نشینی تعداد زیادی از کاروانسراها و در واقع، پایان این دوره بود.
از این سال تا انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ دوره جدیدی به نام بخشداری ایجاد شد که در آن، شوش از کاروانسرایی عبور و مدت کوتاهی از نظر ساختمانی، روستامانند گشت و آرام آرام، ساختمان های جدید با استفاده از آجرهای کوره پزی و توسط بناهای دزفولی، احداث گردید.
تشکیل شوش جدید: با پایان دوره تخلیه، گرچه نوعی زندگی فصلی، در همان زمان هم وجود داشت اما ساخت اولین کاروانسرا برای سکونت دائمی، آغازی بر تشکیل شوش جدید محسوب می شود.این آغاز را می توان، ۱۲۹۰ خورشیدی دانست.
این زمان برابر با دوره ضعف و پایانی حکومت قاجار است و تا سقوط آن، نه سال، یعنی ۱۲۹۹ به درازا کشید.اینکه چرا و چگونه، شوش جدید تشکیل شد؟ نظریه های متفاوتی بیان شده اند.به طور مثال،محمد علیپور در کتاب شناسنامه شوش، دلیل سکونت مردم در شوش را چنین توصیف می کند.
۱. بنای مقبرهی حضرت دانیال نبی(ع) به شکل کنونی (با مختصر تفاوتی) به دستور شیخ جعفر شوشتری
۲. مهاجرت طوایف عمله فیلی از پشتکوه لرستان یا ایلام امروزی و زندگی مستمر آنان در شوش و حوالی آن.(قبل از این به صورت ییلاق و قشلاق و طی سال های متمادی، انجام می گرفت)
۳. کشف خرابههای شوش توسط باستانشناسان انگلیسی و فرانسوی و آغاز کاوشها و پژوهشهای باستانشناسی و بنای قلعهی معروف به فرنگی برای سکونت علمای فرانسوی دمورگان که مهم ترین علت ایجاد دوبارهی شوش امروز است.
او در ادامه می نویسد،طوایف لُرتبار عملهی فیلی یکی از پاسداران جنوب کشور ما (خوزستان) محسوب می شوند.آن ها، در جنوب، حفظ و حراست و پاسداری منطقهی شوش را بر عهده داشتند. شواهد و مدارک بسیاری از فیلیها در دست است که می تواند این واقعیت را برای فرزندان امروز بازگو نماید.
طوایف لُر عمله فیلی به علت اینکه راه تإمین معیشت آن ها دامداری و نیمه فلاحتی بود، بیشتر از سایر طوایف در این شهر میماندند و فقط هنگام بهار، به مقتضای دامداری، اندکی از شوش دور شده و در حوالی آن مسکن می گزیدند.
آن ها، از طرف حکومت های وقت تا مدتها حراست روستاهای اطراف دزفول و شوش و خود بخش شوش به آن ها واگذار می شد و حضور آن ها در این شهر به کاسبکاران و تجار دزفولی اطمینان می داد که به شوش مهاجرت و در آنجا اقامت کنند.
اینکه طوایف عملهی فیلی کی و چگونه به شوش آمدند؟باید گفت، بعد از متروک شدن شوش و پراکنده شدن اهالی اصلی آن، این طایفه اولین کسانی بودند که به صورت گروهی با تعداد نسبتا زیاد بر فراز خرابههای شوش مسکن گزیدند.
قبل از آن ها، طوایفی مانند ضبه، بن معلی، زهیری، سرخه آلکثیر تنها در حوالی شوش و نه در شوش اصلی(تپههای باستانی)، زندگی می کردند.
خانوادهی کلیددار دانیال نبی(ع) قبل از ورود عمله، به تعداد سه تا چهار نفر در خود مقبره ساکن بودند.
طوایف عمله فیلی اولین بار در زمان حکومت ایلدرم میرزا(برادر محمد شاه قاجار و عموی ناصرالدین شاه) حاکم وقت لرستان (پیشکوه) از محل خود که پشتکوه لرستان یا ایلام امروزی کوچ نموده و در اطراف شوش و دزفول ساکن شدند.
در این میان، پرداختن به افراد مشهور خاندان فیلی و تاثیر آن ها در تشکیل شوش جدید، لازم به نظر می رسد.
حیدرخان:حیدرخان فرزند ارشد کلبعلی خان فیلی، والی پشتکوه در سال ۱۲۶۵ هجری قمری و ۱۲۲۶ هجری شمسی بدستور ایلدروم میرزا حاکم وقت لرستان که خواهر حیدرخان را به همسری داشت، از پشتکوه همراه با طوایفی چند: از(شوهان، کرد، دیناروند، کاوند ، هیوری، حسنغلامعلی و لالوند(تیره ای از دیناروند) کوچ کرده و در زمینهای بین دزفول و شوش مسکن گزیدند.برادر او باقرخان در روستای شمعون(نزدیک دزفول) مستقر شد.
سال ها قبل از ورود حیدرخان، یکی از اجدادش به نام منوچهرخان فیلی، در زمان سلطنت شاه عباس دوم، علاوه بر ولایت لرستان، حکومت خوزستان را نیز بهعهده داشت و در حویزه مرکز آن زمان خوزستان مستقر بود.
کلبعلی خان پدر حیدر خان مدت کوتاهی (در حدود چهار سال) والی پشتکوه بود و در این مدت در جنگهایی که برای حفظ سرحدات ایران با حکام عثمانی عراقی داشت؛ رشادتها از خود نشان داد که در میان مردم پشتکوه صورت افسانه به خود گرفت.
او در یکی از حملات ترکان عثمانی به مرزهای ایران، توسط فرزندان عزیزخان(عموی کلبعلی خان) کشته شد ؛ کلبعلیخان هم قبل از والی شدنش، عموی خود عزیزخان را که با پدرش نزاع و درگیری لفظی داشت کشته بود
فرزندان کلبعلیخان، به نامهای حیدرخان، باقرخان، مهدی خان و اسماعیلخان مدتی بعد از قتل پدر، از پشتکوه خارج و در حوالی شوشتر و دزفول ساکن شدند.
گفته اندکه قبل از مهاجرت آن ها، کلبعلی خان در زمان حیاتش، مدتی کوتاه در جوار طایفه ی سرخه ی خوزستان سکونت داشت و در موقعی که اسماعیل خان پدرش، او را به پشتکوه فراخواند دعوت پدر را لبیک گفت و دوباره به پشتکوه برگشت.
در مدت حدود چهارسال والیگری پشتکوه در جنگی که با عثمانی صورت گرفت در بین راه توسط عموزادگان خود(فرزندان عزیزخان) ترور شد و به قتل رسید(گفته میشود پس از قتل کلبعلی خان مدتها (حدود ۱۰ سال) بین پسرانش و حسن خان پسر اسدخان برادرش: درگیری و کشمکش بر سر تصاحب مقام والی گری به وجود آمد- حسنخان فرزند اسدخان پیروز میدان شد و باقرخان فرزند کلبعلیخان را حدود ۵ سال در زندان خود حبس کرد. همین درگیریها باعث شد تا اسماعیلخان بدون اطلاع به کرمانشاه رفته ُ در منطقه ای بنام سوزنگران منزل گرفت و رابطه خود را حتی با برادرانش قطع کرد سپس دو نفر از نوههای اسماعیلخان به نام های عزیز و خدابخش به دزفول مهاجرت نمودند و بعد از مدتها به پیشنهاد یکی از خوانین دزفول، به روستای کوتیان یا صفی آباد امروزی رفته و توسط بختیاری های(جافرمن) ساکن در این روستا به روستای قلعه عبدالشاه انتقال داده شدند و در این روستا سکونت گزیدند.
حیدرخان فرزند ارشد کلبعلیخان در شوش دانیال مستقر شد و اسماعیلخان در منطقه سوزنگران کرمانشاه بی اطلاع برادرانش سکنی گرفت و باقرخان در روستای شمعون از توابع دزفول منزل گرفت که مورد توجه بختیاریهای ساکن در این منطقه قرار می گیرد و مدتی این روستا را در اختیارش می گذارند سپس با دعوت حیدرخان، به شوش نزد برادر خود می رود.
حیدرخان در سال ۱۲۷۳ هجری قمری به علت رشادتی که در جنگ با مخالفان حاج جابرخان(پدر شیخ خزعل خان حاکم منصوب از طرف حکومت مرکزی در خرمشهر) به خرج داد، به درجه سرهنگی نائل آمد.ساختمان فیلیه موجود در خرمشهر که بعدها به قصرشیخ خزعل تبدیل شد،. اردوگاه سوار فیلی به سرکردگی حیدرخان بود.
کریم خان:پس از مرگ حیدرخان سرهنگ سوار فیلی، برادرزاده او کریم خان بنا به وصیت خود حیدرخان، ریاست طوایف عمله را به عهده گرفت. باقرخان پدر کریمخان و برادر کوچک تر حیدرخان، علی رغم دلاوری و شجاعت، به علت سادگی و بی بهره بودن از شم رهبری، وصی برادر نشد.
کریم خان در جنگی که سپاه حشمت الدوله با شورشیان حویزه کرد، چنان رشادتی به خرج داد که سپاه ارسالی حکومت وقت، از شکست حتمی نجات یافت.به پاس این رشادت، به درجه سرهنگی نایل آمد و از آن پس به کریم خان سرهنگ سوار فیلی مشهور گشت:گویند شیخ خزعل معروف در آن زمان، از سواران تحت فرماندهی کریم خان بود.
کریم خان مدت های مدید، به طور رسمی، از طرف دولت، مامور حفظ و حراست اموال زارعین و قوافل دزفول و شوش بود.او همراه با ۱۵۰ سوار فیلی که از حکومت دزفول مستمری داشتند، در دوران ضعف حکومت مرکزی و نا امنی ناشی از آن، به این منطقه خدمت کرد.او و نوادگانش سال های متوالی، نگهبان و حافظ لور(اندیمشک امروزی) بودند.
در زمان او بود که باستانشناسان فرانسوی، امتیاز حفاری در خرابه های شوش را از ناصرالدین شاه گرفتند و در آرامش و امنیت تمام، به کاوش پرداختند.
در زمان او بود که معمارها و بناهای دزفولی، زیر نظر دمورگان فرانسوی، قلعه ای به این عظمت در شوش ساختند. در همین زمان بازرگان معروف دزفولی(فتحی) کاروانسرای معروف شوش را که دکان های اصلی شوش کنونی را تشکیل می دهد تحت حمایت کریم خان ساخت.
عامل اصلی آمدن خانواده های خوش اخلاق و یزدانفر و قماشی که بعد از کلیددارها و خاندان فیلی، قدیمی ترین خانواده های شوش هستند، کریم خان بود.
معروف است که جعفر معروف به جعفرفرنگی پیشکار باستانشناسان فرانسوی و بزرگ خاندان خوش اخلاق و یزدانفر، توسط کریم خان از دزفول به شوش آورده شدند. او جعفر را در سن چهارده سالگی به علت دوستی که با پدرش مستعلی داشت، نزد خود آورد و کم کم جعفر مستعلی به جعفر کریم خان معروف شد و به سبب استعداد و لیاقت فراوان نزد باستانشناسان فرانسوی، همه کاره شد و چندین سفر با آن ها به پاریس رفت.یزدانفرها که برادرزاده های جعفر هستند و قماشی ها که با آن ها نسبت دارند، بعهتا توسط جعفر به شوش آمدند.
کریم خان سرانجام در سال ۱۳۲۸ هجری قمری درقلعه ای، نزدیکی مهمانسرای امروز شوش(واقع در مدخل شهر) که محل اقامت عمله بود در گذشت.کریم خان را باید بانی شوش جدید دانست.
پاپی خان:او برادر کوچک تر کریم خان و در سوارفیلی معاون او بود.فرزندان معروفش عبارت بودنداز: حسین خان و عباس خان. او و سواران ابواب جمعش اکثراْ در همان قلعه که حالا به قلعه خرابه معروف است(این غیر از قلعه ی بزرگ دومورگان است) ساکن بودند.این قلعه توسط حسینقلی خان نظام السلطنه حاکم وقت خوزستان ساخته شد و بعدها به قلعه غلامرضاخان معروف گردید.
محمدخان:فرزند ارشد کریم خان که بیشتر از سی سال عمر نکرد ُ دلیری و جنگاوری او زبانزد خاص و عام بود. او بنا به دستور حسینقلی خان ابوقداره والی پشتکوه برای سرکوبی جمعی از اعراب عراقی در سرزمینی که اکنون جزء خاک عراق استُ، رفت و با طوایفی که به تحریک دولت عثمانی به خاک ایران می تاختندد جنگید و علی رغم پیروزی که بهدست آورد با وضع دلخراشی کشته شد.
داستان جنگ محمدخان با اشرار عراقی آن زمان ُچگونگی کشته شدنش و رشادت هایی که در طول زندگی به خرج داده به صورت شعر در آمده ُ در گذشته اهالی دزفول و بختیاری آن را زمزمه میکردند و اکنون هم این اشعار سرود وقت دلتنگی و اندوه پیرمردان طوایف عمله ی شوش است.
در حقیقت قدرت و عظمت کریم خان بیشتر زائیده ی شجاعت محمدخان بود.بعد از کشته شدن او، قدرت کریم خان، به مراتب کمترشد.
علیمردان خان:علیمردان خان فرزند دوم کریم خان، بعد از پدر، به علت اینکه برادر بزرگش محمدخان قبل از وفات کریم خان، کشته شده بود، ریاست طوایف عمله ی فیلی را به عهده گرفتُ دوران ریاست او فقط ۵ سال طول کشید و در سال ۱۳۳۳ هجری قمری توسط پسرعموی خود عباس خان در دامنه ی تپه ای که قلعه ی دومورگان برفراز آن واقع است کشته شد.
غلامرضاخان برادرزاده ی علیمردان خان پیش از این حسین خان فرزند پاپی خان را کشته بود. عباس خان برادر حسین خان با انتقام خون برادر, علیمردان خان را از فراز قلعه ی فرنگی هدف گلوله قرار داده در حالی که علیمردان خان بی خبر از ماجرا بر پشت بام منزل خود نشسته بود، در خون خود غلطید.
غلامرضاخان وقتی خبر کشته شدن عموی خود را شنیدُ قاتلین را در قلعه فرنگی(دمورگان) محاصره کرد و اگر وساطت شیخ حیدر رئیس طایفه آل کثیر نمی بود یکی از آن ها جان سالم به در نمی برد.
مردم شوش خاطرات تلخی از آن دوران نزاع وزد و خورد دارند به طوریکه مدت ها از ترس جان از مقبره ی دانیال بیرون نمی آمدند و احشامی که با خود به حیاط مقبره برده بودند، از گرسنگی پشم یکدیگر را می خوردند.
در این هنگام، سیف الله خان فرزند علیمردان خان که هفده سال داشت شاهد قتل پدر بود.
غلامرضا خان:فرزند برومند و شجاع محمدخان که در دلاوری و جنگاوری ثانی پدر بود، پس از عمویش علیمردان خان، به ریاست طوایف عمله ی فیلی رسید.
در زمان او بار دیگر طوایف عمله نقش گذشته ی خود را در منطقه بازیافتند و دوران ضعف بین کشته شدن محمدخان تا قتل علیمردان خان را پشت سر گذاشتند تا عظمت دیرین را بار دیگر بدست آورند.
خدمات غلامرضاخان برای استقرار امنیت در منطقه و بعد از کودتای ۱۲۹۹ هجری شمسی بر همه ی مردم منطقه شوش و دزفول واضح و آشکاراست.غلامرضاخان و پسر عمویش سیف الله خان در سال ۱۳۰۰ هجری شمسی همراه با طوایف عمله در مقابل اردوی شیخ خزعل به فرماندهی خلف میناوی مقاومت دلیرانه ای نمودند.
باوجود مدت ها محاصره در قلعه فرنگی و کشته شدن افراد زیادی از طوایف عمله فیلی، حاضر به تسلیم نشدند. مویدالدوله حکمران وقت دزفول، در آن زمان، به جز با نامه نگاری با شیخ خزعل، قادر نبود کمک دیگری به این افراد جنگاور بنماید ولی از نامه هایی که در آن هنگام به شیخ خزعل نوشته، نگرانیش کاملا معلوم است.
سرانجام با وساطت طایفه ی کعب عمیر، طایفه ی عمله ی فیلی از محاصره رهایی یافته و روسای طوایف عمله غلامرضاخان و سیف الله خان با عده ای سوار مدتی قریب به دوسال در پشتکوه متواری بودندُ.
پس از آمدن قوای نظامی به خوزستان در سال۱۳۰۳ و دستگیری خزعلُ، این دو نفر با سوارهایشان به شوش آمده، طوایف پراکنده ی عمله را دوباره جمع آوری نموده و کمر خدمت به دولت بستند و در وقایع لرستان و خوزستان در راه حفظ امنیت این دو منطقه حتی الامکان تلاش نمودند.
غلامرضاخان رسما به عنوان نایب الحکومه شوش از طرف دولت مرکزی منصوب شد و در تلگرافی که شاه در زمان وزارت جنگش برای او فرستاده این نکته اسنباط می شود.
باید توجه داشت که تشکیل شوش جدید، طی مراحلی و ابتدا به صورت بسیار کند، شروع شد و لذا بدون تکیه به خدمات دولتی مانند خیابان بندی یا آسفالت و نیز ارگان هایی مانند شهرداری یا بیمارستان، به فعالیت های اقتصادی پرداخت.
این تشکیل، ابتدا به صورت کاروانسرایی و سکونت های موقت و فصلی و آهسته آهسته به صورت دائم، در آمد.شرح حال هر یک، بیانگر تاریخ شوش معاصر است.
باستان شناسان شوش در دوره تخلیه:
گرچه د دوره تخلیه شوش، جهانگردان و کاشفان متعددی از آن دیدن کردند اما هیچکدام به معنای عملی، باستان شناس محسوب نمی شوند.لافتوس اولین باستان شناسی است که در شوش به فعالیت پرداخت.شرح او چنین است.
نخستین کسی که به معنای واقعی بررسی هایی در شوش انجام داد و دست به حفاری زد ویلیام کنت لفتوس انگلیسی است(Sir William Kenet Loftus).
لفتوس یک نظامی، باستانشناس، زمین شناس و ورزشکار بود که در سال ۱۸۴۹ میلادی به بغداد سفر کرد تا در کمیسیون مرزی ایران و عثمانی به خدمت مشغول شود.
این کمیسیون توسط انگلستان و روسیه برای حل اختلافات مرزی ایران و عثمانی به وجود آمده بود.از آنجا که مدت زمانی قبل سر هنری لایارد(که در نمرود و نینوا حفاری کرده بود) و سر هنری کرسویک راولینسون دو شرقشناس مشهور انگلیسی از شوش دیدن کرده بودند، زمینه برای بررسی ها فراهم شده بود.
رئیس انگلیسی کمیسیون که خود از علاقه مندان اشیاء قدیمی محسوب می گشت، در این وسوسه بود که مکان تاریخی دیگری نظیر نینوا را برای انگلستان کشف کند و آن را در اختیار کشور خود قرار دهد.از این رو مدتی بعد لفتوس را برای شناسائی،نقشه برداری و حفاری به شوش فرستاد.
لفتوس با خطوط میخی و سفرنامه بنیامین تودلایی که در قرن دوازدهم میلادی به آنجا سفر کرده بود، آشنایی داشت.
لفتوس با اسب و قایق عازم شوش بود و در راه هرچه را می دید،یادداشت می کرد.او در توصیف جلگه ای که از آن عبور می کرد به مشاهده شیرها،گرگ ها و شغال های ساکن در آن اشاره کرده و نخلستان ها،باغ های مرکبات،جنگل هایی از درختچه های گز و سپیدار و مزارع برنج و جو از نظر او دور نمانده است.
او با اشتیاق روزافزون به سمت مقصد خود پیش می رفت و از فاصله ۴۸ کیلومتری می توانست چهار تل اصلی را ببیند که بزرگ ترین آن ها ۲۴ هکتار وسعت و ۲۱ متر ارتفاع داشت.
لفتوس با نزدیکتر شدن به تل ها توانست ویرانه های آپادانا،تالار بزرگ ستوندار را که هنوز از فراز زمین قابل مشاهده بود ببیند.او بعد از نقشه برداری از تل ها به مدت سه ماه دست به حفاری زد و خیلی زود به نتیجه رسید:بخشی از یک ستون یادبود با سی سطر نوشته میخی،دیواری از آجرهای کتیبه دار، دویست مجسمه کوچک سفالی.....لفتوس تالار آپادانای شوش را با آثار سی و شش ستون سنگی اش شناسایی و نقشه آن را ترسیم کرد اما به علت مشکلاتی دیگر نتوانست به فعالیت خود در شوش ادامه بدهد.
رفتار ناشیانه لفتوس و همراهانش برای تصاحب نوشته ای از مقبره دانیال به حدی احساسات مذهبی مردم و عشایر را تحریک می کند که خدمتکاران هیات را می کشند و لفتوس مجبور می شود با جنگ و گریز، شوش را ترک کند و از یافته های خود، آن ها را که قابل حمل بودند به موزه بریتانیا منتقل نماید.
از بخت بد بلافاصله بعد از این وقایع، بیماری وبا در دزفول شیوع پیدا می کند و مردم علت این امر را به وجود کفار در آن ناحیه و خشم و انتقام دانیال نبی نسبت می دهند.به همین دلیل تا مدت های طولانی، اروپاییان، از جمله فرانسوی ها نمی توانستند به شوش نزدیک شوند.
لوفتوس از نوشته میخی پایه ستون نمونه برداری نمود که ژول اوپر زبانشناس فرانسوی آن را بدین صورت ترجمه کرد:
((اردشیر،شاه بزرگ،شاه شاهان، شاه کشورها، شاه در این سرزمین، پسر داریوش شاه، داریوش پسر اردشیر شاه، اردشیر پسر خشایارشا، خشایارشا پسر داریوش شاه، داریوش پسر ویشتاسپ، یک هخامنشی. این کاخ را داریوش برپا داشت و سپس هنگام پادشاهی اردشیر پدر پدرم، به آتش سوخت.به یاری اهورامزدا، آناهیتا و میترا، فرمان دادم، این کاخ را دوباره بسازند.اهورامزدا، آناهیتا و میترا مرا از هر بدی بپایند و آنچه را که ساخته ام از گزند دور سازند و ویران نسازند.))
آری.... وجود کاخی با شکوه و تمدنی درخشان در شوش گنجینه های شگفت انگیزی را به اروپاییان نوید می دهد تا موقعیت فراهم شود.
زوج دیولافوا(مارسل و ژان دیولافوا Marcel&Jane Dieulafoy)
مارسل دیولافوا مهندس و باستانشناس معروف(۱۹۲۰ــ۱۸۴۳)، در سبک های معماری شرقی و غربی و ارتباط آن ها با یکدیگر مطالعه می کرده و در صدد حل این مساله بوده است، آیا سبک معماری ساسانیان در معماری دوره اسلامی نفوذ داشته یا خیر؟چون در اروپا از تحقیقات به نتیجه ای نمی رسد،تصمیم می گیرد که مسافرتی به کشورهای شرقی و به ویژه ایران کند و با مشاهده آثار باستانی موجود، این ابهام را برطرف سازد.
از این رو در سال ۱۸۸۱ با هزینه شخصی، از راه عثمانی و قفقاز به ایران آمده، مدت دو سال در عثمانی و قفقاز و شمال و مرکز و جنوب ایران و میان رودان به مطالعه بناهای تاریخی پرداخت.
در این سفر دو ساله، همسر او ژان دیولافوا او را همراهی و وقایع مسافرت و خاطرات و مشاهدات روزانه خود را ثبت و یادداشت می کرد.این زوج دانشمند در شوش به گنجینه گران بهایی برخورد کردند.
بهتر است قسمتی از خاطرات ژان دیولافوا را با هم بخوانیم.در این زمان اثری از شوش به جز چندین تل عظیم و مقبره دانیال باقی نمانده بود.
شوش ۱۴ ژانویه
((......متولی(مقبره دانیال)گفت:بیهوده وقت خود را تلف نکنید زودتر برویم پایین تا بتوانیم قبل از غروب آفتاب خرابه های قصر را تماشا کنیم.چون پیشنهاد متولی عاقلانه بود من سوار الاغ شدم و رفتیم بطرف زاویه شمالی تلی که در کنار جاده دزفول واقع شده بود.متولی خارهای بلند را کنار زد و پایه ستون های سنگی را به ما نشان داد که از خاک بیرون افتاده بودند.چهارتای آن ها مزین به کتیبه های سه زبانی به خط میخی هستند.این ته ستونهای متعدد پنج به پنج در فاصله قرار گرفته اند به طوری که چهار عدد آن ها در اطراف و پنجمی در میان آن ها واقع شده است.این پایه ها که اکنون بیشتر از یک متر در خاک فرو رفته اند تقریبا در سی سال پیش توسط لفتوس انگلیسی کشف و از خاک خارج شده است.این شخص از روی این پایه ها، نقشه اولیه بنا را ترسیم نموده که کاملا شبیه است به کاخ آپادانای خشایارشا در تخت جمشید و از سه طرف دارای رواق است.از اوضاع عمومی بنا و سرستونی که سالم مانده و مجسمه حیوان عظیم الجثه ای که پاهای خود را در زیر شکم تا کرده معلوم می شود که این بنای شوش هم بدون حرف از ساخته های معماران هخامنشی می باشد.))
دیولافوا پس از مراجعت به فرانسه به فکر استخراج این گنج عظیم می افتد.او طرح خود را با آقای دورونشو مدیر موزه های ملی فرانسه در میان گذاشت و با او درباره قدمت بی چون و چرای تل ها و ویرانه های شوش و سودی که از کاوش در این خرابه های کهن حاصل خواهد شد، گفتگو کرد.وجهی به مبلغ سی و یک هزار فرانک ر ا که از اعتبارات موزه های فرانسه باقی مانده بود، به دیولافوا واگذار کردند تا ماموریت خود را به انجام برساند.
وزارت فرهنگ فرانسه مبلغ ده هزار فرانک به این مبلغ اضافه کرد و وزارت جنگ نیز چادر، سلاح، زین و برگ در اختیار او گذاشت.همینطور دو جوان تحصیلکرده فرانسوی نیز توسط روسای خود انتخاب شده و تحت اوامر دیولافوا قرار گرفتند.
درخواست فرانسه جهت حفاری های باستانشناسی در ایران با مخالفت صریح و سریع دولت وقت ایران روبرو شد.دیولافوا به دکتر تولوزان دوست و پزشک فرانسوی ناصرالدین شاه متوسل شد.با ملاقات تولوزان با ناصرالدین شاه و وساطت او اجازه فعالیت هیات فرانسوی صادر شد و فرمانی در این خصوص به ظل السلطان که فرماندار اصفهان و خوزستان بود، نوشته شد.
در مقدمه این فرمان اشاره شده است که برای نظارت در امور حفاری، شخص واجد شرایطی از تهران انتخاب شود که کاملا در امور صنعتی و تاریخ آگاهی کافی دارد.ضمنا انجام حفاری منوط به رعایت شرایطی شده بود از جمله:
۱-تعمیرات مقبره دانیال بر عهده دیولافواست و تاکید شده بود که نزدیک مقبره, حفاری صورت نگیرد.
۲-دیولافوا و همراهان آزادند که هرنوع تحقیقاتی خواستند انجام دهند به غیر از مطالعه در داخل مقبره دانیال
۳-کلیه اشیاء کشف شده که طلا و نقره و جواهر باشد, متعلق به دولت ایران است.در ضمن تصریح شده بود که دولت ایران هرگاه طالب اشیاء دیگری جدا از طلا و نقره و جواهر, سهم خود باشد، فرانسوی ها باید بی درنگ آن را به ایران بفروشند و اگر ایران خواست از آثار موجود خود چیزی را بفروشد، حق اولویت را به فرانسه دهد.
۴-فرانسوی ها می توانند از اشیاء متعلق به ایران قالبگیری کنند به شرط آنکه هزینه آن را بپردازند.
۵-فرانسویان ملزم هستند به قوانین و آداب و سنن و عادات و رسوم ایرانی احترام بگذارند.
دیولافوا به مدت دوسال۱۸۸۶ــ۱۸۸۴ در شوش مشغول فعالیت و حفاری می شود و آثار شگفت انگیزی به ویژه از دوره هخامنشی و آپادانای شوش کشف می کند.کاشی های الوان کاخ داریوش. سرامیک های شگفت شیرهای غران و سربازان گارد ده هزار جاودانان که زمانی زینت افزای دیوارهای آپادانا بودند.
سرستون ها و ستون ها و......به عبارتی پانصد تن!! از مواریث فرهنگی ایران بدون اینکه دیولافواها احترامی به قول و قرار خود بگذارند، عازم موزه لوور پاریس شد و سر و صدا و هیجان زیادی برپا کرد.
متاسفانه این کاوشگران نخستین با دقت، مشاهدات و یافته های خود را ثبت نمی کردند و از طرفی بیشتر به فکر این بودند که موزه های کشور خود را از اشیاء نفیس و گران بها لبریز کنندتا تحقیقات دامنه دار علمی انجام دهند.از این رو بسیاری از اطلاعات و آگاهی های تاریخی که می توانست به دست آید را خواسته و ناخواسته از میان بردند.
مادام ژان دیولافوا (فرانسوی: Jane Dieulafoy) همسر مارسل اوگوست دیولافوا (۱۸۴۳–۱۹۲۰)، مهندس راه و ساختمان و باستانشناس فرانسوی بود و به همراه همسرش از سوی دولت فرانسه برای انجام کاوشهای باستانشناسی سه بار به ایران سفر کردند.
اولین مسافرت آنها در سال ۱۸۸۱ به بنادر جنوبی ایران صورت گرفت. مادام دیولافوا مطالعات و مشاهدات اجتماعی و یافتههای باستانشناسی همسرش را به صورت یادداشتهای روزانه جمعآوری کرد و در دو کتاب جداگانه انتشار داد.
ژان دیولافوا:زادهٔ۲۹ ژوئن ۱۸۵۱ تولوز درگذشت۲۵ مهٔ ۱۹۱۶ (۶۴ سال)
دستاوردها و کتابها
کتاب اول با نام مسافرت دیولافوا در ایران و شوش و کلده است. این کتاب یکی از منابع مفید برای تحقیق در تاریخ دوره قاجاریه به ویژه سال های سلطنت ناصرالدین شاه، و آشنایی با اوضاع اجتماعی و اقتصادی مردم ایران در عصر مذکور بهشمار میرود. طرحها و نقاشیها و عکسهایی که مؤلف از مکانها و اشخاص تهیه کرده در کتاب به چاپ رسیدهاست.
کتاب دوم مشتمل بر یادداشتهای سفر دوم و سوم آن هاست و سالهای ۱۸۸۴ تا ۱۸۸۶ را در بر میگیرد.
دیولافوا در در ۲۰ اکتبر ۱۸۸۶ لژیون دونور رادریافت کرد.
کاوشها و یافتهها
این زوج اشیای باستانی پرشماری را از کاخهای هخامنشی داریوش بزرگ و اردشیر دوم در شوش به موزهٔ لوور پاریس انتقال دادند، که اکنون در معرض نمایش قرار دارد.
ترجمه به فارسی
دو سفرنامهٔ ژان دیولافوا به زبان فارسی ترجمه و با مشخصات زیر به چاپ رسیدهاست:
از قفقاز تا پرسپولیس، ترجمهٔ محمد مجلسی، تهران: دنیای نو، ۱۳۹۲.
سفرنامه… تا پخته شود خامی (سفرنامهٔ خارجیانی که از ایران دیدار کردهاند)، بهاهتمام منوچهر دانشپژوه، ۲ جلد، ج ۱: ابنبطوطه، مارکوپولو، برادران شرلی، شاردن، فلاندن، کنت دوگوبینو، دیولافوا، ج ۲: پیر لوتی، جکسن، آیرونساید، مریان سی، کوپر، تهران: ثالث و مرکز بینالمللی گفتگوی تمدنها، چاپ اول: ۱۳۸۰
ایران کلده و شوش، علیمحمد فرهوشی، تهران: مؤسسهٔ انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۶۹؛ چاپ دوم: ۱۳۸۵ایران کلده و شوش (با ۳۳۶ کلیشه روی چوب از روی عکسهای مؤلف و دو نقشه پاریس ۱۸۸۷)، ترجمهٔ علیمحمد فرهوشی (مترجم همایون)، ویراست ۲ با تجدیدنظر کامل و ترجمه افتادگیها و فهرستها به کوشش بهرام فرهوشی، تهران: خیام، ۱۳۶۱؛ تهران: قصهپرواز، ۱۳۷۸؛ تهران: افراسیاب، ۱۳۸۱؛ تهران: دنیای کتاب، ۱۳۸۲
سفرنامه: خاطرات کاوشهای باستانشناسی شوش ۱۸۸۴–۱۸۸۶، ترجمه ایرج فرهوشی، تهران: دانشگاه تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ، ۱۳۷۶
ژاک دمورگان(Jacques de Morgan)
ژاک دمورگان مهندس معدن ماهری بود که علاقه زیادی به دوران پیش از تاریخ داشت .او پیشتر در قفقاز و مصر با افتخار فعالیت کرده بود و در سن چهل سالگی رئیس هیات باستانشناسی فرانسه شد.
دمورگان برای حفاری تیمی از مهندسان و باستان شناسان را به کار گرفت و در سال ۱۸۹۷ عازم شوش شد.عشایر خوزستان نظر مساعدی نسبت به هیات دمورگان نداشتند و به دو هیات قبلی یعنی گروه لفتوس و دیولافوا هم روی خوش نشان نداده بودند.در سال ۱۹۰۰ در سفر اروپایی مظفرالدین شاه به فرانسه وزیر فرهنگ و وزیر امورخارجه وقت فرانسه پذیرایی گرمی از او به عمل آوردند و اهداف و مشکلات هیات دمورگان را بیان کردند و با قول مساعدت مظفرالدین شاه امتیاز هرگونه بهره برداری عملیاتی در خاک ایران به فرانسه واگذار شد.
واضح است که چنین قراردادی تا چه حد دست دمورگان را در آکنده ساختن موزه لوور از خزائن و نفایس شوش باز می گذاشت. مورگان در کاوش های خود اهمیتی به لایه نگاری نمی داد.در یک بررسی باستانشناسی لایه های مختلف که به دوره های تاریخی خاص خود تعلق دارند، با دقت بررسی و ثبت و از هم تفکیک می شوند اما گویا دمورگان که چنین حوصله و زمانی نداشت با استخدام ۷۰۰۰ کارگر، تل سی و چهار و نیم متری شوش را بدون اینکه بین لایه ها فرقی بگذارد، به هفت لایه ۴/۸ متری تقسیم کرد و در حقیقت فاجعه و غارت باستانشناسی شروع شد!!او نمی توانست به طور کار آمد، بر ۷۰۰۰ نفر نظارت کند و از همه جزئیات یادداشت بردارد.
اطلاعات زیادی نابود شد و باستانشناسان بعدی برای تهیه روزشمار شهر باستانی شوش دچار زحمات فراوانی شدند. توجیه دمورگان برای این کار وحشتناک ساده بود.به تجربه دیده بود هنگامی که خاک از لایه هایی به این ارتفاع داخل واگن ها ریخته می شد اشیا مدفون در آن ها صدمه نمی دیدند!.
سیل اشیاء و گنجینه های نفیس تمدن کهن ایران زمین بود که به موزه لوور پاریس سرازیر می شد.از جمله کشفیات بسیار مهم دمورگان کشف لوحه حمورابی، اولین قانون مدون بشری در سال ۱۹۰۲ بود که ایلامیان از بابلیان غنیمت گرفته و به شوش آورده بودند.این یافته، یکراست عازم پاریس شد.
دمورگان برای اینکه هیات فرانسوی را از آسیب و ناملایمات محیط که دیولافوا را آزار داده بود حفظ کند و اردوگاهی دائمی برپا دارد، از آجرهای بازمانده معابد و بناهای ایلامی و هخامنشی استفاده کرد و قلعه ای به اسم شاتو را بر مرتفع ترین تل شوش یا آکروپولیس شوش بنا کرد.
اینکار ضمن اینکه با شکوه ترین قلعه و موزه آجر ایران را خلق کرد، متاسفانه باعث نابودی تپه آکروپولیس شوش شد اما برای فرانسویان، گنیجینه ها، غیر قابل شمارش و بی نظیر بود.
این میراث آنقدر ارزش داشت تا بتواند وزیر فرهنگ فرانسه را از برکناری و استیضاح نجات دهد.موضوع از این قرار بود که دمورگان را به سو استفاده مالی از اعتبارات متهم کردند و مجلس فرانسه تصمیم گرفت وزیر فرهنگ وقت کلمانسو(Clemanceau) را استیضاح کند.
کلمانسو به موزه لوور رفته و با آگاهی از کم و کیف اشیایی که دمورگان به فرانسه آورده بود، چنان پاسخ دندان شکنی به پارلمان فرانسه می دهد که استیضاح کننده، آن را پس می گیرد.
با تمام انتقاداتی که به کارهای دمورگان وارد است نباید از حق گذشت که اگر حفاری های دمورگان نبود، ما همان اندک اطلاعاتی هم که از دوره های کهن شوش و تمدن ایلام در اختیار داریم، فاقد بودیم.او ده ها کتاب و مقاله از فعالیت های خود، باستانشناسی، زمین شناسی، جغرافیا و مردم شناسی برجا گذاشته و علاوه بر شوش، در قسمت های دیگر ایران مانند تهران، تالش، مازندران، آذربایجان و ....هم مطالعاتی انجام داده است که با ارزش هستند.
در اکتبر ۱۹۱۲ دمورگان به دلیل اعتراضاتی که در فرانسه به او می شد و خستگی و فرسودگی خود, از ریاست هیات فرانسوی استعفا داد و بعد از وقفه ای دوساله که ژوزف اتین گوتیه, کاوش ها را رهبری کرد. معاونش رولان دومکنم که او هم مهندس معدن بود جای او را گرفت.
این، مصادف با پایان دوره تخلیه و آغاز زندگی کاروانسرایی شوش جدید است زیرا، دومکنم زمانی در شوش فعالیت کرد که مردم در آن حضور داشتند.
شوش تخلیه: با اتمام دوره اسلامی و سکوت شوش، رویدادهای متعددی قابل ارائه است.در آن زمان که از قرن هشتم هجری قمری آغاز می شود، آرامگاه حضرت دانیال(ع) همچنان مورد احترام و زیارتگاه فصلی مردم به ویژه چادرنشینان اطراف بود.
اطراف حرم از درخت های کنار و نیز کناره های رودخانه شاوور، مملو از نیزارهای بلند بود به طوری که انواع حیوانات وحشی از جمله شیر زرد ایرانی، آزادانه در آن ها پناه می گرفتند.
پهنای رود شاوور بسیار وسیع تر از امروز بود به طوری که کشتی های چوبی آن زمان که البته بزرگ نبودند، در آن، رفت و آمد داشتند.مسیر این رودخانه تا قبل از اصلاح در دهه چهل به دستور گیرشمن، از نزدیکی تپه های باستانی می گذشت و سپس با پیچی تند ار کنار مرقد ادامه می یافت.
گرچه هنوز سکنی گزینی صورت نگرفته بود اما دفن اموات در اطراف حرم نیز رواج داشت.طبق نظر پیران دهه چهل، در محوطه حرم افراد خاص دفن می شدند.هنوز آثاری از این قبرها در درون محوطه ضریح، موجودند.قبرستان حرم از یک طرف تا میدان یا زهرای امروزی و از طرف دیگر تا روبروی حسینیه اعظم، امتداد داشت.
آرامگاه دعبل خرائی در کنار امام زاده ای به نام عبدالله ابن علی نیز به صورت ساده و دارای دیواری گلی بود.
برای پی بردن به مدت زمان سکوت و تخلیه شوش، نیاز به مطالعه رویدادهای قبل از تشکیل دوباره شوش، هست.این یعنی، با برچیده شدن حکومت عباسی و پایان دوره اسلامی در شوش، توجه بسیاری از علاقه مندان به تاریخ، این شهر باستانی، سبب سفرهای با هدف و در بعضی موارد، بدون هدف گردید که با مرور آن ها می توان، به این زمان طولانی دست یافت.
مهم ترین این رویدادها، سفرهای جهانگردان و کاشفان خارجی است که بعضی از آن ها در کتبی با نام «سفرنامه» منعکس شده اند.حوادثی مانند ناامنی ها و شورش های منطقه ای در کنار ورود سربازان خارجی در جنگ جهانی نیز در این شناخت، یاری دهنده است.
جان مک دونالد کینر اسکاتلندی و نماینده سیاسی انگلیس در ایران، در سال۱۸۰۹ میلادی برابر با ۱۱۸۷ خورشیدی به شوش سفر کرده و متوجه سنگ سیاهی نزدیک آرامگاه دانیال شد در حالی که شوش تخلیه بود.
هنری راولینسون انگلیسی در سال ۱۸۳۶ میلادی برابر با ۱۲۱۴ خورشیدی، سفری به شوش تخلیه شده داشت.
آستن هنری لایارد انگلیسی از اولین کسانی بود که به شوش رفت و آن را در سکوت یافت.او در سال های۱۸۴۰ تا ۱۸۴۲ برابر با ۱۲۱۸ تا ۱۲۲۰ در ایران سفر کرد.
دبورد روسی نیز در سال ۱۸۴۵ برابر با ۱۲۲۳ خورشیدی به شوش سفر کرد اما به قول خودش، چیز ارزشمندی نیافت.این بدان معناست که شوش ویرانه بود.
ویلیام کنت لفتوس انگلیسی به عنوان اولین کاوشگر شوش بین سال های ۱۸۴۹ تا ۱۸۵۲ میلادی برابر با ۱۲۲۷ تا ۱۲۳۰ خورشیدی، نخستین تحقیقات را در ویرانه های شوش انجام داد.
مارسل و مادام دیالافوا فرانسوی دو بار و در سال های ۱۸۸۱ تا ۱۸۸۴ برابر با ۱۲۵۹ تا ۱۲۶۲ خورشیدی و نیز ۱۸۸۴ تا ۱۸۸۶ برابر با ۱۲۶۲ تا ۱۲۶۴ خورشیدی به کاوش در شوش تخلبه پرداختند و اشیای زیادی را به فرانسه منتقل کردند.
در صفحه ۱۵۴ سفرنامه مادام ژان دیالافوا آمده است«بیست و سوم آوربل ۱۸۸۴ برابر با چهارم اردیبهس۱۲۶۲, سبزی دشت به زذدی گرائیده است.گل های وحشی تبدیل به خار شده اند.قله کوه های بختیاری که دارای یخچال های طببعی است به رنگ سرخ درآمده اند.گوئی در مدت هشت روز، طبیعت را یکجا در کوره گذاشته اند.پس از محو شدن آثار آخرین برف، شوش غیر قابل سکونت می شود.متولی در مقبره را می بندد و به دزفول می رود تا در سرداب خانه اش پناه بگیرد.چادرنشین ها به طرف کوه می روند و در کناذ رودخانه ها، منزل می کنند.درندگان وگرازها مثل آدم ها به آب پناه می برند و فقط مارها و عقرب ها و عنکبوت های غول پیکر روی تپه ها تردپ می کنند.گرمای تابستان حتی مگس ها چنان با فوج هاب متعدد حمله می کنند که کلاه ها و لباس ها به شکل کهربایی سیاه در می آیند.»
ژان ژاک دمرگان فرانسوی به مدت طولانی، از ۱۸۹۷ تا ۱۹۱۲ میلادی برابر با ۱۲۷۵ تا ۱۲۹۰ خورشیدی به مدت پانزده سال، هدایت تیم باستان شناسان فرانسوی را در ایران و شوش، بر عهده داشت.
در آن زمان که شوش تخلیه و مکانی برای اسکان آن ها وجود نداشت و در ضمن ناامنی نیز حاکم بود، دمرگان اقدام به ساخت قلعه معروف شوش در سال ۱۸۹۷ نمود.
اواخر این زمان، برابر با آغاز توجه به سکنی نشینی در شوش گردید.با بررسی های انجام شده می توان دوره پایان تخلیه شوش را برابر با آغاز ساخت اولین کاروانسرای شوش توسط تاجر معروف دزفولی به نام فتحی، در نظر گرفت.
از طرف دیگر و مطالعه موارد باستان شناسی، زمان پایان، مشخص تر می شود زیرا، بعد از دمرگان، دومکنم و شایل فرانسوی در سال های ۱۹۱۸ تا ۱۹۴۶ میلادی برابر با ۱۲۹۷ تا ۱۳۲۵ کم کم، شوش جدید تشکیل شده بود.
در ادامه، گیرشمن در سال های ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۷ برابر با ۱۳۲۵ تا ۱۳۴۶ و ژان پرو به عنوان آخرین باستان شناس خارجی و فرانسوی تا سال پنجاه و هفت و پیروزی انقلاب اسلامی، شوش جدید به دوره بخشداری رسیده بود.
در این زمان، یعنی تخلیه شوش، نام دو قلعه در تاربخ ذکر شده است.بکی، قلعه فرنگی یا همان دمرگان و دیگری قلعه نظام مافی که بعد به نام قلعه کریم خان فیلی مشهور گشت.
قلعه دمرگان:
این قلعه در سال ۱۸۹۷ میلادی، توسط ژاک دمورگان (باستان شناس فرانسوی) در کنار تپه تاریخی آکروپل در شهر شوش بنا شد. هدف او از ساخت این قلعه ایجاد مکانی دائمی برای خود و تیم همراهش بود تا بتوانند به راحتی به کاوش در تپه تاریخی کنار قلعه بپردازند. از آن جا که این قلعه در کنار تپه آکروپل قرار دارد به آن قلعه آکروپل نیز میگویند.
ساخت قلعه زیر نظر دمورگان و توسط نیروی کار ایرانی انجام شد و نکته جالب در مورد ساخت این قلعه این است که برای ساخت بخشهایی از آن از آجرنوشتهها و کتیبههای کشف شده از کاخ آپادانای شوش و آجرهای زیگورات چغازنبیل شوش استفاده کردند؛ به همین دلیل گاهی به این قلعه موزه آجر هم میگویند.
در اصل، بیشتر قلعهها روی مکانهای مرتفع ساخته میشوند، چرا که مکانهایی برای حفاظت و مراقبت هستند و حتما باید در جایی بنا شوند که دید خوبی نسبت به محیط اطراف در آنها وجود داشته باشد. از آنجا که قلعه شوش هم با هدف ایجاد مکانی برای مراقبت از اشیای پیدا شده و همچنین استقرار هیات فرانسوی در شهر بنا شده بود، آن را در بلندترین نقطه شهر شوش بنا کردند.
قلعه شوش به شکل یک ذوزنقه بزرگ ساخته شده است و معماری آن کاملا با نحوه ساخت بناها در دوران قرون وسطای اروپا همخوانی دارد؛ حتی خیلیها معتقدند که این بنا به قلعه باستیل در پاریس فرانسه شبیه است.
قلعه شوش به طور کامل از خشت ساخته شده است و روی آن را با روکشی از آجر پوشاندهاند تا استحکام بیشتری داشته باشد. نکته جالب درباره معماری قلعه این است که میتوان به راحتی در آن تلفیقی از معماری ایرانی و معماری اروپایی را مشاهده کرد؛ چون جدای از آن که نمای بیرونی قلعه مطابق معماری اروپایی است، وجود طاقها و درگاههای قوسی الهام گرفته از معماری ایرانی، این موازنه را بر هم زده است.
برای داشتن دید کلی نسبت به بخشهای قلعه، می توان آن را به دو حیاط بزرگ بخشهای پیرامون و سه ورودی که یکی از آنها مسدود شده است، تقسیم کرد.
دور تا دور بخش داخلی این قلعه ذوزنقه شکل را یک راهرو احاطه کرده است که در آن اتاقهای متعددی وجود دارد و در همه آنها رو به حیاط باز میشوند. قلعه شامل چهار برج دیدبانی است که هر کدام کاربرد خاصی داشتهاند. یکی از آنها در غرب بنا قرار گرفته و شکلی مربعی دارد، گفته میشود که از این برج به عنوان کبوترخانه نیز استفاده شده است. برج دیگر در بخش مرکزی قلعه (رو به شمال) قرار دارد و به صورت استوانهای ساخته شده است. دو برج دیگر قلعه نیز در شمال شرق و شمال غرب قرار گرفتهاند.
قلعه دو حیاط بزرگ دارد. یکی از حیاطهای آن مانند تمامی قلعههای ساخته شده در قرون وسطی در ارتفاع بیشتری قرار دارد و زیر آن فضای تالار مانندی به چشم میخورد که به آن زیرزمین نیز میگویند. همچنین در بالاترین بخش قلعه اتاقک شیشهای وجود دارد که به آن کلاه فرنگی میگویند اما کاربری آن به طور دقیق مشخص نیست.
قلعه نظام مافی:یکی از نمادهای شوش تخلیه و نشانه های مقاومت در برابر شورش ها و ناامنی های منطقه، قلعه نظام مافی است.این قلعه که توسط حسینقلی خان نظام مافی ساخته شد، در همان زمان به کریم خان فیلی تحویل تا بدین سان، محلی برای تمرکز و برخورد با اشرار باشد.
حسینقلی خان که متولد ۱۲۱۱ خورشیدی و فوت شده در ۱۲۸۷ می باشد، در سال ۱۲۶۵ حاکم خوزستان بود.او از اجداد محمدعلی نظام مافی، موسس بیمارستان شوش است.
بعد از تحویل این قلعه، به نام کریم خان فیلی مشهور گشت.او که از طرف دولت به همراه ۱۵۰ سوار مسئول امنیت تا حدود دزفول بود، از این مکان برای استراحت استفاده می کرد.
با توجه به تصاویری که در سفرنامه دیالافوا موجود است، ملاقات این باستان شناس با کریم خان در درون چادر خانوادگی صورت گرفته که نشان دهنده آن است که خان، در زمان دیالافوا در این قلعه مستقر نبود.
آنچه از مطالعه تاریخ باستان شناسی در شوش برآورد می شود، همزمان با ورود دمرگان و اندکی قبل از آن، قلعه به کریم خان تحویل داده شده است.از آن تاریخ تا فوت او، نام قلعه، کریم خان فیلی بود.
کریم خان در سال ۱۲۸۸ خورشیدی، در همین قلعه، فوت نمود.علت مرگ او، طبیعی ذکر شده است.پاپی خان برادر کوچک او که مسئولیت معاون سواران را برعهده داشت، رهبری طوایف را پذیرفته و به همین دلیل، به قلعه پاپی خان مشهور گشت.
گرچه، علیمردان خان فرزند دوم کریم خان، به صورت موروثی جانشین پدر شد اما خبری از حضور او در قلعه منتشر نشده است.او در سال ۱۲۹۳ در پایین قلعه دمرگان کشته شد.
قلعه، بعد از آن، در اختیار غلامرضا خان فیلی قرار گرفت و به دلیل داشتن حکم دولتی، از این طریق به مقابله با اشرار پرداخت و لذا مدتی به قلعه غلامرضا خان مشهور گشت.اوج مبارزه او، ایستادگی در مقابل اردوی شبخ خزعل به فرماندهی خلف میناوی است.این رویداد در سال، ۱۳۰۰ اتفاق افتاد.
بعد از ترور غلامرضا خان در بیشه کرخه که با نوعی فریبکاری آغاز شد،این قلعه قابلیت خود را از دست داد زیرا سیف الله خان در روستا مستقر بود.از آن زمان و به مرور، قلعه متروکه و تخریب شد و به قلعه خرابه معروف گردید.اثرات این قلعه تا اوایل انقلاب پا بر جا بود.
حوادث شوش تخلیه:مدت زمان طولانی متروکه شدن شوش که حدود پانصد سال طول کشید و سپس منجر به تشکیل شوش جدید گشت، در درون خود حوادثی را به وجود آورد که باید آن را جزئی از تاریخ در نظر گرفت.
ــ رویدادهایی مانند طمع های بیگانگان به آثار باستانی.در این مورد می توان به فعالیت های باستان شناسان اجنبی اشاره نمود.آن ها که با مجوز دولت قاجار و البته نوعی فریبکاری، وارد شوش شدند، بسیاری از آثار را به کشور خود منتقل نمودند.
نگاهی به محتوای موزه لور فرانسه، نشان می دهد که این آثار به چه میزان قرار دارند.وسعت غارت به شکلی است که بخشی به نام ایران در این موزه تشکیل شده است.انواع مختلفی که عظمت شوش را منعکس می کنند.
اوج این غارت را باید به زوج دیالافوای فرانسوی، منتسب نمود.آن ها، ضمن غارت، اشیایی را که قادر به انتقال نبودند، منهدم کردند.توجه به رفتارهای آن ها در مقاطع مختلف کاوشگری، نشان دهنده اوج طمع ورزی آن هاست.
مارسل و ژان دیولافوا سه بار به ایران میآیند. مارسل مهندس راهآهن فرانسه و مثل همسرش، علاقمند به تاریخ است. او معتقد است که دوره ساسانی تاثیر بزرگی بر معماری اسلامی داشته و میخواهد این را از نزدیک بررسی کند. پس زن و شوهر نخستین سفر خود به ایران را آغاز میکنند که ژان شرح آن را در خاطراتش آورده است. این زوج سال ۱۲۶۰ خورشیدی(زمانی که شوش تخلیه است) به ایران میرسند.
آنها مسیر قفقاز را انتخاب کردند تا به تبریز بیایند و راهی تهران شوند.از تهران به سمت جنوب تا اصفهان و بعد شیراز رفتند. دیدن تختجمشید و پاسارگاد برخورد نزدیک آنها با دوره هخامنشی است. زوج فرانسوی از اینجا راهی بوشهر و خرمشهر شدند و بعد به بصره رفتند و سری به تیسفون و نینوا و بابل زدند. بقایای تمدنهای کهن بینالنهرین را هم اینجا دیدند. دوباره به خوزستان برگشتند و اینبار به دزفول، شوشتر و شوش رفتند.
«ششماه پس از بازگشت از ایران، من به ربالنوعهای ایران فکر میکردم و شبها خاطره شوش، فکر شوهرم را به وسوسه میانداخت.»
شوش تا این زمان یکبار؛ توسط ویلیام کِنِت لافتوس بریتانیایی که کاشف شهر سومری اوروک است، کشف شده بود و فرصت نکرد زیاد در شوش بماند. اما چندتایی پایهستون هخامنشی را از زیر خاک بیرون آورد.
مارسل دیولافوا هم بر اساس نظریه لافتوس، فهمیده بود که زیر تپه باستانی شوش گنجینه بزرگی از تمدنی بسیار قدیمی است. پس وسوسه کاوش به جانش افتاد و طرح آن را با مدیر موزههای ملی فرانسه در میان گذاشت. دولت فرانسه هم با دربار ایران مذاکره کرد که نتیجهای نگرفت. مارسل از ژوزف تولوزان فرانسوی، پزشک مخصوص ناصرالدینشاه که پیش از این در تهران با او دوست شده بود، کمک می خواهد.
تولوزان ناصرالدینشاه را به تاریخ و باستانشناسی علاقمند میکند و اجازه صادر میشود:
«دولت ایران مقبره دانیال را از حیطه کاوش مستثنی کرد و تقسیم اشیاء مکشوفه را خواست. تملک فلزات قیمتی را هم به خود اختصاص داد و با این شرایط به ما اجازه داد در ویرانههای عیلامی به کاوش باستانشناسی بپردازیم.»
سفر دوم آنها با ۳۱ هزار فرانک بودجه و تجهیزات کاوش انجام گرفت. بهمنماه سال ۱۲۶۳ به بندرعباس میرسند و سپس راهی بوشهر و شوش میشوند. به دستور ناصرالدینشاه، فرزندش ظلالسلطان والی اصفهان مسئول نظارت بر کاوش آنهاست که او هم میرزا محسن مظفرالملک را مأمور این کار میکند.
۱۱ اسفند ۱۲۶۳، کاوش در شوش تخلیه آغاز میشود که این تاریخ را نخستین کاوش هیات رسمی باستانشناسی در ایران دانستهاند.
«ستون آپادانا از زیر خاک بیرون آمده و مثل ستونهای دیگر در قشری از شن و ماسه قرار گرفته و روی یک دال مربع تکیه دارد.»
با گذشت روزها، تکهسنگها و نقشها و سرستونها پدیدار میشوند. آنها به کاخهای هخامنشی، اردشیر دوم و داریوش بزرگ هخامنشی رسیدهاند و آجرهای لعابدار این کاخها از دل خاک بیرون میآیند.
«کمکم شیر زیبایی بهوجود میآید که بدنش روی زمینه فیروزهای قرار گرفته است. این شیر برجسته را ماهرانه ساختهاند و رنگآمیزیِ همآهنگ ولی خیالی حیوان، حاکی از هنری قوی و اصالتی وصفناپذیر است.»
کاوش تا خردادماه ۱۲۶۴ ادامه دارد و هر کارگر روزی ۱۵ شاهی میگیرد تا زمین را بکند.
«هر روز عصر تعدادی اشیاء کوچک در چادر جمع میشوند. بعضی از این اشیاء ارزشمند هستند و بعضی دیگر ارزش چندانی ندارند.»
در این مدت بقایای زیادی از آثار تاریخی شوش از دل خاک بیرون میآیند که باید طبق قرارداد با ایران بهصورت مساوی تقسیم شوند. اما این زوج نمیخواهند به آن پایبند بمانند.
«دیروز، هنگام غروب، با ۵۵ صندوق، تپههای باستانی را ترک کردند. نقش دیوارهای شیرها و نرده پلکان در این صندوقها بود. آنهایی را هم که به خاطر نبودن وسیله یا نداشتن اجازه، حمل نشده، در یک تِرانشه دفن کرده و نقشه محل آنها را کشیدهایم.»
به این ترتیب آنها با ۵۵ صندوق پر از اشیاء تاریخی ایران به فرانسه برمیگردند و دوباره برای برگشتن به ایران و بردن بقیه گنجینه شوش تلاش میکنند.
البته در این مدت آزار هم دیدهاند. چندبار به محوطهشان تعرض شده بود.عدهای آنها را بدشگون و فرزاندان شیطان دانسته و برخی هم با سنگ قلاب این زوج را زدهاند. مقامات مذهبی گفتهاند که وجود فرنگی در ایران، بلایای طبیعی میآورد. آنها اشیاء تاریخی را طلسمهایی میدانند که دانیال نبی برای برکت خاک، زیر زمین گذاشته است.
سفر سوم آنها با فشار همین عقاید به تعویق میافتد تا بالاخره ایران مجوز ورود میدهد. آذرماه ۱۲۶۴ زوج فرانسوی دوباره در ایران هستند و باز کاوشها را در شوش از سر میگیرند.
«مارسل با جفتوجور کردن شکستگیهای قطعات، نقش آدمها را مرتب کرد، آنها را روی هم چید و موفق شد دو جنگجو را بهاندازه طبیعی به دست آورد.»
بستهبندی این اشیاء اینبار زمانبر است. بهخصوص که سرستون کاخ داریوش ۱۲ هزار کیلو وزن دارد و اینجاست که ژان دیولافوا با پتک به جانش میافتد تا بشود آن را در صندوقها جای داد:
«پتکی به دست گرفتم و به جان حیوان سنگی افتادم. ضرباتی وحشیانه به او زدم. سرستون در نتیجه ضربات پتک، مثل میوه رسیده از هم شکافت.»
اشیاء کشف شده در ۳۲۷ صندوق جای میگیرند، و این بار نمیشود آنها را مثل دفعه قبل در سکوت از ایران برد. مظفرالملک از آنها تقسیم اشیاء را میخواهد. مارسل این اشیاء را آجرهای کهنهای مینامد که به درد شاه نمیخورند ولی او باید در بازگشت بهخاطر بودجهای که گرفته، حاصل کار را نشان دهد.
مظفرالملک اصرار بر تقسیم دارد اما این را هم میگوید که ای کاش دولت فرانسه دستکم چند مدال یا نشان به ظلالسلطان میداد.مارسل میگوید موضوع را با مقام های فرانسه در میان خواهد گذاشت و به این ترتیب، تمام اشیاء را با وعدهای که به گفته خودشان قولی هم ندادهاند، در اسفند سال ۱۲۶۴ از ایران میبرند.
«خداحافظ شوش. ما گنجینههای باستانی هخامنشی را که نمیتوان برای آن قیمتی تعیین کرد، به دست آوردیم. فرانسه مالکیت این گنجینه گرانبها را به دست آورد.»
نوشتههای ژان دیولافوا از ایران، سند مهمی از زندگی و مسیرهای سفر در دوره قاجار است، نگاه او به ایرانیان منتقدانه و در بعضی مواقع تحقیرآمیز است. ژان بارها مردم را خرافاتی، کثیف و دروغگو خطاب میکند:
«این مردم از حُکام خود میآموزند که دروغ بگویند و نبوغ را با رشوهخواری و اختلاس نشان دهند، و در این کار پیشبینی و مهارت بیشتری داشته باشند.»
اما سفرنامه خود او پر است از کلاهی که بر سر مردم گذاشته:
«پیرمردی به اصرار، خواهان فروش یک قطعه سنگ باستانی برآمد که به قول خودش طلسم قیمتی بود.من به سادگی جواهر را به دست آوردم. میترسیدم اگر صاحبش به ارزش آن آگاه گردد، از فروش آن خودداری کند.»
البته گهگاه تعریف هم میکند. مثلا اینطور:
«باید اعتراف کرد که اگر ایرانیان معایبی دارند، در عوض محسناتی هم دارند. در توکل و قناعت و حوصله بینظیرند.»
حتما همین خصلتها بعلاوه نبود آموزش همگانی کمک کرده تا آنها کارشان را به سادگی پیش ببرند.
«قصد شوهر من از سفر به ایران، این نبود که درصدد کشف آثار تاریخ طبیعی انسان باشد. نمیخواست در قبرستانهای قدیمی کاوش کند و جمجمه یا استخوانی را از آدمهای قرون گذشته به دست آورد و بدون درخواست و رضایت آن مرحومان، بقایای آنها را تحت اتیکتهای خوشنما و قشنگی در موزههای غربی جای دهد.»
مادام دیولافوا که سفرنامهای دربارهُ مسافرت به ایران نوشته و به نام سفرنامهُ دیولافوا مشهور است توضیحات کاملی دربارهٔ این منطقه میدهد، در هنگام رجعت به فرانسه موضوع را با مدیر موزه لوور در میان گذاشته و خواهان تخصیص بودجهای جداگانه برای تحقیق و حفاری در منطقه شوش شدند، بعد از قبول درخواستشان مجدداً به ایران بازگشتند و این بار از طریق دکتر تولوزان پزشک فرانسوی ناصرالدین شاه، در تاریخ ۱۶ ذی القعده ۱۳۱۲ برابر با ۱۲ اردیبهشت ۱۲۷۴ توانستند مجوزی را که در پی آن بودند به دست بیاورند. اولین قرارداد حفاری در همین زمان انجام شد مشروط به این موضوع که به آرامگاه دست نزنند مگر برای بازسازی. تمام هزینهُ حفاری بر عهده دولت فرانسه قرار گرفت و ایران از هرگونه تعهد در مورد هزینه فارغ شد، برای اجرا و نظارت بر مفاد این قرارداد شخصی به نام عبدالرحیم خان انتخاب شد تا بر کار فرانسویان نظارت داشته باشد، این قرارداد از آن جهت ننگین بود که این دو زوج فرانسوی در هنگام تقسیم آثار به عهد و روح قرارداد عمل ننموده و ۵۵ صندوق از آثار تاریخی را بدون اطلاع عبدالرحیم خان از ایران خارج و به فرانسه منتقل کردند.
با اطلاع ناصرالدین شاه از این موضوع به فرانسویها اعلام میشود که ادامه قرارداد منتفی است و ایران در نظر دارد کاوشهای باستانشناسی را متوقف کند. با مختومه شدن این قراداد دو زوج فرانسوی با دادن رشوه به میرزا تقی خان ۳۲۷ صندوق از آثار تاریخی ایران و این منطقه را با کشتی خارج میکنند، فرانسویها در مصاحبههایشان ادعا میکردند که این اشیاء توسط دولت قاجار در اختیار آنها قرار گرفته، چیزی که ناصرالدین شاه کاملاً منکر آن بود، طبق اسناد تاریخی، مصاحبهها و همچنین کتب مستشرقین بعدی ثابت شده که در مواقعی حتی با زور و تهدید این آثار باستانی از ایران خارج شدهاند،
پنج سال بعد از این قرارداد در ۲۰ مرداد ۱۲۷۹ قراردادی جدید در یازده فصل تنظیم میگردد که با عنوان قرارداد مظفرالدین شاه مشهور است، بنا بر این قرارداد جدید. امتیاز انحصاری کاوشهای باستانشناسی در تمام ایران به مدت ۶۰ سال به دولت فرانسه واگذار میگردد، بعد از گذشت ۲۷ سال از این قرارداد در نهایت مجلس شورای ملی وقت در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۰۶ و در دورهُ پنجم قانونگذاری، این قرارداد را به شکلی مشروط ملقی و مفاد آن را غیرقانونی اعلام میدارد.
این مورد و مطالعه سایر شخصبت های باستان شناسان، قادرند تا نیت های آن ها را منعکس نمایند.آن ها، غارتگران ماهری بودند.
ــ تلاش های جداسازی خوزستان که ریشه آن به استعمار وصل بود.این رویداد گرچه به صورت متمرکز در شوش ایجاد نشد اما اثرپذیری آن به صورت های مختلف، خود را نشان داد.
قضیه شیخ جابر کعب و سپس مزعل و در انتها شیخ خزعل و ارتباط آن با مشعشعیان و ادعای حاکمیت بر هویزه و خرمشهر، سبب گرایش هایی در میان روستاهای اطراف شوش به خصوص مالکیت زمین های کشاورزی گردید.
بدون شک، نقش استعمار پیر در تامین اسلحه و هدایت و پشتیبانی از طریق سفارت انگلیس در بغداد، پررنگ تر از موارد دیگر بود به طوری که در اوایل حکومت پهلوی اول، فروش زمین های بن معلا که خزعل ادعای مالکیت می کرد، از همان تحریک بر می خواست.
ادعای مالکیت کارون و کشتیرانی آزاد در آن، امر ساده ای نبود که قبایل اطراف شوش را تحریک نکند.گرچه این مدت از اواخر دوره قاجار و زمان تخلیه شوش شدت گرفته بود اما در حکومت پهلوی دوم منجر به قضیه آهودشت شد.
ــ فعالیت های اشرار و راهزنان و غارت اموال مردم به خصوص کاروان های تجاری.ضعف دولت مرکزی قاجار به خصوص در زمان ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه، سبب ناامنی شدیدی در شوش گردید.
در آن زمان، کاروان های زیارتی حرم دانیال از مکان های مختلف وارد شوش می شدند اما بیشتر اوقات گرفتار راهزنان می شدند.این مهم به خصوص برای تجاری که از طریق شوش به العماره عراق می رفتند، شدت بیشتری داشت.
قتل محمدخان فیلی برادر کریم خان که به شکل فجیعی صورت گرفت به منظور مبارزه با اشرار این کاروان ها بود.بعد از او افرادی مانند کریم خان و غلامرضا خان فیلی، مامور مبارزه با این راهزنان شدند که غلامرضا خان، جانش را در این راه داد.
سفرنامه های کاوشگران به خصوص دیالافوا و دمرگان، این رویداد را با ذکر نام عاملان دزدی و غارت و حتی به تصویر کشیدن آن ها، مشخص کرده اند.شوربختانه، این شرارت ها تا مدت های طولانی حتی در دوره کاروانسرایی شوش، ادامه داشتند.
-- کوشش های مومنانه برای انتقال اموات امانتی از شوش و سایر شهرها به عراق.در زمانی که شوش تخلیه بود، اموات در دو مکان یعنی اطراف حرم دانیال و نیز درون و اطراف دعبل خزائی، دفن می سدند.طواف دادن آن ها در حرم، از دیگر موارد قابل ذکر است.
با این حال، بعضی از خانواده ها، بنا بر وصیت متوفی، خواستار دفن در نجف یا کربلا بودند.این خانواده ها، از شهرها و روستاهای اطراف بودند.در درون مقبره دعبل، مکانی برای نگه داری اموات وجود داشت که به آن«امانتی» می گفتند.
بعد از مدتی که به طور معمول از یک ماه کمتر نبود، دوباره میت کفن پوش و درون تابوت گذاشته و به وسیله چارپایان به خصوص قاطر از طریق عماره عازم کشور عراق می شدند.
هر قاطر، دو تابوت را در دو طرف خود، حمل می کرد و برای تامین امنیت، چندین قاطر به صورت دسته جمعی حرکت می کردند.در بین راه نیز قبایل مدعی، از کاروان های حمل اموات، مالیات می گرفتند.بعضی از سفرنامه ها، تصاویری از این کاروان ها را نقاشی کرده اند.
ــ ورود سربازان بیگانه و تعرض به بقایای کاخ آپادانا در جنگ جهانی اول.در زمانی که شوش تخلیه بود، حادثه تلخ جنگ جهانی اول روی داد.این رویداد بر شوش نیز تاثیر منفی گذاشت.برای شناخت این حادثه، ارائه مطلب زیر لازم به نظر می رسد.
«جنگ جهانی اول که با عنوان جنگ بزرگ یا جنگ کبیر نیز شناخته میشود، جنگی جهانی بود که از ۲۸ ژوئیهٔ ۱۹۱۴ تا ۱۱ نوامبر ۱۹۱۸ میلادی (۵ مرداد ۱۲۹۳ تا ۱۹ آبان ۱۲۹۷ شمسی) میان دو ائتلاف رخ داد. متفقین از یک سو و قدرتهای مرکزی از سوی دیگر. بیشتر نبرد در جبهه اروپا و خاورمیانه و نیز بخشهایی از آفریقا و آسیا ــ اقیانوسیه انجام شد که در جبهه اروپا، با سنگربندی، استفاده همهجانبه از توپخانه و سلاحهای شیمیایی و آغاز بهرهگیری از تانک و هواگرد نظامی همراه بود.
جنگ جهانی اول یکی از پرتلفاتترین جنگهای تاریخ بود؛ این جنگ باعث کشتهشدن حدود ۱۰ میلیون نفر نظامی و زخمیشدن حدود ۲۰ میلیون نفر نظامی دیگر و نیز کشتهشدن حدود ۱۰ میلیون شهروند عادی، به دلایل گوناگون، از جمله قتلعام بود. آوارگی گسترده مردمان درگیر در این جنگ، یکی از عوامل اصلی همهگیری آنفلوانزای اسپانیایی بود.»
با اینکه ایران اعلام بی طرفی کرده بود اما ضعف حکومت قاجار باعث شد تا متفقین از طریق خلیج فارس وارد شده و از شوش به عنوان مسیر گذر استفاده کنند.آن ها، برای استراحت، پایین تپه های باستانی، اردو زدند.
در هنگام صعود چند سرباز از تپه ها، متوجه ستون های کاخ آپادانا می شوند.عظمت و زیبایی کاخ به اطلاع فرمانده می رسد.او با دیدن ستون ها، حسرت نداشتن را بیان می کند و می گوید،اگر امکان بردن آن ها وجود داشت، به کشورم منتقل می کردم.
او که سخت شیفته عظمت کاخ و ستون ها شده و سربازان نیز مانند او شده بودند، با عصبانیت به آن ها گفت، حالا که امکان بردن آن ها نیست پس، ستون ها را از بین ببرید و بدین شکل بود که با دینامیت به جان ستون ها افتادند.
ـ حوادث طبیعی مانند طغیان دو رود شاوور و کرخه و جاری شدن سیل عظیم و تخریب. بعضی از گفته ها از وقوع زلزله و تخریب آن سخن گفته اند.این مورد در شوش تخلیه گزارش بدین شکل شده است.
نقل قول های سینه به سینه نسل اول شوش حاکی از وقوع سیل در آن است.این رویداد به دلیل وجود دو رودخانه کرخه و شاوور و نیز تاثیرگذاری رود دز، قابل قبول به نظر می رسد.یکی از این موارد چنین است.
«در سال ۱۲۴۹ شمسی همزمان با سلطنت قاجارها، سیل ویرانگری آمد و باعث تخریب بنای آرامگاه شد. روحانی شیعه، شیخ جعفر شوشتری دستور بازسازی این بنا را صادر کرد و بنای کنونی به دست حاج ملاحسن معمار ساخته شد. استاد جواد معمار فرزند استاد حسن نیز در سال ۱۲۹۰ شمسی دو گلدسته بر آن افزود. در آن زمان ضریحی در مرکز ساختمان آرامگاه قرار داده شد تا بخش مردان و زنان نیز از هم جدا باشند.»
این رویداد در ابتدای تشکیل شوش جدید هم اتفاق افتاد به طوری که مردم اندک آن زمان به تپه ها پناه بردند.طبق گفته یکی از آن ها، حرم دانیال زیر آب رفته به طوری که بعد از فروکش کردن، ضریح چوبی آن، در بیشه زار کرخه یافت شد.
نگارنده، سیل عظیم سال چهل و هفت را به یاد دارم.تصاویر آن نیز موجودند.برای اثبات وقوع سیل در شوش تخلیه می توان به بازسازی گنبد و بارگاه حضرت دانیال توسط علامه جعفر شوشتری اشاره کرد.
ــ رقابت های منطفه ای و قتل و ترور خوانینی مانند علیمردان و غلامرضا خان.در حالی که شوش به پایان تخلیه خود و آغاز کاروانسرایی نزدیک می شد، رقابت هایی برای نشان دادن قدرت میان روستاهای اطراف، صورت گرفت.این مورد به خصوص در برخورد با باستان شناسان، واضح تر بود.
رقابت هایی که از یک سو خواهان سهم از کاشفان و از سوی دیگر، گرفتن مسئولیت های امنیتی بود.این با دو نماد«شیخ» و «خان» مشخص می شد و طبیعی بود که گاه در خاموشی انجام می گردید.
نمونه ای از سهم خواهی و یورش به کمپ دیالافوا و درگیری مسلحانه میان مهاجمین و کارگران مدافع که منجر به کشته شدن افرادی از مهاجمین شد، در سفرنامه او به صورت نقاشی آورده شده است.
قتل خوانینی مانند محمدخان در دشت عباس، علیمردان خان در قلعه دمرگان که در زمان تخلیه شوش انجام گرفت و نیز غلامرضا خان در ابتدای تشکیل شوش جدید، نمونه هایی از این کشمکش ها است.
و در نهایت، رویدادهای اقتصادی و دینی که زمینه ساز، ورود مردم و تشکیل شوش امروزی گردید، از جمله مواردی هستند که به توضیح کافی، نیاز دارند.
مواردی مانند صادرات و واردات با کشور عراق با عنوان محلی، «قاچاق» سبب تغییر وضعیت ارتباط با دیگران گردید.در این رابطه ورود چای و قهوه و انتقال به بازار درفول، موجب امرار معاش برای قاچاقچیانی گردید که در اطراف شوش زندگی می کردند.
زیارت های فصلی حضرت دانیال که ابتدا زمان میان آن ها طولانی و سپس کوتاه تر گردید، تفکر اسکان در شوش را تقویت کرد.این مورد به خصوص برای زوار عتبات عالیاتی که از مسیر شوش می گذشتند، خاص بود.
شوش نه یکباره که آرام آرام، به سمت پذیرش جمعیت و تشکیل شوشی تازه، حرکت می کرد.در تمام دوره تخلیه شوش، حضور باستان شناسان مختلف، موضوعی مهم و تاثیرگذار محسوب می گشت.مروری بر زندگی این باستان شناسان، زمینه شناخت بیشتر از تاریخ شوش را مهیا می کند.
به طور خلاصه می توان این روند را چنین توصیف کرد.
«شوش به سرپرستی افراد مختلفی کاوش شده است. لفتوس، زمین شناس، بین سالهای ۱۸۴۹ تا۱۸۵۲ در شوش کاوش کرد که از مهم ترین یافته های این سالها پیدا کردن کتیبه سه زبانه در آپاداناست.
سپس مارسل دیولافوا، مهندس راه، به همراه همسرش ژان دیولافوا، بین سالهای ۱۸۸۴ تا ۱۸۸۶ دو فصل در شوش کاوش کردند.
در دوره ننگین واگذاری امتیاز کاوش، ناصرالدین شاه در سال ۱۸۹۵ به فرانسویان اجازه داد نه تنها در شوش، بلکه در تمام ایران، دست به کاوش بزنند.
در این کاوش ها،اشیاء بدست آمده به دو قسمت تقسیم می شد( البته به غیر از یافته های طلا و نقره که ضوابط خود را داشت).
مظفرالدین شاه حتی بدتر از پدرش، در توافق نامه ای با فرانسویان اجازه در اختیار گرفتن مالکیت تمام اشیاء باستانی بدست آمده از کاوش و ارسال آنها را به موزه های فرانسه، به خصوص لوور هموارتر کرد. این قرارداد در زمان پهلوی اول لغو شد .
دمورگان که مهندس معدن بود، از سال ۱۲۷۶خورشیدی به مدت پانزده سال سرپرستی کاوشهای شوش را برعهده داشت.از مدارک آغاز ایلامی و ایلام میانه می توان به عنوان مهم ترین یافته های زمان وی نام برد.
در سالهای ۱۲۹۷ تا ۱۳۲۵ سرپرستی کاوش به عهده دومکنم و شایل بود. در این مدت، شایل متون باستانی به دست آمده و دومکنم به اصطلاح منابع باستان شناسی را منتشر کردند. دومکنم دو کاوش لایه نگاری در قسمت شمالی و یکی در قسمت جنوبی ارگ، عمود بر کار دمورگان، انجام داد.
قابل ذکر است که دایسون،استو و گش، لوبرون، و کانل، میروشچی و رایت نیز گمانه های لایه نگاری در شوش انجام داده اند.
گیرشمن نیز بعد از دومکنم تا سال ۱۳۴۶، کار حفاری را انجام و سپس آن را به فرانسوی دیگر یعنی پرو، تحویل داد.
ژان پرو آخرین باستان شناس فرانسوی است که در شوش سرپرستی کاوش را تا سال ۱۳۵۷ به عهده داشت.بعد از انقلاب اسلامی، میر عابدین کابلی اولین باستان شناس ایرانی بود که سرپرستی کاوشگران شوش را به عهده گرفت.»
با این حال، شرح زندگانی باستان شناسان شوش در زمان تخلیه، یاری دهنده در شناخت بهتر وضعیت خواهد بود.این افراد شامل لافتوس تا دمرگان می شوند.
شوش اسلامی، با توجه به فعالیت های اقتصادی خود، همچنان زنده بود.آنچه از پژوهش ها، بر می آید، زندگی با ورود شاعر شیعی، دعبل خزائی، ادامه داشته و شهادت این شاعر و دفن آن در همان زمان، روشن ترین سند در این رابطه است.لازم به توضیح است که قبل از ورود دعبل و در ابتدای تشکیل شوش اسلامی، مذهب، دارای شاخه های متعددی بود.به طور مثال،مقدسی میگوید: مردم شوش و توابعش حنبلی و جبّی، و نیمی از مردم اهواز شیعه اند، حنفی بسیار نیز آنجا هست. فقیهان و پیشوایان بزرگ دارند. مردم جندی شاپور و شوشتر حنفی و شافعی هستند و در رامهرمز همه رنگ یافت میشود.
در این بخش لازم است تا خلاصه ای از زندگی این مبارز را منعکس نماییم.
دِعبِل خُزاعی شاعر معروف شیعی بود که در قرن دوم و سوم هجری قمری در زمان جعفر صادق امام ششم شیعیان در کوفه به دنیا آمد؛ وی دوران زندگی امام موسی کاظم و علی بن موسی الرضا و محمد تقی را نیز درک کرده است؛ دعبل در خانواده ای اهل شعر و فضل به دنیا آمد که برادران، پدر و پدر بزرگش نیز همگی شاعر بودند؛ او به دلیل هجویاتش دربارهٔ خلفای وقت همیشه درحال گریز و سفر بود تا اینکه بعد از سفر علی بن موسی الرضا به مرو، او نیز به سمت خراسان حرکت کرد و قصیده تائیه اش را که در مدح و تاریخ زندگی ائمه سروده بود و اذعان داشت قبل از علی بن موسی برای هیچکس نخواهد خواند برای ایشان انشاد کرد.
علی بن موسی الرضا بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و صد دینار سکه طلا که به نام خودشان ضرب شده بود به همراه جبه ای به دعبل هدیه داد و دو بیت با همان وزن و قافیه به قصیده اش اضافه کرد.
دعبل زبان تند و تیزی در هجوگویی خلفا و مخالفین داشت و همین زبان تندش سرانجام باعث شد تا به دستور «مالق بن طوق تغلبی» توسط ضربات عصای دشنه مانند و زهر آگین کشته شود.
پیکر او در شهر شوش دفن شده و مقبره ای نیز در این شهر برای او ساخته شده است.او زادهٔ ۷۶۵ میلادی(۱۴۸قمری) در کوفه و درگذشته ۸۶۰ میلادی( ۲۴۶قمری ) درشوش است.این بعنی، دقیق، در دوره شوش اسلامی است.
نسب دعبل خزاعی:دعبل بن علی بن رزین بن عثمان بن عبدالرحمن بن عبدالله بن بُدیل بن ورقاءبن عمرو بن ربیعة بن عبدالعزی بن ربیعة بن جزی بن عامر بن مازن بن عدی بن عمرو بن ربیعه خزاعی کوفی که کنیه اش ابوعلی یا ابوجعفر است.
وی شاعر و ادیب و عالم شیعی در قرن دوم و سوم (۱۴۸_۲۴۶) هجری قمری است. دعبل در رده اول شاعران عرب بود که در سال ۱۴۸ و در زمان ششمین امام شیعیان جعفر صادق در شهر کوفه به دنیا آمد.
خاندان او اهل دانش و فضیلت و ادب بودهاند و از این خانواده محدثان و شاعران بسیاری به چشم میخورد، پدرش علی بن رزین خزاعی از شاعران روزگار خود بود و جد اعلای او عبدالله بن بدیل، صحابی و سفیر محمد پیامبر اسلام و از اصحاب علی بن ابیطالب بود که به همراه قبیله خزاعه در صفین، با معاویه جنگید و همراه سه برادرش در این جنگ کشته شد.
برادرش ابوالحسن علی نیز شاعر بود و دیوان شعری در حدود ۵۰۰ برگه داشت ، که به همراه دعبل در سال ۱۹۸ به سوی علی بن موسی الرضا سفر نمود ومدتی نزد ایشان بودند و از حضورش بهره بردند. برادر دیگر دعبل که نامش رزین بود و پسر عمویش «ابوالشیص» نیز همگی شاعر بودند
او،دوران کودکی و نوجوانی را در کوفه و بصره گذراند و بعد به بغداد رفت و مشغول تحصیل علم شد. شعر و ادب عربی را از مسلم بن ولید انصاری ملقب به «صریع الغوانی» که شاعر هارون الرشید و برامکه بود، فراگرفت و از همان جوانی به سرودن شعر پرداخت.
او زمان چهار امام شیعه (جعفر صادق، موسی کاظم، علی بن موسی رضا و محمد تقی) را درک کرد و معاصر چند خلیفه عباسی (مهدی، هادی، هارون، امین، مأمون، معتصم، واثق، متوکل) بود.
زمانی که علی بن موسی الرضا، امام هشتم شیعیان، ولایتعهدی مأمون عباسی را قبول کرد و از مدینه به خراسان آمد، دعبل به همراه برادرش، ابوالحسن علی، دیگر شاعرشیعی مذهب راهی خراسان شدند.
هر دو، در «مرو» نزد ایشان رفتند و دعبل قصیده خود را که عهد بسته بود قبل از علی بن موسی الرضا برای کسی نخواند انشاد کرد. قصیده دعبل که حماسه تاریخ بنی هاشم و منقبت نامه آل علی بود، بسیار مورد توجه قرار گرفت و علی بن موسی الرضا و اهل بیت او و مأمون، خلیفه عباسی را به گریه انداخت، تاجاییکه علی بن موسی الرضا دو بیت با همان وزن و قافیه به شعر او اضافه کرد که دربارهٔ مصیبت های وارد شده به خاندان ایشان تا قیام قیام کننده و زدودن غم و اندوه توسط منتقمشان سروده شده بود.
بعد از مهاجرت دعبل به سمت قم، اهالی شهر ،دعبل را راضی کردند تا جبه اهدایی از جانب علی بن موسی الرضا را به آن ها بدهد و در مقابل تکه ای از آستین آن جبه و مبلغ هزار دینار از آن ها بگیرد.
او که ارادهای قوی و روحی شجاع و گستاخ داشت، تا آخر عمرش، دست از تشیع و هجای مخالفان نکشید و همیشه میگفت که پنجاه سال است چوبه دار خود را همراه میبرم ولی کسی او را به دار نیاویخت تا جایی که این کار باعث مرگش شد.
زمانی که در بغداد، «مالق بن طوق تغلبی» که از افراد بانفوذ عرب بود، درصدد قتل او برآمد، دعبل به بصره فرار کرد و سپس راه اهواز را در پیش گرفت.
مالق به شخصی ده هزار درهم داد و او را مأمور قتل دعبل کرد.زمانی که او در یکی از آبادیهای شوش به نام طیبه بود، آن مرد بعد از نماز عشاء، با نوک عصای دشنهمانند زهرآگین خود زخمی به پشت پای دعبل زد که او را مسموم نمود و روز دیگر بر اثر جراحت آن درگذشت.
سن او در موقع وفاتش بیشتر از ۹۷ سال و تاریخ وفاتش سال ۲۴۶ قمری و مدفن او در شوش است. دعبل از راویان حدیث هم بود، شیعیان احادیث او را معتبر میدانند، به خصوص حدیثی که ازعلی بن موسی الرضا دربارهٔ ظهور موعود روایت نمودهاست.
از راویان حدیث دعبل، میتوان احمدبن ابی داود، ابوالصلت هروی، موسی بن حماد یزیدی، عبدالله بن سعید الاشقری، علی بن الحکیم، هارون بن عبدالله مهلبی را نام برد.
![]()
تصویر مقبره دعبل خزاعی واقع در شهر شوش
از این شاعر سه اثر یاد شدهاست، طبقات الشعراء، الواحده فی مناقب العرب و مثالبها، و دیوان اشعار او که ابوبکر صولی در ۳۰۰ ورق جمعآوری و بعد حمزة بن حسن اصفهانی و از متأخرین شیخ محمد سماوی، مجموعههای دیگری از آن ترتیب دادهاند.
اشعار او در مدح و رثاء و هجاء و حماسه و عتاب و محاجه و غزل و نصیحت و حکمت است، ولی این دیوان هنوز به چاپ نرسیدهاست. قصیده تائیه دعبل را که از بهترین و عالیترین نمونههای مدح در ادب عرب است عدهای از بزرگان شیعه مانند علامه مجلسی و سید نعمتالله جزائری شرح کردهاند و مضامین آنها در اشعار سایر شاعران شیعه تکرار شدهاست. از این شاعر برزگ دو پسر به نامهای عبدالله و حسین باقی ماند که حسین، خود شاعری مشهور شد.
دیوان دعبل خزاعی در سال ۱۳۹۱ هجری شمسی در کتابی تحت عنوان «تحلیل، شرح و ترجمه دیوان دعبل خزاعی» توسط حیدر سهرابی ترجمه و شرح گردید.این کتاب به شیوهای ابتکاری نوشته شده و در ترجمه ابیات، معنای کلمات مشکل نیز به صورت جداگانه ارائه شدهاست.
با مرور این زندگینامه، وجود شوش اسلامی، حداقل تا ۸۶۰ میلادی برابر با ۲۴۶ قمری، ثابت می شود.
شوش در دوره اسلامی شاهد حوادث و رویدادهایی نیز بود که کمتر مورد توجه قرار گرفته است.گرچه پرداختن به آن ها به صورت کامل، امری ضروری است اما نیازمند تالیف کتابی تازه است لذا به طور مختصر می توان نوشت که این شهر در دوره اسلامی شاهد بسیاری از اتفاق های مهم تاریخی ودرگیری ها میان فرماندهان بود.
۱ــ فتح شوش توسط اعراب مسلمان به فرماندهی ابوموسی اشعری در سال هفده قمری در کتاب فتوح البلدان صفحه ۵۳۳ ذکر شده است.
۲ــ نبرد میان عماره ابن تمیم از فرماندهان حجاج ابن یوسف با عبدالرحمن ابن محمد ابن اشعث کندی در سال۸۳ هجری قمری در کتاب تاریخ طبری جلد ششم صفحه ۳۶۸ ذکر شده است.عبدالرحمن ابن وحمد، متوفی سال ۸۵ هجری قمری از سرشناسان عرب و از حامیان خاندان اموی بود که به تدریج به مخالفان آن تبدیل و علیه آن ها دست به شورش زد.شورش او از سال ۸۱ تا۸۲ هجری قمری طول کشید و دامنه آن از سیستان تا بصره گسترش یافت.
۳ــ اقامت موفق بالله خلیفه عباسی در شوش که طی این اقامت، دستور تعمیر و بازسازی جاده های ارتباطی خوزستان را داد.این مورد در تاریخ طبری، جلد نهم و صفحات ۵۷۶ــ۵۷۵ نوشته شده است.
۴ــ غارت اموال شوشیان توسط «.صیف» خادم محمد ابن ابی الساح در سال ۲۷۸ هجری قمری که در تاریخ کامل ابن اثیر جلد دهم ۴۴۸۸ ذکرشده است.لازم به یادآوری است که محمد ابن ابی الساح دیو داد، ملقب به افشین از سرداران خلفای عباسی در قرن سوم بود.
۵ــ عزیمت عبدالواحد ابن مقتدر عباسی به سوی شوش و اهواز به همراه جمعی از نزدیکان مقتدر خلیفه مقتول،برای گرفتن مالیات آن سامان که در سال۳۲۱ هجری قمری روی داد و در تاربخ ابن اثیر جلد یازدهم صفحه ۴۸۱۱ نوشته شده است.
۶ــ نبرد ابوعبدالله بریدی و بجکم ترک در شوش در سال۳۲۵ هجری قمری که در تاریخ ابن اثیر جلد یازدهم صفحه ۴۸۸۸ آورده شده است.ابوعبدالله بریدی(متوفی ۳۳۲ هجری قمری) برجسته ترین سیاستمدار از خاندان آل بریدی بود.او در زمان های مختلف بر خوزستان، واسط و بصره حکومت می کرد.او در دوران قدرت خود موفق شد دوبار بغداد پایتخت حکومت را اشغال کند.او دوبار به عنوان وزیر خلیفه عباسی منصوب شد.
ابوالحسن بجکم ماکانب(متوفی۳۲۹ هجری قمری)فذمانده نظامی ترک و از مقامات خلافت عباسی بود.وی دذ دوران تصدی خود در دستگاه خلافت بغداد به مقام امیرالامرای خلافت عباسی دست یافت و توانست تسلط خود بر خلفا، راضی و المتقی، تحکیم نماید و به قدرت مطلق قلمرو آن ها، تبدیل شود.
۷ــ تصرف شوش توسط سپاهیان بجکم ترک در سال ۳۲۶ هجری قمری که در تاریخ ابن اثیر جلد یازدهم صفحه ۴۸۹۵ نوشته شده است.
۸ ــ لشکرکشی ابوعبدالله بریدی به شوش و به قتل رساندن یکی از فرماندهان آل بویه در سال ۳۲۸ هجری قمری که در کتاب تاریخ ابن اثیر جلد یازدهم صفحه۴۹۱۲ آورده شده است.
۹ ــ نبرد شدید در شوش بین دیلمیان که در شوش اردو زده بودند و بهاالدین دیلمی، سپس پیوستن آن ها به اوولشکرکشی بهاالدوله دیلمی از شوش به اهواز در سال ۳۸۹ هجری قمری که در تاریخ ابن اثیر جلد دوازدهم صفحه ۵۳۹۰ ذکر شده است.پیروز خوشاذ دیلمی ملقب به بهالدوله متوفی در سال ۴۰۳ هجری قمری،سومین پسر عضدالدوله دیلمی و از امیران آل بویه بود که توسط خلیفه الطائع به بهالدوله و ضیاالمله ملقب شد.
با این حال، شوش در قرون وسطی(۱۵۰ تا۵۰۰میلادی)، آباد و مرکزی بزرگ برای خوزستان بود که در آن روزگار چندین شهر، آبادی و حومه داشته و در آن شهر، قلعهای محکم و قدیمی، بازارهایی با شکوه و مسجدی با ستونهای گرد وجود داشتهاند.
این شهر به داشتن منسوجات ابریشمی خام، ترنج، انار و نیشکر معروف بود. آرامگاه دانیال نبی در شهر شوش واقع گردیده است. شوش در دوره اسلامی، مدتها از شهرهای پرجمعیت و پررونق بود،
هنگامی که مرکز خوزستان به شوشتر منتقل شد، کمکماهمیت خود را از دست داد.
در این شهر از دورههای دیگر تاریخی ایران مثل ساسانیان و دوره اسلامی، آثار و مدارک فراوانی بهدست آمده است. این ویژگیها باعث گردیده که این شهر به عنوان موزهای از دورههای مختلف پیش از تاریخ و تاریخی و اسلامی ایران (تا سده ۵ هجری قمری) تبدیل گردد.
با این وصف، شوش اسلامی تا سال پانصد هجری قمری، همچنان آباد و دارای فعالیت های اجتماعی و اقتصادی بود.این، حداقل زمان محاسبه شده است و چون زمان تخلیه به توسعه شوشتر، وابسته است لذا مطالعه تاریخ شوشتر، ضروری به نظر می رسد.
در دوران اسلامی شوشتر از نظر علمی، فرهنگی و معارف اسلامی به مرحلهای رسید که همواره مورد توجه بود و در تمام دوران اسلامی مرکز حکومتی خوزستان بود(تا ۱۳۰۴شمسی). در آن دوران های پر از کشمکش، در شورش هایی که بر علیه خلفای اموی و عباسی صورت میگرفت تا حمله مغولان و مشعشع و غیره، خوزستان از موقعیت استراتژیکی برخوردار بود و فتح شوشتر به منزله تسخیر خوزستان بود.
در پایان قاجاریه با احداث راه آهن و عدم عبور آن از شوشتر و بی رونق گشتن کشتیرانی در کارون شمالی، شوشتر موقعیت بندری خود را از دست داد. متعاقب رکود اقتصادی در شوشتر، مرکزیت خوزستان به اهواز منتقل و با کشف نفت در خوزستان، توجه حکومت پهلوی معطوف به آبادان، مسجدسلیمان و اهواز گردید.
شوش اسلامی تا تخلیه:همانطور که پیش از این توضیح داده شد، آغاز شوش اسلامی ار سال هفده یا نوزده قمری، محاسبه می گردد.علت اختلاف، در زمان ورود اعراب مسلمان به ایران است.
آنچه از تاریخ برداشت می شود، ورود به اهواز در سال هفده قمری بوده اما فتح آن و سپس ورود به سایر شهرها از جمله شوش، دو سال به درازا کشیده است بنابراین حداقل، سال هفده و حداکثر سال نوزده قمری، شوش از دوره باستانی به اسلامی، تغییر نام یافته است.
در همین رابطه، شوش به زندگی خود تحت سلطه خلفا، ادامه داد.بعد از آن، به دلایل متعددی، مردم شهر را ترک کرده و بدین شکل تا تاریخ شکل گیری دوباره شهر با عنوان«شوش جدید»، سکوت مطلق، حاکم و تنها، آثار باستانی، مقبره دانیال نبی، آرامگاه دعبل خراعی و دو رودخانه کرخه و شاوور، خودنمایی می کردند.
دلایلی که موجب تخلیه شوش گردید، شامل موارد متعددی است.یکی از این دلایل، رونق جندی شاپور و اهواز و کوچ مردم به آن مکان ذکر شده است.
دلیل دیگر، مرکزیت شوشتر در خوزستان و تصمیم گیری های دولتی در آن، به خصوص در دوره قاجار(۱۱۷۵ تا ۱۳۰۴ شمسی) و به تبع آن، امکانات بیشتر، سبب مهاجرت مردم به آن و سایر شهرهای ایران گردید.
دلیل سوم که به نظر، واقع بینانه تر باشد، مربوط به ناامنی یهودیان ساکن در شوش آن زمان است.تاریخ نشان می دهد که بارار آن زمان شوش در اختیار یهودیان ثروتمند بود و لذا فعالیت های اقتصادی مانند داد و ستد، رونق زیادی داشت.
همین، باعث جذابیت شهر گردید اما برهم خوردن موازنه مذهبی، به خصوص شیعه،سبب اقلیت یهودیان گردید لذا اختلاف در برداشت های فقهی و گسترش آن، باعث مهاجرت ایرانیان یهودی به شهرها و استان های دیگر و در نتیجه، نوعی رکود گردید.شوش، آهسته آهسته، تخلیه شد.
اما سئوال اصلی این است که آغاز آن، در چه سالی و طول آن، چند سال بود؟ گرچه تاریخ تشکیل شوش جدید، روشن و آغاز آن در دوره کاروانسرایی است.
برای پی بردن به این نکته، بررسی رویدادها، ضروری است.یکی از این موارد، تاثیر باستان شناسان خارجی است.
بنیامین تودلایی جزو نخستین جهانگردان اروپایی است که به شوش سفر کرد و بدون انجام عملیات حفاری, تشخیص داد که این منطقه, همان شوشان تورات است،
او فعالیت های خود را در نوشته هایی با عنوان، سفرنامه ذکر کرد.در صفحه۳۳ کتاب که نشان دهنده پایان سفر اوست، آورده شده «هنگامی که او از سفرهای خود در ۱۱۷۳ میلادی بازگشت، سفرنامه را با خود به کاستیلین برد»
در صفحه ۱۱۸ نیز آورده است «از آنجا(شط العرب) تا خوزستان چهار مایل است که در کتاب مقدس به نام الام(عیلام) آمده است.امروز نیمی از این شهر بررگ، ویران است.در این ویرانه ها، آثاری از یک قصر زیبا در شوش دیده می شود که از عهد باستان به جا مانده و متعلق به سلطان خشایار بوده است».
وی در توصیف شهر شوش و در صفحه ۱۱۹ سفرنامه خود می نویسد«در منطقه یهودی نشین۷۰۰۰ خانواده یهودی زندگی می کنند و چهارده کنیسه دارند.رودخانه اولای(شاوور) از وسط شهر می گذرد و آن را به دو قسمت می کند که به وسیله یک پل به هم راه دارند.در یک طرف رودخانه، قبر دانیال قرار دارد و نیز چند بازار که باعث شده، زندگی مردم آنجا پر رونق تر و بهتر از وضع زندگی مردم آن سوی رودخانه باشد و تا حدی، رفت و آمد آن ها قطع است.»
در بخش دیگری از این سفرنامه به سفر سلطان سنجر به شوش پرداخته که خود یاری دهنده در شناسایی مدت زمان شوش اسلامی است.او در صفحه ۱۲۰ می نویسد «وقتی این حاکم مقتدر(سنجر) به شوش آمد و آیین جا به جایی دانیال را دید، آن را بر خلاف شان پیامبر یافت»
قابل دکر است که سلطان سنجر از ۵۱۱ هجری قمری برابر با ۴۹۶ خورشیدی و ۱۱۱۷میلادی تا ۵۲۲ هجری قمری برابر با ۵۰۷ خورشیدی و ۱۱۳۸ میلادی سلطنت کرد.
باستان شناسان انگلیسی، که پیشتر درحال کاوش در منطقهُ بینالنهرین بودند بهدلیل هزینه بر بودن عملیات ترجیح دادند که فعلاً به این پروژه ورود نکنند.طبق این قرارداد قرار بر این شد که کاوشهای باستانشناسی در ایران را به بهای ده هزار تومان خریداری نمایند، با توجه به مفاد هشتگانه، فلزاتی که پیدا میشوند متعلق به ایران باشد و سایر آثار نصف به نصف تقسیم شود و در صورت تمایل ایران، جهت فروش به دولت فرانسه در اولویت قرار گیرند.
پیگیری رویدادها و نوشته های دیگر، یاری دهنده در محاسبه زمان شوش اسلامی و به تبع آن، آغاز سکوت تا تشکیل جدید خواهد بود.در این بخش به نظر مورخان و جغرافی نویسان اشاره می شود.
ــ اصطخری جغرافی دان که در نیمه نخست چهارم هجری می زیست(۳۴۰ هجری قمری برابر با ۳۳۰ خورشیدی) ضمن سخن راندن از ابریشم شوش می گوید که آن را به تمام قسمت های کشور صادر می کردند.وی علاوه، به یک طراز شاهزاده وار اشاره می کند.« در سوس،جامه خز مرتفع بافند و جنسی از ترنج خیزد که آن را پنج انگشت گویند،به غایت خوش بوی و به سوس جامه خز خیزد و به قرقوب و سوس طرار سلطان باشد»ابو اسحاق ابراهیم اصطخری، مسالک و ممالک صفحه ۹۲
البته به همین شکل هم، ابن حوقل در کتاب صوره الارض که حدود سی سال بعد از اصطخری یعنی در سال ۳۶۷ هجری قمری به عربی تالیف شده، ضمن اشاره به فراوانی شکر در شوش و صدور پارچه به نواحی دیگر، مطلبی شبیه به اصطخری ذکر کرده است.(سفرنامه ابن حوقل، ایران در صوره الارض، ترجمه و توضیح دکتر جعفر شعار، صغحه ۲۸ ــ ۲۶)
ــ در کتاب حدودالعالم که در قرن چهاذم هجری قمری تالیف شده و مجهول المولف است (۳۷۲ هجری قمری برابر با ۳۶۱ خورشیدی) به اهمیت فراوان شوش به لحاظ مرکزیت و به خصوص تجارت در این دوره اشاره شده است«شوش شهری است توانگر و جای بازرگانان و بارکده خوزستان و از وی جامه و عمامه خز خیرد و ترنج دست انبوی خیزد و تابوت دانیال پیغمبر را آن جا یافتند»صفحه ۱۳۹
از اینکه شهر تا چه زمانی آباد بوده، اطلاع دقیقی در دست نیست اما احتمال می رود که از اواخر قرن چهارم به بعد، اعتبار خود را از دست داده، به طوری که مقدسی در اواخر قرن چهارم قمری(۳۷۵ قمری برابر با ۳۶۴خورشیدی) ضمن توصیف شهر، یادآوری می کند که شوش در وضعی ویران قرار دارد و ساکنان آن در حومه شهر زندگی می کنند.«شوش قصبه ای است خوش و آبادان با مردم نیک اندیش و بازارهای روشن، نان نیکو، آب های روان آسیاب های شهر را می گرداند.گرمابه ها پاکیزه، شیرینی ارزان، آبادی ها دلگشا، حومه اش زیبا، نعمت فراوان، نیشکر شگفت انگیز، دانش، قرآن، حدیث، ادب، سنت و جماعت دارند.جامعی هموار با ستون های گرد دارد....شهر ویرانه است و مردم در رمض زندگی می کنند».صفحه۶۰۹
ــ در نیمه قرن ششم هجری، ادریسی از شوش به عنوان شهری که هنوز از جمعیت برخوردار است، سخن می راند.
ــ حمدالله مستوفی که در قرن هشتم قمری(۷۴۰ هجری برابر با ۷۱۸ خورشیدی)بعنی پس از دوره مغول شوش را دید، در باره آن چنین آورده است «سوس از اقلیم سیم و شهری وسط است و گرمسیر، مهالیل بن قیتان ابن انوش ابن شیث ابن آدم ساخت و این اولین شهر است که در خوزستان بنا گردید و هوشنگ بر آن عمارت افزود.آن جا قلعه محکم ساخت و بر آن قلعه دیگر ساخت که در غایت استحکام بود.شاپور ذوالاکتاف تجدید عمارت آن شهر کرد و شاپور خوره خواند و شکلش بر مثال بازنهاده بود.گور دانیال پیغمبر بر جانب غربی آن شهر است.در میان آب»صفحه۱۱۱
ــ لسترنج نیز با توجه به مطالب مورخان و جغرافی نویسان اسلامی و ایرانی، اوضاع شوش در قرون اولبه اسلامی را چنین شرح می دهد« در قرون وسطی( ۱۵۰ تا ۵۰۰ میلادی),شوش شهری آباد و مرکز ولایتی بوده که چندین شهر از توابع آن بوده است.در این دوره نیز از جهت دارا بودن محصول نیشکر، معروف بوده و ابریشم خام و نارنج آن نیز شهرت بسزایی داشته.شهر دارای قلعه ای مستحکم و قدیمی و بازارهایی با شکوه و مسجدی بوده که سقف آن بر ستون های مدوری قرار داشته است.»صفحه۲۵۸
با توجه به مطالبی که ذکر شد،شوش بتدریج از جمعیت تهی شده و اهمیت خود را از دست داده است.اگر مبنای محاسبه را هشتصد قمری در نظر گیریم که مصادف با ۷۷۶ خورشیدی است و حداکثر تشکیل شوش کاروانسرایی را ۱۲۹۰ محاسبه کنیم، شوش بیش از پانصد سال در سکوت قرار داشته است با این توضیح که روستاهایی در اطراف و البته دور دست و به شکل چادرنشینی وجود داشتند.زیارت های فصلی حضرت دانیال به وسیله آن ها انجام می گرفت.
برای شناخت بیشتر تاریخ شوش، معرفی حکومت های ایران و به تبع آن، تاثیر دولت ها در توسعه یا عقب ماندگی آن، ضروری به نظر می رسد.بدین شکل، خواننده می تواند با مطالعه و کنکاش، به این مهم دست یابد.
حکومت های ایران از ابتدا تا امروز:
ــ عیلامیها و مادها:این دو سلسله از آریاییهای مهاجر به ایران بودند که هر کدام در قسمتی ساکن شدند. مادها بسیار زود به قدرت عیلامیها پایان دادند و به تنهایی بر کشور پهناور ایران حکومت کردند. این دو سلسله حدود ۲۱۶۱ سال بر ایران حکومت کردند. بنیانگذار مادها فرورتیش نام داشت و مردم کشور روزگاران خوشی را سپری میکردند تا اینکه سلسله بعدی به قدرت رسید.
ــ سلسله هخامنشیان:سلسله هخامنشیان از سلسلههای محبوب و معروف ایران است که تقریبا تمامی ایرانیان با آن آشنایی کامل دارند. بنیانگذار سلسله هخامنشیان کوروش کبیر بود که با لشگر جاودان خود کشورگشایی میکرد، پادشاهان هخامنشی یکی پس از دیگری افتخار آفرینی میکردند و هخامنشیان پادشاهان بزرگی چون داریوش کبیر داشتند. آنها همانقدر که در جنگ موفق بودند، در عدل و داد نیز موفق بودند.
هخامنشیان اولین تمدن بشری بود که به حقوق بشر اهمیت میداد. آنها اولین نسخه حقوق بشر را بر روی یک منشور حک کردند تا امروز به یکی از آثار باستانی مهم جهان تبدیل شود. هخامنشیان دین زرتشت را پذیرفته و یکتا پرست بودند. هخامنشیان ۲۲۰ سال بر ایران حکومت کردند و با شکست در مقابل اسکندر مقدونی جای خود را به سلسله بعدی دادند.
ــ سلوکیان:پس از حمله وحشیانه اسکندر مقدونی به تمام جهان و فتح چندین کشور، سلوکیان توسط سلوکوس اول (نیکاتور) بر ایران مسلط شد. سلوکیان ۲۴۹ سال بر ایران حکومت کردند اما پس از مدتی پایههای امپراطوری خود را سست دیدند تا اینکه ارشک ( اشک اول) با کمک و حمایت چند خانواده متمول توانست امپراطوری خود را برپا کند و آغاز سلسله اشکانیان را کلید بزند.
ــ سلسله اشکانیان:اشکانیان از قبیله پارتها بودند که به ایران مهاجرت کردند. آنها یکی از طولانیترین حکومتهای ایران را بنا نهادند که نزدیک ۵۰۰ سال طول کشید. پیشرفت ایران از نظر تجاری و دیپلماسی در زمان اشکانیان آغاز شد. آنها متخصص تجارت بودند و خیلی زود روابط خود را با دیگر حکومتهای موجود جهان بهبود بخشیدند و راه ابریشم را رونق دادند. آنها هگمتانه را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرده بودند و همه چیز به مدت ۴۷۱ سال عالی پیش رفت تا اینکه اردشیر بابکان (اردشیر پاپکان) آنها را براندازی کرد.
ــ ساسانیان:اردشیر بابکان بنیانگذار سلسله ساسانیان است. او که به جنگجویی و مقاومت معروف شد، یکی از قدرتمندترین سلسله های ایران را پایهگذاری کرد. شاید فکر کنید هخامنشیان کشورگشایی بسیاری کردند اما با ساسانیان آشنا نشدید. از آنجا که اشکانیان از رومیان شکستهای بسیاری خوردند، ساسانیان ابتدا به روم لشگرکشی کردند و ارمنستان و چند نقطه دیگر را از آنها پس گرفتند، سپس به هند رفتند و آنجا را تصرف کردند. این جنگها به وسیله احیای گارد جاویدان هخامنشیان پس از سالیان دراز به دست آمد. مهمترین علت سقوط ساسانیان جنگهای داخلی متعدد بود، اما حمله اعراب تیر خلاص را به این حکومت زد.
ــ خلفای راشدین، خلفای اموی و خلفای عباسی:حمله اعراب به ایران باعث شد تا اعراب چند صد سال بر ایران حکومت کنند. در این میان خلفای راشدین، خلفای اموی و خلفای عباسی سالهای زیادی بر ایران حکوم کردند. تقریبا بعد از این حمله، اسلام وارد ایران شد و کم کم اسلام جایگزین دینهای دیگر کشور از جمله زرتشت شد. پس از اعراب اولین حکومتی که هویت ایرانی را دوباره به ایران باز گرداند حکومت طاهریان بودند.
ــ طاهریان:طاهر بن حسین خلافت طاهریان را بر ایران حاکم کرد، او که فرمانده سپاه مامون بود و با خلفای عباسی همکاری داشت، با اینکه هویت ایرانی را تبلیغ میکرد اما هنوز هم با عربها دستش در یک کاسه بود. خلفای عرب حکومت بر سیستان و خراسان و چند بخش دیگر را به سلسله طاهریان سپرده بودند، اما دیری نپایید شورشها در سیستان آغاز شد و این حکومت نیز رو به انقراض رفت.
ــ صفاریان:یعقوب لیث صفار از فرزندان خاک سیستان بود که با شورشهای بسیاری توانست حکومت طاهریان را سرنگون کند. میگویند طرفداران یعقوب لیث با نان سنتی سیستان و کشک زرد که خاصیت استفاده راحت و مدت زمان نگهداری طولانی مدت دارند توانست حکومت طاهریان را براندازی کند چون سربازانش هیچگاه توقف نمیکردند و غذای روزانه خود را نیز بر روی اسب میخوردند. البته حکومت صفاریان تنها ۴۰ سال سر کار بود و خیلی زود سامانیان جای آنها را گرفتند.
ــ سامانیان:۱۲۸ سال حکومت سامانیان که بنیانگذارش نصر بن احمد بود در شعر و شاعری گذاشت. آنها به فرهنگ و هنر اهمیت بسیاری میدادند و شاعرانی همچون فردوسی و رودکی در زمان سامانیان توانستند به شهرت بسیاری برسند. سامانیان نقش بسیار مهمی در سازگاری فرهنگ ایرانی با فرهنگ اسلامی داشتند. به صورتی که فردوسی برای زنده نگهداشتن زبان فارسی، شاهنامه را سرایید تا زبان عربی جایگزین زبان فارسی نشود، از طرفی مذهب اسلام هم پیشرفت بسیاری داشت و تقریبا بیشتر ایرانیها به دین اسلام گرایش داشتند.
ــ علویان و زیاریان:علویان طبرستان اسلام شیعه و دوازده امامی را در ایران رواج دادند. برخی میگویند علویان از سال دوم هجری در ایران بودند اما حکومت نمیکردند. علویان ۶۶ سال حکومت کردند و سپس جای خود را به زیاریان دادند. زیاریان یا امیران زیاری یک گروه کوچک اسلامی در شمال ایران بودند که توانستند طبرستان و مناطق دیگر را تحت حکومت خود درآورند و بیش از صد سال بر ایران حکومت کنند.
ــ آل بویه:علی بن بویه (عمادالدوله) به همراهی برادرانش در منطقه دیلمان این حکومت را بنیانگذاری کردند. آنها بر ایران و عراق حکومت میکردند. در زمان این خاندان عزاداری برای امام حسین و عید غدیر به رسمیت شناخته شد و مردم به صورت عمومی مناسک این دو رخداد مهم اسلامی را برگزار میکردند. آل بویه چهار حاکم قدرتمند به نامهای علی بن بویه، حسن بن بویه، احمد بن بویه و عضدالدوله دیلمی داشت که هر کدام نقش تاریخی در آباد سازی ایران بر عهده داشتند.
ــ غزنویان:سبکتکین بنیانگذار سلسله غزنوی است که ترکتبار بود. سبکتکین در منطقه غزن در سمت هند و افغانستان امروزی سلسله خود را راه انداخت. غزنویان نیز در تاریخ ما بسیار مهم هستند و کارهای بسیاری کردند. سلطان محمود غزنوی از بارزترین پادشاهان غزنوی است که ۱۷ بار به هند لشگر کشید و آنجا را فتح کرد.
البته نباید فراموش کنیم که حکومتهایی که تا الان نامبرده شد که به صورت سلسلهای بودند همزمان در مناطق مختلف حکمرانی میکردند اما هر بار با جنگ داخلی و جنگ میان دو سلسله یکی تضعیف شده و حکمرانی منطقه را به دیگری تسلیم میکرد. حکومت غزنویان نیز پس از ۲۳۰ سال به پایان رسید تا سلجوقیان جانشین آنها شوند.
ــ سلجوقیان:سلجوقیان با رهبری طغرل بیگ حکومت را از غزنویان گرفتند. حکومت سلجوقیان همزمان شد با جنگهای صلیبی اول و دوم. آنها به سرعت مسلمانان را دوباره متحد کردند تا در جنگ شکست بدی نخورند. فراز و نشیب سلجوقیان بسیار بود. از پیروزی آلپ ارسلان نامدار بر امپراطوری بیزانس و عقب نشینی آنها از آسیا تا مرگ سلطان سنجر و سقوط در خراسان. در نهایت طغرل سوم از خوارزمشاهیان شکست خورد و این سلسله نیز به صورت کامل پایان یافت.
ــ غوریان:غوریان با سلجوقیان و برخی از حاکمان منطقه اختلافات بسیاری داشتند، از این رو حدود ۷۰ سال بر ایران حکومت کردند، البته تاثیر گذاری آنها در تاریخ ایران و سلسله های ایران بسیار کم بوده و تقریبا این ۷۰ سال زیر سایه خوارزمشاهیان نادیده گرفته شده است.
ــ خوارزمشاهیان:در این دوره علم و پهلوانی به اوج خود رسید و خوارزمشاهیان حکومت نسبتا خوبی را بر ایران داشتند. خوارزم در آن زمان یکی از بزرگترین و پر رفت و آمدترین شهرها بوده است که تجارت در آن رونق بسیاری داشته است. داستانهای پوریای ولی و چند داستان دیگر، مربوط به همین دوره است.
خوارزمشاهیان توسط سلجوقیان به عنوان حاکم بر منطقه خوارزم نهاده شده بودند اما پس از مدتی یک دولت کاملا مستقل شدند. اهمیت خوارزمشاهیان در جنگ با مغولها و لشگرکشی چنگیز خان که پس از فتح چین با خوارزم همسایه شده بود است. مغولها توانستند خوارزمشاهیان را نابود کنند و چنگیز خان مغول یکی از رهبران خونخوار جهان هر کسی را که دید، کشت، هر کتابی را دید، سوزاند و هر بنایی را خراب کرد.
ــ ایلخانیان:بعد از حمله مغولها، هلاکو خان پسر تولی خان، نوه چنگیز بر ایران حکومت کرد. او سلسله ایلخانیان را تاسیس کرد. هلاکو خان بغداد را فتح کرد و رسما به خلافت عباسیان در آن زمان پایان داد. سپس پسرش جانشین او شد. یکی از مهم ترین اتفاقاتی که در دوره ایلخانیان افتاد پذیرفتن دین اسلام توسط احمد تگودار یکی از حاکمان ایلخانی بود. او به احیای دین اسلام در ایران پرداخت، دینی که با حمله مغولها به ایران کمرنگتر شده بود.
ــ چوپانیان و مظفریان و جلایریان:پس از ایلخانیان خاندانهای بسیاری بر ایران حکومت کردند که میتوان به چوپانیان و مظفریان و جلایریان اشاره کرد. این سلسلهها در تاریخ ایران تاثیر گذاری خاصی نداشتند و هر کدام در یک منطقه فرمانروایی میکردند، به همین دلیل اطلاعات زیادی از آنها در دسترس نیست.
ــ سربداران:سربداران یک جنبش سیاسی، فرهنگی و مذهبی بود که به مدت ۴۰ سال علیه حکومتهای محلی ایجاد شد تا به ظلمی که مغولان در آن زمان به ایرانیان میکردند، پایان دهند. این جنبش آنقدر افسانهای و جانانه بود که فیلم و سریالهای نیز از آن دوره ساختند. سربداران در دوره تیموریان هم فعالیتهای بسیاری انجام داد، اما تیموریان تقریبا مناطق بسیاری را تحت تصرف خود داشت و قدرتمندتر بودند.
ــ تیموریان:تیمور لنگ موسس سلسله تیموریان بود. او نژادی مغول و ترک داشت و خاندانش ۱۴۰ سال بر ایران حکومت کردند. در دوره تیموریان علم بسیار رواج پیدا کرد و رونق معما و مطرح کردن سوالات پیچیده در این دوره اوج گرفت. یکی از علل سقوط تیموریان، صوفی گری و پخش نامناسب زمین و خلافتها میان نوادگان بود. در آخر، این حکومت نیز مانند حکومتهای دیگر پایان یافت.
ــ قراقویونلو و آق قویونلو و مرعشیان:در زمانهای گذار میان دو سلسله قدرتمند ایران معمولا برخی خاندانها یا حکومتهایی با شورش در یک منطقه حکمرانی را آغاز میکردند یا گاهی تحت مالکیت یک حکومت مرکزی کار میکردند. قراقویونلو، آق قویونلو و مرعشیان چنین حکومتهایی بودند.
ــ سلسله صفویه:دیگر زمان آن بود یک حکومت قدرتمند حکمرانی بر ایران را بر عهده بگیرد. عصر شکوفایی مدرن ایران که با هنر و فرهنگ و معماری گره خورده است، در دوره حکومت صفویان رخ داد. صفویان با انتخاب اصفهان به عنوان پایتخت خود، و ساختن بناهایی همچون نقش جهان، عالی قاپو، مسجد شیخ لطفالله و چند بنای دیگر معماری ایرانی و اسلامی را به رخ جهانیان کشیدند و باعث شدند ما امروز لقب نصف جهان را به اصفهان بدهیم.
دوره شکوفایی آشپزی ایرانی نیز همین دوره است. شاه عباس صفوی یکی از قدرتمندترین شاهان ایرانی که با بیرون کردن پرتغالیها از خلیج فارس و بنادر و جزیرههایش نام خوبی برای خود دست و پا کرد، معروفترین شاه صفوی است. این سلسله یکی از مهم ترین سلسله های ایران است که باعث معروف و محبوب شدن ایران در نزد خارجیان شده است.
ــ افشاریه:سلسله افشاریان را همه با نادرشاه افشار و جنگهایش با یونانیان و لشگر کشی به هند و تصرف آن میشناسند. نادرشاه افشار الماس نور و کوه نور را هم به عنوان غنیمت از هند به ایران آورد تا قدرت سلسله افشاریان را بر همه ثابت کند. این سلسله پس از قتل نادرشاه، از قدرتش افتاد و سه پادشاه بعدی نتوانستند اقتدار این سلسله را به خوبی حفظ کنند، از علتهای مهم سقوط سلسله افشاریه میتوان به نبود یک قدرت مرکزی اشاره کرد.
ــ سلسله زندیه:زندیان، شیراز را پایتخت خود کردند و مانند صفویان که اصفهان را آباد کردند، آنها شیراز را ساختند. این سلسله باغهای ایرانی بسیاری ساختند و هنر و فرهنگ را گسترش دادند. کریم خان زند که خود را پادشاه نمیدانست و خود را وکیل الرعایا معرفی میکرد یک حاکم عادل و با دانش بود. پس از او افراد دیگر بر تخت نشستند و در آخر حکومت به دست لطفعلی خان زند سپرده شد. لطفعلی خان زند اما تهدیدهایی که از طرف آقا محمد خان قاجار انجام میشد را جدی نمیگرفت و در آخر این قاجاریان بودند که به سلسله زندیان پایان دادند.
ــ سلسله قاجار:سلسله قاجاریان با آقا محمد خان قاجار آغاز گردید و در دوره ناصرالدین شاه به اوج خود رسید. شاید بتوان گفت بی کفایتترین پادشاهان ایران، پادشاهان سلسله قاجار بودند. آنها فقط به خوشگذرانی و سرگرمی میپرداختند و کاری به اداره مملکت نداشتند، از این رو درباریان با توطئه و دسیسههایی مملکت را به دست اجنبیها تقدیم میکردند.
اولین پادشاهی که سفر خارجی رفت و از ایران خارج شد، ناصرالدین شاه بود. سفر ماجراجویانه او به روسیه و آوردن دوربین عکاسی و …! در دفترچه خاطراتش به صورت کامل آمده است. این سفرها در زمان مظفرالدین شاه و دیگر شاهان قاجار ادامه داشت و آنها در قبال پرداخت هزینههای سفر، بخشی از مملکت را پیشکش میکردند یا امتیازهای خاصی به خارجیها میدادند. در این دوره بیشتر شهرها و کشورها از خاک ایران جدا شدند.
ــ حکومت پهلوی:با سرنگونی احمد شاه قاجار که به سن قانونی هم نرسیده بود، اداره مملکت به سردار سپه، رضا خان رسید. او حکومت پهلوی را بنیانگذاری کرد. این اتفاق با انقلاب جمهوریت ترکیه همراه بود و رضا خان که در آن زمان شاه شده بود با همراهی آتا ترک و بقیه سعی در پیشرفت ترکیه و ایران داشتند. پس از رضاشاه، پسرش محمدرضا پهلوی جای او را در امور مملکت گرفت.
در دوران پهلوی دوم وضع سیاسی ایران بهتر شد اما درباریان همچنان به مال اندوزی و کارهای زیرزمینی خود ادامه میدادند که باعث نارضایتی مردم شده بود.
شوش در دوره اسلامی:
با فتح شوش و ورود اعراب مسلمان به آن، دوره اسلامی، آغاز می شود.اینکه، چه مدت طول می کشد؟نیازمند پرداختن به اسناد و مدارک کافی است.نوشته ها، سفرنامه ها و بررسی های تاریخی، قابل اعتماد هستند.
به طور مثال، برای پی بردن به این موضوع، اطلاعات پایگاه جهانی شوش، یاری دهنده است.این پایگاه در بروشور خود می نویسد:
«بقایای مجموعه شهر اسلامی شوش در دو پشته شهر شاهی و شهر صنعتگران، وجود دارد.در این شهر اسلامی است که مدارک دال بر توسعه فرهنگ مادی اسلامی و تاثیر آن از فرهنگ مادی ساسانی،کاوش شده است»
این پایگاه، دوران باستان شناختی و تاریخی اصلی در شوش را چنین معرفی می کند:
شوش پیش از تاریخ(هزاره پنجم تا هزاره سوم پیش از میلاد)
دوره عیلامی(۲۶۰۰ تا ۵۳۹ قبل از میلاد)
دوره هخامنشی(از ۵۳۹ تا ۳۳۱ پیش از میلاد)
دوره سلوکی و پارتی( ار ۳۳۱ تا ۲۲۴ پیش از میلاد)
دوره ساسانی(از ۲۲۴پیس از میلاد تا ۶۳۸ میلادی)
دوره اسلامی(از ۶۳۸ میلادی تا ۱۲۱۸میلادی )
یعنی دوره اسلامی از۱۶ خورشیدی و ۱۷ قمری آغاز و تا ۵۹۷ خورشیدی برابر با ۶۱۴ قمری به مدت ۵۸۰ سال طول کشیده است.
در هر صورت، با فتح شوش، عظمت تاریخی آن رو به افول گذاشت.مسلمانان، اولین مسجد جامع را در این شهر ساختند که سر در این مکان، در کشفیات باستان شناسان، از دل خاک بیرون آمد.در آن زمان، ترکیب جمعیت، متفاوت بود.
طبق اسناد تاریخی، مسلمانان به ضرب سکه به روش اسلامی، اقدام نموده و شهر از نظر اقتصادی، پر رونق بود.بسیاری از سکه های کشف شده در فعالیت های باستان شناسی و حتی بر اثر بارش های فصلی، دارای نشانه هایی همچون لا اله الا الله بود.
از طرفی، بی توجهی خلفا به آبادی شهر، از عملکرد آن ها بعد از فتح نمایان گشت.طبق اسناد، تنها مامور خلفا که یک بار وارد شوش گردید، برادر خلیغه دوم بود که این مدت نیز کوتاه ذکر شده است.
از طرف دیگر، ورود ابوموسی اشعری و کشف جنازه حضرت دانیال(ع), از حوادث دیگر شوش اسلامی است.این مورد در معرفی حضرت، توضیح داده خواهد شد.در آن زمان، شیعه، جایگاهی در میان مردم نداشت و به طور تقریب، اعراب وارد شهر نشده بودند.
مذهب مردم شامل تعدادی زرتشتی، بسیاری یهودی و نیز سنی مذهبانی از حنفی ها بودند.در آن زمان، به واسطه وجود حضرت دانیال، کنیسه های فراوانی، رونق داشتند.شهر در صلح و صفا بود و رونق اقتصادی، سبب ثروتمندی مردم گردید.
در آن زمان، نمادهای مذهبی شیعه مانند دعبل خزائی یا عباس شوش و تاج العارفین وجود نداشتند.آنچه با عنوان شیعه در شوش مطرح بود، مربوط به خلافت عباسیان به خصوص هارون الرشید است که در سال۱۷۰ هجری قمری به وقوع پیوست.
شوش دوران اسلامی، تنها سه نشانه داشت.یکی، تپه های باستانی که البته مانند امروز مخروبه نبودند بلکه به نوعی، زندگی نیز در آن ها، استمرار داشت.
دوم، وجود دو رودخانه به نام های کرخه و شاهپور که بعد به شاوور تغییر یافت که این رود از وسط شهر می گذشت و شوش آن زمان را به دو قسمت تقسیم کرده بود.
سوم، وجود مقبره حضرت دانیال(ع) بود که تاریخ ورود ایشان به شوش مربوط به دوره هخامنشیان است.با توجه به اینکه، گنبدسازی و ضریح گذاری از نمادهای مذهب تشبع است لذا در شوش آن زمان، هیچیک از این دو، در مورد دانیال نبی، وجود نداشت.
با توجه به این نکته، جهت معرفی آن وضعیت، پرداختن به رویدادهایی مانند کشف مقبره دانیال و نیز معرفی آن حضرت، لازم به نظر می رسد.باید اذعان کرد که معرفی شوش بدون پرداختن به دانیال نبی(ع), نوعی نقص محسوب می شود.
دانیال نبی (ع):
دانیال از پیامبران بنی اسرائیل است. نام این پیامبر در قرآن ذکر نشده، اما روایات اسلامی و منابع تاریخی مسلمین بهویژه در ماجرای معروف اسارت بنی اسرائیل، به او اشاره کردهاند. دانیال نبی به علم تعبیر خواب و قضاوتهای ممتاز شهرت داشته است.
وی از نسل حضرت داوود است و بعثت پیامبر اسلام را پیشگویی نمود. دانیال نبی همزمان با کوروش کبیر و داریوش اول بود. ایشان در تعبیر خواب، علم داشت.
از نام پدر و مادر او نامی در دست نیست. اما چون از قبیلۀ یهودا بوده، نژاد او بر می گردد به پسر چهارم از همسر اول یعقوب نوادۀ ابراهیم.
دانیال نواده یهودا پسر یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم پسر تارح پسر ناحور پسر سام پسر نوح پسر خنوخ پسر انوش پسر شیث پسر آدم.
کتاب دانیال، کتاب مقدس عبری است که جزو عهد عتیق به شمار میرود.این کتاب بخشی از کتوویم(مکتوبات) به شمار میرود.در عهد عتیق، مجموع بیست و هفتم، به کتاب دانیال اختصاص دارد که توسط خود دانیال نوشته شده و مشتمل بر ۱۲ فصل است.
شش فصل اول کتاب به حوادث زندگی دانيال و خواب هايی که او تعبیر می کند، ربط دارد. نيمه دوم کتاب، از فصل هفتم تا فصل دوازدهم، به خواب ها و رؤيا های دانيال اختصاص دارد که خود، نگاشته است.
رؤيايی که در فصل هفت آمده، درباره قدرت های بزرگ جهان، من جمله امپراطوری پارس، است. رؤيا های فصل هشت تا دوازده درباره حكومت های گوناگون می باشد.اين رؤيا ها حکایت از رويداد هايی می کند که تا زمان روی کار آمدن ملکوت خداوند(منجی آخر الزمان) به وقوع خواهند پيوست.
طبق اسناد، حضرت دانیال (ع)در بیت المقدس متولد شد.دانیال به زبان عبری به معنای «خدا قاضی من است» می باشد.در زمان لشکر کشی بابل به سرزمین بیت المقدس، دانیال نوجوان ۱۲ ساله ای بود.
در سال ۶۵۵ پیش از میلاد، وی را به در بار «بخت النصر» پادشاه بابل به اسارت بردند.در سرزمین بابل، دانیال و سه نفر از دوستان وی انتخاب می شوند تا نبوکد نصر(بخت النصر)، پادشاه بابل را خدمت کنند.
دانیال به دلیل اینکه از عهده تعبیر خوابی که پادشاه دیده بود بر می آید، به مقام والایی در حکومت بابل منصوب می شود. حوادث زندگی دانیال و خواب هایی که او تعبیر می کند به هم ربط دارند.
یکی از رویا هایی که حضرت دانیال می بیند رویایی است که درباره قدرت های بزرگ جهان من جمله امپراطوری پارس است. تعدادی دیگر از رویا ها درباره حکومت های گوناگون می باشد.
بعد از فتح بابل به دست کورش، تمام اسرای یهود آزاد شدند و به سرزمین خود مراجعه کردند، حضرت دانیال (ع) به همراه کورش به ایران آمد و مورد تکریم او قرار گرفت و در دربار وی به مقام و مرتبه والایی دست یافت تا آنجا که بعضی از کتب می نویسند که به مقام وزارت کورش یعنی دومین فرد مملکتی در زمان او رسید.
در زمان کورش، سرزمین هخامنشی ها به پنجاه وچهار ساتراپ تقسیم می شد و بر هر ساتراپ یک ساتراپ نشین حکومت می کرد از بین این پنجاه وچهارنفر، سه نفر بودند که می توانستند با پادشاه در رابطه باشند. یکی از این سه نفر حضرت دانیال (ع) بود که باز از بین این سه نفر، حضرت دانیال (ع)مستقیم با پادشاه در ارتباط بود و این ادامه داشت تا اینکه کورش دار فانی را وداع گفت.
از دوره حکومت کمبوجیه و بردیای دروغین چیزی در تاریخ در باره حضرت دانیال (ع)آورده نشده است اما در دوره حکومت داریوش که با کشتن بردیای دروغین، حکومت را به دست گرفت، حضرت دانیال دوباره به همان مقام و منزلتی که در در بار کورش داشت، رسید.
داریوش، صد و بیست حاکم بر تمام مملکت گماشت تا آن را اداره کنند و سه وزیر نیز منصوب نمود تا بر کار حاکمان نظارت کرده، از منافع پادشاه محافظت نمایند.
طولی نکشید که دانیال به دلیل دانایی خاصی که داشت، نشان داد که از سایر وزیران و حاکمان با کفایت تر است. پس، پادشاه تصمیم گرفت اداره امور مملکت را به دست او بسپارد.
این امر باعث شد که سایر وزیران و حاکمان به دانیال حسادت کنند، ایشان سعی کردند در کار او ایراد و اشتباهی پیدا کنند ولی موفق نشدند، زیرا دانیال در اداره امور مملکت، درستکار بود و هیچ خطایی و اشتباهی از او سر نمی زد.
سرانجام به یکدیگر گفتند: ما هرگز نمی توانیم ایرادی برای متهم ساختن او پیدا کنیم فقط به وسیله مذهبش می توانیم او را به دام بیندازیم. آن ها نزد پادشاه رفتند و گفتند: داریوش پادشاه تا ابد زنده بماند!ما وزیران، امیران، حاکمان، والیان و مشاوران، پیشنهاد می کنیم قانونی وضع کنید و دستور اکید بدهید که مدت سی روز هر کس درخواستی دارد تنها از پادشاه بطلبد و اگر کسی آن را از خدا یا انسان دیگری بطلبد، در چاه شیران انداخته شود.
ای پادشاه، درخواست می کنیم این فرمان را امضا کنید تا همچون قانون، لازم الاجرا و تغییر ناپذیر شود. پس داریوش پادشاه، این فرمان را نوشت و امضا کرد.
وقتی دانیال از صدور فرمان پادشاه آگاهی یافت رهسپار خانه اش شد.هنگامی که به خانه رسید به بالا خانه اش رفت و پنجره ها را که رو به اورشلیم بود، باز کرد و زانو زده دعا نمود.او مطابق معمول روزی سه بار نزد خدای خود دعا می کرد (نماز می گذارد) و او را پرستش می نمود.
وقتی دشمنان دانیال او را در حال دعا و درخواست حاجت از خدا دیدند، همه با هم نزد پادشاه رفتند و گفتند: ای پادشاه آیا فرمانی امضا نفرمودید که تا سی روز کسی نباید درخواست خود را از خدایی یا انسانی، غیر از پادشاه، بطلبد و اگر کسی از این فرمان سر پیچی کند، در چاه شیران انداخته شود؟ پادشاه جواب داد: بلی، این فرمان همچون قانون لازم الاجرا و تغییر ناپذیر است.
آنگاه به پادشاه گفتند، این دانیال که یکی از اسیران یهودی است، روزی سه مرتبه دعا می کند و به پادشاه و فرمانی که صادر شده اعتنا نمی نماید. وقتی پادشاه این را شنید از اینکه چنین فرمانی صادر کرده، سخت ناراحت شد و تصمیم گرفت دانیال را نجات دهد.
پس، تا غروب در این فکر بود که راهی برای نجات دانیال بیابد. آن اشخاص به هنگام غروب دو باره نزد پادشاه باز گشتند و گفتند: ای پادشاه، همانطور که می دانید، طبق قانون مادها و پارس ها، فرمان پادشاه غیر قابل تغییر است.
پس، سر انجام پادشاه دستور داد دانیال را بگیرند و در چاه شیران بیاندازند.او به دانیال گفت: خدای تو که همیشه او را عبادت می کنی تو را برهاند. سپس او رابه چاه شیران انداختند، سنگی نیز آوردند و بر دهانه چاه گذاشتند. پادشاه با انگشتر خود و انگشتر های امیران خویش آن را مهر کرد تا کسی نتواند دانیال را نجات دهد. سپس به کاخ سلطنتی باز گشت و بدون اینکه لب به غذا بزند یا در بزم شرکت کند تا صبح بیدار ماند.
روز بعد صبح خیلی زود بر خواست و با عجله بر سر چاه رفت و با صدایی اندوهگین گفت: ای دانیال، خدمتگزار خدای زنده، آیا خدایت که همیشه او را عبادت می کردی توانست تو را از چنگال شیران نجات دهد؟
آنگاه صدای دانیال به گوش پادشاه رسید: پادشاه تا ابد زنده بماند! آری، خدای من فرشته خود را فرستاد و دهان شیران را بست تا به من آسیبی نرسانند، چون من در حضور خدا بی تقصیرم و نسبت به تو نیز خطایی نکرده ام. پادشاه بی نهایت شاد شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون آورند. وقتی دانیال را از چاه بیرون آوردند هیچ آسیبی ندیده بود، زیرا به خدای خود توکل کرده بود.
آنگاه به دستور پادشاه، افرادی که دانیال را متهم کرده بودند، آوردند و ایشان را با زنان و فرزندانشان به چاه شیران انداختند. آنان هنوز به ته چاه نرسیده بودند که شیران پاره پاره شان کردند.
سپس داریوش پادشاه این پیام را به تمام قوم های دنیا که از نژادها و زبان های گوناگون بودند نوشت: با درود فراوان ! بدین وسیله فرمان می دهم که هرکس در هر قسمت از قلمرو پادشاهی من که باشد، باید از خدای دانیال بترسد و به او احترام بگذارد؛ زیرا او خدای زنده و جاودان است و سلطنتش بی زوال و بی پایان می باشد.
اوست که نجات می بخشد و می رهاند.او معجزات و کارهای شگفت انگیز در آسمان و زمین انجام می دهد.اوست که دانیال را از چنگال شیران نجات داد.به این ترتیب دانیال در دوران سلطنت کورش و داریوش پارسی، موفق و کامیاب بود.
در مورد قبر منسوب به دانیال نبی روایتهای گوناگونی نقل شدهاست.
یک روایت مسیحی نسطوری چنین میگوید که هنگام حمله تازیان به شوش، یک تابوت و مومیایی به تصرف آنان درآمد که برخی آن را متعلق به دانیال و برخی متعلق به داریوششاه می دانستند. و در نهایت، مسلمانان آن را متعلق به دانیال در نظر گرفتند.
در منابع عربی و اسلامی هم دو روایت وجود دارد.
روایت دیگر این است که قبر از ابتدا در شوش بود و پس از حملهٔ مسلمانان، به کنار رودخانه شاوور (محل کنونی) منتقل شد.
کتاب آثارالبلاد و اخبارالعباد نوشته زکریای قزوینی ترجمهٔ جهانگیر میرزا مینویسد: «حکایت کنند که ابوموسی اشعری چون فتح کرد شوش را، یافت به آنجا مردهای را در حوض آبی که از مس ساخته شده بود. نزد او دراهم چند، هر که را احتیاج میشد برمیداشت از آن دراهم به قدر حاجت و چون حاجتش روا گشتی، رد آن دراهم میکرد و اگر نگاه داشتی مریض شدی.
پس ابوموسی این قضیه را به جانب عمر ابن خطاب نوشت و وی پس از سوال از باب علم نبی مرتضی علی،در جواب وی نوشت که آن میّت، دانیال نبی است. بردآر او را و غسل ده و کفن بپوشان و نماز کن بر او و دفن کن آن را.»
أبو محمد أحمد بن أعثم الکوفی الکندی در کتاب الفتوح مینویسد: «ابوموسی اشعری در فتح شوش غنایم بسیاری به دست آورد تا به صندوق دربستهای رسید که مهروموم شده بود.
در جستوجو از محتوای آن، سنگی بزرگ و طولانی مانند گوری مشاهده شد که مردهای در آن گذاشته شده بود. ابوموسی از مردم در مورد وی پرسید، جواب دادند که این مرد مقیم عراق بود (برخی او را مقیم مصر دانستهاند) و برای بارش باران مستجاب الدعوه بود.
بنابراین،وی را طلب کردیم تا به برکت وجودش، خداوند، باران بر ما فرو بارد. نهایتاً با این شرط که پنجاه نفر گروگان در عوض او بفرستیم، وارد این منطقه شد و چنانچه خواستیم باران به برکت وجودش تا زنده بود میبارید.
ابوموسی در این خصوص به خلیفه عمر نامه نوشت.عمر نیز از بزرگان صحابه بهویژه امام علی در این مورد کمک خواست و عاقبت دستور صادر شد که ابوموسی جسد را از مکانی که در آن هست بردارد و در جایی دفن کند که اهل شوش بر قبر او قادر نباشند.ابوموسی دستور داد آب رودخانه را تغییر مسیر دادند و جسد دانیال را در وسط رودخانه در قبری جای دادند و سپس آب را بر آن جاری ساختند.»
این آرامگاه تا سال های طولانی به همین شکل بود تا در سال ۱۲۸۷ قمری مقبرهٔ در شهر شوش به دستور شیخ جعفر شوشتری و به دست استاد حسن معمار تجدید بنا و بازسازی شد.
استاد جواد معمار فرزند استاد حسن در سال ۱۳۳۰ هجری قمری دو گلدسته بر آن ساخت. گنبد مقبره دانیال، مشابه گنبد آرامگاه امامزاده عبدالله شوشتر به شکل مخروطی (پلکانی) ساختهشد.
این آرامگاه دارای گنبدی اورچین و دو پوسته است. این گنبد که در دورهٔ سلجوقی ساخته شده در حدود ۲۰ متر ارتفاع و حدود ۵ متر قطر دارد که در آن از تقسیم نیروها به وسیله آهیانه استفاده شده تا عمر گنبد افزایش پیدا کند.
داخل بنا، در قسمت ضریح دیوارها آینهکاری شده و بقیهٔ قسمتها کاشیکاری شدهاند. این آرامگاه دو حیاط دارد که در وسط حیاط اصلیاش حوض و در اطراف آن اتاقهایی برای استراحت زائران قرار داده شدهاست.
سمت غربی آرامگاه پوشیده از کاشیکاریهای ایرانی ــ اسلامی است و در سمت شرقی آن دو مناره به ارتفاع حدود ۱۰ متر در دو طرف قرار گرفتهاست. طبق چیزی که بر روی منارهها حک شده, قدمت آنها به سال ۱۳۳۰ هجری قمری برمیگردد.
دانیال(ع) در سفرنامه ها:
قرن هفتم، کتاب آثار البلاد و اخبار العباد نوشته زکریا بن محمد بن محمود قزوینی ترجمه جهانگیر میرزا «حکایت کنند که ابوموسی اشعری چون فتح کرد تستر را ،یافت به آنجا مرده ای را در حوض آبی که از مس ساخته شده بود نزد او دراهم چند، هر که را احتیاج می شد برمی داشت از آن دراهم به قدر حاجت و چون حاجتش روا گشتی، رد آن دراهم می کرد و اگر نگاه داشتی مریض شدی. پس ابوموسی این قضیه را به جانب امیرالمومنین عمر ابن خطاب نوشت و آن حضرت در جواب وی نوشت که آن میّت دانیال نبی است. برآر او را وغسل ده و کفن بپوشان و نماز کن بر او و دفن کن آن را.»

سنگ قدیمی آرامگاه دانیال نبی
قرن هشتم، حمدالله مستوفی، نزهت القلوب می نویسد: «شوش اولین شهری است که در خوزستان بنا کردند….و شاهپور ذوالاکتاف تجدید عمارت آن شهر کرد و شاهپور خُره خواند. گور دانیال پیغمبر بر جانب غربی شوش است در میان آب و در آنجا ماهیان انسی اند و از مردم نگریزند و کسی ایشان را نرنجاند»
قرن سیزدهم:محمد میرزا آقاجار در سفرنامه خود با عنوان عهد حسام( سفرنامه خوزستان و لرستان) که در سال ۱۲۴۵ قمری صورت گرفته، در صفحه ۳۶ آن می نویسد:
«بعد از تفویض امر خلافت به حضرت امیرالمومنین علی(ع), ابوموسی اشعری به فتح شوش مامور شد و پس از فتح آن شهر به خانه ای عالی رسید که ابواب آن بسته و از گشودن آن ابواب، کوتاهی . مضایقه داشتند.ابوموسی دستور داد تا در را گشادند.سنگی منقور(کنده کاری) در آن خانه دید که منقور و بسیار عظیم بود و به هیات حوضی،کسی طویل و عریض در میان آن مرده و بینی آن به مقدار شبری به چشم بینندگان درمی آمد.ابوموسی پرسید که این مرد کیست؟گفتند دانیال حکیم است که ملک ما او را برای طلب باران آورد و دیگر او را نگذاشتند معاودت(بازگشت) نماید.چون وفات یافت، او را در همین مکان گذاشته، هر وقت مهمی روی می دهد یا حادثه ای واقع می شود، به مضجع(خوابگاه) او آمده، دعا می کردیم.از برکت او، آن مهم به حصول می پیوست و آن بلیه رفع می شد.ابوموسی صورت حال را به عرض امیرالمومنین رسانیده فرمود، او را کفن تاره کرده، به طریق سنت اسلام دفن کنندبه موجب فرموده عمل نمودند.والعلم عندالله.
در کتب تواریخ و احادیث،مرقد منوذ آن حضرت در آن زمین ضبط و ثبت است.هرگاه حادثه عظیمی از قبیل وبا و طاعون روی دهد، درفولی ها، به مرقدش متوجه شوند، آن بلا دفع خواهد شد و دیگر به تجربه رسیده که سنگی منقوش و منقور و اشکال عجیبه در آنجا بود.چند سال پیش از آن، حکمای فرنگ آمده، آن را دی ند.در طهران به خسرو ایران اظهار در حمل و نقل نمودند و به سرکار محمدعلی میرزا اظهار مبالغی در این باب، پیشکش می دادنپ و تقبل می کردند که آن سنگ را ببرند.انحرافی هم در طبع شاه بود که تسلیم نماید.چون آن سنگ را خود پیغمبذ به جهت دفع و رفع بلیات از این ولایت موجود کرده و از برای بعضی امورات دیگر و علوم غریبه، مضبوط کرده، اهل آن بلد خاصه سید عبدالله که پیرترین مردم بود، عرایض نوشته، شاهزاده حکم کردند که آن سنگ را مخفی کردند از نظر و عذر حکمای فرنگ را خواستند و ندادند.این بقعه شریفه، سابق قریب شوش بوده که پیش از خرابی آن شهر، در بیابان مانده و شهر شوش، اول بنای خوزستان بوده و شوش به معنی خوب است.پس از انهدام، شوشتر را بنا کردند یعنی بهتر.الان از آن شهر به جز خاک و عبرت افلاک، چیزی به جا نیست»
لازم به توضیح است که محمود میرزا آقاجار، بین سال های ۱۳۲۴ تا۱۲۷۱ قمری می زیست.
علامه حاج شیخ محمد تقی شوشتری، کتاب قضاء به نقل از کتاب کافی؛
الف) امام صادق(ع)روایت است که حضرت علی(ع) فرمود: دانیال پیغمبر یتیمی بود که پیرزنی از بنی اسرائیل او را تربیت کرد.
ب) امام علی (ع) پس از روایت فوق، داستانی را فرمودند: «پادشاهی از بنی اسرائیل بنا بر شهادت دو تن از قاضیان خود نزدیک بود زنی را سنگسار کند ولی دانیال کم سن و سال توانست با قضاوت نمادین خود، پادشاه و وزیر او را هشیار کند تا قضاوت عجولانه نکنند.»
1840 م آستن هنری لایارد Austen Henry Layard انگلیسی؛ «…مایل بودم که از قطعه سنگ سیاه معروفی که می گفتند چند سطر خط میخی بر روی آن حک شده است و در بقعه دانیال وجود دارد دیدن نمایم…در دزفول به صورت تصادفی با شخصی به نام عبدالنبی(ملا عبدالنبی کلیددار مدفون در حرم)،درویش و متولی بقعه ملاقات نموده و همراه او به سمت شوش حرکت نمودم .بقعه را تازه تعمیر و بازسازی کرده بودند. … از میان دروازه ای گذشتیم و وارد صحن بقعه شدیم … از اتاق بیرونی وارد یک حجرۀ بسیار تاریکی شدم. در این مکان مقبره دانیال نبی قرار داشت. بر روی قبر یک صندوق چهار گوشه تعبیه شده که آن را با گچ سفید کرده بودند و بر رویش یک ضریح مشبک چوبی به چشم می خورد وبر روی ضریح چند دانه تخم شتر مرغ و دو یا سه عدد چراغ پیه سوز گذاشته بودند…در اتاق بیرونی دو سر ستون و در صحن بقعه یک سر ستون بزرگ مشاهده نمودم.
ظاهراً این سر ستون ها مربوط به دوران پادشاهان قدیم ایران و متعلق به عهد پرسپولیس بود. در میان رشته پله هایی که با سنگ های بزرگ و تراشیده فرش شده و از بالا به کنار رودخانه امتداد داشت تخته سنگی وجود داشت که هیئت برجسته مردی را در میان دو شیر نشان می داد … در این مکان یک قطعه سنگ مرمر که چند سطر خط میخی تقریباً محو شده و یک سر ستون مرمر نظیر آنچه در صحن بقعه وجود داشت مشاهده نمودم … درویش گفت چند سال پیش در اثر طغیان رودخانه، قسمتی از زمین های نزدیک بقعه شسته شده و در نتیجه یک تابوت از زیر خاک بیرون آمده، هنگامی که در تابوت را باز کردند جسد یک انسان بود. در درون تابوت مقداری ظروف نقره و چند تکه سلاح و ابزار جنگی قدیمی مشاهده شد…. .
1842 م ، بارون دوبد Baron de Bodé روسی؛ «بقعۀ دانیال در زیر سقف مخروطی شکل از دور قابل رؤیت است… وی پس از توضیح عدم مخالفت ساکنین شوش با دیدارش از آنجا، می نویسد: « متولی زیارتگاه، سنگ سیاه تختی را به من نشان داد که به نظرم از اجرام سماوی و به وزن چند کیلو گرم بود و از خواص جالب آن برایم صحبت کرد. در مورد سنگ سیاه همان داستان راولینسن را شنیدم که حکایت از تخریب این سنگ توسط باروت و بوسیله یک نفر فرنگی می نمود و اینکه او موفق نشده است سنگ را به طریق دیگری ببرد… می گویند اعراب شوش از زمان تخریب این سنگ نسبت به بیگانگان خیلی ظنین شده اند و من خود شاهد بودم هر وقت به تکه های سنگ مرمر که روی زمین پراکنده بود نزدیک می شدم یا به آن ها دست می زدم به دقت حرکاتم را می پائیدند. »
قرن ۱۴ حاج عبدالغفار نجم الملک در دوره ناصرالدین شاه؛ «در بصره شنیده شد که همیشه فرنگی ها و سیاحان می روند در خرابه های شوش کنجکاوی می کنند، خاصه در دخمه ها، و از آثار قدیمه آنچه بدست آورند می برند. وقتی آمده بودند ظاهراً قبر دانیال نبی را نبش نمایند اعراب حوالی و اطراف اجتماع نموده آنها را ممنوع و مطرود نمودند …
صحن دانیال کاروان سرایی است که شیخ جعفر شوشتری درست نموده، در آنجا از مایحتاج زندگی هیچ یافت نمی شود.شخص زائر باید تمام نیازهای خود را از دزفول برآورده کند … رودخانه بزرگی از پهلوی قبر می گذرد …گویند جسد و قبر حضرت در زیر آب افتاده … شب دوشنبه مشغول برداشتن نقشه صحن و عمارت دانیال شدم. گنبد حصار را آقا شیخ جعفر با ضریح برنجی ساخته که هفتصد تومان تمام شده و رواق را عبدالله میرزا و اتاق های اطراف را حشمة الدوله ، ولی ناتمام است. قریب سیصد تومان دیگر خرج دارد.»
احمد اقتداری که بین سالهای ۱۳۴۹تا ۵۰ ه.ش از شوش دیدن کرده ، بنای بقعه را به لحاظ معماری چنین توصیف می کند: «در زیر زمین بنای بقعه اتاقی با سقف ضربی کوهان شتری ساخته شده و با گچ اندود شده است و مقبره ای در وسط آن قرار دارد. بدنه های قبر با سنگ های زرد قدیمی بدون نوشته و لوح ساخته شده و سطح فوقانی مکعب صندوقچه قبر، از موزاییک جدید است که با سیمان کار گذاشته شده است. … بنای بارگاه که بر روی زیر زمین واقع است اتاقی است که ضریح در آن قرار دارد و اکنون سقف آن آیینه کاری شده است و دارای دو ایوان در اضلاع شمالی، جنوبی است که در واقع نمازخانه بقعه است و یک ایوان در ضلع شرقی وجود دارد که ایوان کفش کن است.
گنبد دانیال نبی به سال ۱۲۸۷ هجری قمری برابر با ۱۸۶۹ میلادی پس از آنکه سیل بقعه قدیم تر را خراب نمود، از نو ساخته شد و بی شک این اولین بار تعمیر و بازسازی آن نبود همچنانکه آخرین بار نیز نخواهد بود.»

نقاشی اوژن فلاندن Eugène Flandinفرانسوی از آرامگاه دانیال نبی در کتاب سفر به ایران
فتح شوش:
برای پی بردن به تاریخ فتح شوش باید گفت که حمله مسلمانان به خوزستان در سال ۶۳۷ تا ۶۴۲ میلادی رخ داد. طی این حملات خوزستان سقوط کرد و به دست خلفای راشدین افتاد. همچنین، براساس گزارشهای منابع تاریخی، گفته می شود که، فتح خوزستان پس از نبرد جلولا رخ داد. جنگهای اهواز، حمله به فارس و فتح رامهرمز، شوش و نبرد شوشتر مهمترین جنگهای این منطقه هستند که در سال هفدهم ق (۶۳۸ م) میان ایرانیان و اعراب مسلمان رخ داده است.
در این نبرد، هرمزان فرمانده اصلی سپاه ایرانیان در دفاع از خوزستان بود که بسیار کوشید تا جلوی پیشروی اعراب را بگیرد اما در این پیکارها از آنان شکست خورد و سرانجام بعد از درگیریهای فراوان، خوزستان در سال ۶۴۲ م به دست اعراب افتاد.
این نشان می دهد که،اعراب مسلمان در طول دو سده نخست پس از ظهور اسلام توانستند سرزمینهای وسیعی از اسپانیا و شمال آفریقا تا مرزهای چین و هند را به قلمروی خود بیفزایند و بخشهای عراق و فلات ایران جزو اولین مناطقی بودند که فتح شدند.
خالد بن ولید از اولین فرماندهانی بود که به منطقه غنی میانرودان(بین النهرین) حمله کرد و این منطقه که در آن زمان متعلق به حکومت ساسانی بود؛ در طی چند جنگ میان ایرانیان و متحدان عرب, به دست اعراب افتاد.
در طی یکی دو سال بعد، حملات مسلمانان شدت گرفت و سرانجام در سال ۶۳۶ میلادی، سعد بن ابیوقاص در نبرد قادسیه، ایرانیان را شکست داد و پایتخت آنان، تیسفون، اشغال شد.
یزدگرد سوم پادشاه ایران که وادار به ترک پایتخت شده بود, به داخل ایران گریخت. پس از فتح عراق، مسلمانان زمام امور را بهدست گرفتند و ولایات ایران را یکی پس از دیگری و در نهایت تمام امپراتوری ساسانی و حتی مناطق دورتری از مناطق تحت نفوذ ساسانیان (تا ترکستان) را تصرف نمودند.
باید توجه داشت که، استان خوزستان یکی از حاصلخیزترین و آبادترین مناطق ایران بود که به همراه استان فارس جزو قلمروی حکومت ساسانی محسوب میشد. نام این منطقه در سنگنبشته شاپور ذکر شده و شامل شهرهای هرمزد، اردشیر (اهواز)، رامهرمزد (رامهرمز)، شوش، شوشتر و جندی شاپور بود.
خوزستان در زمان هخامنشیان و قبل از آن نیز با نام دیگری وجود داشته و در کتیبه ششم قبل از میلاد، داریوش از این منطقه با عنوان استان عیلام نام برده است.
این شواهد تاریخی نشاندهنده اهمیت مستمر خوزستان به عنوان یک سرزمین راهبردی و پر رونق در طول تاریخ است که با وجود تغییر حکومتها، از شکوفایی و پیشرفت آن کاسته نشد.
در هر صورت، آغاز فتح خوزستان اندکی پس از سقوط عراق بوده و دومین استان ایران است که به دست اعراب مسلمان افتاد.فتح خوزستان حدود چهار سال طول کشید و به احتمال زیاد از سال ۶۳۸ تا ۶۴۲ میلادی و به شکل مرحله به مرحله و شهر به شهر اتفاق افتاد.
در منابع اسلامی که از وقایع و اتفاق های فتوحات اولیه اسلامی گزارشهایی را ثبت کردهاند، در ترتیب و توالی تاریخها و وقایع با یکدیگر اختلافاتی وجود دارد.از این رو سیر منظم و مشخصی را نمیتوان برای جنگهای این دوران بیان کرد.
«طبری بنا به نقل از سیف بن عمر، معتقد است، فتح خوزستان پس از نبرد جلولا بود. طبق این گزارشها، نبردهای میان ایرانیان و اعراب در این منطقه به ترتیب از شهر اهواز آغاز میشود سپس اعراب به فارس حمله کرده و شهرهای رامهرمز و شوش را میگیرند.در مرحله آخر نیز با محاصره شوشتر و سقوط آن شهر، تمام استان خوزستان به دست اعراب میافتد.»
بنابراین، طبری در شرح حمله به خوزستان، آغاز آن را از شهر اهواز نقل میکند و به گفته او، در آن زمان، هرمزان، مرزبان یا والی خوزستان بود که با حمله اعراب مخالفت و با آنان مبارزه کرده است. او در جنگ قادسیه و جلولا همراه با سپاه ایرانیان در جنگ شرکت کرد و هنگامیکه ایرانیان شکست خوردند، برای تجدید نیرو و جمعآوری مالیات برای نبرد مجدد با اعراب، به استان خوزستان بازگشت.
هرمزان یا هرمزدان اهل مهرجان قذق (مهرگان کدگ)، عضو یکی از هفت خانواده قدیمی اشراف ایران و برادر همسر خسرو پرویز یا خسرو دوم بود. اینگونه به نظر میرسد که ثروت زیاد و نفوذ بالایی داشته است.
او مادی بود ولی تیول او شامل خوزستان و مهرجان قذق بوده لذا، این احتمال هست که هرمزان از دسته پارسی بوده باشد.وقتی هرمزان وارد خوزستان شد؛، شهرهای بزرگ آن را استوار کرد و برای دفاع از آن آماده شد. او پیش از حمله اعراب، با کردهای فارس و خوزستان جنگید و آن ها را به عقب راند و پس از آن به شهرهای تازه فتح شده توسط اعراب در مرز عراق و خوزستان یورش برد و امیدوار بود که بتواند به این وسیله از ورود آنان به استان خود جلوگیری کند اما این کار نتیجه معکوس داشت.
عتبة بن غزوان به همراه نیروهایش به کمک اعراب مسلمان رفت و با هرمزان و یارانش درگیر شد.آن ها که اکثر از اهالی کوفه و بصره بودند توانستند ایرانیان را شکست دهند و هرمزان مجبور به عقبنشینی به اهواز شد و با مسلمانان صلح کرد.
پس از مدتی هرمزان دوباره با مسلمانان درگیر شد که در این جنگ تمام اهواز به تصرف اعراب مسلمان درآمد.هرمزان بعد از سقوط اهواز به رامهرمز فرار کرد و اینبار با اعراب به این شرط صلح کرد که مردم خوزستان به مسلمانان مالیات بدهند و در مقابل، هرمزان از مسلمانان در برابر دشمنانشان محافظت کند.
به گزارش بلاذری اینگونه آمده است: هنگامیکه ایرانیان عهدشکنی کردند؛ ابوموسی اشعری برای حمله به اهواز اعزام شد.ابوموسی، اهواز و سپس نهرتیره را گرفت که این یورش در سال ۱۷ قمری (۶۳۸ م) رخ داده است.
بلاذری از آتشبس دوم بین هرمزان و مسلمانان گزارش کرده که ابوموسی شهر به شهر به خوزستان حمله میکرد تا اینکه مناذر را فتح کرد و مردمش را به اسارت گرفت.
در مرحله سوم، فتح خوزستان، با شکست ایرانیان آغاز شد و با محاصره رامهرمز، شوش و شوشتر ادامه یافت.
بر اساس گزارش طبری، هرمزان بار دیگر پیمانشکنی کرد و وقتی این خبر به اعراب رسید؛ عمر به ابوموسی و منذر بن مقرن نوشت تا علیه هرمزان اقدام کنند.
هرمزان در حال جمعآوری لشکر بود و در اربوک با نیروهای مسلمان رو در رو شد و از مسلمانان شکست خورد.او رامهرمز را ترک کرد و به شوشتر که از نظر موقعیت جغرافیایی، جای بهتری برای دفاع بود؛ گریخت.
نیروهای بصری و کوفی به فرماندهی ابوموسی و نعمان به شوشتر رفتند و در مقابل دروازههای شهر، جنگی درگرفت که در آن، ایرانیان دوباره شکست خوردند.
از طرفی، شوشتر دارای یک سیستم آبیاری بزرگی بود که سدها و پلهایی روی آن قرار داشت و شهر بر روی صخرهای بنا شده بود که فتح آنجا را بسیار سخت میکرد.
اعراب شهر را محاصره کرده و پشت دیوارها منتظر شدند.گویا فرد خیانتکاری از ایرانیان، نزد نعمان رفته و از او امان میخواهد.او هم در مقابل این امان، راه ورود به شهر را به اعراب نشان میدهد.آن فرد به اعراب گفت که اگر از راه خروجی آب حمله کنند میتوانند شهر را فتح نمایند.
نیروهای عرب هم که در پشت دروازههای شهر بودند، از راه آب مخفی، به داخل شهر رفتند و در را باز کرده تا سایر لشکریان اعراب وارد شهر شوند.در منابع، نام فرد خائن «سینا» یا «سیناه» ذکر شده است.
«هرمزان» به همراه یارانش در داخل قلعه (ارگ) پناه گرفت و توانست مدتی در آنجا مقاوت کند اما سرانجام تسلیم و به عنوان اسیر به مدینه فرستاده شد.
پس از فتح شوشتر، ابوموسی و یارانش به شهر شوش رفتند و آنجا را فتح کردند که این منطقه آخرین بخش از استان خوزستان بود که به تصرف اعراب مسلمان درآمد.
این شهر بسیار آباد و در اندازه و بزرگی، رقیب پرسپولیس بود. شوش مرکز مسیحیان نسطوری بود و بسیاری از راهبان در آنجا زندگی میکردند. روایت دیگری از بلاذری، دربارهٔ سقوط شوش و شوشتر وجود دارد که در آن گزارش، اعراب ابتدا شوش را پس از سقوط اهواز محاصره کردند تا اینکه آذوقه مردم شهر تمام شد و بهناچار تسلیم شدند سپس ابوموسی به رامهرمز رفته و آنجا را گرفت و صلحنامهای میان او و مردم شهر شوش بسته شد.
سرانجام، ابوموسی در حالیکه هرمزان در آن شهر پناه گرفته بود، به شوشتر رسید و بعد از مدتی محاصره و درگیری و در آخر با خیانت یکی از ایرانیان، شهر سقوط کرد و هرمزان اسیر شد.بر طبق گزارش تاریخ خوزستان، ۲ سال محاصره شوشتر به طول انجامید و چندین درگیری خونین بین دو گروه اتفاق افتاد.
براساس گزارش بلاذری و طبری، جندی شاپور آخرین شهری است که سقوط کرد و بنا به گزارش آن ها، سقوط کامل خوزستان تا سال ۲۰ قمری (۶۴۱ م) بوده است.
هدف فرهنگنامه :اگر واژه هدف را نتیجه تلاش های یک مجموعه بدانیم و نقطه ترسیم شده را مسیریاب حرکت در نطر بگیریم، این کوشش نیز، بر همین مبنا، شکل گرفته است.فعالیتی که در آن، رسیدن به نقاط ترسیمی، مبنایی برای ارزیابی و عدم دستیابی به آن، نقصی در عمل، تلقی می گردد.
فرهنگنامه شوش می کوشد تا آگاهی هایی در مورد این سرزمین، در دوره های مختلف، کشف و ضمن راستی آزمایی از وجود رویدادهای متفاوت در زمان های متعدد، آن ها را ثبت و در یک مجموعه، گردهم آورد.
این هدف، به طور کلی شامل آغازین تا به امروز شوش گشته اما تمرکز اصلی را بر شوش جدید تا وقوع انقلاب اسلامی، قرار می دهد.از این نظر، شوش قبل از تاریخ را به طور مختصر، معرفی می کند.دوره باستان را به شکلی کلی منعکس می نماید و دانستنی های شوش اسلامی را گذرا و البته، مفید، به نوشتار تبدیل می نماید.
هدف اصلی این فرهنگنامه، کنکاش در وضعیت شوشی است که بعد از سکوتی طولانی، دوباره جان می گیرد و تبدبل به امروزی می شود که مانند گذشته نیست و از وضعیتی تازه برخوردار است.
این سکوت و خاموشی، چرا به وجود آمد؟ علت اصلی خالی شدن شهر از سکنه، چه بود؟زمان بازگشت مردم، کی و کدامین قوم، آغازگر استقرار شدند؟خانه سازی، به چه شکلی، رونق گرفت؟وضعیت فرهنگی، اقتصادی، آموزشی و سیاسی آغازین آن، چگونه بود؟
تحول های شهری، گذر از مقاطع مختلف کاروانسرایی، روستانشینی، ورود به تقسیمات کشوری، تشکیل بخش و شهر در طی زمان و کوشش های انجام شده برای تغییر چهره شوش، از دیگر اهداف این فرهنگنامه است.
معرفی مراکز ابتدایی تشکیل شوش، مسئولیت های ایجاد شده، افراد موثر در تغییر و رشد، بنیانگذاران خدمات عمومی، تلاش های مخلصانه مردمان زمانه، فرهنگ های رایج، روابط مردم و مردم شناسی نیز در این مجموعه می گنجند.
تشکیل اداره ها در طول زمان، نام مسئولین هر یک از نهادهای شهر از ابتدا تا انقلاب، خدمات هر یک، تا آنجایی که ممکن است.بزرگی و ابعاد جغرافیایی آن، منابع طبیعی، تاثیر آرامگاه حضرت دانیال(ع) و نقش آن در ایجاد توجه مردم به شوش نیز از این طریق، حاصل می گردد.
ورود بیگانگان نیز از جمله رویدادهایی است که در شوش جدید اتفاق افتاده است.این خارجی ها با عناوین و نیت های مختلف، در قبل از تشکیل و نیز حین ایجاد آن، وارد و عملیات خود را انجام دادند.
در این فرهنگنامه، به نقش این افراد که گاه به عنوان متنفقین و زمانی با نام، کاوشگران، وارد می شدند، خواهد پرداخت.شرح احوال آن ها با توجه به اسناد و مدارک موجود، ارائه و تلاش می شود تا اثرهای آن ها، آنطور که بود و هست، منعکس گردد.
نقش دولت ها در این نوشته نیز لحاظ می شود.چون تشکیل شوش جدید تحت استیلای دو حکومت قاجار و پهلوی قرار داشت، به آن ها به صورت مجزا اشاره می شود.قاجار با پادشاهان آن و پهلوی را با عناوین، پهلوی اول و دوم، مورد نظر قرار می گیرند.
این مهم به خصوص در مورد سفرهای دولتمردان و نیز میهمانان خارجی علاقه مند به شوش باستان و آثار تاریخی، نماد بیشتری می یابد.نقش هایی که گاه به صورت مثبت، منعکس یافته یا برداشت هایی منفی در آن انجام گرفته است.
به هر شکل، اهدافی در این فرهنگنامه، پیگیری می شوند که حاصل آن ها، انعکاس وافعیت هایی تاریخی و تبدیل شدن به منبعی قابل اعتماد باشد.هدف هایی متعدد و متنوع که حاصل تلاش هایی علمی در این رابطه است.
شوش (شهر باستانی):همانطور که پیشتر توضیح داده شد، معرفی شوش جدید بدون پرداختن به عقبه آن، نوعی نقص را منعکس می کند لذا به طور مختصر، دوران قبل از تشکبل شوش تازه، معرفی تا عظمت آن، بیشتر شناخته شود.
شوش، یکی از قدیمیترین سکونتگاههای شناختهشدهٔ جهان است. این شهر احتمالاً به سال ۴۰۰۰ پیش از میلاد پایهگذاری شده؛ با وجود اینکه نخستین آثار یک دهکدهٔ مسکونی در آن مربوط به ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد هستند.طبق اسناد باستانی، شوش از مهمترین و باشکوهترین شهرهای باستانی ایران و جهان بوده که فعالیتهای باستانشناسی در آن ادامه دارد.
این شهر باستانی به همراه آرامگاه دانیال نبی و تحت نام بقعه دانیال نبی شهر شوش و تپههای مجاور در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۳۱۰ با شمارهٔ ثبت ۵۱ بهعنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیدهاست.از این نظر، دارای محوطه ای باستانی است.
پرونده محوطه تاریخی شوش در سی و نهمین نشست کمیته میراث جهانی سازمان علمی، فرهنگی و تربیتی ملل متحد (یونسکو) که در ژوئیه ۲۰۱۵ در شهر بن آلمان برگزاری شد با موافقت اعضا به ثبت جهانی رسید.این پرونده توسط نمایندگان وزارت میراث فرهنگی ارائه و دفاع شد و به عنوان هجدهمین اثر میراث جهانی در فهرست یونسکو به ثبت رسید. پرونده میراث فرهنگی شوش شامل کاخ شاپور، کاخ آپادانا، دروازه شرقی، کاخ هدیش، شهر پانزدهم، روستای هخامنشی، مسجد جامع شوش و … است.
شهر باستانی شوش روزگاری مرکز برخورد دو تمدن مهم بوده، که هریک به سهم خود در دیگری تأثیر داشتهاست، یکی تمدن میانرودان و دیگری تمدن ایلام. قرار گرفتن این منطقه در شمال خلیج فارس و نیز همسایگی با میانرودان در پیدایش این وضع ویژه تأثیر بسیاری داشتهاست.دوران های مختلف آن را می توان با عناوینی خاص، معرفی کرد.مانند:
شوش۱: دوران نوسنگی و مسسنگی
دشتهای جنوب غربی ایران از مهمترین مناطقی است که در مطالعهٔ سازوکار تشکیل اولین دولتها مورد توجه قرار میگیرد. از اواخر دوران نوسنگی و اوایل دوران مسسنگی در جنوب غربی ایران، شواهدی از ساخت کانالهایی برای انتقال آب از رودخانهها به زمینهای کشاورزی هست.
این دست پروژهها سبب توسعهٔ اقتصادی و همچنین تغییراتی اجتماعی، ازجمله تقسیم کار و ایجاد سلسله مراتب شد، چنانکه در بین خانههای ساختهشده در تپه چغامیش یکی از خانهها به شکل قابل توجهی بزرگ تر و خوشساختتر است. این بنا شالودهای گِلی، جرزهایی به شدت ضخیم، و نمای بیرونی خاصی داشتهاست.
حدود ۷٫۲۰۰ سال پیش در این منطقه (موسوم به دورهٔ سوزیانای کهن) روستاهایی با دو تا سه طبقهٔ اجتماعی تشکیل شده بود که رهبران و اطرافیان آنها در بخشهای بزرگ تر و دیگران در جاهای کوچک تر میزیستهاند.
آنگاه که رهبران این روستاها به دنبال گسترش منطقهٔ نفوذ خود درمیآمدهاند، درگیریهای خشونتباری بین روستاها روی میداده و طرف پیروز، سکونتگاه طرف مغلوب را به آتش میکشیدهاست.نمونهٔ آن چغامیش است که محوطهٔ آن در دوران اوجش به ۱۷ هکتار میرسید.
چغامیش در نبردی منطقهای تخریب شد و پس ار آن، شوش بهعنوان مرکز منطقه ظهور کرد.مهم ترین بنای شوش در این دوران (موسوم به شوش ۱) بنای مستطیلی خشت خام است که به آکروپُل معروف است.
آنچه امروزه از آکروپل مانده، سکویی است به قاعدهٔ ۷ × ۱۴ متر و ۱٫۷ متر ارتفاع که ممکن است در اصل شالودهٔ بنایی مذهبی یا تشریفاتی بوده باشد.در این دوران، گورستان عظیمی هم در شوش ساخته بودند.
چند نسل بعد از ساخت آکروپل، بنای عظیم دیگری نیز در شوش ۱ برپا کردند که احتمالاً محل سکونت افرادی بلندپایه بود.این بنا در محوطهای به ابعاد ۷۰ × ۷۵ متر ساخته و تا ۱۱ متر ارتفاع داشتهاست.گِردِ این سازه را حصاری از جنس خاک کوبیده به ضخامت شش متر ساخته بودند. در حدود ۶٫۰۰۰ سال پیش (اوایل دوره اوروک) شوش ۱ رها شد.
شوش ۲ (اوروکی):اندکی بعد, سکونتگاه دیگری در شوش بنا شد که به شوش ۲ موسوم است و ساختار مدیریتی سه طبقهای در آن را، که با تسلط بر روستاهای کوچک اطراف همراه بود، از اولین سیستمهای دولتی دانستهاند.
شوش ۲ در اواخر دوران مسسنگی، رها شد و تا برآمدن تمدنِ شوشِ نیاایلامی، در عصر برنز، متروک ماند.شوش اوروکی احتمالاً در اوایل، ۵ هکتار وسعت داشت و به باور برخی باستانشناسان، وسعت آن در اوج، به ۲۵ هکتار میرسید.بهنظر میرسد بخشی از شهر به خانههای مسکونی اختصاص داشته و در آن اثری از کارگاههای تولیدی نیست.
شوش ۳ (نیاایلامی):به نظر میرسد, شوش نیاایلامی حدود ۱۰ هکتار وسعت داشتهاست. شوش نیاایلامی را «شوش تقلیلیافته» توصیف میکنند. شواهد باستانشناسی نشان از حضور و تأثیر نیاایلامیها در فلات مرکزی ایران دارند. دلیل این امر، بهنظر، مربوط به شرایط پیچیدهٔ منطقهای باشد و برخی پژوهشگران بر این باورند که گونهای از استعمارگری در این دوران روی دادهاست.
کاملترین یافتههای قطعات نیاایلامی مربوط به سیلک ۴ و تپه یحیی ۴-سی هستند. در فاز ۱۰ شهر سوخته و تپه حصار ۲ هم کتیبههایی نیاایلامی یافت شدهاست. بااینحال برخی محققان، ازجمله هالی پیتمن، بر این باورند که فرهنگ نیاایلامی در این زمان جزئی از فرهنگ گستردهتر اوروک بوده و حضور آن در مناطق فلات ایران را باید در امتداد گسترش اوروک دانست.
بههرشکل، فرهنگ نیاایلامی در حدود ۳٬۳۰۰ سال پ.م. در حوزهٔ رود کر در دشت داخلی فارس پدید آمد. تا ۳٬۲۰۰ پ.م. در محوطهٔ شوش، که پس از رها شدن شوش ۲ (در اواخر دوران مسسنگی) متروک مانده بود، شهری بر پا شد که با عنوان «شوش ۳» یا «شوش نیاایلامی» شناخته میشود.
تا ۳٬۰۰۰ پ.م. الواح و مهرهای مدیریتی نیاایلامی به تپه سیلک، تپه یحیی، و شهر سوخته و شاید حتی تپه حصار رسیده بود.شواهدی نیز از ارتباطات بین فرهنگ نیاایلامی و فرهنگهای آسیای میانه، جنوب شرقی آناتولی، و حتی مصر هست.
شوش ۴ (ایلامی):با پایان دوران بانش (اوایل عصر برنز میانی) شوش (موسوم به شوش ۴) دوباره تبدیل به شهری در قامت شهرهای میانرودان شد و بناهای آیینی آن با مجسمههای سنگی و لوحهایی شبیه به لوحهای میانرودان تزئین شد.
با وجود این، از شواهد باستانشناسی چنین بر میآید که از نظر سیاسی، شوش تحت کنترل حکومتهای میانرودان نبود و حاکمان آن طبقهای از بومیهای «میانرودانزده» بودند که به تأثیر از چند کتبیهٔ سومری مرتبط با «دودمان» ایلامی آوان دانسته میشوند.تخمین زده میشود شوش ایلامی در اوج خود حدود ۹۵ هکتار وسعت داشت.
در حدود ۲۳۰۰ پ.م. سارگن، بزرگ اکد، شوش را فتح کرد و آن را به قلمرو حکومت تازه تأسیس خود افزود.بهنظر میرسد، جانشینان سارگن شوش را خودمختار رها کرده باشند. یکی از نوادگان سارگن به نام نارامسین معاهدهای با یک پادشاه ناشناختهٔ ایلامی تدوین کرد.
پس از سقوط پادشاهی اکد و در جنگهایی که در پی آن رخ داد، آوانها فرصت خودنمایی پیدا کردند و آخرین آنها، کوتیک اینشوشیناک، حکومتی کمدوام را تأسیس کرد که شامل بخشهایی از زاگرس، ارتفاعات فارس، و شوش میشد.
کوتیک اینشوشیناک در شوش معابد یادمانی متعددی برپا کرد که دیوارهای آنان به کتبیههای به زبانهای اکدی و ایلامی خطی تزئین شده بود. این حکومت دیری نپایید و اندکی بعد سلسله سوم اور قلمرو آن را تسخیر کرد.
شوش: از پایتختی ایلام تا فتح توسط کوروش
در حدود ۲٬۷۰۰ پیش از میلاد، پادشاهی ایلام به پایتختی شوش تشکیل شد.شوش در دوره ایلامیها هزاران سال مرکز این تمدن مهم و در دوره هخامنشیان شوش از مراکز مهم حکومتی و اداری این امپراتوری پهناور بود.
پس از آن نیز متأثر از رویدادهای تاریخی، دستخوش تحولات بوده و پس از حمله اسکندر بهتدریج مرکزیت خود را از دست داد.
در دوره ساسانیان شوش، بههمراه شوشتر و جندیشاپور به عنوان مراکز اقتصادی تولید و صادرات ابریشم به اقصی نقاط جهان مطرح بودند.
شوش در سال ۱۷ قمری به تصرف مسلمانان درآمد.در دوره اسلامی نیز مدتها از شهرهای پرجمعیت و پررونق بود.هنگامی که مرکز خوزستان به اهواز منتقل شد، شوش اهمیت خود را از دست داد.
درباره زمان دقیق ضمیمه شدن شوش به امپراتوری هخامنشی قطعیتی وجود ندارد. ولی شواهد تاریخی نشان میدهد شوش پیش از فتح بابل و در زمان حکومت کوروش دوم (کوروش بزرگ) به دست پارسیان فتح شد.
در اواخر سده بیستم، کشف بایگانی صدها متن اداری ایلامی در زیر ساختمانهای ساخته شده در زمان داریوش یکم از وجود پادشاهی کوچک دیگری به مرکزیت شوش در ابتدای فرمانروایی کوروش بزرگ خبر داد.
در منشور کوروش که پس از فتح بابل تنظیم شده، کوروش میگوید که معابد و محرابها را در شوش و در شرق دجله ترمیم و دوباره برقرار ساخته است.
با در نظر گرفتن این نکته ها و همچنین چون هیچ مدرکی دال بر حکومت بابل بر شوش در زمان سلطنت نبونعید (۵۵۵ _ ۵۳۹ پ.م) در دست نیست، میتوان نتیجه گرفت که که کوروش، شوش را پیش از جنگ با بابل و احتمالا پیش از سال ۵۳۹ پ.م، فتح کرده است. غیرممکن نیست که سقوط شوش پیش از جنگ کوروش علیه مادها (۵۵۰ پ.م.) به دشمنی میان بابل و ایران انجامیده باشد.
شوش در دوره هخامنشیان شکوه گذشته خویش را بازیافت و چهارراه شرق و غرب شد. با توجه به اهمیت و موقعیت جغرافیایی و سیاسی خاص شوش بود که راههای بسیاری و بهویژه راه بزرگ موسوم به «راه شاهی» ارتباط این شهر را به نقاط گوناگون جهان برقرار کرد.
راه شاهی:راه شاهی که در دوره هخامنشیان و به دستور داریوش بزرگ ساخته شد، شهر شوش، پایتخت سیاسی دولت هخامنشیان را به پاسارگاد، تخت جمشید و دیگر شهرهای امپراتوری، ازجمله شهر نامی سارد پایتخت کشور لیدی پیوند میداد. میتوان گفت اداره سرزمین پهناور ایران و حفظ امنیت آن و انتقال سریع یگان های نظامی و گسترش بازرگانی و ترابری و تسهیل در امر مسافرت از مهمترین عوامل ساخت و گسترش شبکه راهها در این دوره بودهاست.
از سوی دیگر، ایجاد راهها و برقراری امنیت و تسهیل و بازرگانی، خود موجب پیوند و آشنایی ملتهای گوناگون شد که این امر به انتقال فرهنگها و باورهای گونهگون منجر شد و بسیاری از نظریه های فلسفی و باورهای دینی از این راه به ملتهای دیگر هم رسید.
برطبق تاریخ فتح الفتوح و همچنین تاریخ طبری، اعراب به هنگام فتح شهر شوش، بیش از ۳۰ هزار نفر را به قتل رساندند و تعداد ۲۰ هزار گاو ،اسب، زن و دختر را به غنیمت بردند. این شهر تا سدهها بعد، از رونق افتاد.
به گواه نگاشتههای تاریخ معاصر ایران، باستانشناسان فرانسوی حجم عظیمی از آثار باستانی شوش را از ایران خارج کردند و برای این منظور از راهآهن و تعداد زیادی کشتی و کار شبانهروزی هزاران برده و کارگران ایرانی استفاده میکردند.
آثار بهجامانده از شهر شوش حتی پس از حمله اسکندر و فرسایش طبیعی، به حدی بود که در تمام سفرنامههای مربوط به آن منطقه، موجب بهت و شگفتی بوده و مطالب زیادی دربارهٔ آن نوشته شدهاست، درحالیکه غارت فرانسویها به حدی بود که امروزه چیز زیادی از آثار قابل رؤیت شوش، بهجز آثار مدفون در زیر خاک، باقی نماندهاست تا جایی که امروزه کمتر موزهای در جهان، بیبهره از آثار متعدد شوش باستان است و این نشاندهنده ابعاد وسیع غارتگری آثار شوش باستان طی چند دهه است
از نگاهی دیگر، بنا به دانشنامه ایرانیکا در حدود ۴٬۲۰۰ پیش از میلاد، شهر شوش در جنوب غربی ایران بنیانگذاری شد. سفالینههای نقاشیشده متعلق به حدود ۳٬۵۰۰ پیش از میلاد در شوش واقع در ایلام بیانگر دورهای پیشرفته از طرحهای هندسی، ایجاد سبک خاص از انسان و شکلهایی از جانوران در آن هاست.
بهر حال، در سال ۵۵۸ پیش از میلاد پادشاهی کوروش بزرگ (کوروش دوم) در انشان (فارس) و خوزستان آغاز شد و پایتخت هخامنشیان به شوش منتقل شد.
کاخ آپادانا در شوش:کاخ آپادانای شوش کاخ زمستانی شاهان هخامنشی و کاخ اصلی داریوش بزرگ بودهاست. این کاخ به دستور داریوش بزرگ پادشاه هخامنشی در حدود سالهای ۵۱۵_۵۲۱ پیش از میلاد در شوش روی آثار و بقایای عیلامی بنا نهاده شد.
دیوارهای کاخ از خشت و ستونهای آن از جنس سنگ است. این کاخ در حفاریهای بین سالهای ۱۳۱۱ تا ۱۳۱۴ از زیر خاک بیرون آوردهشد و پس از ۷۰ سال در سال ۱۳۸۰ در فهرست آثار ملی ایران به شمارهٔ ۳۹۸۱ به ثبت رسید.
با معرفی موارد بالا، خواننده می تواند تصویر درستی از شوش در دوران های مختلف در ذهن خود داشته باشد.این، هدفی روشن برای ورود به موضوع اصلی یعنی، شوش جدید خواهد بود.همان شهری که بعد از خاموشی طولانی، دوباره جان گرفت و به شکل امروزی درآمد.
فرهنگنامه شوش
(از ابتدا تا انقلاب اسلامی)
تالیف:جعفر دیناروند
مقدمه:فرهنگنامه دربردارنده اصطلاحاتی است كه در حوزه معرفتى آن علم متداول است و يا در ذخيره و بازيابى اطلاعات آن دانش به عنوان کلید واژه به كار مىآيد و مدخل ورود به بخشى از متن منابع و فرازهاى خاص آن مىباشد.
در واقع، معرفت شناسی، اساس تشکیل هر نوع فرهنگنامه ای است.اینکه در فرهمگ لغت، واژه شناسی و ریشه لغات مدنظر است، به خودی خود، آگاهی هایی را منعکس می کند که نیاز مراجعه کننده است.
این مورد را می توان در تخصص نگری نیز یافت.نگرشی که متمرکز بر واژه هایی خاص در علومی ویژه است.به طور مثال، فرهنگنامه کشاورزی، معرف کلماتی تخصصی در همین حوزه است و لذا در همین محدوده، کاربرد دارد.
در حوزه شهرنشینی نیز این کوشش، معرف انواعی از داشته هاست.شاید نوعی تداخل با تاریخ، تصور گردد اما این چنین نیست.تاریخ، در تمرکز خویش، بر گذشته ها متمرکز است و حتی این مورد به زمان های بسیار دور وصل می گردد اما در شهر نشینی، امروز مهم تر جلوه می کند.
به هر شکل، منظور از فرهنگ شهرنشينی مجموعه ای از ارزش ها، هنجارها، نهادها، فضاها، امكانات، مقررات و آدابی است كه به زندگی در جامعه شهری نظم و تعادل می بخشد.یعنی، آنچه یک سهر در گذشته داشته و امروز نیز با تکیه بر آن ها، استوار مانده است.
از اين منظر، فرهنگ شهرنشينی امروزه بخش مهمی از فرهنگ عمومی هر جامعه را تشكيل می دهدكه كيفيت آن، نقش اساسی در فرآيند توسعه پايدار، كيفيت زندگی، سلامت و شادابی عامه مردم دارد.این مهم، انفصالی نیست بلکه، اتصالی قوی با گذشته دارد که به هر شکل، تجارب خوانده می شود.
از سوی ديگر، تبديل ساكنان شهر به شهروندان تمام عيار، مستلزم ايجاد و گسترش فرهنگ شهرنشينی است.این بدان معناست که شهر، به یکباره این چنین نشده و چه بسا با چادرنشینی مردمان آن، آغاز شده باشد.
با این حال و با توجه به اصل تغییر، در چند دهه اخير همراه با تشديد روند جهانی شدن، گسترش ارتباطات و پيدایش جامعه شبكه ای، شيوه زندگی شهری بسيار پيچيده تر و متنوع تر شده است.انتظار از این وضعیت، آرامش خواهی و توسعه روابط انسانی است.
بنابراین، رشد سريع شهرنشينی در جهان، به ويژه در كشورهای توسعه خواه، از يك سو، فرهنگ های مختلف جهان را به هم مرتبط كرده و از سوی ديگر، مرزهای فرهنگی ميان جوامع شهری و روستايی را در هم ريخته است.این مهم ممکن است، مسائل جدیدی ایجاد کند که اصلی ترین آن، کوتاه شدن زمان گذر از یک زندگی به نوع جدید آن است.
این یعنی، در نتيجه، مسائل و پديده هايی در حيات اجتماعی دنيای معاصر به ظهور رسيده كه به پيدايش مفاهيم و مطالعات جديد انجاميده است .
مفاهيم و پديده هايی همانند، روستاييان شهری، روستا شهر، شهر چند لايه يا چند فرهنگی، خرده فرهنگ های شهری، سبك زندگی و مانند اين ها، بيانگر آميختگی انواع خرده فرهنگ های ملی، شهری و روستايی است.
در چنين وضعيتی، ساماندهی فرهنگ شهرنشينی و دستيابی به يكپارچگی و همگرايی فرهنگی، بسيار دشوار شده است.در اين شرايط، الگوهای فرهنگی به جای همانند و يكسان سازی، به رويكردهای مبتنی بر تنوع فرهنگی ، تكثر فرهنگی و تساهل فرهنگی روی آورده اند كه به نوبه خود، به روش های جديد مديريت و برنامه ريزی نياز دارد .
گرچه این شهرنشینی، نتبجه رفاه خواهی و آسایش طلبی است اما بدون مقدمه حاصل نمی شود.ابن یعنی، مسیری قابل طی شدن است که از آغازین آن، تجارب بسیاری قابل دسترسی باشد.به همین دلیل است که تفکر علمی، مداخله گر می شود و واژه ای جدید به نام«فرهنگنامه» ظهور می یابد.
فرهنگنامه شوس که ناشی از همین تفکر، خود را نشان می دهد، بر ایده ای استوار گشته که در آن، گذشته، معرفی برای تجارب آینده می گردد.داشته هایی مدفون که ارجمندی آن ها با شناخت، به دست می آیند و نسل جدید و نسل های آینده، با استفاده از آن ها به خود می بالد و از داشتن آن ها، افتخار می آفریند.
شکی نیست که، این معرفی، در دو شاخه، «تلخ» و « شیرین» قرار می گیرد و حوادث و رویدادهای خویش را همانطور که بودند، منعکس می کند.در این مسیر، تعصب گرایی، در کنار تمایل به احساس، جهالت ترسیم می شود.کوششی که تنها متکی بر خردورزی و اندیشمندی است.
فرهنگنامه شوش، منبعی قوی برای انعکاس داشته هایی است که در طول تاریخ، در مقاطعی مختلف، در زمینه هایی متفاوت، به وسیله مردمانی کوشا و صاحبدل، به دست آورده است.آن هایی که زیستند و نیستند و آن هایی که ماندند و هستند.
توجه به دیروزی در دل تاریخ، در مقاطعی همچون، شوش قبل از تاریخ، دوران باستان، دوره اسلامی و در نهایت و اصل مطلب، شوش امروز و به تعبیری، شوش جدید، سببی مهم در معرفی این شهر می گردد.این فرهنگنامه تا انقلاب اسلامی سال پنجاه و هفت، نگاشته می شود.
کوششی که در آن، واقعیت های تاریخی، بدون دستکاری در اصل آن ها، کشف و بر مبنای تلاش های علمی، منعکس می شوند.این معرفت شناسی، در مجموعه ای به نام فرهنگنامه، باعث تجمیع و تمرکز، شناخت شده و بدین شکل، راهنمایی ارزشمند برای علاقه مندان می گردد.
شوش و داشته ها
پیشرفت و تعالی هر سرزمینی,به عوامل و نکات متعددی، متصل می شود.این رشد، بدون شک، چند وجهی است.زوایای مختلف آن، قابل بررسی و کنکاش در شناخت عمیق تر، حیاتی است.
تمرکز بر نقاط و حرکت به سوی آشکارسازی توانایی ها، مسیر حرکت را نمایان تر می کند.این یافته ها، بدون تلاش های علمی، قابل کشف نیستند و لذا کوشش های دانشی، ابتدایی ترین تصور در این رابطه است.
این مهم، همیشه مورد توجه نبوده و غفلت های متعدد رمانه، مدفون کننده آن ها، محسوب گشته اند.ضربه ای نابود کننده که طی آن، مسیر رشد به سقوط، تغییر می یابد.نکته ای که با داشتن قوت، به ضعف تبدیل می گردد.
مطالعه وضعیت شوش، به طور دقیق، حول همین مسئله است.گله های عامیانه مبنی بر اینکه چرا شهر ما مانند، همجواران نیست؟یا چرا در توقفگاه، مانده ایم؟تایید کننده عدم رضایت از وضعیت موجود است.
بدون شک، جایگاه امروز شوش در نزد مردم، رضایت بخش نیست.عقب ماندگی های مستمر که گاه با فریاد«بالاخره ما شهر هستیم یا روستای بزرگ؟» متجلی می شود،ناشی از همین مسئله است.
این یعنی،ما ناتوان در پیشرفتیم؟دیگران از ما بهترند؟آن ها، چه دارند که ما نداریم؟سئوال های متعددی که نشان دهنده سردرگمی، جامعه است.به راستی، به کجا می رویم؟
جلسه پشت جلسه، کارگروه اضافه بر کارگروه، تشویق در کنار تنبیه، تحقیر و سربلندی های کاذب، در مقابل آنچه«نیست»منجر به وضعیتی می شود که شوش امروز هست.
شوش از چه می نالد و شاید بهتر است بگوییم، از چه نمی نالد.این وضع خدمات درمانی،سونوگرافی هایی با هزینه های مختلف و گاه متناقص، بیمارستان ناکافی،ناقص بودن متخصص، عدم اطمینان به اعمال جراحی و در نهایت، پناه بردن به شهرهای همجوار و تحمیل هزینه.نتیجه ای است که مردم با پوست و استخوان، لمس می کنند.
شوش باستان با آن عظمت که می بایست پشتوانه ای قوی برای جذب گردشگران و به تبع آن، ایجاد اشتغال و معرفی به جهانیان گردد، مورد هجمه عده ای ساده لوح می شود که«آثار باستانی به چه درد ما می خورد».
درد شوش امروز در نبود امکانات نیست که در مبارزه با تضادهاست.این مقابله ها را به وجود می آورند تا از اصل رشد، فاصله بگیرند.گاه رنگ فرهنگی و زمانی، سیاست های عجولانه، عامل می گردد.
شوش مانند خانه ای است که در آن، گنجی مملو از جواهرات، نهفته است اما اعضای خانواده در فقر مطلق در حال جان کندن هستند.مردمش، سردرگمند.
این واقعیت امروز سهری است که مایه افتخار ایرانیان است.مکانی که تنها پیامبر مدفون در کشور را در خود جای داده است.نگه دارنده مقبره شاعری است که مبارزی جسور بود.
شوش، شهری با صفا همانطور که مستوفی آن را توصیف کرد، بود.مردمانی پاک دل، مدافعانی بی ادعا که اجازه ندادند دشمن زبون یک وجب از خاکش را تصاحب کند.
شوش با داشته هایش زنده است در حالیکه با عدم شناخت آن ها، مرده به نظر می رسد.شوش دوباره زنده خواهد گشت.شوش شهر بزرگان با نام.
فلسفه آموزش و پرورش:در یک تعریف کلی می توان گفت:فلسفهٔ آموزش به بررسی ماهیت و اهداف آموزش و ابزارهای آن میپردازد. علاوه بر این، فلسفه آموزش خود را به عنوان بخشی از «نظریه آموزش» طبقه بندی کرده و سعی در شناسایی ماهیت و ویژگی های این نظریه کرده و به تکمیل آن، بپردازد.
«نظریه آموزش» نوعی نظریه عملی است که سعی در فراهم آوردن رهنمود و روشنگری تمامی جنبههای مختلف آموزش اعم از جنبههای تعلیمی، اخلاقی و سیاسی مربوطه و همچنین ساختار اجتماعی وابسته به آن دارد.
جهت دستیابی به این هدف، نظریه آموزش نیاز به فراهم کردن مفاهیم صحیح و دانش کافی از نحوه تدریس، یادگیری، روش های ارزیابی، ساختار و نحوه تغییر و تحول سیستم های آموزشی و اجتماعی، نقش افراد ذینفع مربوطه و مسائل نظیر آن دارد.
از این نظر، آموزش طی قرن های متمادی، ذهن فلاسفه را به خود مشغول داشتهاست. به عقیده برخی، معلمی یا گونهای از آن، از نظر قدمت دومین پیشه انسانها بودهاست.انسان همیشه در حال یادگیری بوده است.
هیچ جامعهای وجود نداشته که اهمیت و مرکزیت آموزش را رد کند زیرا شکی نیست که کودکان بیسواد، نادان و نامطلع از فرهنگ جامعهشان به دنیا میآیند. برخی از کودکان در یادگیری مهارت ها، امکانات یا توانایی بیشتری دارند و این امر در قرار گرفتن فرد در طبقه اجتماعی و میزان در آمد وی تأثیر فراوانی دارد.
یادگیری همچنین به کودکان این قابلیت را میدهد که به صورت مستقل به سمت اهداف مورد نظرشان حرکت کنند و همچنین هویت ویژهای در جامعه داشته باشند.این یادگیری، برکدامین اساس صورت می گیرد؟ در واقع، فلسفه آن کدام است؟
این مهم که به طور معمول مورد غفلت قرار می گیرد، از اساسی ترین موضوع های نظام آموزشی است.این بدان معناست که بدون وجود فلسفه آموزش و پرورش که البته در میان کشورها، متفاوت است، نمی توان، تعادل برنامه ها را اجرایی نمود.
فلسفه آموزش و پرورش، در قالب مکتب های فلسفی، انتخاب می شوند که در آن ها، موضوع هایی مانند، نظریه های فیلسوفان در مورد انسان و جایگاه او در روند یادگیری، ارزش های حاکم بر نظام های آموزشی و شان و منزلت معلم، مطرح می شوند.
مهم ترین و در واقع، اصلی ترین نکته در مورد مکاتب، تعربف آن هاست.مکتب هایی فلسفی که در مورد تربیت و عناصر تشکیل دهنده آن، بحث می کنند و نظریه های فیلسوفان خود را منعکس می نمایند.پی بردن به این تعریف ها، راهگشاست.
با این حال، آنچه برای رشد و ترقی نظام های آموزشی، حیاتی به نظر می رسد، داشتن نوعی فلسفه است که در اصل، زیربنایی ترین عنصر نظام را تشکیل می دهد زیرا تمامی فعالیت ها بر اساس همان فلسفه، شکل می گیرند.
بنابراین، فلسفه آموزش و پرورش، یک باور عمیق و راهبردی برای خط مشی ها و سیاست های آموزشی و به تبع آن، تربیتی، محسوب می گردد.این نکته که می توان بدون فلسفه آموزش و پرورش به تعالی رسید، خیالی باطل است.
شاید ذکر نمونه هایی از مکاتب فلسفی، ذهن مدیران آموزشی را روشن تر نماید.این که مکتب پراگماتیسم همان باوری است که به عملگرایی منجر می شود.فیلسوفان آن معتقدند که، فکری که به عمل نیاید و مشکلی را نگشاید، باید کنار گذاشته شود.
مکتب ایده آلیسم یا تصور گرایی که دارای نظریه های فراوانی در مورد آموزش و تربیت است، د بسیاری از کشورها، رایج است.فیلسوفان این مکتب معتقدند که، آنچه در ذهن من است، حقیقت دارد.جهانی خارج از تصور من نیست، اگر هم هست، قابل شناخت نیست.
مکتب رئالیسم یا واقع گرایی نیز در آموزش و پرورش بسیاری از کشورها، رایج است.بر اساس این فلسفه، حقیقت، همان واقعیت است و واقعیت، همان چیزی است که هست.من، حقیقت دارم، چون هستم.
فلسفه انسانگرایی یا اگزیستانسیالیسم که در آموزش و پرورش فرانسه، کاربرد دارد، بر محور انسان، استوار است.فلاسفه آن معتقدند که، آنچه انسان انتخاب می کند، درست است زیرا او بد را انتخاب نمی کند.انسان موجودی انتخابگر و آزاد است.
در کنار این مکتب ها، فلسفه آموزش و پرورش را می توان از نظریه های فیلسوفان قدیم و جدید نیز استنباط کرد.افلاطون به عنوان یک فیلسوف، دارای ایده های برجسته ای در مورد فرد و جامعه است.او آکادمی خود را بر همان اساس، ساخت و به تعلیم شاگردان خویش پرداخت.
سقراط به عنوان نظریه پردازی فلسفی در طول زندگانی خویش به خصوص در مجموعه گفتگوهای سقراط، به تربیت شاگردانی مانند ارسطو پرداخت که او نیز فیلسوفی ماندگار گردید.سقراط از روش های منطقی خاصی پیروی می کرد.
گرچه مباحث فلسفی، بسیار گسترده اند اما استفاده از آن ها، در محدوده تربیت، کارساز خواهند بود.این بحث ها، در قالب انسان نگری یا ارزش ها، راهگشا در انتخاب طریق خواهند بود.با انتخاب موضوع های فلسفی، می توان به فلسفه مورد نیاز دست یافت.
آنچه به طور حتم، مورد تاکید قرار می گیرد، نیاز به نوعی فلسفه آموزش و پرورش برای رشد و موفقیت نظام های آموزشی است.بدون داشتن فلسفه، نمی توان به گزینش رسید و اگر نظامی ادعای عدم فلسفه را نماید، به بیراهه رفته است.
پس، همه مدیران آموزشی در هرم نظام های آموزشی، نیازمند به شناخت تمام فلسفه های موجود، هستند تا بدین شکل بتوانند، با توجه به فرهنگ حاکم، انتخابی موثر، صورت دهند.این فلسفه را متخصصین انتخاب و معرفی می کنند و تمام عناصر نظام بر اساس آن، عمل خواهند کرد.
مطالعه تطبیقی:افزایش آکاهی های اطراف موضوع و درک وضعیت موجود سایر کشورها، یاری دهنده در فهم نیاز به تغییر و تحول خواهد بود.از این نظر، مدیر مدرسه می بایست، ضمن بررسی مشکل های محل خدمت خود، نسبت به ایجاد وضعیت جدید، اقدام نماید.مطالعه در این راه، کمک دهنده است.
دانایی در این زمینه امری لازم و ضروری است.این حاصل نمی شود مگر، مطالعه کتاب های تخصصی و انواع ماهنامه های آموزشی و تربیتی، صورت گیرد.این مهم، برای همه مدیران، کارساز خواهد بود.کسب دانستنی های مورد نیاز، یکی از راه های حل مسائل انسانی است.
از طرفی، آگاهی از میزان های توسعه آموزشی و تربیتی، نگرشی نسبی گرایانه ایجاد می کند که بر اساس آن، چگونگی انتخاب راه نیز معین می گردد.این عدم توجه به مطلق گرایی، باعث پیگیری انواعی از پیشرفت هایی می شود که دیگر کشورها بدان دست یافته اند.
این وضعیت را مطالعه تطببقی گویند که در آن، یک محقق از طریق مراجعه به متون تخصصی و گشت در وضعیت نظام های آموزشی دیگر کشورها، به آگاهی های مهمی دست می یابد که یاور او در مراحل بعدی هستند.
چرا ژاپن در این زمینه، پیشروست؟این، تنها یک پرسش است و پاسخ آن، در کسب دانستنی های تطبیقی است.آموزش و پرورش تطبیقی که به عنوان یک واحد درسی در دانشکده های علوم تربیتی، تدریس می شود و در قالب کتاب منتشر می گردد، یاری دهنده است.
مدیریت آموزشی در تمام سطوح خود به مطالعه آن نیازمند است.این نیاز در وهله اول، شامل سطوح بالادستی مانند وزیر، معاون ها و اعضای شورای آمؤزش ؤ پرورش می باشد.آن ها باید به مقایسه بپردازند تا نقاط ضعف خود و قوت دیگران را کشف نمایند.
از این نظر، توجه به تعریف علم تطبیقی و حدود و ثغور آن، ضروری است.در تعریف آن، گفته می شود که«علم مطالعه نظام های آموزشی کشورها و مقایسه آن با وضعیت خود، به منظور شناسایی نقاط ضعف و تلاش برای رفع آن را گویند.»
این مطالعه برای مدیران آموزشی، ایجاد مقایسه ای میان آنچه هست و آنچه باید باشد, است.یعنی، مدرسه من با آموزشگاه اندونزی چه تفاوت هایی دارد؟آیا راضی کننده است؟کدامین نکته یا نکته ها، قابل استفاده هستند؟آیا می توان اجرا کرد؟
باید توجه داشت که مطالعه تطبیقی، تقلید ساز نیست زیرا علمی پیشرونده به منظور یاری رساندن به امور اصلاحی است؟ نگاهی به آینده دارد و توسعه تربیتی را برای همه می خواهد.آن، معرفی قابل اعتماد و مملو از دانستنی هایی غنی است.مدیران آموزشی نیازمند به آن هستند.
از طرفی دیگر، خواننده می تواند با مطالعه محتوا، ضمن گزینش، اقدام به مقایسه و رفع نواقص نماید با این توضیح که جایگاه و قدرت تصمیم گیری او بسیار تاثیر گذار خواهد بود و این بدان معناست که همه مطالب برای همه، کاربردی نمی شوند.
این محدودیت برای مدیر یک مدرسه که در کف مدیریت آموزشی قرار می گیرد، بیشتر است در حالی که برای وزیر و یا شورای عالی آموزش و پرورش، در حد پایین تری قرار دارد.شاید علت این تفاوت در نوع نظام های آموزشی، متغیر شود.
به طور مثال، در نظام های متمرکز مانند ایران، این محدودیت شدت بیشتری دارد در حالی که در کشورهایی مانند هند یا پاکستان که نیمه متمرکز هستند، آزادی عمل، افزون تر و احتمال تغییر، فراوان تر است.در کشورهای غیر متمرکز وضعیت متفاوت خواهد بود.
استفاده از دانستنی های تطبیقی، بیشتر از این که دانایی از وضعیت دیگر کشورها باشد، در مسیر تغییر و تحول قرار دادن نظام آموزشی خودی است.تفکری که از تعصب گرایی به دور است و اصرار بر درست بودن وضعیت موجود، کنار گذاشته می شود.
این نوع مطالعه ها به طور معمول در همه کشورها به خصوص آن هایی که از نظام های آموزشی پیشرفته ای برخوردار هستند، صورت می گیرد که در نوع خود، تازه ترین تغییرها در روش های مدیریت مدارس، ارائه می گردد.
این مهم که چگونه می توان از این داده ها استفاده کرد؟ و به کدامین طریق، وارد نظام آموزشی نمود؟موضوعی خاص است که بیشتر به فرهنگ حاکم بر کشورها مربوط می گردد.وضعیتی که گاه سریع و زمانی کند انجام می گیرد.
با این حال، باید پذیرفت که نظام های آموزشی به ویژه بخش مدیریتی آن، نمی تواند، بدون آگاهی از توسعه جهانی، موفق به پیشرفت گردد.نیاز به تغییر، زمانی ایجاد می شود که از رشد دیگران و در واقع، عقب ماندگی خود، آگاه باشید.
انتشار کتبی با نام سالانه که به وسیله یونسکو منتشر و در اختیار کشورهای عضو هست، به همین منظور صورت می گیرد.این کتاب، در اصل، آموزش و پرورش تطبیقی است که در آن، وضعیت نظام های آموزشی،توضیح داده می شود.
به دلیل آمار و ارقام کمی و کیفی علمی در درون مطالعه های تطبیقی است که کشورهای عضو، ضمن بررسی وضعیت نظام آموزشی خود و مقایسه آن با وضعیت جهانی، نسبت به ایجاد تغییر و تحول در درون، اقدام می کنند.
این وضعیت برای مدیریت آموزشی به ویژه مدارس، از اهمیت خاصی برخوردار است.این مهم به خصوص در روش ها و ایجاد خلاقیت و استفاده از ابتکارهای دیگران، از ضرورت خاصی برخوردار است.مدیریت آموزشی، سکون پذیر نیست.
این که، نظام های آموزشی و در کف آن، مدیریت مدارس، چگونه می توانند از این دانستنی های مفید و قابل اعتماد،استفاده کنند؟بستگی به نظام سیاسی کشورها دارد.این که کشوری آزاد و خواهان پیشرفت است یا دیکتاتور و متعصب بر سنت ها قرار دارد؟کدامیک مسلط است؟
وزیر:یکی از سیاسی ترین شخصیت آموزشی در روش های متمرکز، وزیر آموزش و پرورش است.او انتخاب دولت و تایید شده مجلس هر کشوری است.این، در راس هرم تربیت قرار دارد و دستورات وی به مدارس ابلاغ می گردد.چنین فردی در مقابل مجلس، پاسخگوست.
نگرش های سیاسی او، بدون شک، عاملی در ورود به دولت است.همسو بودن با مرام حزب و گروهی که تشکیل دهنده دولت است، الزامی است.این، نکته ای بازدارنده در بسیاری از تصمیم ها و خلاقیت هاست.او محدود در اندیشه های سیاسی است.
از طرفی، این شخص در محدوده حزبی قرار می گیرد و از طرفی دیگر، تحت فشار تغییرات جهانی است.گرچه، به تعالی سازی اعتقاد دارد اما قادر به این کار نیست.او محصور بوده و تنها انتظاری که از وی می رود، حفظ وضع موجود است.این، امر میمونی نخواهد بود و هرگز مورد تایید نیست.
در کنار این محدودیت، عدم متخصص بودن وزیر هم، نکته منفی برجسته ای است.او که باید، اندیشه آموزشی داشته باشد، دارای نگرش های سیاسی است.این باعث می شود تا امید به رشد و بالندگی در مکان اصلی تربیت یعنی مدرسه، کمرنگ شود.
در واقع، می توان عقب ماندگی نظام آموزشی کشورها را به وزیر متصل نمود.این مورد که گاه توقف نامیده می شود، در سیاسی ترین کشورها، روی می دهد.رشد آموزشی با نگرش سیاسی محض در تضادی مستقیم است.اندیشه های سیاسی با آموزشی و رشد، همخوانی ندارند
در کنار این موضوع و با مطالعه وضعیت بعضی کشورها، متوجه رشد و ترقی آن ها می شویم.این مهم را می توان از طریق آموزش و پرورش تطبیقی دریافت و یا با مراجعه به کتاب های سال یونسکو به خوبی درک نمود.این که، چگونه، بعضی کشورها موانع سیاسی را حذف نموده اند.
دریافت آگاهی ها از این طریق، نشان می دهد که بعضی از کشورهای ییشرو در امر آموزش، دارای وزیرانی متخصص و مستقل بوده اند.یعنی، ملاک انتخاب آن ها، اندیشه ورزی و باور به تغییر بوده است.همان نیازی که رشد نظام به آن وابسته است.
بنابراین، وزیر آموزش و پرورش، مدیری با خردورزی تحولگرا و اندیشمندی برای ایجاد تغییر در جهت رشد و تعالی سازی است.متخصصی که بدون پژوهش و دریافت های منطقی، اقدامی انجام نمی دهد.او می داند، چه می کند.
در همین راستا،هر گونه اندیشه ای در مدیریت مدارس که جنبه نوآوری و خلاقانه داشته باشد، مورد توجه خاص وزیر قرار می گیرد.وی برای ایجاد تغییر به منظور بالندگی نظام، به اصل تشویق معتقد است و لذا دستورات او نیز این چنین می شوند.
وزیری که قبل از این، پژوهشگری ماهر است، از سخنرانی های بی محتوا بری است.همایش های او جنبه علمی دارند و از این طریق، شوق تحقیق را در همکاران خود به خصوص مدیران کل، به وجود می اورد تا آن ها نیز به لایه های پایین تر به ویژه مدارس، منتقل کنند.
بدبختی زمانی است که وزیر، شخصی غیر متخصص، خموش و بی تحرک باشد.بدتر از آن، فردی منفعت طلب و برتری خواه، در این مسئولیت گمارده شود.این چنین افرادی اگر خیلی خدمت کنند، راکت کردن فعالیت هاست. یعنی، روزمرگی و بی تحرکی در درون نظام آموزشی است.
با تمام این توضیح ها، باید پذیرفت که رشد یا عدم تحول در نظام های آموزشی، به راس هرم قدرت، مربوط می شود.این شکل هندسی که در قاعده وسیع تر است، شامل مدارس به خصوص، مدیران می گردد.همان کسانی که در اصل، بیشتربن فشار را متحمل می شوند.
این که میان وزیر و دلسردی قاعده هرم یا دلگرمی آن ها رابطه است، شکی نیست.این راس می تواند، شادی آفرین یا غمساز باشد.این، بسته به خصلت های وزیر است که چگونه فضایی را می سازد.کدامین، زمینه ها را به وجود می آورد.چشم مدیران مدارس به وزیر است.
در همین رابطه، گرچه ویژگی های خاصی برای وزیر آموزشی، متصور است اما برجسته ترین آن ها، شجاعت است.او از حذف نیروهای اضافی، درس های زاید، مدارس ضد آموزشی با هر نام و صاحبی، هراس ندارد.اقدام های او سازنده است.
جذب معلم برای رفع کمبودهای مدارس به هر شکلی قابل قبول نیست.او مدارس را آزمایشگاهی برای آزمایش و خطا نمی داند لذا اجازه نمی دهد که هر کسی، معلم شود.از نظر او،کسانی حق تدریس در مدارس را دارند که فارغ التحصیل مراکز تربیت معلم یا دانشگاه فرهنگیان باشند.
شجاعت او در کنار تخصص در تربیت و رشد و نیز روح پرسشگری، باعث می شود تا نسبت به ساختار آموزش و پرورش به خصوص، مدارس، معترض و خواهان فضای آموزشی به جای اداری باشد.او ایده پردازی ماهر است.
او، بسیاری از موارد رسوبی در محدوده کار خود را اضافی می داند لذا در صدد جایگزینی آن ها و استفاده درست از این نیروها می گردد.نظام گسترده و بطلان موجود را محدود و روح آموزشی را وسعت می بخشد.او تغییرات را شروع می کند.
وزیر می داند که سیاسی نیست.او اندیشه ورزی تربیتی است که تحت تاثیر هیچ فشاری قرار نمی گیرد.کلام او مبتنی بر استدلال و منطق است.او خود را متعلق به همه مردم می داند.عدالت آموزشی برای او، اصل است.وی به دنبال رقابت جهانی است.
شجاعت او در تغییر باعث می شود تا در مواردی که با تربیت جهانی به خصوص سازمان های آموزشی مانند یونسکو، همخوانی ندارند، تجدید نظر کرده، با مطالعه دلایل عدم نیاز، نسبت به حذف آن ها اقدام نماید.او روشنگری را اصل می داند.
آنچه در مورد نقش و تاثیر وزیر در رشد و تعالی مطرح شد، جهانی است لذا شامل کشور ما نیز می شود.به طور مثال، مواردی مانند ورود آموزشیاران نهضت سواد آموزی به چرخه تدریس، بازنگری در ساختار اداری، نیاز یا عدم نیاز به مربی پرورشی، وجود یا عدم وجود مدارس غیر انتفاعی و نام های مختلف مدارس، محتاج تصمیم گیری هایی شجاعانه است
مدیر کل آموزشی:در نظام آموزشی کشورهایی که به شکل متمرکز اداره می شوند، فردی با عنوان مدیر کل، مسئولیت آموزش و پرورش یک استان را در اختیار دارد.در واقع، او تعیین کننده مدیران آموزشی شهرستان ها و مناطق آموزشی است.
وی در مزکز استان مستقر می شود و اداره ای مخصوص در اختیار او قرار می گیرد.ارتباط مستمر با مدیران مناطق، بدیهی ترین وظیفه ای است که انجام می دهد.او ارتباط مستقیمی با وزیر دارد اما مدیران مدارس را نمی شناسد.
پیشرفت یا عدم آن را به او وصل می کنند و انواع خواسته ها و گله مندی های مناطق را به او ارجاع می دهند.ارتباط او با مدیران مدارس، غیر مستقیم است.وظیفه ای سنگین در انتظار اوست که شامل آموزش مدارس هم می شود.
در چنین وضعیتی او درگیر دو مسئله مهم می شود.اداره کردن، که به انواع ارتباط های درون و برون سازمانی مربوط می شود و آموزش نگری که به طور مستقیم مربوط به مدارس و چگونگی اجرای آن می گردد.
شرکت در انواع جلسه های موظفی و پاسخگویی های اداری در کنار، پیگیری های آموزشی که در اصل، وظیفه ذاتی اوست.نکته مهم، در گیری این دو با هم است که به طور معمول و در کشورهای جهان سوم، با برتری اداری همراه می گردد.
این نشان می دهد که پیشرفت یا عقب ماندگی آموزش در کشورها، به راس حرم نزدیک تر است.مدارس در این زمینه، کمترین نقش را دارا هستند زیرا در قاعده این حرم جای می گیرند.مدیر کل می تواند نقشی پر رنگ داشته باشد.
این، بستگی به شخصیت مدیر کل دارد.آیا او به دنبال کسب این صندلی بود؟آیا دلیل انتصاب وی، سیاسی است یا آموزشی؟رشته تخصصی او مرتبط با مسئولیت هست؟آیا پژوهشگر است؟تالیفاتی دارد؟نظریه هایی را مطرح کرده است؟
به هرحال، وظیفه ای که به او محول شده است، چند پهلوست.این یعنی،ناخواسته از اصل مؤضوع که همان رشد ؤ تعآلی سازی از طریق آموزش است، فاصله می گیرد.این دوری حتی منجر به غرق شدن او در دریای مسائل می گردد.
از طرفی، می توان به وجود مدیرانی امیدوار بود.گرچه این افق نگری چندان هم پررنگ نباشد اما می تواند، روزنه ای برای تاریکی ها، تلقی شود و آن زمانی است که خصلت مدیر، ریاست طلبی نباشد لذا نگران ترک صندلی نگردد.
تمرکز بر فعالیت های آموزشی و پرداختن به اصل معرفت شناسی، مقدمه ای برای ایجاد امید در دل خواهد بود.این، آغازینی برای رشد تربیتی که هدف اصلی و حیاتی نظام های آموزشی است، خواهد بود.نوع تفکر مدیر کل، گره گشاست.
این افق روشن زمانی به حرکت درمی آید که مدیر کل آموزشی، ایده پردازی ماهر در دو زمینه آموزشی و تربیتی باشد.این ویژگی، مانند چتری عمل می کند که از آسیب رسانی ممانعت می نماید.بدون شک، زیر این چتر، مدارس قرار دارند.
مدارس و به خصوص مدیران آن، به طور مستقیم تحت تاثیر تفکرات مدیر کل قرار دارند.رشد و بالندگی آن ها، بستگی به اندیشه ورزی این مدیر کل دارد.این بدان معنی است که تشویق در مسیر فعالیت های آموزشی، متصل به اوست.
در جهتی مخالف، وقتی مدیر کلی به جای کیفیت، بر انواع کمیت ها، متمرکز می شود و آمار و ارقام را اساسی برای توفیق خود و ماندگاری، در نظر می گیرد،مدیران مدارس نیز اقدام به بالابردن آمارهای کذایی می کنند تا انجام وظیفه صورت گرفته باشد.
در واقع، نوعی اندیشه اقتصادگرایانه حاکم می گردد تا از افت تحصیلی به عنوان یک کمیت جلوگیری کنند در حالی که افت علمی که بعد کیفی دارد، به وقوع می پیوندد.مدرک داران بی سوادی ایجاد می شوند.
از این طریق است که مجموعه مدارس، به خصوص مدیران دچها سر خور گی می شوند و روزمرگی را استمرار می بخشند.این وضعیت برای آموزگاران و معلمان، بی تفاوتی و دوری از مسئولیت پذیری، ایجاد می کند.
به همین دلیل است که معتقدیم، هر فردی را نمی توان مدیر کل،منصوب کرد.اگر همه عقب ماندگی های یک استان در آموزش و تربیت را نتوان به او نسبت داد اما، عمده آن ها که بیشتر حنبه تشویقی و زمینه سازی را دارند، به او تمعلق دانست.
مدارس موفق در هر دو شکل، آموزش و تربیت، زمانی به وجود می آیند که مدیر استانی، فردی باسواد، مبتکر، خلاق و پژوهشگری علاقمند باشد زیرا، رشد نظام آموزشی به این موارد نیازمند است و خود را مدیون، اندیشه های نوآور برمی شمارد.
اتصال بالندگی مدارس در همه زمینه ها به ویژه مدیران و آموزگاران به مدیر کل، به این دلیل است که او نقش رهبر آموزشی را برعهده داردیک رهبر، زمانی موفق است که افراد خود را د مسیری درست و منطقی هدایت کند.این مسیر، آموزشی و تربیتی است.
اگر این مسیر منحرف شود یا تشخیص داده نشود؟آنگاه چه بلایی سر نظام آموزشی خواهد آمد؟مسیرهای اداری، جلسه های طولانی و سخنی، نامه نگاری، غوطه ور شدن در بور وکراسی و تاکید بر برخوردهای قهری . تنبیهی، همان مسیرهای غلطی هستند که مدیران کل انتخاب می کنند
نتیجه حرکت در این مسیر، سیری قهقرایانه با شتابی مشخص است که در خوشبینانه ترین تفسیر، درجا زدن و توقف نمودن است، گرچه حقیقت امر، سقوط و عقب ماندگی از دنیای متغیر و روبه رشد جهان امروزی است.مدارس به این شکل، ابهت خود ا از دست می دهند.
مدیر منطقه:وجود انواع مقاطع تحصیلی و به تبع آن، نام های مختلفی که بر مدارس گذاشته می شوند، در سلسله مراتب مسئولیت ها، زیر نظر اداره ای به نام آموزش و پرورش منطقه، قرار دارند که فردی به نام مدیر آموزشی در راس آن قرار دارد.
این، لایه بالاتر از مدیریت مدارس است که در اصل، هماهنگ کننده امور آموزشی و اداری است.اهمیت او را می توان از عنوان وی درک کرد.یعنی مدیر آموزشی دارای .سعت و اختیارات بیشتری است.
این، نشان می دهد که محور اصلی فعالیت های او، آموزشی و پرورشی است.در همین زمینه و برای یاری به او، چارتی سازمانی ترسیم می گردد تا توانا در اپجام وظایف خویش باشد.هدف اصلی، ایجاد رشد در دروندادهای منطقه است.
در چنین وضعیتی، یک مدیر منطقه ای می بایست دارای ویژگی هایی باشد تا بتواند، انواع مدیران مدارس را رهبری نماید.اولین شرط توفیق، متخصص بودن در امور آموزشی و به تبع آن، غرق نشدن در بوروکراسی اداری است.
دانستنی های او تحت مطالعات مستمر در حال افزایش است به طوری که صلاحیت راهنمایی مدیران زیر دست را داراست.مدرک تحصیلی او بالاتر از سایر مدیران است به طوری که پذیرش او را آسان تر می کند.وی مسلط بر خویش است.
با این حال، او با مشکلات فراوانی روبروست.این مهم به خصوص در موضوع فرهنگ و باورهای منطقه ای، روشن تر است.این نکته از این نظر حیاتی است که وظیفه آموزش و پرورش در رابطه با فرهنگ را دو نوع تضاد می داند.
از یک طرف، انتقال فرهنگ از نسلی به نسل دیگر است که وظیفه ذاتی نظام تلقی می گردد و از طرف دیگر، تغییر و رشد فرهنگی، از عملکردهای مهم آن، ارزیابی می شود.دو نکته که در برابر هم قرار می گیرند.
مدیر آموزشی منطقه با خرده فرهنگ هایی روبروست که در موارد بسیاری با وظیفه ذاتی او در تضادند.باورهایی که در درون خانواده ها رسوب کرده و در برابر تغییر، مقاومت ایجاد می کنند.آن ها، موانعی سخت و طاقت فرسا هستند.
مدیر آموزشی می داند که موفقیت در منطقه خود، پوشش دادن تمام فراگیران لازم التعلیم و هدایت آن ها تا اتمام دوره های تحصیلی است.او با موانعی مانند ازدواج های کودکانه روبروست.این، در خرده فرهنگ، پذیرفتنی شده است.
مدیر منطقه، در حالی که با انواع مسائل آموزشی روبروست و جنس آن ها هم متفاوت است، با محدودیت های قانونی و دستورات مافوق که ناشی از روش متمرکز است، روبروست.او درگیر آن هاست و باید به فکر راه حل باشد.
با این حال، نگاه به این نوع مدیریت، واقعیت های تلخی را منعکس می کند.مدیرانی که با عنوان رئیس، بر صندلی تکیه می زنند.بخشنامه خوان خوبی هستند.در دفتر کارشان به طور مستمر حضور دارند و نامه ها را پاراف می کنند.وضع موجود حفظ می شود.
بسیاری از آن ها، با روابط وارد فعالیت می شوند و گوش به فرمان لایه های بالایی اند.گاه به عنوان مدیر نمونه هم انتخاب می شوند.اکثر این افراد، مدیر اداری هستند زیرا متخصص در امر یادگیری و رشد نیستند.معلم بودن، نشانه مدیر آموزشی بودن نیست.
نظریه پردازی و ارائه برنامه آموزشی به منظور ایجاد تفکرات جدید در مدارس،انتظاری منطقی است که می بایست به وسیله مدی منطقه،عملی شود که این نکته ضروری به دو دلیل، غیر متخصص بودن و متمرکز اداره کردن، انجام نمی شود.
بدین شکل، اطمینان مدیران مدارس به چنین مدیرانی، حاصل نخواهد شد و وضعیت مدارس به صورت اتفاقی و تنها، سلیقه ای، شکل خواهد گرفت.تغییر به عنوان آغازینی برای رشد آموزشی و ارتقا یادگیری، صورت نمی پذیرد.
مدیران آموزشی منطقه را باید به عنوان استادکاری برتر از مدارس انست که قادرند، اشتباهات آن ها گوشزد کرده و راه برون رفت را به آن ها نشان دهند.شیوه ای که باعث اصلاحات خواهد شد.
برای غلبه بر چنین مشکل هایی، عدم وابستگی مدیر آموزشی به محدودیت ها، لازم می آید.این وضعیت به شرطی، موفق خواهد شد که مدیر علاوه بر فهم آموزشی که ناشی از دانش آموختگی اوست، شجاعت تغییر را نیز داشته باشد.
در همین راستا، ارتباط علمی او با مراکز دانشگاهی،استفاده از نتابج پژوهش های تربیتی، شرکت فعال در سمینارها و همایش های آموزشی، کمک موثری به رشد و تعالی ذهنی او خواهند داشت.او، مستمر، پیگیر پیشرفت های علمی است.
در همین زمینه، او، ارتباط مستمری با مدیران مدارس به صورت فردی و جمعی، برقرار می کند و آخرین دانستنی های آموزشی و تربیتی جهان را در اختیار همکاران خود قرار می دهد.او شخصیتی آموزشی است . هرگز این را فراموش نمی کند.
حال، این تصور که مدیر آموزشی منطقه، خود را مانند یک مدیر اداری، پاسخگوی نامه ها و مکاتبه های معمولی بداند و در موارد بسیاری، حتی مدیران مدارس خود را نشناسد، چه اتفاقی خواهد افتاد و وضعیت رشد یادگیری به کجا خواهد رسید؟تنها افسوس خوردن را ایجاد می کند.
وضع مدیران آموزشی مناطق، بدون شک، متصل به انواع عقب واندگی هایی است که در دو زمینه آموزشی و تربیتی، حاصل شده است.عدم رشد درجات علمی و دون بودن کیفیت آموزش و یادگیری، نتیجه ای جز هدر رفتن عمر و منابع مالی و انسانی، نخواهد داشت.
در دوره دوم دبیرستان، وضعیت،متفاوت از دوره اول است.فراگیران، با گذشتن از پانزده، وارد سن شانرده سالگی می شوند، یعنی، بخشی از دوره نوجوانی را طی کرده اند.در بیشتر موارد، مشکلات بلوغ، کاهش می یابند.مدیر در این وضعیت، رفتارهای متفاوتی خواهد داشت.
باید توجه داشت که فراگیران پسر با دختران، متفاوت خواهند بود و همانطور که از قبل توضیح داده شد، تفاوت بلوغ موجب ایجاد رفتارهای مختلفی خواهد شد.از این نظر، انتظار از مدیر خانم، حساس تر است.
مدیران می دانند که هر دو جنس، آخرین مراحل،آموزش و پرورش رسمی را می گذارنند و آماده ورود به آموزش عالی می شوند.این وضعیت باعث می شود تا فشارهای درسی بیشتری وارد گردد و به نوعی، چار اضطراب شوند.
در این دوره، ایجاد محیطی آرام همراه با نگرش علمی و تلاش برای متناسب سازی رفتار و در نهایت، احساس استقلال فکری در شاگردان، از جمله فعالیت هایی است که از مدیر آموزشی می رود.تغییر فضا از رفتارنگری به آموزش نگری، در سال آخر تحصیل، امری ضروری تلقی می شود.
مدیر در این فضا، نقش دوستی مورد اعتماد و همراهی با سواد را ایفا می کند زیرا می داند که دوران تحصیل، به خصوص، سال های آخر، برای افراد، خاطره انگیزند.در این رابطه، میان دختر و پسر، تفاوتی وجود ندارد.
در همین رابطه، درجه مدرک تحصیلی مدیر دارای اهمیت ویژه ای است.به زبان ساده، هر میزان که درجه علمی او بالاتر باشد، اطمینان بیشتری ایجاد خواهد کرد.تخصص و درجه علمی مدیر، شانس پذیرش سخنان او، نزد فراگیران را افزایش می دهد.
در چنین موقعیتی، مدیر می داند که با فراگیرانی روبروست که استقلال طلبی را در درون خود دارند لذا، مشارکت آن ها در امور مدرسه، به خصوص فعالیت های آموزشی مانند جلسه های توجیهی و دعوت های عمومی، ضروری به نظر می رسد.
از طرفی، مدیر آموزشی، بر اساس مطالعات خویش، می داند که اجرای منظم برنامه ها، یاری دهنده است یعنی، چون فراگیران، تحت تاثیر نوعی تنبلی ناشی از بلوغ قرار دارند. لذا، ایجاد نظم را سرلوحه برنامه های خود قرار می دهد.
در همین رابطه، مدیر الگو قرا می گیرد.شخصب قانون مدار، منظم، مسلط، دارای ابهت، اقتدار، نفوذ کلام و در نهایت صمیمی ترین روابط با همکاران و فراگیران است.او، دیگران را با خود، هم آهنگ می کند.
در کنار مدیر آموزشی، می بایست به نقش معاون یا معاونین او نیز اشاره نمود.گرچه، امروزه، دستورات سازمانی غلطی در حال اجراست و افرادی به کار گرفته می شوند که کمترین تاثیر را در امور آموزشی دارند اما نمی توان از نیاز به معاون، چشم پوشی کرد.
مدیر آموزشی در این دوره، به یاوری آموزشی نیازمند است.فردی که گرچه از تجربه کمتری برخوردار است اما می تواند، کمک دهنده ای موثر باشد به شرطی که هماهنگ با مدیر عمل کند.او ناظم قدیم نیست.
به هر شکل، دوره دوم دبیرستان از حساسیت های خاصی برخوردار است.آمادگی برای ورود به جامعه بزرگ تری مانند دانشگاه ها یا خدمت سربازی و نیز رهایی از نظام آموزش متوسطه، عواملی هستند که بر عملکرد مدیر تاثیرگذارند.
در این وضعیت و در بخش دختران، مدیر با مسائل خاصی روبروست.این نکته، به خصوص، در مناطقی که روح عشایری حاکم است، پررنگ تر است.از یک طرف، فرهنگی قالب است که دختران را مطیع می داند و از طرف دیگر، با استعدادهایی روبروست که یکه اند.
این، مسئولیت مدیر را بیشتر می کند.فراگیران برای او مانند فرزندانی نورسیده هستند.قربانی شدن آن ها با عناوینی مانند ازدواج زودرس، قابل تحمل نیست. گرچه او در دستور العمل ها، مبری است اما، بی تفاوت بودن هم، ظلمی نارواست.
اصلاح فرهنگ حاکم بر خانواده ها از یکسو و تلاش در جهت بارور ساختن استعدادهای درونی فراگیران، به برنامه هایی مبتکرانه نیازمند است.همان مواردی که در آن، تقابل میان مدیر و خانواده ها را به وجود نیاورد و موضع گیری ایجاد نکند.
با وجود چنین چالش هایی، مدیران دختر، در فشارهای مضاعفی قرار دارند.این، نشان می دهد که دوره دوم، نیازمند به مدیرانی با تجربه است تا بتوانند، هیجان های موجود را کنترل و به سمت، عقلگرایی، سوق دهند.این مورد بدون تسلط بر روانشناسی نوجوانی و جوانی، امکان توفیق ندارد.
در هر صورت، باید پذیرفت که دوره دوم متوسطه، بسیار متفاوت از سایر مقاطع است لذا، نیازمند به مدیرانی متفاوت نیز هست.این تفاوت، ناشی از ماهیت این دوره است که مهم ترین آن، تغییرات روحی و روانی فراگیران است.
این مهم که تا چه حدی می توان به موفقیت دست یافت؟ یا در این مسیر با شکست روبرو شد؟ بسته به عوامل بسیاری است که هر یک، به اندازه خود می توانند، موثر باشند.مدیر آموزشی، در ارتباط با آن هاست و در واقع، مجبور به آن است.
از مهم ترین این عوامل که گاه یاری دهنده و زمانی مانع سازند، لایه های بالایی مدیریت است.مدیر یک مدرسه در وهله اول با مسئول منطقه آموزشی روبروست.همان کسی که ابلاغ او را صادر می کند و او را مسئول می داند.
تصور اینکه این فرد، متخصص در مدیریت آموزشی باشد یا نباشد و یا درجه مدرک تحصیلی او چیست؟ از کدامین مسیر به این مقام رسیده است؟ بر ایجاد زمینه های رشد و تعالی و یا توقف و سقوط آموزشی، موثر واقع می شود.این، بدان دلیل است که رشد و اعتلای یادگیری، تحت تاثیر سیستمی از پیش تعیین شده است
آموزش متوسطه:با شکل گیری جدید و حذف دوره راهنمایی تحصیلی که در سال پنجاه بنیان آن گذاشته شده بود، بار دیگر به روش قبل از سال پنجاه بازگشتیم.د آن سال ها، دوره ابتدایی شش سال ودبیر ستان نیز شش ساله بود.
با این توضیح که دو نوع دبیرستان وجود نداشت در حالی که امروز با دو نام دبیرستان دوره اول و دبیرستان دوره دوم، به فعالیت می پردازد.اینکه کدام روش درست تر است؟ مورد نظر ما نیست.تمرکز بر شکل آموزشی مدیریت است.
در دوره اول دبیرستان، دروندادها، افرادی دوازده ساله و خروجی آن، پانزده ساله هاست.در این سنین، بزرگترین رویداد، بلوغ جنسی است.تغییری مهم که غفلت از آن، سبب مشکلات تازه ای در یادگیری و رفتار می گردد.
مدیر آموزشی، در این وضعیت با دو نکته مهم روبروست.نکته اول، جنس فراگیران است و نکته دوم، انواع بلوغ های جنسی مانند پیش و حین بلوغ است که باعث تغییر خلق و خوی شاگردان می شوند.
مطالعه روانشناسانه برای کسب آخرین نظریه ها در مورد دوره نوجوانی و ارتباط مستقیم با شاگردان به منظور دریافت میزان تفا.ت های فردی، امری لازم و ضروری است.این مهم از طریق همکلامی، سریع تر صورت می گیرد.
توجه به خانواده برای مدیر آموزشی، زیر بنای شناخت انواع خرده فرهنگ ها می شود.این بدان معنی است که نوجوانی، دوره تغییرهای مهمی محسوب می شود که ممکن است سبب انحراف های فردی و اجتماعی گردد.
مدیر آموزشی می داند که شاگردان، مدت زمان کمی در اختیار او قرار دارند و لذا باید بر هماهنگی میان آموزشگاه و خانواده، متمرکز شود.تضاد میان این دو نهاد تاثیرگذار، زیان های جبران ناپذیری ایجاد خواهند کرد.
تشکیل جلسه های آموزشی و دعوت از اهل فن، به خصوص، تربیت دانان و اساتید آموزش خانواده، برای ترفیع آگاهی های پدران و مادران، از وظایف ذاتی یک مدیر آموزشی است.این، باعث احساس تعلق میان خانواده . آموزشگاه می شود.
مدیر آموزشی در این نوع دبیرستان، مبتکرانه عمل می کند.این توانایی به خصوص در نوآوری و خلق فضای جذاب و شادی آفرین، مهم تر از سایر موارد، خودنمایی می کند.جذابیت سازی فضای ساختمانی، ضروری است.
تشویق و تنبیه در این دوره، وضعیتی خاص دارد.مدیر باید، معنای علمی این دو را درک کند.بداند که، تشوبق، به شوق آوردن است. شادی درونی است.باید ماندگاری داشته باشد.نباید مانند تشویق یک کارگر کارخانه به آن نگریست.
مدیر، در این رابطه، از روش های عامیانه مانند جایزه و امثال آن استفاده نمی کند زیرا می داند که جایزه، پاداشی برای پاسخ دادن به عملی است که منفعت طلبانه است.در واقع، بده و بستان است.همان کاری است که بعضی از خانواده انجام می دهند.
در اصل، وقتی، پدری به فرزند قول می دهد که«اگر نمرات درسی، فلان شوند، دوچرخه ای می گیرد», یعنی، اگر کمتر بگیرد، دوچرخه ای در کار نیست، پس، فرزند برای به دست آوردن دوچرخه، تلاش می کند و این یعنی، معامله و به اصطلاح، رشوه مودبانه است.
در مورد تنبیه هم، نگاه مدیر آموزشی، علمی است.رفتاری حساب شده است.او بدون اندیشه و معنای حقیقی تنبیه، اقدامی انجام نمی دهد.خشونت در این سن، استقامت می آورد.مقاومت و حتی درگیری بعضی از شاگردان، دور از انتظار نیست.
تنبیه، مانع سازی برای انجام ندادن رفتارهای غیر انسانی است و چون، فراگیران، با توجه به سن و دوران بلوغ،احتمال کجروی های متعددی را دارند لذا، مدیر آموزشی از روش تنبیه، در کنار تشویق،استفاده می کند.
ارتباط موثر با فراگیران، در کنار رابطه صمیمی با آموزگاران و سایر کارکنان، موجب زمینه سازی برای اصلاح امور به خصوص یادگیری و به تبع آن، رشد توانایی های انسانی خواهد شد.اقتدار مدیر،موثر بر توفیق است.
حضور مدیر در محوطه آموزشگاه در هنگام تفریح و خود را مانند فراگیران، نیارمند به استراحت نشان دادن، زمینه شناخت بیشتر و درک .وقعیت ها را مهیا می کند.این می تواند، ایجاد کننده صمیمیت نیز گردد.
با تمام این توضیح ها، باید پذیرفت که مدیریت در این مقطع، کار ساده ای نیست.نوع آن با دبستان متفاوت است کمااینکه مانند ابتدایی، آموزشی است پس، گرفتار مدیریت اداری شدن، فاجعه است.مدیریتی آموزشی در وضعیتی جدید است.
در همین رابطه، باید به تاثیر جنس فراگیران بر نوع مدیریت آموزشی و تفاوت میان پسران و دختران نیز اشاره نمود.این مهم در باره بلوغ، بسیار حیاتی است زیرا دختران، همزمان با پسران بالغ نمی شوند.
این یعنی، چون دختران به طور معمول، دو سال زودتر از پسران به این تغییر می رسند لذا، میان مدیریت این دو جنس، تفاوت هایی به وجود می آید.مدیریت دختران مشکل تز پسران است زیرا، به طور حتم، دختران در دوره اول دبیرستان بالغ می شوند اما، پسران ممکن است پیش بلوغ داشته باشند.
بنابراین، مدیریت دختران، زمان بیشتری، درگیر مسائل بلوغ می شوند کمااینکه، احساس ترس بعد از بلوغ در دختران نیز، مشکلی جدید محسوب می گردد که در پسران نیست.گوشه گیری و انزوا، برای دختران، افزایش می یابد.
واقعیت آموزش ابتدایی:حقیقت مدیریت آموزش در دوران ابتدایی، تخصصی نگریستن آن است.این بدان معنی است که گزینش مدیر یک دبستان می بایست بر اساس صلاحیت های علمی صورت گیرد.اگر غیر از این، مد نظر باشد، زیانی جبران ناپذیر روی می دهد.
برای پی بردن به واقعیت این مدیریت، یعنی آنچه هست، از روش های مختلفی می توان استفاده کرد.آمار و ارقام به دو شکل، توصیفی و استنباطی، یاری دهنده هایی مفید هستند.این بدان معنی است که پژوهش، راهگشا در این رابطه است.م
شاهده مستقیم وضعیت مدارس ابتدایی و همکلام شدن با والدین، دانش آموزان و آموزگاران، آگاهی های فراوانی را ایجاد می کنند.در همین رابطه می توان با گفتگوی مستقیم با یک مدیر با عنوانی به نام مصاحبه، به واقعیت های تازه ای دست یافت.
گرچه مشکلات نظام آموزش کشور، انبوه هستند و توجه لایه های بالا و تصمیم گیرنده را به مواردی مانند، کمبود معلم و نیز بودجه ناکافی معطوف داشته اما همین نکته هم نشان دهنده یک واقعیت است و اینکه، انحراف از مدیریت در آموزش تایید می شود.
به هر شکل، کل نظام آموزش و پرورش ما دارای مسائل بلکه مصائب بسیاری است.این مورد به خصوص در مدیریت از برجستگی خاصی برخوردار است.واقعیت های موجود، زجر دهنده هستند.
واقعیت هایی مانند گماشتن افراد غیر متخصص در مدیریت ها، جلوه گر سقوطی است که هر لحظه بر شتاب آن افزوده می شود.اینکه آموزگاری، حتی با سابقه تدریس در این مقطع، مدیر شود، خلاقیت مدیری را نخواهد داشت.
چنین افرادی، مدیریت را اداره کردن می دانند و لذا در اوج موفقیت، وضعیت موجود را حفظ می کنند که این، همان توقف کردن و در نهایت، در مقابسه با سایر کشورها، پسرفت محسوب می شود.او تابع دستورات است.
در حالتی دیگر، مدیریت مدارس ابتدایی، از رابطه بازی، زیان می بیند.این مورد به خصوص در استان خوزستان پررنگ تر است.روابط خاص میان مدیر و معاون او نیز در این مورد قابل بررسی است.
واقعیت دیگری که امروز به وفور یافت می شود، گریز از تدریس است.وضعیتی که در آن، آموزگار، انتخاب پست مدیریتی را راحت تر ارزیابی می کند و لذا می کوشد تا به هر شکل ممکن به آن دست یابد.راحت طلبی، خدشه عمیقی به مدیریت علمی وارد می کند.
واقعیت دیگری که امروز در مدارس جاری است و منفعت طلبی خاصی تلقی می گردد، مربوط به زمان بازنشستگی است.افرادی که دو سال به بازنشستگی آن ها باقی است، چون محاسبه حقوق بر اساس مدیریت دو سال آخر، بیشتر می شود، وارد مدیریت می شوند.
در کنار این واقعیت های تلخ، باید به نگرش های لایه های بالایی نیز اشاره نمود.مدیر یک اداره یا منطقه آموزشی، چگونه انتخاب می شود؟رابطه با نماینده مجلس؟ عضوی از گروه های سیاسی؟ عضو گروه های فشار؟یا شایستگی ؟
مشاهدات نشان می دهند که شایستگی، تنها شعاری برای پوشش دادن است زیرا هیچ انتخابی در دولت، خارج از سیاست نیست.وزیر آموزش و پرورش سیاسی است و هرگز آموزشی نبوده و نیست.
برای پی بردن به این واقعیت های فاجعه بار، کافی است، موارد قبل، مورد مطالعه قرار گیرند.این عمل یا همان پژوهش، راهنمای درستی برای یافتن کجروی هاست.شیوه ای است که فشارپذیر نیست و آنچه را که بود و هست، معرفی می کند.
مدیریت آموزشی در مدارس ابتدایی، کمترین نزدیکی با تخصص رهبری آموزشی را دارد.این مهم به این دلیل روی می دهد که اهمیتی برای آن قائل نمی شوند که نمونه بارز آن، کمبود شدید معلم در این مقطع است.
در کنار این وضعیت، ورود آموزشیاران نهضت سواد آموزی به آموزش ابتدایی، چه به صورت آموزگار و یا مدیر، توجیه پذیر نیست زیرا، این گروه در وضعیتی به آموزش می پرداختند که هیچ سپخیتی با کودکان ندارند.
مدیری که از نهضت وارد نظام ابتدایی می شود، کدامین صلاحیت مدیریت را دارد؟از کدام دانشگاه معتبر، مدرک مدیریت آموزشی را کسب کرده است؟ آیا می داند که روحیه یک بزرگسال با کودک شش ساله، متفاوت است؟
مدیریت آموزشی مدارس ابتدایی با چالش دیگری نیز روبروست.جنسیت در این مسیر، یاری دهنده است.بدون شک،برای دوره اول ابتدایی از هر جنسی که باشند، مدیر خانم، مپاسب تر است زیرا نیاز به انتقال محبت، ضروری است.
این بدان معنی است که دوره بندی ابتدایی از نظر علمی، تفکری منطقی است .شش، هفت و هشت ساله ها، اگر با هم مجتمع شوند و دوره دوم جدا گردد، روند یادگیری و تربیت، مسیر درستی را طی خواهد کرد.
در هر صورت و در یک نگاه کلی می توان گفت که، وضعیت مدارس ابتدایی به خصوص در مدیریت آموزشی، رضایت بخش نیست.گرچه در موارد دیگری مانند، کمبود معلم، بودجه، ساختمان، ارزشیابی و روش های خلاقانه، نیز نواقصی وجود دارند اما رهبری آموزشی، روشن ترین نقص در این مسیر است.
آموزش ابتدایی در تمامی اجزای خود، پایه و اساس یادگیری های بعدی است.غفلت از این مهم به خصوص در مدیریت آموزشی آن، زیان های هنگفتی به نظام آموزشی بلکه اجتماعی وارد می کند.باید برای جراحی سخت، آماده شد.
آموزش ابتدایی: گرچه آموزش ابتدایی را ابتدای آموزش گویند اما این واقعیت ندارد زیرا امر یادگیری قبل از این، در نظام خانواده صورت می گیرد.تلقی این واژه از کلمه دبستان به عنوان ابتدای آموزش رسمی گرفته شده است.
موضوع آموزش ابتدایی، دارای گستردگی بسیاری است که یکی از اجزای آن، مدیریت آموزشی است.وظیفه ای که یک فرد با عنوان مدیر دبستان، بر عهده دارد و زیربنایی ترین نوع مدیریت های آموزشی را یدک می کشد.
در واقع، دبستان مکانی است که کودکان شش ساله را به عنوان کلاس اولی می پذیرد.گرچه از نظر ما این، سن مناسبی حتی از دیدگاه دینی هم نیست اما باید آن را جزئی مهم در این فرایند محسوب داشت.
مدیریت آموزش ابتدایی، در روشن ترین موضوع، با کودکی اول، روبروست.یعنی، او در مجموع با کودکانی مواجه است که در حداکثر سن، یازده به دوازده سالگی هستند.انتهای دوره کودکی، آغازین دوره نوجوانی است.
از طرف دیگر، او با والدینی در ارتباط است که به احتمال زیاد، جوانند و ار تجربه چندانی در آموزش برخوردار نیستند.این دو مورد، یعنی کودک بودن فراگیران و جوانی والدین باعث می شود که این مدیریت را پایه آموزش رسمی بنامیم.
در کنار این دو، همکاران این مدیریت، یعنی افراد مسئول در دبستان نیز تاثیر بسزایی در تجزیه و تحلیل عملکرد مدیریتی دارند.آموزگاران، مرکز ثقل این توجه هستند.نحوه عملکرد این مرکز نیز از اهمیت خاصی برخوردار است.
در این رابطه، دو نکته قابل توجه است.اول تحلیل علمی و انتظاری که از این نوع مدیریت می رود و دوم، واقعیتی که امروز با آن مواجهیم و از مشاهده های میدانی به دست آورده ایم.مقایسه این دو نکته، بسیار مهم است.
در ابتدای نگرش علمی به این مدیریت، سن شروع به تحصیل، چالش برانگیز است.کودکی وارد می شود که از فضای صمیمی و محبت آمیز خانه، به مکانی قانونی، دارای نظم و برنامه، عدم وجود مادر و راحتی خانه، منتقل می شود.
این کودک، طی گذران پایه های تحصیلی از دوره کودکی بتدریج خارج و به سمت دوره نوجوانی حرکت می کند.در چنین وضعیتی، مسئله بلوغ به خصوص نوع زودرس آن، برای مدیریت دبستان، خلا ساز می گردد.
در همین رابطه، جنسیت کودکان نیز مسئله مهمی تلقی می شوذ زیرا، گذران کودکی و رسیدن به نوجوانی در دختران، زودتر از پسران روی می دهد.این یعنی، سن بلوغ دختران در حالت عادی دو سال زودتر از پسران است
مطالعات روانشناسی نشان می دهد که دوره پیش بلوغ در دختران روشن تر از پسران است.این مهم را می توان از تغییر شکل بدن دریافت.در همین رابطه، مدیریت آموزشی با بلوغ زودرس دختران بیشتر از پسران روبروست.
این موارد نشان می دهند که مدیریت آموزشی در دوره ابتدایی بسیار خاص است.این یعنی، هر کسی را نمی توان، مدیر گماشت.مدیریت در این مقطع، بدون شک، تخصصی است.یعنی مدیریتی بر اساس نگرش علمی است.
مهم ترین نگرش علمی، دانش آموختگی در رشته مدیریت و برنامه ریزی آموزشی است.در این نوع از معرفت، آگاهی های لازم از طریق انواع روانشناسی مانند کودک و نوجوان، حاصل می شود.این مدیر، روانشناسی اجتماعی را نیز آگاه است.
او ارتباطی موثر با آموزگاران دارد و باید، درجه تحصیلی او بالاتر از دیگران باشد.این بدان دلیل است که نقش راهنما و اصلاحگر را داراست و یاری دهنده در رفع اشتباه های همکاران خویش است.او، روش های تدریس را به خوبی می شناسد.
با این توضیح ها باید پذیرفت که مدیریت آموزش ابتدایی به مراتب بیشتر از سایر مدیریت ها، ظریف است زیرا با کودکانی سروکار دارد که بسیار شکننده هستند کمااینکه شخصیتی خام را دارا می باشند.
تخصصی نگاشتن این نوع مدیریت به این دلیل است که برونداد آن، در مقطعی جدید با حال و هوایی تازه صورت می گیرد که اگر از ثبات نسبی برخوردار نباشد، به تزلرل های بعدی منجر می شود.دقت در این راه، بسیار ضروری است.
نگاه به مدیریت آموزشی امروز دبستان ها نشان می دهد که مدیریت بالاتر، به محتوای فعالیت های تخصصی بی تفاوت است.این مشکل در آموزش و پرورش ایران، به روشنی مشاهده می گردد اما در خوزستان وضعیت بدتر است.
این، بدان دلیل است که خوزستان با پدیده ای به نام«دوزبانگی» هم روبروست که این نیز نیازمند به شناخت عمیق اژ موارد مثبت و منفی این چالش است.بدون شناخت از این نکته نمی توان به راه حل ها رسید.
شاید، یکسان سازی محتوای آموزشی در دوره ابتدایی ایران بدون توجه به خرده فرهنگ های ناشی از وحود اقوام مختلف ایرانی، مشکل ساز نیز تلقی شود اما اهمیت مدیریت را کم رنگ نمی کند.
در هر صورت، مدیریت آموزش ابتدایی را باید زیر بنای مدیریت های سایر مقاطع دانست و آن را امری تخصصی با دانش آموختگی خاص از دانشگاه های معتبر در نظر گرفت که در غیر این صورت، عدم پیشرفت و درجا زدن، دور از دسترس نخواهد بود.واقعیتی تلخ که امرو گریبان نظام آموزش ایران را گرفته است.
مدیریت مدارس: کارآمدی نظام های آموزشی به عوامل مختلفی وابسته است.این عوامل با دو عنوان درونی و بیرونی، شناخته می شوند.عواملی که هر یک قادرند تا پیشرفت یا پسرفت و در خوش بینانه ترین تفسیر، توقف را ایجاد کنند.
از میان این دو، درونی، نقش پررنگ تری ایفا می کند زیرا به طور مستقیم در ارتباط با نظام قرار دارد.این نشان می دهد که نگرش به آموزش، امری سیستمی است که هر یک از اجزا، تاثیرگذار و تاثیر پذیر هستند.
از یک طرف، نظام های آموزشی به دلیل ماهیت آن ها، نیازمند به افرادی با تفکرات آموزشی است و از طرف دیگر، درونداد آن ها، انسان هایی با عنوان تولید خام قرار دارند.
پس، دو واژه کلیدی،« آموزش» و «انسان», راهنمایان درستی برای رسیدن به مقاصد و اهداف نظام هاست.آموزش دادن، وظیفه و انسان بودن، موظف در این مسیر خواهد بود.
در همین رابطه، ذکر یک نکته هم ضروری است، اینکه، آموزش برای آموزش نیست بلکه برای رسیدن به رشد و تعالی گری نوع بشر است.همان نکته ای که تربیت نامیده می شود.
در هر صورت، پرداختن به نظام های آموزشی به صورت کلی، خطاست.باید از روش تحلیلی استفاده کرد و اجزای آن را همانطور که هستند مورد مطالعه قرار داد.
از این نظر، مدیریت، یکی از عناصر تشکیل دهنده نظام های آموزشی است.در این رابطه و در درون همین نظام، مدیریت آموزشی و مدیریت اداری، خودنمایی می کنند.
گرچه، به دلایلی، وجود مدیریت اداری، لازم به نظر می رسد اما باید توجه داشت که این نوع مدیریت در نظام های آموزشی، اصل نیست بلکه در خدمت مدیریت آموزشی است.
اگر در نظام آموزشی، مدیریت اداری به قدری گسترش یابد که غالب بر مدیریت آموزشی شود، آنگاه فاتحه آموزش هم به تدریج و هم طی سالیان، خوانده می شود.مغلوب شدن مدیریت آموزشی، فاجعه است.
در سلسله مراتب مدیریت آموزشی، مدارس قرار دارند.مکان هایی که زیربنای توسعه آموزشی یا شکست آن شناخته می شوند.مدارسی با عناوین مختلف که بر اساس دوره های تحصیلی نامگذاری می شوند.
اگر افرادی که با عنوان مدیر، در این جایگاه قرار می گیرند، از ماهیت آموزشی آن فاصله داشته باشند،، کلیدی ترین موفقیت نظام را از دست داده اند.
از این نظر، مدیریت مدارس در ایران، یکی از دلایل عمده در عدم پیشرفت نظام های آموزشی از گذشته تا به امروز بوده است.این ضربه درونی نظام، زیان بارترین نوع در طول تاریخ بوده و هست.
بنابراین، مدیریت مدارس ایران، یکی از بزرگترین مسائل نظام آموزشی کشور محسوب می شود.این بدان معناست که زیربنایی ترین مدیریت های سیستم آموزشی به بیراهه رفته است.این مهم، در استان هایی مانند خوزستان از شدت بیشتری برخوردار است.
نگاه علمی به این مسئله و کنکاش در یافتن علل موجود، ابتدایی ترین کار برای غلبه است.فعالیتی که می تواند، یاری دهنده در بهبود وضعیت و طی کردن پله های ترقی باشد.
با این حال، مدیریت مدارس با تمام اهمیتی که برای جایگاه آن قائل می شوند، در دون ترین شکل خود قرار دارد.وضعیتی که علاوه بر زیان دهی فردی، سببی برای سقوط اجتماعی نیز هست.
پس، تحلیل مدیریت مدارس، به عنوان ابتدایی ترین فعالیت برای ورود به اصول و مبانی آموزشی و به تبع آن، یافتن منطقی ترین شیوه ها برای دستیابی به توسعه آموزشی، لازم و حیاتی به نظر می رسد.
درگیری مدیریت مدارس با انواعی از موانع درونی، روشن ترین مورد در بررسی های تحلیل گرایانه است.سدهایی که پیشرفت های آموزشی را به پسرفت تبدیل و سببی واضح، در فاصله گرفتن از اصل دانا سازی در جامعه است.
شاید معرفی تعدادی از این مسائل، یاری دهنده در شناخت اولیه و به تبع آن، پژوهش های عمیق تر جهت پی بردن به اعماق آن ها باشد.این، بدان معنی است که بپذیریم، «نظام آموزشی ایران در حال سقوط» است.
این پذیرش، بسیار مهم و حیاتی است زیرا بدون آن، نه لزوم اصلاح حس می شود و نه حرکت برای تغییر، معین می گردد و بدین شکل، پسرفت ها ادامه می یابند و ماشین آموزش و پرورش به دره ها سقوط می کند.
سقوطی مرگبار که نتیجه آن، اضمحلال اخلاق اجتماعی، از هم گسبختگی روابط اجتماعی و دوری قلب های افراد جامعه از یکدیگر می شود.این چنین وضعیتی را می توان در بلند مدت، عمیق تر یافت.
