دوستداران تربیت

امیدوارم  جهان به مرحله ای برسد تا بر اساس آن تربیت بتواند به سیاست جهت دهد .

درباره من
با توجه به نقش تعلیم و تربیت در انسان سازی، تاثیر آن بر تحولات انسانی و کمک  به پیشرفت جوامع، این پایگاه تلاشی درجهت کمک به هم فکری ، مشاوره،هم کاری، هم دلی و هم زیستی مسالمت آمیز تمام انسان هایی دارد که می کوشند جوهره ی آدمیت را بارور و صلح و صفا در میان آن ها را نشو و نمو دهند.کوششی است که در کهن شهر تاریخی شوش،  در  شهردانیال پیامبر،دعبل خزائی، فتح المبین و شهدای گمنام و بی ادعا، انجام  و امیدوار است که  ایجاد   آن باعث اتحاد بیشتر مردم این مملکت گردد. نظریه پردازی در عرصه ی تعلیم و تربیت و ارائه ی طرح های جدید در جهت ایجاد تغییر و تحول در نظام اموزشی از کوشش های دیگری است    که  در همین راستا انجام می گیرد. تبادل اطلاعات با اندیشمندان تربیتی و استفاده از کلیه ی  نظرات ارائه شده،نهایت تلاش و کوشش این پایگاه است.
نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 23:46

خاطرات انقلاب

شوش شهری با قدمت طولانی و مملو از آثار به جای مانده ی از گذشتگان، دارای گفته های بسیاری است.از زوایای مختلف می توان به آن نگریست و در باره ی آن کتاب ها نوشت.
این شهر،دوران های پر افتخاری را پشت سر گذاشته است.این رویدادها می بایست نگارش شوند.وظیفه ی همه ی دلسوزان این دیار است که مانع فراموشی آن ها شوند.هر آن چه در گذشته روی داده است را تاریخ خوانند و گاه تنها برای سرگرمی باز گویند.
تاریخ گویای بسیاری از ناگفته هاست.اتفاقات تلخ و شیرین،موفقیت ها و شکست ها ،حوادث قابل قبول و رویدادهای مختلف که به مرور زمان فراموش می شوند.
نسل های آینده از گذشتگان انتظار دارند که رویدادهای زمان خود را همان طور که هست منعکس کنند.تاریخ در طول زمان دستخوش تغییر و تحولات می گردد.هرکس ممکن است آن را به نفع خود تفسیر کند.
نوشته های واقعی و به دور از تعصب،نسل ها را آگاه خواهد کرد.روشنفکران، متعهدین، دوستداران فرهنگ،علاقه مندان به حقیقت، دانشمندان، مصلحان و هر کس که به نوعی دارای تعهد اخلاقی است باید در انعکاس تاریخ دخالت کند.
حوادث ،درس های ناخوانده ای هستند که اگر بازسازی شوند،بسیاری از حقایق به شکل اصلی خود برمی گردند.شاید در زمان حاضر رویدادی مهم تر از انقلاب اسلامی ایران نباشد.
انقلاب اسلامی ایران تحولی بزرگ در زمان خود بود.حکومتی در ایران اداره ی کشور را بر عهده داشت که متصل به زمان های گذشته و حوادث پیشین بود.
این حکومت با برنامه به وجود آمده بود.محکم،بادوام،دارای ستون های خارجی با قدرت و در نهایت با بودجه ی سرسام آوری در درون خود همراه بود.
مردم در طی زمان با حوادث متفاوتی روبرو شده بودند.آخرین آن سقوط دولت مصدق و تبعید امام خمینی به ترکیه و به اصطلاح سرکوب نهضت مردمی بود.
کودکان به دنیا می آمدند و پیران می مردند. حوادث سینه به سینه منتقل می شدند.فاصله ی نسل ها بیشتر می شد.این خوف که ممکن است رویدادهای استعماری به فراموشی سپرده شوند وجود داشت.
ظلم و ستم کشورها و افراد، در این مسیر؛ وضوح بیشتری داشت.شوش هم تحت تاثیر این ستم ها قرار گرفت.در دهه ی چهل که به عنوان دانش آموز دوره ی ابتدایی در دبستان آپادانای شوش درس می خواندم.شهری کوچک که حتی از نظر توسعه ی شهری در حد یک روستا نبود،دارای دو ویژگی ثابت و بدون حریف بود.
یکی تاریخی بودن که با آمدن فرانسوی ها در حفر آثار باستانی نمایان بود و من مردی به نام گیرشمن را می دیدم و کاملا می شناختم.
پیرمردی فعال و زرنگ که در هر کاری دخالت می کرد.کاوش ها کردند و بردند و مردان این سرزمین را تنها با اندک مزد روزانه ای مشغول کردند.مردم آن زمان شوش در شناخت آثار باستانی ضعیف بودند.
دوم مذهبی بودن که با وجود بارگاه حضرت دانیال پیغمبر(ع) نما داشت.دوران کودکی را می توان با گشت در تپه ها،پیدا کردن سکه ها،مجسمه ها،صحبت با خارجی ها،دیدن فعالیت های حفاری ، به ویژگی اول گره زد.
این زمان مربوط به دوران کودکی من بود.انرژی فراوان و مست بازی بودن ما را به خود مشغول کرده بود.آب شاوور برای شنا خاطره انگیز بود.
در مورد ویژگی دوم، نبود بی حجاب در شهر، مراسم تعزیه ی حسینی، برگزاری ده روز محرم، روزه داری، سخنان شهید دانش، کلاس های قرآن مسجد جامع نشانه های بزرگ آن بود.
عباسیه ی دانیال و اربعین حسینی و هجوم مردمان سایر شهرهای ایران برای زیارت نبی دانیال(ع) هرگز فراموش شدنی نیستند.زندگی پر از خاطره است.آن ها را باید نوشت.حوادث مختلف شهر را باید منعکس نمود.حقیقت نباید فدای واقعیت شود.این شهر پر از خاطرات تلخ و شیرین است.
من سعی کردم که به همه ی آن ها بپردازم.کتاب شوش و بزرگان آن را نوشتم تا بعضی از حوادث منعکس شوند.
کتاب ورزش شوش از آغاز را هم به همین منظور نگاشتم.از تاریخ آموزش و پرورش در شوش نوشتم تا قدر شناس معلمانی باشم که در طی زمان برای این شهر زحمت ها کشیدند.
گرچه کتاب های دیگری مانند اصول و فلسفه ی تعلیم و تربیت را برای نشان دادن توانایی های بچه های شهرم به نگارش درآوردم اما لذت پرداختن به درون شهرم بیشتر از سایرین بود.
کتاب آموزش و پرورش شوش در گذر تاریخ نیز چنین منظوری را دنبال نمود.مذهبی بودن شهر چنان تاثیری بر من گذاشت که کتاب تربیت در عاشورا را نوشتم.
نگاهی به قوم شناسی را در دو قالب لر و دزفولی شناسی برای پی بردن به مردم شناسی شهرم به نگارش درآوردم تا بدین سان،نسل های جدید را از وضع شهرم آگاه کنم.
شاید باور کردنی نباشد که در نگارش کتاب داستان های تربیتی ام از قصه هایی استفاده نمودم که واقعا در شهرم شوش روی داده بودند.
بعضی از آن ها با من و در درون من باقی مانده اند.من عاشق شهرم بوده و هستم.زیان هایی که از این لذت متحمل شدم قابل محاسبه نیست.
چه مسئولیت هایی که به همین دلیل رد کردم و چه امکاناتی که به دلیل وابستگی به شهرم از دست دادم .
خاطرات جنگ در شوش را برای تکمیل فعالیت ها به نگارش درآوردم و اینک می خواهم تاریخ انقلاب در شوش را به دیگران معرفی کنم.
شوش شهری کوچک در زمان انقلاب بود.در تمام فعالیت های آن حاضر بودم.انقلاب در شوش را برای بیداری نسل های جدید نوشتم.
این ها خاطرات شخصی من هستند.مسئولیت نگارش آن بر عهده کسی نیست.من به اتفاقاتی می پردازم که در آن ها شریک بودم.
تعریف از حوادث دیگران در نوشته هایم نیست.خاطراتی که مستقیم اطلاعات من را شامل می شوند.
من اهل پردازش به نوشته های دیگران نیستم.من در انقلاب بزرگ شدم و با آن زندگی کردم.سختی های آن را چشیدم و از بابت موفقیتش شادمان گشتم.
انقلاب در شوش بلندی و سراشیب های فراوانی داشت.بسیاری نیامده انقلابی شدند و کسانی که در متن بودند به گوشه نشینی مشغول گشتند.انقلاب شوش داستان ها دارد.این که پرسش شود،چرا باید نوشت؟اهدافی را مورد سئوال قرار می دهند که نقطه ی افقی نویسنده است.
ماهیت هر نویستده ای را باید از نوشته های او دریافت.سبک نوشتاری من،قدرشناسی است.نمی خواهم خوبان فراموش شوند.
شیران بخفتند و روبهان جایگاه آن ها را در تاریخ بگیرند.من خود را موظف به این انعکاس می دانم.
شهر گرچه کوچک بود اما مردانی بزرگ داشت.کسانی در حوادث شهر زحمت کشیدند.در انقلاب نقش داشتند.گریزان از حکومت جابر بودند.گمنام بودند.به دنبال منافع نبودند.امروز هم گمنامند.
انقلاب سفره ای رنگین و بزرگ بود اما افسوس که مگسان بسیاری گرد آن جمع شدند و در همان اوایل انقلاب خودی نشان دادند.در یکی از بیمارستان ها شاهد بودم ، یکی از همین افراد انقلابی بعد از انقلاب دارای مشکل فشار خون شد،کسی او را تحویل نمی گرفت.به زبان ساده به او بی احترامی کردند.
دست یکی از مسئولین را گرفتم و با ناراحتی گفتم:امروزی که تو به این راحتی حقوق می گیری و تکبر می ورزی،این را باید مدیون افرادی بدانی که آن ها را به پشیزی تحویل نمی گیری.
این ها در شوش انقلاب کردند و تو آن ها را نمی شناسی.شاید او حق داشت و مقصر اصلی من و امثال من باشند که حوادث شهر را منعکس نکردیم.
جوانک چیزی نگفت و انقلابی سری تکان داد و رو به من کرد و گفت فلانی رهایش کن.او در آن زمان در شکم مادرش بود.
هنوز بی ادعا بود.چهره اش همه چیز را منعکس می کرد .شاید این حادثه یکی از دلایل اصلی در نوشتن خاطرات باشد.در این ارتباط و در مجموعه ی ده قسمتی چگونگی شکل گیری انقلاب در شوش را منعکس می نمایم .
با این امید که دیگران هم این کار را انجام دهند.بدیهی است که در گوشه و کنار شهر،این حادثه به وقوع پیوسته و من تنها نکاتی را خواهم نوشت که در آن ها حضور داشته یا در ارتباط مستقیم با آن ها بودم.
تلاش می کنم تا با زبان ساده این کار را انجام دهم.امیدوارم کوششم ثمر بخش باشد.از دیگرانی که خود را انقلابی آن زمان می دانند و بدون شک وجود دارند انتظار دارم تا نوشته های من را کامل کنند. من ادعایی ندارم.
شهر کوچک اما دارای حوادث بزرگی بود.بسیاری از آن ها مخفی ماندند و گذشت زمان بر روی آن ها خاکستر ریخت.
باید همتی بلند، ایجاد کرد و خاموشان را دوباره بیدار نمود.برخیزید که انقلاب بزرگ شما به پشتیبانی نیاز دارد.
شوش همراه با دیگر شهرها در فعالیت های انقلابی وارد شده بود.شوش از این نظر و در مقایسه ی با سایر شهر ها اشتراکات و البته تفاوت هایی نیز داشت.شاید تمرکز بر این دو بتواند شوش را بزرگ تر از این ،نشان دهد.
جرقه های انقلاب
بدون مقدمه نمی توان انقلاب کرد.شوش مانند هر شهری دارای زمینه های مختلفی بود.هر انقلابی ،شروعی دارد.کسانی با انگیزه های خاص آن را شروع می کنند.این در تمام جهان حاکم است.
قهرمانان کشورها از همین دریچه شناخته می شوند.انقلاب اسلامی ایران از این قاعده مستثنی نیست.
بررسی تاریخچه ی انقلاب ایران آن را به زمان ها و دوره های متفاوتی متصل می کند.از سربه داران گرفته تا انقلاب مشروطه وقیام پانزده خرداد چهل و دو، زنجیروار به هم متصلند.
در هر کدام از این رویدادها فرد یا افرادی جلو دار و حرکت دهنده بوده اند.
در آخرین آن ها بدون استثنا مرجعیت شیعه و شخص امام خمینی (ر)رهبر و پیشرو بود.انقلاب در درون خود شعب مختلفی را داراست که هر کدام از این سر شاخه ها به وسیله ی افراد خاصی اداره می شدند.
شوش از این نظر دارای اشتراکاتی است.پیروی از رهبری امام، شاخصه ی خاص آن بود.
انقلاب سال پنجاه و هفت به رهبری امام خمینی(ر) شکل گرفت.این حرکت متصل به پانزده خرداد چهل و دو بود.نهضت چنان گسترده بود که، کمتر مکانی در ایران وجود داشت؛نشانی از آن مشاهده نشود.
شوش، شهر مذهبی در این ارتباط داستان جداگانه ای دارد.از این نظر قابل ارائه است که هدف انقلاب در این شهر، با روحیه ی مردم؛ سازگارتر از بعضی نقاط کشور بود.
شوش در ردیف مشهد و قم، به باورهای دینی معتقد بود.عکس العمل های مردم و متدینین شوشی در رابطه با حجاب،گویای یکی از این موارد است.این را می توان،در تاریخ شوش؛ به روشنی دریافت.
شهری که از نظر مقایسه با سایر شهرهای انقلابی دارای اشتراکات فراوانی بود اما از نظرهایی نیز متفاوت می گشت.آن چه در شهرهای بزرگ وجود داشت و عاملی برای حرکت مردم گردید در شوش وجود نداشت.
به طور مثال شوش شهری کاملا مذهبی بود و از این نظر رعایت امور شرعی به خوبی انجام می گرفت.انواع مراکز فساد مانند مشروب فروشی، در شوش وجود نداشت.این مردم بودند که اجازه ی چنین کارهایی را نمی دادند.
تاریخ انقلاب شوش،تاریخی جالب و گویاست.من به عنوان کسی که در جریانات آن قرار داشتم،خود را مسئول انعکاس آن می دانم.
زمزمه ی انقلاب در شهر کوچک شوش از چه زمانی شنیده شد؟چه کسانی این کار را انجام دادند؟اهل کجا بودند؟کارشان چه بود؟مردم در برابر آن ها چه عکس العملی انجام دادند؟چرا این عکس العمل ها صورت گرفت؟
بدون شک استقبال از انقلاب در شوش به هیچ عنوان جنبه ی اقتصادی، اجتماعی، علمی، شورشی، نارضایتی معیشتی و امثال آن ها نبود.آن چه مردم را به پشتیبانی انقلاب کشاند،تنها جنبه ی مذهبی آن بود.
به همین دلیل بانگ های مخالف،از جنس دین و دین داری بودند.
طرح نیشکر و کاغذ پارس،رونق اقتصادی ایجاد و بسیاری از مردم ،شاغل در این دو کارخانه بودند.تعداد شاغلین تنها از درون شهر نبودند.شهرهای مجاور نیز از این بابت سیراب می شدند.
شوش مورد توجه ی سران رژیم بود و به دلیل تاریخی بودن آن با مسافرت ها،همراه می گشت.پهلوی اول همراه با فرزندش از آثار باستانی دیدن کرد.
بسیاری از قدیمی ها این مهم را مورد تایید قرار دادند و البته تصاویری نیز در این راه موجود است.
فرح همسر پهلوی دوم در سال چهل و شش برای افتتاح موزه به شوش آمد و من به عنوان دانش آموز ابتدایی او را دیدم.
هویدا نیز در سال پنجاه از شوش دیدار داشت و شب را در قلعه ی باستانی بیتوته کرد.این موارد می بایست مردم شوش را خوش بین کند اما این چنین نشد.
تعداد سواد داران در شهر بسیار کم و توسعه ی شهر محدود بود.نماد با سوادی در شوش،دبیرستان کورش بود که در آن دو رشته ی طبیعی و ادبی دایر بود.من،اولین دیپلم تاریخ این دبیرستانم.
فارغ التحصیلان همین دبیرستان که دانشجویان سایر دانشگاه ها شدند، نقش مهمی در انقلاب ایفا نمودند.البته در دو مورد خاص اعتراضاتی را در دوران دانش آموزی نشان دادند.
جرقه های انقلاب در شوش در چند مورد خاص نمایان بود.مهم ترین آن ها:
الف:وجود سید محمد کاظم دانش به عنوان روحانی شناخته شده که دارای افکار ضد رژیم بود.او را کاملا می شناختم.
پدرش روحانی سنتی روستاها و شهر شوش بود.سید جلیل القدری که مردم او را دوست داشتند.مردی شجاع و نترس که در سخنرانی هایش در سال های چهل و هشت که من حضور داشتم،شنیده می شد.
با او در ارتباط بودم.کلاس های آموزش قرآنش در مسجد جامع و مطرح کردن نکاتی که برای جوانان و نوجوانان آن زمان تازگی داشت،آغازی برای انقلاب در شوش بود.
وی مجله ی مکتب اسلام را به شوش آورد و به صورت هدیه به جوانان می داد.من آن ها را مطالعه می کردم.شخصی که مسئولیت پخش مجله را بر عهده داشت،حاج عبدالنبی زربخش بود.مردی خیر خواه و مذهبی.
من مجلات را از ایشان می گرفتم.مغازه ای در خیابان امام خمینی (ر) و نرسیده به بانک ملی امروزی داشت.
هرگز فراموش نمی کنم،هنگام مراجعه از دبیرستان،مرا می خواند و مجله ای به دستم می داد.نوشته های آقای دانش نیز در آن بودند.از شهید دانش و آقای زربخش خاطرات زیادی دارم که هر یک دارای ابعادی مختلف هستند.باید برای این دو،کتاب ها نوشت.
من هر دو را خدمتگزاران راستین مردم شوش می دانم.مرکز فعالیت های آقای دانش مسجد جامع بود و منزل وی نیز پشت این مسجد قرار داشت.
ب:وجودروحانی به نام سید نحمد جواد الیاسی .او را در سال چهل و نه در مسجد صاحب الزمان دیدم.وی معروف به خرم آبادی نیز بود.
وی به مدت ده روز در ماه محرم سخنرانی می کرد.سید نبود.کلامی بران داشت و شجاعتی مثال زدنی از خود بروز می داد.او به طور علنی رژیم و شخص شاه را مورد خطاب قرار می داد.
شهر کوچک شوش از این سخنرانی ها چنان استقبال می کرد که در مسجد جایی برای نشستن وجود نداشت.وی در روز آخر صراحتا سخن می راند و یادم هست که در شب اخر گفت”نفت ملت کجا می رود”.
این جمله ،مردم خصوصا جوانان را تحریک نمود.ساواک دزفول به دنبال او بود اما با کمک مردم جان سالم به در برد.فراموش نمی کنم که رابطه ای نزدیک با مرحوم مشهدی عباس شیرک داشت.گویا شب در منزل یکی از بانیان مسجد پنهان شد.
آقایان دیگری مانند حاج محمد عدالت پور و کلانتر نیز از مذهبیونی بودند که در مسجد صاحب الزمان با آقای الیاسی همراه بودند و از او در خانه پذیرایی می نمودند.نقش امام جماعت مسجد مرحوم آقای حاج سید شریف جزایری هم پر رنگ بود.
ج:حادثه ی دیگری که در شوش جرقه محسوب می شد،در میدان ورزشی اتفاق افتاد.همان زمانی که دبیرستان کورش درست و برای اولین بار شهر دارای دوره ی متوسطه شد.
قبل از این، فرزندان شوش تنها تا سال ششم دبستان،قادر به ادامه تحصیل بودند.
در آن روز مسابقه ی فوتبال قهرمانی آموزشگاهی، بین دو تیم دبیرستانی برای کسب مقام قهرمانی در جریان بود.یک روز قبل بعضی از دانش آموزان تصمیم گرفتند که به نوعی و بهانه ای اعتراض کنند.
تیم کلاس ما یکی از فینالیست ها بود و من بازیکن کلاسم بودم.یادم نمی رود که این مسایقه در عمله سیف برگزار گردید.
اصل مطلب این بود که نام جام را “ولیعهد “گذاشته بودند که هیچ سنخیتی با مسابقات آموزشگاهی نداشت.
مسابقه تمام شد و جام را به تیم برنده دادند.دانش آموزان فریاد زدند،این همه زحمت برای یک کاپ،آن را زیر پا گذاشتند و شروع به توهین به نامش کردند.
این اتفاق اثری بزرگ بر مردم گذاشت.این جریان به ساواک دزفول رسید و مخفیانه به دنبال مسببین بودند اما تعداد فراوان معترضین مانع شناسایی آن ها گردید.
چ:حادثه ی دیگری که می توان از آن به عنوان جرقه نام برد”انفجار بمب دست ساز” در سال پنجاه و هفت بود.علی محمد رحمانی فر که در آن زمان جز جوانان با سواد شهر محسوب می گشت،تصمیم گرفت تا بمبی دست ساز را نزدیک پاسگاه ژاندارمری (نیروی انتظامی)منفجر کند.
محل این پاسگاه که نماد قدرت حکومت پهلوی محسوب می گشت،روبروی درب اصلی حرم،کمی پایین تر و در محلی که امروز بانک قوانین ساخته شده است،وجود داشت.
تمام مقدمات را آماده کرد،زمان نیز در نظر گرفته شد.بمب گذاسته شد.در هنگام اقدام،رحمانی فر متوجه حضور کودکی در آن حوالی گردید.برای دور کردن کودک از حادثه وبرداشتن بمب، با سرعت از روبروی کوچه ی مسجد به سمت شاوور دوید،با این نیت که بمب را در رودخانه اندازد،اما در دستش منفجر و سه انگشت دست چپش را قطع کرد.
این حادثه اولین آن در نوع خود بود.او شاغل در جمعیت هلال احمر یا شیرو خورشید سابق شوش بود.بعد از این اقدام نوعی حمله به ژاندارمری صورت گرفت که البته با نارنجک جنگی بود و دو ژاندارم زخمی شدند.مردم به شکلی متوجه ی وضعیت شدند.ابهت ژاندارمری شکسته شد.
در کنار این کارها فعالیت هایی نیز انجام شد که چون در محدوده ای خاص صورت می گرفت چندان بر مردم تاثیر باقی نگذاشت و شاید هم بسیاری از آن ها بی خبر بودند.مانند اعتصاب سه روزه ی کارکنان کاغذ پارس در سال پنجاه و پنج و ورود ساواک به محوطه ی کارخانه و عدم اجازه به کارگران برای خروج از محوطه بود.در آن روز،حقوق اعتصاب کنندگان قطع شد.من شاغل در این کارخانه بودم.رئیس بخش تولید مرا بازخواست کرد.
تعطیلی تعداد اندکی از مدارس در ابتدای سال پنجاه و هفت و سپس شروع دوباره ی آن ها که همراه با تهدید ژاندارمی صورت می گرفت،نیز قابل ذکر است.
حرکت هایی از سوی بعضی از معلمین که عمدتا شوشی نبودند و دارای اعتقادات مارکسیستی بودند، چندان تاثیری باقی نگذاشت.
ح:رویداد دیگری که در این ارتباط می توان از آن یاد کرد،شروع اولین تظاهرات در سال پنجاه و هفت در شوش بود. این که گفته می شود هر کاری آغازی سخت دارد،در نخستین تظاهرات مشاهده شد.
این حرکت باعث ایجاد زمینه برای ادامه ی تظاهرات بعدی،گردید.تمام آن افراد را به یاد دارم.میانگین سنی آن ها زیر بیست و پنج سال بود.
شروع آن تظاهرات با شعار ضد رژیم آغاز شد.حرکت از میدان هفتم تیر که در آن زمان هنوز رونقی نداشت،به صورت چند نفره شروع شد اما محل شروع اصلی، میدان معلم امروزی بود.جمله ی اول برای شروع را مجید چائیده با این جمله آغاز نمود،”برای سلامتی آیت الله خمینی صلوات”.
مجید چائیده، صفر احمدی، جعفر دیناروند، علیرضا ابولمشهدی، عبدالحسین مدیری، علی بیت سعدی، غلامحسین تویسرکانی،حسن بخشی، غلامشاه نگهبان،غلامحسین نمره پز، یونس باوی،مرتضی دیناروند، محمد دیناروند،اکبر حکمت زاده،افرادی بودند که نخستین تظاهرات را به راه انداختند که در بین راه،حاج محمدعلی کله و حاجی محمد کاظم نژاد اضافه شدند.این حرکت،حرکت های بعدی را به دنبال داشت.شعار این بود.”ما شاه نمی خواهیم جلاد نمی خواهیم”
قبل از این حرکات ،موارد دیگری نیز وجود داشتند اما چندان پر رنگ نبودند.به طور مثال در سال پنجاه و سه در میدان یازهرای امروزی جشنی برای سلامتی شاه برگزار بود و من نیز به عنوان محصل حضور داشتم.
در صف بودیم و دور فلکه رژه می رفتیم و از ما خواسته شد تا این شعار را که یکی از دانش آموزان سر می داد تکرار کنیم.زنده و جاوید باد سلطنت پهلوی.ما در جواب می گفتیم.مرده و نابود باد سلطنت پهلوی.
البته شدت شعار به شکلی بود که کمتر کسی متوجه ی اصل موضوع می شد.
جرقه های انقلاب در شوش روز به روز بیشتر می شد.دانش آموزان به وسیله ی معلیمن خود آگاه تر شده بودند.دانشجویان شوشی که از دبیرستان کورش شوش فارغ التحصیل شده بودند وارد فعالیت ها شدند.
فعالیت ها اوج گرفتند و در نهایت تبدیل به شعله های آتشینی شدند که اوج آن فتح پاسگاه و پیروزی مردم شوش در بیست و دوم بهمن بود.
گمنامان انقلاب
واقعیت این است که شوش مانند شهرهای ایران دارای اشتراکات فراوانی بود اما وجود تفاوت نیز قابل تامل است.شوش مانند سایر شهرهای ایران دارای مراکز فساد و مشروب خواری نبود.البته این بدان معنی نیست که کسانی وجود نداشتند که فاسد باشند بلکه منظور علنی بودن چنین فسادهایی است.
علت عمده ی آن قدرت مذهبی مردم خصوصا افراد بازاری بود که اجازه ی چنین کاری را نمی دادند.این ها را باید گمنامان زمان نامید.
شاید افسوس امروز من از این بابت باشد که چرا این افراد فراموش شده اند؟چرا نامی از آن ها آورده نمی شود؟چرا از امثال ما که گواه بر انجام فعالیت های آن ها بودیم برای معرفی استفاده نمی کنند؟
و چرا به نام سمینار یا همایش از این چنین افرادی دعوت نمی شود گرچه بسیاری در قید حیات نیستند و فرزندانی در شوش دارند.معرفی و قدردانی از چنین افرادی،پای بندی به قدرشناسی است.
گذشت زمان،حقایق را پنهان نکند.بدل ها نباید جای اصلی ها را اشغال کنند.نوآوری در افراد مانعی بزرگ در شناسایی گذشتگان می شود.این آفتی بزرگ است.
بنابراین در مورد انقلاب در شوش باید گفت:
انقلاب در شوش دارای دو چهره ی متفاوت بود.اول وجود افراد متدین قدیمی،سنتی و مقید به اجرای مراسمات که سنبل آن ها تعزیه حسینی شوش بود.
اکثریت این افراد، بازاری و مشغول کسب و کار بودند.تعدادی از آن ها گردانندگان مساجد و مجریان مراسم ماه محرم،محسوب می شدند.این مراسم بیشتر در عباسیه دانیال و حسینیه ی اعظم برگزار می شد.
مرحوم حاج عبدالنبی زربخش، برادران افسری،مرحوم عبدالحسین دانیالی، مرحوم حاج غلامعلی صفارزاده، مرحوم پاکزادی، مرحوم حاج ملا محمد نمره پز، حاج محمد علی کله، حاج رضا کربول، مرحوم کلانتر ، حاج ملک محمد یاحسن ، حاج ملا غلام میرشکاک ، اسدالله اسدزاده و حاج علی مسجدی را به خوبی به یاد دارم.
هیئت های زنجیر زنی و سینه زنی به وسیله ی آن ها رهبری می شد.نقش های تعزیه،تقسیم بندی کار،مسئولیت نظم و انضباط،دادن تعهد به پاسگاه به وسیله ی افراد معدودی از همین قشر انجام می گرفت.
آن ها مورد قبول مردم بودند و در عین حال حکومت به آن ها احترام می گذاشت.علت احترام به دلیل پشتیبانی از رژیم نبود بلکه افرادی خیر خواه بودند که علاوه بر مذهبی بودن در کمک به فقرا خصوصا در روزهای نزدیک به نوروز فعالانه شرکت می کردند.تصاویر متعددی از کارهای آن ها موجود است.
نمونه های این کار را می توان در اعطای وسایلی مانند کفش،دوچرخه و لوازم التحریر به دانش آموزان بی بضاعت،ذکر کرد.
وجود خواروبار مانند آرد،برنج و حبوبات بر روی میزی در محوطه تنها درمانگاه آن زمان و آزادی افراد در برداشتن از آن ها نیز نمونه ی دیگری از این کارهاست.دادن قرض الحسنه ها برای ازدواج نیز به وفور به وسیله این بازاریان صورت می گرفت.من شاهد چنین کارهایی بودم.
این افراد در برگزاری تظاهرات،برنامه های انقلابی،فعالیت های ضد رژیم بسیار کم رنگ و محتاط تلقی می شدند.من در تمام تظاهراتی که شرکت داشتم تنها فرد مورد تایید را که مستقیم وارد گردید، حاج محمدعلی کله را دیدم.ملا غلام میرشکاک هم تنهایی در آخراسفالت و در میدان آن فریاد زد و بر علیه رژیم فعالیت می کرد.من دقیقا او را دیدم.
آن چه در این مورد قابل مقایسه بود و نقطه ی مشترک محسوب می شد،مذهبی بودن آن ها بود.آن ها افرادی ترسو نبودند و من می توانم شهادت دهم که شجاعت فراوانی نیز داشتند اما چون تجربه ی بالایی داشتند به صورت علنی کارهایی را انجام نمی دادند.
یکی از همین افراد به من و یکی از بچه های آخراسفالت پیشنهاد داد تا پاسگاه را منفجر کنیم.او گفت که هر مقدار که پول بخواهید می دهم اما حرکتی انجام دهید.
این خاطره را هرگز فراموش نمی کنم.وی پیشنهاد خرید بمب و وسایل آن را داد.او حتی زمان انفجار را نیز تعیین کرد و معتقد بود که شب بهترین زمان برای این کار است.
این نوع افراد فعالیت هایی خاص نیز انجام می دادند که بعد از پیروزی انقلاب شهید بزرگوار دانش آن ها را برای ما تعریف نمود.
آقایان پاکزادی که مغازه ی دوچرخه فروشی داشت، محمود غیاثی که نوحه خوان زبر دستی بود، حاج عبدالنبی زربخش که مغازه دار بود،برادران تویسرکانی که چاپخانه و نجاری داشتند،افسری ها که بزرگان شوش محسوب می شدند،تعدادی از روحانیون خصوصا مرحوم ملا خضیر جلالی که من او را فعالانه دیدم و البته اگر فرصت اجازه دهد به صورت کتاب منتشر شود افرادی بسیاری را می توان اضافه نمود.
اسدالله اسدزاده، محمد علی کله، صفارزاده، میرشکاک که ما او را ملا می نامیدیم به وسیله ی آقای دانش تایید شدند.دوم وجود افرادی که روحیه ی اعتراض در آن ها به وفور یافت می شد.جوانانی پر شور که خواهان تغییر و سرنگونی حکومت بودند.
این افراد اهل مطالعه و با سواد بودند.تعداد ی از آن ها مانند من دانشجو و به طور مستمر با اهواز و شهرهای دیگر در ارتباط بودند.تفکر اکثریتشان مذهبی بود.
البته گرایشات حزبی و گروهی نیز در آن ها وجود داشت اما در آن زمان نمایان نبود.کسانی که خود را میلیشیا می نامیدند و شعارهای مذهبی داشتند.
آن ها با زدن چادر در میدان معلم از گروه ها حمایت می کردند و گاه در تظاهرات به نفع آن گروه شعار می دادند و در یک مورد با عکس العمل منفی مردم روبرو شدند.
در شوش وجود کمونیست ها تقریبا صفر بود.کل فعالیت های آن ها در دو یا سه میتینگ خلاصه می شد.این مراسم هم به وسیله ی افرادی از اندیمشک یا دزفول هدایت می شدند.
من در این مراسم آن ها شرکت می کردم تا میزان باورهای مردم را بسنجم.جالب اینجا بود که اکثر این افراد را نمی شناختم چون از شهر نبودند.گروهی به نام سازمان چریک های فدایی خلق که خود را حامی کارگر می دانستند و مردم شوش هرگز آن ها را باور نکردند.
معلمانی در مدارس راهنمایی شوش داشتیم که در میان آن ها فعالیت می کردند و علنا خود را کمونیسم می نامیدند.من با تعدادی از آن ها مباحثه داشتم.
در یک مورد یادم هست که در قبرستان آمده بودند.از آن ها پرسیدم که شما به وجود خدا معتقد نیستند پس چرا به قبرستان عباس(گلزار) می آیید؟جوابی نداشتند.تعدادی را نیز در مراسم ختم دیدم و همین پرسش را مطرح کردم.
افراد مذهبی با مساجد در ارتباط کامل بودند و تمام دستورات به وسیله ی آقای دانش صادر می شد.این نکته را پاسگاه به خوبی می دانست و به همین دلیل قصد بازداشت او را داشت.
من از پاسگاه دلی پر دارم.از بعضی افراد آن دشنام ها شنیدم و تهدید شدم.هنوز هم رفتارهای خشن آن ها را در ذهن دارم.نام همه ی آن ها را می دانم.بسیار بد رفتار بودند.
باید به دو گروه فوق کسانی را نیز اضافه کنم. افرادی که پرشور بودند اما چندان ارتباطی با مراکز علمی نداشتند نیز در این قشر جای می گیرند.من بعضی از آن ها را با خود همراه دیدم و در تظاهرات مختلف حس کردم.
افرادی مانند شهید حمید سیلانی از ابتدای حرکت انقلاب فعال بود.گاه او پیشنهاد تظاهرات می داد و برای آماده شدن کفش سبک و ورزشی می پوشید و از من نیز همین را درخواست می کرد. مرحوم علی محمد فرهاد پور، آقای صالح عبیدی، آقای نعمت قصاب نژاد که کارگاه جوشکاری داشت.
من با تعجب حضور او را می دیدم و البته انتظاری از این همه فعالیت از او را نداشتم اما واقعا وارد میدان بود.ملک محمد یاحسن هرگز احساس خستگی نمی کرد و همیشه وجود داشت.میان این دو قشر چندان هماهنگی وجود نداشت.در مراسم ماه محرم که برای قشر اول،برگزاری و برای قشر دوم استفاده از آن در بیان اعتراض بود،تنش هایی به وجود می آمد.
آقای دانش معتقد به استفاده از مراسمات در انعکاس اعتراضات بود.مدیریت ایشان حفظ هر دو قشر بود.او معتقد بود که جامعه یکباره وارد انقلاب نخواهد شد.
کلاس های آموزشی او برای قشر دوم بود.من در کلاس های او حضور داشتم و بیشتر بعد از نماز ظهر و عصر و خصوصا در ماه مبارک رمضان بود.این کلاس ها با عنوان تفسیر قرآن مطرح بودند.
پس،افرادی که بی ادعا بودند.گمنام و بی ادعا در معرفی خود به سایر اقشار باقی ماندند.بسیاری از آن ها را می شناسم.بعد از انقلاب حاشیه نشین شدند.شاید این خاصیت هر انقلابی باشد که افرادش گمنام باقی بمانند.من آن ها را در تظاهرات متفاوت بعد از انقلاب می بینم.دست از باورهای خود نکشیده اند.یادم می آید که در اولین تظاهرات که به خیابان طالقانی ختم شد،شور و هیجان تظاهرات، مردم را حیران کرده بود.
نیروهای پاسگاه با تیراندازی هوایی به سمت ما حمله ور شدند.تجربه ای وجود نداشت.گمنامان را از این حادثه بهتر شناختم.
یکی از این آقایان که امروز هم دوست ندارد نامش ذکر شود،تصمیم عجیبی گرفت.باسرعت پیکانش را به طرف ماشین پاسگاه برد و با وانمود کردن اشتباه ،آن را سد آن ها نمود.
گرچه کتک مفصلی خورد اما زمینه برای فرار ما را مهیا کرد.هر کدام به سمت خانه ای رفتیم.بعضی از مردم می خندیدند و درها را می بستند.وضعیت اول انقلاب،متفاوت بود.بعضی از مردم با تعجب به ما می نگریستند.نوع دوم گمنامان را در این حادثه شناختم.دربی باز شد و فریادی ما را طلبید.صدای یک خانم تقریبا مسن.
چهار نفر وارد شدیم .من و ابوالمشهدی و دو نفر دیگر. او در را بست.من را در یک اتاق گذاشت و روزنامه ای که هنوز یادم هست،روزنامه ی جوانان بود به دستم داد و گفت:
فراموش نکنید،اگر در را زدند بگویید شما فرزندان من هستید و در این خانه زندگی می کنید.دو نفر دیگر را در دو اتاق دیگر گذاشت و نفر چهارم در آشپزخانه جا گرفت.
فریاد استوار اویسی بلند بود.ترسوها بیرون بیایید.او در جیپ پاسگاه نشسته بود.به نظرم که مست بود چون بد طوری تهدید می کرد.خدا کمک کرد که کسی کشته نشد.صدای تیر اندازی از نزدیک می آمد و فریاد نیروهای رژیم به صورت تهدید،شنیده می شد.
در این موقع و در حیاط خانه،متوجه آقای تویسرکانی شدیم که خود را زیر یک گاری پنهان کرده بود در حالی که بدنش بیرون بود.
او معترضی فعال و شجاعتش مثال زدنی بود.من به او احترام می گذاشتم.هنوز رفتارهای سال چهل و شش و چهل و هفت او را به یاد دارم.
همیشه ما را به تظاهرات دعوت می کرد.با صدای آهسته به خانم گفت حواست باشد اگر نیروها امنیتی آمدند نگویید من اینجا هستم.خنده ما را فرا گرفت.به شوخی گفتیم ،دمت را چکار کنیم که بیرون است.نوع سوم گمنامان کسانی بودند که توانایی تحرک نداشتند اما ما را تشویق می کردند.پشتیبانی مالی را مطرح می نمودند.به ما روحیه می دادند.
خاطرات دوره ی مشروطه و کودتا را به ما منتقل می نمودند.تعدادی از آن ها در کنار آقای دانش بودند و او را تنها نمی گذاشتند.
یادم می آید که در پایان سخنرانی آقای دانش در حسینیه ی اعظم،نیروهای رژیم قصد بازداشت او را داشتند .من آن شب را فراموش نمی کنم.حتی صدای اعتراض بعضی از سنتی ها را نیز به یاد دارم که می گفتند:خدا خیر بدهد آقای دانش را ،وقت سینه زن با منبرش کم شد.باید به سمت دانیال برویم.
آقای دانش خونسرد بود.من کنارش ایستاده بودم.مردم هم با نگرانی منتظر بودند.ایشان به مردم گفتند که این آقایان با من کار دارند،شما می توانید بروید.
همه رفتند اما دو نفر از همین گمنامان ماندند و گفتند بدون دانش نمی رویم.من در صحنه حضور داشتم و از کنار آقای دانش کنار نکشیدم.من حتی صحبت های ردو بدل شده را به یاد دارم.البته فقط یکی از این نیروها را می شناختم که رئیس پاسگاه بود.
بعد متوجه شدیم که بقیه از ساواک دزفول هستند.اصرار این دو و ترس از هجوم مردمی که به فاصله باقی مانده بودند،باعث انصراف نیروها از بازداشت شد.گمنامان پاک ترین قشر این انقلابند.مسئولین امروزی وظیفه دارند آن ها را شناسایی و به طور شایسته قدردانی کنند.زندگی آن ها را بازسازی نمایند.بعضی از آن ها شهید،تعدادی متوفی،اندکی ناتوان و زمین گیر و تعداد کمتری در گوشه و کنار شهر گمنامانه زندگی می کنند.
قدر شناسی یک ارزش تربیتی است باید آن را انجام داد.ذکر نام آن ها در نوشته های تاریخی کمکی بزرگ در این ارتباط است.من همه ی آن ها را می شناسم و گاه با جمله ی یادش بخیر با من صحبت می کنند.
گاه در سطح شهر که آن ها را می بینم صحنه های انقلاب در ذهنم ایجاد می شوند.یک روزی یکی از این ها را بغل گرفتم.نابینا شده بود.گفت کیستی گفتم همانی که با تو و در کنار تو در تظاهرات بودیم.
آهی کشید و گفت گذشت.چه روزگاری بود.او را دلداری دادم.با او شوخی کردم و گفتم:پشیمانی؟ گفت هرگز. من آن زمان با نیتی وارد شدم و با همان نیت نیز زندگی می کنم گرچه از این انقلاب و سفره ی آن سو استفاده نکردم.
این خاصیت انقلاب است که فرزندانی از خود را کنار زند و افرادی که هیچ بویی از انقلاب به مشامشان نرسید انقلابی ترین شدند و بعد از انقلاب فراوان گشتند.
گفتم،خاطرات آن روزها را خواهم نوشت.می ترسم فراموشی باعث از بین رفتن حقایق شود.گفت کار خوبی است اما یادت باشد نامی از من نبری .من در خانه ی خود راحت زندگی می کنم.چه کسی می داند من کیستم؟آهی کشیدم و حرف دلش را درک کردم.
خدایا این افراد چقدر بزرگوار و بی ادعایند.من به عنوان یک متعهد در درون خود تا ابد، خویشتن را بدهکار آن ها می دانم.آن ها گمنامانی،خوش نامند


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 23:9

افراد خاص

انقلاب های جهان، به شکل های مختلف، مدیریت شده اند.بعضی به وسیله ی گرو ه های فشار هدایت می شدند و تعدادی جنبه ی سیاسی داشته اند.انقلاب های ملی گرا نیز کم نبودند.
در هند، استعمار ستیزی عامل همبستگی مردم و پیروی از شعارهای میهنی شد.در شیلی نیز آلنده با تکیه بر مردم،انقلابی را شروع کرد که سرانجامش مرگ او بود.در کوبا،چه گوارا و کاسترو با تکیه بر جنگ های چریکی آمریکا را شکست دادند.
بررسی تاریخچه ی انقلاب ها ،تجربه ی خوبی برای نهضت های آینده است.آن چه امروز بهار عربی می خوانند در واقع، بیداری اسلامی مردم مسلمانی است که شعار اصلی آن ها الله اکبر بود.
رهبر و یاوران آن ها چه کسانی بودند؟توجه به افراد در این راه مشکل گشاست.این مهم نه تنها مربوط به دیروز و امروز بلکه به فرداهاست.
تفاوت انقلاب ایران با سایر کشورهای جهان بسیار است.قصد ندارم کالبد شکافی کنم اما در ایران یاوران رهبر کم نبودند.
آن ها افرادی متشخص و با نفوذی بودند که ایشان را رها نکردند.ما آن ها را اشخاص خاص می نامیم.خاص بودن آن ها به معنای جداسازی از مسیر انقلاب نیست بلکه کنار هم بودن و در فعالیت های اساسی شرکت کردن است.
من این مورد را به انقلاب شوش گره می زنم و اگر فرصتی باشد بررسی می نمایم.کسانی که واقعا خاص بودند و حرکت های آن ها می توانست موفقیت و حتی شکست را ایجاد نماید.
در امتداد انقلاب حرکت کردن و بارهبری هماهنگ بودن کار ساده ای نیست.گرچه در حوادث بعد از انقلاب ،تعدادی از آن ها از انقلاب جدا شدند اما لازم است نام آن ها در تاریخ انقلاب ثبت شود.
در این ثبت نام ها نباید سلیقه های فردی دخالتی داشته باشد.افرادی که به شکل های مختلف خاص بودند و بنا به دلایلی فاصله گرفتند یا فاصله دادند.
انقلاب اسلامی ایران به هیچ عنوان متعلق به شخص یا گروه خاصی نبوده و نیست.این نهضت کاملا مردمی،به وسیله ی آن ها و به رهبری امام خمینی ،به وجود آمد.هیچ کس حق ادعا ندارد زیرا اساس، مردم بودند و هستند.
در شوش وضعیت انقلاب مانند سایر نقاط کشور بود.مردم گوش به فرمان رهبر خود بودند و شخص دیگری را رهبر نمی دانستند.
شعارهای آن روز تظاهرات شوش در مورد رهبری را مرور کنیم تا این واقعیت کاملا مشخص شود.من که در بسیاری از این گردهمایی ها شرکت داشتم آن ها را فراموش نکرده ام.
برای سلامتی ایت الله خمینی صلوات،این سخن شهید صفر احمدی در مسجد جامع شهر در اوایل سال پنجاه و هفت بود.من ایشان را دیدم.او پشت سر من نشسته بود.بلافاصله و برای ناشناخت ماندن، سر را پایین انداخت.
شروع اولین تظاهرات با جمله ی مجید چائیده شروع شد که گفت،درود بر خمینی و این ابتدای شعارهای بعدی گردید.وای اگر خمینی حکم جهادم دهد.رهبرا رهبرا ما را مسلح کنید.بنابراین تاکید بر رهبری امام کاملا مشخص بود.
افرادخاص کسانی هستند که در یک مقطع وارد نمی شوند.برای آن ها سختی معنایی ندارد.آن ها برای گرفتن پست و مقام وارد مبارزه نمی گردند.
خطرات جانی برای آن ها کم نیست.رژیم تا دندان مسلح است.مردم دست خالی هستند.آمریکا به شاه اسلحه و مهمات می دهد.پیش بینی پیروزی بسیار مشکل است.
وضع شهر هم مناسب نیست.نفت کمیاب شده و مردم تحت فشار هستند.اعتصابات سراسر ایران را فرا گرفته است.بسیاری ترجیح دادند از کشور فرار کنند تا اوضاع آرام شود.این ها افراد ام الوقت بودند.
شناخت زمان برای پی بردن به ماهیت افراد خاص تاثیر گذار است.شوش در این وضعیت در کدام معادله جای گرفت.کاری سخت اما قابل بررسی است.باید پذیرفت که شوش کوچک آن زمان،افراد حاصی داشت.
بعد از چهل و اندی سال، پرداختن، لازم و ضروری است.این،نه از این باب که آن افراد محاکمه یا شناخته شوند بلکه برای آینده نوعی واکسینه ایجاد شود.من با کینه رابطه ای ندارم.ناراحتی امثال ما از ادعای بعضی از بیرون از گودهاست.
در شوش افراد خاص کم بودند.تعدادی شهید و بعضی خانه نشین شدند.البته این کم بودن با توجه به کوچک بودن شوش آن زمان فراوان هم هست.
شوشی که از دعبل شروع می شد و به آخراسفالت ختم می گردید،وسعت امروزی را نداشت.آن هایی که آقای دانش را در سخت ترین روز های انقلاب رها نکردند.
صحنه ی حسینیه ی اعظم و هجوم نیروهای امنیتی برای بازداشت ایشان را هرگز فراموش نمی کنم.توصیف آن صحنه تنها در زمان وقوع،معنا می دهد.
بسیاری از افراد برای نیروهای شاه ،قوت قلب بودند.همین افراد در پی خاموش کردن اعتراضات در شوش،بر مساجد متمرکز شدند.
آن شب و بعد از سخنرانی در حسینیه اعظم،خبر ورود افراد ناشناس به گوش رسید.آقای دانش از منبر پایین آمد،کسانی که در اطراف ایشان بودند،در ابتدا کم نبودند.
این افراد که اغلب سنتی محسوب می شدند،با تهدید نیرو ها ،پراکنده شدند.افرادی ترسو که فکر نان و آب خود بودند و البته بعد از فروپاشی رژیم دوباره یافت شدند.
من در این صحنه افراد خاص را انگشت شمار دیدم.آقای دانش از ما خواست که ایشان را رها کنیم.اشاره ای به مردم نموده و گفتند که این نیروها با من کار دارند،شما خود را درگیر نکنید.
همین، بهانه ای شد تا دور ایشان را خالی کنند مگر آن چند نفر که من آن ها را دیدم.افراد خاص این چنین امتحان پس می دهند.
چند نفر در تاریکی واقع در کوچه روبروی حسینیه ایستاده بودند.بی تعارف،صحنه ترسناکی بود.من به عنوان فردی که وی را رها نکردم،حتی جملات رد و بدل شده بین آقای دانش و کت و شلواری ها را شنیدم.آن ها آقای دانش را با کلمه ی سید خطاب می کردند.
گرچه روش مدیریتی آقای دانش شکل خاصی داشت و به هیچ عنوان مردم را به اجبار وارد صحنه نمی کرد اما،تاریخچه ی شوش نشان می دهد که با پیروزی انقلاب اسلامی ،ام الوقت ها پیدا شدند.
آن ها انقلابی دو آتشه شده بودند.شانه به شانه ی ایشان حرکت می کردند.به دنبال سمت ها بودند و البته چون مایوس شدند،کم کم دوری اختیار کردند.
افراد خاص وضعیت دیگری داشتند.هم چنان در کنار رهبری شوش ایستادند.به وضعیت خطرناک امنیتی آن زمان سروسامان دادند.خطرات ضد انقلاب را به جان خریدند.
من بسیاری از این فراد را دیدم که با پیروزی انقلاب خوشحال بودند و ادعایی هم نداشتند.شاید قابل باور نباشد که من امروز آن ها را تنها در حاشیه ها می بینم.
گوشه نشین و تنها و بدون ادعا زندگی خود را می گذرانند.من به بعضی از مسئولین پیشنهاد دادم که در گردهمایی ها آن ها را دعوت کنند اما این مهم تنها یک بار انجام گرفت.
پاسداری از شهر،مبارزه با ضد انقلاب ، گشت های شبانه در بیشه زار ،برقراری پست های بازرسی،تشکیل کمیته های مردمی،نگهبانی های شبانه وتامین امنیت نسبی را کسانی به وجود آوردند که از روز اول انقلاب در ان شرکت داشتند.
من شاهد کم خوابی بسیاری از آن ها بودم.وسیله ی شخصی این ها هم در خدمت انقلاب بود.
من هنوز سنگر های ابتدایی نصب شده در ورودی شهر را فراموش نمی کنم.گونی هایی که به وسیله ی آن ها پر شده و بر روی هم چیده شده بود.من در آن زمان مسئول تقسیم نگهبانان بودم.
نگهبانی از خانه آقای دانش در پشت مسجد جامع به وسیله ی آن ها انجام می گرفت.روزهای سخت اوایل انقلاب را هرگز فراموش نمی کنم.در این اوضاع و احوال کسانی که مسئولیت آموزش اسلحه به مردم را داشتند و مراکز آموزش نظامی برای حفظ انقلاب ایجاد کردند،چه کسانی بودند؟آیا آن ها افراد خاص نبودند؟حالا کجایند ؟آیا کسی آن ها را می شناسد؟در قید حیاتند؟با مشاهده ی حاشیه نشینی آن ها زجر می کشم.
گوشه نشین شده اند.بعضی از آن ها را می بینم.بی ادعا.حوادث را با آن ها مرور می کنیم.اکثرا آه می کشند اما از انقلاب خود دست نمی کشند.
در گوش یکی از آن ها گفتم:فلانی کفش های اسپرت را بپوش فردا تظاهرات داریم.خندید اما این خنده معنا دار بود.ما در آن زمان برای چابکی و فرار از کفش های سبک استفاده می کردیم.
گذشت آن زمانی ،بدین سان گذشت.نمی دانم ام الوقت ها از عملکرد خود چه تفسیری می کنند.شاید این خاصیت انقلاب باشد.نمی دانم و شاید نباید باشد.
من فکر می کنم ذکر نام آن ها در تاریخ شوش ،تاییدی بر قدرشناسی انسانیت باشد.البته برای بسیاری از آن ها باید فاتحه خواند و روزهای پنجشنبه بر مزار آن ها حاضر شد.
آن هایی هم که در قید حیاتند منتظر قدرشناسی هیچ کس نیستند.آن ها انقلاب را برای رسیدن به منافع شخصی انجام ندادند.در تظاهرات مختلف بعد از انقلاب آن ها را می بینم.خدا از آن ها راضی است،خلق راچه سود.
من به عنوان یک فعال در طول انقلاب خود را مدیون افراد خاص می دانم.هر زمان و مکانی که آن ها را می بینم تشکر و قدردانی می کنم.در هر جلسه ای که حضور می یابم نام آن ها را ذکر می کنم.
ما مدیون افراد خاص در انقلاب شوش هستیم.باید قدرشناسی را به عنوان روشی برای ادامه ی کار درست انجام دهیم.پیشنهاد من این است که این افراد با نام در تاریخ شوش ماندگار بمانند.
باید عکس های آن ها را در کتاب ها چاپ کرد.شوش دارای مردانی بزرگ بود.افرادی که این انقلاب را ایجاد کردند و به دست دیگران دادند.ذهن من توانایی فراموشی آن ها را ندارد.افراد خاص،خاصیت انقلاب ما هستند.

آفات انقلاب

واژه ها سخن می گویند.در کوتاه ترین کلمات ،بالاترین معانی را منتقل می کنند.انقلاب، پر از واژه های نا گفته است.آن ها را باید شناخت،دسته بندی کرد و در مکانش به کار برد.

تاریخ انقلاب نیازمند بازنگری است.انقلاب اگر از بیرون مورد حمله قرار گیرد،مستحکم تر می شود.اگر به وسیله ی دشمن مورد هجوم قرار گیرد،پایدارتر می شود.اگر ضد انقلاب برای آن برنامه ی تهاجمات مختلف علمی ، فرهنگی و اجتماعی،ترسیم و اجرا کند،عمرش طولانی تر می شود.اما اگر از درون مورد حمله و فشار باشد.به وسیله ی دوست مورد هجوم قرار گیرد.تهاجمات مختلف را درونی ها برنامه ریزی کنند،آن گاه وضعیت متفاوت می شود و خطر از بین رفتن زحمات پیشکسوتان انقلاب به گوش خواهد رسید.

باید پذیرفت که هر انقلابی میوه،سبزه و درخت بارور دارد.آزادی و کرامت دارد.اما در کنار آن ها، آفات،استبداد و سقوط انسانی نیز وجود دارند.

انقلاب اسلامی ما بسیار بزرگ تر از تصوراتی است که بعضی ها دارند.انقلابی که نظیرش نبوده و احتمالا در آینده ی نزدیک نیز نخواهد بود.

این انقلاب،میوه های بسیاری به بار آورد.عظمت آن در آورده های آن است.همین عظمت و شیرینی میوه است که آفات را برای آن متنوع تر می کند.

آفات خارجی تکلیفشان در جنگ هشت ساله مشخص شد.توطئه ها موثر واقع نشدند.تحریم ها گرچه فشارآور بودند اما مسیر انقلاب را تغییر ندادند.مردم از انقلاب خود محافظت کردند.دشمن که مقابل باشد،آشکاری آن،کمک دهنده است.

نگرانی ما از آفاتی است که در درون ایجاد می شوند.در هنگامه و شروع انقلاب،ایران دارای چنین بیمارانی بود.عاملینی که شناخته یا ناشناخته ماندند.شاید بهتر باشد، آن ها را بیماری زا بنامیم.

در انقلاب شوش و در تمام جریانات آن، برخورد با چنین افرادی از روز اول در ذهنم متصور بود.در جریانات مختلف مانند تظاهرات، جلسات، حملات، برپایی کتاب و جلسات نقد و گفتگو، آن ها را می شناختم.البته نمی شناختم ،آن ها خود را به ما می شناساندند.

آن هایی که در اولین تظاهرات،مسخره می کردند.کسانی که در گوشه ای می نشستند و به ریش ما می خندیدنو . آهسته می رفتند و آهسته می آمدند تا گربه شاخشان نزند.تظاهرات که شلوغ شد و قدرت ژاندارمری فروکش کرد، به جمع آمدند اما تنها نوعی فریب کاری بود.

در فتح پاسگاه نظارگر بودند.بعد از حمله به پاسگاه دنبال اسلحه های خاص بودند.از ورود مردم به جمع انقلابیون، با ایجاد ترس، جلوگیری می کردند.آن ها چشم به دست باغبان دوخته بودند تا نهالی بکارد و میوه دهد و سپس آن میوه ی آماده را نوش جان کنند.

شاید این خاصیت بسیاری از انقلاب ها باشد.اما انقلاب ما جنبه ی اعتقادی داشت.نمی توانست چنین باشد اما با نام های مختلف،کمین های متفاوت،دچار این عارضه نیز شد.

توصیه های آقای دانش این بود که آن ها را بپذیریم.به همه محبت کنیم.خاصیت انقلاب جذب کردن است.ایشان در این ایده تا آن جا پیش رفت که بعضی از طرفداران حکومت را هم با عنوان توبه کنندگان پذیرفت.

کسی با این حرکت مخالف نبود.آن چه خطر مد نظر انقلابیون بوده و هست، پیشروی آن ها در درون انقلاب به بهای کنار زدن دلسوختگان است.

در بعضی از مسائل جنگ نیز این آفت نفوذ کرد.بسیاری از کسانی که جبهه ها را نمی شناختند،گواهی ها ی مختلفی در دست داشتند و از سهمیه ها نهایت استفاده را بردند.

این نوع افراد در مسائل بعد از انقلاب ،همان موضع را گرفتند.سود جویی و به نفع خود وارد عمل شدن را ادامه دادند. این نوع آفات مخصوص یک قشر نبود.

فرهنگیان با سابقه، بازاریان با تجربه، جوانان کم تجربه و هر کسی که می توانست وارد آن شود را شامل می شد.این آفت مختص به یک فرد یا گروه هم نبود.

آن ها وارد نشدند تا تنها میوه بچینند.سفره انقلاب، مهیا بود.آمدند تا دیگران شایسته را نیز به شکل های مختلف حاشیه نشین کنند.بازار تهمت ها رواج یافت.این رفتارها،هدفدار بود.انقلابیون اصیل، زیر سئوال رفتند.

این برای انقلاب ضایعه است.تاریخچه ی انقلاب باید بازنگری شود همان طوری که، سابقه ی جنگ هم باید دوباره نگری شود.

گذشتن از حوادث و کنار زدن خاطره ها ممکن است تا آن جا به نفع آن ها ختم شود که تمام مشکلات ایجاد شده ی دشمنان ،به نام انقلاب و ناتوانی آن ثبت گردد.

این خطری است که با گذشت زمان ،بیشتر هم می شود.آفت انقلاب در شوش به جایی کشیده شد که افرادی را به شکل های مختلف متهم کردند و جالب این که، کسانی این اتهامات را مطرح کردند که در جریان انقلاب حضور نداشتند.

من طرفدار خشونت نیستم. مردم را به آن چه نیستند متهم نکنیم اما معتقدم، افراد را با توجه به آن چه هستند ،بشناسیم و بشناسانیم.

این حقیقتی بزرگ است که،حفظ انقلاب از ایجاد آن مشکل تر خواهد بود.بسیاری از انقلاب های جهان،پس از مدت زمانی،منحرف شدند.علت انحرافات،همان نیروهای ناشایستی بودند که خود را انقلابی نامیدند.

کنار گذاشتن انقلابیون،در افراد دیگر،نا امیدی ایجاد می کند.کار فرهنگی یعنی همین.واژه ها سخن می گویند و در درون نفوذ می کنند.کذب سازی،آفتی بزرگ است.

کار فرهنگی برگزاری مسابقه ، همایش های پر زرق و برق،هدیه دادن ،یکدیگر را تعریف کردن ،جایزه دادن و جلسات طولانی تشکیل دادن نیست.این ها هم آفات انقلابند.

در سختی قوانین دست و پا زدن،در پیچ و خم های اداری گیر کردن،شکل و شمایل رسمی به خود گرفتن،خشک و بی روح حرکت کردن،کاغذ های اداری رد و بدل کردن و مشکلات مردم را حل نکردن،آفات انقلاب هایی است که بیمار زایی در درون آن ها رخنه کرده باشد.

انقلاب ما باید پایدار بماند.این انقلاب حاصل تلاش های کسانی است که بهترین عمر خود را در راه مبارزه با ظلم و ستم گذراندند.بسیاری از آن ها در سنین بالا هستند.

آن ها می دانند که انقلاب ما در تمام ایران گلستانی ایجاد کرد که قابل پیش بینی نبود.همه غرق در شادی شدیم.باغ زیبا و پر از میوه در دسترس قرار گرفت.

ما با شادی و خوشی این باغ ،از حضور آفات،غافل شدیم.شوش مانند سراسر ایران دارای آفات فراوانی شد.ضربات زیادی به پیشرفت و باورهای انقلاب وارد کردند.این لطمه ها به ویژه در ابتدای پیروزی،واضح تر بودند.آفت ها،میوه ها را تلخ می کنند.

فتح پاسگاه

پاسگاه ژاندارمری شوش، نقطه و تمرکز قدرت رژیم محسوب می شد.حمله به این مرکز و تلاش برای شکستن ابهت آن،سال ها قبل از انقلاب مد نظر قرار گرفته بود.

در سال پنجاه و هفت این توجه بیشتر بود.محلی که تصمیم گیرنده در بازداشت انواع افراد به حساب می آمد.بدون رضایت آن،هیچ برنامه ای در شهر اجرا نمی شد.توضیح کامل ژاندارمری را باید در موضوعات دیگری ارائه نمود.این قدرت در برابر مردم ضعیف شده بود.

بهمن ماه،روزهای پایانی حکومت شاه بود.تقریبا تمام مردم به این نتیجه رسیده بودند.شاه در مملکت نبود.امام به ایران آمده بودند.بسیاری از کارها به وسیله ی مردم انجام می گرفت.نیروهای رژیم کم کم به این نتیجه رسیده بودند که به مردم بپیوندند.

ارتش اعلام بی طرفی کرده بود.اخبار مهم به گوش می رسید.رادیوهای برون مرزی،اخبار جدیدی پخش می کردند.رادیو و تلویزیون شاه هنوز اخبار مورد نظر خود را پخش می کرد.گوش ها به فرمان امام در تهران جهت داشت.همه می دانستند که در چند روز آینده حوادث مهمی اتفاق خواهد افتاد.انقلابیون شوش متوجه ی مرکز بودند و از زبان آقای دانش روش ها را می یافتند.

شوش حال و هوای دیگری داشت.بعضی از افراد طرفدار حکومت خود را به مردم نزدیک کرده بودند.بعضی خواستار حضور در کنار آقای دانش بودند.کار به جای حساسی رسیده بود.

توان پاسگاه تحلیل رفته بود.نیروها در درون آن مانده بودند و مانند سابق به تظاهرات حمله نمی کردند.امنیت شبانه،تصادف اتومبیل ها،درگیری های شخصی،اختلافات فردی،نظم در شهر و بسیاری از کارهایی که قبلا به وسیله ی حکومت انجام می گرفت،عملا رها شده بودند.

اواخر و در نیمه دوم بهمن ماه،وضعیت به صورت گیج کننده درآمده بود.نمی دانستیم چه کنیم.آقای دانش به طور مستمر،تذکر می داد که وضعیت را آرام کنیم.ایجاد ناامنی به نفع رژیم بود.نگهبانی های شبانه با چوب دستی به وسیله ی مردم انقلابی صورت می گرفت.تلاش بر این بود که کوچک ترین درگیری شخصی انجام نگیرد.

روز بیست و یکم بهمن ماه پنجاه و هفت،آقای دانش با بعضی از ریش سفیدان خصوصا بازاری مشورتی عجیب نمود.او تصمیم گرفت که با پاسگاه در مورد اسلحه هاصحبت کند.به اتفاق شهردار و چند نفر همراه با رئیس آن یعنی سروان سید داوود اقراری صحبت کردند و ایشان هم قول همکاری را دادند و گفتند که با مقامات بالاتر مشورت خواهد کرد.

از او قول گرفته شد که از اسلحه ها محافظت کند و در اختیار نیروهایش قرار ندهد.این مطلب در شهر پیچید و مردم متوجه شدند.لذا به نظر می رسید که مقاومتی از طرف شخص اقراری صورت نگرفته باشد.

بعضی از افراد این سئوال را مطرح کردند که چه تضمینی برای قول ایشان هست؟آیا می توان اطمینان داشت؟این سئوالات آقای دانش را در وضعیت جدیدی قرار داد.من از ابتدای حضور آقای دانش در کنار او بودم و تمام جملات او را شنیدم.شاید بتوان گفت که دوش به دوش او بودم.

فردای آن روز از تهران خبرهای متناقضی رسید.پیروزی انقلاب،درگیری مردم با گارد شاهنشاهی،نیروی هوایی با گارد و شهادت بسیاری از مردم،این ها در شوش تاثیر گذار شد.

آقای دانش تصمیم گرفت که اسلحه ها را تحویل بگیرد.روز خاصی بود.پاسگاه از درون شهر به بیرون و محلی که امروز راهنمایی و رانندگی است،منتقل شده بود.

چهار راه شوش به شکل قدیمی و دارای جاده ای کم عرض بود.اطراف پاسگاه زمین های کشاورزی قرار داشتند.محصولات جمع آوری و اثرات شخم ها پا برجا بود.

کمی از ظهر گذشته بود که آقای دانش،شهردار وقت،من،چند نفر از مسجد جامع و تعداد زیادی از مردم به سمت پاسگاه حرکت کردیم.باز تکرار می کنم که من آن روز در کنار ایشان بودم.

افرادی را که همراه او به پاسگاه نزدیک شدند،دیدم.همان طور که قبلا گفتم،پاسگاه در بیابانی تنها ساخته شده بود.تازگی به آن محل منتقل شده بود.مکان اولیه ی آن در درون شهر و پایین تر از حرم دانیال بود.عکس هایی از پاسگاه قدیم موجودند.

مردم در سمت چپ پاسگاه و تقریبا نزدیک به دیوارهای آن رسیده بودند.من با چشم خود نیروهای ژاندارمری را دیدم که در بالای آن و در درون برج، موضع گرفته بودند.ژ _س ها به سمت ما نشانه رفته بودند.

هر لحظه امکان تیراندازی وجود داشت.کسی مسلح نبود.من تنها کسی را که همراه با اسلحه دیدم محمود غیاثی بود که فکر کنم برنو داشت.

در بالای پاسگاه برج های دیده بانی به صورت دایره ساخته شده بودند.هنوز آن برج ها هستند.من متوجه کمین نیروها و نشانه گیری آن ها به طرف مردم بودم.

اتومبیل راهنمایی و رانندگی اندیمشک نیز در کنار پاسگاه پارک کرده بود.بعدا متوجه شدیم که نیروهای آن از ترس به این پاسگاه پناه آورده بودند.صندلی عقب آن پر از اسکناس جریمه ای بود.شیشه ها بالا بودند.من شخصا پول زیادی در درون آن دیدم.مردم به دنبال انقلاب اقتصادی نبودند و گر نه می بایست آن را غارت کنند.هیچ کس به آن مبالغ دست اندازی نکرد.

رئیس پاسگاه را خواستند.بیرون آمد .وی به آقای دانش ،شهردار و چند نفر دیگر اجازه داد تا اسلحه خانه را بازرسی کنند.آقای دانش وارد شد و من بیرون از پاسگاه منتظر ماندم و البته مردم نیز در حالت انتظار بودند.تمام اسلحه ها آنجا بودند.درب آن را بست و کلید را به آقای دانش داد.تاکید او این بود که اسلحه ها ممکن است خطراتی داشته باشند.ایشان قانع شدند.تیری هوایی شلیک شد و مردم به روی زمین دراز کش شدند.این قضیه مردم را ناراحت کرد.محل تیراندازی هم همان برج پاسگاه بود.مردم دست خالی بودند.من غیر از مورد فوق حتی یک اسلحه در دست مردم ندیدم.

هنوز جلسه ی رد و بدل کلید اسلحه خانه تمام نشده بود که ناگهان صدایی از پشت سرم گفت:آقای دانش درب اسلحه خانه چوبی است و این کلکی برای دور کردن شماست.به محض رفتن ما اسلحه ها را می برند.این جمله و سکوت آقای دانش و فریاد مردم،همه چیز را تغییر داد.

آقای دانش خواستند اسلحه ها را تحویل بگیرند.رئیس پاسگاه گفت که چنین مجوزی ندارد .فقط می تواند کلید اسلحه خانه راتحویل دهد ،شما می توانید نگهبانی در این جا بگذارید.من سربازم و اسلحه برایم بسیار مهم است.اجازه از مافوق لازم است.

آقای دانش گفتند که مافوقی جز مردم وجود ندارند.آقای دانش بسیار متین و آرام حرف می زد و مواظب بود تا حادثه ای روی ندهد.اصولا انسانی با عطوفت بود.

بحث مقداری طول کشید و مردم منتظر دستور آقای دانش بودند.من در سمت چپ ایشان ایستاده و نظاره گر صحبت ها بودم.شهردار سعی داشت که به طور مسالمت آمیز این قضیه را خاتمه دهد که ناگهان از سمت چپم گلوله ای شلیک شد و درست به سر اقراری اصابت کرد.

آن صحنه را هرگز فراموش نمی کنم.قدی بلند داشت.هنوز گرم بود و در همین چند ثانیه دست به کمر برد تا اسلحه درآورد.مانند هر جنازه ای سقوط کرد.خون به شدت از سرش می جهید.مردم صحنه را رها کردند و به درون پاسگاه حمله بردند.در دقایق اولیه به جنازه چشم دوختم.این اولین صحنه در نوع خود برای من بود.نمی دانم چرا دلم سوخت.مردی که تا چند ثانیه پیش حرف می زد بی حرکت خفته بود.من تصاویر فتح پاسگاه را دارم.شخصا تا پایان کار در آنجا بودم و تمام حوادث را از نزدیک دیدم.

مردم بدون توجه به جنازه وارد می شدند.من همچنان به جنازه خیره شده بودم .دلم سوخت.نمی دانم چرا در آن صحنه،میخکوب شدم.

بیرون پاسگاه،رنو قرمز رنگی که در درون آن چند فرد مسلح از انقلابیون دزفول حضور داشتند را دیدم.آن ها فقط نظاره گر بودند.مردم بی مهابا وارد شدند.من نیز برای آرام کردن،وارد پاسگاه شدم.

درون پاسگاه بعضی از خانواده ها حضور داشتند.چند وسیله،آتش زده شد.خانواده ها وحشت زده بودند.کسی به آن ها تعرض و بی حرمتی نکرد.

زن و بچه های آن ها را به خانه ی آقای دانش منتقل کردند.نیروهای باقی مانده را نیز به این مقر انتفال دادند.پاسگاه به آتش کشیده شده بود.بعضی از تیرهای عمل نکرده منفجر می شدند.اسلحه ها به وسیله ی مردم به درون وانت بارها حمل و به منزل آقای دانش منتقل می شدند.پاسگاه آن نشانه ابهت رژیم شاه در شوش ،فتح شده بود.

من در این فتح شرکت داشتم.به درون پاسگاه رفتم.صحنه ها را دیدم .بعضی از آن ها را نپسندیدم.البته شاید امروز مشکل نباشد اما در آن وضعیت واقعا کنترل کردن مردم بسیار مشکل بود.

سربازانی که مجبور به خدمت بودند در همان دقایق اول به مردم پیوستند.در این حادثه به هیچکس آسیبی نرسید.تنها حادثه ی مهم کشتن آقای اقراری بود.جنازه ی او را به بیمارستان نظام مافی بردند که آن هم دارای سرگذشت تلخی است.افرادی که بسیار تند بودند، رفتار های نامناسبی داشتند که اینجا جای بحث ندارد.

چه کسی در این صحنه شلیک کرد؟من که به طور حتم مطمئن نیستم.آنچه می دانم این است که اسلحه از نوع کلت بود زیرا صدای خاصی داشت و اینکه شلیک از نزدیک بود.

انقلاب در شوش پیروز شده بود.آرزویی که سال ها برای رسیدن به آن انتظار کشیدیم.همراه با ماشین های پاسگاه و تصاویر امام و سربازان در شهر حرکت کردیم.

من اولین نفری بودم که در صف قرار داشتم.هیاهوی عجیبی بود.باور کردنی نبود.پاسگاه آن قدرت اول شهر در دستان ماست؟روزهای سخت انقلاب شروع شده بود.

روزهای اول انقلاب

این مثل معروف را نباید فراموش کرد که هرچیزی ابتدایش مشکل است.این را باید به عنوان راهنمایی بزرگ در مقابل نصب کرد.کاری بزرگ در وضعیتی خاص در ایران انجام گرفت.بزرگی آن را نمی توان به این سادگی ترسیم کرد.شکاری استثنایی با اسلحه ای خاص در دورانی که هیچ کس تصورش را نمی کرد.

انقلاب در شوش به پیروزی رسیده بود.شش ماه آخر بسیار خسته کننده بود.اعتصابات،تعطیلی مدارس، کمبود مواد نفتی، نبودن نیروی انتظامی، ناامنی های شبانه،کمبود امکانات درمانی،تعطیلی بسیاری از بانک ها و در نهایت بی نظمی و سردر گمی در مراجعه به ادارات یا ارگان های شهری،کار را مشکل و طاقت فرسا نموده بود.

بهار آمد.زمستان تمام شد.مردم از پیروزی شادمانند.بر خود می بالند.سر از پا نمی شناسند.بسیاری از مردم آن زمان شوش،کم سواد و به دور از مسائل عمیق سیاسی بودند.فکر می کردند که کار تمام است و باید در خانه های خود آرام بنشینند و منتظر امکانات باشند.البته حق هم داشتند.وظیفه ی بزرگی را انجام داده بودند.اما از مسائل بعد از انقلاب غافل بودند.

ما که دانشجو و با شهرهای بزرگ در ارتباط بودیم،می دانستیم که رژیم های استعمار گر در همان ابتدای پیروزی انقلاب از کمبود ها سو استفاده کرده و مردم را بر علیه همان انقلاب تحریک می کنند.

روز بیست و دوم بهمن ماه پنجاه و هفت که پاسگاه تخلیه شده بود،تصمیم گرفتیم تا در شهر مانور پیروزی برگزار کنیم.چند سرباز از پاسگاه را با پلاکاردی از تصویر امام انتخاب و از بالای شهر حرکت کردیم.

وارد بازار شدیم.مردم خوشحال بودند.بعضی به جمع پیوستند و گروهی فقط نظاره گر شدند.دیگر از بسته شدن درهای خانه که در اولین تظاهرات شوش به وسیله بعضی ها انجام گرفت،خبری نبود.خانواده ای که در آن تظاهرات ما را مسخره می کردند هم ایستاده بودند.
شوش در دستان ماست.انقلابیون در خانه آقای دانش جمع بودند.اسلحه ها در گوشه ای قرار داشتند.بعضی از افراد مسلح را اولین بار می دیدم.آن ها در هیچ تظاهراتی شرکت نداشتند.

تمام نگاه ها به دستورات آقای دانش است.اما آیا کسانی هم بودند که این اطاعت را نمی پذیرفتند؟نمی خواهم به گذشته تلخ اشاره کنم.شیرینی های انقلاب در شوش کم نبودند.تحلیل این شیرینی ها به زمان زیادی نیازمند است.باید در این زمینه کار کرد.به نظرم می رسد که مسئولین ادارات شوش در این مورد کار زیادی نکرده باشند یا حداقل اینکه من هیچ نوشته ای در این مورد ندیده ام.

واقعیت این است که تمام شوش در خانه ی دانش خلاصه می شد.کم کم نیروهای موجود کاهش یافتند.البته به این امید که کارگران به کارخانه ها،دانش آموزان به مدارس،دانشجویان به دانشگاه ها و هر کسی به ادامه کارهای خود بپردازد.این یک غفلت بزرگ در شوش بود.
اولین خبر منتشر شد."افرادی مسلح در بیشه زار حمید آباد برای حمله ی امشب مستقر شده اند"دو نفر از شجاع ترین افراد انقلابی مسئولیت کنترل بیشه زار کرخه را تقبل کردند.نام آن ها را می نویسم تا نسل ها بدانند و در خاطره ی خود نگه دارند.شهید حمید سیلانی و مرحوم علی محمد فرهاد پور، این دو نفر بودند.

غروب تا صبح پاسداری و گشت می دادند.اسلحه ی ژ-سه به آن ها تحویل داده شد.گاهی اوقات فکر می کنم چگونه توصیفی می توان برای شجاعت آن ها ترسیم کرد؟

مکانی که در آن افراد دوستدار رژیم کم نبودند.شب تاریک و بیشه زار مخوف،با گفتار قابل ترسیم نیست.خدا رحمت کند ان دو را .کاملا آن ها را می شناختم.بی ادعا و بی دستمزد کار کردند و قبل از مرگشان هم یک بار نشنیدم که چیزی طلب کنند.
با نیروهای مردمی به چهار راه شوش رفتیم.غروب بود.جایی که امروز هلال احمر است.با تعدادی گونی سنگر ساختیم.کم تجربگی به ما می گفت که به بیشه زار حمید اباد نرویم.حاج احمد خنیفر،رضا رستگار،عبدالمحمد قاسمی نسب،حسن ولی حط حط،مرحوم حسن عراقی،حمید عرب،علی سینه پهن،صفر احمدی،غلامحسین تیک سفید،مرحوم جاسم حمزه،محمد رضا دیناروند،کریم احسانی فر را من شخصا دیدم.کار رهبری را حاج احمد به عهده داشت.به من یک کلت اسپانیایی داد و به عنوان پاس بخش انجام وظیفه می کردم.

خشاب ها را پر کردیم.سنگرها در چندین مکان ایجاد شدند.پشت بام ساختمانی که بعدا خراب و به هلال احمر اضافه گشت،تعدادی از بچه ها مستقر شدند.هنوز طاق نصرت خراب نشده بود.شهید محمد دیناروند،پشت ستون این طاقت نصرت کمین می کرد.
محلی برای استراحت نداشتیم.چهار راه شوش،فضایی باز بود و محل کمینگاه اصلی ما بود.البته در چهار راه بعدی هم بچه ها ایست بازرسی گذاشته بودند.چه شب های سختی بود.تا صبح نمی خوابیدیم.البته آن شب حمله ای صورت نگرفت.

یادم می آید که اتو مبیل ما پیکان جوانان آقای تیک سفید بود و با آن گشت می دادیم.من پشت فرمان نشسته بودم و رضا رستگار در کنارم بود.

سه شبانه روز تمام نخوابیدم.در چنین وضعیتی کمیته آموزش اسلحه به وسیله ی صالح عبیدی دایر و مرتب افراد را آموزش می داد.محل آموزش هم درمانگاه دانیال پایین تر از حسینیه ی اعظم بود.

با این حرکت تا حدودی راحت شدیم.توصیف آن وضعیت را تنها کسانی درک می کنند که در آن بودند.از دانشگاه و درس غافل شدم.
آقای دانش محل رهبری را تغییر داد و از پشت مسجد جامع به طبقه ی دوم محلی که امروز روبروی بانک سپه مرکزی است نقل مکان نمود.از دزفول به طور مستمر همکاری می شد.بچه هایی که بعدا به کمیته ی انقلاب پیوستند در همین مکان به آقای دانش یاری می رساندند.

مسئولین ادارات با نظارت آقای دانش،منصوب شدند.بخشدار در اداره مستقر شد.البته رفتارهای او داستان هایی دارد.اما ما به عنوان انقلابی با ایشان همکاری می کردیم.

خبرهای مرکز،گاهی ما را نگران می کرد.تقریبا از همین زمان بود که گروه های سیاسی ناسازگاری را در شوش و البته در تمام ایران شروع کردند.اولین تظاهرات در حکومت جدید را با عنوان :بخشدار غیر بومی اخراج باید گردد" را شروع کردند.من و بعضی از افراد در آن روز تهدید به مرگ شدیم که آن را در نوشته ای به دستمان دادند.
روزهای سختی بود.امنیتی وجود نداشت.آن چه بود پاسداری افرادی بود که اسلحه در اختیار داشتند.کسی به ما نگفت که اجازه ی شلیک داریم یا نداریم.مرکزی هم در هتل جهانگردی برای دفاع از انقلاب تشکیل شد.

واقعا خدا کمک کرد.یادم می آید که در یک تقسیم نیرو،در حالی که بچه ها را جا به جا می کردیم یکی از آن ها اسلحه را روی رگبار گذاشته و ضامن را هم آزاد کرده بود .سر اسلحه به سمت بالابود..وقتی به اشتباه دست به ماشه گذاشت و تیر ها به هوا پرتاب شدند ،چنان خود را باخته بود که می گفت مرا محاکمه انقلابی کنید من مقصرم وسراسیمه به هر سمتی می دوید.
شعارهای بومی گری،بهم زدن نماز جمعه در مدرسه باهنر امروزی،بر پایی جلسات حزبی،سخنرانی های گروهی،تلاش برای تعطیل کردن مدارس که البته به جز مدرسه ی راهنمایی شهرک سلمان،به این مهم دست یافتند،کمبود مواد،پخش اعلامیه های تفرقه انگیز،تهدید بعضی از انقلابیون،تحصن های متفاوت از جمله در اداره ی آموزش و پرورش،بی نظمی تصنعی در مدارس و بسیاری از این حرکات،کار را برای آقای دانش و یارانش مشکل می کرد.اما انقلاب با تمام سختی هایش به راهش ادامه داد.
چه کسانی این سختی ها را به وجود آوردند؟چرا این کارها را انجام می دادند؟از کی دستور می گرفتند؟حرف واقعی آن ها چه بود؟اوایل انقلاب چه دست آورد سریعی وجود داشت که آن ها خواستار بودند؟طرف مقابل آن ها چه کسانی بودند؟مگر مردم انقلابی جدای از آن ها بودند؟
این اعمال منتهی به تصمیم گیری هایی شد که در نهایت باعث ضرر و زیان افرادی شد که هیچ نقشی در این وقایع نداشتند.بسیاری از افراد پاکسازی شدند.بسیاری گوشه نشین گردیدند و بسیاری نیز به زندگی عادی خود ادامه دادند.

انقلاب در شوش ناگفته های بسیاری دارد.آن ها را باید گفت.آن ها را باید از اهلش گرفت و به نسل های بعد منتقل کرد.هر انقلابی این کار را انجام می دهد.تاریخ انقلاب فراموش شدنی نیست همان طور که تاریخ جنگ فراموش نخواهد شد.

تاریخ انقلاب و جنگ به نوعی به هم گره خورده اند.رشادت ها و مردانگی بچه های شوش برای همیشه جاودانه است،گرچه واژه ی گمنام نیز همیشه در شوش خودنمایی کرده و می کند.

وضعیت با گذشت زمان آرام تر شد.از آقای دانش کسب تکلیف کردیم.جمع آوری اسلحه ها در دستور کار قرار داشت.خدا رحمت کند مرحوم حاج حسن اسلامی پناه را که همراه آقای دانش به روستاهای اطراف می رفت.

کم کم،کمیته انقلاب اسلامی شکل منظمی به خود گرفت.شعبه ای در هفت تپه تشکیل گردید.کار ما تمام شده بود.با هماهنگی آقای دانش و ادامه تحصیل به اهواز رفتم.هنوز درسم تمام نشده بود.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 22:50

رهبری

انقلاب در شوش دارای زوایای بسیاری است.هر اندازه هم که گفته شود باز مجموعه ای از آن باقی می ماند.از موثرترین گرفته تا کسانی که از آن استفاده های نامشروع کردند،مطالب فراوان یافت می شود.مگسان بسیاری دور شیرینی ایجاد شدند و شاید مهم ترین مرکزی که این چنین افرادی یافتند،شخص رهبری در شوش بود.نقش آقای دانش در شوش کاملا بی بدیل بود.
هر انقلابی برای رسیدن به پیروزی در درون خود دارای رهبری یگانه است.این انقلاب با هر گرایشی که باشد، زمانی توفیق می یابد که مردم پیرو رهبر آن باشند.طبیعی است که هدف مشترک مردم و رهبر کمک شایانی به یکپارچگی خواهد نمود.در ایران نیز این حالت وجود داشت.تفاوت آن با دیگر انقلاب های جهان در گستردگی آن بود.
در انقلاب فرانسه یا کوبا جمعیتی معین و در محدوده شهرهای بزرگ به این مهم دست یافتند.بعضی از انقلاب ها صرفا در پایتخت اتفاق افتاد و مردم دخالت چندانی در ایجاد آن نداشتند.
تغییرات نیز در مرکز و در محدوده ی شهرهای بزرگ به وجود آمد و کم کم دیگر شهر ها به آن تغییرات تن دادند.مقایسه انقلاب های جهان با انقلاب ما،تفاوت های بسیاری را آشکار می سازد.
انقلاب ایران در تمام شهرها روی داد و تقریبا تمامی مردم در جریان کامل آن بودند.اعتصابات مخصوص شهری خاص نبود.راهپیمایی ها در تک شهرها روی نمی داد.همین معنی باعث می شود تا هیچ شخص یا گروهی نتواند خود را صاحب انقلاب بداند.زندان ها مملو از اقشار مختلف بود.در این گستردگی،هر شهر به وسیله ی رهبر محلی اداره می شد.
او نیز با رهبر اصلی انقلاب،در ارتباط بود.توفیق انقلاب اسلامی مدیون همین یکپارچگی گشت.البته بودند گروه هایی که در ابتدای انقلاب زیاده خواهی می کردند و قصد بهره برداری بیشتری داشتند و در نهایت از انقلاب جدا شدند.شوش نیز درگیر بعضی از این گروه ها به خصوص در اوایل پیروزی بود.
بیان رهبری و هدایت در انقلاب شوش در یک موضوع به نام خاطره کامل نمی شود.شهری که مذهبی بودنش بر تمام جوانب آن می چربید چگونه قادر بود تا مسیر تغییرات را نشان دهد؟این که رهبری در شوش قبل از انقلاب برای ایجاد زمینه های رشد و تفکر سیاسی،کاری مشکل بود، ادعایی با معنی است زیرا شوش دارای گویش های متفاوت و نیز اقوام مختلف بود.
در روند انقلاب هم دانشجو حضور داشت و هم سنتی های قدیمی نمایان بودند.چگونه این چنین وضعیتی را می توان هدایت کرد؟آیا این باعث ایجاد رهبری های چندگانه نمی شد؟
شوش در بافت تاریخی خویش با رویدادهای متفاوتی روبرو گشت.افرادی با نام های مختلف در هر طایفه و قبیله ای شناخته می شدند و حتی دعاوی خود را از طریق آن ها انجام می دادند.
چگونه چنین شهری می توانست انقلابی یکپارچه انجام دهد و مرکزی یگانه داشته باشد اما حقیقت رهبری همان یگانگی و همدلی گردید.
شوش از این بابت دارای رهبری یگانه در شهر گشت.آقای دانش رهبر بود.همه به فرمان او گوش می دادند و تا پایان بیست و دوم بهمن این حالت ادامه داشت.
بعداز آن زمزمه هایی شنیده شد.گروه های سیاسی مخالفت هایی ابراز نمودند.بعضی از آن ها در مقابل رهبری شوش ایستادند و خصوصا در جریان انتخابات نمایندگی مشکلاتی به وجود آوردند.
روحانی قدیمی شهر تنها رهبر و هماهنگ کننده بود.این را نیروهای رژیم نیز می دانستند.بعضی از این افراد نزد آقای دانش می آمدند و بابت برگشت به انقلاب استمداد می طلبیدند.افراد پشیمان،قبل از پیروزی انقلاب،برای پذیرش در میان انقلابیون به شخص آقای دانش مراجعه می کردند.
من به عنوان شاهد در این ماجرا،صحنه های متعددی مشاهده کردم اما حقیقتا به گفته های آنان با شک و تردید می نگریستم و این را یک بار به ایشان هم گفتم.
من در یکی از این رویدادها،فردی که اسلحه ی کلت در دستش بود و از نظر مردم جز رژیم محسوب می شد را شاهد بودم.او نزد آقای دانش آمد و از او خواست تا در کنار انقلابیون باشد.آقای دانش او را تشویق کرد و گفت همین کافی است اما او اصرار کرد تا محافظ او باشد.
آقای سید محمد کاظم دانش رهبری انقلاب در شوش را بر عهده داشت.او شایسته ی این کار بود.دلایلی که او را به این عنوان شایسته نمود جند نکته ی مهم بود.
اول این که خود از مخالفان حکومت شاه بود.
دوم این که سال ها در شوش زندگی می کرد و با مردم کاملا آشنا بود. این آشنایی را من لمس کردم و بارها وی را امتحان نمودم.گاه از او نام فردی را مطرح می کردیم و او بلافاصله می گفت که کدام فلانی؟پسر فلان یا فلان؟ و این نشان دهنده ی شناخت عمیق او بود.
سوم این که روحانی،از سادات معظم ،تحصیل کرده،باسواد و تایید کننده ی انقلاب اسلامی بود.
چهارم این که به عنوان یک معلم ماهر، آموزش های لازم سیاسی را به مردم منتقل می کرد.
پنجم این که هنر ارتباطی بسیار خوبی داشت و این ارتباط را با همه به صورت صمیمی برقرار می کرد..او مخلصانه همکلام می شد.
ششم این که در تمامی اتفاقات انقلاب پیشرو بود.درواقع در همه ی موضوعات انقلاب حضوری پر رنگ داشت و خود را از مردم جدا نمی کرد.
هفتم این که شجاع و دارای اعتماد به نفس بالایی بود.من این موارد را در او حس کردم.رفتارهای او در مقابل نیروهای رژیم،این حالات را منعکس می کرد.گاه در کنار او مضطرب می شدیم و او هرگز تغییری در چهره نداشت.
هشتم این که با مرکز و انقلابیون نزدیک امام در ارتباط بود.من این نکته را بعد از پیروزی انقلاب و از زبان شهید رجایی شنیدم.وی آقای دانش را می شناخت.
رهبری او در جریان فتح پاسگاه که دارای فراز و نشیب های بسیاری است،تشکیل کمیته ی انقلاب اسلامی و پذیرش مسئولیت آن در ابتدای پیروزی انقلاب،اداره ی شهر و معرفی افراد برای مسئولیت های شهری،کنترل اوضاع با استفاده از قدرت مدیریتی غیر خصمانه،تشکیل حزب جمهوری اسلامی در شوش،انتصاب بخشدار جدید برای سروسامان دادن به شهر،محاکمه ی بعضی از وابستگان به رژیم به صورت بسیار منطقی و غیر احساسی،تصمیم گیری های مهم بعد از انقلاب،سروسامان دادن به اولین انتخابات جمهوری اسلامی،نمایندگی مردم شوش و اندیمشک در مجلس،امام جمعه ی شوش قبل و بعد از انقلاب و رسیدگی به امور مستضعفین با ایجاد دو صندوق قرض الحسنه از جمله فعالیت هایی بود که وی را به عنوان تنها رهبر معرفی می کرد.
تصاویر و مدارک باقی مانده از آن زمان اثبات رهبری ایشان را منعکس می کند.افرادی که مربوط به آن نسل هستند نیز این را به خوبی می دانند.
من خود در جریانات انقلاب،وجود ایشان را حس می کردم.در فتح پاسگاه کنار او بودم.در هنگام هجوم نیروهای پاسگاه برای دستگیری وی،به همراه یکی از دوستان کنار او بودیم.در کلاس های مسجد جامع به عنوان شاگرد حضور داشتم.در منزل او که پشت مسجد جامع بود،برای نگهبانی و پاسداری از انقلاب،با او همکاری می کردم.
در جریان انتخابات نیز او را تنها نگذاشتم و با اینکه موضوع طایفه گری را مطرح می کردند،من به او رای دادم.من این را به نسل های دیگر نیز منعکس می کنم و می گویم، انقلاب اسلامی شوش تنها مدیون رهبری اوست.
علت آن نیز این است که در کنار مردم نیروهای سیاسی دیگری بودند که می توانستند صفوف مردم را تکه تکه کنند.وجود آقای دانش باعث انسجام بیشتر مردم شد.بسیاری از قدیمی های شوش،تظاهرات بعضی گروه ها برای ایجاد تفرقه را به یاد دارند.
سید محمد کاظم دانش مسلط بر خویش بود و هرگز غرور و تکبر را در خود جای نمی داد.قدرت هیچ تاثیری بر رفتار او نداشت.بابت روضه از کسی وجهی نمی گرفت.تنها در پایان ماه مبارک رمضان ،مردم به صورت خود جوش به خانه اش می رفتند و هدایایی تقدیم می کردند.
بیشترین هدایا هم شامل قند و چای و ارزاق بود.من دقیقا این رابطه را میان مردم و آقای دانش به یاد دارم.هم قبل از انقلاب و هم بعد از آن ،تحمیلی بر مردم نداشت.
او چهره ی ماندگار شوش است و مردم و نسل های آینده باید قدر او را بدانند و نام و خاطره ی او را گرامی بدارند.چیزی که فکر می کنم هنوز رعایت نشده است.
من،آقای دانش را مرد شوش می شناسم و بر خلاف بعضی از نوشته ها که او را متعلق به شهری مجاور معرفی می کنند من این را نمی پذیرم.زمانی که او در شوش فعالیت می کرد همه را کاملا می شناخت.مرحوم پدرش روحانی روستای پدری ما بود.
زندگی نامه ی او باید به وسیله ی کسانی نوشته شود که سال ها در کنار او بودند و بعضی در قید حیات هستند.من برای عرض ادب نسبت به آن ها نام تعدادی را که خود مشاهده کردم را ذکر می کنم.
البته فرزندان کسانی که در قید حیات نیستند می توانند از نوشته های پدران خود در مورد آقای دانش استفاده کنند..حاج عبدالنبی زربخش،اسدالله اسد زاده،حاج محمد علی کله،مرحوم محمد علی پاکزادی،مرحوم محمد نمره پز،مرحوم جواد عطوان،مرحوم محمد علی محول و مرحوم رحیم پولادگر.البته با ذکراین نکته که او در دل همه ی مردم شوش جای داشت.
نام دانش باید نشان دهنده ی شجاعتی باشد که مردم شوش به آن افتخار می کنند.مردی پاک و بی آزار برای مردم و فعالی ضد رژیم بود.
در جریان انقلاب پیوسته بر آگاهی بخشی تاکید داشت.یادم هست که تعداد زیادی کتاب هدیه داد تا به جوانان دهیم و هنوز در خاطره ام مانده است که یکی از این کتاب ها داستان راستان شهید مطهری بود.
در جریان فتح پاسگاه شجاعتی بی نظیر از خود نشان داد. من تمام آن حادثه را از نزدیک دیدم.موضوع فتح پاسگاه را باید در شکل های متفاوتی باز گو کرد.
گرچه بعد از پیروزی انقلاب جاهلانی سعی کردند که او را در برابر مردم و حتی نزدیکانش قرار دهند و خصوصا در جریان انتخابات او را وابسته به لهجه و زبانی خاص نمایند اما هرگز موفق نشدند.
مطرح کردن قومیت گرایی در آن زمان مسیر را به سمت آقای دانش هدایت می کرد.دشمنان از این راه قصد بدی داشتند.از من نیز خواسته شد تا این نکته را پر رنگ نمایم.من این خطر را به آقای دانش منتقل کردم و او متوجه ی قضایا بود و اعلامیه ی معروف خود را در پاسخ منتشر کرد که جمله ی آخر آن این بود”خدا همه را به راه راست هدایت کند”.
من شهادت می دهم که آقای دانش تنها و تنها رهبر انقلاب در شوش بود و هیچ شخص خاصی مانند او دارای قدرت هدایت و راهنمایی نبود.
مردی از پاکان و از اجداد طاهرین بود.بعد از شهادتش او را در عالم خواب دیدم.با من حرف زد و شادمان در آن عالم از شهدا پذیرایی می کرد.
در کنار او شهید بهشتی و رجایی را دیدم.خوشا به حال کسانی که خواستند و رفتند.جمله ی معروف او که من برای تصاحب کرسی به مجلس نمی روم بلکه می روم تا محاسن خود را با خون خود رنگین کنم به نتیجه رسید و کوردلان با انفجار ساختمان حزب جمهوری اسلامی او را به شهادت رساندند.
من در آن روز در تهران بودم.آرزویم این بود که شهید دانش را در شوش و در کنار مردمش دفن نمایند اما این توفیق حاصل نشد.شاید این از کم کاری های ما بود که اعتراض خود را برای پذیرش منتقل نکردیم.این حق مردم شوش بود که رهبر خود را در آغوش خود داشته باشند.من از آقای دانش خاطرات فراونی دارم.از لبخندهایش و از طریق صحبت کردنش و نیز گاه صبر فوق العاده اش که ما را کلافه می کرد.من در روزهای ابتدایی انقلاب از تحمل او خسته می شدم

منفورین انقلاب

هر انقلابی دارای مشکلاتی آشکار و پنهان است.در شوش نیز چنین مواردی،فراوان یافت گردید.مسائل و مشکلات پیش آمده،ساختگی بودند.افرادی معین،بانی و عامل آن ها در طول مبارزات گشتند.آزار دهندگانی که گاه خود را نمایان و زمانی،مخفی نگه می داشتند.ما از مخفیان، هراسان تر بودیم.

با آغاز فعالیت های انقلابی در شوش افراد به چند دسته تقسیم شدند.این که موافق با مخالف باشند مهم نبود بلکه رفتارهایی صورت می گرفت که آشکاری را از بین می برد.شاید واژه ی منافق از همان زمان در شوش جاری گردید.

وجود موافق و مخالف در هر رویدادی،امری پذیرفتنی است.اگر همه مردم یک دست بودند،این جهان مشکلی نداشت.وجود اختلافات،نشان دهنده عدم هماهنگی میان انسان هاست.مبنای تفاوت ها در میزان رشدی است که هر نفر داراست.به طور حتم افراد رشد یافته و تربیت دیده به مراتب،بهتر از سایر افراد در زمینه های انسانی موفقند.

شوش در این حالت قرار داشت.افرادی بودند که با تغییر رژیم مخالفت می کردند.رویدادهای بزرگ هم چون انقلاب های جهانی دارای گستردگی بیشتری هستند.ایجاد یک پارچگی با وجود تفاوت های بینشی و تربیتی ،کار فوق العاده بغرنجی است.

تمام مشکلات به جوهره ی انسانی مربوط می شوند.انسانیت انسان در هر فرد به صورت قوه موجود است اما به سادگی تبدیل به عمل نمی شود.تا عملی صورت نگیرد نتیجه ی کار مشخص نمی شود.

ما در جریان انقلاب در شوش با آن مواجه بودیم.گفته هایی که هرگز به عمل تبدیل نشدند.جنایتکاران، افراد ضد بشری، جنگ افروزان، ظالمان، دیکتاتورها، مزدوران و قاتلان لزوما انسان های دیوانه ای نیستند.آن ها به طور عمد و با قصد کارهای خود را انجام می دهند و آن ها را باور دارند.

صدام حسین خود را نجات دهنده ی امت عرب می دانست.شاه ایران خود را منجی کشور معرفی می کرد.معمر قذافی در آخرین ساعات حیاتش خود را خدمتگزاری صدیق می دانست.حسنی مبارک در محاکمه ،خود را بی گناه خطاب می کرد.افرادی که سقط جنین انجام می دهند خود را نجات دهنده می دانند و آن را ثوابی بزرگ به حساب می آورند.آمریکا جنایات خود در عراق و افغانستان را آزادی مردم می داند.رژیم سعودی مردم یمن را روزانه برای آزاد کردن بمباران می کند.داعش برای رسیدن به عدالت این همه جنایت انجام می دهد!آن ها می دانند،چه می کنند.

در ابعادی کوچک تر این رویدادها در شوش اتفاق افتاد.من بسیاری از این رفتارها را مشاهده کردم.بعد از پیروزی انقلاب گوشزد نمودم اما در مواردی موفق نشدم.گرچه من با خشونت مخالفم و از بین بردن را تایید نمی کنم اما به دنبال اصلاح امور بودن را سرلوحه کار خود قرار دادم.

انقلاب اسلامی ایران در درون خود دارای افراد متفاوتی بود.کسانی که واقعا به دنبال خدمت به مردم بودند و خود را در برابر گلوله ها قرار دادند.کسانی که تا آخرین لحظه به حکومت پایبند بودند و دست از حمایت خود بر نداشتند و روبروی مردم ایستادند و بسیاری را به شهادت رساندند و از این بابت مطمئن بودند.کسانی که مخفیانه به نیروهای رژیم کمک می کردند و گزارشات مختلفی مخابره می کردند.مردمی که گوش به فرمان رهبر بودند و در تظاهرات شرکت می کردند و در ادامه در کنار انقلاب باقی ماندند.افرادی که دو دل بودند و منتظر نتیجه ی کار ماندند و بعدا به انقلاب پیوستند و با اولین فشارها سریعا به مخالفت و حمله پرداختند.

تمام موارد فوق در شوش هم روی دادند.شوش گرچه در آن زمان کوچک بود اما این حالت باعث عدم وجود افراد متفاوت نبود.دلایل بسیاری برای آن زمان قابل اثبات است.بنابراین می توان گفت که،این وضعیت در انقلاب شوش هم حاکم بود.

من به عنوان یکی از افراد در این انقلاب، آن ها را حس کردم.ابتدای انقلاب، کسی همراهی نمی کرد.مهم ترین قشر همراه، سواد داران و دانشجویان شوش ،مشغول به تحصیل در اهواز بودند.تظاهرات را شکل دادند و با رهبری در شوش همراهی نمودند.بیشترین تاثیر منفی در ذهن من را اقشاری گذاشتند که من آن ها را منفورین انقلاب می نامم.این گروه به چند دسته تقسیم می شوند.بدبختی این جاست که بعد از انقلاب بعضی از آن ها انقلابی دو آتشه شدند و از سفره ی انقلاب لقمه های سنگینی برداشتند.

من اهل کینه نیستم.لذت را در بخشش می یابم لذا سعی می کنم حرمت ها را حفظ کنم و تا جایی که می توانم نامی از کسی نبرم مگر این که برای روشن شدن حقایق، مجبور شوم.

اولین چهره های منفور، نیروهای ژاندارمری بودند.من از این افراد زیاد انتظار نداشتم گرچه افرادی نیز در درون آن ها بودند که کمتر وارد مقابله می شدند.نیروهایی که وظیفه ی آن ها حمایت از رژیم بود.یکی رئیس پاسگاه به نام اقراری بود که کمتر خود را نشان می داد و من آن را در فتح پاسگاه دیدم.او دستور دهنده و برنامه ریز بود.افسری جوان وبا درجه که مدیریت خوبی داشت.من از او رفتار خشونت آمیزی ندیدم.در برخوردهای خیابانی، نیروهای او فعال بودند اما شخص اقراری را ندیدم.

دومین نفر معاون او به نام اویسی بود.او هم ما را بیش از حد تهدید می کرد و به همراه نیروهایش در اولین تظاهرات سال پنجاه و هفت ،به ما حمله ور شد وتیراندازی هوایی نمود.طوری رفتار می کرد که گویی فرمانده همه است.کلتی بر کمر بسته بود و معولا با جیپ پاسگاه گشت می زد و بسیار بد دهن بود.دشنام های ناجور می داد به طوری که تحریک آمیز بودند.معروف بود و به حکومت پهلوی فوق العاده علاقه داشت.او تا آخرین روز پیروزی انقلاب، همین روش را اجرا می کرد.یادم می آید که در اولین روزهای انقلاب بچه ها سراغ او را گرفتند و او را تا درب بانک سپه تعقیب کردند زیرا برای گرفتن حقوق به آن مراجعه می کرد اما موفق نشدیم و فرار کرد.شاید بتوان گفت که فراریش دادند.او زیرک و زرنگ بود و می دانست چگونه خود را پنهان کند.بانک سپه در آن زمان قبل از بانک قوامین امروزی قرار داشت.از سرنوشت او خبر ندارم.

سومین نفری که نامش را هیچ گاه فراموش نمی کنم گروهبان سجادی بود.منزل او در آخراسفالت بود و با مادرش زندگی می کرد.من از مادر او شنیدم که به پسرش می گفت،مردم را آزار ندهد.در هر مکانی که تجمع می شد،حضور داشت و با خشونت رفتار می کرد.به میان جمع می آمد و آغازگر سخنان بود.

هیچگاه با لباس شخصی دیده نشد.یکی از ان صحنه ها که من در آن حضور داشتم.کمین او روبروی مسجد جامع بود.او هنگام غروب و قبل از اقامه ی نماز،درب بانک ملی زانو زده بود و فریاد می زد،هرکس مرد است وارد مسجد شود.در آن زمان و ساعاتی قبل از نماز مغرب،خدمتگزار مسجد با آب پاشی، محیط را برای ورود آماده می کرد.من در آن روز کمی زودتر از خانه خارج شدم و قصد زیارت حرم را داشتم که صحنه سجادی مرا در کنار او نگه داشت.

خیلی عصبی به نظر می رسید.هنوز درب مسجد کامل باز نشده بود و چند نفر از مومنین منتظر بودند تا وارد شوند.صدای گروهبان،آن ها را در جای خود نگه داشت."اگر جرئت دارید،وارد شوید"من خود را به مومنین رساندم و چشم در کوچه مسجد داشتیم تا آقای دانش تشریف بیاورد.هیچگاه صحنه را فراموش نمی کنم.بعد از گذشت بیش از چهل سال،هنوز برایم تازگی دارد.

غرور ما از یک طرف و رفتار سجادی از طرف دیگر،تضاد فزاینده ای ایجاد کرده بود.تفنگ او که ژسه بود به سمت مسجد نشانه رفته بود.حال خوشی نداشت.من مطمئن بودم که شلیک خواهد کرد اما هیچ یک از افراد از درب مسجد متفرق نشدند.

با ورود آقای دانش به صحنه از ایشان کسب اجازه نمودیم.با مدیریت خوبش به ما دستور داد که به خانه ها برویم و نماز را آن جا بخوانیم.امروز کسی مسجد را باز نکند.هنوز تنم از آن لحظه می لرزد.فریاد می زد و برای ورود به مسجد دعوت می کرد.بدون شک مست بود.فکر می کنم اگر آقای دانش نبود کشتار وسیعی روی می داد.آقای دانش بدین سان جان بسیاری از جوانان را نجات داد و سجادی با حالتی پیروزمندانه آن جا را ترک کرد.

او که در خیابان اصلی اجاره نشین بود و در محله ما زندگی می کرد،به هیچ کس بها نمی داد.سجادی مادر پیری داشت که درب خانه می نشست.فکر کنم سیده بود.من او را دیدم و در یک صحنه،مرتب او را نصیحت می کرد که با مردم کاری نداشته باشد.در نهایت من با گوش های خود شنیدم که او را نفرین کرد.

چهارمین گروه در انقلاب چماق داران بودند.من آن ها را دیدم.صحنه آن زمان را هرگز فراموش نمی کنم.گاهی اوقات فکر می کنم ،اگر این اتفاق می افتاد صدها نفر کشته می شدند و در محیط عشایری شوش برای همیشه تخم دشمنی کاشته می شد.خدا حفظ کند مهندس فیلی را که مانع شد.

جریان از این قرار بود که در یکی از تظاهرات که اتفاقا شلوغ تر از سایر روزها بود،نزدیک موزه و در حالی که از بالا به سمت پایین و ورود به بازار، حرکت می کردیم،یکی از افرادی که بعد از انقلاب فرار کرد و به کشور همسایه رفت، به همراه چند ماشین رو باز در حالی که در درون آن ها افراد چماق به دست فریاد می زدند و از شاه طرفداری می کردند،به طرف ما حرکت کردند.من حتی نوع ماشین ها را به یاد دارم.آن ها منتظر دستور بودند.آن فرد که رهبری را بر عهده داشت گفت که تظاهر کنندگان را درس خوبی بدهند.

من در صف اول قرار داشتم.غرور اجازه فرار نمی داد.هیچ سلاحی جز مشت گره کرده نداشتیم.صحنه ی وحشتناکی بود.سلاح به دستان در مقابل بی سلاحان،در حالی که آماده ی درگیری بودیم که مهندس فیلی که هم شهردار و هم یکی از بانفوذترین فرد آن زمان بود،مقابل آن ها ایستاد ومانع حرکت آن ها شد.

او دقیقا کنار من قرار گرفت و به جمعیت چماق دار گفت که مردم حق اعتراض دارند شما به چه دلیلی می خواهید آن ها را مورد حمله قرار دهید.گفتند این دستور فلانی است.به سمت رهبرشان رفت و به او خطرات ناشی از کارش را گوشزد کرد و گفت "اگر به مردم حمله کنی با من طرف هستی".بچه های خود را بردار و از اینجا دور شو.

سکوت حاکم شد.مهندس به من گفت که این ها عصبانی هستند و حتما می روند اما ممکن است دوباره برگردند.به مردم بگو تا متفرق شوند.صحنه ی خطرناکی بود.البته رهبر چماق داران با توجه به ترسی که از نفوذ مهندس داشت، صحنه را ترک کرد اما همچنان در شهر جولان می داد و منتظر فرصت می گشت.چماق داران تمام آخراسفالت و احمدآباد را گشت زدند.

پنجمین گروه،افراد خاموشی بودند که خود را نما نمی دادند.آن ها طرفدار رژیم بودند و این را پنهان می کردند.این افراد به صورت مخفی به نیروهای رژیم اطلاعات لازم را می دادند.از برگزاری نمایشگاه های کتاب به بهانه های مختلف جلوگیری می کردند.در تظاهرات شرکت نمی کردند.از صحنه های خطرناک خود را کنار می کشیدند.

من مطمئنم،اگر انقلاب پیروز نمی شد.این افراد تمام انقلابیون را به رژیم معرفی می کردند.با پیروزی انقلاب خود را در موج انقلاب انداختند و انقلابی معرفی نمودند و از سفره ی انقلاب بیش از دیگران سیراب شدند.چهره های آنان را نباید فراموش کرد.

من، بعد از انقلاب مدارک این افراد را در اختیار داشتم و حتی نوشته های آن ها موجود بود اما این خاصیت انقلاب است که گاه متوجه نشود.شاید هم این خاصیت انقلاب باشد که موجش همه را فرا گیرد اما آیا خطراتی برای انقلاب خواهد داشت یا نه؟ موضوعی جداگانه است که باید در آسیب شناسی انقلاب بررسی شود.

من شخصا وجود منفورین را در مسیر انقلاب به سود نمی دانستنم و اکنون نیز نمی دانم خصوصا اگر آن ها تصمیم گیرنده نیز باشند که وضعیت بدتر می شود.انقلاب ما در شوش موجی از رافت، به همراه داشت که عاملش شخص آقای دانش بود اما همیشه نتیجه ی خوبی نداشت.شاید بتوان در این موضوع حرف های بسیاری زد.این مدیریت آقای دانش بود که اجازه نمی داد با اسرایی که در فتح پاسگاه گرفتیم بد رفتاری شود.ما در آن وضعیت از این نوع تصمیمات متعجب می شدیم.دلی پر از این افراد داشتیم اما نظر آقای دانش چیز دیگری بود.شاید پختگی او عامل اصلی در این تصمیمات بوده باشد.همه آن ها آزاد شدند.

گروه های سیاسی
انقلاب ایران در ابتدا یک هدف را معرفی می کرد.سرنگونی رژیم شاه.این شعار اکثریت مردمی بود که در تظاهرات و یا سخنرانی ها شرکت می کردند.
اختلاف نظری مشاهده نمی شد.یکپارچگی مردم در همه جا دیده می شد.انتقال زخمی ها،دفن شهدا،شرکت در مراسم مختلف برای گرامیداشت روزهای مختلف ،برگزار می گردید.
شوش در این مسیر تنها یک شهید داد که او نیز در سوسنگرد با گلوله ی رژیم شهید شده بود و در شوش تشیع گردید.من در مراسم تشیع و تدفین او شرکت کردم.او در غسالخانه منطقه آخراسفالت غسل داده شد و در گلزار دفن گردید.
بنابراین،تمام توجهات مردم به حکومت و جنایات آن بود.سخنرانی ها در اقصی نقاط کشور بر پا و مردم بدون توجه به تصاویر و تبلیغات در آن شرکت می کردند.واژه های متفاوتی در این نوع مراسم رد و بدل می شد.الله اکبر،عمده ی شعارها بود اما کلماتی مانند،خلق قهرمان ایران،درود درود،خلق مسلمان ایران،برادری برابری،نان آب آزادی،حکومت کارگری نیز شنیده می شدند.
سال های پنجاه و شش و هفت بر تعداد افراد شرکت کننده در تظاهرات افزوده می گشت.همه از زندان های مخفی،شکنجه،کابل برق،اتو کشی افراد،قطع پا،زندان های انفرادی و امثال آن صحبت می کردند.
شوش گرچه در تاریخ انقلاب به صورت جدی در سال پنجاه و هفت وارد تظاهرات گردید اما قبل از آن نیز فعالیت هایی داشت که مهم ترین آن ها اعتصابات کاغذ پارس و شرکت هاوایی بود که من در هر دو شرکت داشتم.
همه خواستار آزادی زندانیان سیاسی بودند و به گروه خاصی اشاره نمی کردند.شعارهای ضد رژیم خصوصا شخص شاه، یادآوری نام افرادی مانند،شریعتی، طالقانی، منتظری، سعیدی، غفاری و از همه بیشتر نام امام خمینی(ره) در تمام شعارها شنیده می شد.
انقلاب به وسیله ی مذهب اداره می گشت و هیچ کس ادعای رهبری نداشت.رهبری امام که تصاویر او در همه جا دیده می شد،برای همه قابل قبول بود.رژیم نیز راه حل گرفتاری خود را رضایت امام می دانست.
در شوش تنها تصویری که بیشتر دیده می شد مربوط به حضرت امام بود گرچه تصاویری از دکتر شریعتی و طالقانی هم توزیع می شد.
گروه های سیاسی قبل از انقلاب، کم نبودند اما بیشتر تلاش های آن ها محدود به دانشگاه ها و میتینگ ها می شد.بعضی از آن ها دارای گرایش های مارکسیستی بودند و به مذهب نگرشی منفی داشتند.تمام گروه های چپ این چنین بودند.
سران بعضی از این گروه ها در زندان های شاه محبوس و بعضی اعدام شده بودند و تعدادی نیز در خارج از کشور می زیستند. بعضی از این گروه ها نگرش مذهبی داشتند و آن را خود، تفسیر می کردند.از آیات قرآن استفاده و حتی آرم پرچم خود را به آن مزین می کردند.هنوز ماهیت هیچ گروهی مشخص نبود.همه به دنبال قدم اول یعنی سرنگونی حکومت بودند.
شوش در این مورد با شهرهای دیگر متفاوت بود.گرایش های مختلف سیاسی وجود داشت اما چیدمان مردم، سنتی، مذهبی معتقد، طرفدار دین، برگزارکنندگان عاشورا، اربعین، ساختن مساجد، روندگان به عباسیه ها، حسینیه ها، مساجد،تکایا و اجرای تعزیه حسینی طی سال های طولانی بود.
گروه های سیاسی چپ، به هیچ عنوان در شوش امکان فعالیت نداشتند.دو یا سه میتینگ در کنار دبستان باهنر امروزی برگزار کردند که افراد اصلی آن از اندیمشک و دزفول بودند.شوشی ها در این ارتباط انگشت شمار بودند.من تعدادی از آن ها را می شناختم که معلم بودند و بومی شوش نبودند و با تمام تلاش هایی که کردند موفق به جذب بچه های شوش نشدند.
گروه های مذهبی در شوش فعالیت بیشتری داشتند.معروف ترین و شاید بیشترین آن ها، سازمان مجاهدین خلق آن زمان بودند که به وسیله ی تعدادی از دانشجویان شوش اداره می شد.ماهیت ها مشخص نبود.
فروش روزنامه و کتاب های منتشر شده ، عمده ی فعالیت های آن ها بود.تعداد آنها آنقدر نبود که بتوانند،تظاهراتی را سروسامان دهند.شعار های اولیه ی آن ها با مردم منافات نداشت،لذا کسی مزاحم ان ها نمی شد.البته تعداد آن ها در مقایسه ی با مردم اندک بود اما نسبت به سایر گروها بیشتر مشاهده می شدند.
یادم می آید که در جلسات بحث و گفتگو،نماز خواندن را سیاسی می دانستند و در اظهاراتشان چنین القا می کردند که نماز را باید هر زمان لازم بود،اقامه کرد.تفاوت ها به مرور آشکار گردید.
گروه مذهبی دیگری نیز درشوش فعالیت داشت ،شاخه ی جدا شده ای به نام سازمان مهاجرین خلق که عمده فعالیتش در یکی از روستاهای شوش بود.
رهبری آن را یکی از دانشجویان بومی بر عهده داشت و هدف آن ها نمایندگی مجلس بود که موفق نشدند.
تلاش های آن ها محدود و ناتوان از جذب مردم در آن زمان گشتند.بیشتر فعالیت ها در اعلامیه های منتشر شده خلاصه می شد.با شکست در انتخابات ،عملا از بین رفتند.شعارهای آن ها که بعدا ماهیت بهتری نشان داد بومی گرایی بود.
آن ها افراد غیر بومی را در شوش غریبه می دانستند.مردم هوشیار شوش در زمان بعد از پیروزی با ایجاد سئوالات زیر بنایی شعارهای این گروه را کم رنگ نمودند.من در یک مورد نامه ی تهدید آمیز آن ها را دریافت کردم.
گروه مذهبی دیگری که در شوش فعالیت داشت،گروه دکتر پیمان بود که نام خود را خلق مسلمان یا امتی گذاشته بود.پایدار یا پیمان بنیانگذار آن در کشور بود اما در شوش تعداد اندکی از جوانان به واسطه ی یک دانشجوی شوشی به آن علاقه مند شدند که با روشنگری بعضی از دانشجویان انجمن های اسلامی،این گروه عملا ناکام و به سازمان مجاهدین پیوستند.
من شخصا در مباحث این گروه شرکت می کردم و با رد نظریات آن ها مردم شوش را مذهبیون معتقد معرفی می کردم که فقط رهبری انقلاب را اساس می دانند.البته،بافت دینی مردم چنان قوی بود که این گروه را محو می کرد.مردم شوش واقعا متفاوت از شهرهای دیگر بودند.جدا کردن آن ها از مذهب امکان نداشت.
واقعیت امر این است که هیچ گروه مذهبی و غیر مذهبی در شوش قبل از انقلاب یکه تاز نبود.انقلاب به وسیله ی شخص آقای دانش رهبری می شد.مرجعیت دینی باور اصلی مردم بود.گرچه شخص امام اساس تقلید محسوب می شد اما سنتی ها از مراجع دیگری نیز تقلید می کردند که تایید انقلاب مایه ی تشکیل اعتقادی آن ها بود. آقای دانش گروهی برخورد نمی کردند.امام را رهبر،معرفی؛ و کلام ایشان را منعکس می نمودند.
شعارها صرفا مذهبی، سیاسی، ضد حکومت و متناسب با کل کشور بود.من به عنوان کسی که در جریان کامل آن بودم بعضی از شعارهای آن زمان را منعکس می کنم.
الله و اکبر،ما شاه نمی خواهیم جلاد نمی خواهیم،تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست،استقلال آزادی حکومت اسلامی،مرگ بر شاه،مرگ بر مزدور، معلم شهید ما دکتر علی شریعتی،سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن،می کشم می کشم هر که برادرم کشت،تا شاه کفن نشود ایران وطن نشود.وای اگر خمینی حکم جهادم دهد،ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد.رهبرا رهبرا ما را مسلح کنید.
حضور گروه های سیاسی در جریان انقلاب در شوش بسیار کمرنگ بود.این نکته بیشتر به دلیل یکپارچگی مردم در نگرش دینی است.وجود دانیال پیغمبر این نزدیکی را بیشتر کرده بود. بعضی از این گروه ها در جریانات انقلاب در شوش مزاحمت هایی ایجاد نمودند.
گرچه انقلاب در تهران توانست با این گروه ها برخورد کند اما در شوش این چنین نشد.شاید دلیل اصلی آن بافت عشایری در این شهر باشد که همه به نوعی به هم وابسته اند.
این گروه ها با پیروزی انقلاب عملا از آن جدا شدند و ساز مخالفت نواختند.آن ها یکپارچگی مورد نیاز در ادامه ی انقلاب را به شکل های مختلف مورد حمله قرار دادند.
شاید شایسته تر باشد که بگویم گروهای سیاسی در شوش چندان نمایان نبودند.سهم خواهی و تقسیم غرامت اساس تفکرات آن ها بود.من در بعد از پیروزی انقلاب حرکات آن ها را مشاهده کردم.باز هم تکرار می کنم گرچه تعداد آن ها با توجه به بافت دینی مردم بسیار اندک بود اما تلاش کردند تا سهم خواهی کنند..شوش در قبل از انقلاب و بعد از آن یکپارچه باقی ماند


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:3

گزيدهايي از سخنان استاد ديناروند بر گرفته از نوشته هاي دانشجويان
1-اگر مجبور شوی ميان ريختن خون ديگران و ريختن آبرو يكی راانتخاب كنی، اولی را برگزين.
2-در جنگ ها قبل از اينكه انسان بميرد انسانيت مرده است.
3-در برابر نفس خود غالب باش و در مقابل عقل مغلوب.
4-حق را برگزين هر چند ادامه حيات بغرنج باشد.
5-با دفن علی عدالت هم مدفون شد.
6-الگو راد مردان علی است.
7-ساده زيستن طريق اوليای خداست.
8-انسانی كه به دنبال حق است در درون آرامش داردو از برون آزار.
9-پست ترين انسان ها،چاپلوس ترين آنها ست.
10-چاپلوسی، انسانيت را به قهقرا مي كشد.
11-صبر نشانه ايمان بالاست.
12-در قرآن تدبر كنيد كه راه سعادت در آن است.
13نهج البلاغه را بخوانيد و سخنان آن را به كار ببريد.
14-تاريخ نشان دهنده مظلوميت عدالت است.
15-دشمن نداشتن نشانه خوبی فرد نيست.
16- ايمان بهترين اهرم برای شناخت حقايق است.
17-انسانيت زينت انسان است.
18-فقر نقص نيست.
19-نزديكی به خدا با دنيا طلبی در تضاد است.
20-انسان بی تفاوت، انسان نيست.
21عمر كوتاه است ان را كوتاه تر نكنيد.
22-عمر كوتاه است ان را هدر ندهيد.
23-ذات انسان ها بهترين مدرك براي شناخت حقيقت آنهاست.
24-تفكر سلاح مومن است.
25-تعقل طريق درست زيستن است.
26-معلم الگوي انسان هاست.
27-انسان مسئول است.
28-مومن در برابر حوادث زندگي مغلوب نمي شود.
29-زينب سمبل زنان مبارز است.
30-آنكه در مقابل رنج ديگران بي تفاوت است انسان نيست.
31-جامعه مملو از انسان است ولي انسان در جامعه كمتر وجود دارد.
32-انسان بدون انسانيت همان حيوان است.
33-آزادگي در بي نيازي است.
34- بسياري از مدرك داران بي سوادند در حالي كه بسياري از سوادداران بي مدركند.
35-تا فرهنگ درست نشود جامعه اصلاح نمي شود.
36-سعي كنيد هميشه در دنيا باشيد حتي زماني كه مي ميريد.
37-اگر طريق زيستن را خود انتخاب كني كمتر دجار تزلزل مي شوي.
38-به قضا و قدر الهي تسليم شو.
39- هر جه خدا انجام دهد خير است نه هر جه خير است خدا انجام مي دهد.
40-فساد نشانه ي نبودن باورهاي مذهبي است.
41- در جايي كه عدالت حرف اول را نزند سرمايه داري بيداد مي كند.
42- آزاد زيستن طريق زندگي مردان حق است.
43- خوبان در مرگ هم زنده اند در حالي كه بسياري از زنده ها مرده اند.
44-هركس بيشتر بفهمد بيشتر زجر مي كشد.
45-هركجاچاپلوسي باشد,شايستگي جايي ندارد.
46-هرگزخود را بالا نبين زيرا نگران پايين كشيدن مي شوي.
47-انسان بي تفكر حيوان انسان نماست.
48-انسان هاي دگم بي تحمل ترين انسانها هستند.
49-درطريق حق ،مشكل ها مغلوب مي شوند.
50-اصراركه ازحدبگذرد ايجاد بدبيني كند.
51- واقعيت پذيري آرامش مي آورد.
52-بلندپروازي سقوط مي آورد.
53-رفاقت با حسود زيان آور است.
54-دوستي باحسود تنهاييست.
55-بهترين تغييرات تغييرات دروني ست.
56-تدبر حاصل تفكر وتعقل است.
57-مردان بزرگ خودرا كوچك مي دانند درحالي كه افرادكوچك خودرا بزرگ تصورمي كنند.
58-دعاي مادر موثرترين وكوتاه ترين راه رهايي است.
59-پدران الگوي مقاومت هستند.
60-انديشيدن سختكوشي ست در حاليكه انديشه راحت طلبي ست.
61-جسم را ورزش مي سازد و روح را دين.
62-عاشورا اوج تمايز انسانيت نسبت به حيوانيت است.
63-هركس بيشترحرف بزند كمترعمل مي كند.
64-انسان هاي ضعيف بيشترغيبت مي كنند.
65-تربيت در انسانها داراي سلسله مراتب است.
66-مرگ مجوز ورود به محشر است نه قيامت.
67-جوانمردي طريقي ست كه هركس توانايي گزينش آن را ندارد.
68-بهترين عادت ،عادت نكردن است.
69-با مردم باش نه در ميان مردم.
70-صبر موثرترين سلاح براي پيرو زي ست.
71-گذشت ميدان بي حصر وحد نيست.
72-آزادي بي بندوباري نيست.
73-احترام ترحم ودلسوزي نيست.
74-قاطعيت لجبازي نيست.
75-قاطعيت تصميم براساس دلايل ولجبازي تصميم بر اساس احساس است.
76-تفكر توانايي حل مشكلات است.
77-تعقل توانايي تشخيص درست از نادرست است.
78-تدبرتوانايي حل مشكل وانتخاب راه درست است.
79-دختر دلسوزترين فرزند است.
80-مردان خدا اعتماد بنفس بالايي دارند.
81-هرچيزي راحدي ست وحدودي حتي خوبي.
82-كساني كه خود رادر بالامي بينند بيشتر نگران سقوط هستند.
83-دوستان در سختي ها شناخته مي شوند.
84-تمسخر شخصيت را متزلزل مي كند.
85-بزرگ ترين انسانها بي ادعاترين آنهاست.
86-شخصيت هاي متعادل رفتارهاي قابل اعتمادي دارند.
87-آن كس كه دروغ مي گويد خود راضعيف مي داند.
88-قوي ترين انسان ها صادق ترين آنهاست.
89-خانواده به مديريت نيازمند است نه رياست.
90-مادرالگوي عطوفت است وپدرالگوي معرفت.
91-براي حفظ انسانيت بايد انسان بود.
92-رضايت به وضع موجود ركود است.
93-تغيير مقدمه تحول است نه تمام آن.
94-نزديكي به ظاهر دوري از باطن است.
95-حقيقت انسان در باطن او نهفته است.
96-ظاهر فريبنده است و باطن آفريننده.
97-انديشمند از مطالعه سيراب نمي شود.
98-بدهكاري وابستگي مي آورد.
99-بهترين وابستگي وابستگي به خداست.
100-دانش چراغ تاريكي هاست.101- با جامعه باشيد نه در جامعه .
102-در شهري كه همه كچلند مو دار مضحک است.
103-تفكر قبل ا زسخنگويي ارزشمنداست.
104-قبرستان عبرتستان است.
105-شوخی شخصیت را می لرزاند و تمسخر آن را فرو می ریزد.
106- همفکری همدلی می آورد.
107- انسان در سختی ها استحکام می یابد.
108-آن هایی که کمتر حرف می زنند حرف های بیشتری در اختیار دارند.
109-زندگی با فراز و نشیب ،زندگی واقعی است.
110-عشق پاک ترین دوست داشتن و عشق به خدا کاملترین آنهاست.
111- کم توقعی بلند منشی است.
112- پر توقعی بلند پروازی است.
113شخصیت ها در سختی ها متحول می شوند.
114- تغییر مقدمه تحول است.
115-تغییر مقاومت می آورد.
116-حرف تازه در طول زمان معنا می یابد.
117-احترام والدین طول عمر را افزایش می دهد.
118-تکریم پدر و مادر طول عمر می آورد.
119-نظم نشانه ی شخصیت متعادل است
120-بحث های سیاسی پایان ندارند.
121-تاریخ عبرت آموز و گمراه کننده است.
122عالم در کسب علم همانند تشنه نمک خورده است.
123-سریع ترین روش ها در تغییر رفتار داستان خوانی است.
124-جاهل دشمن خاموش است.
125-عالم ،دوست روشن نماست.
126-حفظ برادر و خواهر حفظ یادگاران والدین است.
127- علم بی عمل انبار بی مصرف است.
128- عمل بی علم حرکت در تاریکی است.
129- واقعیت ها را بپذیر تا توانا شوی.
130-هر کسی را توانای عاشق شدن نیست.
131- عدالت خواهی تکامل خواهی است.
132- خسیس به خود ظلم می کند.
133- حسود هم به خود ظلم می کند هم به دیگران.
134- بخشندگی نوعی تکامل است.
135- گذشت همیشه موثر نیست.
136- دوست یابی سخت است و دشمن یابی آسان.
137- شرافت در آبرو داری است.
138- نادان دشمن همه است.
139- معلم بودن آسان است مربی بودن مشکل.
140- پدر شدن آسان تر از پدر بودن است.
141- با ترسو دوستی مکن که در کمترین حادثه رهایت می کند.
142- شناخت دوست در نگاه اول ممکن نیست.
143- پیران گنجینه های جامعه هستند.
144- بزرگان در گمنامی می میرند.
145- با تفکر مشکلات کاهش می یابند.
146- عاقلان راه درست را زودتر از دیگران تشخیص می دهند.
147- خدا پرستی،قدر شناسی است.
148- قدر شناسی نشانه شخصیت عالمانه است.
149- بهترین ارزش ها ارزش های ایثار است.
150- بزرگی در تجربه است.
151- تفکر مشکل گشاست.
152- تعقل راه گشاست.
153- خدا پرستی در ذات انسان نهفته است.
154- قدر شناسی نشانه شخصیت متکامل است.
155- بهترین ارزش ها،ارزش های انسانی است.
156- ملاک رفتار، انسانیت است.
157- برای دیگران بخواه تا خدا برایت بخواهد.
158- زن ظریف است و شکننده.
159- درقلب افراد نفوذ کنید نه در چشم آن ها.
160- بهترین گذشت، گذشت از خطاهای خانواده است.
161- قاطعیت تصمیم منطقی است.
162- لج بازی تصمیم احساسی است.
163- عالم محشر-،عالم انتظار است.
164- عالم قیامت عالم حساب است.
165- نشستن با بدان، فرو رفتن در گرداب است.
166- دین پاک کننده روان است.
167- تهمت زدن اسان است ،اثبات آن مشکل.
168- مادران،دل سوزترین انسان ها هستند.
169- از دیگران غافل مشو تا از تو غافل نشوند.
170- چشم به ثروت دیگران نداشته باش تا ثروتت حفظ شود.
171- نفرین کردن نشانه تزلزل انسان ها است.
172- برای دیگران خیر بخواه تا برایت خیرترین را بخواهند.
173- تحصیل علم پایانی ندارد.
174- آن هایی که فکر می کنند از همه داناترند،نادان ترین انسان ها هستند.
175- شخصیت واقعی هر کس در درون او نهفته است.
176- با کسی هم نشینی کن که به معلومات توبیفزاید.
177- آموختن از دیگران نقص نیست.
178- خشم مقدمه انحراف است.
179- مسلط ترین انسان ها،تسلط یافتگان بر نفس خویشند.
180- همدردی مشکل تر از هم فکری است.
181- تنها زندگی که پایان خوشی ندارد،زندگی سیاسی است.
182- سیاست گمراه کننده است.
183- در سیاست عدالت گم می شود.
184- چند شخصیتی در سیاست معنا پیدا می کند.
185- انقلاب ها در ابتدا یگانه،در ادامه چند گانه می شوند.
186- حقیقت یابی مشکل است اما واقعیت یابی آسان.
187- واقعیت آن چیزی است که هست.
188- حقیقت آن چیزی است که باید باشد.
189- با دیگران مشورت کن ولی تصمیم گیرنده خودت باش.
190- آبروداری عزت می آورد.
191- غیبت چون آتش به خرمن زدن است.
192- همیشه همان باش که هستی.
193- تکبر سقوط می آورد.
194- غرور که از حد بگذرد،تکبر می شود.
195- کم عمر ترین انسان ها حساس ترین آن ها هستند
196- در جاده حقیقت حرکت کن تا زودتر به مقصد برسی.
197- راست گویی نشانه پاک دلی است.
198- خوبان ،مرگ راحتی دارند و بدان مرگی زجر آور.
199- همت بلند در انسان های بلند مرتبه است.
200-تربیت تنها وسیله انسان سازی است.
201- آنهایی که به خود فکر می کنند کوته بین و آنهایی که به انسان ها فکر می کنند آینده بین هستند.
202- کینه ورزی مرگ تدریجی است.
203- حسادت بد مرگی است.
204- عاشق شدن جرات می خواهد نه احساس.
205- راست قامتی در راست کرداری است.
206- اگر می خواهی زنده بمانی دیگران را نمیران .
207- زیباترین سرود امید به زندگی است.
208- بدترین آفت زندگی ،یاس است.
209- بی تفاوت ها مردگانی متحرکند.
210- تحصیل علم پایانی ندارد.
211- شک کنید اما شکاک نمانید.
212- با پای خود بالا بروید نه با پله دیگران.
213- شک شروع خوبی است اما پایان خوبی نیست.
214- نظریه پردازی راهی در میان همه راه هاست.
215- منت کشیدن نوعی عقب نشینی است.
216- بیداری در هوشیاری است.
217- غفلت عقب ماندگی است.
218- تصور هر کس در دست خویش است.
219- آدمیت هدف اصلی زندگی است.
220- فرهنگ هر کس به اندازه عقل اوست.
221- ارزش ها هم ارزش گذاری می شوند.
222- جنگ اوج توحش یک جامعه است.
223- جنگ طلبان بیماران روانی اند.
224- دانشمندان متفکرند ولی ممکن است عاقل نباشند.
225- قضات عاقل اند ولی ممکن است متفکر نباشند.
226- مصلحان هم عاقل اند و هم متفکر.
227- نو آوری ارائه چیز های جدید است و ابتکار ایجاد آنها.
228- مبتکر به دنبال آن چیز هایی است که باید باشند.
229- متفکرمشکل را از هر طریقی حل می کند.
230-عاقل راه درست را انتخاب می کند.
231- مدبر مشکل را از راه درست حل می کند.
232- با چشم ببین با دل بگیر بافکر بسنج و با عقل انتخاب کن.
233- بهترین علما متعهد ترین آنها ست.
234- دختران گلهای پاک والدین هستند.
235- والدین را بزرگ بدانید تا بزرگوار بمانید.
236- شادی بدون غم معنا ندارد.
237- در زندگی چنان باش که در نبودن دیگران شاد نشوند.
238- شهدا در نقطه اوج انسانیت قرار دارند.
239- کوه ثروت از دره های فقر به وجود می آید.
240- ثروتمندان بدهکارترین انسان ها هستند.
241- زن بدون مرد و مرد بدون زن بی معناست.
242- انتخاب مسئولیت می آورد.
243- کج روی کج فهمی است.
244- هم دردی در عمل معنا پیدا می کند.
245- امیدواری استقامت می آورد.
246- اعتماد بنفس معلم ،بسته به معلومات اوست.
247- تسلط بر خود مقدمه ی تسلط بر جامعه است.
248- خود را کنترل کن تا دیگران را کنترل کنی.
249- رفتار بزرگسالی بسته به نوع شیر خوارگی است.
250- دیوانگی دنیای ناشناخته ای است.
251- کسی که خود را بالا می بیند همیشه نگران سقوط است.
252- همسایه بد آزار دهنده است.
253- همیشه با اهلش مشورت کن.
254- مشورت درمان نیست راه حل است.
255- صابر باش تا استوار بمانی.
256- از هرکس می توانی بیاموز.
257- انتقاد کنید اما حمله نکنید.
258- دیگران را دوست داشته باش اما خودت را بیشتر.
259- در عدالت علی ذوب شوید تا عادل بمانید.
260- چراگویی مقدمه کنجکاوی است.
261- نادان در باتلاق جهل گرفتار است.
262- دانا در دریای علم به ساحل نجات می رسد.
263- هر چه خشم افزایش یابد منطق کاهش می یابد.
264- ظاهر فریبنده است و باطن آفریننده.
265- سعی کن خودت باش چون شناخت ان آسان تر است.
266- کتاب،علم خاموش.
267- بر زبانت مسلط شو تا بر تو مسلط نشوند.
268- خانواده پاک ترین پناهگاه.
269- تشویق حرکت دهنده است.
270- تنبیه آزار جسمی نیست.
271- آزار روانی سخت تر از آزار بدنی است.
272- با خود باش و بی خود مباش.
273- زندگی در تنهایی،حرکت در خلا است.
274- غیبت ضعف بزرگ انسان هاست.
275- تهمت توحشی آشکار است.
276- فرزندان گل هستند و والدین باغبان.
277- نو جوانی سخت ترین مرحله زندگی است.
278- دنیا را سیاه نبین تا سفید بخت شوی.
279- سلامتی بعد از بیماری معنا می یابد.
280- حسرت جوانی بعد از پیری نمایان می شود.
281- سیاست دریای پرتلاطم است.
282- مرگ گذشتن از دنیای اول است.
283- ترحم بر افراد ،شخصیت را ضعیف می کند.
284- فکر در عمل معنا می یابد.
285- کشتی زندگی نا خدای توانا می خواهد.
286- مایوس نشوید که مرگ تدریجی است.
287- تلاش برای زنده ماندن کار حیوانات است.
288- تلاش برای زندگی کردن کار انسان ها است.
289- زندگی کردن جان کندن نیست.
290- امید چراغ راه زندگی است.
291- زندگی شیرین در صداقت نهفته است.
292- برای هیچ کس زحمت ایجاد نکن مگر برای طالب علم.
293- بپرسید تا دانا شوید.
294- انسان های بزرگ در ثروت اندوزی مدفون می شوند.
295- آگاهی در دانایی است.
296- خرد ورزی سلاح برنده ی دانشمندان است.
297- جاهل نمی داند که نمی داند.
298- با بدان منشین که بدتر می شوید.
299- کودکی دنیای پر از اسرار زندگی است.
300- نفهمی خود نعمتی بزرگ است.
301- نه ثروتمند به دنبال علم است ونه عالم به دنبال ثروت.
302-سخن کوتاه،معنای بزرگ دارد.
303-مردان بزرگ،کوته ومردان کوچک،بلند سخن می گویند.
304-گله از ناتوانی سرچشمه می گیرد و انتقاد از توانایی.
305-منفی و مثبت گویی،بی تعادلی شخصیتی است.
306-حق گویی،نشان دهنده ی شخصیت متعادل است.
307-خسیس هم خود را می فروشد و هم دیگران را.
308-تخریب دیگران،تخریب خود است.
309-شجاعت در نتیحه ی عمل معنا می یابد.
310-تنها افزوده ای که تمامی ندارد،علم است.
311-حرکت بدون تفکر،حرکت در تاریکی است.
312-طوفان حوادث،عبرت زندگی است.
313-دردمندترین انسان ها،بزرگ ترین آن هاست.
314-بی ادعایی در کم توقعی است.
315-برادر، ستون فقرات است.
316-پدر،الگوی پایداری است.
317-مادر،سمبل فداکاری است.
318-خواهر،معرف دوستی پایدار است.
319-دریای علم، پایانی ندارد.
320-سیاست، گودال زندگی است.
321- ناتوان ترین انسان ها،چاپلوس ترین آنهاست.
322-بهترین سادگی ساده زیستن است.
323-آنهایی که احساس قوی دارند،عقل ضعیفی دارند.
324-عواطف قوی،تفکر ضعیف به دنبال دارد.
325-انسان کوچک تر از آن است که خود را کوچک کند.
326-آگاهی مقدمه ی دانایی است.
327-شجاعت نوعی ترس است.
328-ترس همیشه بد نیست.
329-ثروت بدون فقر ایجاد نمی شود.
330-دین مطمئن ترین راه حرکت است.
331-سنگین باش تا سقوط نکنی.
332-بدخواهی بدبختی است.
333-برای گناهکاران دعا کنید.
334-در ریاست طلبی، ارزش هاسقوط می کنند.
335-خیر خواهی،رافت قلب است.
336-بدخواهی آفت قلب است.
337-دوست پذیری با احساس ،به کج روی می انجامد.
338-بهترین دوستان عالمانند.
339-بانادان دوست مباش که تو را به بیراهه می کشاند.
340-مردانگی ،گذشت در توانایی است.
341-علم چراغ راه زندگی است.
342-به درون افراد بنگر که آن واقعیت دارد.
343-ظاهر، فریبنده ای بزرگ است.
344-در مقابل بزرگان ،بزرگی نکن.
345-به صورت پدر خیره نشو که بی احترامی است.
346-مرگ عالمان، حیات جدید ومرگ نادانان، پایان زندگی است.
347-بد نامی در بد گویی است.
348-به خود تکیه کن که صادق ترین متکی است.
349-قدم اول معلم بودن،متعلم بودن است.
350-پاک زیستی،طریق انبیاست.
351- خود را بپذیر،همان طور که هستی.
352-از تعریف دیگران مغرور نشو که عاقبت آن سقوط است.
353-بد ترین سقوط،سقوط انسانیت است.
354-انسان بودن در انسانی زیستن است.
355- خود را برتر از دیگران مپندار که کهتر می شوی.
356-غرور تزلزل می آورد.
357-کسب علم پایانی ندارد.
358-در بازی های سیاسی وارد نشوید.
359-در کوشش،توقف نکن که بدترین توقف است.
360-چشم پاک دنیا را زیبا می بیند.
361-خود باش اما خود پسند مباش.
362-دگردوستی،نشانه ی رشد انسانیت است.
363-حرف جوانان را بشنوید وحرف پیران را به کار ببرید.
364-پدر در تربیت خود را بدهکار فرزند بداند.
365-شوخی مباح است و تمسخر حرام.
366-در دشمنی پیش قدم نباشید.
367-چاله سازی برای دیگران،نوعی ضعف شخصیتی است.
368-نه شکست خورده ی قبل از مبارزه با شید نه پیروز آن.
369-کسی از کم خوردن نمی میرد،از پر خوری می میرد.
370-ناگفته ها را از گفته ها جدا کن.
371-سخن در هر مکانی روا نیست.
372-بدون مطالعه چیزی را نپذیر.
373-طالب باش قبل از اینکه بدهکار شوی.
374-بدبینی حقیقت را مدفون می کند.
375-زندگی دانشمندان روشنی حرکت بزرگان است.
376-سخن درست را از هر کس که باشد،بپذیر.
377-دنیای فانی،دنیای باقی را می سازد.
378-بدترین ضربه به دین را مدعیان دین می زنند.
379-بی دینی بهتر از بد دینی است.
380- دین ،از خودش ضربه می خورد.
381-دین داران در عمل خود را مسئول می دانند و بی دینان دین را.
382-همه ی ادیان در اصل یکی هستند.
383-رشد جامعه در حفظ ارزش معلمی،محقق می شود.
384-هدایت جامعه با ید در دست مصلحان و دانشمندان باشد.
385-تحقیر انسان در پر توقعی است.
386-زبان انسان بد دهن،شمشیر آلوده به زهر است.
387-با بد دهن سخن مگوی که مشوق اوست.
388-ارزش برای صاحب ارزش،ارزشمند است.
389-ورود به عالم فلسفه،دخول در عالم تفکر است.
390-به عالم محشر فکر کنید تا از وابستگی به دنیا رهایی یابید.
391-متفکرین یک بار ازدواج می کنند.
392-عالمان هرگز نمی میرند،گرچه در دنیا نباشند.
393-مطالعه جلا دهنده ی مغز است.
394-مغز دستگاه ناشناخته ی بشری است.
395-مطالعه کن تا در گذشت زمان دچار فراموشی نشوی.
396-یاد آوری دوران قبل از پنج سالگی، ممکن نیست.
397-بزرگان ،دیگران را می بینند و کهتران، خود را.
398-بزرگان ،با بزرگی ،بزرگ ماندند.
399-گران باش ،تا تورا به ارزانی نفروشند.
400-به حرف هاگوش ده،اما به اندک عمل کن.
401 -عمل درست انسان را متکامل تر می کند.
402 – پیرو بودن مشکل تر از محب بودن است.
403 - ارزش ها ،ارزشمندند.
404 – انسان مانند سنگ است ،هر آنچه سنگین تر شود،کمتر به بازی گرفته می شود.
405 – خودت باش تا راحت تر حقیقت را دریابی.
406 _ تکرار حرف دیگران،تحقیر حرف خودی است.
407 – دریای فهم بسیار عمیق است،آن را دریاب.
408 – انسان های بزرگ،مدعیانی کوچکند.
409 – واجبات را دریاب،مستحبات رابگذر.
410 – فکر فرمان حرکت و عقل جهت آن است.
411 – با احساس به درون منگر که پایانش پشیمانی است.
412 – امیدواری در توکل به خداست.
413 – کسانی که به خدا اعتقاد ندارند،خود را فراموش کرده اند.
414 – بدترین حکومت،حکومت ظلم است.
415 – هرکجا ثروتمند فراوان است،عدالت در زیر آن مدفون است.
416 – فقر عامل بی ایمانی است.
417 – هر کجا فقر باشد،انحراف فراوان تر است.
418 – پول دارها،روی بدن فقرا حرکت می کنند.
419 – پاکی دل، در عمل نمایان می شود.
420 – خوبان را از دشمنانش بشناس.
421 – به حرف ها گوش ده واندک پذیر باش.
422 – برای تشکر و قدر شناسی به دیگران خوبی نکن.
423 – بهترین نعمت،تربیت درست است.
424 – حقیقت یابی سخت و واقعیت یابی آسان است.
425 – کسانی که به دیگران حمله می کنند،در درون خود ناآرامند.
426 – انسان دوستی بالاترین مرحله ی رشد تربیتی است.
427 – آن هایی که در دنیا مقدمند،در آخرت متاخرند.
428 – نه ثروتمند درد فقیر را می فهمد و نه فقیرحرف ثروتمند را.
428 – انسان آزاری،توحش انسانی است.
429 – به دیگران افتخار نکن که نشانه ی ضعف خودی است.
430 – انسان های بزرگ،دنیا را کوچک می بینند.
431 – ریاست ،انسان های بزرگ را به زیر می کشاند.
432 - کسانی که از تعریف دیگران خوشحال می شوند،بسیار ضعیفند.
433 – احساس عاقل در دستان اوست و احساس جاهل در عقل اوست.
434 – مادر مایه ی مسرت و پدر مایه ی امیدواری است.
435 - سخت ترین امانت ها،فرزندانند.
436 – بر اسب مراد سوار شدی تند مران.
437 – به همه کس خوبی جایز نیست.
438 – گذشت معنا و مفهوم دارد.
439 – آن هایی که دنبال خدایند،هرگز دنبال ثروت نیستند.
440 – معامله با خدا ،فقط در عمل متجلی می شود.
441 – برادران و خواهران،افرادی که دوباره متولد نمی شوند،آن ها را دریابید.
442 – قبل از اینکه پدر یا مادر شوید ،قدر آن دو را بدانید.
443 – همسایه ی خوب،نعمت بزرگی است.
444 – در خوبی کردن هم اعتدال را در نظر داشته باش.
445 – اگر همه از تو راضی اند در خوبی خود شک کن.
446 – حکومت های صالح در دست دانشمندان است.
447 – آن هایی که به شکم می اندیشند،از عقل غافل می شوند.
448 – بزرگان هرگز نمی میرند.
449 – تعدد زوجات،تلاقی احساسات است.
450 – بیندیش قبل از اینکه برایت بیندیشند.
451 – خود بودن،خود اندیشیدن است.
452 – همسر خوب،هدیه ای الهی است.
453 – معلم شدن آسان است اما معلم بودن سخت.
454 – ازدواج حق طبیعی همه ی حیوانات است اماحق طبیعی انسان های خاص است.
455 – جامعه ی بی درد ،جامعه ی خفته است.
456 – بخواب قبل از اینکه دیگران تو را بخوابانند.
457 – نا آرام ترین انسان ها ،متعهد ترین آن ها هستند.
458 – خودنمایی در مقابل دیگران،سقوط در ارزش های انسانی است.
459 – بدترین ظلم،ظلم به خود است.
460 – آن هایی که وابسته اند،توان خود را فراموش کرده اند.
461 – به خوبی ها فکر کن اما بدی ها را در نظر بگیر.
462 – دین داری آسان تر از مذهب داری است.
463 – تعلیم متغییر می کند و تربیت متحول.
464 – دروغگویی عادتی ناپسند است.
465 – راستگویی نتیجه ی راست رفتاری است.
466 – مادیگرایی محدودکننده ی رشد انسانی است.
467 – دوست با وفا غنیمت است.
468 – دشمنان نادان یاور دهنده اند.
469 – با خسیسان پیمان دوستی نبندید که عاقبت خوشی ندارد.
470 – دوستان ترسو تو را رها می کنند.
471- -علم چشمه تمام نشدنی است.
472- -هرزه گری،اوج حیوانیت است.
473- غیبت اوج سردر گمی است.
474- آرام ترین انسان ها خوش نام ترین آنهاست.
475- قدر پدر را قبل از مرگش بدانید.
476- عدالت در هر جایی یافتی،آن را بپذیر.
474- چشم به دیگران نداشته باش که نشانه ی تزلزل است.
475 – نفرین کردن نشانه ی عداوت است.
476- مشورت بدهید اما دستور ندهید.
477- شکم پرستان،خدارا نمی پرستند.
478- علم دریای زلال زندگی است،از آن بچشید.
479- مادران دو بار متولد نمی شوند.
480- برادران ستون فقراتند.
481 – بدون تفکر چیزی را نپذیرید که مایه ی خسران است.
482- تفکر بدون تعقل و تعقل بدون تفکر ناقصند.
483- در سیاست غرق نشوید که عاقبت آن جان دادن است.
484- فلسفه ،علم پایه و تاثیر گذار در علوم دیگر است،آن را دریابید.
485- منطق بخوانید و اصول آن را به کار ببرید که مایه ی راست اندیشی است.
486- آن هایی که خود را رها می کنند،قبل از مرگ می میرند.
487- به قبرستان ها سر بزنید که مایه ی عبرت آموزی است.
488- سنگ نبشته های قبور را بخوانید که بسیار آموزنده است.
489- همیشه فکر کنید که نمی دانید،گر چه دانا هستید.
490- خود را دانا ندانید تا دیگران شما را ابله ندانند.
491- بدون تحقیق در جایی وارد نشوید که مغلوب می شوید.
492- کار فرهنگی ،در دراز مدت نتیحه بخش است.
493- با عمل خود دیگران را بسازید تا سخنانتان پذیرا داشته باشند.
494- آن هایی که زیادتر می خورند،زودتر می میرند.
495- دین تنها روش بدون اجبار در عاقبت اندیشی است.
496- تا می توانید خودتان را حفظ کنید تا دیگران شما را ندزدند.
497- تقلب اوج شکست انسانی است.
498- زیبارو یان،گمراه کننده ترین انسان ها هستند.
499- درون خود را کنترل کن تا بیرونت را کنترل نکنند.
500- اخلاق نیکو زیباترین لباس انسانیت است.
501 – دروغگویان،اولین گروه خارج شده ی انسانیت هستند.
502- بدترین دیکتاتوری،دیکتاتوری دین نمایی است.
503- انسان دگم،خود را هم قبول ندارد.
504- بدترین انجماد،انجماد فکری است.
505- عالم محشر،عالم حضور است نه عالم قبول.
506- عالم قیامت، عالم قبول است نه عالم حضور.
507- دنیای کودکی اول،دنیای بدون خاطره است.
508- زیباترین سرود،اواز امید است.
509- دنیا با همه ی تلخی اش،زیباست.
510-دیدن دنیا، بسته به نوع عینکی است که می زنیم.
511- ورزش با شادابی معنا دارد.
512- دعا پاک ترین وسیله ی انسان های دین دار است.
513- نفرین ،زهر اگین ترین سلاح دین بازان است.
514- باختن همه چیز جایگزین دارد،مگر دین که باختنش نابودی است.
515- ان هایی که به توجیه دست می زنند،دنبال راه فرارند.
516- ان هایی که دروغ می گویند،شخصیت خود را می فروشند.
517- ان هایی که در فکر منافع خود هستند،منافع دیگران را به بازی می گیرند.
518- هر کس به خدا توکل کند،شکست نمی خورد.
519- خداوند روزی همه را مقدر کرده است،نگرانی بیهوده است.
520 – سقوط افرادی که نگران سقوطند،حتمی است.
521- هر چه خود را بالاتر بینی،سقوطت مرگ بار تر است.
522- انسان ها در انسانیت برابرند،نه در دیانت.
523- ادیان الهی در همه چیز مشترکند.
524- رازهای قران در این دنیا،کشف نمی شوند.
525- کشف رازهای قران باعث یکپارچگی انسان ها می شود.
526- صوت قران،ظاهر ان است و عمل به ان ،باطن ان .
527- بدبینان خود را خفه می کنند.
528- کسانی که حمله می کنند،به دنبال جایگاه می گردند.
529- سکوت،رساترین فریاد انسان های عاقل است.
530- زیبایی حیوان نر معنای عمیق دارد.
531- عالم بدون تعهد،کتابی بی فایده است.
532- کسی که خود را دانشمند می داند،دانش بند است.
533- عرفا از تعریف دیگران زجر می کشند.
534- قدردانی ،با تعریف کردن از دیگران میسر نمی شود.
535- بیشتر پاکان در گمنامی می میرند.
536- فقر افتخار انسان پاک طینت است.
537- ان هایی که مال اندوزی می کنند،قابل اعتماد نیستند.
538- بدترین گمراهی،گمراهی در دین است.
539- مرگ یک عالم،کاهش توانایی در عالم است.
540- اخلاص انسان ها در سخن نمایان نمی شود.
541- از سیاست بگذرید،که پایانش ناخوشی است.
542- ان هایی که به ماندن در سیاست اصرار دارند،قدرت طلبند.
543- افتادگی نخستین نشانه ی بلند همتی است.
544- علم را پایانی نیست،ان را مخدومه نپندارید.
545- هر چه در عمق علم بیشتر حرکت کنی، به انتهایش کمتر می رسی.
546- ثروتمندی اوج تلاش های بیهوده است.
547- مردمی زندگی کردن، لذت بخش است.
548- ماندن علم در نزد عالم،مانندانباری متعفن درمیان خانه است.
549- دعا کنید تا درونتان منزه شود.
550- با بزرگان همنشینی کنید تا بزرگ باقی بمانید.
551- در هر کسی ذوب نشوید که مایه خسران است.
552- تنها جاده ای که شکست ندارد،جاده ی علم است.
553- دین را به خاطرخود بخواهید نه به خاطردیگران.
554- فهمیدن بهتر از دانایی و دانایی بهتر از نادانی است.
555- ان که با خود قهر است،با عالم قهر است.
556- قهر با دیگران ،برگشت به زندگی کودکانه است.
557- افسردگی،هدیه ی دنیای ماشینی است.
558- در فرهنگ لغت دین داران،واژه ی شکست یافت نمی شود.
559- سقوط در تعلیم،تسریع دهنده ی نزول در تربیت است.
560- تمرکز خوبی در یک نقطه ،با عث گسترش بدی در نقاط دیگرخواهد شد.
561- خوبی ارزشی است که دیگران برای تو به کار ببرند،نه خود برا ی خود.
562- بدترین متوقف کننده تکامل،تعریف بیهوده است.
563- بهترین انتظارات،ارزشیابی از خود است.
564-تا درد دیگران را نبینی دردمند نخواهی شد.
565- درد مندی در همدردی است.
566-در غم دیگران شریک شوید تا اندوه انسان ها کاهش یابند.
567- شادی ها را دریابید،که محرکانی قوی هستند.
568-هنر برای حقیقت یابی،هنری حقیقی است.
569-هنر انسانی،بازیگری در انسانیت نیست.
570- تنها ریسمان مورد اعتماد،ریسمان الهی است.
571-در حضور دیگران،کمک نکنید که حقارت زایی است.
572- برای همه دعا کنید حتی دشمنان.
573- بدخواهی برای هیچ کس نخواه،حتی دشمنان.
574- ازدواج،گام اول ارامش است.
575- قدرت انسان در سخت بینی نمایان می شود.
576- دوستان در مراحل سخت رهایت نمی کنندو دشمنان در مراحل سهل ،سخت سازی می کنند.
577- دیگران را گریان مکن تا شادمان زندگی کنی.
578- زیاد مطالعه کن تا دچار فراموشی نشوی.
579 – بهترین فراموشی،فراموشی بدی هاست و بدترین ان فراموشی خوبی هاست.
580- گذشت اگر موثر شد،ارزشمند است و اگر بی اثرشد،بیهودگی است.
581- مومنین هرگز افسرده نمی شوند،اگر شدند،مومن نیستند.
582- بخوانید تا در بیراه نمانید.
583- ان هایی که با احساس می برند با اندوه می میرند.
584- انسان احساسی،عمری کوتاه دارد.
585- روزه گیری،اصلاح رفتار است نه اصلاح خوراک.
589- اصلاح فرهنگ ،توسعه ی انسانی است.
590- دیکتاتورها از اصلاحات بیمناکند.
591- بهترین اصلاحات،اصلاحات درونی است.
592- تفکر،وسیله ای بران است و تعقل وسیله ای ارام.
593- دیوانگی هم عالمی دارد،عالمی شگفت وناشناخته.
594-کنار مردم بنشین،درون ان ها نفوذ کن.
595- پندار نیک،مقدمه ی کردار نیک است.
596- خود بودن در خود جوش بودن است.
597- دانشمندان،دانش پرورند.
598- بوسه بر دست بزرگان زدن،نشان از شان بالاست.
599- مهتری در کهتر انگاشتن خویش است و کهتری در مهتر انگاشتن.
600- در معلمی ،معلومات دادن ، بهترین نوع داده هاست.
601- ترسو،سریع ترین رها کننده ی دوست است.
602- خسیس،ارزان فروش ترین فروشنده ی دوست است.
603- غم،میدان قدرشناسی شادی است.
604- ان هایی که می دانند،بهتر می میرند.
605- شکست،عاقبت نادانی است.
606- دین باوری بهتر از دین داری است.
607- دشمن تراشی،سریع تر از دوست یابی است.
608- تخریب اسان است و ابادانی سخت.
609- دیگران را اگاه کن تا اگاه تر شوی.
610- همسر گزینی راهی بدون برگشت است.
611- دل را دریاب اما ،رهرو عقل باش.
612- تنها راهی که پایان ندارد،علم است.
613- سیاهی شروعی برای سفیدی است.
614- گذشت در قدرتمندی ارزشمند است.
615- دنیا فریبنده ای زیباست.
616- زیبایی باطن در عملکرد صادق نمایان می شود.
617- ندانستن نوعی نقص است.
618- تعجب مبنای نا اگاهی است.
619- انهایی که از "من"زیاد استفاده می کنند،خود را نمی شناسند.
620- دزدی،معلول علت هاست.
621- اموزش "مصالح است و پرورش "ساختمان".
622- بیداری در علم اندوزی است.
623- ثروت اندوزی اتلاف عمر است.
624- با خود بودن گمراهی است و با خدا بودن روشنایی.
625- بی درد بودن ،نوعی حیوان زیستی است.
626- حرص نوعی بیماری است.
627- حسادت،ریشه می سوزاند و ایثار ان را محکم می کند.
628- دروغگویی،به درونی کثیف نیازمند است.
629- خبر چین شخصیت خود را می چیند.
630- فقر گمراهی می اورد.
631- بیکاری منشا بسیاری از نا بهنجاری هاست.
632- قدرت طلب از اعتراض بیمناک است.
633- خدمتگزار منتظر کناره گیری است.
634- دانشمندان ذخایر ی ابدی هستند.
635- عالم بی عمل،کاه بدون گندم است.
636- زنان در احساسات خود مغروقند.
637- قوم دوستی کوتاهی در انسان دوستی است.
638- ماندن در سنت ها نوعی رکود خواهی است.
639- ادب تابع تربیت است.
640- اصلاح جامعه در اصلاح شخص خلاصه می شود.
641- ان هایی که نمی دانند،راحت تر از ان هایی که می دانند،زندگی می کنند.
642- خطرناک ترین سلطه گری ،سلطه گری زنان است.
643- احترام بی حد و حدود،بد بینی می اورد.
644- با دل شکسته از دل شکستگی حرف بزن.
645- درد دل خود را با ثروتمندان در میان مگذار که مایه ی سرافکندگی است.
646- گله مندی نوعی نا امیدی است.
647- از جاهل فاصله بگیر که مایه ی انحراف است.
648- با خوشگذران دوست مشو که به بهایی اندک ترا می فروشد.
649- دین مایه ی امیدواری است.
650- خودخواهان بد خواهان دیگران هستند.
651- بدون ازمایش،دوستی را با دیگران ادامه ندهید.
652- پذیرش اشتباه نوعی رشد تربیتی است.
653- خود ازاری بدتر از دگر ازاری است.
654- صداقت،پاکی دل است.
655- درد دل را به هرکس مگوی که طبیبش خود هستی.
656- راز دل به هیچ کس مگو ی که عاقبش رسوایی است.
657- خود را دریاب خصوصا در سختی ها.
658- ریاست طلبی،انتخاب سقوط است.
659- خداوند تنها تکیه گاه مطمئن در سختی هاست.
660- هرگاه نا امید شدید،خدا را به یاد اورید.
661- زندگی بزرگان درسی تمام نشدنی است.
662- تاریخ،هم روشنایی است و هم تاریکی است.
663- خود را با دیگران مقایسه نکن که بهترین معیار انسانیت است.
664- متفکران بی ایمان به کجروی می رسند.
665- مرگ عزیزان،شروع تنهایی است.
667- مرگ بزرگان، ضایعه ای جبران ناپذیراست.
668- بیماری، شوکی هدف دار در حفظ سلامتی است.
669- فرزند قدر شناس،نعمت است.
670- زنان، اسبانی تند رو هستند.
671- دختران زیبا روی مارانی خوش خط و خالند.
672- تربیت ،تنها راه انسان سازی است.
673- سیاست بدون تربیت به گمراهی ختم می شود.
674- تند روی نوعی بی ملاحظگی است.
675- شجاعت بی پروایی نیست.
676- حمله گری از توحش برمی خیزد.
677- حسادت،خودکشی تدریجی است.
678- اندیشیدن،نوعی تکامل است.
679- فهم،خلوص درک است نه همه ی ان.
680- تفاهم درک متقابل نیست که فهم متقابل است.
681- تروت اندوزی بدون فقیر سازی،افسانه ای مضحک است.
682- مادران ،قانع ترین انسان های روی زمین هستند.
683- رفاقت با بدان،خودکشی شخصیتی است.
684- بهترین پناهگاه برای گریز از انحراف،خانه و خانواده است.
685- کثیف ترین بازی ها،بازی های سیاسی است.
686- بی اعتمادترین دوستان،سیاستمداران هستند.
687- خطرناک ترین راه،مسیر سیاسی است.
688-بیکاری در جوامع عامل اصلی جرایم است.
689- سیاستمداران،فریبندگانی اگاه هستند.
690- اعتماد به نفس،سلاح بزرگ دانشمند است.
691- دیوانگان هم عالمی دارند.
692- دنیای دیوانگان ،ناشناخته است.
693- گفتار فریب است و گفتگو اخلاص.
694- خموشی نوعی اعتراض به وضعیت موجود است.
695- مومن به درون می نگرد و کافر به برون.
696- شهوت،اسبی لجام گسیخته که رها کردنش،خودکشی است.
697- غم درونی در ظاهر نمایان نمی شود.
698- از دیگران مگو که از خود غافل می شوی.
699- با اعتماد ترین انسان ها ،خود انسان است.
700- زنان، موجوداتی لطیف و شکننده هستند.
701- علاقه کشش است و عشق ذوب شدن.
702- افتادگی نشانه ی بزرگی است.
703دین باوری،طریق دین اندیشی است.
704- فرزند بد بلاست.

705-قهر،دلیل ناتوانی است.
706- غیبت،افت انسانی است.

707 دلسوز باشید اما خود سوز نباشید.
708- ترس،عقب نشینی بی دلیل.

709 ارامش درونی،لذت بخش است.
710- شجاعت،امادگی است نه حمله.
711- اموختن اگاهانه ارزشمند است.
712- تفکر،راه است نه چاره.

713- در اموزش انتخاب گر باش.
714- خودباوری،لازم ترین باور. -

715-مادر،گوهر فراموش شده.
716- دشنام،سلاح ضعیفان.

717- پدر،شناخته شده ی پس از مرگ.
718- تخریب،نشانه ی ضعف ادمیت.

719- بهترین یادگار،نیکی است.
720- قدردانی،نشانه ی ادمیت. -

721-صداقت،عداوت را کاهش می دهد.
722- تایید همگان،نشانه ی نا اگاهی.

723- کودکی کوتاه است،کوتاه تر نشود.
724- عقل چراغ راه است و تدبر انتخاب ان.

725- جوانی فصل میوه دهی است.
726- معلم،شمع همیشه سوزان.
727-گذشت،اوج توانایی است.
728- تجاوز،خوی وحشی گری است.

729- ظلم پذیری اوج ناتوانی است.
730- نظم،شخصیت متعادل.

731- کم حرفی نشانه ی اندیشمندی است.
732- امید،روشنی دل.
733- تفریح،امید به زندگی است.

734- ناامیدی بدترین درد.

735- اتلاف وقت،از دست دادن فرصت هاست.
736- عمر،ماهی گریزان.
737- حرکت بی تامل،سقوط با سرعت است.
738- جوانی،غرور کاذب.
739- ابرو،ارزشمند ترین داشته ی انسان.
721- پیران،کتب نوشته شده.
740- بی بند و باری،تزلزل شدید شخصیت.
741- زنان،تصمیم گیرندگان لحظه ای.

742- ثبات شخصیت،تعادل روانی است.
743- علم،اقیانوس بی پایان.
744- درد مشترک،درمان جمعی می طلبد.

745- دانشجو،تشنه ی بی سیراب.
746- زنده بودن انسان به تلاش اوست.
747- فقر،عامل بی تعادلی
748-- صبر،سلاحی مطمئن برای متفکران.
749- پاکی،صفای دل.
750-- بدترین لرزش،لرزش های اخلاقی است.
751- نادانی،باتلاق زندگی.
752- خود باوری نوعی رشد است.
753- بخشش،انتخاب اگاهانه.
754- ظلم پذیری،گناهی بزرگ است.
755- تجمع ثروت،تخریب انسانیت.

756- کافر دوام می اورد،ظالم هرگز.
757- صعود مادیت،سقوط معنویت.

758- متفکر از دیگران مایه نمی گذارد.
759- تربیت،وظیفه ی اصلی والدین.
760- همه گفته ها،گفتنی نیستند.
761- تنبیه،ممانعت کار زشت.
762- جای درد دل،درون دل است.
763- تشویق،محرک خوبی ها.
764- حمله،هنر نیست.
765- موعظه،تلاش بیهوده.

766- تلاش،صیقل رفتار است.
767- بیداری،تلاش امیدوارانه.
768- دشمن پذیری،ریسکی بزرگ است.
769- انسان،موجود ناشناخته.
770- خودت باش قبل از اینکه"تو"شوند.
771- مشکلات انسانی،نقض انسانیت.

772- دوست داشتن،مقدمه ی عشق ورزیدن است.
773- مصلحان،رهبران شایسته.
774- مادران،طلب کاران بی ادعا.
775- منطق،سلاح متفکران.
776- پدران،دلسوزان خموش.
777- جوانی،فرصتی پر غنیمت.
778- عاشق از درون راضی است و از برون ناراضی.
779- خود پاسداری،بهتر از دگر پاسداری است.

780- سیاست،راه پر پیچ و خم.
781- قدرت طلبی،رشد حیوانی است.
782- اندیشیدن راه رسیدن به اندیشه است.
783- قانون،عامل بازدارنده.
784- سبک بودن،سقوط کردن است.
785- پیامبران،والاترین انسان ها.

786- جاهلان،انسان های پر خطر.
787- خواب،مرگ موقت.
788- پر حرفی،کم عقلی است.
789- دنیا،ایستگاه بین راه.
790- مراقب بی دینان باشید،دینداران مراقب شده اند.
791- معلم،گنجینه ی زندگی است.
792- زیان زنان شاغل از سودشان بیشتر است.
793- بیگانه،دلسوز نمی شود.
794- در خود بیندیش که بهترین اندیشه است.

795- در غم دیگران شریک شو،شادی شریک نمی طلبد.
796- خودکشی،نقطه ی پایان ناامیدی است.
797- تاریخ،ناگفته های مدفون.

798-بهترین وعا،عاقبت به خیری است.

799-آدمی بدون آدمیت،حیوانی بیش نیست.
800- احساسی،عمری کوتاه دارد.
801- توبه،شجاعت پذیرش خطاهاست.

802- کرامت انسان در حفظ حرمت خویش است.
803-ازادگی،در رهای از وابستگی به دنیاست.

804-آشتی با خود،راه غلبه بر مشکلات است.
805- احمق،همیشه در اشتباهات غوطه ور است. -

806-ادب،رعایت اداب از پیش تعیین شده است.
807-ارزش مرد به غیرت و پارسایی اوست. 808- خود پسندی،منشا انزوای انسان است.
809- منت نهادن،نشانه ی ضعف شخصیتی است. -

810-عدالت،هدف اصلی مصلحان جهان است.
811- مشورت،نشانه ی همت بالاست. -

812-اندوه،عامل اصلی افسردگی است.

813-جاهل،جامعه را متزلزل می کند
814- اندیشه سلاح اصلی روشنفکران جهان است.
815- بزرگ منشی،در گذشت قدرتمندانه است. 816'غربت،محل مناسب گریستن است.
817- فقر،منشا بسیاری از کجرویهاست.

818-پرگویی،نشانه ی بی خردی است.
819- سفارش به حق طلبی،طریق اولیاست.

820-تند خویی نشانه ی بی منطقی است.
821-جنگ،اوج سقوط تمدن امروزی است.
822- حاجت را از هر کس مخوای.

823-خموشی در برابر ظلم،ظلم پذیری است.
824- خرد،اندوخته ی همیشگی علماست 825خموش بودن در مقابل معلم،ارزشمند است.
826- خطاپذیری،نشانه ی تفکر پذیری است.

827--عاقبت دشمن تراشی تنهایی است.
828- دشنام،سلاح جاهلان است.

829-دنیا،فریبنده ای زیباست.
830- دوستی با عالمان،رشد اور است.

831-ریاست،میدانی بزرگ برای ازمایش است.

832-حقیقت،مظلومترین واژه ی جهان امروزست.
833- صدقه با صداقت،ارزشمند است.

834-نفرت،ریشه می دواند.
835- تقدیر،پذیرشی ارامش دهنده است.

836'راز دل با کس مگوی که عاقبتش خواری است.
837-کم خواهی،نوعی ثروت است. 838- سرزنش دیگران،کینه ساز است.
839- جوانی،ابر گذران زندگی است. 840- تکیه بر دیگران،سقوط اور است.
841- خصومت ورزی،بی تدبیری است. 842زبان دانشمندان،زبان دل است.

843- دوراندیشی،امیدواری است.

844- ارزش بخشش در بی درخواستی است.
845- توجه به زیبایی برونی،گریز از زیبایی درونی است. 846- توانایی در سپاسگزاری است.
847- تربیت یافته را سخن گفتن از تربیت،سزاست.

848- ارزش انسان در دانایی اوست.
849- احساس دشمن زن و عاطفه قدرت همنوایی اوست.

850-در ستودن حقیقت انچه در دل داری بگوی.
851- کافران توانا در حفظ حکومت هاو ظالمان ناتوان در انند.

852- تا از تو نخواهند،سخن مگوی.
853- ارزش سخن در حفظ ان است.

854- دانشمندی در بکار گیری علم است.
855-سخن چین ،مدفون کننده ی حقیقت است.

856-خود پسندی، تنهایی می اورد.
857-گذشته،راهی است برای حرکت،نه گودالی برای توقف.

858-حرمت داری بهترین وسیله ی دوستی است.
859- تمسخر، تخریب پل های دوستی است.

860- بدترین ظلم،ظلم به خانواده است.
861- دنیا وسیله ای پرشتاب و دنیا دوستی،شتاب دهنده ای پر خطر.

862-دانش چراغ راه حقیقت است.
863-غم و اندوه،عمر را کوتاه و جوانی را ضایع می سازد.

864-نادان بیدیست که با هر بادی به جهتی می رود.
865- دانش اندوخته ی همیشگی و مال انباشته ای موقت است.

866- بدون شناخت،اطاعت بطلان است.

867- حرکت بدون تدبیر،جهالت است.
868- دانشمندان با مرگشان هم زنده اند و جاهلان با زنده بودن،مرده.

869- شکست ازمایش بزرگ زندگیست.
870- خودپسندی مانعی بزرگ در بزرگ منشی است.

871- در دنیا چنان باشید که هنگام مرگ نگران نباشید.
872- با مستمندان نشستن بزرگواری است وباتوانگران،خودخواهی.

873-ظاهر واقعیت است و باطن حقیقت.
874- کوته نگران امروز،پشیمان شدگان فردایند.

875- توانایی در شناخت خویش نهفته است.
876-سخن گفتن نیکو در دانایی نهفته است.

877- در دوستی چنان ذوب نشوید که جدایی اش سخت شود.
878- خشونت،منطق قدرت طلبان است.

879- ناامیدی گام اول شکست انسان هاست.
880- توانایی در کم خواهی است وناتوانی در زیاده خواهی.

881- نبود حسادت،نشان سلامتی روان است.
842- خرسندی در تحمل رنج نهفته است.

883- مردانگی انسان در سختی ها نمایان می شود.
884- بی تابان امروز،ناتوانان فردایند.

885- حق خواهی،سرزنش ندارد.
886-قدرشناس خود باشید تا عمری طولانی داشته باشید.

887- دنیا برای انسان های بزرگ،کوچک است.
888-هنر برای احیای ارزش ها،ارزشمند است.

889- برهنگی،سوغات تلخ غرب.
890- ازادی بی بند و باری نیست.

891- ازادی بهانه ای برای بی اخلاقی است.
892- بد بودن با بدان نشستن حاصل می شود.

893- نگاه بد به دیگران،عاقبت بدی به دنبال دارد.
894- با دل رهرو باش با عقل رهگزین.

895-دانش بیاموزید که سلاح مطمئنی است.
896- ان چه نمی دانید،عمل نکنید.

897- زنان تصمیم گیرندگانی نا مطمئن هستند.

898-سخن دل همیشه تازه است.

899-علم انسان را از خطر دور می کند و مال ان را نزدیک.

900-ارزو،راهنمای حرکت به سوی اینده است.
۹۰۱ -مدرسه ،مکانی که قدر ان بعدا شناخته می شود.
۹۰۲ -دانشگاه ،بهانه ای برای شغل یابی.
۹۰۳-پرخوری،خودکشی و زیاده خواهی بی منطقی است
۹۰۴ -خیانت ،اوج حیوانیت است.
۹۰۵ -ثروت اندوزی،خطر افزایی است.
۹۰۶ -بی وفایی ،نزول شان انسان هاست.
۹۰۷-با کسی بنشین که درونی پاک دارد.
۹۰۸-گمراهی ،نشانه ی بی دانشی است.
۹۰۹ -دروغ سلاحی غیر قابل کنترل است.
۹۱۰ -شدت در مستحبات ،نااگاهی در دین است.
۹۱۱ -عمر را پایانی است و دانش را ناپایانی.
۹۱۲-توجه به واجبات ،ویژگی دین داران است.
۹۱۳ -غیبت،تیشه به ریشه ی خود زدن است.
۹۱۴ -قاطعیت ،نشانه ی اعتماد به نفس است.
۹۱۵ -زنان به توجه نیاز دارند و زنان زیبا به مراقبت.
۹۱۶ -انسان زیستی ،دشوارترین روش زندگی است.
۹۱۷ -دیوانگان،عاقلان دنیای خویشند.
۹۱۸ -تعهد به خود ،ابتدایی ترین نوع تعهدهاست.
۹۱۹ -دزدان،ناتوان ترین موجودات انسان نمایند.

۹۲۰ -زنان،شکننده ترین نوع بشرند.
۹۲۱-معلمان را حقوقی است که بالاترین ان ها احترام است.
۹۲۲ -با همسران همراه شوید تا همراهتان بمانند.
۹۲۳ -شاگردان،گم شدگانی حیرانند.
۹۲۴ -فرزندان ،میوه ی دل و روان والدینند.
۹۲۵-کودکی،پاک ترین دوران زندگی است.
۹۲۶ -ورزش برای پهلوان شدن ،ارزشمند است.
۹۲۷ -نوزادان،متولدینی بی اختیارند.
۹۲۸ -زندگی باغ است ،والدین باغبان و فرزندان گل های ان. ۹۲۹ -زایمان،مرگی مصنوعی است.
۹۳۰ -افتادگی، عظمت روح انسانی است.
۹۳۱-تربیت فرزندان،اهداف بلند مدت ادمیت است.
۹۳۲ - تکبر ،اسان ترین روش سقوط انسانی است.

۹۳۳ -ارزش شنیده ها تنها به شنیدن است و بس.
۹۳۴ -انسان بی برنامه ،سرگردانی همیشگی است.
۹۳۵ -شنیده ها بسیارند و پذیرفتنی ها اندک.
۹۳۶ -ازدواج ،جبری پذیرفته شده است.
۹۳۷-همه ی سخن ها شنیدنی نیستند هر جند زیبا باشند.
۹۳۸ -بهترین سخن در حرف تازه نهفته است.
۹۳۹ -عملکرد سخنران در سخن او نهفته نیست.
۹۴۰ -تفکری که تغییر ایجاد نکند، چاره ساز نیست.
۹۴۱ -حرف حق در دنیای باطل تلخ است.
۹۴۲-متفکران از خود مایه می گذارند و نا اگاهان از دیگران ۹۴۳ـ پر حرفی نشانه ی کم عملی است.
۹۴۴ -شعر، فریبنده ای از جنس احساسات.
۹۴۵ -شایستگی با ریاست طلبی در تضاد دائمی است.
۹۴۶-شاعر را از شعرش بشناس و شعر را از هدفش
۹۴۷ -بهترین هدف،ارامش درونی است.
۹۴۸-بی اعتماد ترین سخنران ،احساسی ترین انها ست.
۹۴۹ -راحت طلبی امروز،زجر فردا را به دنبال دارد.
۹۵۰ -به سیرت بنگرید که صورت گویا نیست.

۹۵۱ -تصورات پاک،اعمال نیک را به وجود می اورند.
۹۵۲ -مادران ،ماندگارترین موجودات عالمند.
۹۵۳ -فعالیت پایانی ندارد مگر با پایان عمر.
۹۵۴ -وفادار بمانید تا دچار بی وفایی نشوید.
۹۵۵ -تصور غلط ،انسان را به جهالت می کشاند.
۹۵۶-نوع رنگ پذیری ،نشانی از نوع شخصیت است.
۹۵۷-جهالت،عامل بزرگ گمراهی است.
۹۵۸ -منطق ،قالبی مطمئن برای سخن است.
۹۵۹-تجاوز جنسی،اخرین پله ی سقوط انسانیت.
۹۶۰ -بالج بازدوستی مکن که اعتمادی به او نیست.
۹۶۱-علاقه کشش موقت و عشق استحکامی دائم است.

۹۶۲-خسیس را نگه ندارید که ازدست می روید.

۹۶۳ -ندانم کاری حاصل ندانم فکری است.

۹۶۴ -رقص و اواز فریبندگانی برای حال و پشیمان کنندگانی برای اینده اند.

۹۶۵ -حریص،انتخابگر راه بی پایان.
۹۶۶-هنر برای رشد ارزشمند است نه برای هنر.
۹۶۷-خسیس،ظالم ترین فرد به خود.
۹۶۸-دلدادگی به دلدار نیاز دارد.
۹۶۹ -مطالعه،راه جستجوی ارامش.
۹۷۰ -زمین انسانیت به اب عدالت نیازمند است.
۹۷۱ -فلسفه ی زندگی،امیدواری به اینده است.
۹۷۲-دشمنی ،خوی حیوانی است.
۹۷۳-خستگی،کلمه ی نا اشنای دانشمندان.
۹۷۴ -درون سازی ،مقدمه ی برون سازی است.
۹۷۵-رنج،مقدمه ی رسیدن به موفقیت بزرگ.
۹۷۶ -غرب ،پایگاه سقوط اخلاقی.
۹۷۷- تفکر مادی،مانعی بزرگ در تفکر معنوی است.
۹۷۸ -سیاستمدار، فریب کاری ماهر.
۹۷۹ -بی تابی،نشانه ی بی درکی است.
۹۸۰- ترحم ،بدترین روش تربیتی است.
۹۸۱-فهم،وسیله ای مطمئن برای برداشت درست.
۹۸۲ -غرب، سرابی فریبنده است.
۹۸۳-فقر،عاملی مثبت در ادامه ی تحصیل.
۹۸۴ -گذشت زمان ،اموزنده ای بزرگ است.
۹۸۵-درد دیگران را درمندان می دانند.
۹۸۶ -ایرانیت ،منبع بزرگ فرهنگ بشریت است.
۹۸۷ - بهترین باز اموزی،باز اموزی درونی است.
۹۸۸ -ایران اولین پایگاه ازادی های سیاسی در طول تاریخ است.
۹۸۹ -دین فریبی،خطرناک ترین نوع فریب است.
۹۹۰-چادر، حجابی کاملا ایرانی است.

۹۹۱-گذران عمر با علم اموزی معنا دارست.
۹۹۲دانشجو، دانش جونده نیست.
۹۹۳- بداندیشی بدترین نوع بدیهاست.
۹۹۴-عالم از دیگران سخن می گوید و جاهل از خود.

۹۹۵ -معلم خوب در ابتدا شاگرد خوبی است.
۹۹۶-درست ترین قضاوت ،خود قضاوتی است.
۹۹۷ - پیامبران برترین انسان های جهان هستی اند.
۹۹۸-برای درستی کار،به درون مراجعه کن .
۹۹۹-فریبندگان در وحله ی اول خود را فریب می دهند.
۱۰۰۰-انسان با انسانیت محک می شود.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:2

خاطرات جنگ در شوش

جنگ هشت ساله ایران و عراق در نهم مهر ماه 1359 وارد شوش گردید.حال و هوای آن روز برای نسل جدید قابل تصور نیست.فراموش کردن آن روزها هم نوعی کم لطفی به تاریخ رشادت ها وشجاعت های مردم مقام شهرمان شوش است.بنده نیز با احساس نیاز به این نکته مهم خاطراتی را که به طور مستقیم یا غیز مستقیم با آن ها برخورد کردم، تقدیم می کنم.

احساس مسئولیتی که ناشی از مظلومیت شهرم در طول زمان است.شهری که در آن بزرگ شدم .درس خواندنم و خاطرات دوران کودکی.نوجوانی و جوانیم را در ان گذراندم.خاک تپه های شوش این یادگاران نیاکانم روی سرم باقی است.

شاوور را فراموش نمی کنم.آن یادگار شیطنت های بچه گانه ام.آن محل ماهیگیری ام.مردم با صفای خونگرمش.آخراسفالت را هرگز فراموش نمی کنم. از همه مهم تر دانیالش، آن پیامبر پاک الهی را.حسینیه اعظم، مکانی که ده روز ماه محرم را با صدای گرم غلامحسین شیرک مراسم برگزار می کردیم.

آنجایی که در شب آخر همه ندا می دادیم و فریاد می زدیم:شب عاشوراست امشب کربلا غوغاست امشب:تعزیه یا شبیه را چگونه فراموش کنم؟تمام این خاطرات باید به نسل جوان منتقل شوند.

جنگ هم بخشی از تاریخ شوش است.این برهه از زمان نباید فراموش شود.رشادت هایی که در پیشرفته ترین جنگ های کلاسیک دنیا اتفاق نیفتاده است.همکاری و صمیمیت مردم را چه کسانی باید به نسل های بعد منتقل کنند؟

افراد رزمنده به دلایل مختلف این کار را نخواهند کرد. آن ها به دنبال شهرت نبوده و نیستند.شهدا هم که در جوار حق آرمیده اند.تنها کسانی می توانند دست به چنین کار ارزشمندی بزنند که اهل شوش باشند.مردم را خوب بشناسند.با آن ها زندگی کرده باشند و از همه مهم تر در جنگ، شهرش را ترک نکرده و از نزدیک، حوادث آن زمان را لمس کرده باشند.

خاطرات جنگ در شوش ناگفته های زیادی دارد.شجاعت ها.رشادت ها.شهدا به خصوص آن هایی که امروز چندان مشهور نیستند.رزمندگانی که امروز دور از هیاهوی روزمره، نظاره گر گذر زمانند.شیرانی که ترس بر دل دشمنان انداخته بودند.

من این رسالت را بر دوش خود احساس می کنم و در هر کجای این شهر، آن ها را ببینم بوسه بر دست های آن ها می زنم.من اهل شوشم.خادم دانیال نبی ام.بچه آخراسفالتم.من تحصیل کرده شهرم. از نسل دانشکاهی ام.در گفتارم، درنوشتارم، در تدریسم، در ذکر خاطراتم، حقایق شهرم را باز گو می کنم.

این نوشته نیز در راستای همین هدف انجام گرفته و گامی در جهت تشویق دلسوختگان برای انجام دادن آن رسالتی است که بر دوش دارند.

چه خوش گفت آن پیر فرزانه که :نگذارید انقلاب به دست نااهلان بیفتد:من هم می گویم ای شوشی های اهل قلم، نگذارید دیگران تاریخ شوش را بنویسند.

این مجمو عه تحت عنوان جنگ در شوش تقدیم می شود و انشاالله مقدمه حرکت های عظیم دیگری در صحنه های علمی و فرهنگی شهرمان شوش عزیز خواهد شد.

این مجموعه با عناوین مختلف اما با یک عنوان"خاطرات جنگ در شوش" تقدیم می شود.امید است مورد توجه قرار گیرد.

شوش متروکه:

اوایل مهرماه که هواپیماهای جنگی صدام، شوش را بمباران کردند و در نتیجه آن تعدادی از خانواده ذبیح و ندا علی شهید گشتند شوش، حالت جنگی به خود گرفته بود.

روز پنجم مهر ماه سال 1359 برای خرید قفل های ساختمان تازه ساخته شده خود به دزفول رفتم.بعد ازظهری که هرگر فراموش نمی کنم.با مینی بوس به طرف شوش حرکت کردیم.از پل حمید آباد که گذشتیم، وضعیت غیر عادی نمایان گشت.بیابان های اطراف پر از انسان های سرگردانی بود که به سمت دزفول حرکت می کردند.

راننده مینی بوس به راه خود ادامه می داد.به نزدیک شهرک سلمان که رسیدیم، تراکتوری که پشت آن، تریلری وصل بود، انسان های زیادی را با خود حمل می کرد.او با اشاره می گفت که برگردیم.

مینی بوس توقف کرد و به مسافرین گفت که وضعیت خطرناک است هرکس می خواهد پیاده شود و بقیه بامن برگردند.

ازمینی بوس پیاده شدم.صدای بمباران شهر به گوش می رسید.سمت راست جاده که پاسگاه قرار داشت، به وسیله توپ خانه خمسه خمسه، گلوله باران می شد.هیچ جنبنده ای جان سالم به در نمی برد.

تصمیم گرفتم ازسمت چپ جاده به طرف شوش حرکت کنم. مجبور شدم مسیر گلزار راطی کرده و از سمت روستای عمله وارد شوش شوم.

شوش متروکه در زمان جنگ تحمیلی در آن زمان، قبرستان متروکه بود واطراف آن نیزارهای بلندی وجود داشت.راه باریک ورود به منطقه گلزار را طی کردم.هیچ دیدی وجود نداشت.

بعد از چند دقیقه، درحالی که هوا رو به تاریکی می رفت، درسمت چپ و برای اولین بار در طول عمرم، جنازه متلاشی یک جوان موتور سوار را دیدم که بر اثر اصابت گلوله توپ شهید شده بود.

ترس بر من مستولی شده بود.چاره ای نداشتم. قبرستان متروک، نیزارهای بلند، جنازه یک شهید و فردی تنها باعث این حالت در من شده بود به خصوص اینکه، شب قبل، در یک جلسه علمی، صحبت از ارواح و جن کرده بودیم.

در افکار خود مشغول بودم که ناگهان صدای بچه ای به گوشم رسید اما هیچ چیز مشخص نبود.مطمئن بودم که صدای جن است.به راه خود ادامه دادم اما صدا مرتب زیاد و جمله مادر مادر شنیده می شد.

وقتی به نزدیک صدا رسیدم به ناگاه بایک بچه کوچک مواجه شدم اما از او گذشتم چون فکر می کردم که جن است.صدای بلندتر بچه مرا متوقف کرد.ترس راکنار گذاشتم وبه طرفش رفتم. وقتی اورا لمس کردم دیدم که بچه ای واقعی است.

او گفت که مادرش او را رها کرده.دوان دوان به طرف مادر حرکت کردم.مادری که با دو بچه در دو دستش حرکت می کرد.

به او گفتم که فرزندش را با خود ببرد.صدای بمباران قطع نمی شد.بابی اعتنایی گفت اگر دلت می سوزد او را بیاور.من قادر به این کار نیستم.

مادر و بچه ها را تا نزدیکی های روستا رسانده و درون یک کانال جای دادم وبه آن ها گفتم که روبروی شما و پشت روستای عمله، بمبارانی وجود ندارد، می توانید حرکت کنید.

بعدازاین کار، به طرف شوش حرکت کردم سربازان تیپ هوابرد شیراز را که سراسیمه می دویدند، مشاهده کردم. آن هاگرسنه بودند و توضیح می دادند که چگونه در مقابل ارتش مسلح صدام مقاومت می کردند.بسیاری از آن ها در رودخانه کرخه غرق شده بودند.وارد شوش شدم.شهر ارواح .شهر دود و خمپاره

شوش شهر شهیدان گمنام:

غروب، صدای بمباران قطع شده بود. گویی توپخانه در برابر مقاومت گنبد دانیال(ع) و قلعه خسته شده بود.

در حالی که خسته بودم به نزدیکی مسجد امام رضا رسیدم .آثار به جا مانده از اصابت گلوله ها در منطقه مشخص بود.

در شهر خالی از سکنه، چه کاری از من ساخته بود.در حالی که با نا امیدی به طرف خانه می رفتم، یکباره، حاج اقا جلالی امام جماعت مسجد را دیدم.البته نه با لباس امام جماعت که با لباس رزم. اسلحه ژ سه در دستش و کمرش پر از فشنگ بود.

سلام کردم با خوشرویی جواب داد و گفت لباس رزم داری اما اسلحه نداری؟ تعجب کردم زیرا متوجه لباس های خود نبودم. آن ها دقیق، رنگ لباس بجه های سپاه بود.

زیارت او به من قوت قلب داد.به طرف خانه رفتم.آخر اسفالت، خیابان طالقانی، محله ای که برایم پر از خاطرات تلخ و شیرین بود.

خیابان خلوت بود.وارد خانه شدم.سروصدای قبلی وجود نداشت.شب، تاریکی، سکوت، تنهایی و ترس از دشمن قابل وصف نبود.چاره ای نداشتم.تصمیم گرفتم بالای پشت بام بخوابم.درون خانه چیزی برای خوردن پیداکردم.

درافکار خود بودم که ناگهان صدای درب خانه توجه ام را جلب کرد.برای اولین بار عرقی سرد بر پیشانی ام نشست.باخودگفتم چگونه می توانم ازخود دفاع کنم.در آن لحظه، با مشاهده برادر بزرگترم راحت شدم.اوسراسیمه سراغ من را می گرفت و با اعتراض، ماندنم درخانه را نوعی سهل انگاری تلقی می کرد.

توضیحات لازم را دادم وسراغ خانواده را از او گرفتم و در پاسخ متوجه شدم که همه خانواده به روستایی در اطراف دزفول منتقل شده اند ولی از دو برادر کوچکم هیچ خبری نداشتیم.

تصمیم گرفتیم که تا صبح صبر کنیم.دیدن گلوله های منور در آسمان و صدای چرخ های ادوات دشمن، تنها مشغولیات ما بود.شب به همین منوال گذشت که ناگهان صدای گلوله های توپ ما را از خواب بیدار کرد.

سراسیمه ازخانه بیرون آمدیم.برادرم فنون توپ خانه ای رامی دانست و جهت حرکت را که دور از اصابت گلوله ها بود، نشان داد.

کنار رودخانه شاوور و زیر درخت کناری قدیمی نشستیم.افکارمان، نگران دو برادر کوچکتر بود اما نمی دانستیم آن ها کجا هستند.سه روز بدین شکل گذشت.شنیده ها حاکی از این بود که دونفر در هنگام ورود به شهر با دوچرخه، مورد اصابت گلوله قرار گرفته وشهید شده اند.

هنوز نام آن ها را نمیدانم و کلمه شهید گمنام، دقیق، در همین روزها به وجود آمد.شوش شهر شهیدان گمنام.

در روز چهارم وقتی که برای نشستن زیر درخت می رفتیم متوجه شدیم که جوانی زیر آن نشسته ودام های او در اطرافش پراکنده اند.او را می شناختم. بچه آخراسفالت بود.نامش یاسین حمزه بود.

خوش برخورد و مودب.عذرخواهی کرد و می خواست که جایش را با ماعوض کند که برادرم نپذیرفت.او اصرار کرد که حداقل یک چای نزدش بنوشیم ولی ما تصمیم گرفتیم کنار رودخانه که فاصله زیادی با درخت کنار داشت، بنشینیم.

پاهای خود را در درون آب گذاشتیم اما چشممان به درخت کنار بود که ناگهان و برای اولین بار در طول عمرم، اصابت گلوله توپ درست در فاصله بسیار کم، جوان را دیدم و او تکه تکه به هوا پرتاپ شد.شهیدی دیگر از شهدای گمنام شهرمان.

رزمندگان گمنام:

وضعیت شهر مانند سابق بود. کم کم افراد جدیدی در خیابان ها پیدا می شدند.آن ها نه ارتشی بودند و نه نیروهای نظامی.آن ها را می شناختم.مردانی مسلح و بی ادعا.شغل بسیاری از آن ها با اسلحه و جنگ همخوانی نداشت.

جاسم حمزه ، او دوست دوران کودکی ام بود.نادر سیلانی، باغبان کشتزارهای اطراف و آشنای کامل به منطقه.او کرخه و بیشه و تپه های اطراف را مثل کف دستش می شناخت.

غلام آل کثیر، راننده ماشین های سنگین، عبدالحسین زهیری تنها نان آور خانواده و راننده نیسان، حمید سیلانی کارگر طرح نیشکر و شوهر خواهرم، علی الله لطیفی که شغل آزاد داشت، برادرش که جوشکار بود، محمد دیناروند کارمند شهرداری.

محمد فتحی پسر علا، باغبان قدیمی شوش.رزمنده ای بی ادعا.او را از دوران کودکی می شناختم.در کودکی مادر خود را از دست داده بود.کم حرف و پر کار .برای او مهم جنگیدن بود. پسری خوشرو و خندان. سید سکر و سید قاسم تفاخ دو برادری که با نبود امکانات، وسیله ای به نام کلک درست کرده بودند تا با آن، رزمندگان و وسایل مورد نظر را از کرخه عبور دهند.

سید حسن تفاخ عموی آن ها و از شاگردان من در ورزش هما، بی ادعا و کم حرف.عبدالمحمد پاطلا.حسن مجدیان.سعید سواعدی و برادرش عباس.

رضا عرب را با همان چهره خندان اما مسلح دیدم.او مشغول قدم زدن در خیابان امام منطقه آخراسفالت بود.مجید کعب عمیر از بچه های اطراف مسجد امام رضا را که مسلح بود را مشاهده کردم.کسی از او انتظار جنگیدن نداشت.

نادر باوی، کارگر کاغذپارس، رحمان دهان، جوانی شوخ طبع و اجتماعی و احسانی فرد و علی سینه پهن که به کادر سپاه پیوستند.

اوایل جنگ بود.هیچ کس فرماندهی و سرو سامان دادن را بر عهده نداشت.این ها خود آمده بودند با تعهدی خود جوشانه.در بخش دیگری از منطقه همسایه ی خیابان ما خلف خسرایی باغبان موزه را که ژ-س در دستش بود را دیدم.او برای چه آمده بود؟مگر در شهر چه خبر بود؟رزمندگان شهر بدون نام و نشان.

با دیدن آن ها روحیه در دیگر رزمندگان تقویت می شد.نسل جدید چه شناختی از آن ها دارد؟نام استوار ربیعی هم نباید فراموش شود.گرچه او از نیروهای ژاندرمری بود اما با بچه های رزمنده مردمی مانند حمید سیلانی، محمد فتحی و جاسم حمزه در جبهه های زعن، عنکوش و مجید، شجاعانه دفاع می کرد.

یادم نرود که در آن زمان، گروهی از نیروهای مردمی از جریه سید راضی و سید محمد در شوش وارد شدند.نام همه آن ها را به خاطر ندارم اما اسامی افرادی با نام کریم مهدیه، پیرمردی به نام حبیب ابن مظاهر و جوانی به نام نیسی را به خاطر دارم.

خبر شهادت یحیی لهراسبی هم منتقل شد.او بر اثر اصابت ترکش خمپاره در خیابان امام نبش باهنر جان خود را از دست داده بود.

از نکات مهم دیگری که قابل ذکر است و خود آن ها را مشاهده کردم وجود دو مغازه دار به نام های حاج جواد عطوان و عیدی جرک در شهر بود.

حاج جواد قاری معروف و دارای مغازه الکتریکی بود و می گفت که برای تقویت روحیه در شهر مانده است.جرک هم که کتابفروشی را باز کرده بود به من گفت که منتظرم چنانجه رزمندگان به کتاب نیاز داشته باشند در اختیار انها قرار دهم.

پیاده به سمت مدرسه باهنر رفتم.به یاد شلوغی مدرسه و فعالیت آنها افتادم اما سکوت همه جا رافرا گرفته بود. گلوله توپ دیوار مدرسه را خراب و به یک ماشین جیمس خورده،آن را اتش زده بود.هنوز شعله های اتش خاموش نشده بودند که به طرف حسینیه اعظم بازگشتم.

بغض گلویم را می فشرد.بی کسی بد دردی است.تنهای تنها به سوی جنگی که هشت سال به ما تحمیل شد.

حسینیه اعظم،مرکز مقاومت:

شوش با نام حسینیه اعظم آشنایی دیرینه ای دارد.شوش زمان جنگ، آن را به خوبی می شناسد.مرکز تدارکات اولیه و تغذیه کننده مردم اطراف.کسانی در حسینیه اعظم بودند که با ادوات جنگی اشنایی نداشتند و حتی نام بسیاری از این نوع ادوات را نمی دانستند.

یادم می آید که افسری با چند سرباز مراجعه کرده و اسلحه ار پی جی هفت می خواستند.غلامحسین شیرک به آن ها خوش امد گفت اما چون نامی از ادوات را نمی دانست جلو رفتم و به آن ها گفتم که همه ادوات در اختیار شما هستند می توانید انتخاب کنید.

هدف من از این حرکت این بود که آن ها به نا آگاهی ما پی نبرند و همین طور هم شد.اسلحه هایی که در حسینیه اعظم جا سازی شده بودند از طرف سرهنگ رهبر و از تیپ دو هوا برد شیراز مستقر در منطقه فرستاده شده بود.

مردی شجاع و با مسئولیت که از نبود نیرو، گریه می کرد.در آن زمان، رضا اللهیاری بعد از رضا دیناروند و احمد خنیفر، فرمانده سپاه شوش بود.

مواد منفجره تی ان تی، مواد غذایی، پوشاک، نان، روغن و......همه با هم مجتمع بودند.

افرادی مانند احمد قبطی، نعمت الله وفادار، حسن یاسینی، غلامحسین شیرک، کریم سلوا، عزیز عنبر سر، امیر سینه پهن، خلف سلوا، علی محمد فرهاد پور، محمد رضا، حسین ورحیم حسین نژادیان،رضا و غلام یاسینی، محمدی افسری، سید محمد زاده سید و محمد شمس آبادی را در حسینیه دیدم.

من در آنجا حضور داشتم.رهبری کارها را عنبر سر انجام می داد.تجمع و نقطه امید رزمندگان در اوایل جنگ و مردم آواره و بی سر پناه، همین حسینیه بود.

بعد از تغییر فرمانده سپاه به طهماسبی و سپس مجید بقایی، این مرکز به خدمات خود ادامه داد.خبرها از شهادت مردم به گوش می رسید.

ملا محمد رضایی در خانه اش روبروی کوچه مسجد جامع با ترکش گلوله توپ شهید شده بود.

خبر شهادت عبدالرضا چاهیده نیز که روبروی مسجد جامع شهید شده بود، منتشر شد.اما یکی از صحنه های هولناک در ارتباط با حسینیه اتفاق افتاد.فردی فقیر به نام زعیبل که متکدی هم بود برای گرفتن آذوقه به حسینیه مراجعه کرد.

بجه ها به او مقداری نان خشک و مواد لازم دادند.به آن ها گفتم که نان نرم بدهند زیرا مسن بود.به مرد فقیر گفتم که توپخانه شروع به شلیک نموده، زودتر پناه بگیر.

با لبخندی تلخ گفت من که نابینا هستم و اسلحه ایی ندارم.جنگ با من کاری ندارد.با این جملات و به راهنمایی چوب دستی، از حسینیه اعظم به طرف پل کوچک شاوور که منتهی به منطقه احمد آباد می شد، حرکت کرد.

به کوجه که رسید ناپدید گشت.در این هنگام صدای مهیبی شنیده شد.فضا پر از دود و خاک شد و نتوانستم به آنجا بروم.از پناهگاه خارج شدم دوان دوان به طرف کوجه دویدم.

در این هنگام، حمید عرب که از بسیجیان و از دوستان دوران بچگی ام بود جلویم را گرفت.گفت که صحنه وحشتناک است.من تکه های چسبیده به دیوار پیرمرد را دیده ام تو نبین.گلوله توپ، زعیبل را به تکه های گوشت تبدیل کرده بود.

بچه های حسینیه، تکه ها را در درون کیسه ای گذاشتند و در قبرستان آخر اسفالت دفن کردند. خبرشهادت مردان بی ادعا یکی یکی به گوش می رسید.احساس تنهایی کردن ، یاران را یکی یکی از دست دادن، بدون مراسم آنها را دفن کردن، قطره های اشک بدون ریا ریختن و احساس غرور از شجاعت یاران داشتن، در آن زمان، معنا و مفهوم دیگری داشت.

نادر سیلانی، آن مرد شجاع و بی ادعا که شبانه به دشمن حمله می کرد، در شهر و کنار حسینیه به شهادت رسید.او روزها استراحت و شب ها حمله می کرد.

رضا عرب، کریم رمی، مجید کعب عمیر و خلف خسرایی هم در خیابان طالقانی، آخراسفالت، شهید شدند.

روزهای سختی بود، به سختی الماس.روزهای فراموش نشدنی دوران زندگی ام.روزهای تلخ از دست دادن بسیاری از عزیزانی که عمری را در کنار هم زندگی کردیم.

آن ها را آنطور که باید و شاید نشناختم.جنگ فرصتی برای پی بردن به واقعیت های آن ها بود.واقعیتی بزرگ در حادثه ای بزرگ.

تازه داماد:

هنوز یک ماهی از شروع جنگ نگذشته بود.شوش کامل، تخلیه و گنبد دانیال(ع) هم زخمی شده بود.بخشدار شوش که از طرفداران بنی صدر بود در شهر حضور داشت.

او در حسینیه اعظم، سفارش های لازم را جهت تدارکات به افراد می داد.تصمیم بر این شد تا مشهدی جواد خباز، مغازه اش را باز کند و به هر مراجعه کننده، بابت هر فرد خانواده،سه کیلو آرد به عنوان جیره، در ازای دریافت چهل و پنج ریال تحویل دهد.

آن روز طبق معمول روبروی حسینیه ایستاده بودم.صبح بود.حمید سیلانی،جاسم حمزه،رحمان دهان و دیگر بچه های جبهه را دیدم.

شب قبل کمین زده و با عراقی ها درگیر شده بودند.از وضع نقل وانتقال دشمن،تعداد ادوات و نیروهای خصم صحبت می کردند.بعد از صرف صبحانه به جبهه رفتند.

یکی از دوستان که آدم شوخی بود مرتب افراد را با خندیدن روحیه می داد.او از پشت، دیگران را صدا می زد و وقتی بر می گشتند، روی خود را بر می گرداند به این معنا که من نبودم.

در این لحظه، موتور سواری با لباس بسیج از دور نمایان شد.بدون اسلحه ایستاده بودیم و فقط یک نفر از جمع ما مسلح بود.

این دوست تصمیم گرفت که او را نیز صدا کند و چند لحظه ای شوخی نماید.وقتی رسید با فریاد بلند او را صدا زد.با کمال تعجب دیدیم که او بر سرعت خود افزوده و سراسیمه حرکت می کند.

کنجکاو شدیم.وسیله ای نداشتیم.تا حدودی به نزدیک آخر اسفالت رسیده بود که آمبولانس سپاه رسید.جریان را گفتیم.به تعقیب موتور سوار پرداخت.بعد از مدتی با یک بیسیم عراقی برگشت که مشخص شد موتور سوار جاسوس دشمن بوده و با بیسیم جایگاه شهر را گزارش می داد.

آفتاب کامل طلوع کرده بود.مشهدی جواد مغازه را باز کرد.حدود ده نفری در صف ایستاده بودند.همه آن ها از اطراف و روستا ها آمده بودند.من نیز به او کمک کردم.نوبت هر کس که می رسید تقاضای آرد بیشتری می کرد. این یک امر طبیعی بود.

فروشنده خسته شده بود و مرتب تکرار می کرد که حداکثر شش کیلو آرد می تواند بدهد.نوبت یک جوان حدود بیست و دو ساله رسید.کیسه ای در دستش بود و مقداری پول خرد که مرتب آن ها را شمارش می کرد.به او گفتم که سهمش را بگیرد و برود.

مشهدی جواد به او گفت: ترا به خدا با من بحث نکن من نمی توانم بیشتر از شش کیلو بدهم.با کمال تعجب شنیدم که می گفت من فقط سه کیلو می خواهم زیرا پول بیشتری ندارم.همین قدر کافی است.دلم سوخت.به چهره اش نگاه کردم.راست می گفت.

آردها را گرفت و رفت.نمی دانم چرا در آن لحظه به فکر پول دادن به او نیفتادم.رفتار او فکرم را به خود مشغول کرده بود.

مشهدی جواد به من گفت که سهمیه آردم را بگیرم.به او گفتم که لازم ندارم زیرا تنها هستم و فن نان پزی را نمی دانم.کنار مغازه نشستیم و با هم صحبت کردیم.مرد خوش برخورد و مودبی بود.از تجربیات زندگی و از خاطراتش برایم تعریف کرد.او گفت که چگونه سال های متمادی در جنگ جهانی، مردم دچار قحطی شده بودند.

وقتی از او در باره جنگ پرسیدم گفت که این جنگ با جنگ جهانی فرق می کند.فکر نمی کنم به این زودی ها تمام شود.باید در مورد سال ها جنگ صحبت شود.البته مشهدی جواد سال های بعد در دزفول به دلیل اصابت موشک شهید شد و پایان جنگ را به چشم ندید.

در افکار خود غوطه ور بودم.از طرفی وضعیت جوان و فقر او آزارم می داد و از طرف دیگر پایان جنگ برایم غیر قابل پیش بینی شده بود.

در همین زمان، آمبولانس سپاه طبق معمول در شهر گذر می کرد.کنارم توقف کرد.راننده پیاده شد.او را کامل می شناختم.غلامعلی یاحسن بود.با چهره ای پریشان به من گفت که سوار شوم.

همین کار را کردم.در راه برایم تعریف کرد که یک نفر در احمد آباد شهید شده و باید فوری او را دفن کنیم.علی سینه پهن از بچه های سپاه و یلال لطیفی از بچه های آخراسفالت را با خود بردیم.بیل و کلنگ را پیاده کرده و در قبرستان آخراسفالت منتظر شدیم.

توپ خانه دشمن امان نمی داد.اطراف قبرستان را مرتب می کوبید.برای من دیگر عادی شده بود.صدای توپ ها نشان می داد که به کجا اصابت خواهند کرد.یا حسن گفت که برای آوردن روحانی به شهر می رود.

بعد از آمدن روحانی که ملا عبد خنیفر امام جماعت مسجد جامع بود، سراغ جنازه را گرفتیم.یا حسن گفت که پشت دیوار غسالخانه است و من پیش تر، این کار را کرده ام و روی او را با نی های کنار شاوور پوشانده ام.

.مادر، برادر و زنش نیز آنجا هستند.صحنه زجر آوری بود.برادر خود را می زد.مادر فریاد می کشید و زنش، خاک بر سر خود می پاشید.

به فکر فرو رفتم کسی نبود آن ها را از روی جنازه بردارد.کسی نبود آن ها را دلداری دهد.بغض گلویم را می فشرد.بی کسی بد دردی است.با خواهش و تمنا، آن ها را کنار کشیده و منتظر دستور روحانی شدیم.

توپ خانه شدت گرفت و گویی نمی خواست تا جنازه را دفن نماییم.خمسه خمسه.هر کس در فکر پناه گاه بود.شاید به همین دلیل بود که توجهی به جنازه نکردم.

روحانی گفت که شهید نیازی به غسل و نماز ندارد.میدان جنگ است و به همان صورت قابل دفن می باشد.وی منطقه را ترک کرد.ما ماندیم و بیل و کلنگ و آتش توپخانه.

آتش آنقدر شدید بود که کار به کندی صورت می گرفت.فکر می کنم قبری به اندازه کمرم کندیم.شلیک ها اجازه کار بیشتر را نمی دادند.

به سرعت به طرف جنازه رفتیم.یا حسن، نی های روی جنازه را کنار زد.جنازه خون آلود بود.دستش روی قلبش قرار داشت و ترکش دقیق، از دست چپ گذشته درون قلبش وارد شده بود.

انگشتر نامزدیش در انگشت و ساعت مچی قدیمی روی دستش بسته شده بود.ساعت را درآوردیم اما نتوانستیم انگشتر را جدا کنیم.زیرا دستش بر اثر اصابت پهن شده بود.

نمی دانم چرا توجهی به چهره شهید نکردم.شاید فکر می کردم که مانند تمام شهدا تنها باید به فکر دفن او باشیم و شاید هم توپخانه دشمن اجازه ی تفکر را از من گرفته بود.

هنگام حمل جنازه، صورتم به صورت شهید افتاد.چهره اش برایم آشنا بود.غم سنگینی بر قلبم احساس شد.او را شناختم.همان جوانی که آرد خریده بود.تازه داماد فقیر.

فقر و تنهایی در دفن برایم معنا دار شد.بسیاری از انسان ها این چنین هستند.او در هنگام آماده نمودن تنور در حالی که مادرش در اتاق بود، مورد اصابت قرار گرفت.

فکر کنم نامش عبدالزهرا بود.اورا با همان لباس و بدون لحد، درون قبر گذاشتیم.آن لحظه را هرگز فراموش نمی کنم.آن، جزئی از خاطرات زندگی من است.هر پنجشنبه که به گلزار آخر اسفالت می روم دنبال قبرش می گردم اما نمی دانم چرا او را پیدا نمی کنم.مظلومیت امثال او در این دنیا فراوان است.

سیلانی،شیر جبهه ها:

جنگ از نظرهای مختلفی قابل کنگاش و بررسی است.گاهی یک نعمت و زمانی یک مصیبت تلقی می شود.زاویه دید مهم است.وقتی از زاویه خرابکاری، کشتار، آوارگی و وحشیگری به آن نگریسته شود، مصیبت تلقی می گردد اما از زاویه شناخت از ناشناخته ها، نعمتی بزرگ محسوب می شود.آنجا که گفته می شود "انسان ها را در سختی ها باید شناخت"، جنگ نمونه ای از سختی هاست ،دست یابی به آن شناخت، امری لازم ومهم بوده ونعمت بزرگ محسوب می شود.

شناخت و معرفی افراد بی ادعا و موثر در جنگ، مسئولیت بزرگ افرادی است که می دانند و قادر به انعکاس آن ها هستند.مردان گمنام شوش بسیارند.همتی باید ز نو بنیان شود تا که خوبان خود ز نو اعیان شوند.

قطره ای از دریای خوبان را معرفی می کنم.حمید سیلانی شیر مرد جبهه های شهرمان.او را کامل می شناختم .این شناخت محدود به جنگ و جبهه نمی شود.او دوست وهمراه صمیمی من در طول زمان بود.شناخت من از او ابتدا از وابستگی آغاز می شود.

مادر او از بستگان و فامیل نزدیک ماست و به همین دلیل به داماد خانوادگی تبدیل شد.مقاطع دیگری که باید از آن ها یاد کرد، ورزش و مبارزهای قبل از انقلاب است.

ما در منطقه آخراسفالت و درسال هزار و سیصد و چهل و شش دسته ورزشی، بنیان گذاشتیم که هدف آن تفریح سالم و اخلاق نیکو بود.هما را می گویم .او در اداره آن تا زمان شهادتش نقش موثری داشث.

بازیکن فوتبال، دونده و هیئت مدیره آن بود.در مبارزه ضد رژیم نیز در کنارم قرار داشت.او در تمام تظاهرات شوش شرکت داشت.صحنه حمله چماق داران در سال پنجاه و هفت را که در کنار م بود، هرگز فراموش نمی کنم.هیچگاه از مقابل نیروهای رژیم فرار نمی کرد حتی زمانی که روبروی شهرداری سابق، نیروهای ژاندارمری تیراندازی هوایی کردند او استوار ایستاد.

با پیروزی انقلاب اسلامی از اولین بسیجی هایی بود که دست به اسلحه برد.گشت زنی های او به همراه مرحوم حاج علی محمد فرهاد پور در بیشه زارهای کرخه با هدف مبارزه با ضد انقلاب، داستان جداگانه ای را می طلبد. فقط این نکته را بسنده کنم که در آن برهه و جوان بودن انقلاب و از هم گسیختگی کارها، دست به چنین کارهایی زدن، دل شیر می خواست و افرادی مانند حمید سیلانی.

من، کامل، در جریان امور بودم زیرا در شهر و نگهبانی های شبانه را به اتفاق دوستان انجام می دادیم.اما دوران جنگ حکایت دیگری دارد.سعی می کنم چیزی را فراموش نکنم.

سال پنجاه و نه سال مظلومیت شوش بود.خانواده به روستا های اطراف منتقل شده بودند.حمید به اتفاق تعدادی از بچه های محل، دسته چریکی ثشکیل دادند.

جاسم حمزه از یاران صمیمی و کنار دست او بود. برای شجاعت های او هم باید کتاب ها نوشت.محمد فتحی، علی الله لطیفی، عبدالحسین زهیری، رحمان دهان و غلام آل کثیر یاران نزدیک او در عملیات بودند.

او برادر بزرگترش شهید نادر را که مسلط به منطقه بود در شناسایی محل تجمع دشمن همراه خود می برد.تنها نگرانی او سرفه های برادرش در هنگام شناسایی بود زیرا عملیات، شبانه انجام می گرفت وکوچک ترین صدایی، باعث بیداری دشمن می شد.

حتی یک روز به من گفت که به شهید بگویم که در شوش بماند و پاسداری دهد. وقتی علت را پرسیدم گفت که شناسایی های او بسیار مهم و بجا صورت می گیرند اما بعضی شب ها به دلیل این سرفه ها، دشمن بیدار و اطراف را گلوله باران می کند.

گروه ما با شناسایی های او کامل به منطقه مسلط شده و او را قانع به ماندن در شهرکن.گرچه او نپذیرفت و گفت که سعی می کند سرفه خود را کنترل کند.نادر در صبح زودی که از کمین شبانه برگشته بود، کنار حسینیه اعظم، هدف ترکش قرار گرفت و برای همیشه سرفه هایش متوقف شد. شهیدی دیگر از شهدای گمنام شوش.او را کنار مادرش در گلزار آخراسفالت دفن کردیم.مظلومانه و بدون سر و صدا.

با شهادت نادر، عزم حمید برای حضور و عملیات جزم تر شد.چند روز بعد که جبهه ها آرام شده و علت آن نیز مراسم خاکسپاری شهید نادر بود، عراقی ها آزادانه تردد می کردند و از سنگرهای خود با حالتی تفریحی خارج شده بودند.

حمید از پشت تپه ها به آن ها نگاه کرد. در حال رقص و اواز بودند. تفنگ خود را نشانه گرفت.بر روی کمر یکی از آن ها که نارنجک بسته شده بود تمرکز و سپس شلیک نمود.

انفجار و به هوا پرتاب شدن،همزمان اتفاق افتاد.احساس حمید جالب بود.او گفت که برای اولین بار احساس جدیدی به او دست داده است.اولین شلیک بعد از شهادت برادرش.هنوز جبهه شوش شکل کلاسیک به خود نگرفته بوداما این را دشمن نمی دانست و نباید می دانست.

شب عملیات، کمین ادامه یافت و طبق معمول بیشترین تاثیر را حمید و جاسم داشتند.صبح زود در حالی که همه در خواب بودند صدای چرخ های تانک های دشمن، حمید را متوجه خطر کرد.

محاصره به صورت قیچی وار صورت گرفته بود.بچه ها را بیدار کرد.راهی جز عقب نشینی وجود نداشت.همه موافق بودند.اما این تپه ها معمولی نبودند.از دست دادن آن ها یعنی تسلیم شوش.حمید با عقب نشینی مخالفت کرد.باید فکری اساسی کنیم. بچه ها به سرعت موضع گرفتند.

به دستور حمید و به منظور غلط انداختن دشمن،تعدادی از کلاه ها و اسلحه های اضافی روی تپه ها چیده شدند تا دشمن کثرت رزمندگان را حدس بزند.جاسم سمت راست واستوار ربیعی سمت چپ در حالی که حمید وسط ایستاده بود و مرتب جا به جا می شد.فکر خوبی بود اما اگر........ناگهان صدای بلند گوی دستی دشمن با زبان فارسی همه را دعوت به تسلیم کردن نمود.شما در محاصره هستید.

در این زمان حمید به فکر مقابله افتاد و این جملات را بکار برد.در وهله اول از همه شیعیان عراقی می خواهم که خود را کنار بکشند.

این مهلت زیاد نیست.کشتن برادران شیعه کار ما نیست.بعد از مدتی حمید فریاد زد که در وهله دوم مسلمانان عراقی عقب بکشند.ما برادران خود را نمی کشیم.هیچ اتفاقی نیفتاد.گویی از فرماندهان خود می ترسیدند.تاثیر این جملات توقف دشمن بود.

حمید برای بار سوم این جمله را فریاد زد "بعثی ها بمانند و مابقی خود را نجات دهند. نیروهای من آماده حمله ،یک ،دو ،سه"وقتی از پشت سنگرها به دشمن نگاه می کردی از رحمت خدا و یاری او متعجب می شدی.همه فرار را بر قرار ترجیح دادند و در سنگرهای خود قرار گرفتند.

این نشان از شحاعت مردانی است که ترس را به بازیچه گرفته اند.

یک روز صبح زود، عملیات کمین به وسیله او وجاسم صورت گرفت.حمید تعدادی از عراقی ها را اسیر کرد که در میان آن ها یک فرمانده قرار داشت.نشانه ان، کلت کمری اش بود.به زبان عربی به آن ها گفت که دست ها را بالا ببرند.

آن ها این کار را کردند اما در چهره فرمانده مشخص بود که حمید را یک نیروی زبده نمی دانست.از نظر او و در جنگ کلاسیک این نوع کارها مخصوص دانشگاه رفته هاست.در حالی که حمید آن ها را دعوت به حرکت می کرد، فرمانده با چشمانش به نیروهای خود رمزهایی می داد.

در یک لحظه دست فرمانده به طرف کلتش رفت وشلیک رگبار حمید، همه آن ها را بر زمین انداخت.حمید از این بابت آهی کشید و گفت نمی خواستم کشته های شما را ببینم.

از این نوع عملیات تا زمان تثبیت جبهه ها مرتب انجام می گرفت.اسیر کردن سرهنگ عراقی(تصویر ان موجود است)به دست حمید یکی از این نوع عملیات است.اما حادثه ای نا خواسته،حمید را از جبهه ها جدا کرد.

آن روز من شوش نبودم. حمید به من گفت که سری به خانواده بزنم و از احوال آن ها جویا شوم.شب را نزد خانواده گذراندم وبه خواهرم گفتم که حال حمید خوب است و در حال حاضر، جبهه ها به او نیاز دارد.

بعد از ظهر همان روزخواهرم با چشمانی گریان پیش من آمد و گفت چرا از من پنهان می کنی؟خبر رسیده که حمید شهید شده.تعجب کردم.تصمیم گرفتم که برگردم.

خواهرم به همراه برادر بزرگترم با من همراه شدند. ابتدا به بیمارستان افشار مکانی که شهیدان را در آن می گذاشتند، رفتیم.از نگهبان پرسیدیم.در جواب گفت که از جبهه شوش شهید آورده اند اما نام آن ها را نمی دانم.

مرا راهنمایی کرد تا به یک سالن رسیدیم.به تنهایی وارد شدم پر از جنازه بود.خون کف سالن پخش شده بود به طوری که جای کفش هایم باقی می ماند.

با نشانی نگهبان به طرف جنازه های جبهه شوش رفتم.استواری بود که با تک تیراندازها ی دشمن شهید شده بود.تیر در پیشانی اش خورده و از پشت سرش پخش شده بود.استوار ربیعی بود.خبری از حمید نبود.

به شوش برگشتیم ومستقیم به طرف بیمارستان نظام مافی حرکت کردیم.حدس ما درست بود.حمید در حالی که ناله می کرد روی تخت بیمارستان افتاده بود.دکتر گفت که وضعیت درستی ندارد.من بدون بیهوشی او را عمل کردم تا موقت، از مرگ رهایی یابد.

مشخص شد که صبح وقتی پشت ترک موتور سیکلت یکی از رزمندگان از جبهه وارد شوش می شود، روبروی موزه هدف خمپاره قرار گرفته و محکم به کناره های جدول برخورد می کند.

شکم ولگن راست او صدمه شدید می بینند.از بیمارستان به پایگاه هوایی دزفول منتقل و از آنجا با هواپیما به تهران انتقال یافت.

داستان مجروح شدن و عمل های جراحی او در ایران و آلمان بسیار مفصل است.او به جانباز هفتاد در صد تبدیل شده بود زیرا پزشکان از درمان او نا امید شده بودند.او یک بار دیگر و بعد از مجروحیتش در طرح لبیک به جبهه ها رفت اما توان سابق را نداشت.

سرانجام پس از سال ها درد و رنج در هیجدهم مهر ماه نود، در بیمارستان نظام مافی، به خیل شهیدان هم رزمش پیوست.جنازه او پس از طواف در حرم دانیال نبی(ع) و اقامه نماز، بر دوش مردم قدر شناس شوش تا گلزار اخراسفالت تشیع و در کنار برادر شهیدش نادر و مادر عزیزش به خاک سپرده شد.شیر جبهه های شوش خاموش شد اما غره شیرمردان این سرزمین هرگز خاموش نمی شود.

بچه های آخراسفالت:

انقلاب را مستضعفین به وجود می آورند و آن ها نیز از آن دفاع می کنند.در طول انقلاب های جهان سود دهی یک امر پذیرفته شده است.انقلاب اسلامی ایران نیز از این قاعده مستثنی نبوده و نیست.

فقرا و افراد گمنام ،این انقلاب عظیم را به پیروزی رساندند و خود را در مقابل ادامه آن موظف دانستند.

شوش به عنوان شهری تاریخی و از همه مهم تر، مذهبی نیز در این انقلاب نقش عمده ای داشت.

افراد بی ادعای شوش در دفاع از آن احساس مسئولیت کرده و همچنان به آرمان های آن پایبند هستند.

جنگ تحمیلی با تمام قوا چشم به شکست انقلاب داشت.نیروهای انقلاب در ابتدای راه بودند که این تهاجم آغاز شد.شهید دانش به عنوان رهبر انقلاب در شوش با کمک افراد بی ادعا اداره امور را بر عهده داشت.

همه شهر برای من مهم است اما جایگاه بچه های آخراسفالت یا به عبارتی دیگر، بچه های پایین حکایتی دیگر دارد.من با آن ها بزرگ شدم. برای موفقیت های آن ها زحمت کشیدم.تلاش کردم تا از اخلاق ویژه برخوردار باشند.با آن ها همزیستی موفقیت آمیزی داشتم.

فقر آن ها را چشیدم و پاکی و صلابت آن ها را مستقیم، درک نمودم.من آن ها را به خوبی می شناختم.بچه هایی از جنس پاکی و درستکاری که این مهم برای همه جوامع بشری محقق نخواهد شد.

جنگ را شروع کردند.انقلاب را مورد تهاجم قرار دادند.بمباران کردند و مردم را آواره بیابان ها نمودند.
آن هایی که در این انقلاب نظاره گر بودند به شهر های خوش آب و هوا مهاجرت کردند و از مزایای جنگ زدگی نیز استفاده کردند.تعهدی به این انقلاب نداشتند.جنگ هم برای آن ها یک بلای طبیعی تلقی می شد.

شوش تخلیه شد.خط مقدم جبهه، بیشه های کرخه است.سپاه و ارتش هنوز شکل دفاعی نگرفته اند.سربازان تیپ هوابرد شیراز علی رغم استقامت، عقب نشینی می کنند.من، خود، تعدادی از آن ها را دیدم.گرسنه و سرگردان.بسیاری از آن ها را امواج کرخه با خود برده بود.
معنای دفاع از انقلاب در چنین وضعیتی مشخص می شود.باید مسلح شد.شهید نادر سیلانی تبری بر می دارد و فکر می کند که در جنگ تن به تن بهتر می تواند عمل کند.بچه ها شروع به جمع آوری شیشه های نوشابه می کنند.

کولتوف مولوتف یا بمب های آتش زا، آماده می شوند.همه این ها، نشانه پاکی وصمیمیت مردمی است که بدون ادعا به انجام وظیفه می پردازند.

زمان می گذرد و اسلحه در اختیار بجه ها قرار می گیرند.آن ها کیستند؟بچه های آخراسفالت. من نام آن هایی را که به چشم دیدم در این نوشته می آورم.آن هایی را که فراموش کردم دیگران بنویسند.
بچه های آخر اسفالت شوش
نام و نام خانوادگی وضعیت امروز
سید سکر تفاخ: شهید و مدفون در جریه سید راضی
سید حسن تفاخ: شهید و مدفون در جریه سید راضی
حمید سیلانی: شهید جانباز و مدفون در گلزار آخراسفالت
جاسم حمزه: سرایدار مدرسه فوت طبیعی و مدفون در گلرار شهدا
حمید عرب: در قید حیات و مشغول کشاورزی
مجید کعب عمیر: شهید و مدفون در گلزار آخر اسفالت
ملا خضیر جلالی: امام جماعت مسجد امام رضا(ع) فوت طبیعی و مدفون در همین مسجد
خلف خسرایی:شهید و مدفون در گلزار آخراسفالت
رضا عرب: شهید و مدفون در گلزار آخر اسفالت
نادر سیلانی: شهید و مدفون در گلزار آخر اسفالت
رحمان دهان در قید حیات و بازنشسته کاغذ پارس
غلام آل کثیر:در قید حیات و دارای شغل آزاد
کریم صفی زاده: شهید و مدفون در گلزار شهدا
سید مجید تفاخ: شهید و مدفون در جریه سید راضی
عبدالحسین زهیری: شهید و مدفون در گلزارشهدا
علی الله لطیفی: شهید و مدفون در گلزار شهدا
نعیم لطیفی: شهید و مدفون در گلزار شهدا
سید قاسم تفاخ: در قید حیات و مشغول کشاورزی
رضا سلوا:فوت طبیعی و مدفون در گلزار آخر اسفالت
جنگ را مردانی با استقامت معنا دار نمودند که هیچ طلبی از انقلاب نداشتند یا نمی خواستند داشته باشند.جالب این است که همین افراد در صف مقدم انقلاب بودند و تا سرنگونی رژیم پهلوی تلاش کردند.

من آن ها را در تمام تظاهرات دیدم.گذشت زمان نباید هاله ای از گرد بر این حقایق بر جای گذارد.فراموشی برای موضوعات مهمی همچون انقلاب و جنگ، سم است.
من احساس وظیفه کردم و دست به قلم برداشتم.با یک روز و چند روز به این مهم نپرداختم.در متن کارها این را انجام دادم.

سال های سال است که این نوشته ها را حفظ کردم.از عاقبت آن نیز بی خبرم.نمی دانم شاید روزی این حقایق، گره گشای بسیاری از مسائل انسانی در درون ادارات ما شوند و شاید هم بعضی گوشه نشینان، همچنان بر سفره های رنگین انقلاب باقی مانند.

معراج:

معراج شهدای شوش کجاست؟شهدا در کجا به اوج رسیدند؟درکجا نگهداری و سپس به خاک سپرده شدند؟در کجا مدفون شدند؟پاسخ این سئوال به نوع پرسش بر می گردد.اگر منظور نگهداری قبل از خاکسپاری است، سه مکان در جنگ به خصوص، اوایل آن، قابل ذکر است.

من خود هر سه مکان را زیارت کردم.اولین آن در جاده شوش اندیمشک و قبل از شهرک آزادی قرار داشت و حالت نگهداری موقت بود.

در آنجا جنازه های شهدا را نام نویسی کرده و در تابوت نهاده و به مناطق مورد نظر ارسال می کردند.

دومین آن، بیمارستان افشار دزفول بود.در این مکان علاوه بر شهدای جبهه که تعداد آن ها کم نبودند، شهدای بمباران ها و مو شک باران ها و نیز مجروحینی که در بیمارستان شهید می شدند هم نگهداری می شدند.

به دلیل کمبود مکان،شهدا را در سالن های سرپوشیده قرار می دادند. من در یک جست و جو در اوایل جنگ، در یکی از سالن ها وارد شدم وضمن زیارت شهدا، سالن مملو از خون را مشاهده کردم.

میزان فراوانی خون ها به قدری بود که اثر راه رفتنم کامل مشهود بود. سومین آن در بیمارستان شوش قرار داشت که تعدادی از شهدا از جمله شهید عبدالحسین زهیری درسردخانه آن نگهداری می شدند.

تفاوت مکان آخر با دیگر مکان ها در نبودن آرامش بود زیرا بیمارستان و اطراف آن مرتب، زیر آتش توپخانه وخمپاره های دشمن قرار داشت.

من انواع بمباران ها را مشاهده کردم.اما از نظر مکانی که به شهادت رسیدند و در آنجا اوج گرفتند باید بگویم که هم در شهر و هم در اطرف که آن زمان خط مقدم جبهه بود، معراج وجود دارد.

آخراسفالت، روبروی مسجدجامع، حسینیه اعظم، کنار رود شاوور- سه راهی اصلی ورودی شوش، پشت کارخانه سابق یخ، جبهه عنکوش، زعن، بیشه زارها، کرخه و تمام تپه هایی که مشرف به شوش بودند.

اما در مورد مکانی که شهدا آرام گرفتند.اصلی ترین مکان، گلزار شهدای شوش یا عباس شوش قرار دارد.گلزار یا زهرا آخراسفالت، شهرک حر و جریه سید راضی نیز معراج همیشگی افرادی است که شجاعانه ماندند تا انقلاب و ایران پابر جابماند. گذشتن از کنار مزار این شهدا باید یادآور فریادها بلند یا حسین و لبیک یا خمینی افرادی باشد که امروز در دل خاک های پاک شهر دانیال نبی(ع) آرام گرفته اند.

بی تفاوت گذشتن از کنار آن ها ظلمی است که به ایثارها ورشادت ها در جنگ می شود که البته مردم بزرگ، مهربان، قدرشناس و همدل شهر تاریخی و مذهبی ام، بی تفاوت نبوده و نخواهند بود.آن ها شهدای خود را تا ابد فراموش نخواهند کرد.مردم شوش جاودانه خواهند ماند زیرا شهدای آن ها جاودانه مانده اند.

آرامگاه هر یک از شهدای شوش برای من یادآور ایثارگریی هایی است که در کمتر وضعیتی می توان یافت.

شاید نسل امروز از گذشته بریده باشد.شاید برای بسیاری، خمپاره و توپخانه تنها نامی در درون کتاب ها باشد اما برای امثال من، نام شهدا برابر با خاطراتی است که تا درون جایگاه ابدی ام با من خواهند بود.

من تک تک این شهدا را می شناختم.حتی یک نفر از این عزیران برای خود به جبهه نرفتند.افرادی بی ادعا و نا آشنا به فنون جنگ نابرابر که با شجاعت های خود، بهترین تحصیل کرده های دانشگاه های جنگ رژیم صدام را در بهت و حیران فرو بردند.نام شهید زیبنده چنین افرادی است.###

شهید دانش:

نام شهید دانش را در سه برهه از زمان باید مورد توجه قرار داد.به عنوان فردی که شاهد هر سه برهه بوده ام و با مسئولیت شخصی خود این مطالب را منعکس می کنم.اول دانش قبل از پیروزی انقلاب

دانش در زمان انقلاب

دانش در زمان جنگ

دانش قبل از انقلاب

نامش محمد کاظم واز سادات بزرگوار بود.نام او را در دوران کودکی و از زبان مرحوم پدرش اقا حجی در سال چهل و در آبادان شنیدم. ان روز سیدی بزرگوار را برای اولین بار دیدم،آن روز میهمان ما بود و معمولا سری به پدر می زد..پدرم مرا معرفی کرد. دستش را بوسیدم.نوازشم کرد. پدرم احوال فرزندان اقا حجی راپرسید.آهی کشید وگفت از همه آن ها راضی ام اما از عاقبت محمد کاظم می ترسم.

پدر علت را پرسید.در جواب گفت که او دنبال مسائل سیاسی است و می ترسم رژیم او را از بین ببرد.پدرم که خود در جریان کودتای پهلوی قرار داشت و از این بابت ناراضی بود گفت:این که کار درستی است و نگرانی ندارد. خدا اورا حفظ خواهد کرد. در حالی که کودک بودم نامش در ذهنم ماندگار شد.مرحوم پدرم با خانواده آن ها دوست بود.

او روحانی خانوادگی و روستایی پدریم بود.نام او هچنان فکرم را به خود مشغول کرده بود که مهاجرت ما از آبادان به شوش شهر پدری صورت گرفت.آشنایی من با شهید دانش از همین جا شروع شد.شرکت در کلاس های آموزش قران مسجد جامع،سخنرانی ها،مراسم ماه رمضان و شرکت در تظاهرات سال های قبل از انقلاب از جمله دلایل این آشنایی ها بود.دستورات بر گزاری تظاهرات از او صادر می شد.حمله نیروهای چماق دار،حمله نیروهای رژیم به حسینیه اعظم در ماه محرم و تسخیر پاسگاه ژاندارمری شخصا در کنار او بودم.آن چیزی که بیشتر ما را امیدوار می کرد شجاعت او در بر خورد با حوادث بود.توضیح آن مقطع به نوشته های بیشتری نیازمند است که انشاالله این کار را خواهم کرد.

دانش در زمان انقلاب

پیروزی انقلاب در شوش با فتح پاسگاه و تسلیم نیروهای ژاندارمری آغاز شد.خانه او در پشت مسجد جامع مرکز هدایت انقلاب گردید.او نخستین فرمانده ی کمیته ی انقلاب بود که با تصمیم گیری های درست از ایجاد هرج و مرج جلوگیری نمود.در ضمن این کار به قضاوت نیز می پرداخت.معرفی بخشدار جدید و برگزاری همه پرسی ونیز اولین نماز جمعه از اقدامات مفید وی بود.در اوج توطئه های ضد انقلاب کاندیدای نمایندگی مجلس گردید و به عنوان اولین نماینده شوش و اندیمشک به مجلس راه یافت.خدمات او در این برهه از زمان بسیار موثر واقع گردید.ترور شخصیتی او در این مقطع صورت گرفت.این بخش از زندگی وی نیز برای من خاطره انگیز است که در زمان مناسب به آن پرداخته خواهد شد.

دانش در زمان جنگ

دانش در حالی که نماینده مردم در مجلس بود اما از مصائب جنگ کاملا آگاهی داشت .سخنرانی او در مجلس و تشریح جبهه ها برای نمایندگان مردم اولین اقدام او در این ارتباط بود.بررسی وضعیت مردم جنگ زده وتشکیل ستادی برای پی گیری امور جنگ از اقدامات دیگر او بود.وی به طور مرتب از اوضاع و احوال رزمندگان اگاه می شد.رزمندگان دوران دفاع مقدس او را در کنار خود احساس می کردند.او بارها به جبهه ها رفت و به طور مستقیم با رزمندگان به گفتگو پرداخت. چهره ی مصمم او در میان رزمندگان به آن ها قوت قلب می داد.تصاویر به جا مانده از آن دوران این مطلب را بهتر نشان می دهد.من چندین بار شاهد دیدار او از شهر و حضور در کنار بچه های جبهه ی شوش بودم.تصاویری محکم در این رابطه موجودند.

دانش مرد ماندگار شوش در دل مردم جای داشت.او اهل ریا و باند بازی نبود.برای او اسلام وانقلاب عزیزترین بود.او عامل اصلی کشاندن جوانان به مساجد ومبارزه باحکومت ستم شاهی محسوب می شد. مرد مبارز دوران قبل و بعد از انقلاب بود.او رهبر انقلاب شوش بود. دانش مورد حمله منافقین قرار می گرفت.سرانجام این مرد باخدا در بمب گذاری هفت تیر به همراه شهید بهشتی به دست منافقین به شهادت رسید و به ملکوت اعلی پیوست.من مطمئنم که شهدای شوش از اولین گروه استقبال کننده او در عالم باقی اند.با شنیدن خبر شهادت او ناخود اگاه به یاد جمله مرحوم پدرش افتادم .این بار نه توسط رژیم پهلوی که همفکران آن ها خواسته ی دشمن را برآورده ساختند.

در جریان جنگ چند بار به تهران رفتم و در خانه ی ایشان مسائلی را مطرح نمودم.او از بابت آوارگی مردم بسیار ناراحت بود و به طور مستمر می گفت که مجبورم در تهران باشم اما دلم در میان جبهه هاست.من شخصا این مسئولیت را می پذیرم که اگر اقای دانش نماینده ی مردم نبود بدون شک در جبهه ها حضور داشت و در آن جا شهید می شد.

علاقه ی او به مبارزات ضد ظلم از اوایل کودکی در او نمایان بود.شهید دانش را باید مرد منبر و سنگر نامید.به راستی که او بازمانده ی نسلی است که در محراب و کربلا شهید شدند.یادشهید دانش از دل مردم شوش خارج نخواهد شد.من در باب بزرگواری وی مستندات زیادی در اختیار دارم و آگاهی هایی منحصر به فردی را در درونم جای داده ام که شاید دیگران نزدیک به او در شوش که کم هم نبودند نداشته باشند.مسائل مربوط به جبهه ها تنها در اندکی بیان شدند . او را نباید در یک بعد مورد مطالعه قرار داد که فراتر از این ها هم نکات بسیار است.باید برای او کتابی خاص با نام شوش و شهید دانش نوشت.شاید بخشی از معرفی او بدین شکل انجام گیرد.

آمبولانس:

نامی آشنا برای روزهای اول جنگ.آشنا تر از آن، راننده اش بود.غلامعلی یاحسن را می گویم.او را از دوران کودکی می شناختم.بی غل و غش.ساده و بی ریا .لباس سپاه در تنش بود و اسلحه در دستش.آمبولانس خاکی رنگ برای روزهای اول جنگ یک خاطره است.وقتی به یاد آن زبان بسته می افتم شهدا،آذوقه، بیل و کلنگ،گلزار ،بمباران و بیسیم جاسوس عراقی در ذهنم متبلور می شوند.آمدن آن به شوش تخلیه شده جنگ یعنی حادثه ای جدید.نبودش در شوش ما را به آرامش موقت دعوت می کرد.

بعضی از روز ها هوس دیدنش را داشتیم.آمبولانس خاطرات همه بچه های سنگر گرفته در شوش است.آن در میان شهر و جبهه ها در تردد بود.گاهی آذوقه می برد و گاهی جنازه ای را منتقل می کرد. من در خاطراتم به یاد جنازه تکه تکه شده آن فقیر،دفن جنازه تازه داماد،اصابت گلوله توپ دقیق، در بالای سرمان واصابت آن به سقف مغازه روبروی حسینیه،بمباران میگ عراقی در کنارم که خوشبختانه به تپه ای خاک اصابت کرد و البته باورم نمی شد،سوار آن شدن و در زیر بمباران ها به گلزار آخراسفالت رسیدن و در نهایت تعقیب جاسوس موتور سوار عراقی شدن می افتم.

جنگ پر از خاطرات تلخ و شیرین است.این خاطرات برای باز سازی، نیاز به سمبل دارند.برای من، شوش ابتدای جنگ، سمبلش آمبولانس است. با همان شکل و شمایل.گاهی در فیلم های دفاع مقدس آن را می بینم البته نه خودش را که شکلش را.دیدن آن برایم از نظر هایی خوش آیند است.

کربلای جبهه ها یادش بخیر،شهیدان گمنام شوش یادش بخیر.حسینیه اعظم یادش بخیر.بمباران ها،خرابی ها،آوارگی های مردم را هرگز فراموش نمی کنم.

آمبولانس، ای حامل عزیز ترین انسان ها، تو را فراموش نخواهم کرد.تو برای رزمندگان، قوت قلب و برای سنگر نشینان شوشی، نقطه آرامش بودی. تو چگونه در اولین اصابت گلوله به حادثه می رسیدی تا کمک دهنده کسانی باشی که نمی شناختی.

تو برای ما پر از خبرها بودی.خبرهای خوش و ناخوش. تو به شوش خدمت کردی .این را من به خوبی درک کردم واز نزدیک احساس نمودم.ای کاش عکسی از تو داشتم تا همیشه در نزد خود نگه می داشتم. شاید عکس تو تبلور خاطرات جنگم باشد.

آمبولانس برای من و امثال من نشان دهنده مظلومیت ملتی است که در ابتدای جنگ از کوچک ترین امکانات بی بهره بودند.آمبولانس برای ما همه چیز بود.گاه در تشیع جنازه های امروز به آمبولانس حامل جنازه نگاه می کنم و ناخودآگاه، آن را تنها برای همین کار شایسته می شمارم اما آمبولانس خاطره انگیز من همه چیز بود.

گاه فکر می کنم ایکاش یک بار دیگر در درون آن بنشینم و احساس غرور نمایم.آمبولانس ما، قدرشناس صاحبانش بود.هرگز شکایتی نداشت و خراب نمی شد.او زبان رزمندگان را به خوبی درک کرده بود.او مانند رزمندگان و مردم شوش، گمنام ماند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: دوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:7

تمسخر:ارزش انسان به رفتار و کردار اوست.فعالیت های وی نشان دهنده ی میزان علاقه و گرایش به سمت و سویی خاص است.در جمع می ماند تا ذات خود را پاسخگو باشد.قوانین را تدوین می کند تا یکپارچگی را معنا بخشد.آدمی از این نظر که انسان است در رفتار و کردار خود دارای معیار و ترازو است.احترام به دیگران ایجاد احترام به خود می کند.همان طور که قابل احترام می شود باید به دیگران و همنوعان خود نیز چنین کند.خواسته ی او حفظ ارزشمندی است.چنین وضعیتی هم شامل خویش و هم دیگران می شود.

آدمی از این نظر که دارای تفاوت هاست قابل پذیرش است اما این به معنای برتری جویی و خود پسندی نیست.آدمی در توانایی ها و استعدادها متفاوت است اما این هرگز به معنای غرور و خودپسندی نخواهد بود.ذات تمام آدم ها پاک و منزه است و این استمرار زندگی است که آن را دچار تغییر و تحول می نماید.

از طرفی،روابط اجتماعی عاملی مهم در درک و فهم یکدیگر است.انسان بدون جمع قابل به زندگی سعادتمند نخواهد بود.تنهایی برای آدمی نوشته نشده است و این نفس اجتماعی است که تبادلات را ایجاد می کند.روابط افراد با هم و نیز جمع با جمع نشان دهنده ی پیشرفت های انسانگرایانه است.در این میان، تزلزل در ارتباطات نیز قابل بحث می گردد.کسانی وجود دارند که این مهم را دچار مشکل می کنند.قهرهایی که میان انسان ها آغاز می شوند ممکن است تا جنگ و حذف فیزیکی نیز کشانده شوند.درگیری و باز شدن دروازه ی نکبت جنگ از همین نکات شروع می شود.بی ارزش دانستن همنوعان در روابط کلامی و عملی زمینه را برای عداوت و دشمنی باز می کند.تمسخر از جمله رفتارهای دشمن سازی است که بعضی از افراد بیمار به آن دست می زنند.

افرادی بیمار که با دست انداختن دیگران تلاش می کنند تا شان و منزلتشان را پایین کشند و از این طریق خنده و مضحکه را رواج دهند.درون این افراد مملو از مشکلات روانی است که گاه تزلزل شخصیت نیز باعثی بر اقدامات می گردد.شاید همین دون بودن است که او را به فرمان دون کشیدن دیگران می کشاند.

ریشخند زدن و القاب غیر واقعی استفاده کردن برای دیگرانی که این چنین نیستند خصوصا در حضور او و گاه عدم حضور ،نوعی درد است که فرد مسخره کننده دارد.درمان آن هم رها نمودن تمسخر در میان جامعه است.کدامین انسان سالم خواهان مسخره ی خود یا دیگران است؟هر اندازه انسان والاتر شود احترام و ارزش همنوع خود را بیشتر رعایت می کند.مسخره کردن از جمله رفتار هایی است که نشانه های آدمیت را زیر سئوال می برد.

ریشخند به دیگران زدن و خود حتی به صورت مصنوعی خندیدن نشانه ای از این رفتار نادرست است.کسانی که از او والا ترند ،بیشتر مورد خطاب قرار می گیرند.برای آن ها حدود هم ترسیم شده نیست.دیگران را خنداندن نه برای شادی است بلکه تنها افرادی خاص را پایین کشیدن است.

همیشه در نابسامانی قرار دارند و البته در بسیاری از موارد قبر خود را خود می کنند.دیگرانی که تحمل کمتری دارند دشمنی را چاشنی کار می کنند و در صدد حذف او می گردند.دشمنی با تمسخر یکی از خطرناک ترین نوع عداوت است.شان و منزلت اجتماعی و فردی برای تمام انسان ها قابل تصور است.آنچه این منزلت را دچار تزلزل یا کاهش می نماید عملکرد خویشتن است.تمسخر در نزد جامعه ای که فهم و شعور بالایی دارد پذیرفتنی نیست.

به هر حال،استهزاء می تواند فردی یا جمعی باشد.تفاوتی میان بی ارزشی آن نیست.کس یا کسانی که چنین رویه ای دارند بدون شک بیمارند که گاه خود نیز از آن آگاه نیستند.بدیهی است که نوع تمسخر هم مداخله گر در شخصیت افراد مسخره کننده است.شدت و ضعف دارد و زمانی حتی بزرگ و کوچکی را رها می کند.

بدین ترتیب می توان میان انواعی از تمسخرها تفاوت قائل شد اما این بدان معنی نیست که نوع رفتار پذیرفته شده است.درد است و جامعه باید برای زدون آن اقدام نماید.تمسخر به دلیل تاریخ طولانی که دارد تا به امروز قابل علاج نبوده است.باید درون ها را نگریست تا چاره ها را حدس زد.

سنگینی و وقار در چنین افرادی موجودیت ندارند و بر همین اساس است که با گذشت زمان تنها افرادی خاص که چندان ارزشمندی والایی ندارند در اطراف او می مانند.تمسخر را باید در هر جامعه ای دلیل بر مشکلی اجتماعی دانست که ممکن است بر سایر مشکلات نیز افزون شود.تمسخر رفتاری بیمارگونه است که ریشه در درون و تاریخ شخصیت فرد دارد.

بی شرمی:جوامع بشری برای رشد و پیشرفت خود نظم و قانون را دلیلی بر فعالیت ها می دانند.خطوط و وظایف را معین می کنند تا هر فرد بر اساس توانایی ها و شایستگی هایی که جامعه برای او ترسیم نموده حرکت کند.رعایت این خطوط و احترام و عدم ورود به محدوده های دیگران نوعی درک و فهم را منتقل می کند که نشان دهنده ی گرایش آدمی به ذات و درون خویش است.ذاتی که بدون شک انسانیت است و با سایر موجودات، متفاوت تلقی می شود.

اژ طرفی،زندگی جمعی برای ورود افراد تنها برای رفع نیازهاست که هم جنبه ی فردی و هم جمعی دارد.عبور از خطوط در هر جامعه ای هنجار شکنی است که مورد تایید اهل فهم و شعور نیست.رعایت احترام دیگران و انسان شمردن همنوعان راهی برای بهتر زیستن است.آرامش خواهی بدین شکل زودتر محقق می شود.

از طرف دیگر،بی محابا دل به دریا زدن نوعی خودکشی است.بی گدار به آب زدن مثلی معروف برای خطر خریدن است.تبدیل رفتارها از بد به خوب نیز ممکن است دلیلی بر انجام کارهایی ناشایست باشد.به طور مثال شجاعت را با نترسیدن یکی گرفتن خطاست.بدون مطالعه وارد جنگل گردیدن شجاعت نیست که نوعی بی تدبیری و زمینه سازی حذف فیزیکی است.

از یک منظر،بعضی از افراد کلمات را بد شکلی تبدیل به عمل می کنند.بی شرمی یکی از عمده رفتارهایی است که گونه ای از افراد از آن سود می برند تا خود را مطرح کنند.رعایت نکردن ادب در هنگام حرف زدن یا برخورد با دیگران از جمله رفتارهایی است که بی شرمی نامیده می شود.انسان موجودی حیا دار است و باید بهترین استفاده را از آن نماید.همه ی انسان ها این را می دانند و شاید عمده ترین تفاوت رفتاری میان انسان و حیوان را همین مورد مطرح کنند.

خجالت کشیدن از اینکه نمی توان هر حرفی را زد یا هر عملی را به ظهور رساند همان رعایت شرم است.آدمی که در هنگام برخورد با دیگران یا برای رفع مشکل خود عار را کنار می زند و خویشتن را در دایره ی وسیع و آزاد می انگارد،رفتارهایی دور از شان آدمیت دارد.ما چنین وضعیتی را عدم وجود انفعالی می دانیم که فرد در هنگام حرف زدن یا ارتکاب عمل، داراست.

نه شرمی مانع اوست و نه مانعی انسانی جلودار است.گستاخی در بیان کلمات میان بعضی از افراد هرگز به معنای شجاعت نیست.توصیف شجاعت مثبت گرایانه است اما حمله به دیگران و عدم رعایت حدود، بی شرمی است.بی ادبی در هنگام اعمال، نشان دهنده ی انحراف درونی است.هیچ انسانی نمی تواند از درون خود دور گردد.حفظ شان خویش و حرکت بر اساس آداب و رسوم، اصلی مهم برای هر جامعه ای است.

بدون شک بی شرمی رفتاری غیر قابل قبول در جامعه ی انسانی است.کنار زدن خجلت و دریدن پرده های حیاست.اگر چنین وضعیتی پیش آید نشان دهنده ی عدم سلامت فرد یا جمع است.درست است که بعضی مصر بر گرفتن حق خویشتن هستند اما این به معنای ورود از هر طریقی نیست.حیا را باید عاملی در پاک نمودن رفتار دانست.

چگونه است که آدمی با همه ی عریانیش که در غرب دارد اما باز هم تکه ای از شرم جنسی را در حضور دیگران رعایت می کند.گرچه این بدان معنا نیست که جوامع خاص دچار مشکل نیستند.بسیاری از افراد ترسو کسانی هستند که در حیا و خجالت این چنین اند و از نظر ما این ها شجاع ترین انسان های موجود می باشند.گستاخی هرگز هنری والا و پذیرفته شده نیست.صدای خود را بالاتر از دیگران نمودن و رعایت احترام و سن و سال دیگران را ننمودن بدون شک درد است.

ما چنین دردی را در جوامعی که ارزش های انسانی را به حاشیه کشانده اند به وفور یافته ایم.بی ادبی در برخورد با دیگران، کنار زدن حیا در هنگام ارتباطات درون جامعه، عار را پوچ گرفتن در زمان فعالیت، عفت و سنگینی را بی تاثیر دانستن و در نهایت شخصیت خویشتن را سبک نمودن، نشان دهنده ی بی شرمی عمدی است که بعضی از افراد ندانسته دست به آن می زنند و چون از درون فرمان می گیرند خود را مسئول نمی دانند.

گاه در درون جوامع از عبارت"بی شرمی هم حدی دارد" استفاده می کنند که این نشان دهنده ی شدت و ضعف در شرم آوری است.ما افرادی که ادب را رعایت نمی کنند،شرم را در کنار خود دارا نیستند،خجالت را عاملی برای بازدارندگی بر نمی شمارند،گستاخی را طرفدار می باشند،حیا را پرده ای برای حفظ خود در نظر نمی گیرند و ننگ را برای خود می خرند،بی شرمانی بیمار می دانیم که حاضر به تغییر نیستند زیرا از خود غافلند و آن را راهی برای رسیدن به مقصود می دانند.به راستی که بی شرمی دردی بی درمان است.

خود باختگی:هیچ انسانی در هیچ جایی از این دنیای بزرگ بی هویت نیست.ارزش هایی را پذیرفته است که زندگی را برای او معنا دار می کنند.با هنجارها می جوشد و آن ها را اجرایی می کند.آدمی با این تفسیر، ارزشمند است و در هر شکلی از شخصیت که قرار داشته باشد می کوشد تا خود را با هنجارها وفق دهد.این شخصیت اگر فرهنگی باشد دارای رنگ و بوی فرهنگی است کمااینکه شخصیت علمی نیز حالتی خاص دارد.

در واقع،ارزشمندی آدمی از این نظر مهم و حیاتی است که نوع زیست او را تعیین می کند.شاید تغییرات مداوم آدمی در زندگی که معمولا خواستاری پیشرفتگرایانه دارد، از همین قضیه ناشی شود.اگر جبر در جا به جایی را کنار نهیم، هر گونه تغییر خواهی تابعی از ارزشمندی است.انسان موجودی خاص، با برتری هایی معین، در شعور و فکر، در میان سایر جانوران دنیاست.ما ارزشمندی آدمی را تنها موضوع مهم نمی دانیم که باور بر آن و حفظ چنین وضعیتی را نیز حیاتی می شماریم.

با توجه به اهمیت ارزشمندی آدمی است که گاه از دست دادن آن نیز مهم تلقی می شود.خود باختگی بیماری قرن و گذشته ی آدمی است که ناشی از باورهای غلط و نابسامانی روانی افراد یا گروه های مشخصی است.بنابراین، چنین دردی هم حالت فردی دارد و هم شکل گروهی به خود می گیرد.بیان واقعیات فردی کافی است تا آن را به شکل گروهی نیز تفسیر کنیم.

فردی که خود باخته است از نظر روانی دارای حالتی است که ارزش های درونی خود را نادیده می گیرد یا چنین احساس می کند که ارزش های او منفی هستند. از این نظر، از بیان آن ها متنفر است و خواهان انتقال آن ها به سایر افراد نیست.پس،فرد درونگرایی را به شکل مستمر دارد اما استعدادها و قابلیت هایی را با توجه به ارزش ها و هنجارهای متقابل، منفی می انگارد.

در اصل،نگاه خودباخته مقایسه ای است.به طور مثال، زبان تکلمی خود را با سایر زبان ها در کنار هم می نهد و چون زبانی غیر از آنچه دارد را ارزشمند می شمارد لذا دچار ضعف می گردد و هرگز با زبان خود تکلم نمی کند و آن را بی ارزش می شمارد.او خوار شمار خویشتن است.در درون خود برتری نمی یابد و خویشتن را رها شده می بیند.

او هویت و معنایی برای خویشتن قائل نیست و یا در حداقل شکل، قابلیتی برای آن ها در نظر نگرفته و این را باور دارد.این مهم را می داند که هویت داری در درون او موجود است اما آن را ارزشمند نمی شمارد.این واقعیت باعث سردرگمی وی در جوامع و تقلید نمودن می شود.

هویت از دست دادن، یکی از نشانه های بارز این بیماری است.گرچه جنبه های مختلفی می توان برای چنین مرضی یافت اما خود باختگی فرهنگی یکی از مهم ترین نوع آن است.

با توجه به این که حالتی روانی است و فرد از وجود آن آگاه نیست درد بی علاج نامیده می شود.ممکن است گروهی چنین نظری را قبول نداشته باشند که فرد از هویت خویش آگاه است چگونه نمی تواند تشخیص بیماری دهد؟ پاسخ مشخص است بسیاری از افراد خود باخته با گرایش به سمت نقطه ای که ضد ارزش های اوست، چنین امری را اجرایی می کند که این، هنجارهای هویتی او نیستند.

منفی نگاشتن توانایی های خویش عاملی در این رابطه است.پس، ناتوانی واقعی وجود ندارد بلکه برداشتی است که او از درون، درک می کند.وقتی ناتوانی غالب شود،حرکت نیز مدفون می گردد.مانند فردی است که منتظر مردن است لذا تلاشی برای زندگی نمی کند.خود باختگی از هر نوعی که باشد ارتباط مستقیم با فرد گرایی دارد.

اعتبار بخشی برای بهزیستی و آرامش خواهی، اصلی معین در میان انسان هاست.وقتی فردی با چنین ویژگی هایی موجود نباشد، بدون شک خودباخته است.به زبان ساده، وقتی فرد برای ارزش ها و هنجارهای خود اعتباری قائل نیست می کوشد تا بدون تفکر، ارزش ها و هنجارهای دیگران را پذیرا باشد.او از نداشتن هویت خویش لذت می برد.تفکر و تعقل در این باب بسیار مداخله گر است.

در خود باختگی، تقلید حرف اول را می زند و گوش خود باخته به سمت سخنانی است که برای او ارزشمندی ایجاد می کند.خواه این طرف، فرد باشد یا فرهنگی که برتر شمرده می شود.خودباختگی، به خصوص در میان رقابت های سیاسی بسیار مهم تلقی می گردد.

از طرفی،شکست ملت ها با جنگ مستقیم دیگر امکان پذیر نیست و به همین دلیل، اسلحه های گرم به سرد تبدیل می شوند و وقتی ملتی، ارزش های پذیرفته شده ی خویش را منفی می نگارد، زمینه تسلط دیگران را مهیا می نماید.درد بی درمانی است که فرد یا گروه را به منجلاب ناتوانایی ها هدایت می کند و در نهایت باعث مرگ هویتی او می گردد.

بیمناکی:در میان انسان ها وجود تفاوت های فردی امری طبیعی است.همه نمی توانند مانند هم باشند اما می توانند تلاشگر و کوشش نما گردند.این یعنی،آدم ها از نظرهای مختلفی مانند هم نیستند.در شجاعت و ترسیدن، در بخشش و خسیسی،در امیدواری و ناامیدی و البته بسیاری از ویژگی ها، برای ما در جامعه بزرگ بشری قابل قبولند.آدمی در اساس یکی است اما در ادامه حیات می تواند متفاوت باشد.ارتباطات آدمی و بروز رفتارها در میان جمع نشان دهنده ی نوع نگرش ها و سمت گیری هاست.انسانی که در میادین جنگ از میدان بیرون نمی رود بسیار متفاوت با کسی است که از رفتن به میدان دوری می کند.شجاع و ترسو کلماتی مناسب برای چنین افرادی است.ترسو فردی است که ترس ذارذ..

نگاه به ترس و بیم دارای ابعاد مختلفی است اما آنچه ما را تشویق می کند نوع ترس در بیان واقعیات است.البته که انواع ترس می توانند قابل بررسی باشند.ترس های طبیعی برای جلوگیری از ضربه زدن و یا ترس از مرگ بدون شک طبیعی و لازم است.ما اشخاص ترسو را از باب زندگی انسانی مورد توجه قرار می دهیم.کسانی که شجاع در حقیقت یابی هستند،ترسی بر آن ها مستولی نیست.ترسو فردی است که متلاطم است،مرعوب وضعیت می گردد.وحشت زده است.در درون آرامش ندارد و نمی تواند از فکر و عقل خود استفاده کند.تابعی از زمان می شود.هر آنچه او را آزار ندهد برای او مورد تایید است.به طور مثال، اگر بگوید که فلان کس حق است اما شاید تهدیدی برایش باشد با اینکه می داند حق چیست، اما تایید نمی کند.

ما ترسو ها را مردمانی دون می شماریم که دچار بیماری گشته اند.احساسی دارند که بدون شک ژنتیکی نیست.نقطه مقابل شجاع است که فردی با ابهت و تابع حق و حقیقت است.ترسو ها دچار آفت شده اند و بیچارگی بر آن ها مسلط است.نقص و کاستی در درون آن ها رخنه کرده و نمی توانند آن را مغلوب کنند.به همین دلیل است که ما آن را درد بی درمان گوییم.چاره ای ندارند جز اینکه پیرو احساس خود شوند.ما آن را احساسی حاصل از تهدید شدگی می دانیم.به زبان ساده ترسو تهدید را در جلوی خود می بیند.از این نظر بیماری برشمردیم که تهدید برای فرد واقعیتی غیر قابل اغماض می شود.شاید هم کسی از بابت حق،تهدیدی برای او نداشته باشد اما همیشه با خود این تهدید را داراست.وحشت زدگی درونی امری است که او را رها نمی کند.

ترسو را باید از جامعه انسانی جداگانه مورد خطاب قرار داد.با اینکه خود نقشی در این زمینه ندارد اما تصور او نقشه هایی را برایش ترسیم می کنند.بیمناک از وضعیت یا اشخاص، به خصوص در وضعیتی که نظر او می تواند نافذ باشد امری است که سرعت وحشت را بیشتر می کند.شاید به همین دلیل باشد که در دین، همراهی با رفیق ترسو منع شده است.مرعوب بودن فرد هرگز اضطراب داشتن نیست.گاه بعضی ترس را همان اضطراب می دانند در صورتی که اساس این دو متفاوتند.نوعی حالت روانی است که از احساس بر می خیزد و فرد را دچار مشکل می کند.شاید خود چنین وضعیتی را به وجود نیاورده باشد اما چون دچار وحشت و سردرگمی است لذا در درمان نیز عاجز است و همین مطلب باعث می شود که درد بی درمان نامیده شود.

برای ترسو ممکن است به صورت مستقیم تهدیدی وجود نداشته باشد.مثلا وقتی در میان جمع می نگرد و بیان حقیقت برایش میسر نمی شود و البته کسی هم او را تهدید نمی کند اما باز هم تابع جمع می شود و در بیرون از جمع هم خلاف آن را نمی گوید.ترسو از این نظر خطرناک است که قابل اعتماد نیست.شاید تغییر وضعیت هم صورت گیرد ولی او تابع جمع شدن را اساس تهدید بداند و کاری به حق یا حقیقت نداشته باشد.ترسو فردی است که از درون می لرزد در حالی که ممکن است در بیان، هیچ نشانه ای از اضطراب نداشته باشد.گرچه بعضی میان منافع و عدم بیان حقیقت رابطه می یابند که می تواند درست باشد اما ترسو به دنبال منافع نیست که اگر باشد منفعت طلب و ام الوقت نامیده می شود.او ترس را با خود دارد و این امر است که جهت رفتار او را معین می کند.خواه به او منفعتی برسد یا نرسد.در واقع ممکن است به او چیزی بدهند یا ندهند و او منتظر دریافت نیست.دردی بی درمان است که هنوز روان شناسان و جامعه شناسان از حل آن مطلبی بیان نداشته اند.

نا امیدی:انسان موجودی فعال و در راه است.می کوشد تا زنده بماند و تلاش می نماید تا زندگی کند.طبیعی است که میان زنده بودن و زندگی کردن تفاوت هاست.آنکه تلاشش معنا دار است در پی زندگی کردن است.می کوشد تا از آن لذت برد و فعالیت می کند تا به مقصود رسد.چنین انسانی افق ها را می بیند و برای رسیدن به روشنایی ها تلاش می نماید.

انتظار و امید راهی برای کوشش ها می گردند و نا امیدی و احساس شکست بهانه هایی برای سکون و گوشه گیری می شوند.آدمی درهر دو نوع قادرند تا مورد بررسی قرار گیرند.امیدواران و نا امیدان در دنیای امروز به وفور یافت می شوند.بدیهی است که تعادل در امیدواری است.کسانی که از ادامه ی حیات ناامیدند دارای بیماری هستند.نا امیدی درد دیروز و امروز انسان هاست.

آرزومندی در میان انسان ها راهی برای فعالیت هاست.در دنیای کودکی شکل می گیرد و همین کافی است تا جرقه ی حرکت را ایجاد نماید.امیدواری نگاهی به جلوست و تلاش برای رسیدن به آن است.ما ضد آن را ناامیدی می نامیم که دردی بزرگ است.متوقع نبودن است.چنین افرادی در زندگی خود چه از نوع فردی و چه جمعی چشمداشتی از آینده ندارند.موفقیتی را ترسیم نمی کنند.همین کافی است که بدانیم سکوت و در خود رفتن و تابع غم و غصه شدن مورد انتظار است.

از این نظر درد می نامیم که با کلیت رفتارهای آدمی در تناقض است.آدمی موجودی فعال و جویای نام است.در کوشش های روزانه ی خود خستگی را کنار می زند تا به مقصود و مقاصد خود رسد در حالی که در ناامید چنین وضعیتی نیست.یاس که نام دیگر چنین احساسی است در درون فرد نفوذ کرده و به باورهایی متضاد با انسانیت می کشاند.

شکست و انتظار شکست است.اگر از جنبه ی علمی بدان بنگریم طبیعی است که ریشه یابی اصلی برای درمان می شود اما برای ما که این نماد را در جامعه فراوان می یابیم ناامیدی جنبه ای درونی دارد و با انواعی از مشکلات روحی در مقابل است.به زبان ساده ناامیدی در جامعه ی امروز اگر دلایل بسیاری داشته باشد که بتوان آن ها را مرض نامید اما در بعد اجتماعی دلایل آن از درونگرایی فردی بر می خیزند که نوعی روان سالم را نیز داراست.

بنابراین نوعی نفوذ بر باورهاست که چنین وضعیتی را تعریف می کند.ماندن تا مردن است.بدون فعالیت و تنها برای نرسیدن هاست که زنده می گذارد.شکست در امروز و فردا اساسی بر استمرار است.درد است زیرا برای انسان ها نامیمون می باشد.نا امیدی خصوصا در افرادی که بیشتر می فهمند بدیهی تر می شود.

جامعه ی انسانی از این نظر دارای ویژگی هایی است.ماندن آدمی برای ادامه ی حیات باید امری طبیعی باشد.تشکیل خانواده و تحمل انواعی از زجر ها و دردها و تلاش برای رفع آن ها برای نوع بشر طبیعی است اما کدامین عامل یا عوامل غیر مرض ظاهری باعث عدم فعالیت می شود و البته تنبلی هم نیست؟

ناامیدی به چه شکلی قابل بررسی است که بسیاری آن را رها شده می یابند؟ ما در این باب حرف ها داریم.نگاه به ناامیدی از باب مرض های ظاهری تنها بعدی از این قضیه است.باید ریشه ها را در ابعاد تشکیلاتی جامعه نیز یافت.مفهوم ناامیدی خصوصا از قشر تحصیل کرده و مدرک دار بسیار عمیق و با معناست.

نا امیدی در این زمینه تنها کنار کشیدن و عدم انتظار است.این بدان معنا نیست که ما آن را تایید می کنیم و راه رسیدن به موفقیت را ناامیدی می دانیم بلکه هدف ما پی بردن به انواعی از انسان هایی است که ناامیدی بر گرده ی آن ها سنگینی می کند.

نا امیدی را باید درد دانست.نوع اول آن که بیماری روحی است و شامل انواعی از حالات مانند افسردگی هاست و نوع دوم که شخصیتی است .در بعد اول انواعی ار دارو درمانی ها یا رفتار درمانی موثر افتند اما در مورد نوع دوم که ما آن را درد بی درمان نامیم زمانی است که درک جامعه حرف اول را می زند.

نا امیدی از تحولات و تکاملات انسانی با توجه به نوع موانع تصنعی که بدون شک عمدی و از روی غرض و مرضند مهم ترین و حیاتی ترند.درونگرایی به کنار زدن هاست.آدمی از این نظر که دارای ویژگی های رشد یافتگی است با این ناامیدی خود را دچار مشکلات لاینحل می نماید.

بدون شک دردی بزرگ است زیرا انتظاری برای بهبودی نیست.وقتی فردی خود را در غاری حبس می کند تا بمیرد حتما می میرد و این به دلیل دردی درونی است که به باوری برونی تبدیل شده است. ناامیدی دردی بی درمان در درون جوامع بشری است.

مرگ:دوران زندگی انسان نزد نوع بشر دارای دو نوع باور است.نیستی انسان پایان زندگی و همان مرگ است و نوعی زندگی دوباره با نام مرگ که هر دو دارای طرفدارانی است.علم تجربی پایان زندگی را مرگ می نامد و آن را دردی برای دیگران بر می شمارد که از دوری در فشارند.مرگ پدر برای فرزند یا فرزند برای والدین هر دو قابل تصور چنین نگرشی است.

در نوع دوم البته که باور به دنیایی دیگر اساسی برای رد شدن نگرش قبلی است.برای چنین باورهایی مرگ تنها گذر از یک دوره و رسیدن به دوره ای دیگر است.گذر از پرده و وارد شدن در سرایی جدید است.دین داران آن را قیامت یا دنیایی دیگر می نامند.بدیهی است که اختلاف میان این دو نظر هدف ما نیست و قصد بررسی فلسفی یا علمی آن را نداریم.ما مرگ را درد بی درمان می نامیم برای وضعیتی که فرار از آن امکان پذیر نیست.

مرگ برای نیست باوران درد بی درمانی است.علاجی برای جلوگیری از آن نیست.خط پایانی است که بهترین امکانات هم قابل علاج آن نیستند.منتظر مرگ ماندن برای بسیاری هضم شده است. البته برای کم سن و سال ها غیر قابل قبول می شود.مرگ را تنها برای پیران و بیمارن خواستن است.گاه دچار شوک می شوند و مرگی را به نوعی از حوادث متصل می کنند و در مورد خود چنین تصوری نمی کنند.

برای افرادی که مرگ را تمام شدن رویدادها می دانند درد مندی تنها راهی برای پاسخگویی می شود در حالی که خود ،درد نپذیرفتن حقیقت را دارند.مرگ پایانی بر زنده بودن است.فرار از آن امکان ندارد و دردی است که سکون و سکوت را برای افراد دچار به همراه می آورد.شاید در موضوع نگرش علمی هم درست باشد که مرگ را اتمام زندگی بدانیم.

برای ما نگاه دوم به مرگ مد نظر است.ما بر باور ماندگاری آدمی تا ابد اعتقادی راسخ داریم.محاکمه ای و بررسی هایی از عملکردها لازم می آید تا بیهوده زندگی کردن مردم از بین رود.در چنین وضعیتی است که مرگ را بیهوده نگریستن درد می نامند.

کسانی که بر باور نیستی هستند دردی بی درمان دارند و بر همین اساس است که هر کاری را شایسته ی انجام می بینند.شاید قید و بند را تنها در چارچوب قانون و یا کلماتی مانند وجدان بیابند.باور بر اتمام زندگی با مرگ نشان دهنده ی خط پایان در همین زمین خاکی است.

ما از این نظر درد می نامیم که انتظاری بر چگونگی عمل در آینده در آن نمی یابیم.در خفا کار کردن و خطا نمودن برای چنین افرادی منطقی به نظر می رسد.شاید همین باور بر مرگ باشد که دردهای بسیاری را بر مردم تحمیل می کند.

باور بر نیستی آدمی را دچار رفتارهای اینچنینی می کند.بی تفاوتی نسبت به عملکردها بدون شک درد است.دردی بی درمان که نشسته بر باور نیستی است.مرگ را پایان دانستن برای افرادی که علم نگر مطلق هستند بزرگ ترین گرفتاری است.آن ها ظاهر را همان طور که هست می بینند و با اینکه اشتباه نمی کنند اما فراتر را درک نمی کنند.

این عیب علم نگری بدون نگاه به فلسفه نگری است.مرگ را پایان دانستن به تنهایی مشکلاتی را به وجود می آورد که شاید یکی از بزرگ ترین آن ها فراموشی باشد.قدر شناسی در زیر سایه ی آن به زباله دانی تاریخ ریخته می شود و گذشته تنها به عنوان تفریحی برای آیندگان و در بهترین وضعیت تجربه ای برای آموختن می گردد.ما پذیرفتن چنین باوری را درد جامعه می نامیم و بر رفع آن اصرار داریم.

مرگ پایان نیست.شروعی برای زندگی دوباره است.مطالعات لازم می آید تا آن دوره هم مشخص شود.ما درد مرگ را پذیرفتن ،برای نیستی و اتمام از این نظر مهم می دانیم که دنیای دیگر رها می شود و رفتارها از حدود ضروری و غیر ضروری بی معنا می گردند.مرگ از این نظر که جانی در جسم باقی نمی گذارد هم دردی بی درمان است.

شاید با نگاه علم تجربی مرگ را درد بی درمان دانستن صواب باشد اما اینکه مانعی در نگاه به دنیایی خاص گردد درد بزرگ تری است.مرگ را باید از نظر رها شدن از این دنیا حتی درد هم ننامید زیرا رهایی از قید و بندهایی است که دنیای خاکی تحمیل می کند.

باید در این راه کوشید و حقایق را روشن کرد.درد بی درمان باور بر مرگ مساوی با نیستی است.دردی که بسیاری از مردم خصوصا روشنفکران علم نگر به آن دچار هستند.عالم که به این درد دچار شود علاجش ناممکن می گردد.

پایان سخن:برای بسیاری از انسان ها درد همان مرضی است که انسان ها در جسم، دچار آن می شوند.انواعی از بیماری ها مانند سرما خوردگی یا اشکالی که به جراحی نیاز دارند را درمان پذیر گویند اما سرطان یا انواعی مشابه را درد بی درمان گویند که نتیجه ی آن به احتمال زیاد، مرگ و نیستی است.این برداشتی سطحی از درد بی درمان است.بسیاری از درد ها جسمی نیستند و اصولا در میان عوام درد نامیده نمی شوند.نوع نگرش آدمی است که به واژه ها معنا می بخشد و با ارائه ی موضوع، طریق درک را مهیا می نماید.درد بی درمان همان دردهای انسانی است که بعضی چنان در آن غوطه ورند که احساسی به نام مرض را در خود نمی یابند.درد بی درمان همان آزارهایی است که به نوع بشر می شود و مسیر انسانی را منحرف می کند.آدمیت فراموش می شود و نوع بشر به هرآنچه به نفع شخصی خود مربوط می شود، انجام می دهد.

شاید برای درد بی درمان، سخن پایانی بی معنا باشد زیرا این درد هر روز گسترش می یابد و از حد تصور نیز فراتر می رود.دردهایی که درمان هایی برای آن ها متصور نیست.از این نظر است که میان بیان درد و جویایی درمان، رابطه ای یافت نمی گردد.درد بی درمان همان زجرهایی است که نوع بشر با نام هایی مانند جنگ و خونریزی، دروغ و فریب، غیبت و بدگویی،انحراف و همجنس بازی،عریانی و بی غیرتی و بسیاری از مطالب که من در متن آورده ام،درگیر است.دردهایی که تنها دردمندان، می یابند و بی دردان، آن را گسترش می دهند.در تمام موضوعات نیز قابل تصورند و کمتر دایره ای را می توان یافت که دچار آن نشده باشد.در اقتصاد، انواعی از فسادها، در سیاست، انواعی از قتل ها، در فرهنگ، انواعی از انحرافات، در جامعه، انواعی از رفتارها و قوانین و در نهایت، در تمام نمادهایی که نوع بشر ساخته است.

درد بی درمان تنها بیانی از واقعیات است.نه اینکه تلخ یا شیرین باشند که نشان دهنده ی عملکرد نوع بشر در مراودات خویش است.آنجایی که نژاد، برتری می جوید،رنگ، نوعی خودخواهی می گردد،طایفه، نوعی افتخار محسوب می گردد و فرهنگ، فشاری بر نوع آدمی وارد می کند.ما چنین وضعیتی را خطرناک توصیف کردیم و از دیگران خواستیم تا وارد معرکه شوند و در این مبارزه، درد ها را درمان پذیر کنند و شاید هم بهتر است بگوییم دردها را حذف نمایند.

نوع بشر سازنده ی آن هاست پس از بین برنده نیز هست.انواعی از زجر های آدمی، در طول تاریخ، با هر رنگ و بویی که باشند،درد بی درمانند زیرا استمرار دارند و گریبان انسان ها را گرفته اند.در جنگ ها، چیزی عوض نشده است.ابزار پیشرفته ی ذهن آدمی، وارد میدان گردیده و کهنه ها را به زباله دان تاریخ سپرده است.جنگ همچنان از نوع بشر جان می گیرد.

وقتی نیاز آدمی، زندگی کردن با عزت است بنابراین، توجه به بی عزتی و رایج نمودن آن، درد بی درمانی است.چنان به آن افتخار می کنند که گویی بخشی از ذات آدمی است.بی عزتی مربوط به انسان ها نیست بنابراین باید درد باشد اما اینکه تلاشی برای درمان آن نمی شود، بی درمان در نظر گیرند.

ما خود باختگی را نیز به همین شکل مطرح کردیم که بی درمان است زیرا فرد می داند که خود را از دست می دهد اما این از دست دادن، باعث ناراحتی او نمی شود و شاید هم نوعی شادی را در او ایجاد کند.همین معنا را در آبروداری می توان یافت.بشر با ابروی خود زنده است.اگر آن را از دست دهد، به حیوان متمایل تر می شود.

حال در چنین وضعی، آبروی دیگران را ریختن یا تلاشی برای حفظ آن نکردن که روی دهد، بی درمان می شود.شاید بعضی حتی آن را درد هم نگویند اما واقعیت نشان دهنده ی درد بودن آن است.

ما موضوع درد بی درمان را نه از نظر فلسفی و نه از نظر علمی خاص مورد تعقیب قرار ندادیم بلکه نگاه ما کلیاتی انسانی بود.این بدان معناست که آدمیزاده در گذشت زمان، از درون خود فاصله می گیرد و به موجودی بدلی تبدیل می شود.این برای ما،درد است.

شاید احساسی که نشان دهنده ی انحراف باشد، در انواعی از انسان ها، موجود نگردد اما این به معنای تایید بی دردی نیست.این همان عدم احساس انسانی است که در صورت روی می دهد اما در ماهیت، جدا می گردد.درد بسیاری از انسان ها، بی درمان گشته اند.نه چاره ای برای آن در افق ها متصور می گردد و نه امیدی به بازنگری در ذات قابل پیش بینی می شود.شاید روزی کسانی بالاتر از نوع بشر حاضر شوند و از بالاترین تعالی خود، نگرشی سازنده داشته باشند.عیب ها را بگویند و دردها را نشان دهند و به تبع آن درمان ها را نیز مشخص نمایند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:1

جهالت:دانایی توانایی است و به تبع آن، نادانی ناتوانی خواهد بود.انسان از این نظر که توانایی های متعددی را داراست می تواند دانایی را وسیله ای برای رسیدن به مقاصد انسانی خود در اختیار گیرد.آگاهی از محیط اطراف و نیز انواعی از مشکلات و یافتن راه حل ها عواملی مهم در ترقی و تعالی نوع بشرند.کسانی که بهتر می دانند، موفق تر عمل می کنند.گرچه این دانایی می تواند متفاوت باشد اما هر چه باشد با درون آدمی در ارتباط است.

تفکر و تعقل به عنوان معیارهایی برای پی بردن به دانایی برای اهل علم حیاتی اند.باید این مسئله که آدمی با دانایی خود، از مشکلات رهایی می یابد را جدی بدانیم و آن را هدف اصلی فعالیت ها بر شماریم.در این میان، تفاوت میان آدمی نیز مداخله گر می شود و نادانان بخشی از جامعه را تشکیل می دهند.دردی که اگر ایجاد شود درمانی بر آن متصور نیست.

جهالت و نادانی واقعیت هایی در درون جوامع بشری اند.کسانی که جاهلند، روابط انسانی را تبدیل به حیوانی می کنند.تفکر که جاهلی شود رفتارها نیز این چنین می شوند.البته که منظور از جهالت تنها ندانستن بر اساس رفتار نیست زیرا بسیاری چنین وانمود می کنند که نادانند و بدین شکل سوء استفاده ها می کنند.آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خر خویش به مقصد برساند.بنابراین کسانی که بیسوادند و می دانند که سواد خوب است، حقایقی را منتقل می کنند اما اگر کسی بی سواد باشد و وجود با سوادی را چندان لازم نشمرد آنگاه است که مشکل ایجاد و درد محسوب می شود.بسیاری از درد ها از نادانی هایی است که نمی دانند که نمی دانند و این همان منجلاب ایجادی در جامعه است.جهالت دردی بی درمان است.

ما نوعی از نادانی را از دیگری جدا نمی سازیم تا بدین شکل، درگیری علمی ایجاد کنیم بلکه منظور ما از جهالت آن است که افرادی موجودند که از نادانی خود بی خبرند و در واقع نادان در نادانی خویشند.گاه چنان وانمود می کنند که داناترینند و این، همان درد ماست.بدون شک آنچه انسان را آزار می دهد نادانی عاملین است ولی اثر را از رفتار ها می یابد.

به طور مثال، کسانی که برای خانواده ارزشی قائل نیسنتند و آن را تنها برای رفع نیازهای شهوانی می دانند در واقع، نادانند و رفتار آن ها باعث بر هم زدن توازن جامعه می شود.به سنت هایی وابسته اند که نادانی اساس تشکیل دهنده ی آن هاست.بسیاری از مشکلات جهان دیروز و امروز ناشی از همین جهالت هاست.در قدیم، دوری از پزشکان و توسل به انواعی از جادوها تنها نشان دهنده ی نادانی هایی بوده که در میان افراد رایج می گشت.

جهالت دردی بی درمان است زیرا عامل آن نمی تواند درکی از آن داشته باشد.درد جسمانی هم نیست که بتوان فرضی بر درمان داشت.در اختراعات نیز وسیله ای برای آن یافت نشده است.بنابراین کسانی که از نادانی خود متضرر می شوند تنها خود را فنا می کنند گرچه ممکن است به واسطه ی آن، دیگران را نیز در باتلاق نادانی خویش مدفون کنند.

نادانی دردی است که معمولا به مسائل دیگر نیز گره می خورد.دیگران به راحتی آن را فریب می دهند تا دست به کارهایی حیوانی زند.شاید بسیاری از مشکلات قتل و کشتار از همین مسئله ناشی شود.کسانی که در خیابان ها به آزاز دیگران دست می زنند نادانانی خطرناکند که نمی دانند نوع بشر قابل همدلی و همرنگی است.راه را بلد نباشی به بیراهه می روی و این اصل و اساس دانایی است.

اینکه در قدیم، نادان را کور خطاب می کردند بدون دلیل نبود زیرا راه یابی برای رسیدن به مقصود، وابسته به دیدن هاست و این همان دانایی است.خطرات این درد به اندازه ای است که نه تنها خود که دیگران را می تواند مبتلا کند.زیان هایی که جامعه ی انسانی از جاهلین دیده است فراوانند.عقب ماندگی ها تنها نوعی از این زیان هاست.

نادان نمی تواند به سایرین سود رساند و همین حداقل هم زیان آور است.چون نمی داند پس نمی تواند و چون نمی تواند بنابراین احتمال کجروی افزایش می یابد.باید در این میان، جهالت را از درون جوامع به دور نگه داشت تا عقب ماندگی های قابل تصور ایجاد نشوند.درد بی درمان می تواند فرزندان و خانواده را نیز مبتلا نماید.بیماری است که خود، درد خویش را درک نمی کند.نادان با وجود فیزیکی خویش نیز خطرناک می شود.

گرچه موضوع جهالت تنها با شخص قابل بررسی نیست و عواملی که تایید کننده یا ایجاد کننده هستند نیز می توانند در این دایره قرار گیرند اما،، مجموع تاثیرات در فرد تجلی می یابند و بنابراین می توان فرد را مشخصه ای معرفی کرد که تحت تاثیر عوامل خارجی است.

درد بسیاری از کشورهای عقب مانده از نادانان است.شاید این نادانان در راس کار نیز باشند.جایگاه نادانان در این رابطه هم حیاتی است.وقتی رهبری یک کشور یا جامعه در دست یک نادان یا گروهی از نادانان و جاهلان باشد، این درد، درمانی نمی یابد جز اینکه از صحنه ی روزگار حذف شوند.در دنیای تاریخ بسیاری از ملت ها به همین دلیل نیست و نابود شدند.نادانی، عاملی مهم در قهقرایی است و این در انواعی از جوامع قابل تصور است.دردی بی درمان که چاره ای جز محو ندارد.

همسر آزاری:ادامه ی نسل انسانی با ازدواج حاصل و اخلاق و آبرو داری در هر جامعه ای باعث تدوین قوانین و سنت ها می گردد.از این نظر،آرامش درون خانه و خانواده برای هر دو جنس زن و مرد ضرورتی اجتناب ناپذیر است.این یعنی،نیازهای فیزیولوژیکی و نیز روحی، مقدم بر هر چیزی است زیرا ابتدای کار را تسریع می نماید.بنابراین،جوامع از این نظر که می دانند خانه عاملی در موفقیت هاست می کوشند تا به شکل های دلخواه آن را شکل دهند.انواعی از رفتارها که ناشی از باورهای مذهبی یا سنتی است و نیز انتخاب انواعی از روش های علمی و مترادف با پیشرفت، انتظاراتی است که در کشورهای مختلف برآورده می گردند.خانواده در این میان نقش توسعه دهندگی و اخلاق مداری را داراست.بدون شک همکاری به عنوان یک فعالیت اجتماعی راهی برای رسیدن به اهداف شمرده می شود.

تعیین نقش های مختلف زن و مرد و نیز مسئولیت های متفاوت در درون خانواده ها نشان دهنده ی خطوطی است که نوع بشر ترسیم می کند.اینکه زن، فرزند زایی را می پذیرد از طبیعت او سر چشمه می گیرد لذا خانواده برای همه ی انسان ها نوعی نیاز برای استمرار نسل و نیز ادامه ی آرامش و هدفداری است.گاه چنین تصور می شود که همه ی خانواده ها در این راه توفیق دارند و موفق به تشکیل خانه ای می گردند که آن ها را راضی می کند.واقعیت موجود نشان دهنده ی چنین حالتی نیست.طلاق به عنوان راهی برای گریز از نابسامانی های روحی و روانی در درون خانواده به طور مستمر روی می دهد.چرا چنین وضعیتی را می توان پذیرفت؟واقعیت نشان دهنده ی نوعی عدم تعادل در رفتارهایی است که بعضی آشکار و تعدادی پنهان مانده اند.همسر آزاری از جمله رفتارهایی است که با روح همرنگی و همدلی خانواده در تضاد قرار می گیرد.

همسر آزاری نوعی رویداد واقعی در جوامع بشری است که اساس آن، بی تعادلی روحی و روانی است.نوع همسر آزاری نیز متفاوت است.زن یا مرد آزاری در کنار فرزند آزاری قابل ارائه هستند.منظور ما در این نوشته نوع زن آزاری است زیرا به وفور در جوامع، به خصوص،عقب مانده مشاهده می شود.نوع اذیت کردن هم مانند هم نیست.بی احترامی به زن و نگاشتن آن به عنوان گلدانی برای تولید تا ضربه زدن و مجروح نمودن، کاملا مشهود هستند.ما چنین رفتارهایی را از مردان نوعی درد بی درمان می دانیم زیرا مرد می داند که بدون زن قادر به تولید نسل نیست و بدون او نیز نمی تواند خانه ای را اداره کند اما از درون او فرمانی خلاف می رسد.دردی بی درمان که زمینه ی آن، غرور کاذب و برتری جویی مردانگی است.قدرت و زور،عاملی برای فریب می گردد.

همسر آزاری که می تواند تابعی از فرهنگ حاکم باشد در تلاش است تا چنین رفتاری را موجه جلوه دهد.گاه زن ها نیز به این نتیجه می رسند که آزار زن امری لازم و ضروری است.تمسخر و نشان دادن ناتوانایی های تصنعی از جمله آزارهای روانی است.در کنار چنین رفتاری، بعضی از مردها، از کتک کاری نیز استفاده می کنند و علی رغم درخواست های مکرر زن، آن را ادامه می دهند و جالب اینجاست که از بروز آن احساس رضایت می کنند.دردی بی درمان که آزار دیگران را راهی برای آسایش خود می داند.از این نظر بی درمان است که هیچ داروی مادی یا روحی برای آن یافت نشده است.زن موجودی پست و آزار بین است و باید این چنین شود.روحیه ای برتر جو که خود را فراتر از انسان می یابد یا در حداقل تصور، زن را موجودی انسانی درک نمی کند.

ما همسر آزاری را مرگی زود رس برای انسانیت می دانیم.رفتاری که در حضور انسان ها انجام می گیرد و دیگران عکس العملی از خود نشان نمی دهند.هر یک کار خود را پیش می گیرند و دخالت را نوعی بی ادبی در کار دیگران بر می شمارند.بنابراین، جامعه هم در استمرار این بیماری نقش دارد.بی تفاوتی نسبت به همنوع و گذشت از اشتباهات عمدی مردان در مقابل آزار زنان نمی تواند امری ساده و گذرا باشد.جامعه ای که از نظر ساختار دچار مشکلات عقب ماندگی است چنین رفتارهایی را عجیب نمی داند.شاید این تصور که چند زنی نیز تاییدی بر آن باشد دور از ذهن نیست.براستی چرا مردان می توانند چند همسر انتخاب کنند در حالی که این حق برای زنان نیست؟البته این تنها سئوال است و پاسخ آن نشان دهنده ی نگرش مرد گرایانه است.دردی بی درمان که در همسر آزاری متصور است بسیار پیچیده تر از تصورات ساده است.این آزار خواه شامل مرد یا زن گردد و حتی به فرزندان سرایت کند سئوال برانگیز سلامتی جامعه است.

بی تفاوتی:انسان موجودی مسئولیت پذیر است.در درون جمع زندگی می کند و دارای توانایی های اجتماعی است.بدون جمع، نابود و انسانیت خود را از درون، دچار مشکل می کند.بنابراین، از این نظر که از نوع بشر است، در مقابل حفظ موجودیت خود و نیز نوع خویشتن، محدودیت هایی دارد و حق ندارد، از خطوط ترسیم شده ای که در خلقت اوست، عبور کند.با این حال،عکس العمل های آدمی در موقعیت های متفاوت، نشان دهنده استعدادهایی درونی است که فرمان رفتار را صادر می کنند.انسان بی تفاوت، موجود خاصی است که دارای شکلی ظاهری به آدم ولی مخالف با درون اوست.بی تفاوتی در میان جوامع، نشان دهنده نوعی عقب ماندگی در توسعه انسانی است.بی تفاوتی هرگز به عنوان رفتاری انسانی مورد تایید نیست.

بی تفاوتی حالتی درونی است که در بعضی از رفتارها متجلی می شود.آدمی از این نظر که دردمندی را در درون خود به عنوان استعداد داراست، گاه، دچار عدم رشد می شود.تعالی این قوه باعث عکس العمل های متفاوت آدمی در برابر رویدادهای جامعه می گردد.وقتی انسان به عنوان موجودی رشد یافته، فقر و فلاکت فردی یا جمعی را می بیند، ناخودآگاه، دچار تشنج روحی گشته،راهی برای پاسخ یابی می یابد.بی تفاوتی عکس چنین رفتاری است.گویی خواب سنگین او رافرا گرفته است.نه گرسنگی دیگران بر او تاثیر گذارند و نه فقر و بی کسی، او را موثر واقع می شوند.او خود را در وضعیتی می یابد که درونش با اعمال برونی تحریک نمی شوند.به دنبال راه حل ها نیست گرچه ممکن است مربوط به نزدیکانش باشند.بر این اساس است که بی تفاوتی،درد محسوب می گردد زیرا جامعه و اطرافیان را آزار می دهد.

بعضی این تصور را که انسان های بی تفاوت دارای سلامت نیستند را ظاهری بر می شمارند و عادت را علتی برای آن در نظر می گیرند.البته که عادتی بد است اما آن را خود، به وجود نیاورده است زیرا می توان عادت بد را با عادت خوب برطرف کرد.اساس بی تفاوتی، بیماری است.عاجز بودن از درمان است.چون تحریک نمی شود پس، نوعی خلا درونی دارد.کدامین قوه درونی باید تحریک شود؟ همین سئوال نشان دهنده آن است که قوه ای موجود نیست و اگر هست تحریک پذیر نیست.شاید از بین رفته و یا کاهش شدید یافته که در هر دو صورت، نوعی بیماری است.کوشش های اطرافیان برای درمان نیز بی نتیجه است.تنها چاره کار را کنار آمدن با شخص بیمار می دانند.بی تفاوتی، نسبت به رویدادها و عدم عکس العمل های روحی و عاطفی، واقعا سئوال برانگیز است.مگر می شود عواطف را به همراه نداشت؟

بی تفاوتی البته دارای درجات متفاوتی است.تابعی از درون های مختلف انسان هاست.گاه از بین رفتن های توانایی، زیاد و زمانی اندک است.اگر این چنین شود، شخص بی تفاوت ممکن است نسبت به کل جامعه بی تفاوت باشد اما، برای فرزند خود عملی هر چند ضعیف نشان دهد.در شکل دوم که از همه بدتر است نسبت به فرزند نیز بی تفاوت است.البته در مراسم ها شرکت می کند اما گویی فرزندی نداشته تا از دست دهد.بی تفاوتی نسبت به دردهای جامعه در نظریه ای ،بسته به باورهای مذهبی و سنتی جمع است.این ها البته یادگرفتنی است و مربوط به ذات نمی شود.آموزش برای بی تفاوتی نسبت به بعضی از دردها، نتیجه باورهای درونی جوامع مختلف است.ما بی تفاوتی را از هر شکلی که باشد، درد می دانیم خواه تصنعی باشد و خواه به طور مستقیم از ضعف درونی بر خیزد.

باید برای بی تفاوتی ها فکری کرد.دانشمندان جامعه شناس برای نوعی از آن و تربیت شناس برای نوع دیگری، فعال گردند.دردی است که هم فرد را دچار انحراف می کند و هم جامعه را از جاده ی درست دور می سازد.بی تفاوتی که حاکم گردد، هیچ کس فریادرس نخواهد بود.از این نظر است که ما درد می نامیم زیرا سقوط جوامع بشری را به دنبال خواهد داشت.شاید جنگ که نوعی بی تفاوتی نسبت به حیات همنوعان است، دلیلی مهم برای استمرار و موجودیت آن در دنیای امروز باشد. دردی که گستره ی آن، کل کره زمین را فرا گرفته و از آن به عنوان راهی برای زنده ماندن ذکر می شود.بی تفاوتی دردی است که بشر را به مسلخ می کشاند و خود نیز روزی در آن گرفتار می گردد.باید برای درمان آن فکری کرد.بی درمانی باعث موجودیتی قوی از آن خواهد شد.دردی بی درمان که نشانه ای مشخص منعکس نمی کند اما در عمل، ریشه ها را از بین می برد.

لجاجت:انسان موجودی ناتوان در ابتدای تولد است.عجیب تر اینکه ناتوان ترین موجود در این مرحله است.دلیل این نظر هم این است که نوزادان بسیاری از حیوانات تنها چند دقیقه بعد از تولد حرکت می کنند و از مادر خود شیر می مکند.انسان از این نظر دارای تفاوت های بسیاری است.شاید این نظر برای اهل علم کاملا طبیعی باشد اما غیر اهلان درکی ناچیز دارند.ناتوانی انسان از این نظر است که در دون قرار دارد تا به اعلی رسد.توانایی هایی دارد که قابل رشدند و در یک مدت کوتاه قادر به حد اعلی رسیدن نیستند.مراحل زندگی آدمی نشان دهنده ی همین حقیقت است که درون آدمی مملو از استعدادهاست که می بایست به رشد رسند.این یک مطلب اما موضوع بعدی این است که آدمی همیشه در درون خود استعدادهای مثبت را دارا نیست بلکه به صورتی همزمان و هم اندازه دارای استعدادهای مثبت و منفی است.به زبان ساده هم خساست را داراست و هم بخشندگی را به عنوان قوه همراه است.گذشت و ایثار راهی برای رشد دارند کمااینکه لجاجت و کینه توزی را نیز در همین راستا دارا می باشد.

یکی از حالات منفی آدمی که به دلیل رشد ناصحیح ایجاد می شود لجاجت است.در مفهوم یابی حالتی است که در آن فرد از درون تحریک می شود تا بر اساس خواسته ی خود اقدام نماید.احساس بنیان اصلی رفتار محسوب می گردد و عقل و منطق جایی در آن نمی یابند.لج بازی رفتاری غیر معقول و تنها نشان دهنده ی عملی غیر منطقی برای ارضای درونی فردی است که مملو از احساسات است.خواه این حس برای جامعه قابل قبول باشد یا نباشد.مهم ارضای درونی فرد است که خواهان رسیدن به منظور و هدف خود از هر راهی می گردد.اصرار بر نتیجه گیری و استقامت بر تفوق اصلی ترین نشانه ی لج بازی است.فشارهای درونی و فرمان های صادره دلیلی بر اصرار است و فرد حتی با تغییر ظاهر خود در صدد رسیدن به منظور می گردد.

شاید برای بسیاری لجاجت دارای جنبه ی ارثی باشد.ما وارد این بحث نمی شویم اما نیک می دانیم که علاج ناپذیر است.دردی بی درمان است که هم فرد را دچار ضایعه می کند و هم جمع را به آزار می رساند.تغییرات مهمی مانند چهره، رنگ، لرزش بدن،دشنام، فشار بر دندان ها، تکان های مشخص و در نهایت حمله و گاه ضربه زدن از نشانه های متفاوت این درد بی درمان است.هیچ کس را یارای مانع شدن نیست.باید باشد.حتی در کلام نیز آن را نشان می دهد.حالات دستوری و حتمی برای رسیدن به مقصود و بیان اینکه همین است که باید باشد نشان دهنده ی احساسی بودن فرد است.بدون شک حس که غالب شود عقل مغلوب می گردد.نتیجه ی مدفون شدن عقل بیراهه رفتن می شود.دردی که نمی توان درمانی برای آن یافت.

لجاجت را باید تصمیمات احساسی دانست.درست است که فرد یا جمعی در طرف مقابل قرار دارد اما همیشه اینطور نیست که مقابلی وجود داشته باشد.حتی برای رفتن بیرون و یافتن طرف مقابل کوشش نمی کند.باید با این تاکسی بروم.خود را آویزان کردن و اینکه هزاران تاکسی دیگر را دیدن دردی را دوا نمی کند.فقط همین و بس.بیماری است.بی درمان است.هزاران راه هم چاره ساز نیست.از درون متلاطم است و خود را در دریایی از احساسات می یابد که باید در آن ها شنا کند.فکر در این نوع افراد به انزوا می رود زیرا فکر راه چاره یافتن است در حالی که برای لج باز راه ،تسلیم خواسته ی او شدن است.این واقعیت که تا به مقصود نرسد دست نمی کشد همیشه با اوست.لجاجت ناآرامی مهمی است که در تمام مراحل زندگی با فرد موجود است.

انسان موجودی منطقی است و می تواند باشد.منطق که نباشد لجاجت خود نمایی می کند.لجاجت که برتر شود گذشت راهی برای ابراز وجود نخواهد داشت.به همین دلیل است که لج بازان تنها تابع احساسات خود می شوند و اگر کاری نیز مثبت گرایانه انجام می دهند پاسخی به درون ناآرام احساسی آن هاست.عصبانی شدن از واضح ترین اشکال لج بازی است.بی تحملی و اینکه با فریاد از جمع جداشدن نیز می تواند نشانه ای بارز باشد.لج باز بدون شک بیمار است که خود از آن آگاه نیست.لج بازی در نگاه دیگران نوعی بی تعادلی برای ضربه زدن است.چون دردی بی درمان است لذا مردم ترجیح می دهند یا او را تحمل کنند یا دور شوند.تحمل در این رابطه شامل کسانی می شود که یا منافع دارند یا جبر آن ها را به این کار وادار می کند.دردی بی درمان که تنها مرگ پایانش را رقم می زند.

انزوا:انسان موجودی جمع گراست.با جمع زیستن امری لازم و ضروری برای ادامه ی حیات اوست.کنار کشیدن از دیگران برای هیچ انسانی نشان دهنده سالم بودن نیست.تشکیلات متفاوت جمعی برای برآوردن نیازها و رفع انواعی از مشکلات باعث حل شدن مسائل و در نهایت نوعی آرامش در میان مردم می گردد.جمع زیستی اساسی ذاتی دارد و آدمی نمی تواند تنها زندگی نماید.گرچه بعضی زندگی حیوانات را هم جمع گرایی می دانند اما هرگز جامعه محسوب نمی شوند. جامعه تنها با وجود انسان ها معنا می یابد زیرا تفکر و اندیشمندی بنیانی برای تشکیل آن است.دور بودن از جمع اگر دور از انتظار نباشد اما واقعیت وجودی آن نشان دهنده ی نوعی رفتار بیمارگونه است که در اصل با انسانیت آدمی در تضاد می باشد.انزوا طلبی نوعی بیماری خود خواسته است که دارای دلایل و بنیان های خاصی است.

ما انزوا را رفتار خاص نمی دانیم زیرا اگر این چنین شود دلیلی عقلانی دارد.رفتار بر اساس سالم بودن آدمی است.کسانی که خود را از جامعه دور نگه می دارند در واقع دست به انتخاب می زنند.دلایلی برای خود ترسیم می نمایند و از آن دفاع می کنند.در چنین وضعیتی خانواده هایی وجود دارند که خود را دور از سایرین می یابند و زندگی جمعی خود را موفق تر می بینند.چنین وضعیتی هرگز انزوا نیست زیرا جمع کوچک تر شده و فرد با دیگرانی که کمتر هستند زندگی می کند و بر تصمیم خود نیز با دلیل تراشی اصرار دارد.گرچه ما چنین جدایی را تایید نمی کنیم اما نمی توانیم آن را درد بنامیم.شاید دلیل ایجادی اگر رفع شوند افراد به درون جامعه ی خود بازگردند اما در انزوا طلبی فردی این حالت موجود نیست.انزوا در درون جامعه حتی با وجود زندگی کردن در آن تصوری دور از ذهن نیست.فرد در جمع است اما هرگز با جمع نیست.

انزوا حالتی جدا پذیر دارد.توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران موجود نیست.فرد نمی تواند آنطور که انتظار می رود خود را وفق دهد.کاری به کار دیگران ندارد و مزاحمتی هم ایجاد نمی نماید.بی تقاوتی هم نیست زیرا فرد بی تفاوت می داند که در جمع زیستن باید باشد.در انزوا طلبی فرد خود را در وضعیتی می یابد که قادر نیست تا با مراودات خویشتن را سیراب کند.در درون نیازی نمی یابد و همین نکته است که انحراف ایجاد می کند.مگر می شود که نیازی برای جمع گرایی موجود نباشد؟ همین درد است و همین حالت برای فرد بیماری محسوب می گردد گرچه خود آن را چنین ترسیم نکند.راحت زیستی در فردگرایی را نمی توان با جوهره ی انسانی هماهنگ یافت.انزوا اگر حالتی جبری داشته باشد و دیگران آن را تحمیل نمایند هرگز بیماری محسوب نمی شود.

گرچه در جامعه ی امروزی دگر انزوایی امری عادی شده است اما ظاهر درون جمع زیستن مانعی برای شناختن می گردد.گاه چنین حالتی را با بی تفاوتی یکی دانند تا راهی برای توجیه داشته باشد.بدترین نوع انزوا که ما آن را درد نامیم همان خود انزوایی است.در حالی که دیگران نقشی در ایجاد آن ندارند فرد گوشه گیر می شود و دنیا را برای همیشه طلاق می هد و برای این کار از انسان ها دور می گردد.سکوت راهی برای نمایش می شود و از کنار دیگران بدون احساس آن ها نیز دردی بدون تشخیص می شود.شایدانزوا دور شدن از درد جامعه و همنوعان و بی مسئولیتی در قبال همنوعان می باشد.ما نمی توانیم این حالات را دلیلی بر انزوا بنامیم زیرا می دانیم که انزوا طلب مزاحم نیست بلکه به خود می نگرد و آرامش را در این راه می جوید.

اگر انزوا طلبی مبنایی عقلی داشته باشد قهر محسوب می شود که بسیار متفاوت با انزواست.در قهر امور موقتی هستند و هر زمان که رفع مشکل شود فرد قادر به برگشت است .در انزوا طلبی تصمیم غالب نیست و فرد گویی تسلیمی همیشگی است.با دیگران بیگانه است و همنوعان را چیز دیگری می بیند.اگر تصوری درست از اطراف داشته باشد نمی تواند منزوی باشد.از این نظر است که ما آن را درد می نامیم زیرا تصوری نادرست در ریشه این عمل است.نه تشنجی در جامعه ایجاد می کند و نه دیگران را تشویق به این کار می نماید.گویی از فضای انسانی به دور است و خود را موجودی با مشخصات متفاوت می یابد.انزوا با رفتار مشخص می شود و دارای مشخصه های معینی است.فردگرایی اساس آن است و با جمع زیستی منافات دارد.درد است و درمانی بر ان متصور نیست.انسان سالم نمی تواند فردی و تنها زندگی کند.

دروغگویی:کلام و سخن گویی از جمله توانایی های آدمی در ایجاد ارتباط با هنموعان است.این یکی از جنبه های مشخص تفاوت میان انسان و حیوان است.مقصود را بیان کردن و ایجاد رابطه با دیگران نمودن باعث استحکام مودت و دوستی می گردد.در این میان نوع کلام و شدت و ضعف آن نیز مهم تلقی می گردد.تفاوت در لهجه ها در درون کشورها و یا زبان میان ملل جهان سدی در ایجاد ارتباط به وجود نمی آورد زیرا آدمی راه های دیگری مانند یکپارچگی در انتخاب زبان مشترک را به کار می گیرد.بدیهی است که همین توانایی برای آدمی می تواند جنبه ای منفی نیز داشته باشد.قوه ی کلام به خودی خود نمی تواند همدلی و همزبانی را ایجاد کند بلکه محتوا و چگونگی انتقال نیز اساسی برای دوستی ها خواهد بود.به زبان ساده کلام تنها وسیله است و محتوای آن بنیان درستی هاست.اینکه از کلام به طریقی ناصحیح استفاده شود خود معضلی برای ایجاد همدلی هاست.صداقت در کلام شرط اساسی همکاری هاست.

دروغگویی رفتاری در ارتباط با به کار گیری کلام است.بدون شک شامل انسان می شود و از حیوانات بری است.گرچه بعضی به کار گیری کلام را در حیوانات درست می دانند اما دلیلی برای آشکاری آن نیافته اند و لذا ما تنها کلام را خاص آدمی بر می شماریم و از همین زاویه بدان می نگریم.دروغگویی رفتاری غیر انسانی است که به وسیله بشر به کار گرفته می شود.استفاده از سخن برای فریب دیگران و وارونه نمودن حقیقت ،اساس چنین کرداری است.این واقعیت که صداقت عاملی در نشان دادن رشد و ترقی است ،دروغگویی نشانی از عدم رشد دارد.امری که با ذات و جوهره ی آدمی در تضاد است و حتی شامل حیوان نیز نمی شود.بنابراین باید دروغگویی را تنها در مقایسه ی با انسان مورد ارزیابی قرار داد.مهارت در این حالت هم گفتنی ها دارد.

زبان ها از نظر ظاهری و کلامی با هم متفاوتند و گاه آن را با جسمیت آن می سنجند و زمانی با کلام آن مورد ارزیابی قرار می دهند.البته که هر دو شکل آن قابل بررسی و مطالعه هستند اما در این مورد و حالت دروغگویی تنها شامل به کار گیری کلام و مقایسه ی آن با حقیقت و واقعیت است.مرکز و تمرکز چنین به کار گیری کجاست و علت و دلیل اصلی آن کدام است؟ سئوالی اساسی است.درست است که رفتارهای آدمی در نهایت از مغز دستور می گیرند اما اینکه دروغگو تحت تاثیر کدامین عامل قرار می گیرد تا با کلام بازی کند و چرخش ضد حقیقی یابد؟موضوعی کاملا تخصصی است.هم جنبه ی فردی دارد و هم جنبه ی جمعی را در خود جای می دهد.دستور اصلی چرخش ار درون آدمی است.مکانی که سد راه حقیقت گویی است.فشاری که راه را کج می کند.

ما چنین فشاری را که بر شخصیت آدمی وارد می شود،می پذیریم.تاریخ زندگی فرد از ابتدا تا بزرگسالی و کمبودهایی که در درون او چاله ساز بوده هم می تواند عاملی در این رابطه باشد.تشویق و تنبیه هم عواملی مداخله گرند.ترس از گفتن حقیقت و اینکه تنبیهی در آن نهفته است می تواند در هر زمانی موثر باشد.عدم رشد و رسیدن به این بن بست هم علتی دیگر است.به طور مثال دروغگو می داند که دروغ می گوید اما اگر حقیقت را بگوید ممکن است تنبیه یا از جامعه طرد شود.در کودکی این حالت شکل می گیرد و ترس از تنبیه مادر و اجرای روش های غلط تربیتی مانع راستگویی او می شود.اگر راست بگویم که لیوان را شکسته ام کتک می خورم.پس من نبودم و تنبیه نمی شوم.دروغگویی فشاری از درون و مخالف با ذات آدمی است.

گاه دروغ شخصیت سازی می کند و همین باعث دست زدن فرد به این امر می گردد.من چنان کردم و چنان نمودم.پهلوانی کردم و فلان شخص را از میدان به در نمودم.چندین نفر قوی را در یک لحظه به زمین زدم.تاریکی را طی کردم و فلان جانور را گرفتم.این ها نشان دهنده ی رفتاری دروغ آمیزند اما چون ایجاد شخصیتی شجاع می نمایند برای فرد ایجاد لذت می کنند.درد است و درمان آن هم ارضای درونی است.چون چنین درمانی برای جامعه قابل قبول نیست بنابراین بی درمان تلقی می گردد.همه او را دروغگو می نامند اما او خود را به بی خبری می زند.شدت ضعف شخصیتی چنان است که در کوتاه مدت قابل کاهیدن نیست.البته که دروغگویی با بلوف زدن متفاوت است.دروغ برای فرد پایانی ندارد و هرگز به این فکر نمی کند که روزی صادقانه برخورد کند زیرا شخصیت درونی او شکل گرفته و مستحکم گردیده است.دروغگویی دردی بی درمان است که جامعه را به سمت ناهمواری ها هدایت می کند.

بی عزتی:انسان موجوی خاص و از سایر موجودات متمایز است.دنیا را در اختییار خود می گیرد تا به بهترین شکل ممکن زندگی کند.برای او زنده بودن مقدمه ای برای بهتر زیستن است.نوع پیشرفت و تعالی او نشان دهنده ی کوشش هایی است که در جهت ارضای جوهره ی اساسی خود می نماید.آدمی است و دارای ویژگی ها و مختصات معینی است.با سایر موجودات نیز اشتراکاتی دارد اما تمایزات او چنان فراوانند که مانندی برای خود نمی یابد. او استثناست زیرا می فهمد و قادر است تا پیشرفت های خود را متعالی تر نماید.این آدم دارای توانایی هایی انسانی است که با سایر حیوانات نه تنها متفاوت که متضاد است.او برای خود قاعده و قانون می سازد تا ارضاکننده ی ذاتی درونی باشد.خانه و خانواده برای او بنیانی اساسی است اما هرگز به هر شکل اقدام به تشکیل آن نمی نماید.انسان موجودی باشرف است.

شرف انسان بزرگی اوست.موجودی برتر و دارای عزت زیرا، عقل و شعور در درون او خلق شده اند.خداوند هم او را با همین نام خطاب می کند که احسن الخالقین است.عفت و دفاع از شرف و بزرگواری را در فعالیت های خود اساس قرار می دهد.در این میان حفظ این بزرگی هم مهم تلقی می گردد.چه بسا انسان هایی که در جلد آدمی قرار می گیرند اما این بزرگی را رها می کنند.انسان هایی که از شیوه های بی شرفی و بی غیرتی سود می جویند تا خود را بیشتر از نوع خویشتن جدا سازند.شاید این حقیقت برای بعضی قابل هضم نباشد اما پذیرفتن آن هم باید سخت باشد.انسان هایی که پا بر حقیقت می گذارند و از بزرگی خود، کوچکی می سازند،موجودیتی واقعی می یابند.دفاع از ناموس که حتی در بعضی از حیوانات قابل دفاع است در بعضی از انسان های دون صفت، فراموش می شود.

شاید بعضی ندانند یا نخواهند این حقیقت را برای خود توجیه نمایند که آدم نماهایی وجود دارند که درآمد خود را از فروش شرف خود به دست می آورند.این مهم در تمام جهان امروز وجود دارد اما در جوامعی که از دین و باورهای مذهبی به دورند، فراوان تر یافت می گردند.همجنس بازی، خلاف ذات آدمی است.جفت انتخاب کردن برای انسان نشان دهنده ی نظم و ترتیب در آفرینش است.نر و ماده در تمام موجودات از نباتات گرفته تا حیوان و انسان راهی برای ادامه ی نسل می است.چرا همجنس بازی در میان بعضی از کشورها به قانون تبدیل می شود؟آیا این نشان دهنده ی بزرگی آدمی است؟بی بند و باری نیست؟ بدون شک، یکی از ابزارهای بی شرفی، مسائل جنسی است اما محدود به آن هم نیست.کسانی که حقیقت را زیر پا می گذارند هم شرف و بزرگی خود را تقدیم می کنند.

عالی رتبه گشتن آدمی اصلی غیر قابل اغماض است.کوشش های آدمی برای رسیدن بدان است.این استعداد در درون آدمی موجود است.کسانی که از درون فرمان فرومایگی می گیرند، خلاف ذات بشری حرکت می کنند.برهنگی و بزک کردن ها، بزرگمنشی آدمی را کاهش و یا حذف می کنند.دنیا بدون قانون ایجاد نشده است که آدمی بدون قانون حرکت کند.عفت و ارجمندی نیاز انسان است.شاید بی عزتی نوعی توهین هم باشد اما برای ما تنها معنای لغوی و آن از دست دادن ارجمندی است.یک دزد که از حانه ی دیگران بالا می رود شرف انسانی خود را از دست داده است.مانند حیوانی است که شکار دیگران را می بلعد و کوچکترین احساسی در بدی ها نمی کند.انسان حیوان نیست مگر، بزرگی خود را با عمل از دست دهد.

بسیاری از افراد در حفظ آبرو و اعتبار انسانی خود ناتوانند.شرفی درونی را به بهایی ناچیز می فروشند و دچار بسیاری از رفتارهای غیر انسانی می شوند.کسانی که آدم های بیگناه را می کشند،به ناموس دیگران تجاوز می کنند،ناموس خود را رها شده می نمایند،عفت خود را مدفون می کنند و در نهایت از ذات بشری فاصله می گیرند، افرادی بی عزت نامیده می شوند که دردی بی درمان است.عجیب احساسی غیر انسانی بر آن ها غالب است.آیا می دانند که شکلی آدمی دارند و در صورت مانند همه ولی در محتوا،حیواناتی پست و دون هستند؟ ما بی عزتی را در جامعه از نظر درک و فهم محدود به یک رفتار نمی دانیم.چاپلوسان و دستمال به دستان هم شرف و مجد خود را از دست می دهند.چگونه دردی است این بیماری که فرد آن را احساس نمی کند؟بی درمان است زیرا عمقی بی انتها دارد.باور بر وجودی است که طرفدارانی در خود می یابد.دردی که جامعه را از مسیر رشد دور می کند.

آبرو ریزی:انسان موجودی متفکر و انتخابگر است.شیوه ی زندگی و چگونگی ایجاد روابط با همنوعان را بدون دلیل بر نمی گزیند.متفکر است زیرا می تواند مشکلات خود را حل کند.عاقل است به این دلیل که می تواند راه درست را تشخیص دهد.موجودی اجتماعی است زیرا توانایی جمع زیستی را داراست.از این نظر که آدمی برای حفظ حیثیت خود تلاشگر است می کوشد تا عزتمندی خود را میان همنوعان حفظ کند.شخصیتی ویژه دارد که از دوران نوزادی آغاز و در ادامه ی زندگی متغیر و رو به رشد می گردد.در این میان، احترام به دیگران اساسی برای احترام پذیری می شود و در تلاش است تا این رد و بدل ها را انسانی نماید.همان طور که خواهان احترام است به دیگران نیز چنین کند.آدمی موجودی عزتمند است.شان او همراه رفتارهای اوست.

در میان انواعی از رفتارهای آدمی که حالتی دون دارند عدم احترام به دیگران موضوعی قابل بحث است.بعضی از افراد گویی بیمارند و نمی توانند دیگران را تحمل کنند.خود را می بینند و چون ضعیف هستند و قادر به راه یابی به مراحل رشد اعلی نمی باشند بنابراین، دیگران را تحت فشار قرار می دهند تا سقوط نمایند.آبرو ریزی پدیده ای اجتماعی است که به وسیله ی افرادی بیمار رایج می شود.رفتارهایی که طی آن، عرض افراد مورد خطاب قرار می گیرد تا بدین شکل، نزد دیگرانی که مهم هستند، پایمال شود.گرچه مسئله ی آبرو در میان جوامع مختلف دارای اشکال مختلفی است و تابع ارزش ها و معیارهای پذیرفته شده ی هر جامعه است اما وجود آن در همه ی جوامع یکسان است.وجودی که نشان دهنده ی قدر و منزلت آدمی است.

این نوع بیماران که از درون خود ناآرامی را تجربه می کنند، بدون شک وجود افرادی پاک و منزه و نیز قابل رشد، علتی مشخص برای رفتارهای آن هاست،در تلاشند تا با پدیده ی آبروریزی افراد را در دید دیگران دون و پست نمایند.حرف های مفت زدن و نیز اتهاماتی غیر انسانی بیان داشتن از جمله اعمالی است که انجام می دهند.حرمت ها که شکسته شوند آبرو تحت فشار قرار می گیرد.ما از این نظر عاملان را بیمار می دانیم که به صورت تعادلی هیچ انسانی حاضر به از دست دادن آبرو و عزت خود نیست مگر اینکه ریشه ای و دلیلی در درون رخنه کرده باشد.بی درمان است زیرا انسان هایی این چنین نمی توانند تغییر رویه دهند و مصلحان هم قادر نبودند تا آن ها را از اعمال زشت خود دور نمایند.آبرو ریزی رفتاری غیر انسانی و حیوانی است.

پرده دریدن ها از رفتارهای آبرو ریزان کاملا مشخص می شوند.جاه و مقام دیگران را با انواعی از کلام ها مورد حمله قرار داده و می کوشند تا با بدنامی مورد خطاب قرار دهند.آبروریزان افرادی بی مایه و مریض هستند که جز ارضای درونی خود که ناشی از نوعی بی تعادلی است هدف دیگری را دنبال نمی کنند.خود دون و پست نما می دهند و لذا می کوشند تا با ریختن عزت و شرف دیگران بی آبرو نمایند.پدیده ای نامیمون که گاه منجر به رفتارهای وحشیانه ی دیگری می شود.آبرو ریزی را باید رفتاری غیر اصولی، غیر انسانی،به دور از شان آدمی و در نهایت بی مانند در بد ذاتی دانست.ذاتی که شخصیت نامیده می شود و چون دارای مشکلات عدیده ای است اقدام به ریختن آبروی دیگران می کند.انسان حرمت دارد اگر حفظ نشود نوعی ظلم و ستم نمودن است.

گرچه لغت آبرو دارای معنایی تقریبا یکسان در میان جوامع است اما نمادهای آن با هم یکی نیستند.ما هر جامعه را با همان جامعه مورد مقایسه قرار می دهیم و لذا هر فردی که خلاف شئونات جامعه ی خود دیگران را بی آبرو نشان دهد بیمار است.دردی دارد که از درون او بر می خیزد.علاجی بر آن متصور نیست.خود نگران بی آبرویی نیست و این امر مهمی است.مطالعات نشان می دهند که افراد آبرو دار هرگز به دنبال ریختن آبروی کسی نیستند.اگر هم باشند کسانی هستند که مقطعی و در نهان این کار را می کنند و در اولین فرصت آن را انکار می نمایند.منظور ما چنیین افرادی نیست زیرا این ها تنها چاله ای کوچک و قابل اغماض در شخصیت خود دارند که می توانند اصلاح را پذیرا باشند.آبرو ریز دردی بی درمان دارد که تا ابد همراه اوست.لذت بخشی از این کار دلیل اصلی استمرار آن است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:5

انتقام:رفتارهای تلافی جویانه و کینه ورزی در میان انسان ها گاه باعث افراط می گردد به طوری که درونگرایی انسانی را زیر سئوال می برد.انتقام عملی کیفری است که فرد با توجه به درون خود و تنها برای ارضای خویشتن انجام می دهد.با انجام آن، نوعی راحتی در خود احساس می کند که ممکن است موقتی یا دائمی باشد.از این نظر که منشائی درونی دارد باید از همین طریق نیز مورد بررسی قرار گیرد.بدون شک برای نگرش انسانی انتقام نوعی خشونت طلبی است که در جامعه ی انسانی قابل قبول نیست.ریشه یابی آن نشان می دهد که فرد انتقام گیرنده، درونی ناآرام دارد و مانند موج دریا مرتب بالا و پایین می رود.وضعیتی آزار دهنده که بیش از سایر افراد، شخص انتقام گیر در زجر و عذاب قرار می گیرد.انتقام لغتی نامطلوب در مراودات انسانی است.

به دلیل وضعیت نا متعادل فرد، نوعی مرض به حساب می آید که با هیچ عامل خارجی قابل علاج نیست.خویشتن را در وضعیتی می بیند که تنها آزار و اذیت طرف مقابل، آرامش دهنده می گردد.گاه این انتقام گیری تبدیل به خونخواهی می شود.برای فرد انتقام گیر حتی مرگ وی نیز مهم تلقی نمی گردد.هجوم می برد تا به منظور خود برسد.از این نظر است که انتقام گیری را نوعی درد بی درمان خوانند که هیچ دارویی جوابگوی آن نیست.چنین وضعیتی حتی برای حیوانات نیز دارای مرز و حد است.به طور مثال، وقتی هم نوع حیوانی، دست به انتقام می زند، با شکست طرف مقابل، دست از اقدام خود می کشد اما در انسان، گاه کشتن همنوع هم محدودیت نمی آورد.انتقام حالتی درونی و آزار دهنده ی فردی است.مقابله به مثلی توحشی است.

اگر چنین وضعیتی ادامه یابد، گاه تا نسل ها نیز ادامه می یابد.ممکن است افرادی دچار انتقام گیری شوند که هیچ گناهی را مرتکب نشده اند.افرادی که حتی از اصل موضوع نیز بی خبرند.انتقام گیر در حالتی که برون را فراموش کرده و ارزشی برای جامعه قائل نیست، نگاهی به کینه ی درونی دارد و آن را مورد خطاب و رضایت قرار می دهد.خشونت و بی رحمی، همراه با رضایت بعد از موفقیت در انتقام گیری، باعث نوعی رفتار می گردد که ما آن را بیماری می نامیم که مشابه ای در جامعه ندارد.سربریدن ها و نشان دادن آن به سایر مردم تنها برای رضای خویشتن است.هیچ عاملی را به روشنی نمی یابد و وضعیتی کاملا غیر انسانی دارد.نفسی به راحتی می کشد و در عین حالی که آثار پشیمانی در او یافت نمی شود کار را تمام شده می داند.

پس،کینه کششی برای انتقام گیری و اساسی برای رفتار هاست.فرد سال ها و گاه چندین ده سال کینه ای را با خود حمل می کند که گویی راهی جز رسیدن به آن ندارد.با خشم نگریستن.در درون نامتعادل بودن، بی قراری در هنگام مشاهده ی طرف مقابل،منتظر فرصت ماندن، تقاص خواهی و در نهایت عمل به آن، باعث نتیجه ی چنین وضعیتی می گردد.او خود را طلبکاری می داند که سال ها مورد بی مهری و زجر قرار گرفته است.برای آزاری که دیگران به او وارد آورده اند راهی نمی یابد.نه وساطت چاره ساز است و نه عذرخواهی.به همین دلیل است که فرد، بیمار نامیده می شود.این اصل هر بیماری است که اگر دارویی ندارد، به دنبال راه حلی برای رهایی می گردند.در انتقام، نه داروهای روانی موثر است و نه مادی و به همین دلیل بیماری است که تنها خود، آن را درک می کند و راه را هم، رهایی خویشتن از وضعیت فشار می یابد.

بتابراین،در میان جوامعی که دلیل و برهان حرف آخر را می زند و سنت و عرف اولین دلایل برای استمرار جوامع می شود، انتقام راهی برای ادامه حیات می گردد.تقاص باید گرفت.باید جرئت داشت و اجازه خودنمایی به دیگران نداد.ما برتریم و نباید کسی افراد ما را مورد آزار قرار دهد.چنین تصوراتی که صرفا فردی و برتری جویی است، باعث نوعی رفتارهای جنون آمیز می گردد که از کشتن ها نیز فراتر رفته ، باعث گسترش آن از محدوده جغرافیایی می شود.باورهای غلطی که رایج در جامعه است و بزرگانی که آن را تایید می کنند و راه موفقیت را در تقابل به مثل می دانند.کیفرهایی که از حد قانون فراتر می روند و زمانی نیز قانون را زیر سئوال می برند و آن را ناتوان در پاسخگویی می دانند.هر زمان که خواسته انتقام گیر با قانون در تقابل باشد، مورد رد قرار می گیرد.انتقام درد بی درمانی است که گاه فردی و زمانی جمعی می شود.شاید مرگ انتقام گیر بهترین چاره ی کار باشد.

دیوانگی:تفاوت های موجود میان انسان ها امری طبیعی است.این مهم در روان شناسی تحت عنوان تفاوت های فردی مد نظر قرار می گیرد.عمده ی تفاوت ها مربوط به استعدادهای فردی و توانایی های اوست.قابلیت هایی که دارای درجات مختلف و متفاوت است.در این زمینه که رشد این قابلیت ها ی مهم قابل بررسی اند ما را به سمتی می کشاند که تفاوت ها را بپذیریم و آن ها را اساسی برای بررسی ها بدانیم.در این میان انسان هایی وجود دارند که تنها تفاوت داشتن را یدک نمی کشند بلکه نوعی نقص در آن ها موجودند که باعث جدایی آن ها از انسان های سالم و عادی می گردد.عدم وجود استعدادها یا کاهش شدید آن ها تا حد غیر متعارف اصلی ترین دلیل برای این ارزیابی است.عقل و فکر از مهم ترین قابلیت های انسانی در این زمینه اند.

دیوانگی را درد بی درمان گویند زیرا علاجی برای آن یافت نشده است.نام هایی مانند مجنون و سفیه نیز قابل قبول می باشد.شخصی که دیوانه نامیده می شود از نظر عقل دارای نقص کلی است به طوری که قادر به استفاده نبوده و کاربردی از آن ندارد.عقل به عنوان نیرویی قوی در کشاندن انسان به سمت راه و طریق درست باعث می شود تا فرد سالم تصور گردد و بدیهی است که عدم آن نیز دیوانگی نامیده شود.بسیاری بی خردی را عامل اصلی می دانند زیرا انواع رفتارهایی که دیوانه از خود بروز می دهد توازنی انسانی ندارند.سفاهت او گاه مردم را به خنده می اندازد و زمانی نیز باعث ترس کودکان می گردد.انتظاری نیز از آن ها نیست زیرا دارای زندگی مخصوص به خود هستند.کاهش بسیاری از توانایی ها به دلیل عقل باعث می شود تا مردم او را یگانه نامند و سفاهت او را مورد تایید قرار دهند.

عدم احساس سردی یا گرمی و نیز نظافت و پاکیزگی،سرگردانی در کوچه و بازار، بد غذایی،عدم توجه به خطرات و در نهایت زندگی خاص غیر عقلانی باعث می شود تا دیگران او را به شکلی خاص در یابند و جهت کمک به او از راه مخصوص و بی خطر وارد گردند.بسیاری نیز از کنار آن ها بی تفاوت می گذرند و بعضی نیز غصه و غم می خورند.این آدمی است اما به شکل او و از نظر رفتارها هرگز قابل قیاس با آدمی نیست.عقل را گرچه نمی توان دید یا در درون جمجمه معین نمود اما موثر ترین توانایی آدمی است.شاید همین مورد باشد که نمی تواند علاج دیوانه را بیابد.اگر جایگاه عقل معین باشد امیدی به دستکاری های جراحی است تا بدین شکل بتوان توانایی از دست رفته یا نداشته را ایجاد کرد.دیوانه از این نظر مریضی است که درمان ندارد.دوایی برای آن کشف نشده است و پزشکی موفق به درمان نگردیده است.

گرچه بعضی دیوانگی را هم عالمی می دانند و رفتارهای کلامی دیوانگان را که با خود یا دیگران پنهان دارند مخصوص می شمارند اما واقعیت این است که عدم توازن در رفتارها در مقایسه ی با انسان های سالم باعث بیمار نگریستن آن ها می شود.راه او را کج می شمارند و زندگی وی را غیر انسانی ارزیابی می کنند.ما را با دیوانگان چندان رابطه ی علمی نیست.شاید عالمی داشته باشند و ممکن است انسان هایی با ویژگی های جدا از انسان های دیگر در نظر گیرند اما اینکه به همین شکل باقی می مانند و تغییراتی در آن ها به وجود نمی آید باعث می شود تا آن ها را بیمارانی غیر قابل درمان نامیم و بر آن صحه گذاریم.بی خردان انسانی که دارای نقص کلی در تشخیصند و قادر نیستند تا مانند انسان های عادی زندگی نمایند.جنون برای آن ها درد بی درمان شده است.

در این رابطه است که گاه بر علم هم شکیاتی وارد می شود.مگر دیوانگان از جنس انسان نیستند؟مگر همین انسان نیست که با کشفیات و اختراعات خویش دنیا را به سمت پیشرفت کشانده است؟چرا برای درمان دیوانگان تا به امروز موفق نبوده اند؟ چه مشکلاتی در علم وجود دارد که نمی تواند علاج راه را بیابد.دیوانگان شکلی غیر انسانی ندارند که باعث غلط اندازی گردند.مانند هر انسانی غذا می خورند و راه می روند.تشنه می شوند و به آب نیازمندند.صدا در می آورند و با دیگران زندگی می کنند.تلاش های خاص خود را دارند و عمدتا با دیگران کاری ندارند.دیوانه فردی است که از عقل محروم است.فکر در او کارساز نیست و رفتارهای وی قابل مقایسه با سایر آدم ها نمی باشد.دیوانگی دردی بی درمان است که ریشه در گذشته ی تاریخی انسان دارد.دیوانه مریضی غیر قابل درمان است.

غیبت:بسیاری ،رفتارها را عملی می دانند و کلام را از آن جدا می نمایند.این مهم باید یادآوری شود که رفتار شامل تمام حرکات فرد از کلام گرفته تا نشانه را نیز شامل شود.سکوت نیز یک نوع رفتار است که در آن انعکاسی صورت می گیرد.در این میان غیبت نیز امری مهم در رفتار ها محسوب می گردد که از سوی آدمی برای دفاع یا حمله انجام می پذیرد.گرچه برای این رفتار موضوعات بسیاری قابل طرح است اما نظر ما بر جنبه ی روانی آن است.جنبه ای که درونگراست و برون را نشانه می رود.ریشه در شخصیت افراد دارد که با نوع رشد و تعالی او در ارتباطند.غیبت اگر امری کلامی محسوب می شود اما از درون بر می خیزد و فرمان اصلی آن از شخصیت فرد نشات می گیرد.عیب کسی را در نبود او گفتن به طوری که با شنیدن آن ناراحت می شود تعریفی است که در علم اخلاق از این رفتار می شود.

ما غیبت کردن را با نوع شخصیت افراد در ارتباط می دانیم و معتقدیم که فردی که غیبت می کند از بیان آن لذت می برد.این لذت هرگز واقعی نیست بلکه پاسخی به مشکلات روانی خویشتن است.او متزلزل است و مشکلاتی دارد که راه چاره ی آن غیبت نمودن است.بدیهی است که غیبت کردن در جوامع قابل قبول نیست اما قصد ما نگاه قانونی به آن نیست.ما می خواهیم میان بیماری فرد و بیان غیبت رابطه ای را بیابیم.بدگویی کردن از کسی که حقش نیست نشان دهنده ی کجروی غیبت کننده است.آیا او این را می داند؟ سئوال واقعی همین است.بیان آن چیزی که در فرد نیست نشان دهنده ی نکته ای مهم است.مشکل در فرد مقابل نیست که در بیان کننده است.او برای مخدوش کردن فرد تلاش می کند تا بدین سان به مقصدی رسد.او عمدتا دچار مسائل روانی است.

بیماری برای چنین افرادی از این نظر مهم است که دیگران حتی تصور چنین اوصافی را ندارند.ضعیف بودن به هر معنایی که تصور شود در غیبت کننده اصل است.او یا می خواهد دیگران را پایین آورد یا قادر نیست که خود را بالا کشد.شاید یک مورد آن حسادت باشد که اگر این چنین تصوری موجود گردد باز هم نوعی درد محسوب می شود که زجرش را خود حسود باید تحمل کند.ما غیبت را نشانه ی صعف شخصیتی هم که بدانیم نشان دهنده ی درد است.بی قراری که معمولا از نوع جسمی و روانی است و در غیبت کاملا مستتر است.وی منتظر فرصت است تا بدین سان غیبت کند و خود را راضی نماید.با اینکه می داند مشکلی را نمی تواند حل کند اما ادامه می دهد.مانند تشنه ای مصنوعی است که با آشامیدن قصد رفع تشنگی دارد در حالی که معده در حال ترکیدن است.

بعضی از روان شناسان عقده های درونی فرد را عاملی مهم می دانند که در طول زمان ایجاد شده اند.باز هم این درد است زیرا طولانی شده و تا امروز دوایی برای آن تجویز نشده است.کمبودها را هم عامل می دانند.گرچه من با آن مخالف نیستم اما موافق کلی نیز نمی باشم زیرا بسیاری از افراد وجود دارند که در فقر مالی شدیدند اما هرگز غیبت کننده نیستند.کاستی ها و ناکامی ها هم نظراتی است که مطرحند.درست یا غلط بودن ان ها بسته به موضوع است.آیا غیبت کنندگان همه این چنین اند؟ بدیهی است که خیر و اگر باشند باید با رفع کمبودها ترک عمل کنند در حالی که این چنین نمی شود.این نشان دهنده ی حداقل درد بودن است.ما غیبت کننده را از این نظر بیمار می دانیم که هیچ راهی برای رفع آن نتیجه نداده است.نصیحت بزرگان برای او تکرای است.

از بدی های غیبت نیز که مطرح شوند او این را می داند.مانند سرفه کننده ای است که می داند سرفه بر مجاری زیان وارد می کند و او بر این امر واقف است اما همچنان سرفه می کند.گاه خود می گوید غیبت نباشد اما فلانی این چنین است.این نشان دهنده ی بیماری است یعنی نمی تواند ترک کند زیرا فرمان از درون اوست که مشکل دار است.تعادل روانی بر هم خورده است.تلو تلو کنان است در حالی که نمی داند توازنی ندارد.این همه زشت گویی،تهمت زنی، بدگویی،افترا،مذمت از انسان سالم بعید است.اگر امری عادی بود باید همه این چنین باشند.ضعیف ترین انسان ها از نظر شخصیتی بیشترین غیبت ها را دارند.جوامع البته در تایید یا رد چنین رفتاری موثر است.درد بی درمان غیبت کردن است که کسی اختراعی برای رفع آن انجام نداده است.درمان آن نیز در آینده ای نزدیک غیر قابل تصور است.شاید دردی است که درمند آن را حس نمی کند.

حسادت:حسد ورزیدن در میان انسان ها از دو سالگی شکل می گیرد.بعضی آن را محیطی می دانند و معتقدند که نوع رفتارهای خانواده است که چنین وضعیتی را ایجاد می کند.خلاف این نیز مطرح شده که قوه ای است در درون آدمی که جنبه ی ژنتیکی نیز دارد اما به واسطه ی محیط تقویت می شود.ما آن را از طریق رفتارها معین می کنیم . این جامعه ی انسانی است که با توجه به مشاهدات خود فردی را حسود نامد یا غیر آن گوید.در هر صورت، حالتی درونی است که بعضی هیجان نیز گویند.نظر ما همان حالت درونی است زیرا هیجان رفتنی است و به صورت موقت در فرد ایجاد می شود اما حسادت ریشه دار است و به این سادگی ها تغییر پذیر نیست.حسد ورزیدن همان بد خواستن برای دیگران است.حالتی منفی دارد و با ارزش های انسانی در تضاد می باشد.

ما آن را درد می نامیم و دلیل خود را نیز سخت بودن آن در درون آدمی و عدم توفیق حسودان در درمان در نظر می گیریم.حالتی است که عامل، هیچ نقشی در ایجاد ندارد و عملکرد او برای حسود سازی نیست بلکه این حسود است که حالت درونی اش بروز می نماید و رفتارهایش را شکل می دهد.تمنا و آرزو سازی انتقال نعمت و فضیلت از کسی به سوی خویش است و حتی از آن نیز بدتر می شود و ضایع شدن آن از شخص را خواهان می گردد.در این میان، باید میان انواعی از حسودان نیز تفاوت قائل شد.البته نه به این معنا که خوب یا بد دارند بلکه همه ی این رفتارها از نظر انسانی قابل قبول نیستند ولی می توان عدم یکسان سازی را در ریشه ها یافت.شدت حسادت در این میان، مهم تلقی می گردد به طوری که بعضی پنهان و تعدادی آشکار می گردند.

نوع اول کسی است که حسادت را به همراه خویشتن به هر جا می برد اما قصد او این است که علاوه بر فرد دیگری، او نیز این چنین باشد.به طور مثال، تحصیلات فلانی تخصصی است او رنج می کشد و در درون خود ناآرام است اما آرزو دارد که او نیز این چنین باشد و کاری به دیگری ندارد که از آن حذف شود.این،به دلیل ناآرامی ناشی از حسادت، خطرناک توصیف می شود.گرچه بعضی این حالت را چندان خطرناک نمی دانند اما نظر ما غیر از این است.حسادت امری انسانی نیست و نباید مورد تبلیغ قرار گیرد.حسادت حسادت است چه کم و چه زیاد.این نظر ماست و معتقدیم که دردی بی درمان است زیرا هیچ رفتاری باعث حذف آن از افراد حسود نگشته است.وقتی این حالت از درون، فرد را تحت فشار قرار می دهد و نوعی بی قراری ایجاد می کند چگونه می تواند بی خطر باشد؟

نوع دوم حسادت مربوط به کسی است که عامل را برای منفی نگری می خواهد.به زبان ساده، آنچه فرد دارد حذف و تنها شامل وی گردد.حسود، خواهان موفقیت دیگری نیست.به طور مثال، اگر عامل، مالی دارد یا ماشینی گران قیمت خریده است،می خواهد که آن ها را خود داشته باشد و طرف مقابل هرگز چنین وضعیتی را تصاحب نکند.این هم حالتی درونی است و تفاوتی با شیوه ی قبلی ندارد.هر دو حالت خطرناک و غیر قابل درمانند و به همین منظور درد نامیده می شوند.ناآرامی حتی به حدی می رسد که آرزوی مرگ را برای طرف مقابل می نماید.اینکه گفته می شود حسود با رسیدن به منظور درمان می شود، ناصحیح است زیرا استمرار این رفتارها نشان دهنده ی عکس قضیه است.از یک عامل به عامل دیگر پرداختن است.حسود هرگز آسوده خاطر نمی گردد چون بیمار است.

نوع سوم که ریشه ای بسیار قوی در فرد دارد حالتی است که می کوشد مزایایی را که آرزومند است، به دست آورد به شرطی که طرف مقابل هم نداشته باشد.این مورد دقیقا مانند نوع دوم است اما وقتی نرسیدن به او نیز مطرح می شود حاضر است که خود نیز نداشته باشد به شرطی که عامل نداشته باشد.در واقع او نرسیدن حسود و عامل را هر دو خواهان است.چنین وضعیتی متوجه ی داشته های خود نیست بلکه نگاهی به درون دارد که مرتب آزارش می دهد.طرف را می بیند زجر می کشد بنابراین به هر شکل ممکن تمنا دارد که طرف نداشته هایی را تجربه کند حتی اگر بمیرد راضی است.خود نرسد مهم نیست اصل نداشتن طرف مقابل است.بر این اساس است که ما حسادت را بیماری می دانیم.حالتی ناآسایشی درونی که مانند مرگ در تعقیب فرد است.بعضی اوقات انواعی از افسردگی ها را نیز باعث می شود.حسادت دردی بی درمان است که فرد گرفتارش گشته.حسود تا پایان عمر از وجود آن در درون خویشتن در عذاب است. تا به امروز،درمانی برای آن یافت نشده است.

خودخواهی:انسان در زندگی خود دارای دو جنبه ی فردی و اجتماعی است.از این نظر که مسئول رفتارهای خویش است،فرد و از اینکه با سایر همنوعان در تعامل است،اجتماعی نامیده می شود.هر دو جنبه دارای نکاتی خاص هستند و از این نظر که فرد در جمع زندگی می کند فردی و با جمع زیست می نماید جمعی خطاب می گردد.اینکه آدمی در نظرات جامعه شناسی فردیتش برتر است یا جمعی بودنش؟ موضوعی است که تخصصی بوده و هر یک از نظریه پردازان جنبه ای از زندگی آدمی را خطاب قرار می دهند.در موضوع فردی نظر ما بر مسئولیت هاست اما برای ارزیابی، انسانیت او را در نظر می گیریم.هر رفتاری هم تابع فردیت اوست و هم انسانیتی که جوهره ی هر انسانی است.آیا فردیت به معنای خودبینی است یا معنای دیگری دارد؟

نگاه فردی به انسان دارای جنبه های مختلفی است.گاه بر مسئولیت ها انگشت نهند که اصل است و زمانی بر تفاوت ها نشانه روند که آن نیز بنیان است.ما قصد پرداختن به گستردگی فردیت را نداریم.فردیت در حالت تعادلی برای ما قابل قبول است.این را نیز می پذیریم که همه مانند هم نیستند.تفاوت ها برای ما قابل پذیرش است اما آیا این به معنای اختلاف پذیرفتن است؟ اساس سئوال همین است که نباید میان انسان ها از جنبه ی فردی چنان فاصله باشد که گویی یکی آدم و دیگری غیر آن است.مفهوم این عبارت گویاست.فرد فرد است و با دیگران متفاوت اما برتری جویی و حالتی غیر انسانی هر گز مفید نبوده و نخواهد بود.شاید فردیت تبدیل به درد هم شود و آن زمانی است که وی خود را بیشتر از دیگران بخواهد که ما آن را خودخواهی گوییم.

خودخواهی حالتی درونی است که در فردیت ایجاد می شود.نگاه ما در این باب تنها فرد است و با جمع نگاهی نیست.به زبان ساده گاه فردی یافت می شود که خود پرست است.خودرای در تصمیمات می باشد.خود بینی را بیشترین وضوح می دهد.خودشیفته خویش است.همه چیز را حول محور خود می داند.موجودیت او را خویشتن درک می کند.گرچه ممکن است بعضی آن را تکبر نامند ولی هرگز این چنین نیست.در تکبر خود را برتر یافتن می یابد و از حد مجاز نیز می گذرد در حالی که در خودبینی تنها نگاه به خویشتن است.درون خود را می نگرد و توانایی های خود را موثر تر می شمارد.البته با شایستگی هم متفاوت است زیرا آن را باید دیگران بینند و گویند در حالی که در خودبینی فقط فرد است که حرکت می کند.فردی که همه ی خوبی ها را در خود می بیند.

ما خودبینی را درد نامیم زیرا باعث جدایی او از جمع می شود.دنیای امروز دنیای تعاملات است.فرد تنها جنبه ی فردی ندارد که با جمع نیز هست.خودخواهی علاوه بر برتری جویی باعث ترس،تهدید،آزار یا حتی پایمال شدن حقوق دیگران می شود.وی کمالی را در دیگران نمی یابد در حالی که امکان ندارد در جوامع افراد دیگری نباشند که کمالات و خوبی هایی دارند.بی توجهی به دیگران و خوبی های آن ها بدون شک منجر به عدم قدردانی نیز می شود و همین کافی است که بدانیم"قدر شناسی" نوعی رشد انسانی است.خودخواه از این نظر محروم است.گرچه بعضی آن را مضر به دیگران نمی دانند اما ما دقیقا خلاف این نظر را داریم.دگر خواهی یک پله از رشد انسانی است.چگونه می توان انسانی را سالم یافت که دیگران را نبیند و همه ی خوبی ها را متعلق به خود بداند؟

خودخواهی دردی درونی است.آزار دهنده ی فرد است.قابلیت قبولی نزد دیگران ندارد.خود دیدن برابر با دیگران ندیدن است.حقوق دیگران را نادیده گرفتن است.جامعه نمی تواند با خودخواه کنار آید.خود خواه خود رای است در حالی که پیشرفت جامعه در جمع نگری است.عدالت خواهی نیز با خود خواهی در تضاد است.بی درمان است زیرا ظاهر فرد نشان دهنده ی بیماری نیست.سرفه نمی کند تا سرماخوردگی را حدس زنند.میان جمع است اما تمام موفقیت ها را در درون خود می یابد.بهترین غذاها را برای خود، امکانات را برای خویشتن و در نهایت آنچه خوب است برای خوبان که خویشتن است می خواهد.نه نصیحت برای او درمانگر است و نه منطق نگری را اجازه ی ورود دهد.او تنها دلایل درونی خود را می پذیرد.در جمع قابل درمان نیست.دردی نا علاج دارد که در نهایت ریشه ی او بر می کند.

تکبر:در جامعه ی انسانی، هر فرد، دارای جایگاه و ارزش خاصی است.این،سبب تغییر در رفتارهای آدمی برای ارزش گذاری های جدید می گردد یعنی،هر فرد می کوشد تا جایگاه خویشتن را ارتقا بخشد و رشد بیشتری بیابد.این امر که همه ی انسان ها مساوی نیستند قابل قبول است.تفاوت در میزان رشد، باعث نوعی تفاوت خواهد شد.به طور مثال، میان علما و غیر آن ها تفاو ت است.گرچه چنین وضعیتی نرمال و نشان دهنده ی نوعی توازن است اما بسیار روی می دهد که فرد خود را از چنین وضعیتی بالاتر می یابد یا در حداقل تصور خود، بزرگ بین می شود.از خط وجودی می گذرد و بر بام آن می ایستد.چنین وضعیتی نه تنها باعث حالتی به نام تکبر می شود بلکه دیگران را نیز پایین تصور می نماید.ما تکبر را در چنین وضعیتی حالتی درونی می نامیم که در آن، فرد می کوشد، از واقعیت دور شود.

تکبر را بزرگ منشی نمودن معنا کرده اند که در آن، فرد چنین تصوری ایجاد می کند در حالی که واقعا چنین نیست.بزرگی به خود گرفتن است.خود را بزرگ پنداشتن گویند که این پندار نزد دیگران نیست بلکه خویشتن چنین حالتی را در خود به وجود می آورد که در رفتارها و کردارها متجلی می شوند.شاید بتوان آن را فروختن بزرگی به دیگران نامید.غرور بالاتر از حدودی که باید باشد و نیز تصور پایین نگریستن دیگران نیز در این باره مداخله گر است.درد است زیرا درمانی بر آن متصور نیست و اگر بود بسیاری از متکبران در کوتاه یا بلند مدت از آن رها می شدند.افاده کردن نزد دیگران و آن ها را خرد و کوچک شمردن نمی تواند رفتاری عادی باشد.بدون شک ریشه ای بر آن قابل تصور است که این چنین رشد یافته است.اسبابی برای ایجاد آن لازم است که در غیر این صورت پیدایشی نخواهد داشت.

گاه علم مداخله گر است.متکبر علمی را گویم که در آن چنان خود را از دیگران دور کند که گویی رفتار سالم با آن ها به زیانش تمام می شود.بسیاری از تحصیل کرده ها به این درد مبتلا می شوند.گاه برای لحظه ای نیز اجازه ی ملاقات نمی دهند در حالی که ساعت ها پای اخبار و تلویزیون می نشینند.متخصصین متکبر نیز وجودی فراوان دارند.گذشت و خود را مانند دیگران دانستن، برای آن ها زجر آور است در حالی که استفاده از کلام های خرد کننده و پست شمردن دیگران بسیار عادی و فراوان است.چنان حرف می زنند که گویی دیگران نمی دانند و چنان رفتار می کنند که گویی مانندی ندارند.شاید علم علتی در این زمینه باشد اما به نظر نمی رسد که دانش چنین خواسته ای داشته باشد.آنکه بیشتر می داند متواضع تر می شود.علمای متکبر را باید خروجی هایی از علما دانست.

گاه عمل نیک هم عامل می شود.فردی متکبر برای رسیدن به مقصود خود و رضایت درونی، واضح و روشن به دیگران کمک مالی می کند اما آن را به گوش همه می رساند که من چنان کردم و چندین نفر را به منظور رساندم.فقرا را کمک بسیار می کنم و امثال چنین رفتارهایی که در اصل کار نیک محسوب می شوند اما چگونگی بیان و زمان آن نشان دهنده ی استتار کار نیک و ظهور تکبر درونی است.مال و داشته های مادی عاملی مهم در رسیدن به منظور درونی است.متکبر با گذشت زمان و کمک های بیشتر، رضایت درونی می یابد اما آن را ترک نمی کند.گویی تکبر بیشتر، استمرار را ایجاد کرده است.با غروری آتشین دست در جیب می کند و بخشش می نماید.این نه بدان معناست که هدف، کمک باشد بلکه دیگران او را برتر بیابند.

در قدرت طلبی نیز تکبر حرف اول را می زند.زمانی که فرد پیروان بیشتری داشته باشد یا طرفداران آن زیاد نشان داده شوند متکبر به آن ها تکیه می زند و شاید هم ریشه را آن ها ایجاد کرده باشند.بسیاری از روسای کشورها و پادشاهان این چنین هستند.تکبر در بر خورد با ملت خود نیز مشهود است.در انتخابات امروز نیز چنین تکبری فراوان یافت می شود.شاید بعضی تکبر را شخصی تلقی کنند که معمولا هست اما اینکه با دیگران نیز سر و کار دارند ارزش ها را مورد خطاب قرار می دهد.خرد شمردن دیگران و حتی هیچ شمردن آن ها بسیار مشاهده شده است.زیادی یاران در چنین وضعیتی نشان دهنده ی رضایت او از رفتارهاست.قدم زدن های خاص، سر تکان دادن ها، اشارات مختصر، کلام های برتری جویانه و در نهایت خود را برتر از دیگران دیدن، نشانه های خاص متکبرین است.درد بی درمانی است تکبر.علاجی را برای آن نیافته اند که اگر بود این همه متکبر در جهان وجود نداشت.دردی که در نهایت، مرگ آن ها را رقم خواهد زد.

خشونت:اجتماع انسانی تنها با آرامش استمراری لذت بخش دارد.آدمی می کوشد تا با انواع اختراعات و اکتشافات زمینه ی آسایش را ایجاد کند.انواعی از بیماری ها به دست آدمی از بین رفته اند و انواعی از اسباب و وسایل باعث آرامش و آسان سازی زندگی برای او شده اند.آدمی از درون رشد می یابد تا سایر همنوعان را مانند خود دوست داشته باشد.همدردی و همدلی نتیجه ی خواهانی آدم برای رسیدن به تعالی و ترقی است.انسان از این نظر که زندگی را در آسایش و آرامش می یابد در تلاش است تا وسعت آن را بیشتر کند.انسان می فهمد زیرا متفکر است و راه چاره را نیز با تعقل و اندیشمندی می جوید و جهل و نادانی را دشمن چنین وضعیتی بر می شمارد.هر وضعیتی که آرامش خواه باشد تفکر در ایجاد آن موثر خواهد بود.

نقطه ی روبرو و ضد آرامش ،خشونت طلبی است.وضعیتی که در آن بعضی انسان نماها شجاعت را با جنگ یکی می پندارند و درگیری با دیگران را نوعی برتری می یابند.خشونت ،حمله و نابود سازی و نیز دچار سختی نمودن است.خشونت طلب فردی است که از درون آرامش ندارد و با توجه به حالتی که در خود می بیند سعی در رضایت و پاسخگویی آن دارد.سلاحش خشونت و پرخاشگری است.نه منطقی در رفتارهای او مشاهده می شود و نه کلامی برای او قابل قبول می گردد.اندیشه که جدا شود خشونت نیز وارد کارزار می شو.د.از بین بردن دیگران لذتی خاص دارد و بدین شکل است که می توان خشونت طلبی را نوعی رشد حیوانی نامیم که آن ضدیت با رشد انسانی است.خشونت طلبان نمی توانند خصلتی انسانی داشته باشند.نترسیدن را با بی پروایی و حمله یکی می دانند و تلاش می نمایند تا آنجا که می توانند آن را اثبات کنند.خشونت طلب آرامش درونی ندارد.درد دارد و مانند بسیاری از معتادان که به وسیله ی ارضا نیاز دارند آن ها نیز با انواعی از هجوم ها بدون دلیل یا دلیل خود ساخته اقدام می کنند.

به نظر می رسد که روان شناسان بیشترین نظر را داشته باشند.بی تعادلی روانی و عصبیت عاملی در این زمینه است.ما این نظرات را رد نمی کنیم اما نیک می دانیم که حالتی درونی است که ریشه ای دارد و بنیانی بر آن استوار گشته است.در نظریات ،عدم رشد و کنار زدن اندیشه و فکر ،نمی تواند کنار گذاشته شود.هر نظری که بیان شود موید آن است که آدمی از خصلت های انسانی خود سود نمی برد و به همین دلیل است که ما خشونت طلبی را عدم رشد آسایش طلبی دانیم و لذا داشتن این حالت را درد گوییم زیرا رضایتی در انتهای آن نزد خشونت طلب یافت نمی شود.بی قراری در ضربه زدن به دیگران و بدون دلیل وارد میدان کارزار شدن رفتارهایی است که خشونت طلبان انجام می دهند.این حالت از دوران کودکی قابل شکل گیری است.

بسیاری آن را با انواعی از دلایل توجیه می کنند.شاید هم درست باشند اما درون فرد حرف اول را می زند.محیط قادر است تا آن را متشنج تر کند اما خاص محیط نمی تواند بر آن مستولی گردد.گاه زندان و زمانی انواع جرایم مداخله گر می شوند اما نتیجه ی آن عکس می گردد.بسیاری از جنایتکارن خشونت طلبان اولیه هستند.کودکان ناآرام مدرسه ای که ابتدا پرخاشگر می شوند و نوعی ناسازگاری را با خود حمل می نمایند، در نهایت تبدیل به خشونت طلبی می گردند و هر زمانی که بر آن افزوده شود تبدیل به جرم و جنایت می گردد.خشونت طلبی بدون شک درد بی درمانی است که گذشت زمان آن را مستحکم تر می نماید.شاید این نظریه که مدفون کردن آن ها امری لازم و ضروری است ،صحیح باشد.چنگیز خان مغول بیمار بود و از درون ناآرام زندگی می کرد.

خشونت در معنای خود ضربه زدن است.گرچه حالتی درونی و ناشی از عصبیت است اما ارضای آن تنها با حمله و زیان رساندن ایجاد می گردد.سلاحی در دست افرادی خاص است که بدین شکل می توانند منظورهای خود را به سرانجام برسانند.گاه گفته می شود که خشونت طلبی برای قدرت طلبی است که ما ان را قبول نداریم.اگر این چنین شود بسیاری از افراد از جمله اسکندر مقدونی، تیمور لنگ و چنگیز خان با تصرفات خود آرام می شدند در حالی که ادامه ی کار را با انواعی از خشونت ها حتی در درون کاخ های خود انجام دادند.در جهان امروز نیز خشونت در جوامع بسیار است اما از طرف افرادی است که درونگرایی خشونت طلبانه دارند.درد بی درمانی است که ما علاجی بر آن نمی یابیم و راه چاره را هم زندان و تنبیه بر نمی شماریم گرچه دور کردن آن ها از سایر انسان ها تا حدودی برای جامعه لازم است اما برگرداندن آن نیز باعث استمرار امر می شود.درد بی درمانی که سایر انسان ها را به زجر و درد می کشاند.

نژاد پرستی:انسان موجودی متفاوت و متعدد در جهان امروز است.تاثیر هوا و اقلیم بر رفتارها و حتی شکل و شمایل باعث چنین تفاوت هایی می شود.این تاثیرات نه تنها در جسم که در لباس نیز مشهود است.شناخت آدمی در این رابطه نیز مهم تلقی می گردد.با این حال،سیاه یا سفید پوست واژه هایی برای شناخت می گردند.چنین تصوری از آدم، نشان دهنده ی پذیرش واقعیت هاست. دانشمندان علوم اجتماعی نیز برای شناخت بیشتر بشر از کلماتی خاص سود می برند تا بدین سان بتوانند توصیفات خود را بنیانی نمایند.

پس،کره ی زمین با توجه به ابعاد گسترده ای که دارد انواعی از عشیره ها و طوایف را در خود جای داده است اما این نکته که همه انسان هستند باید اصل و اساس هر نظریه ای باشد.گرایش های نژادی در دنیای امروز امری طبیعی است و هیچ اشکالی ایجاد نمی کند.

به طور مثال، سیاه پوست یا سرخ پوست نشان دهنده ی محدوده ای جغرافیایی است.گاه دفاع از نژاد هم مطرح می شود که آن نیز اشکالی ندارد.دفاع سیاهپوستان برای حق و حقوق خود خصوصا در دوران بردگی امری قابل قبول بوده و هست اما در تضاد با انسانیت، گاه برتری جویی نژادی مطرح می شود که آن موضوعی جداگانه است.ما تعصب نژادی را هم خطرناک نمی دانیم.دوست داشتن نژاد بدون زیان رساندن به سایرین امری طبیعی بوده و برای نشان دادن وابستگی ها، اشکالی ایجاد نمی کند.مشکل اساسی زمانی است که تعصب تبدیل به پرستش شود،آنگاه خطر گوشزد می کند که ای انسان خود را برتر از همنوع خود شمردی و این ظلم و ناعدالتی است.جوهره ی آدمی با ستم سازگار نیست و عدالت را از درون خواستار است.نژاد پرستی واژه ای غیر انسانی و تنها برای نشان دادن برتری جویی های کاذب است.

پیش داوری و تبعیضی که بر تفاوت های نژادی حاصل از تفاوت های جسمی،فرهنگی مانند زبان،آداب و رسوم،دین و تاریخ متمرکز شود، نژاد پرستی نامیده می شود.اساس چنین نظریه ای تنها خود بزرگ بینی است.فرد در چنین وضعیتی، خود را در نژادی می یابد که سرآمد است.برتر است.یعنی،دیگران در تحقیر قرار دارند و تنها نژاد خویش است که باید غالب بر مسائل گردد و دیگران تابع و پیرو او به هر شکلی که می خواند ،باشند.درست است که فردیت در ایجاد نژاد پرستی موثر است اما این جمع است که تبعیض را مورد تایید قرار داده و اختلافات فاحش را خواستار می گردد.

این نظریه که در قدیم طرفدارانی داشت و البته امروز شکل آن عوض شده است، یکی از قدرتمند ترین و مخرب ترین اشکال تبعیض به حساب می آید.فاشیسم نام سیاسی آن است و افرادی مانند هیتلر در آلمان و نیز یهودیان در فلسطین اشغالی و نیز ایتالیا سال ها مورد نظرشان بوده و هنوز شکل هایی را داراست.

پرستش در این واژه، نشان دهنده برترین هاست.همانطور که مومن خدا را می پرستد و این به معنای برترین خالق است در نژاد پرستی نیز برترین مورد همان نژاد است.در چنین وضعیتی تمام برخوردها ناشی از تبعیض و نابرابری است.عدالت موجودیتی ندارد و مردم یک نژاد نسبت به سایر نژاد ها در والا قرار دارند.هر آنچه که خوب است برای آن هاست و بدترین ها نیز باید به سایر نژادها تعلق گیرند.

در دنیای برده داری، نژاد سفید برتر بود و سیاهان تنها در خدمت سفید پوستان قرار داشتند.بدون شک، فرد نژاد پرست جاهلی بیش نیست زیرا نمی داند که همه انسان ها در جوهره با هم مساویند و انسان نامیده می شوند.بشریت برای همه ی نژاد ها قابل سرایت است و هیچ نژادی نمی تواند خود را برتر یابد.نژاد پرست تنها خود را می بیند و از سایرین غافل است.

ما نژاد پرستی را موردی بیش از تعصب نژادی می دانیم.گاه جهالت به حدی است که فرد لباس خود را نیز خاص می داند.از سنت های خود چنان دفاع می کند که گویی برترین هاست.گرچه این سنت ها غیر عاقلانه باشند باز دفاع را در برنامه ی خود قرار می دهد.در بیان حقیقت امر هرگز به دنبال دلایل نیست.او گلویی باد کرده دارد و با سر و صدا در جستجوی برتری خویش است.چه بسا دست به انواعی از خشونت ها بزند تا ثابت کند که دست بردار نیست.

نژاد پرست، نادان ترین انسان کره ی زمین است که حتی از درک ناچیز غافل است.او بیمار است و نمی داند که دردی جانکاه او را فرا گرفته است.نه دوای نصیحت بر او کارساز است و نه تهدید او را آرام می کند.کشتار نیز برای او مانعی در رسیدن ایجاد نمی کند.چون حس انسان بودن را تنها برای نژاد خود می داند لذا از کشتن سایر افراد پشیمان نمی شود.گاه حق خود را در از بین بردن دیگران می یابد.دردی بی درمان که تنها مرگ آن ها چاره ساز است.عاقبت هیتلر دوای درد نژاد پرستی است.

​​​


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: جمعه هفدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:1

مقدمه:انسان را باید موجودی اجتماعی نامید تا بدین سان بتوان زوایای نگرش به آن را اجتماعی تصور کرد.نیاز اوست که باعث این تشکیلات می گردد تا بتواند زنده و سرحال باقی ماند.شاید تنهایی و بدون تصورات جمعی هم زنده بودن را به همراه داشته باشد اما این فقط زنده بودن است و با زندگی کردن متفاوت می باشد.انسان از این نظر که قادر است تا دنیای اطراف خود را تغییر دهد می تواند جامعه ی انسانی را بر پایه ای شکل دهد که انسانیت او مسلط بر رفتارها گردد.آدمی از این نظر که آدم است با همنوعان خود همدل می شود و بدین شکل قادر است تا انواعی از مشکلات را حل کند و زمینه ی رشد و تعالی را به وجود آورد.این انسان آرامش خواه و آسایش پذیر است.علاج دردها از نظر جسمی و روحی راهی برای موفقیت ترسیم می شود.

دردها را باید درمان کرد.این اصل مطلب است.بدون کوشش هم نمی شود چنین توفیقی را داشت.شناسایی درد برای درمان اولین قدم در موفقیت هاست.در این میان نگاه تخصصی به درد هم مهم و حیاتی است.گاه درد را آشکار می یابند و زمانی پنهان.ما به هر دو معتقدیم و بر آنیم که توضیح دهیم که همه ی درد ها قابل مشاهده نیستند.در کنار این نظر معتقدیم که هر دردی را نمی توان درد نامید مگر در پشت آن احساسی وجود داشته باشد و عاملی در بیان فعال گردد.درد بی دردی خود واژه ای آشکار برای اهل علم است در حالی که بسیاری از عوام از وجود آن ناآگاهند.درد ها در ترازوی ارزشیابی نیز دارای جایگاهی تخصصی هستند که گاه جنبه ی پزشکی گیرند و زمانی فلسفی.محدود کردن درد و درمان به نوع خاصی از دانایی نادرست و راه کج رفتن است.

نظرات مختلف از آنجا ناشی می شود که آدمی تک بعدی نیست.جنبه ی جسمی او نیازمند به علم پزشکی است و جنبه ی روانی آن به روان شناسی.شاخه شدن های متعدد نیز در درون خود انشعابات بعدی را به وجود می آورد به طوری که چشم درد را متخصص چشم و پا درد را متخصص پا نیاز است.درد بی درمان شاید واژه ای تخصصی برای علم پزشکی در نظر گرفته شود که به طور مثال انواعی از سرطان ها را شامل می گردد اما این تصوری غلط است که مردم را به بیراهه می کشاند.اینکه علم پزشکی در بعضی از موارد عاجز از درمان است کاملا درست است و کوشش ها هم برای رفع مشکل استمرار دارند ولی باید این مهم را دانست که درد بی درمان را تنها علم پزشکی قادر به تعیین نیست که نیاز به انواعی از برداشت های علمی ظاهری و باطنی است.

ما درد بی درمان را واژه ای گسترده در دانایی های آدمی می دانیم.دردی که تمام جنبه های آدمی را در بر می گیرد اما هرگز نیازمند به علم ظاهری نیست.شهود که خود علمی درونی و خاص نزد افرادی معین است نیز در این قالب قرار می گیرد.درد بی درمان گرچه ممکن است مرگ ظاهری را ایجاد نکند اما این به معنای نبود نیست که نوعی انحراف از مسیرهاست.درد بی درمان اگر نیازمند به علاج ظاهری باشد که پزشکی نامیده می شود.بسیاری از انسان ها درد بی درمان دارند که یا خود به وجود آورده اند یا فضای جامعه تولید نموده است.تعداد آن ها هم کم نیست.نیاز به دانایی های والایی است و افرادی که بصیرت های خاصی دارند و از تعلقات ظاهری جامعه به دورند.از فیلسوف گرفته تا عالم دین و از عالم تخصصی گرفته تا عمومی در نوسانند.شاید بعضی تصور دیوانگی را در این راه نمایند که آن نیز عالمی دارد.درد بی درمان را توضیحی برای دردهای ناآشکار می توان یافت که آشکارا ریشه ها را نشانه می گیرند و بنیان ها را از انسانیت به حیوانیت تغییر شکل می دهند.

درد بی درمان تنها مجموعه ای از نظرات است که به طور مستقیم با درون نظریه پرداز در ارتباط است.از آنجا نشان می گیرد و تشعشعاتش را به برون می فرستد.بدیهی است که تعدد دردهای بی درمان تابع نظرات نظریه پردازان است.وجود اختلافات در این زمینه امری طبیعی و قابل قبول است.آنکه درد را درد نداند و آنکه بی دردی را درد خواند.

تنهایی:انسان با تنهایی رابطه ای متقابل دارد.نه می تواند با آن درآمیزد که اگر شود نسل ها از بین می روند و نه می تواند رهایش کند زیرا بسیاری به این درد مبتلا هستند.درد تنهایی از این نظر مورد توجه است که به خودی خود نمی تواند منظوری را بیان دارد.شاید گوشه گیری و انزوا نوعی تنهایی تلقی شوند اما هر دو دارای منظورند و برای رسیدن ایجاد می شوند. بنابراین درد بی درمان نیستند زیرا با رسیدن به هدف درمان شده تلقی می گردند.

تنهایی دردی است که نه برای انسان میسر است و نه برای جانوران زیرا اجتماع است که ادامه ی نسل را باعث می گردد و زندگی را معنا دار می نماید.در این رابطه تنهایی دو حالت می یابد.یا دردی آشکار غالب می گردد و اطبا توصیه ی به جدایی می بینند زیرا برای دیگران خطرناک است.یا اینکه فرد در درون از توازن خارج می گردد و درد را ایجاد می نماید.در هر صورت تنهایی در عالم غیر جسمی که مد نظر ماست درمانی در خود نمی بیند زیرا فرد تنها با آن درمی آمیزد و از آن دفاع می کند.

تنهایی را بی منظوری است زیرا فرد در ایجاد آن نقشی خاص دارد.درون فرمان می دهد تا تنهایی را بپذیرد.این درد است زیرا با جامعه هماهنگی ندارد.درمانی هم ندارد زیرا مسببی خارجی در آن بی تاثیر است و خط پایانی بر آن ترسیم نیست تا فرد ضمن توجه ی به نقطه، به آن رسد که اگر نرسید بی درمان و اگر رسید درمان پذیر باشد.

بسیاری از افراد در تنهایی راحت ترند و این را برای خود غالب می گردانند.در چنین وضعی است که فرد از جامعه گریزان است و در گوشه ای می ماند تا دامه ی حیات دهد.این درد حتی در خوراک نیز وضعیتی معین دارد.هر آنچه به دهان رود سزاوار می گردد و وضعیت بهداشتی نیز مهم تلقی نمی گردد.به همین علت است که تنهایی درد تلقی می گردد.کدامین درمان برای آن میسر است؟ بدون شک هیچ یک و این به معنای پذیرفتن بی درمانی است.

درد بی درمان تنهایی شامل جنسیت نیز نمی شود گرچه مذکرها بیشترین مبتلایان هستند.مونث ها به دلیل زیر نظر بودن خانواده و جلوگیری از آبرو ریزی اجازه ی تنهایی نمی دهند و لذا بیشتر از اینکه از تنهایی راحت باشند دچار انواعی از مشکلات روانی خصوصا دیوانگی می شوند که زنجیر وار در خانه حبس می گردند.

شاید این نظر که بسیاری از افراد حتی در درون جامعه تنها هستند هم قابل قبول باشد زیرا در خانه ماندن و از دیگران فاصله گرفتن هم همین معنا را دهد.انسان تنها یکه است و دومی ندارد.اینکه همه ی تنهایان مانند هم باشند هم امکان پذیر نمی باشد.دردها یکی نیستند گرچه یک نام آن هم تنهایی را یدک می کشند.شاید بیماری های مختلف امروز دارای منشا هایی متفاوت و گاه متضادی باشند اما تنهایی دردی است که ریشه ی آن از درون برخیزد.

یگانه بودن تنها شامل انسان بودن آن نمی شود.گرچه تنهایان شکلی انسانی دارند اما در بسیاری از موارد ضد آنند.نه در خوراک نظمی میسر است و نه در کلام با دیگران همخوانی دارند.جوهره ی انسانی آن ها مدفون گشته و به نظر بسیاری از علما ازبین رفته است.انسانیت آن ها گاه شامل تغییر به حیوانیت هم نمی شود زیرا حیوانات نیز تنهایی را علاقه مند نیستند.

تنها یگانه است اما نه در بعد بشری که در موردی خاص که گاه نامگذاری را نیز دچار مشکل می کند.کسی هم به فکر درمان نیست زیرا دردی چندان مهم تلقی نمی گردد و این مهم را شخصی در نظر می گیرند.هر کس آزاد است که تنها باشد یا در جمع زندگی کند و این را حقوق شهروندی نامند.از نظر ما این فقط توجیهات تنهایی است.حالتی است که درد نامیده می شود اما درمانی در آن نیست.نه خود درمانی و نه دیگر درمانی هیچکدام میسر نخواهد بود.

تنهایی حالتی است که بدون منظور روی می دهد.فرد عمدا دست به این کار نمی زند.دردی است که در انسان نفوذ می کند و باعث تغییر جوهره ی او یا در حداقل شکل تعدیل آن می گردد.تنها گیج و مبهوت است و مانند فراموشی در درون خود دردی را احساس نمی کند و قادر به یادآوری نیست.تنها نه خود را می یابد و نه دیگران را حس.

مرگی تدریجی بدون درد دارند در حالی که مملو از دردند.سرانجام آن ها درمانگری نیست که فقط مرگ چاره است و بس.تنهایی دردی بی درمان در جهان امروز است.

عشق:دل دادگی،شیفتگی ودلبستگی را عشق گویند که تنها شامل انسان می شود.عاطفه است زیرا آدمی بدون آن به دنیا نمی آید.احساس است اما نه به معنای واقعی بلکه عامیانه برای انتقال مقصود.افراط در دوست داشتن است و نوعی کشش به سمتی و سویی که درمانی در آن میسر نیست.شاید بسیاری عشق را درد بی درمان ندانند زیرا رسیدن به مقصد که دلیل و ریشه ی عشق است کار را تمام می کند.

عشق در این معنا شاید دوست داشتن و محبت کردن باشد.منظور ما از عشق ارضا نیست بلکه حالتی در درون است که آرامش را هرگز نیابد و آسایش را غیر ممکن کند.محبت تام را گویند که در آن همه چیز لبریز شود و راه کج گردد.نه دردی ظاهری بر آن تاثیر گذار است و نه موانع می توانند از حرکت جلوگیری کنند.عاشق در این معنا محدود نیست گرچه انواعی از عشق را شامل می شود.

عشق سیراب پذیر نیست زیرا سرچشمه ای طوفانی دارد.تلاطم های آن به اندازه ای بالا و پایین روند که فرد در آن گم شود.محدود به منفی ها هم نیست.در شهوات موجودند و در ثروت ها نیز قابل اجرا.در معنویات هم این چنین اند.مرگ برای عشق بی معناست.دردهای ظاهری قادر نیستند که آن را از مسیر خارج کنند.عاشق همراه با معشوق است اما با رسیدن به آن هم رضایت نمی یابد.

چاهی عمیق است که هرآنچه در آن آب ریزند پر نگردد.عشق در درون تهاجم کند و در برون عکس العمل.ترس برای عاشق بی معنا ترین لغت است.دردی است که درمان آن فقط پایان زندگی است.لیلی و مجنون را به عنوان سنبل ها در نظر گیرند که مرد را دیوانه خوانند.مجنون یعنی غیر عاقل.این نظر عوام است در حالی که مجنوان تنها یک لقب است.بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد.

ما عشق را درد نامیم زیرا وجود آن ناآرامی است.خروج از خانه و به بیابان رفتن است.در بیایان خطرها بسیار است اما برای عاشق هیچ.درمانی برای آن نجسته اند جز اینکه عاشق را رها کنند تا برود.تا آنجا که بماند و بدن اجازه ی حرکت ندهد.در آن حالت هم عشق در درون ناآرامی ایجاد کند.ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود.

عشق در میادین جنگ هم خود را نما دهد.نه شمشیر مانعی در کربلا بود و نه تعداد فراوان دشمن.خندیدن برای رسیدن به خواسته ی عاشقان اصل بود.کدامین درمان در کربلا موثر افتاد؟ثروت یزیدیان، آفتاب سوزان و تشنگی و اصولا این درد با کدامین دوا همراه گشت؟تیرهای کمان به پرواز درآمدند و عاشقان به سوی آن ها در حرکت.عشق درد بی درمانی است که اگر دچار آن شوی رهایی امکان ندارد.تشویق به حرکت دهد تا به سویی روی اما کدام سوی نمی دانم.

تعلق خاطر که از حد بگذرد عشق گردد.بدون آن زندگی معنایی ندارد.در تفکر خود غوطه ور شدن نه برای یافتن راه حل بلکه رهایی برای رها شدن است.عاشق از درد به خود می پیچد اما نه دردی ظاهری که درونی است.طبیب را لازم نمی آید زیرا تشخیص درد مشکل است.عشق از نظری دیگر پاکی است.نه برای منافع است که برای پاسخگویی دل است.نه منفعت طلبی است که دلربایی است.مملو از احساس است اما نه ظاهری که باطنی است.

گاه سکوت را باعث می گردد و زمانی فریاد.ما عشق را دردی درونی با ویژگی های خاصی یافتیم که به جوهره ی آدمی لطمه نزند و آن را رد نکند بلکه افراطی بالاتر از حد و حدود گردد که دیگر عاطفه نیست بلکه دردی است که دچار شده است.دردی که کشیدنش رضایت آرد اما رها شدن از آن هرگز ممکن نگردد.

درد عشق را تنها عاشقان فهمند و ادراک کنند.آنکس که گوید پدر عشق بسوزد نه تنها حالت را بیان می کند که ریشه ی آن را معرفی می نماید.درونی آشفته و دلشیفته به سمتی که تنها خود داند.مقدس است و پاک.عشق نمی تواند از مرزهای انسانی خارج شود و جنایت آفریند که اگر چنین شد بدانید که شبیه عشق است و هرگز عشق نیست.در عشق تقدس حرف اول را می زند.گاه از دست دادن معشوق را هم می پذیرد به شرطی که بر او لطمه وارد نشود.عشق دردی بی درمان برای افرادی خاص و یگانه است.عشق عشق است و همتایی ندارد.

خشم:رفتارهای انسان تحت تاثیر عوامل بیرونی و درونی شکل می گیرند.از آرامش گرفته تا ناآرامی در نوسانند.بسیاری زودگذر و تعدادی دیر گذرند.در حوزه ی های مختلف علمی مورد مطالعه قرار می گیرند و نهایت ارزیابی را در مورد آن ها انجام می دهند.معمولی ترین را طبیعی گویند و تقریبا همه ی آن ها در حوزه ی سلامت ارزشیابی می شوند.

شادی و غم، عصبانیت و خشم،فریاد و حمله از جمله مواردی هستند که در هر انسانی احتمال بروز دارند.در این میان، توجه به گذرا بودن نیز مهم تلقی می گردد.عصبانیتی که حالت دفاعی دارد، کاملا طبیعی و نوعی مکانیزم دفاعی است.خشم نیز که حالتی درونی دارد، این چنین است.عکس العمل تند در برابر دیگرانی که قصد آزار او را دارند یا، او چنین تصور گذرایی دارد، نشان دهنده ی عملی دفاعی است.شاید واژه ی درد بر ای خشم کار درستی نباشد زیرا رفتاری حساب شده و گاه موقتی از دست رفته است اما نظر ما در مورد خشم خاص است.

خشم را از این نظر درد بی درمان نامیم که از تعادل خارج می شود.وضعیتی روانی تلقی می گردد که دچار مشکل است.ریشه ی روانی خشم به همین دلیل مورد توجه قرار می گیرد که بیمار است و تعادلی در آن نمی یابند.اینکه بیماری نامیده می شود به معنای درمانگری آن نیست بلکه روان ناسالم در پرتگاه سقوط است و اطرافیان از درمان عاجزند.خشم در چنین حالتی، درد بی درمان نامیده می شود.

در چنین وضعیتی، با کوچکترین عاملی و حتی ناعاملی، خشم صورت می گیرد و تخریب و حمله، اساس استمرار می گردد.شکل ظاهری، متغیر و گاه وحشتناک شده و مانعی در جلوگیری نمی گردد.درد است زیرا درمانی برای آن متصور نیست.گاه ساکت نشسته و یکباره فریاد می زند.در محیط کار، تنها سلاحش همین فریاد زدن هاست.ترساندن دیگران، عاملی برای فرار می شود.خشمناک نمی داند که خشمش مضر است و به همین دلیل است که درد را حس نمی کند.

خشم از کنترل که خارج شود، عاملی برای بی تعادلی رفتاری می شود.گاه خشم معمولی هم برای علما، کلیدی برای بد رفتاری می شود.فرد وقتی چهره ای مخرب به خود گیرد، دیگر طبیعی نیست.بیماری است و شکی در آن موجود نیست.حمله برای از بین بردن یا ضربه زدن است.عدم توانایی اطرافیان برای کنترل، عدم پشیمانی از رفتار و در نهایت، دفاع از خشم، با استمرار آن، نماینده هایی از درد بی درمان است.

نه دارویی برای آن قابل تجویز است و نه کسی می تواند با نصیحت یا تغییر رفتار، آن را حذف کند.خطرناک توصیف می شود و مردم از اطراف آن کناره می گیرند.گویند که خشمناک در این زمان، راضی به عمل حمله و تخریب است.چون رفتارهای او از معیار انسانیت دور است لذا بیماری محسوب و درد بی درمان نامیده می گردد.

خشم را حالت گویند اما همیشه حالات در کنترل درون فردند.در زمان عمل خود را نشان می دهند و وظیفه ی دفاع از شخص را دارا می باشند اما خشم که از حد گذشت، دیگر دفاع نمی کند بلکه صرفا حمله گر است.نه شخص می شناسد و نه جنس تشخیص می دهد.

می لرزد و کنترل را از دست می دهد.دهان کف کرده و چنان می غرد که گویی تمام دنیا با او درگیرند.خشم، دردی بی درمان است اگر چنین شود.در دنیای عامیانه برای از حد گذشتن خشم، از غضب استفاده می کنند.این واژه، حمله را بهتر نشان می دهد.گویند که شیر غضبناک بود و حیوان را درید و قهرمانانه اطراف آن قدم زد.

انواع جنایتکاران این چنین اند.از عمل خود پشیمان نیستند زیرا آن را درست می دانند.خشم از درون فرمان می گیرد و بر مغز فشار وارد می کند تا عقل را مدفون نماید.عقل که مدفون شد، اعمال هم بی برنامه می شوند.

کدامین دوا را برای خشم حتی معمولی آن تجویز می نمایند؟روانشناسان تنها نظریه پردازی می کنند و ریشه ها را به عوامل بیرونی نسبت می دهند.نتیجه ی بی تاثیری نظرات، حبس کردن هاست.شاید هم روزی به مرگ خشمناک نظر دهند.این چنین است که خشم مایه ی از بین رفتن آدمی می شود و حتی خشمناک را نیز در بر می گیرد.

مانند سرطان است بنابراین درد بی درمان است.حالتی نیست که آن را بتوان از بخشی از بدن خارج کرد.انسانیت، با حمله و تخریب موافق نیست و این جوهره در درون آدمی است.وقتی خشمگین چنین رفتار نماید، نتیجه ی آن، کاهش شدید توانایی انسانیت در اوست که خود عاملی برای بی تفاوتی و نبود احساس همنوعی است.خشم حالتی تهاجمی دارد و لذا درد بی درمان است.

رویا:آدمی با تصورات خود زندگی می کند.آینده نگر است و خود را برای همیشه ی تاریخ آماده می نماید.در ابتدای زندگی، انتظاری به نام مرگ را در خود هضم نمی کند.دیگران می میرند.به تشیع جنازه می رود اما آن را برای خود قابل قبول نمی داند.

گویی بعضی انسان ها تا ابد می مانند.خواسته های آدمی، زمانی نیز از حد و حصر هم می گذرند.در دنیای عمل که ناتوان می مانند، به ذهن خود پناه می برند تا در دنیای خیالات ارضا شوند.این، امری طبیعی است.کودکی که در رویای خود، سوار بر دوچرخه باشد، امری طبیعی و کاملا قابل قبول است.

بنابراین، رویایی بودن، امری عادی برای انسان هاست.رویا داشتن برای بزرگ تر ها، کمتر و کمتر می شود تا به حدی که دیگر وجودی ندارد.واقعیت پذیری دلیلی بزرگ برای جداشدن از رویاهاست.رویا، حد و حصر دارد.

ما رویا را از دریچه ی عادی خارج می کنیم و آن را نوعی خاص از خیال پردازی ها بر می شماریم که نه عملی برای رسیدن در آن هاست و نه وسیله ای برای مقصود رسانی در آن ها متصور است.فرد رویایی در هر سنی می تواند به این درد مبتلا شود.

گاه شکست ها و زمانی ناتوفیقات باعث مبتلا شدن او می شوند.به زبان ساده، هر گاه فرد در رویای خود گذرا رد شود و تنها نوعی گذشته نگری داشته باشد، امری طبیعی است اما همین که استمرار یافت و فرد با زبان، آن ها را برای دیگران بازگو کرد، دیگر طبیعی نخواهد بود.

آن، رویا نیست که درد است و ریشه در عوامل درونی فرد دارد که بیشتر شبیه به چاله های شخصیتی است.رویاهای دست نیافتنی، دردی بی درمان هستند زیرا رویاگر، از آن ها جدا نمی شود و شاید که نمی تواند جدا شود.

رویاهای دست نیافتنی برای رویاگران بیمار، امری طبیعی است.چنان در این دریا غرق شده اند که مراقبت از خود را نیز فراموش کرده اند.برای آن ها، واقعیات اموری ناصحیح هستند.امر واقعی، رویاهای آن هاست.فرد برای رسیدن به خواسته هایی که موجودیتی منطقی ندارند، مستمر، عمل نشان می دهد یا با گفتار منتقل می نماید بدون اینکه منتظر دیگران باشد تا برایش محقق کنند.

رویا ها را باید در این دریچه، نوعی درد بی درمان نامید که هیچ طبیبی برای آن، فکر علاجی ننموده است.گاه در آسمان است و زمانی بر روی زمین.سیارات دیگر را در پیش خود می یابد و ثروت ها را در مقابل.اینکه ممکن است در گذشته ی او یا نرسیدن به خواسته ها، دلایلی نهفته باشد، شکی نیست اما از نظر ما درد است خواه ریشه ای در درون جامعه یا بیرون آن داشته باشد.

رویای بلند و دست نیافتنی گاه فرد را به تصور دروغگویی می کشاند.دیگران او را بلوف زن و دروغگو نامند در حالی که این چنین نیستند.رویایی بودن، در ذهن حرکت کردن است.او،خود را در بالا خانه ی خود مدفون و مشغول می کند و با گذشت رویدادها، برای خویشتن جایگاه می یابد.

چنین کنم و چنان انجام دهم.خیالی ناآرام دارد و به طور مستمر، تحت تاثیر آن قرار می گیرد.نصیحت دیگران بر او تاثیر ندارند و از این نظر است که ما آن را درد نامیم.درد بی درمان.بیماری که با همین درد می میرد و مدفون می شود.ذهنی پر خواسته، همراه با رد حقایق، در هنگامه ی فعالیت ها و نیز توجه به آنچه خود می خواهد و بی توجهی به خواسته های دیگران، بهترین نمادها برای معرفی است.ذهنگرایی برای ارضا و خوشنودی.هیچگاه نرسیدن را در ارزشیابی خود جای نمی دهد.من آنم که رستم بود پهلوان.

ما رویا را درد بی درمان گوییم اما برای آن تعریفی داریم.گاه با رویایی شدن کودکان اشتباه گیرند که این چنین نیست.بیشتر بیماران رویایی در بزرگسالی دچار این عارضه می گردند.زمانی که رشد در قوت خود است و فکر و عقل نهایت تعالی خود را یافته اند.

نه نصیحتی لازم است و نه گفتاری برای دلیل یابی موثر واقع می شود.تا کنون نیز هیچ فردی ادعای درمان نیافته است و کسی نتوانسته که چنین افرادی را از رویاهای بلند و دست نیافتنی خود جدا سازد.وقتی توانایی ها محدودند، رویاهای بلند دست نیافتنی می شوند.

در گوشه نشینند و نقشه کشند و سپس نقشه ای دیگر جایگزین نمایند.با خود، خلوت بیشتری دارند و با دیگران کمتر چنین کنند.ثروت افزایند و سپس شمارش کنند.رویایی بودن را تجربه نمایند و دیگران را به تعجب وادارند.رویاهای بلند دست نیافتنی اند و البته تاکید بر ادامه نیز درد بی درمان خواهند بود.

رویا، حرکت در خلا است.دورانی بر دور خویشتن و تصوری در جلو رفتن است.همانی است که هست.همانجایی است که هست.رویایی که تنها ارضایی دروغین را ایجاد می کند و برای رهایی از آن نیز دارویی وجود ندارد.دردی بی درمان و رهایی بی حاصل.باید آن را به عنوان چاله ای در رفتن محسوب داشت.عجب دردی است رویای انسان ها.

پیری:انسان ها می آیند و می روند.گاه کودکند و زمانی جوان.آن نیز بگذرد و پیری فرا رسد.هر انسانی باید به آن مرحله برسد گرچه ممکن است قافله ی عمر بدانجا نرسد و مرگ را قبل از زمان،گریبانگیر شود و دنیای فانی را وداع نماید.

دردها در مراحل زندگی متنوعند اما پیری داستان های فراوانی دارد.درد است نه از این نظر که گریزی از آن است بلکه از اینکه انسان ها با آن سازش کنند و بهترین سودها را برند.تجربه آموزی در این درد، بسیار آموزنده و کارساز خواهد بود.درست است که درد بی درمانی است و احتمال بازگشت برای آن نیست اما اثرات مثبت این درد هم کم نیستند.کوله باری از گذشته با تمام تلخی ها و شیرینی هایش نزد وی مانده است.خود می دانند که چه دارند اما قدرشناس بسیار کم است و این، خود، دردی بر دردها اضافه می گردد.گویند که پیران زیاد حرف می زنند.درست است اما این حرف ها گنجینه اند.عاقلان از این تجارب به نحو احسنت سود می برند و بی فکران تمسخر نمایند.هنوز کلامی از پیران بدون سود نبوده است.

دردهای جسمی واضح ترین دردهاست.درد درونی شاید مهمترین باشد.آنجا که پیر می بیند،زجر می کشد، نصیحت را چاشنی می نماید،انسانیت را کمرنگ می یابد و در نهایت، آه از درونش بر می خیزد که ای جوانان، شما را چه شده است؟ آدمی آدمی است.دارای همنوع است.این همه فاصله برای چیست؟ پیری از این نظر که دارویی ندارد، دردی بی درمان است.پیران این را نیک می دانند و منتظر روز موعودند.روزی که سر بر زمین نهند و پر کشند.شاید این حرف بیهوده را بسیاری پذیرا باشند که اگر پیران روند ما راحت تر خواهیم بود.گویی که در جهل خود چنان مانده اند که عقل و فکرشان را به کل از دست داده اند.

ما را با پیران و سالخوردگان دوستی بسیار است.آرزومند ماندن تمام آن ها هستیم.موضوعات بسیاری را داریم که تنها آن ها قادر به پاسخگویی اند.ما همه به این درد مبتلا خواهیم شد اما این درد، زجر نیست.آگاهی است و بیداری.گریز از نابسامانی های انسانی و رسیدن به اوج پاکی و صلابت است.پیران را باید در درد خود رها نکنیم که اگر این چنین شود، نفرین باران خواهیم شد.این نفرین هرگز از پیران نیست که از درون خود ماست.

درد بی درمان به معنای رها کردن آن ها نیست.پیر تا می تواند تلاش می کند تا سالم بماند.جامعه با ماندن پیران نشاط و پاکی گذشته را حفظ و سپس منتقل می کند.پیران را با توصیف جوانی کجایی که یادت بخیر، معرفی می کنند.این درد ماست که قدرشناس پیران نیستیم.ما را هرگز، با دوای آن ها، توان نیست و این را همه می دانند.باید این جریان طی شود.کودکی به پیری و نیستی و در نهایت یاد و یادمان داشتن است.درد بی درمان اگر، آن را درد بدانیم.بسیاری از درد بودن پیری فقط ظاهر را می نگرند.

سن در این رابطه، حرفی برای گفتن دارد گرچه با پیری زیاد نزدیک نمی شود.چه بسا کم سن هایی که پیر شده اند و سن دارانی که هنوز جوان مانده اند.جدای از این منظر که بیشتر بعد معنوی دارد، باید پیری را تنها از نظر اینکه توان قبل را کاهش می دهد، مورد ارزیابی قرار داد.برای آن ها، دویدن ها و کار کردن های شدید دیگر معنایی ندارد.پاها به درد می آیند.نای حرکت کردن نیست.صورت چروک برداشته است و دندان ها قصد خداحافظی دارند و در نهایت کم خوابی و نیاز به رفیق و همراه، اصلی برای توجیهات می گردد.کدامین دوا را برای رفع لازم می آید؟گاه پزشکان هم فقط دلداری می دهند و تقویتی نویسند.ما از این منظر که موضوع را می نگریم، تابع گذشت زمان می شویم که پیری دردی بی درمان است.دردی که برای بسیاری خوشی ها آورد اگر اهل علم آموزی باشند.

جامعه ی موفق برای جمع کردن آذوقه ی علمی خود به این درد نیازمند است.پیری را گویند که صندوقچه ای آماده است.درد بی درمان برای فرد است که نمی تواند از آن رهایی یابد.نه موی سفید را قادر به سیاه کردن هاست و نه دندان ها را طبیعی تواند نمود.ما را با پیران بسیار رفاقت است.شاید "مدیون" بهترین کلام در این رابطه باشد.

پیری اگر از نظر جسمی، دردی بی درمان است اما از نظر تجربه، درمان کننده ی دردهاست.چه خوش دردی است این پیری که خود درد است و درمان است.پیری را باید از سایر حالات منفی آدمی جدا دانست که بودنش برای فرد، خستگی ساز اما برای دیگران، روشنی نمودن است.درد بی درمان، خودی است و برای سایر انسان ها، راهگشا و گریز از دردهای احتمالی و مصنوعی است.پیری پایان زندگی نیست که آغازی برای استفاده ی آدمی است.

کینه:بسیاری از انسان ها در درون خود حسی دارند که مملو از تنفر نسبت به فرد یا جماعتی است.آرامش درونی او با دیدن عامل یا عاملین تنفر بر هم خورده و احساس بی قراری می کند.چنین فردی را می توان بیمار نامید که جز با رفتار تلافی جویانه قادر به گذشت نیست.عداوتی در دل دارد که بی مهری و دشمنی و آزار کسی را در دل می پوشاند.ما چنین وضعیتی را در درون فرد کینه می نامیم که ریشه دوانده و تبدیل به نوعی درد بی درمان شده است.گذشت برای او معنایی ندارد.آنچه او را تا حدودی آرام می کند اما درمان نمی نماید اذیت کردن طرف مقابل است.کینه ورزی او گاه علنی می شود و زمانی پنهان نگه می دارد تا در موقع مناسب آن را بروز دهد.کینه را باید امری غیر انسانی محسوب داشت زیرا در مقابل گذشت قرار دارد که نشان دهنده ی رشد انسانی است.

کینه دار را کینه ورز نیز گویند.حالات او نیز متفاوت از سایر خصلت های حیوانی است.به دلیل اینکه رشد انسانی باعث مخفی ماندن کینه و حتی عدم بروز می شود لذا می توان آن را خصوصیتی حیوانی نامید.کینه بدون شک برای فرد کینه ورز نیز دارای اثرات مخرب فراوانی است.بی قراری و ناآرامی از عمده ترین نشانه هاست.به همین دلیل است که ما آن را درد می نامیم زیرا بر فرد اثرات منفی فراوانی دارد.در شدید ترین وضع ممکن است باعث حملات تلافی جویانه و تا حد مرگ پیش رود.معمولا درد محسوب داشتن آن برای زجرهایی است که فرد داراست.دندان ها را بر هم فشردن، دشنام دادن، تخریب شخصیت نمودن، بدگویی کردن، غیبت نمودن و در نهایت آروزی از بین بردن از نشانه های مشخص این نوع درد است.کینه در درون استوار باقی می ماند.

کینه را از این نظر که می تواند منجر به خودکشی نیز شود درد بی درمان می نامیم زیرا طاقت و صبر فرد برای مبارزه ی با آن هیچ و کینه ورز لحظات سختی را داراست.بدون شک میان کینه و تفکر رابطه ای معکوس وجود دارد.متفکرین و مصلحان اجتماعی نمی توانند کینه ورز باشند زیرا میزان رشد آن ها اجازه ی بروز کینه را نمی دهد.غرض داشتن در هنگام مطرح کردن موضوعات و عناد داشتن با عواملی که برای او مهمند کینه داری را راحت تر نمایش می دهد.نفرتی که حتی از دیدن ظاهر بروز می یابد ،از نشانه های بیماری است.گاه تعادل روانی را بر هم می زند و زمانی با رکیک ترین کلمات، خود را موقتا راحت می کند.نبود عوامل برای او اصل و اساس است.کینه را باید دردی بی درمان شمرد زیرا درمانی برای آن متصور نیست.بنیانی درونی و روانی دارد.

کینه ورز نمی تواند محبت داشته باشد.مرتب عوامل را زیر نظر دارد و منتظر لحظه ی انتقام گیری است.با انواعی از روش ها در پی ارضای درونی است اما جالب این که هرگز راضی نمی شود.همین که کاری انجام داد آن را ناتمام می پندارد و اگر کاری انجام ندهد که منتظر موقعیت ها می ماند.معمولا میان هر دو جنس شایع است و گاه جنبه ی ارثی دارد.بسیاری آن را با نوع فرهنگ ها در ارتباط می یابند که به نظر منطقی می آید.درست است که کینه در درون لانه می سازد اما از برون تحریک می گردد.کینه بدون عامل بیرونی به وجود نمی آید و به همین دلیل است که برای کاهش فشارهای درونی فرد،تلاش این است که عوامل، دور نگه داشته شوند.کینه را باید درد نامید زیرا درمانی برای آن ساخته نشده است.فرد می داند که نسبت به کسی کینه دارد بنابراین نصیحت چاره ساز نیست.

بغض داشتن را نیز مساوی با کینه ورزی دانند که درست است.وقتی رشد انسانی دچار مشکل شود و عواملی غیر از تربیت در زندگی موثر واقع شوند، کینه نیز سلاحی برای ارضا می گردد.کینه ورز از این نظر که خواب آرامی ندارد و مرتب در حال بررسی هاست بنابراین به دردی دچار شده است که امیدی به علاج نمی یابد.البته این بدان معنی نیست که شخص کینه دار آن را درد می داند اما، زجر و سختی هایی که می کشد مبین آن است.سختی کینه در برون رفت، یکی از عوامل مهم در ناعلاجی است.نه منطقی در پشت سر آن می یابد و نه تفکر و تعقل را چاره ساز قلمداد می کند.احساسات شدید و حتی انواعی از عواطف به کمک او می شتابند تا کینه را طولانی تر نمایند.کینه،درد بی درمانی است که همیشه با فرد باقی می ماند و از او دور نمی شود.

حرص: انسان ها می دانند که برای رفع نیازها باید تلاش و کوشش نمایند.کار یکی از نمادهای رفع احتیاجات آدمی و اصولا نیازی پایه ای برای کوشش هاست.آدمی اگر نیازمند نباشد دست به اقدامات نمی زند.به طور مثال، اگر نیاز شهوانی نباشد،اقدام به تشکیل خانواده نمی نماید.نیاز به درمان است که بیمارستان می سازد یا به علم پزشکی توجه می کند.تعادل در این راه حرف اول را می زند.نیاز ها که به تعادل برسند، رفع شده تلقی می گردند و بدیهی است که عدم رفع نیز بی تعادلی و نامتوازنی به وجود می آورد.حالات آدمی از درون، باعث هر دو شکل تعادل و بی تعادلی می گردند.تعادل خواهی، واژه ای برای رسیدن به رشد و تعالی می گردد.به اندازه و قدر خواستن، تلاش ها را معنا دار می نماید.در این میان، افرادی هستند که در درون خود ناآرامند.زیاده خواهی باعث بر هم زدن تعادل آن ها می گردد.تلو تلو کنان در میان جامعه حرکت می کنند.

حرص از جمله نام هایی است که تعادل آدمی را بر هم می زند و در درون او چنان نفوذ می کند که تبدیل به درد می گردد.حرص حالتی درونی با گرایش های زیاده خواهی است که هیچگاه حد و حدودی تعیین نمی کند و شخص برای رسیدن به آن، هرکاری انجام می دهد.نه سن برای او عامل است و نه جنس.افزون طلبی دارد که در تمام موارد و گاه موردی خاص، نماد می یابد.حریص همان شخصی است که مانند آب نمک خورده مرتب تشنه است و هر چه آب می نوشد سیراب نمی شود.به اندازه ی کافی مال دارد اما ثروت اندوزی را ادامه می دهد.با داشتن های خود قانع نیست و تا ناکجا آباد می دود و خسته نمی شود.

او آزمند است که حالتی درونی دارد.امواج حرص او را بالا و پایین می برند و برای کمترین چیزی بیشترین تلاش را می کند.از زندگی هرگز لذت نمی برد و به همین دلیل است که نیازها را تمام شده نمی داند.بدترین ظلم ها را بر بدن خود روا می دارد تا انباشتی داشته باشد.حرص بدترین دردی است که یک انسان می تواند داشته باشد زیرا آدمی با توجه به شرایط سنی نیازمند به استراحت و تفریح کردن است و این بدان معناست که آرامش درونی برای او اصل و اساس است.از این نظر، درد نامیده می شود که درمانی ندارد.اگر حریص با به دست آوردن فلان مبلغ در مادیات ارضا شود، علاج پذیر می شود در حالی که هر چه بیشتر به دست آورد، بیشتر احساس نیازمندی می کند.ولع داشتن برای او ظاهری عینی دارد و با رفتارهای خود چنان می نماید که گویی هرگز نداشته است.

در این میان، حرص حالتی فردی می شود اما گاه تاثیرات آن می تواند جامعه را نیز به این درد مبتلا کند.تلاش ها که از حد بگذرند،حرص حالت می گردد اما اگر تلاش ها فراوان و حتی برای دیگران باشند، تا نیازمندان را رفع مشکل کنند که اصلا حرص محسوب نمی شوند.میل شدید در این میان هرگز میزانی ندارد و به همین دلیل است که اگر برای نیاز ها میزان و ترازو باشد آنگاه می توان رسیدن به آن را ارضا کننده دانست.بی حدی، درد آور می شود که حریص آن را در خود ایجاد می کند.بی قرار در کسب و نا امنی در یافتن در درون اوست و گویی دنیا در حال تمام شدن است و او سهمی از آن ندارد.انباشت برای او تشدید حرص و نوعی سم محسوب می شود.درد بی درمانی است و تا به امروز کسی نتوانسته حریص را درمان کند مگر با مرگ.

بدون شک حرص حالتی مصنوعی است و جز خصلت های انسانی محسوب نمی شود.ما آن را بدلی برای رفع نیازها می دانیم که از جاده ی تعادل و کنترل خارج می گردد.حریص با نوعی بدبینی نسبت به رفع در تلاش است تا خود را موفق جلوه گر نماید.گاه روان او نیز دچار آسیب های اجتماعی می شوند و نزدیک ترین افراد به او نیز آن را درک می کنند.شب و روز در حد خود باقی نمی مانند.خستگی برای او راهی برای دست کشیدن محسوب نمی گردد.زیاده خواهی بالاتر از نیازهای واقعی است.در بعضی از موارد نیازها را نیز افزایش می دهد تا نشان دهد که حرصش طبیعی است اما این نشان دهئده ی توفیق او نیست بلکه تشدیدی از بیماری است.دردی بی درمان که نتیجه ی آن فقط زجری درونی برای حریص و افراد منتسب به اوست.درمان حرص هنوز کشف نشده است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:4

سبک روح:روح را گاه در مقابل جسم گیرند که درست تلقی گردد.جان را در این راه معنا کنند و جسم را وابسته ی به آن دانند.ما را با این مفهوم عداوتی نیست.عوام قادرند تا از لغات معانی سازند تا در به کارگیری موفق گردند.ما با واژه های علمی کاربرد سازیم که در آن روح همان روحیه باشد که طرز تلقی فرد از دنیای اطراف اوست.آن که بد بیند روح بدی را در خود داراست و آنکه خوب بیند در درون خوب نگر است.ما را با مقایسه کاری نیست که کدامین راست است و کدامین دروغ.ما تنها روح را با طرزها می نگریم که راهنمای آدمی در چگونه گزیدن است.سبک روح همانی است که سنگینی بر روح ندارد تا حرکتی کند وار داشته باشد.فکر در این راه اساسی برای شکل دادن به روح می شود.اینکه چگونه باید زیست را روح فرمان دهد که شکلی خاص دارد.

سبک روح فردی با تفکرات بالا و والاست.روان در حرکت است و تلقی او در این دنیا در محاصره ی خود سانسوری ها و دگران نیست.آزاد اندیش و آزادمنش است.او آدمی است نه از این نظر که شکلی دارد و شمایلی که اساس درونی آن ساختی شکیل دارد که با جوهره اش در راستای مستقیم است.سبک روح فکر می کند تا درست تصمیم داشته باشد.زندگی را تاریک نمی بیند تا مجبور شود از انواعی از وسایل تصنعی سود برد.او وسایل طبیعی و درونی خود را کارسازتر بیند و بر آن ها تکیه زند.چگونه با مشکلات برخورد کند که البته کنار آمدن را مانند همه ی انسان ها مفید نداند.او سبکی را در حل مشکل داند و در رفع مانع.سبک رود تا راه را بهتر بیند. راه را در درون خود روشن نمایند که همان عقل بود و نظر به آینده را که همان بصیرت.

سبک روحان را اندیشمند خواندن صواب راه است و درست اندیشیدن تحلیل درست.سبکی روح بر دنیا فائق آید و در سخت ترین راه ها مدفون نگردد و انواعی از سرماها او را نلرزاند که مرد سختی ها و اصل مشکل شناسی هاست.او را با انواعی از خصلت های مانع ساز دشمنی است و هرگز در درون راه ندهد.او را با حسرت میانه نیست و با ناامیدی نارفاقت.دشمن تراشی را برای خود به گور فرستاده و سنگینی بر دوش را سبکی.روحی آزاد و قابل پرواز دارد که در هر لحظه به آنجا رود و از فضا زیر پا بیند تا خطر را حس کند و در مقابله ی با آن توفیق یابد.نه موفقیت را در سخن چینی بیند و نه چاپلوسی را زرنگی تلقی نماید.فریب را زهر داند و درستکاری را عسل.غیبت را نشانه ی ضعف تلقی کند و روح سبک را با آن در تضاد.

ما را با سبک روحان رفاقت بسیار است.گرچه تلاش کردیم تا باشیم اما اینکه دست یافتیم یا خیر را دیگران باید گویند که دیدند.اساس آن را پذیرا هستیم و وسایل آن را بنیان استفاده.هم فکر را کارساز دیدیم که ریشه ی سبکی روح است و هم عقل را مفید که یاور در سبک سازی است.این را در محافل علمی فراوان می توان یافت و در اقتصاد پول داری دون.طمع را با سبک روحی نتوان جفت کرد که اگر شود موریانه ای به آن خواهد بود که نابودی سبک را به وجود سنگینی تغییر دهد که خواست ابلهان و جاهلان است.سبک روحان چه سبک ترین هایی هستند که در پرواز موفق تر.روح را همان اساس حرکت دانستن هاست که طرز تلقی از جهان و رنگ خاص دیدن آن است.دنیا را برای ماندن ندانند که آماده برای دیگران.

سبک روان:روان را گاه با نوعی از بیماری توجیه کنند.روانی بودن فرد نشان دهنده ی عدم تعادل اوست.روان شناس کسی است که بیماری را می شناسد و روان پزشک فردی است که درمانگر روانی است.این ها برداشت های مربوط به روان است اما واقعیت این نیست.روان را می توان مرکزی برای رفتار دانست.آنکس که بهتر عکس العمل نشان می دهد گویند روانی آرام و آسایشی درونی دارد.ما روان را با این معنا دنبال می کنیم.مرکزی برای عکس العمل ها که بدیهی است با عمل همراه است.این کافی است که نشان دهد روان معنایی فراتر از بیماری دارد.سبک روان در این میان مفهومی خاص را می پذیرد.آزاد در تصمیم گیری و آرام در عکس العمل هاست.نه خشم را بر او مسلط است و نه کینه عاملی برای رفتار.

سبک روانان بسیار نیستند.نیازی به انواع منفی ها ندارند.بد برداشت نیستند و زشت مفسر نمی باشند.روان آن ها را چنان پاک و منزه است که با اندکی آلوده نگردد و با رفتاری تحریک منفی نسازد.سبک از این نظر است که قابل پرواز به اوج است و در فوق بودن را تجربه ای برای صحیح عمل کردن می داند.این مهم است که در اوج باشی و در این تسلط همه چیز را ببینی.ساختن خود برای انواعی از حوادث همین معنا را می یابد.آنان که با مشاهده ی انواعی از حوادث تلخ و شیرین عکس العمل های دور از شان انسانی انجام می دهند سنگین بالند زیرا قادر به رشد و تعالی نیستند.ان ها محدودیت های خود را ترسیم می کنند تا نشان دهند که فقط در آن دایره قادر به رفتار شناسی اند.

سبک روانان مسلط ترینند.ما آن ها را در رفتار که منشایی درونی دارد انسانی ارزیابی می کنیم.نه دستی بر آتش دارند و نه افروختن آن را سبب هستند.کینه ها را مایه دشمنی دانند و دشمنی را عاملی در نابودی.برای آن ها تصنعات از درون بر خیزد و در برون نما یابد.این را باید در روان ها یافت که اصل و اساس برای تحریک هاست.حال این روان چه باشد مهم و حیاتی است.تسلط بر آن را سبک روانی گویند و از دست رفتن سقوطی برای رسیدن به اوج حیوانیت.آنکه سریع خشم کند ناتوان ترین است.روان را باید اسب فرد در یکه تازی دانست.لگام آن در دست و فرمانش بر فکر.روان در این میان همان رها کردن هاست.

سبک روانان را در این دنیا توفیقات بسیار است.اولین آن خود فردی است که رها از فشارهاست.نه تحت درون های غیر انسانی است و نه برونگرایی حیوانی را بر آن تسلطی است.کمبودی در درون نمی یابد تا با انواعی از جنگ افروزی ها پر کند.نه وسیله ای کمبود دارد تا با هر زمینه ای بیاید.خشم و فریاد را تنها وسایلی برای رها شدن از تزلزل ها داند و خود را در سبک روانی فاقد هر نوع تزلزل یابد.روان را با سبک بالی در هم آمیزد و با بلند پروازی به سمت آدمیت.آرامشی در درون و خواستاری در برون دارد.سبک بودن در این میان پروازی معنا دار یابد و بدین سان خود را در هر لحضه مسلط بر خود بیند.

ما را با سبک روانی رفاقت بسیار است.گرچه ممکن است مانند آن نبویدم اما آروزیی بر داشتن و برخورداری در خود یافتیم.به آن سمت حرکت کردیم و خود را گرچه مصنوعا آرام یافتیم.حقسقت مطلب در برونگرایی ما نیست اما در درون خود را چنیان ارام یافتیم که تلاطمی در آن نیافتیم.روانی که با خشم رابطه ای ضعیف است و در عمل حساسیتی فراوان.نه کینه را وسیله ای برنده یافتیم و نه خروج از نظم را راهی برای رضایت ها توجیه نمودیم.سبک روانی را تا ابد دنبال کنیم و امید به دست یابی را از بین نبریم.گرچه رویای دست یافتن را همیشه داشتیم اما از نامیدی هرگز استفاده ننمودیم.روان سبکی را برای همه خواستاریم و آن را راهی برای توفیقات انسانی ترسیم نمودیم.بر افزودن سبک روانان امیدها بسیار است و دست یافتن امکان.امید را در سبک روانی راهی برای اصلاح دانستن است.

سبک مدعیان:دنیای انسان ها روابط است و تعامل.نیازی است که برای بهزیستی نماد می یابد و آدمی از این نظر که قادر نیست تا به تنهایی زندگی کند خود را در وابستگی های انسانی می یابد.در این میان یا بدهکار می شوی و یا طلبکار.هر دو با هم ، امکان وجود است و غیر از این نیز بسته به هوش و ذکاوت متغییر می گردد.این را بخواهی یا نخواهی هست.ما را با انواعی از این اشکال کارهاست اما تعجب در آن است که بسیاری که طلبکارند نمی خواهند و بسیاری که بدهکارند علاوه بر اینکه نمی دهند خواستار نیز هستند.سنگینی طلب در میان اندیشمندن و متفکران فراوان است و سبک طلبکاران ابله نیز همچنان در جولان و رویاهای شخصیتی خود مانده اند.سبک مدعیان را نیز باید در مفهومی غیر انسانی یافت که اگر این چنین نشود قالبی انسانی می جویند و در آن قرار می گیرند.

ادعا تنها یک لفظ است در کشیدن مسئولیت ها به سمت و جهتی.آنکه متفکر است در دایره ی رشد حرکت کند و ادعا را در عمل منتقل نماید که اساس است و صواب.جاهلان در این باب پیشتاز در ادعاهایی هستند تا بدین سان بتوانند خود را تصنعی بالا کشند که آن نیز نوعی حرکت سقوط وار برای فرار از حقیقت است.سبک مدعیان به اندازه ای خواستار دارند که تعجب در پشت آن می ماند و پشیمان می شود.سبک مدعیان در هر مکان و زمانی که باشند خود را جلودار می یابند در حالی که هیچ نیستند و پوچ باقی مانده اند.سبک مدعیان راحت تر از آب خوردن طلبکار می شوند و چنان وانمود می کنند که گویی مانندی ندارند.از همه خود را جلوتر می بینند و سردمدار حرکت به سمت پیشرفت ترسیم می کنند.اینکه بی ادعا بهترین نشان دهنده ی ادعا داری است تنها برای متفکران و اندیشمندان جاری است و غیر را شامل نمی شود.

سبک مدعیان در شخصیت ظاهری وانمود کننده و باطن تهی و بی مایه هستند.فریاد زدن و حرکت های ناموزون درآوردن را در خود هضم کرده اند تا بدین سان ظاهر را بر باطن توفیق دهند و خود را چنان نمایند که گویی غیر ندارند و مانندی در این دنیا برایشان موجود نیست.سبک مدعیان در هر صحنه ای خود را وارد می یابند و حق را تنها در دایره ی تفکرات خود ترسیم می نمایند.سبکی آن ها مانند پران است که با هر نسیمی جابه جا می شود و به سمت نیستی حرکت می کند.ما سبک مدعیان را تنها در مقاطعی به ظاهر موفق می دانیم و هرگز توفیقی در انسانیت نمی یابیم.افرادی تهی مغز و پر ادعا که برای رسیدن به خواسته ها همه را کنار می زنند تا باقی مانند.ما را با آن ها رفاقت اصلا نیست که اگر باشد در خود نابودی می یابیم.جامعه با وجود آن ها در لرزش و نابودی است.

سبک مدعیان عجیب روشی دارا هستند که غالب بودن بر فضا را برای خود همیشگی می دانند.طلبکارند و مدعی تا دیگران را بدهکار دانند و با این روش به مقاصد خود دست یابی نمایند.همه را در پایین خود یافتن و خود را برتر دیدن تاثیرات چنین شخصیتی است که منت گذاری و معرفی خود با عناوین مختلف از جمله بخشندگی و همکاری نمونه های آن است.ما را با سبک مدعیان رابطه ای نیست.دوری از آن ها به صواب است و کنار زدن لطفی در حق جامعه.کوشش ها را برای حاشیه کشاندن آن ها اصل است و جایگزینی سنگین مدعیان که هیچ طلبی را در خود نمی یابند اساس توفیق.روشنفکران را با تلاش ها برای زدودن تاریکی ها انتظار است که تاریک ترین آن ها سبک مدعیان هستند.باید کاری برای رفع موانع غیر انسانی انجام داد که نمایی مانند سبک مدعیان در جامعه سم هستند و زهر.

سبک ریزان خون:جامعه ی انسانی در ظاهر یکی است و در باطن متضاد.آدم ها در کنار هم زندگی می کنند در حالی که فرسنگ ها از هم دورند.شهر ها بنا می شوند و ساختمان ها بر پا.همه مدعی انسان بودنند و همه راضی به زندگی.آرامش خواهی را اساس می دانند وصلح را راهی برای آسایش.شکل ها مانند هم است و نوع ها آدمی.بر سر نژاد پرستی فریادهاست و تساوی حقوق ها را مدعی.از غرب آزادی می آید و در شرق عفت و آبرو داری.در ظاهر مصمم به نوع دوستی اند و در باطن خدا داند.تئوری و عمل را در دو جهت راهنمایی کنند و کتاب ها در تشویق به خوبی هاست و در عمل ضدیت با آن.فریب کاری را انسان ها ایجاد کنند و آبروی روباهان را برند.درندگی را در خود دارند و سراغ حیوانات جنگل را گیرند.غافل از درونند و بی خیر از برون.

جامعه ی انسانی را گویم که عجیب در حیوانیت خود مانده است که کشتن انسان ها را اموری عادی دانند و جنگ را برای صلح.در کدامین نوع انسان ها در تاریخ آشتی ضدین امکان است و آسایش درندگی با اهلیت یکی؟ خون ریزان را نهی کردن در حرف هاست و در عمل فراوان.با نام صلح کشند و با نام آسایش توحش نمایند.حقوق را بشری خوانند در حالی که حشری هم نیست.چنان از سگان دفاع کنند که انسان را به تعظیم حیوان کشند و چنان سیر نمایند که آفریقائیان در گرسنگی محض.شاید سگان را بر انسان ها برتری است و این همان آزادی و حقوق بشرهایی است که هست.شاید وحشی متمدن دو واژه ی متضاد باشند که امروز در جوامع هضم شده اند و قابل استفاده.انواعی از جنگ افزارهای پیشرفته سازند تا خون ها را بیشتر ریزند آنگاه تمدن نامند و مایه ی افتخار که ای جماعت جایزه ی صلح دهید که نوبل از شما خواسته است.

سبک خونریزان جامعه ی بشری فراوانند و هر روز بر تعداد آن ها افزودن.در همه ی کره ی زمین قابل یافتن هستند و میان خود مسابقه ای برای نهر ساختن و خون را در درون آن ها جاری نمودن.نام هایی متعدد و زیبا دارند و با انواعی از پیشرفت های علمی سر انسان برند و بر سینه اش نهند.گروه ها سازند تا خون ها ریزند نه برای این مقصود که ظالمان کشند که بازارهای اسلحه را رونق دهند.چاره ای جز این نیست که کارخانه های اسلحه سازی را نتوان یافت مگر با قربانی انسان هایی که نه اشتباهی در خلقت داشتند و نه می دانند برای چه کشته می شوند.عالم به زمانند و در خون ریزی سبک ترینند.نیازی به تصمیمات سنگین ندارند.کافی است تا انگشتی اشاره دهند تا حلقه به گوشان بینند و ماشه ها کشند.سبک خون ریزان سبک ترین در جنایاتند و در کشتن ها.شاید لذت بخش ترین لحظه ی آن نیز باشد.

ما را با شناخت سبک خون ریزان یا خون ریزان سبک کارهاست.حیواناتی در درون و ظاهری انسانی در برون.ما را با نام انسان نامیدن برای آن ها تضاد است و هیچ کلمه ای زیبا تر از حیوانات درنده و رازی برای بقا برای آن ها نیست.بقا در کشتن انسان ها چه راحت و بدون دغدغه؟ براستی انسانیت را فراموش کردن و در خود گم نمودن مقدمه ای اساسی است که انجام می دهند وبنیانی برای زنده ماندن است که خون دوای درد آن هاست و راهی غیر از آن ندارند که اگر خون قطع شود مرگ برای آن ها نزدیک تر آید.صفات حیوانی بر آن ها غالب است و انسانی به دور.مانند کفتاران در پی خونند تا زالو وار خود را نشان دهند.دردی بی دوا دارند مگر با خونریزی که حسی حیوانی است و بی دردی در انسانیت.سبک ریزان خون عجیب حیوانات متمدنی هستند که در دنیای توحش هم یافتنشان بسیار مشکل است.

سبک خواهان خون:خواستاری امری است که در انسان طبیعی توصیف شود.علت آن هم مربوط به نیازمندی های اوست.نیازمند ترین در زندگی برای رسیدن به آرامش همان تلاش های معنا داری است که او را به رشد بیشتر می کشاند.در این میان نوع خواستاری هم مهم تلقی می گردد.چه بسا کسانی که آن راه را کج می روند تا زمینه های انحراف را ایجاد نمایند.سبک خواهان را گویم که در هر مکانی سریع تر از هر چیزی خواستار رسیدنند.اینکه چگونه و با چه وسایلی مهم نیست.برتری جویی های فردی برای رفع نیاز ها یا همان هدف وسیله را توجیه می کند را همیشه داشته و دارند.در این میان رابطه ی میان خواستاری و سنت هم داستان های تاریخی دارد.مبانی که غلط بنیان گرفته اند و روابط انسانی را دچار مشکلات فراوانی نموده اند.

خون خواهی یا تلافی نمودن در کنار تغییرات آن به سمت اقتصاد و درآمد زایی با مخلوطی از باورهای دینی و سنتی کار را به جایی کشانده است که دستگاه قضا را مزاحم گرداند تا بدین سان فردی به فقر خود پایان دهد و از گرده ی دیگران خود را بالا کشد.دیه خواهی در کنار دیه دادن دارای دو معنای متضادند.آنکه خواهد با آنکه دهند تفاوت بسیار است.بهانه های متعدد برای کوچکترین مشکلی و سبک خواهی خون کار را به بحران ها می کشاند.دیگر از گذشت و همکاری خبری نبود تا مردمانی فقیر فرهنگی در کنار اقتصادی بتوانند خود را تغییر وضعیت دهند.چنین نگرشی تنها دشمنی ها را ایجاد می کند و راه را برای رشد انسانیت مسدود می نماید.بزرگان و حلال های مشکل منطقه ای هم بازار یابی کنند و با انواع چانه زدن ها بها را کم و زیاد نمایند.غافل از خون خواهی هایی هستند که اساس دشمنی را بر طرف کند و دوستی ها را جانشین.

سبک خواهان خون کسانی اند که دنبال فرصتند.گاه مصنوعا مجروح گردند و زمانی خود را دچار آسیب نمایند.طرف مقابل را کاری نیست که اساس پول و ثروتی است که از این راه عاید می گردد.سبک خون خواهان را باید سبک معتقدان نامید که نه انسانیت را برای آن ها اساس است و نه نوع دوستی.دوست داشتن عایدات به هر شکلی بنیان رفتارهاست و گاه چنان عمل کنند که گویی بدبخت ترینند و زمانی چنان رنگ و روی مذهبی دهند که گویی یاوران دینند.ما را با آن ها رابطه ای صمیمی نیست که افرادی سود طلب و تیشه زن به ریشه ی انسانی اند.عاملین اصلی ناامیدی به رشد آدمیت و موانع ساز بزرگ رشد و تعالی انسان ها هستند.اینکه چنین وضعیتی در دنیای امروز فراوان باشد نیست. کسانی دچار این منجلاب شوند که سنت گرایان قوی هستند.

سبک خون خواهان در خواب خرگوشی خود غوطه ورند و در تفکرات غلط خود گرفتار.آینده ای برای آن ها متصور نیست جز بدبختی فکری و فرهنگی و نهایت آن نیز مشکلات روحی و روانی که نتیجه ی آن تربیت بد فرزندان و متوسل شدن به همان سنت های غلط پدرانه و کینه و دشمنی های چندین ساله که عاقبتش غیر خیرخواهانه و رسیدن به حیوانیتی است که در جنگل ها مسابقه دهند تا به منظور رسند.فراوانند تایید کنندگان آن ها که گویی مهرها را شکسته اند تا نماز برپا دارند که غافل از گذشت هایی هستند که پیامبرشان داشت و امامشان به آن متوسل می گشت.اصلا دینی را نمی پذیرند جز برای منافع و سنتی را قبول ندارند مگر برای رسیدن به مال.این ها بدبخت هایی گوشه گیر خواهند شد که با مقداری درآمد نیز به جایی نمی رسند و خود روزی در آن گیر افتند که بابت حادثه ای کوچک زندان ها روند و پول ها دهند.

سبک خیرین:جهان امروز را پر از درد و رنج یافتن سزاوار است.اختلافات طبقاتی و فاصله ی میان فقیر و غنی هر روز افزایش می یابد و این نشان دهنده ی نزول رشد و تعالی انسانی است.نوع دوستی را به فراموشی سپردن رایج است و عدم همکاری عملی شده است.حرف زدن ها ماشاالله زیاد و از حد گذشته اند.کسی را یارای اعتماد نیست و روزگاران گذشته که با ندایی اعتماد ایجاد می کرد را به زباله دادن تاریخ سپرده اند.در این دنیای تاریک جستجو برای روزنه ها هم عالمی دارد شاید راهی و چاره ای باشد و امیدی به آینده برای نمردن های انسانی.همین بس که اعتقاد داشت که در ناامیدی بسی امید است ممکن است روزنه باشد.ما این باب را همیشه باز یافتیم و بر آن اتکا کردیم.نوع دوستی امری درونی است و با برون ها از میدان خارج نمی شود.

هستند کسانی که در امواج غرق نمی شوند و خود را نجات یافته می یابند.کوشش گران و نگرش داران به آینده ی انسانی اینچنین اند.خیرین در این میان موضوعیت می یابد و وزنه ای برای ارائه می گردد.گرچه این لفظ را کاربرد های غلط فراوان است اما یافتن درست ها هم دور از دسترس نیست.صداقت را با خیرین دوستی فراوانی است که اگر نباشد همان برداشت های غلط املایی است.خیرین انسان های والایی هستند که رشد انسانیت را در خود پرورش داده و از دنیای انحراف فاصله گرفته اند.در میان این خیرین نیز تفاوت هاست.اختلافات در نحوه ی کار در اساس نیست که در نوع رشد درونی است.خیرین سبک و سنگین.هر دو خیرین هستند اما آنکه برای یاری دلایل می جوید و بهانه ها را بررسی می کند و آنکه با کوچک ترین نگاهی حرکت می کند و در خفا خیر می شود.

سبک خیرین از درون سریع تر تشویق می گردند و دنبال بهانه ها نیستند.کمبود شخصیتی در وجود ندارند تا آشکارا این کار را کنند و تبلیغ نمایند و در خیابان ها جولان دهند که ای جماعت این ما هستیم که پول می دهیم و کمک می نماییم و جهیزیه ها را به فقرا تقدیم می کنیم.خیرینی آشکار که گاه آبروی دیگران را می برند و تحقیر می نمایند.این را سنت کرده اند که برای معرفی خیرین لازم به آشکاری است که سبک خیر از این مبراست و ناشناخته ماندن راهی برای آرامش.خیرین سبک را یافتن مشکل است اما توصیف کردن آسان.ما را با سنگین خیرین کاری نیست.گرچه کار را درست می دانیم اما نحوه را نادرست.لزومی در معرفی نیست زیرا اساس پاسخ به درون است که در هر شکل ایجاد می شود.سبک خیرین کسانی اند که تنها رضای درون را اصل می دانند و برون را گاه مزاحم.

سبک خیرین تابع خودخواهی نیستند که بسیاری از خیرین این چنین اند.تصویر خود را دیدن باعث رضایت آن ها می شود و در جلسات با لفظ خیر نامیدن باعث شادی.ما این ها را سبک خیرین نمی دانیم و راه طی شده را هم انسانی بر نمی شماریم.قضایای دیگری دارند که گاه بر رشد انسانیت نیز اثری منفی دارد و تشویق دیگران را با مانع مواجهه می کند.سبک خیرین پیرو مولای خویشند که شبانه کیسه بر دوش می گذاشت و در کوچه های کوفه قدم می زد و در تاریکی ناپدید می گشت.گرچه سبک خیرین مولا نیستند اما راه او را یافته اند و قدم در آن گذاشته.ما را با سنگین خیرین چندان رفاقت نیست گرچه دشمنی هم نیست اما درب خانه نشستن و شام دادن تا دیگران تشکر کنند را راهی برای سقوط می دانیم و تحقیر دیگران.سبک خیرین چه اندکند که این نمایه ی تاسف انسان های والا و متعالی است.

پایان سخن:در پایان سخن که البته سخن پایانی من نیست توضیح موضوع لازم آید که نه به دنبال واژه ها گشتم و نه آن ها را از قبل آماده.ذهنی پرید و واژه ی سبک را متبلور ساخت که ای مرد بساز و جمله گوی باش که مطلب زیاد است و راه متعدد.سبک را در پیشاپیش گذاشتن و بررسی نمودن را آغاز نمودم که چه بسیار کار می طلبد و چه زیبا جملات.در این میان معنا و مفهوم برای من دو موضوع جداگانه گشت که اساس مفهوم بود و دنبال روی نیز همین برداشت.شاید میان معنا و مفهوم نردیکی ها باشد اما اثرات یکسان نخواهد بود.ما دنبال حرف دل بودیم و آنچه را باور داشتیم بیان کردیم که ای جماعت انتخاب کنید که آزادید و پیروی کنید که برده نیستند.از خود رنجی ها رها شوید و دیکتاتوری خویشتن را کنار زنید که آزادید و قادر به استفاده.

در جمله سازی از سبک قدیم یاری جستیم تا بیان کنم که گذشتگان را سبکی بسیار بود و مثبت.سبک های منفی در درون آن ها چه اندک به طوری که به حساب نیایند و نوشته نگردند.تربیت در این میان ادب گشت و ادب جای تربیت را گرفت که ما را با ادب راه هست اما بنیان نیست.ریشه در تربیت است که اصل انسان از آن بود و رفتارها نیز بر آن بنیان.ما جستجوگر جملات متضاد در سبک بودیم که پیشاپیش در حرکت بود و مفهوم را توضیح دادیم تا دیگران نیز بر برداشت های خود بیفزایند.به طور مثال سبک مغز را منفی یافتیم و سبک دل را مثبت.انتظار ما سبکب مثبت بود که اساسی انسانی دارد و آدمیت را در حال رشد.ما را با انواعی از سبک های منفی بی ارتباط است و خود را چنان یافتیم که سبکی های مثبت را تشویقی برای نوشتن.برای ما انسانیت اساس بود و آدمیت ریشه ی اصلی.

گناهان را در جوامع یافتیم که با انواعی از سبک ها حاصل گشت و یاری ها بسیار یافتیم که آن ها هم از سبک ها بودن.پس دو معنای متضاد در سبک یافیتم که تنها در توضیحات قابل شناخت هستند و هوشیاری برای دیگران بودند که در سبک بودن تنها معنای لغوی اصل نیست که با ترکیب احتمال متضاد بودن می گردد.ما حرف دل خود را با هر شکل و شمایل انتقال نمی دهیم که گاه سکوت را بهترین و گوشه گیری را سریع ترین رهایی از ظلمات دانیم و عمل کنیم.نظر ما در این نوشته ها عمل گرایی بود که هر چه زجر می کشیم از حرف های درشت و تهی است که سر را گیج کنند و ذهن را مشغول و آنگاه بخورند و به ریش دیگران بخندند که چه سبک مغزند این جماعت و چطور می توان بر الاغ مراد سوار شد که حرف ها را گیج نمودن و به خواب بردن بهترین راه برای چپاول نمودن است.

ما را با سبک های منفی دشمنی هاست که البته اهل هیاهو و فریاد زدن نبودیم که تنها قلمی داریم و نوشته ای که زمانی نیز می شکند و خرد می گردد تا ناله های آن شنیده نشود و گریه ها را در گلو خفه نماید.ما را با جماعت نادان نزدیکی نیست که بسیار دوری است.جاهلان رنگ و رویی زیبا دارند که گویی ماران خوش خط و خالند و زهر های سهمگین و کشنده در درون جمع کنند تا روشنفکران و آزاد اندیشان را از مسیر خارج کنند و بدین سان به مقصود ها رسند که همگی سبک های منفی بودند و راه های ناصواب.گرچه سبک ترس نیستند اما همین که آسایش را از آن ها گیرند نیز زیان بینند و منفی ها سود بسیار.ما کار را بر هوشیاری و تفکر بنا نمودیم که ای آزاد اندیشان راه برای جولان نااهلان باقی نگذارید که اگر آیند آن کنند که کردند.زیان را هر زمان مانع شدن سود است و این وظیفه ی سبک کاران مثبت است که انتظاری درست و با معناست.ما را با پایان همیشگی سخن رفاقت نیست که تنها گذرایی برای استراحت است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:1

سبک باران:باران را نعمتی بزگ یافتن صوابی ابدی است.آنکه مایه ی حیات در آن نهفته است و توصیفی زیبا به همراه دارد.زنده بودن ها در درون آن نماد می یابد و انتظارات بر عرش همیشه موجود بوده و خواهد بود.دعای مومنین در بارش آن نیز داستان ها دارد و پاکی دل برای رسیدن نیز تجلی خاصی از آن باشد.باران را باید طبیعت نگریستن کوتاهی کرد زیرا قدرت یابی از آفریدگاری است که خالقی بی همتاست.نشانی از عدل و لطف بر بندگان بود و راهی برای ادامه ی نسل ها که خود داند چه کند.سبک باران نیز در این مهم معنایی بالاتر از باریدن ظاهری باشد.

سبک باران را باید نماد نامید.نشانی از آرامش و امید.تندی در آن نیست که منشا نابودی گردد و عجله ای بر آن مستولی نبود که راهی بر کجروی باشد..باران تند را دیدن راهی برای تخریب دانند و سیلابی شدن نیز با تمام موجودیت خود روشی برای از بین بردن.خواه آن از بین بردن انسان باشد و خواه زمین و شکاف های عمیق آن.چه بد تفسیری است سنگین باران ها و چه زیباست توصیفی از سبک بارانی.در زیر آن قدم زدن ها امکان است و خیس شدن های مطلوب را راهی برای رشد برگزیدن.سبک باران را درسی برای انسان ها باشد اگر در فهم ان ها راهی موجود باشد.

سبک باران تنها نشانه است و راهی برای فهم دانستن.متفکرین از آن برداشت ها کنند و عاقلان راهی برای ادامه ی حیات.چه تند باران نابود کند و خشم یافتن را متجلی سازد.در سبک باران ها حرکت تواند بود و در تندی آن تنها خیسی و زحمت.این نمادی از رفتارها خواهد بود اگر فکری در پشت ان باشد و اندیشه ای در ایجاد بهترین ها.اندیشمندی در سبک بارانی بسیار موثر افتد و مشاهد ی آن آرامشی برای اصلاح و همزیستی.ما را با سبک بارانی ظاهری تنها نبود که معنایی شگرف دارد.توصیفی برای رفتارها و اندیشه ای برای رسیدن به انسانیت.سبکی در این راه تنها فرصت دادن هاست تا بدین سان اندیشه ها به کار آیند و راه های بن بست شکسته شوند.

ببار باران اما سبک.ما را با سنگینی میانه ای نیست که اگر بود جهان را در نابودی یافتن آرزو بود.نقشی که داری در نمایش های انسانی است و تندی که می دهی در نشان دادن خشم ها و جنگ افروزی هاست.برتری جویی ها همان تندی توست و انسان دوستی و با دیگران راه رفتن همان سبکی توست.ما را آرزو بر سبکی توست تا قادر به قدم زدن ها باشیم و با انسان ها راهی برای توفیق یابیم.گرچه با تندی نیز طاقت ها بسیار اما زحمت ها نیز فراوان است.چه زیباست با آرامش به مقصود رسیدن و موانع را کم یافتن.سبک باران را با طبیعت یکی دانستن تنها ظاهر بینی است و با معنا یافتن اندیشمندی.

ظاهر را نفی کردن مقصود نیست اما برداشت های انسانی یافتن اساس .سبک بارانی را توفیقی برای قدم زدن های جمعی است که اگر شود همدلی ها ایجاد گردد و عداوت ها به دریاها منقل شوند تا امکان برگشت نداشته باشند.در آرامش هاست که سبکی در انواعی از روان ها ایجاد گردد و رفتارها رنگ و بوی آدمیت یابند.سبک بارانی را بهانه ای برای انتقال معانی یافتن بهترین هاست.ما را با انوعی از تندی ها رفاقت نیست حتی اگر از آسمان اید و زمین را خیس گرداند که آن نیز مضراتی مهم است و زیان هایی برای آدم ها.ما سبک بارانی را نه تنها برای ادامه ی طبیعت که درست است بلکه نشانی برای رفاقت ها یابیم.بهانه ای برای تفسیر تلقی کنیم که زیباترین است.ببار ای باران که به تو محتاجیم اما به هر شکل نبار که طاقت فراوان نیاز است و صبر ایوب.ببار به زیبایی خود و سبکی تاثیراتت.ما را از این سبک بارانی دور نکن که شایسته دریافت آنیم.سبک بارانی را تفسیری زیبا در درستی انسان ها باید و دستیابی برای توفیق نیز راهی برای رشد و تعالی نمودن شاید.

سبک یاران:انسان را در جمع یافتن نشانه ای از سالم بودن است و ضدیت با آن راهی برای تفسیر بیماری ها یا در حداقل شکل انحراف از مسیر دانستن است.در جمع بودن را با همراه بودن نیز تفاوت ها بسیار است.آنکه در جمع است موجودیتی جسمی دارد و آنکه با جمع است همدلی و همراهی.ما را با اصل کار داشتن هاست و با تصنعات بیگانگی است.آنکه در جمع است تصنع است و آنکه با جمع است بنیان.انسان ها در بنیان ها باقی مانند و با تصنعات شبیه گری شوند.انسان بودن با همراه بودن هاست که ما ان را ضرورتی حیاتی دانیم و نیاز به آن را امری درونی تلقی نماییم .فاصله از آن صواب نبود و نزدیکی با آن روشی برای اوج گیری تلقی گردد.در این میان یار یافتن نیز برای خود قصه ها دارد که پرداختن را اساسی نماید.

یاران را گویم که در انسانیت نقشی مهم دارند.یار در بودن ها نیست که در همراهی است.آنکه در سختی ها نماد یابد و در خوشی ها در کنار.او ضدیتی مثال زدنی دارد که در هیچ موجودی نیست.ضدیتی که سبک یرای را تجلی کند و آدمیت را معنا نماید. ضد اول در خوشی هاست که در کنار است و یاور.هر آنچه مایه خوشی است و در صراط است همراه است.نماد انسانی را با خوشی ها در تضاد نمی یابد و همیشه را در خوشی ها احساس دوستی کند.در ضد دوم در ناخوشی هاست.آنجایی که انواعی از سختی ها خوشی ها را به فراموشی سپرد همراه است و غم را با همراهی سبک گرداند و به همین دلیل سبک یار نامند.غصه ها را تقسیم کند تا همراهی را ثابت نماید.سبک یاری در درون خود معنایی فراتر از رفاقت های ظاهری است.

ما را با سبک یاری رفاقت هاست.آزمایش ها را پشت سر گذاشتن هاست.چه بسیار دوستانی که خوردند و سنگین شدند و بر سفرها فربه گشتند و در خوشی ها در کنار بودند تا دلی از عذاب درآورند اما در سختی ها چنان سنگینی بر آن ها مستولی شد که دچار فراموشی محض گردیدند.خود خواهی ها در این میان خود را نشان دادند و بر همه چیز مسلط شدند.سنگین یاران را گویم که نای قدم زدن در کنار را نداشتند و چنان عقب ماندند که امکان رسیدن نداشتند.طاقتی برای برداشتن بخشی از غم ها را در خود نیافتند در حالی که انواع خوشی ها را مانند یلان قدیم بر دوش کشیدند.سبک یاری را یافتن توفیقات بسیار است که همه را یارای رسیدن به آن نیست.مرد می خواهد و انسانیت که اگر داشتی در اوجی و در غیر این صورت در دونی ابدی قرار داری.

ما خود را با سبک یاری ساختیم.با آن میانه ای معنوی داریم.خواستاری آن برای ما در اوج است و رسیدن به آن آروزیی فراوان.گرچه ادعایی در دست یابی نیست اما فرار از آن را نیز در خود هرگز رشد نداده ایم.ما خود را در سبک یاری می یابیم و هرگز به آن پشت نکنیم گرچه ممکن است راه رسیدن به آن را دشوار یابیم اما از آن خارج نگردیم.خودخواهی را در درون خود کشته ایم و ریاست را سمی برای عدم توفیق دانیم.نه با منصب هاسبک شویم و نه با ثروت ها اوج یابیم.ما را با سیک یاری همین بس که احساس لذت کنیم و خود را در آسمان در حال پرواز یابیم.سبک یاری ها عالمی دارد که اوجش در رضایت درونی است و رشدش در رسیدن به آدمیت هاست.سبک یاری را باید در بسیاری از منصب ها فاصله گرفتن و خودخواهی را کشتن است.سبک یاری برای همه میسر نشود مگر در زحمت کشیدن ها.توفیق رسیدن انسان ها به سبک یاری آرزویی است که اگر محقق شود جامعه ای انسانی را یافتن هاست.

سبک خیزان:خواب را مرگ مصنوعی دانستن معنای بسیاری است.ورود موقتی برای آزمایش است.شب را تاریک دیدن نیز برای خود مفهومی دارد که از ظاهر گرفته تا عمق نگری در نوسان است.صبح را بیداری گویند نه از این باب که برخاستن است که هست بلکه در ورای آن نیز معنایی نهفته است که برای هرکس برداشتن قابل نیابند.صبح آغازی برای پایان نیست که اگر بود نابودی و از بین رفتن ها را مثال زدنی بود.ما را با خیزش در صبح نگاهی ظاهری نبود که سبک خیزی در این میان معنای درونی یابد و دنبال روی از آن راهی برای توفیقات باشد.سبک خیزی را با صبح گره زدن تنها راهی برای بهتر فهمی است و غیز از آن نبود.سبک خیزی را باید معنایی خاص دانست که امری مهم و حیاتی در زندگی تلقی گردد.سبک خیز بودن برای همه میسر نشود مگر خواصی در خود پرورش دهند.

خیزیدن را برخاستن تلقی کردن در ابتدا صواب است.امری در شروع دانستن برای ما قابل قبول.خیزش در این میان برای همه به یک شکل ایجاد نگردد.مانند صبحگاهان است که فردی را با انواعی از فریادها برخیزند و بعضی را با اندکی صدا حرکت دهند.در ظاهر خیزش همین بس که تفاوت هاست.در اصل هم همین معنا نهفته است.خیزش در انسان ها هم در این معنا یابی ظاهر گردد.سبک خیزی را می توان نمونه ای از انواعی خواص دانست که با ضدیت ها در جنگند تا خود را به رشد رسانند.سبک خیزی برای سبک رسیدن هاست چه اگر سنگین شوی اوج را در نیابی و اگر در همین حال مانی نابودی در انتظار خواهد بود.خیزش سبک را باید از وزنه های سنگین بسته رهایی داد که بسیارند و در درون منفی های آدمی نهفته اند.گرچه ظاهری زیبا دارند اما مانعی بزرگ در حرکتند.

خود را خواستن وزنه ای بسیار سنگین بود و دیگران را بر خود ترجیح دادن پاره کردن گره هاست.اینکه کدامین را خواهی معنایی خاص دارد.ما را با سیک خیزی رابطه ای بسیار است.اندیشمندان عالم سبک خیزانی ماهرند که هیچ سنگینی را بر خود نبندند.

سبک خیزان را لغتی خاص باید یافت که دست یابی به آن ممکن گردد.اندیشه ای تولید گردد که با خیزش همراه شود.تئوری ها را کسانی سازند که خیزشی بلند دارند.بیماران را یارای خزیدن نیست.کسانی را که آزار دیگران دواست و اذیت همنوعان شربتی برای درمان است.آن ها را خیزاندن سخت است و حرکت دادن ناممکن.آن ها را در دریای خود ساخته ی جهل نابودی است . سبکی در خود نیابند تا با یک خیزش از مرگ رهایی دهند.نه اندیشه ای را تولید کنند و نه سبکی در حرکت ایجاد نمایند.مسلط گران را گویم که سنگین ترینند.سبک خیزان پرواز کنندگانی در هر لحظه هستند که وزنه ای را بر پای خود نبینند و از آن ها دوری جویند.نه نیازی به آزار دیگران دارند و نه تعلقی به مال و منال.مردمانی آزاد اندیش و خوب پروازند.کبوتران سبک بال انسانی هستند که خوب از عهده ی کار برمی آیند.

ما را با سبکخیزان دوستی بسیار بود.یافتیم و دیدیم.گرچه از ضد آن ها دلخوریم و آن را نیز یافتیم اما از سبک خیزان هرگز غافل نشدیم.سبک خیزان را تشویق بسیار نمودیم و آن را راهی برای رسیدن به اوج تلقی کردیم.گرچه در امروز ما سبک خیزان جندان فراوان نیستند اما وجود اندک آنان هم ما را کافی است که بر عدم آن چشم بندیم و به امید آن ها زنده مانیم.سبک خیزان مانند هر دانه ای از باران نیستند بلکه آن هایی اند که در بارش آرام نمی مانند تا خودی نشان دهند که ما هم هستیم.انسانیت را ترسیم کردن و بودنش را فریاد زدن سبک خیزی است. ای انسان های سبک خیز برخیزید که برخاستن شما آرامش دهنده ی دل هاست.چرکین ها را دوا کنید و مجروحان را توان حرکت.خود خیزیدن را آزمایش نمودید و طعم شیرین ان را چشیده اید.برای دیگران نیز مهیا کنید.

سبک گویان:گوینده را با کلامش شناسند و با لفظش تشخیص دهند.کلام وسیله ای برای معرفی است و محتوا راهی برای پی بردن به ماهیت هاست.کسانی که پر گویند و کسانی که کم گو باشند.ما را با این افراد رودر رویی بسیار بود و تجربه و یادگیری فراوان.آنکه گوید و عمل کند و آنکه گوید و عمل نکند.این دو را می توان ضدینی دائمی دانست و در کنارشان توصیفاتی از دیگران.ما را برای عملگرایی راه صواب است و پر حرفی روشی برای کج مسیری.توفیقات را در درست یافتن با حرف می توان گره زد و با عمل ارزشیابی نمود.چه بسیار زیبا سخنانی که در محتوا هیچند و کم سخنانی که ماهیتی غنی دارند.ما را با سخن در ابتدا شناسند اما در ادامه محک زنند.سبک گویان هم در دنیای امروز دارای دو نشانه است.آنکه سخن را سبک شمارد و آنکه سبک را در سخن جویا شود.ما هر دو را مد نظر داریم.معنای آن ها ضدینی مشخص است که با فکر و عقل بی ارتباط نیست.

سبک گویان کسانی اند که از کلام سود نجویند و در پی خویشتن خویش منفعت نطلبند.راحت حرف زنند و حقیقت را در پیش بینند.سبک گویان در سبکی خود پرواز دارند و در وابستگی رها.در طرف دیگر نیز کسانی که خود را سبک کنند گرچه سنگین حرف زنند و با کلام ها بازی نمایند.فریبکارانی ماهرند که گویی در عصر سقراط زیسته اند و از آن ها سابقه برداشت نموده اند.سوفسطائیانی قابلند که خود را برای دیگران سنگین جلوه کنند تا سبک بال گردند در حالی که سنگین بالند و در پیش اندیشمندان تهی.سبک گویان در درون ازادند و در یافتن حقیقت خیلی راحت دارند.گویی کلام را تنها برای انعکاس حق به خدمت گرفته اند و کلام را با حق سنجند و هرگز حق را با کلام وفق ندهند که فریب در آن ها بسیار است و اتنحراف فراوان.

ما را با توصیف سبک گویان راه بر صراط است و شخصیت گویندگان را بر طریق درست.گویی متعادل ترینند و بی قید و بند ظواهر.سبک خیزند چون در درون آرامش دارند و سبک بالند چون وامدار نیستند.معامله را اصل نمی دانند و انسانیت را اساس.بنیان حرف را بر حق نهند تا راحت تر بیان نمایند.بر خود مسلطند و بر دیگران راه خدمتگزاری.اینکه پذیرند یا خیر را مهم ندانند که حق بیان شود را مهم تر تلقی نمایند.سخن سبک را در گویایی حق دانند و سنگینی و وقار خود را در تضاد با سبک بالی نبینند.سبک گویان با سنگینی مسئولیت روبرو هستند و عجیب ضدینی این چنین را در کنار هم آشتی دهند.سبکی در حق و سنگینی در شخصیت که گاه قابل توام بودن نباشند.در انسانیت یافتن احتمال جمع ضدین هست و در حیوانیت هرگز.سبک گویان را سبک بال توصیف کردن صوابی بزرگ است و در راه بودن نتیجه ی آن.

ما را با این جماعت دوستی بسیار است که شخصیت هایی خودپرست نیستند و در پی منافع فردی نباشند.چه راحت سخن گویند و چه شجاعت که بیان نمایند.برای آن ها وجود افراد تنها شخصیت های متفاوت است و خوش آمدن آن ها اساسی برای سخن نباشد.خواه خوش آیند یا خیر مهم نبود که اگر بود حق را مدفون می یافتند.صراطی که طی شود به سنگ ها مانع نتراشند که حرکت در اوج است و سنگلاخ ها تنها دست اندازهایی برای کند کردن.مسئولیت در سبک گویی با خویشتن است اما نگاه اندیشمندانه به آینده.ما را با چنین افرادی دوستی دیرینه است که در دل داریم و در محتوا شبیه ساز.شاید مانند آن ها در اوج نباشیم اما خود را در راه یابیم.نه کسان را برای ما ترسی است و نه ناکسان را لرزشی.ما را با سخن وسیله ای برای جذب نیست که حق یابی و انسانیت ابدی است.

سبک رقصان:رقص را با دو معنا برای اجرا توصیف کنند.آنکه پسندد ورزش خواند و آنکه رد کند طنازی.در شکل اول مثبت گرایی را مقصود است و در شکل دوم منفی بینی.ما را با رقص لغوی کاری نیست که معنایی محدود دارد.ما با مفهوممشغولیم و آن را با سنگینی و سبکی کنار هم نهیم.رقص را فریب یابی یا غیر آن نمامیدن را در عمل معنا کنیم و در مفهوم دنبال.مقصود خود را از سبک رقصی در موضوع انعکاس دهیم و برداشت را بر عهده ی خواننده نهیم.مسئولیت در بیان منظور را نیز به طور مستقل پذیریم و تلاش را بر خوب فهمی نهیم.ما را در بعد انسانیت نظر دهیم و ارزش یابی را بر وفق آن قرار دهیم.اینکه چه خواهد شد را نیز در همین بعد پیگیری نمائیم.سبک رقصی را باشخصیت گره توان زد و با منفعت طلبی دوستی بسیار.آنکه رقصد بهتر به دست آورد.

ما در مفهوم چرخش را رقص دانیم.کسانی که با کمترین سازی خوش رقصند و البته خوش دریافت.هدایا را بسیار است و تشویق ها فراوان.سبک رقصان نیاز به باد شدید ندارند و مانند پر با وزش اندک به رقص درآیند.نگاه به خوش آمدن هاست و نظر بر دست ها.چه هدایایی که نگیرند و چه مال هایی که انباشته نکنند.دروغ یا صواب را مهم ندانند که در سبک رقصی جایی ندارند.سبک مغزند و سبک رقص.نه در اندیشه ای غوطه ورند و نه ابزاری بهتر از رقص یابند.عقل در این راه مدفون شود و رقص بهترین راه ها.ما را با سبک رقصان مواجهه بسیار است و درد کشیدن فراوان.نفسی بلند دارند و نفس دیگران را به عاریه گیرند.اندیشمندان را خفه کنند تا بر نفس خود بیفزایند.دست ها برای آن ها به صدا در می آیند و فریاد ها برای استمرار.در پشت پرده ساز دانان را مخفی کنند تا نشناسند و رقاصان را راهی برای تایید.

سبک رقصان تابعانی معروفند که خود را به پشیزی فروشند.حال برای آن ها برتر از آینده است و امروز را بر فردا ترجیح دهند.رقصی موثر دارند و شکلی منفعل.نه خود را می بینند و نه خود را انسان.مانند انواع مارها شوند که در انواع راه ها طریق کنند و از آب ها گذرند.پیچ و خم را مهم ندانند که حالت ارتجاعی عجیبی دارند.خنده ی دیگران را بینند و گریه ی حق را نشنوند.برای آن ها اساس خوشحالی است که در ناحقان یابند و خود توشه برگیرند.سبک رقصان با صدایی اندک پیچ خورند و دیگران را متوجه.نه از این باب که توجه حق است که نیست و انحراف از حق است که منظور اصلی است.سبکی به اندازه ی شخصیت خود دارند و از جوهره ی انسانی به سمت حیوانی چرخشی عجیب نمایند.سبک رقصان خود نیستند که دیگرانی در جلد خودی اند.

سبک رقصی را هنر نیز گویند تا پوششی هنرمندانه دهند.ما را بر عدم پذیرش اصراری نیست که بسیاری از حیوانات نیز در این راه هنرمندند.برهنگان بی عفت را نیز در هنرمندی شریک کنند و دروغ گویان را مسلط بر دیگران خوانند.این که چنین سبکی را هنر گویند تعجبی نیست زیرا هنر نیز از حق جدا شود و به ناحقی توصیف گردد.آن ها را با نوع ساز کار نیست.رقص اساس است خواه آن را دریابند که باب دل باشد یا ضد آن.شاید در سازها گریه باشد که آن ها نیز چنین کنند و شکلگ درآورند و یا خنده های مستانه که نیز مست شوند.گویی چنان نوشند که برتر از دیگران باشند.مستی را با نوشیدن ها گره ی مصنوعی زنند و کمرها را چنان پایین و بالا کنند که گویی نرم تر از خمیرند.ما را با سبک رقصان دیدنی ها بسیار است. فاصله از اندیشمندی داشتن و در دریای احساسات ماندن شکلی از شناخت آن ها بود و راهی برای تشخیص.سبک رقصان لحظه ای عمل کنند و وفق را با زمان شکل دهند.

سبک فریاد:برای بسیاری فریاد راهی برای اعتراض است و برای ما نیز می تواند قابل قبول باشد.این را ظاهر کار گویند که فریاد نوعی نارضایتی به دنبال دارد و فشاری از درون و نیازی برای رهایی از آن است.فریاد را با صدا یکی دانند و شاید همین باشد که گوش شنوا را می طلبد.ما را با فریاد معناهای بسیاری است که صدا یابی تنها یکی از آن هاست.گاه فریاد دارای صدا نیست و از درون برخیزد و با آن ارتباط یابد.اینکه سکوت را می توان نوعی فریاد دانست دور از معنا نیست.ما فریاد را امری درونی و صدا را بیرونی دانیم و کل آن را در مفهوم یابی معنا کنیم. به زبان دیگر گاه فریاد دل ها را تنها دل ها شنوند و کران و کوران نه شنوند و نه بینند.این معنایی فرا تر از ظاهر دارد و درکی بالا تر از حس.ما فریاد را از این نظر که نارضایتی است به جان می پذیریم و گاه آن را دردی برای رهایی دانیم.

فریاد در زیر آب نوعی از آن است که گاه خفگی آرد اما رضایتمندی نیاورد.از این نظر فریاد دارای وزن است و معنا اصول آن برای ادا یابی.سبک فریاد نیز معنایی جدید نباشد که تنها دانشمندان از آن درک دارند و بی دردان تنها رضایت برداشت کنند.سبک فریاد اعتراضی بدون صدا و با مفهوم والاست که تنها ادراکات خاص را می طلبد و دردمندانی متفکر.سکوت را نشانه ی رضایت گرفتن خطاست و بی صدایی را فریاد ندانستن بدتر.فریاد تنها در سکوت اوجی خاص دارد که متفکران دانند و عاقلان ترسیم نمایند.مفهومی که به هوش بالاتر نیاز است و به ذهنی هوشیار آرزودار.سبک مغزان را با سبک فریادی بیگانگی است که چون نشنوند ندانند و چون ندانند جاهل بمانند.جاهلان را در درون اندیشمندان راه دادن خطاست که خراب کنند و اصول را بر هم زنند.بگذارید تا صدا را تنها با گوش ظاهر شنوند و از شنیدنی های شهود غافل باشند.

سبک فریاد را فردی دانا خوانند که بصیرت را در درون خود بپروراند و ظاهر سازی را به چالش کشد.او دنیا را با انسانیت به شکلی جدید تغییر دهد تا صدا را اصل ندانند که درون را بنیانی برای فهم.درک در این رابطه فریادی بلند باشد که مدرکان بهتر فهمند و دانشمندان فراوان تر تقسیم نمایند.فریاد در این رابطه سبک ترین است و گلویی را نیازارد و دردی در جسم ایجاد نکند.درد فریاد سبک در درون هاست و از برون ها تنها نشانه.بی دردی برای گلو ها ایجاد کنند که ظاهر بینند و جاهل.با احساسات بازی کنند و رگ های گردن را متورم سازند.اشک ها را نشانه ی درد خوانند و بی اشکی را سنگ دلی.این راه حیوان هاست که این چنین کنند تا با تصویر سازی برون نهند.نشانه ها را منعکس کنند تا از دل ها غافل گردانند.احساس پیروزی را با درک آن یکی دانند که خطاهای آشکاری است.

ما را با سبک فریادان دوستی بسیار است.هم شناخت در درون آن ها داریم و هم از نشانه های رفتاری آشنایی.فریاد هایی بالاتر از حیوانیت و مسیری به سمت آدمیت.رگ ها را آرام نمودن مایه ی رضایت ندانند که اگر چنین شود هیاهو کنند که چرا این چنین بود و این چنان شد.ما را در دل مردمان جای دهید که اگر نشود فریاد زنیم که حق را کشتند و باطل را مسخر کردند.ما را با فریاد سبک دوستی بسیار است و خواب رویا دیدن به همراه شهود مسلط یافتن ادراکاتی گردند که همان است که باید بشود.نیازی به صداها نیست تا گوش ها خراش یابند و کران بهانه گیر.بسیاری در شنیدن های حق بسته گوش گردند و در گرفتن حق ناتوان.فریاد سبک را معناهای بسیاری است که تنها خواص ادراک کنند و متفکران فهم.ما را با نادانان کاری نیست که نه سبک فریادند و نه در ادراک توانا.

سبک رویا:بسیاری بر این باورند که رویا امری دست نیافتنی است.آرزوهایی است که تشبیه به افسانه خوانند و از آن نتیجه در نیاورند.رویا شاید در این معنا درست تلقی گردد اما این همیشگی نیست.کودک را با رویا درگیر کردن راهی برای رسیدن به خواسته خوانند که در بزرگسالی قابل دسترسی است.جوان را با رویا فریب دادن صواب کار نیست که رویا را راهی است و فضایی.ما را با رویاهای دروغین کاری نیست که فریبکاران به آن دست اندازند و مقصود و منظور ریاکاری را در سر می پرورانند.وعده ها دهند تا انتظارات را توجیه نمایند.از افعال آینده سود برند که پوچ و تهی هستند.ما رویا را در این نظر باطل می دانیم و صدق رویا را اساس گفتار خود بر می شماریم.رویا خواسته و داشته ای در آینده است که با توانایی ها در ارتباط مستقیم است.رویا را می توان رسید و به عمل درآورد.

در این میان سنگینی و سبکی رویا هم مفاهیمی دارند.سبک در این رابطه خواسته ای منطقی است.توانایی ها سنجیده و حساب شده است.منطق را در پشت آن خانه ای است که با تفکر و تعقل اسباب ساز می گردد.سبک رویان متفکر ترین در عملند.گرچه والاتر از توصیفات رویایی اند اما دسترسی سریع تر را به سرانجام می رسانند.سبک رویان در تقابل با افسانه به واقعیت نزدیک تر گردند و در تقابل با واقعیت نزدیک ترین به حقیقت اند.ما را با رویای سنگین هم دشمنی و عداوت نیست.تشخیص در سیراب سازی شخصیت است که تشنگی فراوان آن را احاطه کرده است.توانایی ها را فراتر از حد دیدن است که معمولا با رضایت لحظه ای ارضا شوند و با دست نیافتن دوست.سبک رویان راهی متضاد با سنگین رویان ندارند اما در مسیر منطقی تر و هوشیارترینند.

سبک رویا فردی منطقی در دسترسی به خواسته ها تلقی گردد.نه برای او شهوت ملاک است و نه مال و منال.او فردی در جستجوست.حقیقت اساسی برای رسیدن هاست.گرچه در حقیقت یابی همیشه رویا حرف اول را می زند اما این بدان معنا نیست که وجودی نباشد.حقیقت همیشه بوده و هست اما ما انسان ها با رفتارها آن را مدفون نموده ایم.رویا در این میان مفهوم نبودن را یدک نمی کشد که اگر این چنین بود امیدی به انسانیت نیز نبود.رویا برای همه امری درونی برای رسیدن به بیرونی هاست اما برای سبک رویا درونی منطقی برای برونی موجودیتی است و این مهم تر از سایر رویاهاست.سنگین رویا خود را سنگین بار می کند و در ناتوانی قابلیت توجیه.سبک رویا در رفتن سبک است و در دویدن غزال.رویا را سبک نمی شمارد اما بر دوش داشتن را سنگین نمی نماید.

ما را با هر دو رفاقت ها بوده است.سنگین رویا داران و نیز سبک ها.البته که تفاوت شمارشی آن ها بسیار است و اختلافات فراوان.کم بودن سبک ها امری عادی باشد و فراوانی سنگین ها طبیعی.این نظر عوام است اما ما آن را تنها یک نظریه می دانیم.این حقیقت که سبک رویا داران کم اند را می پذیریم اما اینکه چنین بماند را نفی می نماییم.گرچه با سنگین رویاداران هم مشکلی نداریم که اموری شخصی در پی آن هاست اما سبک رویاداری را تشکیل دادن کوششی برای رسیدن به منظورهای انسانی برمی شماریم.کاری سخت و طاقت فرسا بودن است که با درون ها در ارتباط است و با موانع بیرونی در تضاد.سبک رویا داران را یافتن سخت بود و به کار گیری آن ها مشکل ساز.برای بسیاری مانع تراشند که بوی حیوانیت دارند و برای انسان ها مرحمی بر زخم ها.سبک رویا داران را باید شناخت که اگر شود جامعه را تمیز می توان یافت.

سبک منصبان:منصب را مفعولی برای فعل نصب کردن خوانند.فاعلی در کار آید و فردی در پشت صحنه.منصب در این میان هم تفاوت ها ایجاد کند و اختلافات را به گوش رساند.مسئولیت را ندا دهد که گاه بهانه برای گریز باشد و زمانی توجیهی برای شایستگی.ما را با انواع مقوله ها کار نیست که اگر چنین شود طولانی گردد و اساس مطلب گم شود.منصب را در میان سبک و سنگین یافتن راهی برای رسیدن به مقصود دانیم که خود معرفی بزرگ در منظور باشد.سبک منصبان را گویم که جماعتی در میان ما هستند و سنگین منصبان که آن ها نیز در درون ما موجودند.اینکه با ما هستند یا در جامعه ی ما؟ امری است که نیاز به تفکر فردی دارد که کوششی منطقی در شناخت محسوب می گردد.سبک منصبان افرادی خاص با ویژگی های منحصر به فرد گویند که در خود شخصیتی دارند و نظراتی.

سنگین منصب را سنگینی بسیار است.گاه چنان که بر دوش خود وزنه ها بیند و توان راه رفتن نیابد.غرور را چاشنی کار کند تا شخصیتی به دیگران منتقل نماید.فراوان در اشتباهند که اگر تفکری ناچیز داشتند در درون باتلاق سنگینی یافتن را درک می کردند که هر آنچه افزون شود فرو تر رود.سبک منصبان را عکس در این عمل یابیم که خود را سبک در مسئولیت نیابند که در حرکت توصیف کنند.منصب را بر گرده ی خود نبینند و خود را سوار بر منصب.این ها طلبکارانند و هرگز بدهکار فاعلان نیستند.از انسانیت خود را بدهکار تلقی می نمایند تا سبکی منصب را درک کنند.راست روان و درست کرداران اصیلند که می دانند چه کنند و چگونه آرام آرام به مقصود انسانی رسند.ما را با سبک منصبان درستکاری بسیار است و در مسیر حق حرکت کردن بنیانی برای انسان یابی.

چه زیباست دنیایی که سبکی منصب اساس باشد و سنگینی مسئولیت روان.منصب را سبک شمارند نه از این باب که کنار نهند و به تمسخر گیرند بل از این نظر که دانند عاقبتی در سنگینی و غرور نیست و جفا داشتن بر مردم را راهی برای سعادت نمی داند.در سبکی منصب رها شدن اساس است و متوسل شدن به حق بنیانی برای انسان باقی ماندن.سبک منصبان سبک بالان پروازند که در اوج به انسانیت رسند و در والا به رشد و تعالی حق.این سبکی در دنیای امروز معنایی برای رها شدن از خود گردد که بیشترین گرفتاری آدمی از خود است و دیگران تنها تماشاگر مرگ.ما را با سبک منصبان رفاقت بسیار و همدلی فراوان است.تا بدان جا که مسئولیت ظاهری نپذیریم و منصب مفعولی را شامل ندانیم.سبک بال از سبک منصبانیم که هرگز گرفتار نگردیدیم و خود را در عالم غبارآلود خفه نیافتیم.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:2

سبک زنان:زنان را با بودن ادامه نسل میسر گردد.آن ها تکمیل کننده ی جهان هستی اند.انسان را از نابودی نجات می دهند و نسل ها را پا بر جا نگه می دارند.وجودشان برای همه لازم و مادربودنشان نعمت فراوان.ما را با زنان در کل رفاقتی جوهرانه است.نه من را بر آن ها برتری است و نه آن ها را بر من.قدرتی برابر با توانایی ها داریم و تاثیری به اندازه ی نفوذ.این نیز باید مهم باشد که زن بودن به خودی خود هیچ چیز را نشان نمی دهد مگر به عمل و رفتار.مانند مردان هستند و تفاوتی در توصیف ندارند مگر به شکل اختلافات طبیعی که آن هم برای خود عالمی دارد.سبک زنان در این میان مهم ترین شکل از توصیفاتند که ما را برای جداسازی فعال می سازند.زن را به شکل یکسان دیدن نوعی نادانی است و از مردان جدا نمودن نوعی جهالت.

سبک زنان را ما کسانی می دانیم که زن بودن خود را سبک می شمارند.رفتاری متضاد با وقار دارند و رها شده به وسیله ی دیگرانند.سنگ نیستند تا با هر تکانی مقاومت کنند.بید نیستند و با هر بادی می لرزند.آن ها رها شدن در جهل و خودخواهی های کاذبند.خطرناک برای نسل ها و مبینی بر انحراف از درونند.ما را باسبک زنان تنها راهنمایی است و به خود آمدن.چنان خود را در دنیای پر تلاطم رها می کنند که گویی خطری متوجه ی آن ها نیست.لعنت پذیرند و با رفتارهای خود نسل ها را به انحراف می کشانند.نه وظیفه را می شناسند و نه می خواهند که بشناسند.با احساسات قوی وارد میدان می شوند و از توانایی های خدادادی تنها فردش را می جویند.

ظاهر را بر باطن ترجیح می دهند.کورانی بینا هستند که روشنایی ها را رها کرده و تاریکی های جهل و خودپرستی را جایگزین نموده اند.عجیب موجودات سبکی هستند که خود را به بهای ناچیزی می فروشند و مادر بودن ها را سئوال برانگیز می کنند.سبک زنانی که فریب دیگران را راهی برای توجه بر می شمرند و در فضا، ناسالم بودن را شقی برای نفس کشیدن در نظر می گیرند.سریع تر از هر زمانی دست آویز دیگران می شوند و مانند عروسکانی بی تدبیر بازیچه قرار می گیرند.زن بودن به خودی خود تکمیل کننده است و سبک زنان نقص کننده.آن ها با طبیعت نیز در جنگند و توازن آن را بر هم می زنند.آنجا که باید زن باشند لوث می شوند و آن جایی که باید حضور داشته باشند غایبین بزرگند.

ابهت مادری را زیر پا می گذارند و زیبایی ظاهری را اساسی برای همیشه در نظر می گیرند.جاهلانی بلند پروازند که متوجه ی سقوط نیستند.هر کس را بلند پروازی بیشتر در سقوط نابکار تر و ناسالم تر باید یافت.غرق در ظواهر امرند و بزک کنان کانون دید ها.این ها مادر شدن را بر هیچ می انگارند و دختر بودن همیشگی و طناز را بنیانی برای ارضای دیگران بر می شمارند.عجیب در اشتباه هستند که تصور خود بودن را ترسیم می کنند در حالی که دیگران بودن را بیان می دارند.دیگران را بودنشان به سود ماندگاری و با نیستی نابودی است.سبک زنان را راهی بیهوده است و عاقبتی بد در پیش .

ای سبک زنانی که خود را مانند پر قو در میان می دانید بدانید که نادانید.نه از این نظر که توانایی های شما اندک است که فراوان می توان یافت اما احساس شدید و عواطف قوی را راهی برای انحراف می توان جست.جستجوکنندگان دلسوزان نیستند که منفعت طلبانی که نسل ها را بر هم می زنند و سلامت را زیر پا می گذارند.سبک زنان آشکار ترین ترسیم کنندگان انحراف در میان جوامع بشری اند.فهم را سبک شمردن در این راه می توان مقدمه دانستن ترسیم نمود.

سبک مردان:مردان را با سنگینی شناسند و با آن سنجند.مانند کوه توصیفش کنند و او را صبورترین خوانند.سنگینی در این باب دارای معانی بسیاری است.گاه با انواعی از سختی ها همجوار کنند و زمانی با شکل هایی از رفتار.سنگینی در این زمینه مثبت باشد و راهی برای تایید رفتارها.مردان را با سبکی چندان خوش نباشد و توصیفات در این زمینه نوعی نقص یابی در آن ها تلقی گردد.سبک مردان هم موجودیتی تازه یابند و روز به روز بر آن افزون شوند.ما سبک مردی را معجونی از دو کلمه ی متضاد یافتیم.مرد که خود بیانگر کوه است و سنگینی ک نشان دهنده ی ضد کوه.واقعیت همین است که بسیاری به جای سنگین بودن سبک می شوند و به جای سبک بودن سنگین.پنبه اگر سنگین شود ناجور توصیف می شود و کاربردش را با مشکل روبرو می سازد و اگر مرد سبک شود بنیان ها لرزیده می شوند.

و مرد سبک هم توصیفاتی دارد.آنکه در خانه وجودی جسمی دارد و فرزندان را تولیداتی طبیعی.زن را مانند فردی که ناگزیر باید باشد و عدمش نقصی طبیعی.سبک مردی که رفتارش را برای خود می خواهد و بلهوسی را رفتاری از درون خاص.مرد سبک را با زنان کاری بالاتر از ارضا نمی بینند و در هر لحظه احتمال تعویض دهند.شاید اگر تعویضی هم نباشد عدالت را در چندین زوج گرفتن دانند که برای هر یک همان آورند که دیگری.سبک مردان را فراوان می توان یافت.فضایی که در آن دانایی مظلوم واقع می شود و سنت ها برتر.سبک مردان با رسومات وفق بسیار است و با عقل ها فاصله.آینده را کورند و امروز را سر حال.سبک مردان عجیب کسانی هستند که معانی را هم بر هم می زنند.لغات جدیدی را به دفتر فرهنگ ها می افزایند و دردسر در معانی یابی را برای دانشمندان ایجاد می کنند.

آن ها رفتار را با خود می سنجند و آنچه تایید کننده باشد.سنگینی و وقار را در تولیدات بیشتر و بیشتر می یابند که هنری بالا تر از حیوانیت نیست.آن ها نمی دانند که اگر بسیار باشند از تولیدات موش فراتر نتوانند.سبک مردان چشم چرانانی نادان و جاهلند که همه چیز را در ظاهر بینند و از باطن غافل.انسانیت را در شکل بینند و صورت را کنار زنند.بدون شک نادانند و علم را نا همسان.در درون خود غوغاهای حیوانی را پاسخ دهند و از جوهره ی آدمی فاصله گیرند.ثروت اندوزی را راهی برای پاسخ یابی توحشی یابند و با آن وسیله ای برای برتری جویی مهیا کنند.سیاست داشته باشند یا خیر مهم نیست.آنچه مهم است وفق مرداد بودن است.ضلالت را معنایی دیگر می نمایند و گاه مقدس نیز می شوند.در سبکی خود گمراهی را تجربه کنند و با آن در چاله ها افتند.

سبک مردان را با مردان نتوان توصیف کرد که نامرادان بی الف هستند.سبکی خود را از خود می جویند و آن را از خود بلند یابند.همه را برای خود خواهند و خود را برای هیچکس.عجیب موجودات انسان نمایی هستند که همه ی توانایی های خود را به سمت حیوانیت کشانند و رشد دهند.اگر به مقصد رسند که راضی اند و اگر خیر آن را به هر شکل عملی نمایند.دلی سخت دارند و خودخواهانی مثال زدنی.برای خود خواستن و خود را راضی نگه داشتن اصل است و دیگران را تنها برای خود خواستن اساسی برای رسیدن.فریبکاری قابل توجیه می شود و دروغگویی سیاستی برای وصل شدن.عجیب سبک هستند که همه ی ویژگی های سنگینی مردان را به کنار زنند تا خود را به منظور رسانند.سبک مردان را یافتن دانایی است و نشناختن گمراهی.مردان سنگین را باید کوشش ها نمایند تا سبک ها را رسوا.

سبک فریبان:انسانیت را با صداقت دوستی بسیار است.درستکاری ذات آدمیت است و جوهره ی آن.درست رفتن و راه مستقیم را طی کردن برای انسان ها تا زمان بودن و قبل از نیستی اصلی است که همه بر آن واقفند.این ره پیمودنی است و رسیدن به مقصود انسانی حتمی.ضد آن ها برای آدمی دشمنی است و سمی مهلک.آدمی از این نظر که آدم است می ماند و جاودانه باقی.این مهم را می توان در نام آوران جستجو کرد که بسیارند و در ضدیت ها که نفرین شده.آدمیت را در رفتارهای یاری دهنده یافتن بسیار باشد و با تناقض ها کنار کشیدن فراوان.ما را با آدمیت دوستی بسیار باید و با تاریکی جهل و نادانی دشمنی فراوان.فریب برای آدمی وجودی تاثیر گذار در جاودانه بودن نیست .

سبک فریبان هم معنایی جدیدی باید تا توصیفات درست را شاید.برای رسیدن به هدف غیر انسانی و صرفا خودخواهی فریب دهند.چه راحت و بدون دغدغه.فریبکاری برای آن ها در ذات تنیده شده و جزئی از وجود گشته.کجروی نه تنها برای آن هاست که خواستاری برای دیگران نیز موجود.چنان فریب دهند تا دیگران در چاله ها افتند و قهقه کنان در گوشه ای نظاره کنند.سبک فریبان هیچ سنگینی در اجرا ندارند.سبک تر از پر فریب و نیرنگ زنند و خود را برتر یابند.البته که فریبکاری در موقت شکل خود نوعی توفیق است و گاه آن را علم تلقی کنند.در سیاست هر نوع خدعه را سیاست گویند و راه را برای پیشبرد.سبک افرادی که فریب را راحت تر از آب خوردن اجرایی کنند.هر نامی را می توانند بر آن گذارند که قابل توجیه باشد.گاه از کلمات مقدس نیز استفاده کنند تا فریب را مقدس کنند.

فریب دوگانگی است.دروغ و ناصواب است.سبک فریبان چنان در آزادی فریبکاری غوطه ورند که هیچ آزادی دیگری نمی بینند.مردان یا زنانی هنرمند تلقی شوند که خود خواهند.پلکانی قوی برای خود سازند تا با آن به اوج رسند.گاه رئیس شوند و زمانی نماینده ی مردمان در پارلمان ها.زن و مرد نمی شناسد و با فرد خاصی سروکار ندارد.فریب را در ذات جای داده است که بدون آن فوت حتمی یابد.سبک فریبان در هر اقدامی از آن استفاده کنند و مظلومیت خود را نشان دهند.گاه با آن از فاصله ها نزدکی یابند و با نزدیکی ها فاصله.ماهر در انتقال منظورند و مسلط بر سخندانی.هم نادانان را فریب دهند و هم برای دانایان نقشه کشند.شاید دشمنی بالاتر از آگاهان نیابند.حتما همین باشد که از اطراف دانایان پراکنده شوند و انبوهی از جاهلان را بر دور خود اجتماع کنند.

سبک فریبان دریا را خشک نمایانند و کویر را پر آب.سراب را با فریب خود آب بسیار نشان دهند و مردم را در پی آن روان.راحت تر از هر چیزی بر اجرایی نمودن دروغ موفق گردند و چنان نمایند که در حوض اب نباشد و خیسی تنها تصوری بر آن .این را با انواعی از روش ها جستجو کنند و احساسی غیر انسانی را مد نظر.شاید دانایانی در فریب باشند که دانایان علم و صداقت را فاصله بسیار.گاه چنان نمایند که فریب خوردگان دانشمندشان نامند و مغزهایی متفکر که جامعه را نجات دهند.انواعی از وعده ها را کادو گیرند و پوچ تحویل دهند.در مملکتداری سرآمد باشند و با دوستی خاله خرسه مشهور.خود را مدافعینی از حق گویند و طرفدارانی از فقرا.گاه چنان گریند که دل ها را به درد آورند و زمانی چنان خندند که شریک شادی مردم.خدعه ها را انواع دانند و شکل ها را بسیار سازند.کسی را قادر به شناسایی نیست مگر دانایان و روشنفکرانی که خود ضدیتی با آن ها دارند.

سبک مذهبان:مذهب را راهی برای رهایی است.دین را شقی برای رسیدن به انسانیت.نوعش هم برای ما تفاوتی ندارد.در توصیفات مذهب همان وابستگی به خدایی بزرگ است که آفرینننده و بی مثال.راهی درست برای رسیدن و طریقی صحیح برای کسب جوهره ی آدمی است.گرچه مذهب را شکلی از دین گویند اما در واقع تفسیری از آن است و در اساس خداباوری است.ما را با دیگر نام ها کاری نیست.کسانی که غیر خدا را مذهب نامند برای ما ناصواب است و تنها آفریدگار را اساس قرار می دهیم.مذهب را درونی کردن اصل است و اجرایی نمودن باوری حقیقی.در این میان استفاده از مدهب هم دارای داستان هایی است.آن هایی که سنگین شمارند و راهی برای توفیق حقیقی و کسانی که سبک در نظر گیرند و طریقی برای خودخواهی.

سبک مذهبی یک شکل را دارا نیست.از آن برای خودنمایی استفاده کردن یکی از آن هاست.چنان شکل و شمایل را مذهبی کنند که گویی بنیانگذار است.در خانه و خفا ضد آن عمل کنند و در میان جمع متعصب.مذهب را برای خود خواهند که وسیله است و برای دیگران خواهند که غلبه است.در جمع چنان نمایش دهند که مانندی ندارند و در پناهگاه چنان نمایند که ضدیتی واضح با دین.سبک مذهبان در اعمال هم این چنین اند.اگر مسلمانند در نماز وقت کمتری دارند و اگر مسیحی کلیسا را برای آن ها فاصله است و توانایی در رسیدن اندک.در ماه رمضان انواعی از بیماری ها به سراغشان می ایند تا توجیهی در نگرفتن باشد.در عید فطر چنان حضور یابند که گویی بیش از یک ماه را در روزه بودند.سبک شمردن ها را در تمام ارکان حفظ کنند و در ظاهر نمایان.

بدتر از سبک مذهبان یافتن محال است.آن ها تیشه به ریشه ای می زنند که اساس خوش کاری است و بنیانی را به تمسخر می گیرند که راه رستگاری است.چنان با سبکی آن را به این طرف و آنطرف کشانند که گویی شجاعتی مثال زدنی دارند.نه خدا را باور دارند و نه به آن عمل.استفاده ی وسیله ای کنند و ظاهر را به انواع ریش ها بزک کنند.گاه لباس را نیز موقتی بر تن کنند واشک ها را جاری نمایند.دیگران را به تمسخر کشند و با آن خود را مقدس.سبک مذهبان دین را برای خود خواهند و از دیگران انتظار پیروی.خود عمل کننده ای ظاهری هستند و در باطن نا اعمالانی موفق.سبک شمردن مذهب را البته که جرئت می خواهد که بالاترین وسیله برای راهنمایی است که اگر شود اساس را نشانه رفته اند.سبک مذهبان عجیب ترین افراد در شناسایی بنیان ها هستند.

سبک مذهبان موش های زرنگی هستند که راه فرار را به خوبی می دانند.ثروت را از همین راه جمع کنند و خوشگذرانی را با آن توجیه.زن ها را فریب دهند و مردان را گمراه.وسیله ای را برگزیده اند که مردم خواهانند.راهی را مانده اند که مردم در توفیق یابند.سبک شمردن را در ظاهر نتوانند که در درون خود باوری بزرگ.سبک مذهبان را با جاهلان موفقیت بسیاری است.کسانی را با خود همراه می کنند که جهالت را حمل می کنند.سبک مذهبان را از دانایان فاصله ای عمدی است که اگر نباشد آبرویی نمانند و تلف شدن را به همراه دارد.حقیقت در مذهب است نه سبک مذهبی.رنگ و روی مذهب دادن نوعی سبک مذهبی است زیرا مذهب را باوری در عمل است و رفتار نمودن که اگر غیر از این باشد فریبی بیش نیست.سبک مذهبان را سبک مغزان نتوانند شناخت که این کار متفکران و دانایان است.

سبک علمان:علم دانستنی های حساب شده و منظم است.هرکسی را توانایی داشتن آن را نیست مگر با مجاهدت و کوشش های فراوان.هر دانستنی در قالب علم قرار نمی گیرد مگر دارای ویژگی های خاصی باشد.از این نظر است که میان دانشمند و آگاه تفاوت هاست.ریش سفیدانی که در میان قبیله حکم صادر می کنند دانایانی محدودند و هرگز علم دار محسوب نمی شوند زیرا در دایره ی سنت ها و رسومات قضاوت ارزشی می نمایند.در این میان علم داران بی علم نیز کم نیستند.سبک علمان در این قالب قرار می گیرند.کسانی که ظاهری علمی دارند و فارغ التحصیل از دانشگاه ها و به اصطلاح مراکز علمی اند.آن ها علم را تنها در خدمت خود می دانند و رشد را در سایه ی حرکت های خودی.سبک علمان واژه ای جدید در دنیای امروزی است.

سبک علمان را باید از دو دیدگاه نگریست.از اینکه در محتوا چه دارند و دوم اینکه از علم ناداشته ها چه داشته هایی منعکس می کنند.عجیب نقشی در دانشمندی بازی می کنند و ظاهری عالم وار دارند.گاه چنان از علم دفاع می کنند که گویی موسس آنند و زمانی چنان بر آن می تازند که تصور دشمنی می نمایی.این خصلت سبک علمان است که در موقعیت زمان حرف می زنند.مدرک دارند تا در آن به عنوان وسیله استفاده کنند.در موقعیت ضد منافع بر آن می تازند.گاه مقایسه را هم قابل نمی دانند و علم را با انواعی از نام های بی معنا معرفی می کنند و از آن ضد خواسته های خود استفاده می کنند.ضد دین بودن برای بسیاری نان آوری است و با دین وفق دادن راهی برای رسیدن هاست.سبک علمان بد شکلی علم را به زیر می آورند و برای رسیدن به منافع به سایر دشمنان نسبت می دهند.ما را در تعجب ماندن است که اگر علم را لازم نمی شمارند چرا از مکان های آن سود می برند.شاید این هم راهی برای فریب ها باشد.

ناکارآمد سازی نوعی روش برای سبک کردن علم است.گناه را به وسط کشاندن نیز دیگر راه در این زمینه است.علم را گاه کفر نامیدند تا آن را به زیر کشند.در دنیای قدیم از این روش ها سود بردند و خفه ها نمودند.سقراط را با این کار به مسلخ بردند و گالیله را خفه.این از سبک علمان برآید تا خود را برتر یابند.گویی میان منافع و علم تضادهاست در حالی که این علم است که منفعت اصلی را حاصل می نماید.سبک علمان جنس نمی شناسند و مغلوبینی سریع اند.نگاه به وضعیت اصول آن هاست و طرد کردن راهی برای مستولی شدن.ما را با سبک علمان رو در رو بسیار بود که با هیچ منطقی سازگاری ندارند مگر با احساس و تحریک عواطف.گاه کلماتی به کار می برند که در هیچ فرهنگ لغتی موجود نیست و چنان بر سر علم کوبند که گویی دشمنی را برون کنند.

در دنیای علم خود را عالم و پشتیبان خوانند و بر سر میزها نشینند و بحث ها کنند که علم چنان است و چنان و نیاز است و ضروری.این را با انواعی از راه ها مطرح کنند و خود را در دریای علم غوطه ور بینند.علم را به حدی به بالا برند که در سقوط توانایی شکستن نمایند.گاه خود را مخالفینی متعصب معرفی کنند و زمانی از خود علم.ما را در تعجب از این نیست که سبک علمان انسان هایی نادان باشند که ما دانا می نامیم و قصد دار و با غرض.این را با تجربه دیده ایم و با دید لمس.شاید در نهان بهتر بتوان شناخت که در برون ظاهری فریبنده دارند.مچ را گرفتن سخت بود و اتهام زنی نیاز به شجاعت.در هنگامش مدافع و در زمانش خصم.اصل بر سیک علمی همان نابودی و بیهوده کردن است که ما آن را درک کرده ایم و از درون قلب واقفیم.سبک علمان را دستوری در نابودی تدریجی است که اگر شود انگاه برگشتی سریع به عقب های دور گردد.

سبک دلان:بسیاری را آشفتگی بسیار است و آسودگی در راه.انسان با آرامش زیستن را خوش بود و ضد آن را نوعی جدایی.آسایش را خواستاری درونی گویند و رسیدن به ان را برای بسیاری آرزو.چه بسیار کسانی که تا پایان زندگی به آسایش نرسند گرچه مقام ها یابند.این را باید در واقع امر قابل قبول دانست که دنیای ما سبک بالان کمتری را شناسایی نموده و گاه از آن بی خبرند.سبک بالان را باید در واژه ای جدید نگریست که آسوده ترینند و کم آشفته.ما سبک دلان را تنها در حد خود می شناسیم که نه در خطر سقوطند و نه از دست دادن چیزها.آن ها را چیزی در دنیا نیست که از بابتش در آشفتگی باشند.نه مالی را بر آن ها تصور است که نگهبان گمارند و نه خطری بر جان که محافظ.داشته ها را کافی شمرند تا از آن باب در خطر نباشند.

سبک دلان را عالمان درون گویند که شهود بر دل بسیار است و پیش بینی ها فراوان.بر چه خوابند مهم نبود و بر چه خورند نیز همانطور.آن ها انسان هایی در معنای حقیقی اند که بالانی سبک برای پرواز دارند.گاه بر پرکشیدن از دنیا نیز نیت گیرند و زمانی برای رفتن آن دنیا و دیدن ها تصمیم.آینده ی خود را نیک دانند و با فاسدین فاصله ها بسیار گیرند.در گوشه های ظاهری نشینند و بر دل های واقعی مسلط.خنده را در این دنیا به آشفتگان دهند که قادر به محافظت نبوند و بر گریه ی خویش تاکید کنند که چگونه آدم های ظاهری اند.سبک دلان را می گویم که شناختشان در دنیای امروز سهل نبود که همه در سنگینی بالی مشترکند.مال را پی گرفتن و دنیا را چسبیدن با سبک بالی تضادی همیشگی است که بسیاری دارند.سبک بالان فارغ از دلند.

فارغ بودن از بندها اصلی برای آدم شدن هاست و پاره کردن آن ها رهایی از حیوانیت است.چه بسیار کسانی که گره های بند را بیشتر نمودند و برای گریز از آن راهی جز فوت نیافتند.در فسادها ماندن با سبک دلی تضادی بسیار است که گاه عمق آن قابل تشخیص نبود.دل نبستن به دنیا برای آن ها اصلی برای سبک دلی است که بستن دل راهی برای رهایی ایجاد نخواهد کرد.این دل بستن ها هر چه بیشتر باشند محکم تر گردند و رهایی را رنج آور تر.ظاهر را نگریستن نوعی از دل بستگی هاست و به هیچ نگریستن راهی برای رهایی است.سبک دلان در این دنیا شناختی کامل دارند و از آن دنیا زیبایی و تکامل.سبک دلی دنیایی حقیقی در میان تحریف هاست.آسودگی در آن ها را نه از این نظر که با خود اورده اند که اگر چنین باشد که همه دارند بلکه در استمرار گرفتار نشدن است.

فارغ از دل فراغت از دیگران نیست که در این میان برداشت های بد کردن است.در گوشه نشستن و نگریستن نیست که اگر باشد افسردگی است.فارغ از دیگران بودن نیست که دلسوزی بسیار است.فارغ از دلبستگی هاست.به هر چیز که از رشد مانع شود و از تعالی جلوگیری.عالمند چون خوب می دانند و پاکند زیرا ناپاکی را به دورند.دارایی را در دنیا در دل می شمارند و رها شدن از وابستگی ها بهترین دارایی.حال کدامین انسان را باید فارغ از دل نامید؟آنکه انباشت کند و فربه شود یا آنکه کم خورد و همیشه در این شکل بماند.حرص و طمع را در سبک دلان راهی نبود و قناعت را برای آنان دوستی بسیار.سبک دلان سبک پروازانند.هر لحظه که خواهند روند و هر لحظه که خواهند مانند.ما را با سبک دلان علاقه است و همدلی گرچه ما را با آن ها فاصله است اما آرزو در بودن هاست.

سبک خوابان:خواب را مرگی موقتی خوانند.هر کس را به این مرگ نیاز است تا بدین سان از دنیایی ظاهری خروج کند و خویشتن را در شکل دیگری از زندگی یابد.خوش خوابیدن و راحت رمیدن در این راه معنایی خاص دارند.آنکه با زجر زیست کند در خوابش تنش ظاهر شود و آن کس که در دنیای خود آسایش داشته باشد سبک خواب خواهد بود.این سبکی برای ما انسان ها دارای دو معناست.یکی از باب بدهکار نبودن است.افرادی که دین خود را ادا می کنند سبک خوابند و وصله ای به دیگران ندارند تا آن را را آشفته سازد.در شکل دوم نیز بی خیالی از دنیا و عدم احساس یاوری به مردم و بی تفاوتی نسبت به آن هاست.هر دو امکان دارند و هر دو در جهان امروز موجودند.ما با نگرش های مختلفی بدان می نگریم.آن جایی که انسانیت مطرح است سبک خواب باید آشفته خواب باشد زیرا همنوعانش در زجر و زحمتند.آسودگی خواب در این میان معنایی ضد بشریت دارد و آنگاه که قصد ترسیم ناملایمات است راهی جز بیان سبک خوابان با دیدی منفی نیست.سبک خوابان در پر قو می خوابند در حالی که دیگرانش بر روی سنگ ها.

در دیدی دیگر کسانی را که نگران مال و منال خود نیستند سبک خوابند و هر مکانی را که یابند رختخواب پهن کنند و دراز کش بخسبند و صدایی را نشنوند.نگران خاصی نیستند.نه دزدی را برای آن ها نقشه کش است و نه ظاهری برای طمع کاری موجودیتی.سبک خوابان را با شکم گرسنه هم امکان خواب است و آرام بودن نیز طریقی برای خواب.برای کسانی که سنگین خوابند این نیاز چگونه برآورده گردد؟ شکی نیست که نیازمند ترین خودشان هستند زیرا به شکلی ضعیفند که قادر به رفع آن نیستند.همه چیز دارند و هیچ چیز ندارند.منصب آن ها در حال فروپاشی است و مال آن ها فروکشی.این تنش آفرینی است و سنگینی خواب.سبک خوابی را باید نعمتی برای همه دانست که بعضی از آن محرومند نه از این بابت که حقشان را ایجاد کرده اند که خود به وجود آورده اند.آشفتگی خواب را خود باعثند.

ما را با سبک خوابان واقعی رفاقتی طولانی است.خود سبک خوابیم زیرا نه مالی را جمع کرده ایم و نه منصبی را جویا.ترسی از سقوط نداریم که بالایی را به وجود نیاورده ایم.قلم را تنها یار است و نوشتن یاور.بدهکاری را نیز با ما رابطه نیست مگر در انسانیت که در تلاش مداوم برای پرداختیم.اینکه نتوانیم شاید اما نخواهیم هرگز.سبک خوابان چه راحت از خواب برمی خیزند و روز را آغاز می کنند و سنگین خوابان سری سنگین را حمل می کنند که این هم خود نوعی زجر و درد است.سبک خوابان انسان هایی بی تفاوت نیستند که بسیار هم متعهدند اما از باب بی تفاوتی خود را سنگین نمی یابند.سبک خوابند زیرا مراجعاتی را بی پاسخ نیافته اند و شاید مراجعاتی را ندیده اند .نه اتصالی به غیر دارند و نه مدیون و وامدار دیگران.آزادی اندیشه برای آن ها سبکی خواب را به ارمغان آورده است.

سبک خوابان را با دیدی انسانی نگریستن نوعی تلاش برای احیای آدمیت هاست.اینکه چرا بسیاری با داشته های ظاهری ناداشته ی خواب را دارند و مدام در رختخواب خود می پیچند و افکار مختلف آزادی اندیشه را از آن ها می ربایند؟ این ها را باید در تفسیر ها دید و با دلایل روشن نمود.اینکه مرضی جسمی باشد که حقیقتی درست است اما وقتی ظاهر را آرامش و مال را فراوان و منصب ها بالا پس چرا اینگونه شود که دقیقه ای آسوده خوابیدن را با خروارها مال دادن ها نتوانند به دست آورند؟ما که می دانیم و آن این است که ارامش درون را بدون برون نمی توان به دست اورد.سبک خوابی برای کسانی است که درونی آرام داشتهباشند که متصل به برونی است که همنوعان در آن زیست می کنند.برای به دست آوردن آن باید انقلابی در درون ایجاد کرد و آرامشی در برون که این نیز چندان سهل نبود.سنگین خوابان را آرزوست و آن سبک خوابی است که در رویاها می جویند.شاید به دست آرند.

سبک پویان:ره را باید طی کرد که گذشتن از آن لازم و ضروی است.اینکه کدامین راه؟ برای ما نیز قابل قبول است که هر راهی را رفتن صلاح نیست.راه باید در صراط باشد و میانه ی آن مردان و زنانی که انسانیت را اصل و آدمیت را جوهره خوانند.ره برای خود دارای ویژگی هایی است و اگر روشن شود انگاه مطالب دیگری باید واضح گردند و آن چگونگی طی کردن است و طی طریق.ما را با راه کارهاست و با انتخاب آن سر ها و اما مهم تر چگونه رفتن نیز نیازهاست.راه اگر در صراط قرار گیرد یک اصل برطرف شده است زیرا رسیدن به نقطه ی آینده نشان دهنده ی توفیقات است که همان خواسته های انسانی است و این مقدمه برای هر رهرویی لازم و حیاتی است.اما چگونه باید رفت یا انتخاب چگونگی را در کدامین نظر باید جای داد؟پویندگی راه هم بر ای خود فلسفه ای دارد.

سبک پویان را باید در طی طریق دید.تیز روندگان را گویم.آن هایی که طریق را درست یافته اند اما برای طی آن کندی را کنار می زنند و در محاسبات خود قرار نمی دهند.تیز رو را به هر کس دادن چندان درست نیست و به هر کس ملحق نمودن نا صحیح.اندیشمندان در انتخاب راه که درست بر می گزینند اما در طی راه هرگز با کندی عمل نمی کنند.تفکری والا دارند و همین است که سرعت را در رسیدن به اهداف بیشتر از دیگران ایجاد می کنند.اشتباه نشود میان تیز روی و عجله فاصله ی معنایی زیادی است.باید این را نیز پذیرفت که هر تیزروی هم دارای مهر تایید نیست که آهوان هم تیزروند و گرگان نیر سرعت بالا.ما تیز روی را در انسان ها ی خاص می یابیم و با حیوانات متفاوت.آنکس که تیزرو تر از دیگران است صرفا موفق نیست بلکه این پویایی باید در راه ترسیم شده انسانی باشد.آنکس که یک شبه همه چیز به دست می آورد پوینده نیست که گریزنده و برنده ی ناصواب است.

تیزرونده همان آزاد اندیشی است که از قید ها و بندها رهاست.آزادی اندیشه زندان ها را برای او شکسته و نابود می بیند و با هر سانسوری مانع ساز نمی گردد.او را با آدمیت تیزروندگی است و با آسوده دلی قدرت و ابتکار.روشنفکری به او روشنی راه دهد تا بدین سان تیز روی را ایجاد نماید.پویندگی در این راه مانند پرکشیدن پرندگان سبک بال است.نه بارانی را بر پر خود می یابند و نه پایی را بسته.دانشمندان اولین پویندگان تیز رو هستند که قادرند تا دیگران را نیز تشویق کنند.راه رشد همان اصل طریق است و رسیدن به اوج همان تیز روی است.آن هایی که در تفکرات غلط خود می مانند یا با انواع تعصبات ناصواب بر جایگاه خود میخکوب می شوند نه در راهند و نه تیز رو.پویندگی در این معنا برای خود عالمی دارد.چه زیبا بندهایی که بافته می شوند و چه قشنگ میخ هایی که ساخته می گردند.

ما را با تیزروندگان رفاقتی بسیار است.گرچه مانند آن ها تیز رو نیستیم اما در سعی و تلاش تایید کننده ایم.در حداقل وضعیت خود را در راه می یابیم و نگاه را به اوج.می دانیم که بندها زیبا نیستند و میخ ها ناصواب.ما را نه با بندها کاری است و نه با میخ ها.آن ها را نزدیکی امکان ندارد.سعی در تیزروی داریم اما آیا توفیق؟ نمی دانیم.تیزروندگان را اندیشه ی ناب باید و تفکری روشن و دیدی انسانی شاید.این ها را باید در اصول پذیرفت تا در حرکت دید.با حرف همه چیز درست شدنی نیست.فکر را بستن و اندیشه را زنجیر نمودن راهی برای جلوگیری از تیزروی نیست.این ها پاره خواهند شد زیرا سرعت پوینده به اندازه ای است که مقاومت را در هم می شکند.تیز رونده انسانی است والا و اوج پذیر.در رشد است و در تکمیل ظرفیت.او را باید تیز رو نامید و دیگران مخالف را درمانده.اندیشمندان را می گویم که چه زیبا اوج می گیرند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:9

مقدمه:توصیف، هنری برای بیان درون و راهی برای انتقال آن به برون است.آگاهی سازی و تشویق دل است به آنچه در دل داری و می توانی به شکل های مختلف به برون فرستی.ما نیز این چنین هستیم.از توصیف برای بیان دیدگاه ها استفاده می کنیم تا بتوانیم اهلش را آگاه سازیم.البته این بدان معنا نیست که خود را آگاه تر فرض کنیم که این، نوعی جهالت است.

نادانی بدترین درد امروز جامعه بشری است،دردی که نماد آن در جامعه آشکار و برای فرد پنهان توصیف می شود.جهالتی که گاه بدل سازی می شود و جای ضد خود را اشغال می کند.این جایگزینی، معکوس آوری است و به شکلی روشن تر، واپسگرایی خموشی است که به قهقرا می رود.

در همین رابطه، سبک بالان، واژه ای برای توصیف های مختلفی است.گاه در معنای لغوی آن، مفهوم بیرون می آید و زمانی در مفهوم، درک های بسیاری ایجاد می کند.البته که این، به انواع برداشت ها متکی و در عین حال، نوع اندیشمندی نیز مداخله گر است.در این توصیف ها به انوعی از ادراک ها بر خواهیم خورد که البته بدیهی و تفاوت های فردی، اساسی برای چنین وضعیتی است اما این به معنای پذیرفتن انواع ادراکات هم نیست.

سبک بالان دارای دو معنای متضاد است.در شکل ظاهری یعنی، مقابل با سنگین بالام.انچه را راحت تر برداشتن را گویند.در وزنه ها، نماد بهتری می یابد و در روحیات، می تواند، تناقض های فراوانی ایجاد کند.در چنین وضعیتی، اگر از مادیات باشد، معنایی مشخص دارد.سبک بودن یک وسیله، برای برداشتن، راحت تر است.

سبک بالان را با پرواز توصیف می کنند.کسانی که در برخاستن از جایگاه خود و رفتن به اوج، مانع کمتری دارند.این، اساس سبک بال بودن است.پرنده ی سبک بال، راحت تراز پر های آب خورده، پرواز می کند و به مقصد می رسد.سنگینی در پرواز حتی در هنگام رفتن به لانه نیز سختی می آورد و چه بسا پرندگانی که با این سختی از لانه ها دور مانده اند.

در کنار این توصیف، مسئولیت همه ی تفسیر ها، پذیرفتنی جمعی نیست که خود دارای مقصد در بیان هاست و تفسیر، امری خارج از شخصیت نویسنده خواهد بود.کنار هم گذاردن لغات نیز در این میان، قادر است تا انواعی از برداشت ها را ایجاد نماید.سبک بالان درد با سبک بالان محبت مانند هم نیستند.ادغامی که مسئول آن هستیم و از زاویه ی ساختگی به آن می پردازیم.

ادغام ها را در جامعه ی امروز بررسی می کنیم که از خانه ی خود تا فراسوی جهان در تغییرند.گاه وطن را نظاره گر می شویم و زمانی دنیای متمدن را سوی خود بر می گیریم.مقصدی داریم و اهدافی را در این نوشته ها وساختن ها دنبال می کنیم.اساس کار، اندیشمندی است . فاصله گرفتن از انواع نمادهای انحرافی است.

سبک بالی برای ما، معنای واقعی پرواز به اوج، برای همه است زیرا توانایی ها موجود و جوهره آدمی، مستتر است.اینکه اصل باشد؟ امری است که ما را راضی نگه می دارد.بدیهی است که در این میان، تبدیل ها برای شدن ها هم قصه هایی را منعکس می کنند.اگر با انسان ها روبرو باشیم، دردی را ایجاد نمی بینیم و در غیر این صورت، افزایش دردها را به غیر انسان ها،گره می زنیم.

سبک بالان با مقدمه ی خود، راه را برای پرداختن و دنبال کردن، هموار می سازد.مقدمه ای که تنها درب ورود تلقی می شود و هنوز هیچ چیز نمایان نشده است.البته که شناخت درب ها برای ورود نیز اصلی مهم به حساب می آید.اندیشمندی برای شناخت و چگونگی ورود نیز باید امری کاملا انسانی و ضد حیوانی تلقی گردد.سبک بالی تنها می تواند با واژه ی بعد از خود، تا ضدیت نیز پیش رود یا با آن هماهنگ گردد.

سبک سران:از این دو وآژه می توان دو نوع برداشت کرد که البته هر دو درست نیستند.ما در توصیف خود ،اصل را مبنا قرار می دهیم و از بدل سازی بیزاریم.سبک سران کسانی هستند که بدون تفکر انسانی و استفاده از وقار سر، به پرداختن امور می پردازند.کسانی که نه اهل وابستگی انسانی اند و نه خود را متعهد به همنوع می پندارند.

سبک سران همان هایی هستند که در صحنه ها منافع خود را بر دیگران ترجیح می دهند و چنین برخورد می کنند که گویی دیگران هیچند و خود همه چیز.سبک سران با آزادی عمل در میان مردم می روند و سر را بالاتر از تن در می یابند و فضا را برای پرکشیدن های کاذب مناسب می بینند.جنس آن ها هم تفاوتی با هم ندارند.در انواعی از موضوع ها حضور دارند.شاید در بعضی شدید تر و در تعدادی ضعف تر نماد یابند اما از اینکه هستند شکی نیست.

سری را که درد کند سنگین نماید.پس، سبک سران دردی ندارند و در خود نمی یابند.بی دردی خود را راهی برای احساس درد نمی بینند. سبک سر در راه خود حرکت می کند.گرچه این سبکی می تواند در مقابل توفان ها متوقف و یا حتی در برابر بادها دچار مشکل گردد اما سبک سر این حس را ندارد که سبکی سر او مانعی برای حرکت در توفان هاست.او توفان را مقصر تنبیه پذیر بر می شمارد و بر آن نهیب می زند که این چه وقت آمدن است.

گاه در جامعه، سبک سری برابر با دیوانگی است.شاید در معنای عوام هم درست باشد.این آدمی است که واژه ها را با معنایی خود، راحت تر هضم می کند.برای ما سبک سری لزوما دیوانگی نیست که معجونی از دیوانگی و غیر آن است.سبک سر کسی است که دیوانه ی متفکر نامیده می شود.می داند که چه می کند اما کارش دیوانگی است.مانند راننده ی سرعت روست که رانندگی را خود می داند اما در میان جمعیت می راند و می کشت.

سبک سران ما فراوانند.جوامع آن ها را کمتر از حد مورد تصور،می شناسند و گاه تشویق هم می کنند.خوش بیانند و حقایق را راحت تر از هر چیزی، واژگون می کنند.در یک لحظه، دریا را خشکی ایجاد می کنند و زمانی در میان بیابان ها انسان ها را در میان اقیانوس ها حس می دهند.مردم هم تشویق می کنند و تایید می نمایند.تشنه می میرند در حالی که نمی دانند چرا به این درد گرفتار شده اند.سبک سر که درد ندارد زیرا سیراب است و نوشیدن آب در کنارش، همیشگی است.

ما گرفتار سبک سرانی هستیم که خود را برتر می یابند.نه دانشمند فرصت حضور دارد و نه اندیشه ای به کار گرفته می شود تا حقایق را روشن تماید.رنگ و رو هم که بیداد می کند.شکل و شمایل را بزک کردن در سبک سری اصل است و ظاهر بینی برای مردم اساسی برای توجه می گردد.سبک سران بشر را به قتل گاه ها می برند و راحت تر از هر زمانی به مسلخ می کشانند.چه زیباست مثال سربریدن مرغانی که در حال دانه چیدن در مرغداری ها هستند و صدای همنوعان خود را در حال کشتن نمی شنوند.

سبک سران گرفتارهای های نوع بشر در تمام سرزمین ها هستند.سبک سران را باید سر زنند تا آرامشی به وجود آورده شود.چه خندانند سبک سرانی که همه را دیوانه فرض می کنند و خود را عاقل ترین عاقلان . شاید این تصور هم چندان بی معنا نباشد.سبک سران خود را سریع تر به سر می رسانند تا با آن، دیگران را به چاله ها اندازند.سبک در چنین وضعیتی معنایی متضاد با درون انسان ها دارد.

سبک عقلان:وقتی کار درست باشد عقل را تایید می کنند.این برداشتی است که از این قدرت می شود.برای ما عقل انتخاب راهی انسانی است و در غیر آن حتی اگر درست تصور شود به معنای واقعی نیست.از هر راهی برای توفیق یافتن نمی توان حرکت کرد.سبک عقلان کسانی هستند که سنگینی آن را در سر حس نمی کنند.هر چه قابل دسترسی باشد صواب در نظر می گیرند و از همان راه نیز حرکت می کنند.سبک عقلان چپاولگرانی هستند که انباشت ثروت را در تهی کردن انبارهای دیگران می یابند و تاثیر درستی را از عقل دریافت نمی کنند.رسیدن به مقصود برای آن ها اساسی برای توجه ی به عقل است.

چه کسانی که میز چسبان راهند و مزه کشان غذاهای رنگارنگ.برای آن ها سبک عقلی در رسیدن هاست و دیگران را دیدن تنها نشانه هایی برای ماندن است.دروغ گفتن با مسیر یابی قابل توجیه می گردد و درستی کار را به منظور گره می زنند.چه انسان هایی هستند که حتی خود دروغ را بد می شمارند اما به وفور از آن استفاده می کنند.ماهرانی در تغییر لحن هستند و با توجه به موقعیت حرف می زنند.اگر ظالم را توانایی است تایید و اگر مظلوم را جایگاهی است تاکید می نمایند.متغیران ماهر در کلامند و کسی را یارای ایراد گرفتن نمی دانند.خود می دانندکه چه می کنند و هرگز گیج راه نیستند.

سبک عقلان واژه ای زیبا برای توصیف پنهان کاری هاست.در ظاهر تایید تان می کنند و در پنهان چنان گویند که ظالمی زبر دست در جامعه یافته اند.مانند سوفسطاییان ماهر همه را با خود هماهنگ می سازند.مواظبت در این راه بسیار مهم تر از ورود است.شاید شک سازی برای بهینه سازی عقل بهترین راه برای مقابله باشد.بزک کنانی ماهرند که در پشت زیبایی انواع زشتی ها را نهان دارند.سبک عقلند اما دیوانه نیستند بلکه عقل را به سبکی شمارند و از سنگینی آن به دورند.سبکی برای آن ها پرواز در جهالت هاست که اگر نباشد ماندن ها را رقم می زند.شاید سبک شماری عقل دیگران را بتوان در این میدان بهتر معنا یابی کرد.

در همه جا قابل تصورند از مقدس ها تا کثافت های اطراف تولیدی نوع بشر.شکل خاصی هم ندارند که با نوع آن بتوان تشخیص داد.تایید کنندگان ماهر و دلسوختگان نمایشی در کنار ظاهری مظلوم و فاتحی شکسته خورده مانند.سبک عقلانی که می توانند عقل را به تمسخر گیرند باید جایگاه بلندی را برای خود دست و پا کنند.براحتی سربرند و با خنده گریان کنند.چه بسیار افرادی که گریه ای خنده وار کنند و ادراک آن را نداشته باشند.گریه از روی خوشحالی است.سبک عقلان خطرناکند و مرموز که اگر شناسی بسیار توفیق خواهی یافت و در غیر این صورت سر به زیر آب خواهی شد.

سبک سران تو را با گریه رها می کنند در حالی که از شادی در پوست خود نمی گنجند.عقل را به تمسخر گرفتن برای خود نیست که برای عوام است.مانند کفش دوزی است که برای خود کفش نمی دوزد و مانند نظافت چی است که در خانه چنین نمی کند.جایی را که رواست عقل را بر آن سوار می کنند.سبک شمردن عقل را نه برای این که قابل سبک شدن است نفوذ می دهند بلکه از آن برای سنگین کردن دیگران در حرکت مورد سود قرار دهند.دست بسته می نمایند و گردن به زیر تا نشان دهند که در کنترل عقل ماهرند.عجیب روزگاری است این انسان های حیوان درون که خود را برتر از هنموعان می دانند در حالی که نوع را طلاق داده اند.

سبک داران:دارایی بعد مادی زندگی انسان هاست.تلاش ها و کوشش ها برای داشتن مال و ثروت امری طبیعی محسوب می شود و این مهم مورد توجه ی بسیاری از دانشمندان و اندیشمندن خصوصا در علم اقتصاد است.کسانی که آسایش بیشتر دنیوی را خواهانند بیشتر در تکاپوی جمع کردن هستند و کسانی که دنیا را در همین محدوده نمی بینند کافی بودن را شکل دیگری تفسیر می کنند.سبک داری اصطلاحی خاص من است که در آن قصد دارم تا کسانی را که با مال و منال خم نمی شوند و داشتن های مادی را اصلی برای آدمیت در نظر نمی گیرند توصیف نمایم.درست است کهب دون هیچ زندگی سخت است اما این هم به معنای نفی کلی نیست.سختی بله اما نبود هرگز.

سبک داران افراد قانع و مانعی در انجام دادن نابکاری ها هستند.نه فکری مشغول شمارش دارند و مشغولیتی به نام ثروت آن ها را آزار می دهد.ترس از نبردن مال و تدا،فع در هنگام تهاجم دغدغه ای است که داران را رنج می دهد.سبک داران آن اندازه سبک و با خیالند که درب باز خانه را نیز خیالی بر آن ها نیست.اعصابی سنجیده و خاطری آسوده دارند.نه دروغ را برای آن ها جایی است و نه راست را ثروتی برای انباشتن.آن ها خود را خود می بینند و هر گز در پوست دیگری نمی روند.سبک داران را باید با اعتماد به نفس ترین ها دانست زیر به خود متکی اند که بهترین اتکا بعد از خداست.

شاید سبک بالان را بتوان با سبک داران بهتر شناخت.پرندگانی را که بال خیس نباشد بهتر پرواز می کنند و خود را به اوج متصل می نمایند.سبک داران نیز این چنین اند.اوج را نه با مادیات که داشته های اندیشمندانه می سنجند و خود را با دانایی چنان رفاقت می نمایند که جداسازی از هم امکان نباشد.سبک حرکت می کنند و سریع به تعالی می رسند.درست قضیه هم همین است.مانعی به نام سنگینی ندارند و شلوغی به نام مگسان دور شیرینی حس نمی کنند.آسان راه می روند و جاده را درست تشخیص می دهند.نه نگران دزدند و نه خود را شریک غافله می پندارند.

وام دار بودن شاید نوعی وابستگی باشد که هست.سبک داران وام دار کسی جز بالا دست بی مانند نیستند.شب را با خواب آرام به سر می برند و هرگز آشفته نباشند.دانایی با آن ها سریع تر جوش می خورد و فرصت ها را ایجاد می کند.ذهن اگر مشغولیات بیشتری داشته باشد مزاحمت ها محسوب می شوند.سبک دار بی مزاحم است و دانایی نیازمند به رفع مزاحم.ما را با سنگین داران کاری نیست.آن ها را هم با ما کاری نبود.نه ثروتی نزد ماست و نه دانایی نزد آن ها.گرچه ما را هم دانا دانستن نزد آن ها محال است زیرا دانایی برای چنین افرادی در دارایی است که ما در آن نمی گنجیم و جایی نداریم.

سبک داران در عین نداری سنگین داران دانایی اند.دانستنی ها را با رشد خود به دست آورده اند و بی بها نمی فروشند.اگر در دارایی شکستی متصور است در سنگین دار سبک بال محال خواهد بود.دانایی دارایی همیشگی است و ثروت دارایی لحظه ای.همان طور که در لحظه می تواند به دست آید با آن نیز می تواند از دست رود.آگاهی در سبک داران اصل و اساس است و برای رشد و تعالی بنیانی برای ماندن هاست.این ماندن ها در زمان نمی گنجند که برای همیشه ی تاریخند.ما را با سبک داران رفاقتی همیشگی است زیرا از پدران خود آموخته ام که با آن ها دوست باشم.

سبک فکران:مشکل لاینحل را محال است مگر به ناتوانی انسان ها.مشکل را باید به شکل های مختلف حل کرد و موانع را از پیش پا برداشت.این خصلت آدمی است که قادر است حلال باشد اما اینکه بسیاری نیستند برای ما قابل تامل است.باید در این مورد به واژه ها توجه داشت و آن ها را برای عوام که خیر بلکه دانشمندان تفسیر نمود.سبک بالان فکر را می گویم که گاه برای بعضی از انسان ها ناشناخته است.چه معنایی در این کلمه است که جامعه را بتواند با آن توصیف کند.آدمی خود مشکل ساز است و باید مشکل حل هم گردد.اما چرا چنین نمی شود و مشکل کمر را خم می کند و اشک ها راه حل می گردند.افسردگی ها منقلب و گوشه گیری راهی برای مقابله با مشکل می شوند.

سبک فکران آن کسانی هستند که وزنه ی فکر را کم در نظر می گیرند.شاید سبک مغزان هم توصیف شوند که ما این را عوامانه می نامیم.مغز تنها یک ماده است و کاربرد آن در استفاده است و بس.فکر در درون مغز معنا می یابد اما همه ی آن نیست.فکر در توانایی حل مشکل است که سبک فکران آن را به هیچ می نگارند یا نمی توانند مهم تلقی کنند.برای آن ها ماندن تا دیگران حل کنند توجیه پذیر است.فکری سبک به اندازه ی پر پرندگان دارند که با هر وزشی قابل جابه جایی اند.سبک فکران گوشه نشینان تنهایی اند تا ضعف خود را علنی نکنند.وابستگان به غیر خودند که آن نیز بدترین است.

تا فشاری حاصل شود می شکنند و تا حمله ای آغاز می گردد در گوشه ای پنهان می شوند.رفاقتی در ادامه ندارند و کسی را جرئت دوستی با آن ها نیست.نیمه راه رها کردن آن ها نه از روی کینه است که سبک فکری عامل اصلی است.فکر را درک نمی کنند و به کار گیری آن را به هیچ می نگارند.مجبورند تا با موج ها بروند حتی اگر به صخره ها برخورد کنند.دنباله روی دیگرانند.شیخ و خان را بالا سر حس می کنند و بدون آن ها خود را ضعیفی قابل ترحم برمی شمارند.اگر مونث باشند که گریه را وسیله دانند و اگر مذکر باشند که سر به زیر انداختن را گاه با ناله مخلوط نمایند.عجیب انسان هایی این سبک فکرانند؟

ما را با سبک فکران نه دوستی است و نه دشمنی.جهالت در آن ها غالب است و همین کافی است که دوست نبودن را توجیه نماید و عدم داشت فکر نیز عاملی در عدم دشمنی است.خصومت را با بی فکران نوعی بی فکری .که انسان هایی بدبخت و بیچاره در گذر زمانند و تنها زنده ماندن را می بینند و زندگی کردن را معنا ندانند.سبک بالان را معنایی در اوج است و سبک فکران در سقوط زمین و گاه اندرون آن.ما را با سبک فکران کاری بسیار است .نه از این باب که باشند بلکه از این نظر که خطرداران مهمی برای سقوطند.هر آنچه را که با خود بینند به سقوط کشند و از این باب دردی احساس نکنند.

سبک دردان:درد را دردمند شناسد و بی خیالی را بی درد.این اصل انسانی در طول زمان هاست.دردمندان با حمل دگر دردی، سبکی را برای سایر هنموعان به ارمغان می آوردند.چه زیباست درد کشیدن برای تسیلت دادن درد کشیده ها.این مهم برای جامعه ی انسانی بنیانی بر ادامه است.درد را تقسیم کردن به معنای سنگینی درد است تا توازن در آن باعث توازن در حرکت جامعه گردد.سبک دردان ضد این مهمند.نه دردی دارند و نه دردی را چشیده اند.در پر قو خوابیده اند و بر روی سنگ دراز کشیدن تنها داستان ها شنیده اند.عجیب انسان هایی هستند این سبک دردان .سبک دردان ایا دردی را حس می کنند؟

ما که در شگفتیم.اگر زن باشند که زایمان را دردهاست و اگر مرد باشند که از دست دادن عزیان نیز همان است.پس چگونه انسان هایی این موجودات عجیبند که سبک دردان جامعه اند و بی خیالان دیگران.ما را بر باور بی دردی راهی نیست و پذیرش آن را چندان آسان نمی یابیم اما سبک دردی را نوعی کم دردی و شاید خصو ص دردی می نامیم که به نظر درست آید.سبک دردان بر خود سنگینی نیافزایند و از آن به دور باشند.حتی گوش را می بندند و چشم را نظاره بر صحنه های دیگر کنند.سبک دردان این جامعه را انسان نامیدن چندان درست نیست و شاید شکل انسان داشتن درست ترین باشد.ما که این نوع را حیوان نامیدن صحیح تر می دانیم.

سبک دردان نه پیاده را درک می کنند و نه گرسنه.آن ها هرگز نه پیاده بوده اند و در میانه ی راه گرسنه باقی مانده محسوب شدند.بر گرده ی خود که سنگینی ندیده اند و بر گرده ی دیگران سوار شدن را همیشه آزموده اند.پس سبک دردی آن ها را دلایل بسیار است و ریشه یابی آن در اشرافی گری و ثروت اندوزی فراوان .اگر غیر از این باشد که مرض است و آن ها نوعی مشخص که ظاهری معین دارند.دیوانگان را گویم که دردی ندارند و دیگرانی را در کنار خود نمی یابند.شاید این خصلت در کنار دیگران نبودن مشترک آن ها با سبک دردان باشد.سبک دردان را شاید سبک خصلتان انسانی نیز بتوان نامید.خصلت هایی که اگر سنگین شوند به صورت آدمی محتوای انسانیت دهند.

سبک دردان جامعه از مردم فاصله ها بسیار است.خوش سخن می گویند و ظاهری زیبا دارند.خوش لباس و خوش بیانند.در صورت زیبا و در محتوا زشت ترینند.گول زدن ها برای آن ها امری طبیعی است که آدمی به ظاهر نگرد و از درون غافل شود.سبک هستند و با خیالی راحت دگران را به دردها مبتلا کنند.شاید در باور آن ها سبک دردی تنها با درد دیگران حاصل تواند بود و در غیر این صورت توفیق به صفر خواهد رسید.خود را در میان مردم نمایش می دهند که بازیگرانی ماهرند.همدردی را با بودن ها نشان می دهند در حالی که فرسنگ ها فاصله دارند.در ظاهر برای مردم می گریند در حالی که دردی ندارند.

ما را با سبک دردان هیچ رفاقتی نیست که دشمنی همیشگی است.موجودات عجیبی که حتی به طبیعت خود ظلم می کنند.درد از انتشار اعصاب حاصل می شود که آن را نیز مسدود می کنند تا انتشاری به دست نیاید.چشم ها یا حس ها را از میدان به دور کنند تا درد اجازه ی ورود نداشته باشد.غرور زا جایگزین کنند و فریب را وسیله ای برای غلبه.این ها را باید با دانایی ها ادب کرد و با دانستنی ها به قهقرا کشاند.دردی اگر احساس نشود وجودش جه سودی دارد؟ ما را با بودن آن ها ضررها و با نبودنشان سودها می جوییم.سبک دردان را آدمی نامیدن خطاست که حیوان بودن نیز شک برانگیز.

سبک نویسندگان:نویسندگی را دانایی لازم است و جوهر داشتن ضروری.نویسنده عامل است و نویسندگی مهارت.شجاعت چاشنی است و وقار ماندگاری.این را در نویسندگان اصل است و در نانوشته ها پنهانی.هر کس را نویسنده نتوان فرض کرد گرچه قلمی در دست گیرد و کلمه ای برنویسد.نویسندگان را وقار شایسته ی توصیف است که اگرنباشد تهی است.ما را با نویسندگان در نوشتن کاری نیست که حاصل کار خود را در توصیف سبک نویسندگان یابیم.کسانی که خاصند و در جرگه ی نویسندگان خوانند ما را خواندن آن ها بیگانگی است که نویسندگی را کاری است ظریف و قلمی است بران و سازنده.

سبک نویسندگان بدلان نویسندگانند.نه فکری بر آن ها مستولی بر حق است و نه عقلی برای یافتن راه ها.شق ها را جویا نیستند و روش ها را توصیف پذیر ندانند.سبک نویسندگان به اندازه ی سبکی خود نویسند تا دیگران محدود را شادمان سازند و خود از باب این شادی شیرینی برگیرند و به آن قناعت کنند.سنگینی همنوع خود را با سبکی خود تعویض کنند و نویسندگان را در گوشه ای حبس نمایند.سنگینی را لازم ندانند و هر چه را خواهند نویسند.بدبختی را در خود غالب کنند و در بیرون نمایان.عجیب احساس سبکی کنند که دیگران با فوتی جابه جا نمایند.گاه چیزی نویسند و لحظه ای بعد غلط شمارند.

نویسندگی را مانند سنگ دانستن صواب است که هر اندازه بزرگ تر باشد امکان جابه جایی نباشد.نویسنده را باید با وقار یافت که در دست گرفتن دیگران امکان نباشد.سبک نویسندگان نیز دنیایی دارند.هستند و جولان می دهند.تعویض شوندگانی دائمند و دلخوش کنندگان ثابت.ما را با آن ها سری نیست اما وجودی بر عدم لازم دانیم.خطری که نویسنده را با تمام وقارش به این سو تواند کشد که این نه برای ما که جامعه ی انسانی قهقرا رفتن است.سبک را با ورزش سختی نباشد که حاصلی جز موفقیت نیست.باد را با نسیم نیز می توان کافی دانست.در سنگین نویسندگی گاه توفان ها هم کارساز نخواهند بود زیرا اساس انسان هایی است که باید بمانند.

جوهر را چگونه می توان توصیف کرد؟ این را نیز نتوان به نویسنده تکیه داد که کاری خطاست.جوهر را نویسنده معنا بخشد و سبکی سبک نماید و سنگینی باوقار.یافتن جوهر را برای نوشتن تنها زمانی می توان مفهوم دار توصیف کرد که نویسنده را قلیل باشد و توانایی را افزون.نویسنده را اگر از دانایی دور نمایی ناتوانی دهی و این همان چیزی است که در سبکی قابل حصول باشد.نویسندگان سبک همان سبک عقلان دانا هستند که می دانند که نمی دانند یا می دانند که ناتوانند.سبک نویسندگی را در سبکی جامعه نیز می توان یافت اگر تاییدی بر وجود نمایند و در غیر این صورت ضدیت عالب آید.

دانایان را با سبک نویسندگان تنها افسوس خوردن است.از بین بردن که صواب نیست زیرا توانایی واقعی در اصل موجود است و انحراف غالبی بر آن.ما را با سبکی تنها فاصله است.نه وقار خود را قابل فروختن می دانیم و نه معامله در نوشتن را ماهریم.ما با دل خود می نویسیم و سنگینی آن را در درون خود جای داده ایم.نه ثروتی را جویاییم و نه نیازمندی بدان را اساس می دانیم.ما به اندکی سیریم و با فزونی متضاد مگر در دانایی و دانستنی ها که هر چند بسیار باشند هنوز هم اندک آیند.سبک نویسندگان را نصیحت بسیار باید و توجه فراوان.به این امید که سبکی به سنگینی و وقار تبدیل آید و از غیر آن گریزان فراوان بود.

سبک رهروان:رهرو را در راه باید دید.این اصل مطلب است که روندگان بدون راه موجودیتی نمی یابند.شاید برای بسیاری واضح بودن امر بدیهی باشد اما نظر ما نکاتی است که آشکار نیستند.رهروان را در راه یافتن بنیانی است که ملموس خوانی می شود اما در میان ناملموسان چگونه می توان دنیای امروز را ترسیم کرد؟این واقعیت که بعضی فقط ملموسیت را درک می کنند و از فهم غیر مستقیم عاجزند اندیشمندان را بر آن می دارد تا وضعیت نامفهوم ها را مشخص نمایند.سبک رهروان بیانگر واژه ای است که مردم بی خیال از رفتن های عملی را بیان می دارد و حرف و گفتار را در دهان رهرو می دانند.ما آن ها را بی عملان نیز گوییم.چنان میخ کوب شده اند که حرکت را محال می نمایند.سکوت و سکون برای آن ها امری متضاد است . هر زمان که سکون باشد حرف دارند و هر زمانی که سکوت باشد عمل را در مقابل می یابند.

رهروان سبک یا سبک رهروان وزنی برای رفتن ندارند.ترس از وزش باد آن ها را بر ماندن ترجیح می دهد.شاید جابه جایی برای حرکت برای آن ها مانند نبودن باشد.واهمه ی درونی از حرکت و عمل گرایی برای ابراز وجود نشان دهنده ی ضعفی است که در خود می یابند.ضعیفانی با قدرت بیان هستند که وضعیت را مانند باد تغییر می دهند.ماهر در کلامند و زبون در عمل.شاید هم وزن ها چنین اقتضا می کند.ما عملگرایی را در کسانی می یابیم که سبک پا و ثابت قدم باشند.سبک پا از این نظر که سریع رو هستند.سبک رهروان را نای حرکت نیست چون استعداد حرکت را در خود کشته اند و با بیان مانده اند.

رهروان در علم دانایی دارند و در دانستنی ها کوشش.سنگین می روند و با وقار حرکت می کنند.رشد را راهی برای رسیدن به مقصود بر می شمارند و از این باب در رهرویی صراطند.خلاف را نیز می توان به سبکش داد.رهروی را غلط معنا می کنند و مفهوم آن را در ماندن می گمارند.تنی لش و باوری سست دارنداما با همه ی این ها در راه نمی مانند و خود را بر دوش دیگران حمل شده می پندارند.فربه هایی که بر لاغران سوارند و با تیزروان در حرکت.این رهرویی از مال آن ها نیست که از گفتارشان سوار است و از بیانشان که فریبکاری نهفته گی دارد .حرکت را در فضا حس می کنند و بر زمان نمی مانند.

سبک رهروان در جامعه ی خفته بسیارند و غلط تصورگران آن ها را پذیرا.خوب می گویند و بد حرکت می کنند.تصور سازانی ماهر در کج برداشتی هستند و با دیگران چنان حرف می زنند که گویی خود در صف مقدم حرکتند.ساکت و سکون از خصلت های آن هاست.آماده بخوری ماهرند وگرسنگانی سیر نشدنی.مانند آب نمک خورد ه مدام تشنه اند و از رهروان تقاضای سیری می کنند.نه می بینند که دریابند و نه می فهمند که ادراک کنند.با ظاهر پی می گیرند و ادعایی به اندازه ی سقف آسمان دارند.عجیب آدم هایی هستند این سبک رهو.ران بی حس که گویی انسانیت را تنها با نام می شناسند نه با نشانه.

ما را با سبک رهروان رفاقتی اصلا نیست.شناخت لازمه ی ادراک بالاست.مردم را با عوام دیدن برای سبک رهروان نعمت است و بودنشان با آن ها ماندگار.نه با دانشمند دوستی می یابند و نه اندیشه را وسیله ای برای شناخت برمی شمارند.خود را رهروانی در میانه ی راه بل رهبرانی برای کل فرض می کنند که در عالم خیال خود و نادانان موفقیت کسب می کنند.دایره ای برای ورود متفکران ندارند و ورود بر ای همه میسر نیست.سبک رهروان را می توان سبک مغزان نیز نامید زیرا تنها از یک توانایی آن هم فریب استفاده می کنند.ماندن سبک رهوران باعث تنبلی در حرکت ها خواهد شد.جامعه را آگاه کردن صواب است و رهرو نمودن اساس.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:8

دستان شکسته:دستان یاوران ما در برداشت هاست.اگر نباشند نقص است و اگر ناقص باشند زجر.توفیق در حرکت است و علت در تعادل.راه رفتن را معنا بخشند و نشانه ها را عامل.دستان مایه ی سلامتی و صلابتند زیرا قلم را در خود می گیرند و می نویسند.چه ربطی بهتر از این میان قلم شکسته با دستان ناتوان می توان یافت که قلم شکسته با دستانی ناتوان قابل توجیه است .

دستانی در نیستی، قلمانی در نابودی اند.دستانم را گرفتن و در تکاپوی زندگی حرکت دادن فراموش نشدنی است اما دریغ از درست برداشتن ها.آنجا که در مدرسه آماج کتک ها شدند و در خانه محبت و دوستی.دستان را شکستن چه معنایی بالاتر از ناتوانستن است.

ما را با دستان ظاهر، کاری نیست .اساس بنیان ها و توانایی ها در نوشتن است.قلم که بشکند معنایی اولی برای دستان دارد و اگر دستان بشکنند قلم راهی برای فرار جستجو می کند.ما را با لازم و ملزوم کاری نیست.معرفت در دستان و قلم در انتقال است.چه بسیار دستانی سالم که شکسته اند و چه دستانی که در نیستی فعال.

دستان شکسته را می گویم که با طمع، شکسته تر می شوند و با چاپلوسی راه گم می نمایند.دستان در این راه معنایی بالاتر از ظاهر دارند.دستانم را شکسته اند تا افکارم را خرد کنند.این کلام بزرگان است و درد دل اندیشمندانی که دستان شکسته را از زاویه ی روشنفکری می نگرند و با آن دل خوش می کنند.

راهی برای فرار مسئولیت نمی یابند مگر دستانی شکسته در خانه داشته باشند.این معنا را می توان در عمق یافت که فکر را با دستان گره زدن تعالی است و با فاصله یافتن جهالت است.

دست را با فرمان متصل کردن، بنیانی برای توجیه شکستن دستان است.این را با فهم اتصال دادن قابل قبول است و با جدایی آن فرار از همه چیزهایی است که دنیای جهل خواستار است.نادانی در ناتوانی گره زدن میان اندیشه و دستان است.اگر دستان بشکنند تفکر قبل از آن از بین رفته است.این را باید در عالم روشنفکری دانست و با آن دلیل تراشی کرد.

قلم ها را شکستن تنها برای رهایی است.باید تفکری جدید داشت و آن دستان را بستن و آزادی را محکم گره زدن.این همانی است که در دستان شکسته بحث آید و قلم شکسته را استمراری در تاریخ بیابد.ما را با دستان شکسته درد دل هاست و با قلم های بیهوده جدایی ها.

قلم اگر نشکند دستان را نشانه روند و اگر نشانه را بر دستان گیرند که قلم معنایی در نوشتن نمی یابد.اساس همه ی این شکستن ها ظاهری است مگر در تفکرات جستجو کردن.اندیشمندی را به تمسخر گرفتن و احساس را جانشین نمودن بسیار فراوان تر از تمام تصوراتی است که قبل از این بوده است.

جهالت را با تعصبات گره زدن و فهم را با گوش دادن ها تمام تصور کردن همان شکستگی فکر هاست که با نام دستان شکسته منتقل می شوند.

فرزند شکسته:استعدادها فراوان اما خفته.انرژی به فزون اما بی هدف.سلامت در ابتدای راه اما کسل.این را باید در فرزند شکسته یافت که دلی شکسته دارد و عدمی در پشتیبان.فرزند را در ابتدای کار قبراق یافتن اصل است و راهنمایی نمودن لازم.او را در کدامین خانه می توان دید نیز باید اساسی برای رشد باشد.

اینکه همه می توانند قابل قبول است مگر مرضی سرایت کند یا همراه وارد گردد.همه را با این دید دیدن صواب است و راهنمایی نمودن اصل.ما فرزند را توانا در حرکت می بینیم و پر استعداد در یافتن.

فرزند را می شکنند که این شکستن ها هم خودی است و هم غیر.هم دانایی است و هم جهل.هم درونی است و هم برونی.هم علت هاست و هم معلول ها.تا کدامین چشم را جویایی و کدامین گوش را شنوا؟.ما را با فرزند اساس دانستن، صواب راه است و با غیر آن، انحراف.عجیب انحرافی که گاه خود ساخته می شود و دگر ساختگان به کنار.این را باید در دانایی ها یافت و در جهالت ها.آنکه از خود بود نادانی است و آنکه از غیر خود دانایی خصومت بار.

صلابت فرزند به پدر بود و محبت به مادر.گر آن ها شکسته شوند او نیز خمیده گردد.عجیب دنیایی است که در ابتدای سن خمیده گشتن.کار را راهی برای پر کردن شکم یافتن ظلم است و از تفکر دور بودن خطایی نابخشودنی.

آری شکستن فرزند نیز با قلم شاید و با تایید باید.آنکه قلم بر دست گرفته و زمان را تایید می کند بر شکستگی فرزند مهر صحت می نهد و آن را راهی برای غلبه دیگران بر می شمارد.

قلم شکسته هرگز به خود اجازه ی شکستن دیگران ندهد و خود شکسته را برای دیگران خواستن خطا تصور کند.این برای ما درست کار است که قلم شکسته از شکستگی خود ناراضی است و برای دیگران خواستن نیز مبرا.

شادابی در راه بودن است و خروج از آن نارضایتی.شادی با قدرت نیست که در فرزند قابل تصور گردد و زور را با نشاط یکسان نتوان یافت که این نیز به خطا رفتن است.خندیدن برای کودکان لازم و ضروری دانستن همان استعداد جستجو کردن است که درست بود و دیگرانی که آن را به انحراف کشانند منحرفین دنیا بوند.

ما را با فرزند خمیده سازگاری برای تایید نیست و شکسته آن نیز جز رفاقت برای جوشش دادن نبود.ما را در زندگی شکست دیده بسیار بود و خود در گرداب آن ماندن نیز تجربه.

قلم در این میان به گریه نشیند و جوهر را برای تایید شکستگی فرزند، تمام یابد.راهی برای قلم جز نداشتن جوهر نیست که اگر این چنین نشود قلم نیز گرفتار ناصواب گردد.این چنین وضعیت برای نوع بشر متفکر، مرگ تدریجی است.

فرزندان را شکسته دیدن زجر است و خمیده یافتن تعجب.ما فرزند را شکسته یافتن نشانه ی عقب ماندگی دانیم و کم بودن آن را آگاهی جامعه.اینکه باید میان تفکر و شکستگی گره حاصل نمود و وصل کرد نشانه ی اوج عقلانی است که در همه ی جوامع قابل وجود نیست.

معلم شکسته:گویند شمع محفل است.می سوزد تا شعله ی درونی استعدادها را ایجاد کند.تاریخ این را نیک می داند که جایگاهی ویژه دارد و در میان جماعت سری و سامانی می جوید.همه این را می دانند و ریشه اش بر می شمارند.خطاکاران را با آن رابطه ای حسنه نیست و سیاستمداران زور گو نیز او را به حاشیه می برند.شاید کاری سخت و طاقت فرساباشد اما از آن دریغ نمی کنند.اگر دستش را نشکنند که قلم باشد او را با تمام وجود از خم شدن نیز دون تر می آورند.

این رسم زمانه است که میان معلم و بی عدالتی خصومتی طولانی باشد.اگر ظالم را در یک طرف بنگارید مبارزه ی معلم را باید در طرف دیگر نقاشی کنید.شاید شکستگی معلم بدترین نوع شکستگی ها باشد.ظاهری خوش رنگ دارد و در کلام مورد احترام.برای او نه سلاحی می گذارند و نه علمی افزون می دهند.محصور کردن علم را راهی برای شکستگی می دانند و بر آن عمل می کنند.

ابهتش را می شکنند تا شکستگی ظاهری او را به نمایش نگذارند.شاید جرئت پرداختن مستقیم را ندارند.بسیاری از شکستگی ها در حضور است اما برای معلم در خفا.اگر معلم نشکند ظلم قادر به خودنمایی نمی شود.معلمان را بشکنید تا راحت تر حرکت کنید.گرچه شما و ما می دانیم که گذر از راه مستقیم امکان ندارد زیرا شکسته ی معلم هم خطرناک است اما راه دیگری نمی توانید بجویید.

او را در فقر گذاشتن نیز راهی برای مشغول کردن ذهن هاست.تفکر بهترین سلاح اوست که باید گرفته شود.مستقیم که بسیار سخت است و ما نیز بر آن واقفیم.چه باید کرد؟جامعه را به دادن پول ها اجبار توان کرد تا او را پول شوی نامند و احترامش را با آن بسنجند.فکرش را به درآمد مبذول نمایند و فسادش را بهترین راه برای رسیدن به مقصود توصیف کنند.

معلم شکسته را باید خطرناک ترین نوع در جوامع امروز دانست که همان اصل و اساس اندیشمندی است.نه تنها از این باب که خود متفکر است که چرخش دهنده ی توانایی ها برای حل مشکلات است.تفکری انسانی که برای بسیاری از حیوان های انسان نما مشکل ساز و مخرب می گردد.اصلا مگر می توان معلم را غیر انسان توصیف کرد که اگر شود به معنای کل است که محال توصیف گردد.

معلمان را با زمان شکنند و در لحظه ها سود برند.غیر معلمان را آوردن نیز شکستگی می آورد و بدل سازی را با نفوذ می کند.شکل هایی از معلم و ظاهرهایی از آموزگار را نیز باید به اندیشمندان باطلی نسبت داد که می دانند چه می کنند.جماعت سود جو را نیز راهی برای تایید بهتر از احترام یابی نمی بینند.این احترام را به اصلش نمی دهند که بدل را جانشین کنند.

پیر زنان را به جای دختران قالب کنند و تهی مغزان را به جای اندیشمندان در صف گذارند.به به کنان و چهچه زنان مورد تایید قرار گیرند و آه از درون معلمان بر خیزانند.شکستگی معلمان را باید خطری برای کل انسان ها دانست و این آخرین ریشه ای است که می توان از بن برکند.

معلمان را نتوان سوختن که اگر این چنین بود،خاکستری تا به امروز باقی نمی ماند.باید غیر مستقیم وارد شد.بیراه بهترین راه برای از بین بردن هاست.شکستن بدون صدا، زیر کشیدن بدون فریاد، سربریدن بدون خبر و در نهایت دونگرایی بدون رفع ظواهر از جمله ی آن هاست.براستی در این راه چه باید کرد؟قلم شکسته را به چه کار توان گرفت؟

آه شکسته:آه کشیدن را با نفس کشیدن یکی نیست.احساسی از انواع بروز دهنده هاست.یک باره است و در موارد خاص نماد می یابد.آه من با دیگران اشتراکاتی دارد که در انسانیت معنا دار می گردد.ای قلم شکسته با آه چه منظوری داری که این چنین وانمود به درد می کنی؟

ما را با آه رابطه است و با کشش آن ضابطه.خدا را گواهی بر دردهاست و تاییدی بر ظلم ها.کجایند اهل آه سازی و مهندسین ماهر تصنعی نمودن آن؟ ما را با آه شب ها رفاقت و روزها فاصله است.

گویند که آه در تاریکی نمای بهتری دارد و در سکوت فریادی رساتر .آه مادران را چگونه می توان دید در حالی که تدافعی در خود نمی یابند.فرزندان را از آغوش مادران گرفتن به سن و سال نیست و کشتن در خواب ها نیز معنایی جز توحش ندارد.آه مادران را دریابید که بدترین آن هست.حال که خطر را ادراک نمودید چرا به شکستگی آن متوسل می شوید؟آه شکسته چگونه واژه ای است؟

گویند که در این وادی، شکستگی نیز یاوری بزرگ است.آه اگر یک باره باشد صدایی رسا و توجهی خاص ایجاد می کند و اگر در خفا باشد آرامشی بر دردهاست.ما را با آه شکسته سری بزرگ است.ترس را غالب کردن برای برون نیامدن، حدیثی مفصل است.بی خبران شاید از آن بی خبر باشند و آگاهان بی حس.ما را با دیگران کاری نیست زیرا آه را باید مستقیم ادراک کرد که تصنعی ساختن، دردی را دوا نمی کند و راهی را بر نمی گشاید.

آه را با کمک سر بیرون آمدن آسایش خواهی است.گاه تکان سر را تاییدی بر درد دانند که این چنین نیست.یاوری برای کمک بر خروج است.نفسی مانده در دل که راهی برای برون می یابد تا صاحب را به آرامش موقتی رساند.آه شکسته در این میان در همهمه ی جماعت معنا یابد و در خلوتی بی مفهوم.درد را باید با دردمند مطرح و با آن هماهنگ نمود.اگرباشد آه را دردمندی بزرگ است که در درون جای دارد و یاوری در بیان می گردد.آه را باید فریاد درد در سکوت دانست.

گویند مثال آه دست بر دهان گذاشتن است که اگر مجال رهایی یاید یک باره خالی کند.این از درد بی نفسی است و تهی کردن، رهایی از آن است.در انسان نیز آه معنایی مادی و معنوی باید که ممکن است بسیاری را شاید.

در آه معنوی این چنین تصوری برای همگان باطل است و نفسی برای ماندن بی معنا.ما را با آگاهان آه بینی است و در درون آن ها نفس گرفتن هاست.چه باید کرد که جهالت نفسی بلند دارد و دهانی گشاد برای بیرون راندن هوا.

در دانایان است که برون دهی سخت می گیرد و آه جانشین آن می شود.آه را باید شکست تا صدای کمتری داشته باشد.این را نادانان باورند و بر آن اصرار دارند.می کوشند و می جنبند تا آهی بیرون نیاید و اگر این چنین شد، کامل نباشد.آه شکسته موفقیتی بزرگ برای جاهلان و شکستی کبیر برای انسانیتی است که در خفا باقی مانده است.

ناله ی شکسته:ناله را فریاد ضعفا گویند و این معنایی مشخص دارد.قلم ها برای آن، توصیف مظلومیت نویسند و رمق آخر را مفهوم کنند.شاید این معنا غلط نباشد اما این ظاهر کار است و باطن و اصل آن ،فریادهاست.ما را در این بین به واژه ی دیگری برخورد کردن نیز تعجب برانگیز است و آن ناله ی شکسته است.ناله خود چه دارد که شکسته نیز شود؟این را باید از قلم پرسید که چگونه نقشی را می تواند بیان نماید.

برای ما ناله ی شکسته به مثابه ی فردی است که از درد بر خود می پیچد . بر بالای بامی ایستاده و زخمی است . توان یاری جستن ندارد که در چنین وضعیتی او را بر زمین افکنند تا ناله ای جدید شنوند که همان ناله ی شکسته است.این را با هر کس روا ندارند که بزرگی می طلبد و شجاعت.

هر کسی را به ناله ی شکسته رسیدن ممکن نیست مگر مسلم بن عقیل و امثال آن.ما را با ناله ی های شکسته رابطه بسیار است.دانایانی که در ردیف نیستند و در عقبه باقی می مانند.نای حرکت ندارند و ناله کنان زندگی را به سر برند.برگردند تا آن ناله ها را نیز ناله تر کنند و شکستگی آن را برای مانع ساز، عملی کنند.

ما را با ناله ها رفاقت بسیار است و همجواری حتمی.نادانان را فریاد بسیار و دهان ها گشاد است . جهل و نادانی فشار را فراوان و رسایی را به ظاهر برنده تر نماید.در ناله های شکسته شکستگی نیز قادر به خموشی نیست که شعله سازی والا در میان آیندگان است.ناله ای می شکند تا دلی ناباب شاد گردد.عجیب انسانی است این انسان.

بشکنید این ناله ها را شاید در پس آن توفیقی حاصل گردد.قلم ها را شکستید حاصلی نیامد.بدانید که ناله ها خود خطرناکند و شکسته های آن ها خطرناک تر.حق را از بین بردن خطاست و ناله ها را شکسته تر کردن فریبکاری درونی است.نیک می دانید و می دانند که ناله ها خموشی ندارند.آه و ناله برای پدران و مادران در کنار فرزندان و بیگناهان اتمامی ندارد.

ما را با سر زیر برف کردن رابطه نیست.صدای ناله ها را هم اگر شکسته شوند امید به شیدن داریم که هر صدایی را نمی توان صدا نامید مگر در حق بودنش اطمینان حاصل شود.ای انسان های شکسته ناله بدانید و بدانیم که تا ابد باقی مانده اید گرچه تنها بودید و تنها ماندید اما جماعت با شماست و این بودن ابدی است.دانایی شماست دلیل شکستگی نمودن ها.

شاید نفهمی هم خود نعمتی باشد زیرا دردی در آن متصور نیست.دردها اگر عصبیت داشته باشند که مال همه است اما اگر مفهومی فراتر از آن باشد که قصه ی دیگری است.ناله های شکسته رساتر از همیشه هستند.ناله ها را بشکنید دانایی ها بیشتر می شوند.ای قلم شکسته شاهد شکستگی های دیگر نیز باش. حتی ناله ،که تو شنواتر و رساتر از دیگر نوشته هایی.

شعر شکسته:شاعر را با شعرش شناسند و با آن محک زنند.شعرش سلاحش است و کلامش برندگی اش.اگر او را از این محروم کنند از دلش فاصله داده اند.شعر را برای بیان حقایق گفتن صواب است و در ناحق ستردن خطاست.

شاعر را در این میان به دو بخش تقسیم کنند و هر یک را به آن رهنمود نمایند.آنکه برای دلش می گوید و آنی که برای دل دیگران خطابه خواند.ما را با هر دو کار است.واقعیات را در یکی می بینیم و حقیقت را در دومی.شعر از درون خیزد لاجرم بر درون نشیند.شعر را با این توصیف خطا رفتن ممکن است و به دل دیگران نشستن امکان.

ما با چنین شعری رابطه ای نداریم.خواهان آن نیستیم.برای دل دیگران ظالم و غیر آن تفاوتی نمی کند.شعر از دل یا سینه بر خیزد همان است که باید باشد.ما شعر را برای دلبربایی نمی خواهیم.راهی است روشن و چراغی است بر دست که شاعر با آن طی طریق کند و آرامش گیرد.

تفاوتش را در درون بینی و با برون یابی .ما شعر شکسته را شکستگی همه ی شعرا می دانیم.شاید قلم نیز در این میان مقصر باشد که قادر به تشخیص نیست.قلم متعهد به شعر واقعی است اما نفس کار او نوشتن است و روان سازی برای فهم بهتر.

انحراف در شعر با شاعر بی معناست مگر بدلی ساخته و تشویقی کاذب به کار گرفته شود که در دنیای فریبکاران فراوان یافت می شود و در صداقت ها فقیر و نادار می گردد.

شعر شکسته را شاعر نتوان شکست ک از درون مانع هست و از برون خواستار.ما را با شکستگی شعر رفاقتی نیست.از دل برون آمدن را با برون یکی ساختن صواب نمی دانیم و درویش مسلکان فقیر را با شعر سینه ای معنا یابی کنیم.

شعر شکسته را محدود نما گویند و از دل برآمدن دریا.تلاطم ها را در دریاها بینند و اقیانوس ها پهناوری آن را محک زنند.شاعر دارا را نمی توان یافت که اگر چنین شود در شعرش و محتوای آن شک امکان گردد.

شاعر با شعرش فقیر می شود و با ندایش نالان.ما را با شعرهای اصیل رفاقت بسیار است.اصیل در برابر بدل که گاه در اقتصاد نیز از آن فریبکاری برداشت کنند و با اساس یکی نگیرند.شعر بدلی دریایی از فریب ها و انحرافات است.

ما را با شعرا درد دل بسیار است که چگونه ساکت مانده و شعری به عمق همه ی دل ها نمی سرایند؟خموش ماندن شاعر با نگفتن ها نیست که سراییدن ها بسیاری از سکوت ها را نماد می دهند.شعر شکسته دلی برای هیچ است و معنایی بی معناست.ما با شعر شکسته انحراف می بینیم و شعر غران راشجاعت.شعر همراه با شیر است و شیر همراه با شجاعت.شجاعت را از شاعر گیرند خلع سلاح کامل کنند که اگر چنین شود بردن به هر مسیر امکان نمایند.شاعران بدلی شاید واژه ای جدید در دنیای شعر و شاعری باشد.شاید.

پایان سخن:عجب صبری خدا دارد.چرا ما مثل او نیستیم تا خاموش کنان بر دیگران این شبهه حاص گردد که نه ،ما هستیم و در درون جامعه ی خود فعال.عجب صبری برای او تصور می توان کرد که بندگانش شکستگی را برای توصیف بسیاری از ناگفته ها به کار گیرند و خود را از مسئولیت ها بری نمایند.خدا را در سر خود دیدن شاید یکی از دلایل باشد که ما را با او رفاقت بسیار است و رقابت هیچ.

ناگفته ها در پایان سخن عرض اندامی کنند اما نه آنی که باید باشند که فقط اشاره ای به آن چه باید باشد هاست.سخن پایان در شکستگی هاست.آنجا که کامل را کنار زنند و بدلی را شاید به خیالی غالب گردانند.در تمام توصیفات قابل نفوذ است و توفیقات واقعی را به همراه.البته حتم می دانم که موفقیت های حقیقی را هرگز ایجاد نخواهند کرد.ما را با پایان سخن تنها وسیله ای دانیم که برای پرتابش مقدمه چینی نماییم.

همه را می توان شکست مگر ذات پروردگار تعالی را که خود مسلط است و از درون و برون باخبر.پایان سخن را درد دل گفتن خطا نیست اگر دلی شنوا و گوشی مدرک باشد.بدل ها را به کار بردن ممکن است توجه را افزون نماید و شکسته ها را برای آرامش موقتی به کار گیرند.

ما را با سخن پایان پایانی نیست که آغازی بر طوفان هاست.خواهان نشت آن هستیم و سیل ها را پیش بینی می کنیم.پایان سخن در شکستگی ها می شکند و تبدیل به اصل ها می گردد.شکستگی ها برای بیان هستند و هرگز بنیان قرار نمی گیرند.ما را با پاکی رابطه است و با ناپاکی خصومت.

این را از ذات گویند که در همه چیز هست.این همه چیز فقط انسان است که عاملیت دارد و اوست که بدل ساز ماهری است.ما را با انسان نما ها رفاقتی در توصیف بدل هاست و در غیر این صورت نزدیکی نیز نشاید که اگر شود در ذات خود شک خواهیم کرد.ما را با ذات پاک زندگی است و با ضد آن مرگی تدریجی که توام با شادی های کاذبانه است.

پایان سخن شروع بیداری است و گرچه تمام آن نیست اما آغازی برای برخاستن و فریاد زدن است.با شعر یا قلم تفاوتی نمی کند.اساس هوشیاری و بیداری است.جهل را سرکوب کردن بسیار صواب است و با آن مدارا کردن خطایی نابخشودنی.

در شکستگی ها مدارا را می توان توصیف کرد که برای ما نیست.این برای دغل کارانی است که منافع را در ایجاد شکستگی ها می یابند و با آن زنده اند.

سخن پایانی را باید اتمام جهل ها و نادانی هایی دانست که بسیاری تصنعی و ساختگی اند.ما را با جهل ها هرگز رفاقت نبود و نخواهد بود.دانایی است که توانایی است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:8

روان شکسته:روان را معنا یابی باید که اگر نشود با انواعی از خلط ها مشتبه می شود.گاه مانند انواعی از اعصاب می شمرند و زمانی نیز با حدت دیوانه صفت بر می گیرند.روان از نظر ما عکس العمل هاست.فرد را مدافعی لازم است و وسایلی برای تبدیل برای سالم سازی .

روان با خشم خود را نماد می دهد و با عصبانیت شکلی دیگر می گیرد.همان روان با سکوت معنا می دهد و با گوشه گیری خود را صلح طلب معرفی می کند.ما روان را برای دفاع از خود برمی گزینیم و عاقلانه از آن سود می بریم.

روان را می توان سالم نگه داشت تا تدافع نیز سالم بماند.جامعه در این بین نقش دارد و جاهلان برای انحراف آن پررنگ وارد می شوند.روان شکسته همان نقص در عکس العمل هاست.آنجا که خشم لازم است سکوت می آید و زمانی که سکوت ضروری می شود خشم خود را جلودار می نماید.

روان شکسته همین است که توازن ها را بر هم می زند و ناشایستگی ها را جایگزین شایسته ها می کند.خشم در برابر عدالت به جای ظلم.عصبانیت در برابر عدالت به جای حیف و میل.این شکستگی روان است که تصنع، کار آن را انجام می دهد.ما با آن مخالفیم و سازندگی آن را مربوط به سودبران می دانیم.

قلم شکسته هم در این میان میدان دار می شود.نه از این باب که پشتیبان گردد که مسیر را غلط نشانه می دهد.قلم شکسته با نوشتن های نامربوط خود را مدافع شکستگی های روان می کند تا توجیهی برای ماندن داشته باشد.

ما را با هر دو کار است.قلم شکسته را جوشش دادن و روان شکسته را از خمیدگی رها نمودن.عجیب روزگاری شده است که روان سالم را معیوب دانستن و روان های شکسته را سالم نماد دادن.

این ها دنیای واقعی ما هستند و در جهان حقیقت جایی ندارند.باید این را مهم شمرد که روان به آرامش مثال زدنی نیاز است و تلاطم خصومتی مبرا.روان متوازن را علم کردن راهی برای درست طی کردن می شود و شکسته ی آن خمیده کنان در مسیری کندآمیز طریق می کند.ما را با این شکل موافقتی نیست که اگر باشد جهالتی نمایان خواهد شد.

روان مظهر آسایش خواهی برای خود و دیگران تصور نمودن است و شکستگی آن خودخواهی و دگر طردی است.همین است که شکستگی روان منبعی برای راهیابی ناشایستگان می شود .

امواج درونی خموش می گردند تا کشتی های ناصواب وارد آب های زلال شوند.آلودگی هایی را با این کار شایسته گردانند و آشامیدن از آن را به مثابه ی مرگ تدریجی برشمرند.

ما را با روان آرام رابطه ای همیشگی است که غیر از آن تنزل در آدمیت است.آرامش روان عکس العمل منطقی را بشاید و غیر آن انحراف از مسیر را باعث گردد.روان را تدافع باید دید و از حمله غافل نباید گشت.

روح شکسته:روح را برابر جسم گرفتن تنها یک معناست.برای بسیاری این کافی است تا شناسایی روح صورت گیرد.بسته به تفکر فرد، روح معنایی فراتر می یابد.برای ما معنایی بهتر از طرز تفکر نیست.

روح مملو از چگونگی هاست.برابری با ناملایمات منطقی است.بدیهی است که تنها نوعی توانایی بود که اگر حاصل نشود نقصی در آن متصور گردد.ما را با نقص ها بیگانگی است.روح برای ما طرز تفکر درست همراه با استدلال های علمی است.آنجایی که ریشه ها، درخت را معرفی می کنند و استحکام درخت به بن آن بسته می گردد.

در این میان، روح سالم دردسر ساز می شود و بسیاری وجود آن را با منافع خود در تضاد مبین می یابند.راهی جز شکستن نیست و اگر از بین نتوان برد اما شکستن توان کرد.روح شکسته، توقفی در مبارزه است.فشاری برای عدم برخورد منطقی است.استفاده از احساس برای پیشبردهاست و بدین سان، انحراف در نشان دادن روح حقیقی است.

روح حقیقی، مبارزه با جهل هاست.چه آنانی که آشکارند و چه پنهانانی که خواسته، ایجاد می شوند.روح شکسته، بیماری، ناتوان و نزدیک به مرگ است که توان ناله کردن ندارد.طرز تلقی از جهانی است که اطرافش را میکروب ها فرا گرفته اند و ویروس ها با تمام ریزی های خود در حال گسترشند.

روح شکسته را باید تا شایستگان را شاید.ما با روح شکسته بیگانه ایم و برای درمان آن کوشا.این کوشایی اگر آشکار نباشد در پنهانی کاربرد دارد.با اشارات، بسیاری از روح های شکسته جوش می خورند و دوباره وارد میدان نبرد می شوند.جهالت را از بین می برند و ناآگان دانا را با تلاطم خود، غرق در امواج می کنند.

ما روح را روان نمی دانیم که دیگران برای شکستنش از این مهم وارد شوند.دیوانه خواندن، در کنار طرد کردن، از علائم ظاهری آن ها می شود و در واقع، کلمه بیرون راندن از درون، اصل و اساس آن ها می شود.قلم را در این میان نظاره گر می بینند و اکتشاف آن را در انسان، ناممکن بر می شمارند.

چه باید کرد که بسیاری از پنهان ها، آسان آشکار نمی شوند که تفکری نیاز دارند و منطقی ظریف می جویند.ما در آشکاری آن ها مانده ایم چه رسد به یافتن پنهان ها که کاری سخت و طاقت فرساست.تنها افرادی خاص از عهده برآیند و انبوهی در ناتوانی، معین شوند.

روح شکسته، به خوابیدن و مواظبت از خود، بیشتر نیاز دارد که این حفاظت را دیگران تقبل می کنند.نه از این باب که دلسوزند که متوجه ی خطرات سالمش می شوند.

ما را با روح شکسته کاری نیست که تنها بیداری را جویا هستیم و با خواب کنندگانش خصم.روح سالم، فریادی از درون است و شکسته اش ناله ای از درد.

دردمندان را وجودی نیست که دردسازان در میدان ها جولان می دهند.عجیب دنیایی شده است.روح سالم را تحمل کردن سخت می شود و ناسالمش را مصنوعا ایجاد می کنند.گویی آزمایشگاهی قوی برای ویروس سازی ندارند که به این راه وارد می شوند.این ها کدامین نوع بشرند؟آیا با حشر مشتبه نشده اند؟

روح که شکست، قلم راهی به منزلگاه نمی یابد.طرز تفکر که مشتبه گردید، سقوط هم محتمل می شود.راه که کج شد، راست هم دور می شود.قلم را توانای راهنمایی نیست که نای ندارد و خود، شکسته و رنجور است.چه باید کرد؟

به کجا چنین به سرعت؟به کدام قصد، رفتن؟مگر آدمی، خبیث است به تن سرای خویشتن؟مگر او حریص و طماع، به سود ریشمندان؟چه بلا و چه سزایی که بایدش نمودن؟که اگر صلاح باشد،بشود به ریشخندان

این یعنی، روحیه ذوب می شود، تلقی از جهان، تغییر می یابد.جلاد، رحیم می گردد، ظالم، مظلوم می شود، تیره، روشن جلوه گرد و رقص مرگ، اجرایی می گردد.قلم، نظاره گری ناتوان می شود.صدای او در میان فریادهای تماشاگران ابله، گم می گردد.

عجب روزگاری شده است.ما را با نابخردان، خصومتی نیست.تبر به دستان روح را مقصر یافتن، بیهودگی است.فرمان دهندگان، هم، نادانانند.باید عقبه ها را دید تیزبینی، لازم آید تا یاور قلم در نوشتن شود.جنس قلم را محکم کردن، ضروری است.روح شکسته، مسیر قلم شکسته است.

قلم را شکستن، آشکاری است.بیهودگی طی شدن، حتمی است.روح شکستن، وارونگی آوردن است.وارونگی، سقوط آورترین است.باورهایی شیرین، با نتایجی تلخ تر از زهر.ما، همه را شاید ندانیم اما یکی را به طور حتم، آگاهیم و اینکه، قلم، هیچگاه، شکسته باقی نمی ماند.قلم همیشه، خودجوش است.

راه شکسته:انسان را با راه، رفاقت بسیار است.در راه بودن را دور بودن نمی توان تصور کرد.آن هایی را که انحراف در میان جماعت ممکن است و آن هایی را که در راهند، مزاحمت می توان یافت.

راه شکسته بیرون راندن نبود و درون ماندن به دلیل استقامت و باور بر حق بودن را متجلی بسازد.راه را می شکنند تا اگر خروجی نتوان،در حداقل شکل،زمان را افزایش دادن میسر شود.راه شکسته را دلایل بسیار است و ظرافت ها نیز فراوان.با گفتن ها، سد می کنند و با وعده ها، زمان را افزایش می دهند.

عجیب معنایی دارد این راه شکسته که اگر توفیقی نیز حاصل شود نایی باقی نمی ماند تا از بودنش لذت برند.خصم را با راه شکسته بهتر می توان شناخت.آنجایی که عمر، دگر جوابگو نخواهد بود و چه بسا در میانه راه، تلفات نیز موجود گردند.راه شکسته با انواعی از نیرنگ ها، حاصل می شود و با انواعی از خنده ها، متوقف می گردد.

رهروان را توقف نشاید مگر با شکستگی که خود یا دیگران ایجاد نمایند.تصور خود شکستگی از جهالت است و دیگر شکستگی از رذالت.راه را باید رفت که دلیلی بر نبودن نیست مگر بر گروهی که با آن متضرر شوند و با حرکت یابی از بین روند.مانند موج ماند که دیگران خصم را خفه کند و برای دوستان، صبر و تحمل ایجاد نماید.

در راه، نقطه است که پایان را ترسیم می کند و رسیدن بر آن را، آغازینی برای راهی دیگر می توان یافت.راه را با هموار سازی به مقصد می توان رساند و با شکستگی ضعیف نمود.

قلم شکسته در این راه دو ضدیت را نشان می دهد.آنکه شکستگی را باید و اینکه آن را نشاید.قلم شکسته، خود، دردمند است و درد شناس و اینکه نای گفتن داشته باشد را نیز نمی توان دور از حقیقت تصور نمود.راه شکسته، تجلی تمامی مزاحمت های آگاهانه ی ابلهانی است که در نبود آن، جان می دهند و در مزاحمتش، حرکت.

راه را رهرو می خواهد و رهرو را استقامت که اگر این چنین نشود، خصم را موفقیت حاصل گردد و انسان را تلفات.ما را با رهروان ضعیف، میانه ای نیست.لج کردن را نیز راهی برای موفقیت نمی دانیم که آن نیز شکلی از جهالت است.رهروان صدیق را پشتیبانی باید که روشنفکرانی متعهدند و اندیشمندانی صبور.

راه شکسته، تنها روش موفقیت ترسیم می گردد در حالی که شق های فراوان برای غلبه می توان دریافت.دانایی را استمرار باید که جاهلان نتوانند جولانی موثر دهند گرچه می توانند جان کندن را آزمایش نمایند.جامعه را از وجود ابلهان پاک کردن صواب است و بر تعداد متفکران افزودن راهی برای ماندن.

راه شکستن را برای سقوط خواهند و سالم را برای صعود.آنکه ماهیت راه را نداند، در آن بماند.باید که دانایی را در راه، هزینه کرد تا سود عاید شود.زیان نیز در انواع شکستن هاست و سودهای ناباب در این مسیر فراوان.تفکر را وسیله خواندن، صواب است و ترمیم شکستگی ها نتیجه ی آن.

کوشا بودن در ترمیم نیاز است و بی توجهی، مرگ تدریجی در مسیر.قدرت را در شکستن یافتن، به بیراه رفتن است و کوشش برای یافتن شق های منطق، اوجی از دانایی در کردارها تصور.شکست ها را در راه، به مرگ بتوان یافت که تفکر در ساخت، زندگی دوباره یافتن در انسانیت بتوان مدرک کرد.

راه شکسته را خردمندان دانند که وجودش، متوقف کننده رشد و تخریبش، صعود.انسانیت را با رشد سنجند که رهروان بسیار دارد و شکستگی ها را غیرقابل تحمل.تبر به دستان جاهل،هلهله کنان،برقصند که این رقص مرگ است.

رهروان راه، سالم روند که مسیر، تندرست است و اعتماد، فراوان.قلم شکسته نیست و صداقت جاری.فضا، عطرآگین است و نوشتن، روان.دوستی، جوشش ها آورد و رهروان افزون.عجب فضایی شده است این راه زیبا.نه طوفانی است و نه شکافی در زمین.

یکباره، همه چیز بهم خورد و صداقت گم شد.اعتماد، پر کشید و بدبینی، جایگزین شد.قلم شکست و فریاد آن، گوش فلک را کر کرد که ایهالناس، نروید که راه شکسته است و حرکت در آن، مرگ آفرین.نروید، که رفتن صواب نیست و مردن، حتمی.

فریاد قلم در گلو شکست و آه و ناله، جایگزین شد.راه، شکسته شد و نابخردان پیروز.این، نه از باب حقیقت که واقعیت.آنجا که خردورزان، ترمز کشیدند و بی خردان، شتاب.قلم شکسته، نظاره گر شد . مرگ تدریجی، در حال شکل گرفتن.عجب دنیای شادی ساختند در فضایی غم انگیز.راه ها شکست، قلم ها، شکسته تر.

صداقت شکسته:صداقت را پاکی است و صدق گفتن را سالم سازی درونی می توان یافت.صادقان زلالترینند و مخالفین آن آلوده ترین.صداقت را راهی برای درست رسیدن می توان تصور کرد و ضد آن میانه راهی از نیرنگ ها و فریب های ماهرانه.

در ضدیت آن عدم توفیق ظاهری نیست که حقیقت گم شدن هاست.صادقان حقیقت یابانی موثرند که استمرار بودن انسان را رقم می زنند و ضدین کسانی هستند که بودن نوع بشر را تنها با نامی و نشانی می جویند که این یعنی از بین رفتن انسانیت و آدمیتی که آدمی برای آن نشانه رفته است.

نماد انسان را با صدق یافتن همانی است که باید باشد و ظاهری از انسانیت یافتن همانی است که هست.قلم شکسته در این میان فقط جان می کند و با ناله های خود صداقت را از اندرون چاه به برون هدایت می کند.چیزی جز صداقت یافتن بیهوده روی است و انتخاب راه های مخالف ابلهی موثر در سقوط.ما را با غیر صداقت دشمنی است و با صداقت مانند نوزاد در آغوش مادر است.

چنان کسانی یابی که با غیر صداقت به مقصود رسند در حالی که از درون پوسیده گردند.ظاهر را یافتن و از درون بی خبر شدن مرگی تدریجی برای جاهلانی است که وسیله ی صدق را مانعی در رهروی می دانند.هزاران نفر را باید تا سنگی که غیر صادق افکند درآرند.

ما را با غیر صادقین کاری نیست که نزدیکی با آن ها نابودی و مسالمت با آن ها تایید فریب کاری است.غیر صدق ظاهر می شناسد و صادق باطن.باید کار کرد و ظاهر را نمایان تر نمود و آن را با درون گره زد که با این نیز می توان زلال ها را از آلودگی ها جدا ساخت و انسانیت را به جایگاه اولی خود بازگرداند.سقوط در انسانیت با غیر صدق ممکن گردد و با صداقت به اوج.

انسان ها را باصداقت انسان بینی و غیر آن را حیواناتی به شکل آدمی که اگر دانایی را ضمیمه نکنی فریب را در درون موثر گردانی و آن نیز مقصدی برای غیر صادقان خواهد بود.

صدق را باید روشن ترین نمود تا جهالت ها قابل نماد نگردند.خاموشی در برابر روشنایی صدق راه اصلی است و بنیانی برای ماندن های انسانی است.غیر صدق دشمنی بسیار باید تا از بین بردن آن بشاید.ما را با غیر صدق هیچ رفاقتی نیست و این را حتی در لحظه ها تحمل نتوان کرد.صادقان را در یافتن راهی برای روشنایی ورسیدن به مقصد های متعالی شایسته است.

انسانیت را با صدق باید شناخت و از قلم حتی شکسته ی آن یاری طلبید.قلم را مرده یافتن امکان نیست و شکسته ی آن نیز فرمانی متنفذ باید نمود.ما را با ناامیدی راهی نیست که اگر باشد خفتن در حین مردن است.ما را باید با صدق دوستی بسیار باید تا راه را برای رسیدن ها مهیا نمود.غیر صدق را در انسانیت ها جایی نتوان یافت.

حرکت شکسته:حرکت ذات آدمی است تا با آن استعداد را بتوان به توانایی تبدیل نمود.این آغازی بر زندگی است که اگر نباشد آدمیت را نشاید.انسان را در حرکت یافتن زندگی و در نبود آن مرگی تدریجی است.آدمیت آدمی را تنها با حرکت از قوه به فعل می توان معنا نمود و آغازین آن را از وجودش ترسیم کرد.این حرکت را شتاب باید داد تا رسیدن به مقصد را زودتر حاصل نمود.این خاصیتی است که جدایی نمی پذیرد . ناآرامی است که آرامش آورد.به مانند موج ماند که غیر حرکت آن نیستی است و بودنش قدرتی در نوردیدن.ما را با حرکت رفاقتی بسیار است و از قلم ها نیز حرکت دهی می توان یافت.قلم شکسته را نیز که تصور نمایی باز هم حرکتی در آن نهفته است که اگر طوفان تصور نتوان کرد بادی می توان در ذهن ترسیم نمود.

حرکت برای آدمی جان دادن به توانایی ها و بروز همه ی استعداد ها و قابلیت هاست.اینکه با حرکت مخالفتی شود نشانه از اصل نیست که ترس از آینده ای است که دانایی در درون آن خودنمایی می کند.ابلهان را با دانایی دوستی نیست و برای مانع شدن نیز توقف در حرکت قابل تصور است.

حرکت جوهره است و با درون در رابطه .تصور کنار گذاشتن خطاست و خطاکاران ابله.قصدی در توقف اگر تصور باشد از نادانی است که این سیل را با انگشت نگه داشتن بی امکان.ما را با حرکت های شتاب دار دوستی بسیار است و از رفاقت با توقف گریزان.

صبر را چاشنی نمودن و تحمل را شریک ساختن راهی برای تبدیل نمودن هاست.باید شناخت تا به مقصد رسید.توانایی ها به حرکت نیاز دارند و مانند جان و جسم با هم معنا می دهند.حرکت بدون قابلیت ها و قابلیت ها بدون حرکت عباراتی بی معنا و بی نتیجه است.

ما زنده به حرکتیم مانند موج.دانایی در حرکت هاست و قلم ها پویندگان حرکت.راه را باید رفت و این با توقف امکان نیست.دانایی برای بسیاری توقف است در حالی که برای مدرکان حرکت با شتاب.دانایی را باید به کار گرفت تا حرکت معنا دار شود.برای حرکت همین بس که بودنش جان می دهد و نبودش مرگ را به صدا در می آورد.آیا می خواهند که مرگ را نزدیک تر یابند؟این را باید ابلهان بینند که حقی جز این ندارند که نابودی آن ها بروز دانایی هاست.

حرکت انرژی می خواهد و تولید آن لازم.ما را با کسان ناامید کاری نیست.دانایی توانایی است و جنس آن ار قدرت هاست.حرکت را شکسته نتوان یافت که اگر حاصل شود تنها زمان را تخریب می نماید.

ما را با ابلهان متوقف کننده سری است که بر نادانی آن ها افزون می نماید.حرکت را توقف نتوان .شاید به نوعی انحراف از مسیر اما در هر شکل آن ماندن اساس است و شکستگی آن نا امیدی برای کسانی است که ان را چاشنی فعالیت ها می دانند.حرکت از درون اصلی ترین نوع جنبش هاست که اگر نباشد مابقی نیز معنا نمی یابند.

عفت شکسته:انسان را از حیوان می توان جدا ساخت.این بدان معناست که آدمی دارای توانایی هایی است که حیوان از آن دور است.پاکی درون را می توان نشانه رفت و رفتار برون را ملاکی برای انعکاس درون.ما با انسان سروکار داریم که آدمیت او نشانه است و انسانیت او ملاکی برای رفتار درست.عفت را پاکی یابند و درستی را راهی برای به مقصود رسیدن.معنایی برای عفت به جز درستی و گره زدن آن به انسانیت نمی توان یافت که اگر بدل شود حیوانی می شود.برهنگی برای آدمی بدلی از حیوانیت است که در آن توحش و شهوات رانی قابل تصور باشد.تمدن را جعلی معنا کردن و آن را با برهنگی گره زدن بیهوده روی است.عفت را شکستن همین بس که آن را به بدل تبدیل نمودن.ما عفت را شکسته نمی توانیم .

شکستگی عفت ما نبود آن است و نگه داری انسانیت ما در بودن عفت و پاکدامنی است.ما را فرزندان شایسته باید که در پاکدامنی ها بشاید.آدمی را از اینکه پاکیزگی ماند انسان خوانند و در غیر آن به هر شکلی که باشد حیوان گویند.

قدرت حیوان به نعره زدن اوست و انسان به پاکی و عفت.ما را با بی عفتان کاری نیست که حیواناتی در پوست انسانند.گرچه مانند او حرف می زنند اما ابلهانی آگاه در خروج از صلابتند.

عفت شکسته در میان ما نیمه عریان شدن ها نیست که اگر باشد عین بی عفتی است.انسان به مانند موجودی ماند که محافظت از آن لازم آید.پوستی برای حفظ و لباسی برای گریز از گرما و سرما.این در معنای دنیوی است که در مفهوم معنوی حفظ خود از نادرستی ها و جلوگیری از انحرافات است.انسان با سنگین بودن وقار می یابد که نااهلان را تکات دادن نتوان.

ما عفت را عزت خوانیم که با درون آدمی هماهنگی دارد و در غیر آن تضاد.سربلندی در پوشیدن نیمه عریان نیست که در حفظ ظاهر برای حفاظت از درون است.ما باطن را با عفت ممکن می دانیم و کسانی را که از برون به درون هجمه آورند و از انسانیت به دور کنند ابلهانی حیوان وار خوانیم که به دست خود گره ی دام را پیچند تا بدین سان به مرگ نزدیک تر شوند.

عفت را با سربلندی حفظ باید کرد که کار اندیشمندان و متفکران است.عریانی به نام تمدن نوعی کجروی برای ارضای حیوانیتی است که در درون رشد یافته است.سنگینی را با خود داشتن برای حاملان ناممکن و برای شخص، محافظ خواندن است.

عفت را نتوان شکست که اگر شود دیگر عفت نیست بدلی برای جایگزینی و پاسخگویی درونی است زیرا آدمی قادر به جدا شدن از جوهره نیست و اگر شود به دنبال توجیهاتی است که قانع کننده باشند.

عفت اصل آدمی برای سربلندی های آتی است.ما را با بی عفتی چنان خصومتی است که آشتی نشاید و ممکن نگردد.فرزندانی با عفت را خواستاریم که از والدینی عفت دار ممکن توان یافت.عفت بنیان انسانیت ماست.

وصلت شکسته:بهترین نزدیکی ها قرابت دل است.نیازی که آدمی برای بهزیستی در خود می یابد و بر آن می بالد.برآورد آن را در وصلت جستجو می کند و جوینده را یابنده می داند.وصلت اصل موجودیتی است که انسانیت نامیده می شود.تنها زیستن برای ماندن مرگی تدریجی برای نوع بشر می گردد و ما نیز بر نبود آن تعجبی بزرگ می یابیم.وصلت برای دل ها معنایی بزرگ تر از اجسام دارد که این مهم در انواعی از موجودات به شکل هایی گرچه ضعیف تر و گذراتر موجودند.اجسام نزدیکی را نمی دانند و درکی بر آن ندارند.وصلت در مقابل فصل کردن هاست.آنچه وصل را به وجود می آورد اساس است و آنچه فصل را رقم می زند بدلی برای انسان هاست که بنیان آن غیر آدمی است.

وصلت را نمی توان شکست که قهر نامیده می شود و نمی توان از بین بردن که دشمنی ذکر می گردد.وصلت را حتی برای نابخردان راهی برای ماندن تصور کردن خطا نیست.سزاوارتر از فصل، جدا شدن هاست.ماندن نوع بشر را در وصلت می توان یافت که تسلسل آن ممکن گردد و وصلت دانایان را نیز می توان بهترین فرض کرد که اگاهی ها را مستمر می نماید.ما را با وصلت های ظاهری کاری نیست که نوعی فریب و دور گشتن از اصل خویتش است.کسانی را که به اصل خود می نگرند در پی وصل خویشند.اتصال در چنین وضعیتی فراتر از گره زدن هاست که در دل رفتن های عمیق است.عمقی که فقط مادران و کودکان موید مشخص آنند.وصلتی به اندازه ی تمام دریاها و آب های روان است.

ما رابا وصلت های معنا دار رفاقتی طولانی است.شکسته ی آن را تصور نتوان کرد که دیگر وصلت نیست.قلم شکسته در این راه با وصلت شکسته میانه ای معنا دار است و همان طور که قلم را نمی توان شکست گرچه شکسته شود وصلت را نیز نمی توان شکست گرچه چنین تصوری امکان گردد.وصلت جوشش قلب ها برای درک متقابل انسان هاست.تعهدی بر ادامه ی نسل هاست.حفظ موجودیت بشر و استمرار انسانیت انسان هاست.وصلت تنها بهانه ای برای آغاز است که پایانی بر نوع آن متصور نیست.آدمی با وصلت وصل می شود و با عدم خودخواهانه ی آن ،فصل می گردد.نفس می کشد تا وصل خود را ثابت کند و می میرد تا فصل را معنا دار نماید.آدمی با مرگ به فصل نزدیک تر می گردد.

دل ها را جوشش دادن وصلت است.با هم کنار آمدن معنا یابی است.عمل کردن تاییدی بر آن است.پشتیبانی نمودن برآورد نیازهاست..اهمیت دادن قبول نقش آن در انسانیت است و کنار خود حس کردن، آرامش دهنده است.معنایی برای شکستن وصلت نیست که اگر باشد دشمنی است.این را نه برای فصل کردن ها انجام می دهند که کوششی بیهوده برای جدا کردن انسان ها از مسیر .ما را با وصلت دوستی بسیار است که عاقبتش خیر و آینده اش روشن است.

والدین شکسته:شکستگی برای هر چیزی متصور است حتی آنجایی که تصورش پایان کار است.خانه را می گویم با تمام عزمتش.والدین را می گویم که تکیه گاه خانواده است.آن هایی که با رنج ساختند و با درد سازش نمودند.چه بسا دردهای نامعلوم و خوشی های زود گذر.والدین شخصیت هایی دو گانه اند.گاه مدافع و زمانی مهاجم.ما را با آن ها کارهاست.

هم تفکری ایجاد می کنند و هم مدفونی برای آن می سازند.آنجایی که دایره بر تصورات می چینند خود گناهکارند و زمانی که گسترش فکر را عاملند بخشایندگانی عظیمند.والدین را شکستن تنها در یک مورد قابل تصور است و آن خم شدن زیر بار ستم ها و ظلم هایی که دیگران بر آن ها وارد می کنند.

ما را با والدین از دو نظر تعجب است.یکی از اینکه نمی دانند و می شوند و دوم از اینکه می دانند و نمی شوند.در این میان آورندگان را چه ظلم ها که روا نمی شوند و چه راه ها که غلط آموخته نمی گردند.تفکر آماده را دادن نوعی از ستم هاست و مانع از اندیشیدن ،دوم آن.

احترام را بهانه ای برای پرداختن رواست اما از آن بالاتر و والاتر ،داده هاست.والدین را شکستن همین که فرصت اندیشیدن ندهند که خود نیز چنین فرصتی نیابند.در تکاپو بودن برای آن ها شکستن هاست و برای فرزندان ستم ها.نشستن بر سفره ها دون ترین است و راه صواب دادن ها فقط نصیحت.

تفکری نیست تا جایگزین باورها ی ناصواب گردد و عقلی به کار نمی آید تا راهی نشانه رود.والدین را می گویم.در آشپزخانه ی شکم سرگردان و در یافتن درآمد زجر کش.کدامین فرصت را ایجاد کردن و کدامین تصور درست را به وجود آوردن؟

شاید تقصیری روا نباشد و ستمی قابل قبول نباشد اما هست آن چیزی که نباید باشد.رشدی که در قوت والدین است گم شود و تعالی که عاملینش باشند نابود می گردد.در تکاپوی نمردن هاست و ریشه ی آن در نیستی تفکرات آغازین هاست.

والدین شکسته در تربیت نا آشنا و در ادب متعصب.اخلاق را راهی برای بهزیستی دانستن هاست و توقف شیوه ای برای توفیق هاست.چه بسیار فرزندان که در توقف گاه والدین ماندن ها و چه قلیل فرزندانی که با قوت خود برخاستن ها.ما را با والدین از منظر تقصیر کاری نیست.شکسته شده اند و نای راه رفتن ندارند .خمیده اند نه از اینکه دیگری را با خود بردارند و به تعالی رسانند.در پیچ و خم نان گشتن و سیری را اساس ماندن، محسوب کردن همانی است که معنایی درونی شکستگی را برای آن ها ایجاد می کند.

والدین شکسته رسوای عالمند در حالی که محترم فرزندانند.این توصیه را در برابر می بینند که محترم شمردن اساس است و تاییدی بر عملکرد.ما را با والدین شکسته درد دل هاست که مانع ها شدند و سدها ایجاد کردند.با تمام این ها ما را برای آن ها رحمت خواستن رواست و احترام گذاشتن وظیفه.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:0

اعتراض شکسته:بغض در گلو می ماند و فریاد بی معنا می شود.ناشایستگی خود نمایی می کند و شایستگان در درون باقی می مانند.اعتراض را معنایی نمی یابند و آن را با انواع شکل ها خلط می دهند.راهی برای ماندن نمی یابندو نهایت را در شکستگی آن می بینند.اصلا حقی بر اعتراض نیست و اگر هست از نوع شکسته و پاره یافتن آن است.

قدرت را با زور مخلوط کردن و گلو را با چابکی فشردن است.نفس را بند آمدن در فکر رهایی نمودن و راحتی حلق را نتیجه ی رضایت دادن است.اعتراض شکستن را مفهوم یابی و سکوت را نشانه ی رضایت نمودن است.ما را با اعتراض آشتی نیست و نابودی را تجربه کردن است.آن جا که فکر عقب نشینی می کند، احساس خودنمایی بیشتری می یابد.

اعتراض را با چه حقی ایجاد نمودن؟ در حالی که حق شکسته, در گوشه ای مانده است.میان فریاد و نفس، رابطه ای معنا دار می باید و نیامدن آن به جسم، بهانه ای برای عدم آن می توان ترسیم نمود.ما را با اعتراض بیگانگی بسیاری است.جسم را با روح یکی گرفتن است.در روان است که تشخیص برتری فکر بر صدا بسیار می توان یافت و اندیشمندی را وسیله ای روان، برای حرکت دانستن، یافت.

اعتراض شکسته می گردد تا درون آدمی سیراب از ناگفته ها شود.آیا این بغض را، در شکستن ها می توان یافت؟ ما را بر آن کاری نیست.روشی برای دریافت ها و دادن هاست.شکستن ها برای ما معنا دارند و تکامل، برای رسیدن مفاهیم،بسیار ضروری خواهند بود.شیران را در قفس گذاشتن ها تا کی؟ اعتراض را شکستن ها تا چه زمان؟ ما را با آن کاری نیست.ما نفس خود را می خواهیم و از گلوی خود محافظت می کنیم.نفس را برای اندیشمندی نیاز داریم و گلوی خود را برای تنفس محتاجیم.

اعتراض شکسته را با کدامین معنا می توان منتقل کرد؟برای عوام که این امری بی معنا و بدون محتواست.اندیشمندان را مخاطب قرار دادن صواب است و نابخردان را آگاهی دادن اساس زنده ماندن هاست.این را می توان در نوع برخوردها یافت و انواع احساسات تصنعی درک کرد.ما را با شکسته ها آشتی بسیار است و با خرد شدن ها، صداهای آشنایی زیادی است.نابخردان را به جای دانشمندان نشاندن، فراوان و اعتراض را راهی بر ای رهایی نیافتن، بسیارست.

فریاد ها را نگه داشتن و در بوته ی آزمایش قرار ندادن، صواب است و از توسعه ی اندیشه برای رهایی استفاده کردن، موفقیت ترین هاست.اعتراض راهی برای گوش خراشی است در حالی که تفکر، مسیری برای درونگرایی و حلال هاست.باید راهی برای شکستن ها یافت.هنر می خواهد و تحمل بسیار تا بتوان جوششی درست و نامشخص ایجاد نمود.صبر را باید محافظت کرد و مردم را انبوهی از یاوران در نظر گرفت.شکستن ها برای بسیاری ناخوشایند و اندکی شادمان کننده است.

اعتراض را پرتاب حرف دانستن و نابخردان را فراوان گفتن و نازل عمل کردن است.گلو را باد دادن و رگ ها را قوی نمودن است.این یعنی،دلایل قوی باید و معنوی/نه رگ های گردن به حجت قوی.

حرف که زیاد شود،ابهتش شکسته می شود.فریاد بی خردان،به نام اعتراض، گوش آزار می شود و در این رابطه است که قلم هم شکسته می گردد.

قلم به یاور نیاز دارد تا روان بنویسد.دلیل،علت یابی و منطق،یاوران بی ادعای قلم بدستان است.استدلال که خانه نشین شود، فریاد بی معنا،جولان می دهد.آنگاه است که اعتراض،می شکند و قلم را با خود به قهقرا می برد.

عجب حکایتی شده است.جامعه اعتراضی،پرجنب و جوش در تخریبگرایی و خموش در راهیابی است. این جامعه،مرده است.واژه ها را می شکند.بدلکاری می کند.ستم را سامان می دهد تا عدالت را بشکند.آن، اعتراض را می شکند گرچه پیش از آن،قلم را خرد کرده است.

فریاد شکسته:فریاد کودک را در تولد، معنا باید کرد.اعتراضی به ورود به این دنیا.شاید هم فریادی برای ماندن است.معنایی در این دنیای پرخروش، برای فریاد یافتن، مشکل باید.صدایی غران می خواهد و شجاعتی مثال زدنی .ابتدای آن ممکن اما ادامه ی آن چندان آسان نباشد.

فریاد ها را باید با هم جمع کرد تا نوساناتی قابل قبول داشته باشند.ما که اهل فریاد نیستیم.بیگانه ای از جنس بیگانگانیم.فریاد ما قلم ماست.شکسته ی آن، ترجیح پذیر و فریاد نیمه صدای آن هم قابل قبول است.ما توان فریاد را در خود کاهش داده ایم تا ظاهر آن را برای رد گم کردن ها جوابگو باشیم.

ما فریاد بی فریادی هستیم که در راه اندیشمندی در تکاپوییم.چه سان که موفقیت را سخت باشد و رفتن ها دشوار.فریاد با صدای غران آن، قابل شکستن باشد زیرا فشار در آن، متصور است.راهی برای بهانه گیری های منطقی است.

قلم شکسته توان رفاقت با فریاد ها نیست.هر دو را جمع یافتن، نافرضی است.یکی را باید بر دیگری ترجیح داد.منطق قلم، عدم فریادهای ظاهری است.گاه سکوت، بهترین فریاد هاست.سکوت برای قلم های شکسته، فریاد دل هاست.در دنیای شکسته، نمی توان پژواکی درست یافت که بیهوده ماندن را ترسیم و نابودی را در حداقل آن، بیماری یافتن باشد.

فریاد در قلم شکسته، ماندگارترین است و با اندیشمندی، مخفیانه حرکت کردن.فریاد شکسته را چه شاید که فریاد بلند را باید؟ظاهر بینی را کنار زدن هاست و اصول را یافت ها.باید در باطن ها جستجو کرد تا محتواها را یافت.بسیاری از فریاد ها بی معنایند.ما را با ظاهر، کاری نیست که با باطن رفاقت بسیار است.خطر در درون نیست که در برون، نشانه است.فریاد شکسته کلمه ای ناملموس برای بسیاری است که فریادی بلند دارند.

صداها هم می شکنند.دل ها خرد می گردند.تفکرات محدود می شوند.قلب ها از هم فاصله می گیرند.دانشمندان، نا آشنا می مانند.شیران، غرش خود را نگه می دارند.روبهان جرئت خودنمایی می یابند اما هرگز فریاد ها،خموش باقی نمی مانند.فریاد به فریاد ها تبدیل می شوند و از فردیت به جمعیت مبدل می گردند.

شجاعت ها در خفه نمودن، ،به ترس تبدیل می گردند و فضا برای خود نمایی نابخردان گشاد تر می شود.فریاد شکسته را معنا نمی توان یافت که بدون آن هم فریاد موجودیت می یابد.قلم شکسته، خود، فریادی بلند تر از صداهاست.

ما را با فریادهای شکسته کاری نیست.رفاقتی با آن نداریم و رقابتی در آن نمی یابیم.ما را با قلم، دوستی بسیار است که فریاد را از لوله ی آن درک می کنیم.فریاد شکسته را نمی توان تصور کرد گرچه می توان ساخت و برای آن تصویری ایجاد نمود.آن برای دنیای ابلهان و نابخردانی است که با این تصور،خود را آزادانه در دنیای بی درکی در می یابند.درکی غلط و پراشتباه برای توجیه نادانی های خویشتن.ما را با فریاد های شکسته دوستی نشاید.

تدبیر شکسته:تدبیر را توانایی گفتن، اصل است.همه را داشتن، باوری درست و قابل قبول است اما اجرا نمودن، در حد و حدود شخصیت یافتن است.با تدبیر بودن با تدبیری اندیشیدن یکی نیست.ما با تدبیر میانه ی خوبی داریم.دوستی از میان دوستان صمیمی است.حل مشکلات بدون منت است.از فکر و عقل توام استفاده نمودن و کاربردی کردن هاست.

شکستن در این فضا قابل تصور است و دشمنان آن فراوان و بسیارند.این فراوانی در اندک وجودی تدبیر نیز قابل توجیه است.اسبابی باید و روشی شاید.ما را در تدبیر راه ها بسیار است اما توانایی ها کم.خصومت ها در بین راه و در دوران هاست.دشمنی ها با نام دوستی هاست.تدبیر راهی برای رهایی است.دیگرانی که قادر به ورود به دفاع مستقیم نیستند و توانایی خود را در مبارزه ی با تدیر نمی بینند.

راهی جز راه آمدن و رها کردن نیمه راه نیست.تدبیر شکسته در چنین وضعیتی معنا دار است.ما تدبیر را می پذیریم و شکسته ی آن را قابل تصور می دانیم.گرچه این شکستی تلخ باشد و ناکامی، قابلیت تصور آید.

قلم شکسته با تدبیر در یک راه یافتن است.توانی بسیار و قوتی فراوان.تدبیر را از بین بردن خطاست و گرفتار نمودن در اشتباه است.تدبیر را مانند آبی روان تصور کردن صواب است و از بین بردن تنها آرزویی پر اشتباه است.راهنمایی بزرگ برای رهایی است و تدبیری برای معنایابی است.ما را با انواعی از عاقلان دوستی است اما با متفکران عاقل نزدیکی است.

برای ما محبت تنها یک راه است و همراهی اساس راه هاست.دو وسیله ی بزرگ و بران در تدبیر یافتن قوتی است که متفکران قدرشناس آنند و ابلهان از آن غافل.مشکل حل کردن از راه های درست است و وارد حل شدن ها اشتباه نبودن است.اساس در تدبیر حل نیست که حل درست است.می توان آن را شکست و از تدبیر تنها به فکر بسنده کرد و یا از عقل سود جست.بی شکستگی در سود بردن توام فکر و عقل است و بس و غیر از این تدبیر شکستن است.

ما تدبیر شکسته را قابل قبول می دانیم اما آن را پذیرا نیستیم.نابودی آن برای ما غیر قابل تصور است.تدبیر دوگانکی عقل و فکر است که هم حلالیت دارد و هم راه صواب در آن مستتر است.شکستگی تدبیر قابلیت تفسیر دارد و گاه مدافعانی که متفکر نما نیز هستند.در چنین وضعیتی است که فکر به خودی خود دفاع پذیر نخواهد بود کمااینکه عقل نیز قادر به پذیرش در آینده بشری خویشتن نیست.

تدبیر را باید در معنا یابی توام یافت و با هم درآمیخت.آمیختگی که برتری جویی در آن نیست و ما نیز بر آن تاکیدی دوگانه داریم.تدبیر شکسته را با قلم شکسته همراهی است.این همراهی هرگز همدلی برای استمرار نیست که تدبیری برای تدبیر اندیشی است.نه قلم شکسته را تایید کردن تدبیر است و نه تدبیر شکسته را با قلم نوشتن ماندگاری .تدبیر شکسته تنها گذری مانند سایر گذرهاست اما موقتی تر از همه ی نیازهاست.

بی تذبیران موفق نخواهند شد گرچه مسلط شوند و با تیشه تیز خود،تدبیرها را بشکنند و قلم ها را مانع شوند.این تبر بدستان نمی دانند که قطع کردن ها تنها در ریشه هاست و چون کورند،ریشه تدبیر را نیابند.

تذبیر،راهگشای مسائل و راهنمای کوچ کنندگان است،قافله سالار دارد و جلو دار حادثه هاست.حادثه سازان را با آن،میانه نیست که خصومتی از نوع ابلهی است چرا؟ که جمع تضادین را نشاید گرچه،همنشینی را شاید.

گم شده شکسته:روح جستجوگری امری درونی است.بدون گم شده بی معناست.ما را با این امر آشنایی بسیاری است.تکمیل آن پرسش هاست و پی جواب گشتن هاست.گاه این گم شده می شکند یا شکننده می شود.بسته به جامعه ای است که در آن زیست می کنی.ما را با آن رفاقتی طولانی است.همیشه در تکاپوی آن بودیم .

هرگز آن را آن طور که باید ندیدیم.این دیدن ها مصنوعی است و با خارج ارتباط مستحکمی ندارد.درون را باید جست تا گم شده را معنا کرد.شکستگی گم شده از قلم نیست که آن هم برای خود داستان ها دارد.قلم را برای این منظور نمی شکنند که شکستن قلم معنایی برای گم شده داشته باشد.دل را باید هدف قرار داد و صبر را پایین کشید.

ناامیدی بهترین سد و مانع ترسیم می شود تا گم شده شناخته نشود.این مهم روی می دهد تا عوام وجودی به نام گم شده را حس نکنند .برای اندیشمند هر فشاری که باشد گم شده زنده و قبراق باقی می ماند.ظهور آن با درون است و قلم یاور در نمایان.چه باید کرد که علم بدون قلم با تمام ظواهرش نزدیک ترینند.

ما را با گم شده ها سر بسیاری است.بیان در روشنایی نقشی ندارد و خاطرات تنها گذری بر آن دارند.گم شده ها برای همه یکسان نیستند.ماهیت گم شده را می توان به محتوای آدمی گره زد و از آن موضوعی جدید استخراج نمود.گم شده ها را متعدد یافتن محال است و کم کردن نیز مانند آن.علما را با گم شده رفاقت بسیار و با ابلهان نا آشنایی به وفور.

فهم در این میدان نقشی اساسی ایفا می کند و درک، گسترش آن را رقم می زند.جمع را با فهم گره زدن مانند رابطه یافتن با گم شده هاست.تلاش ها معنا نمی یابند مگر در کنارشان گم شده ای حس گردد.بی حسی هم برای خود عالمی دارد.بی تفاوتی و ماندن برای گذران عمر هم در این دایره ،حسی خاص ایجاد می کند.

کسانی را که دایره وار دور خود می گردند تا حس حرکت را در خود ایجاد کنند،گم شده راهی مستقیم برای نشان دادن ماهیت هاست.اگر سالم بماند موج می شود و اگر بشکند نیمه تمام نفس را بر خود تنگ می کند.گم شده ها را با نیمه ی نفس هم خوش دلی است.نبودش مرگ است و شکسته اش وجودی بیمار.

این را ما نمی خواهیم که می خواهند.راهی برای گریز نیست که ظاهری مشخص داشته باشد.پیچیده است و بغرنج.فهمی مشترک نیاز دارد که کمیاب است.کجایند جویندگان گم شده یا گم شدگان در جویندگی؟پاسخ ها عجیب دوستانی هستند.نیمه راه رهایت نمی کنند و همیشه همراهت می مانند.دلخوشی ها به چنین دوستانی است.گم شده ها می شکنند گرچه خود شکن نیستند.

سیاست شکسته:جهان را باید اداره کرد.بعضی این را غلط می پندارند و رهبری را جایگزین می کنند.تفاوت بسیار است.همین بس که گویند از زمین تا آسمان است.سیاست روش حکومتداری است.این را می پذیرند اما ماهیت آن را متغیر می یابند.این عبارت را نیز شکسته می افزایند تا معنایی جدید اختراع کنند.سیاست شکسته از همین معنایابی درک می شود.

اداره کردن یا رهبری؟ این همان چیزی است که امروز دنیا گرفتار آن است.ظاهرا، بدلی وارد میدان شده که سیاست نامیده می شود.ما را از بن با سیاست ها کاری نیست اما شکسته ی آن را معنا یافتن حیاتی است.شاید در این راه فهمی جدید حاصل و راهی نو گزینه گردد.سیاست را با اداره کردن بی معنا یافتیم زیرا مردم، متفاوت تر از سکون هستند.

سیاست اداره، مانند ماندن موج است که اگر این چنین شود، موجی باقی نمی ماند.سیاست را باید به درون آدمی گره ای محکم زد.اوست که سازنده است و اوست که مخرب و منحرف کننده است.ما را با سیاست کاری نیست اما نه آنی که باید باشد بلکه آنی که هست.

عجیب حکایتی دارد این سیاست شکسته که ترحمی بر آن متصور نیست.جنگ را توجیه پذیر است و قتل را صواب.حمله را راهی برای ماندن و کشتن را شقی برای اصلاح.خود را صالح دانستن و دیگران را ناصالح.سیاست شکسته، کمر ها را خم کرده و به سمت شکستن رهنماست.

سیاست در اداره کردن هاست.چه موفقیتی بالاتر از این که سیاستمداران با تمام ظلم ها باقی می مانند و گرده ی مردم را زیر پای خود قرار می دهند.سیاست شکسته را هر رنگی پذیراست.دین باشد یا علم.روشی برای ماندن است و حرکت در آن معنایی جدید می یابد.سیاست شکسته با قلم عداوت بسیاری است.وجود قلم برای آن مانند سمی خطرناک است.قلم را جرئت بیان نیست که مرگ بهترین هدیه ی آن است.

سیاست را می شکنند تا بهترین برداشت ها را نمایند.سیاست اصل را،حمل کردن مشکل است و تکه تکه کردن راهی برای آسانی حمل است.سیاست شکسته تر از همیشه شود راهی برای توفیق می یابد.خواه آن کشتن باشد یا ظلم.تفاوتی ندارد.سیاست باید بماند و این اصلی برای شکستن می شود.آدمی در این راه تنها نظاره گر است زیرا باقی ماندن را در دنیا خواستار می گردد.

به هر بهایی که باشد مهم نیست که البته این کار ابلهان و خموشان بی تدبیر است.سیاست شکسته را، علما، جوش می زنند و از آن جسمی سالم می سازند تا آدمی را آدم یابند.شکستگی سیاست برای اندیشمندان، شکستگی جامعه است که اگر روی دهد، همه را به نابودی سوق می دهد.

تربیت شکسته:تربیت را رشد یافتن اصل است.تعالی دادن اساسی برای رسیدن به اوج است.این را همه می دانند .علاقه مندند و خواهان آن.شاید شکستگی تربیت هم برای خود عجیب معنایی داشته باشد.تربیت را با شکستن چه رفاقتی است؟ درست همان چیزی که دانشمندان هراسان تر از سایر شکستگی ها می یابند.تربیت را برای چه و برای چه کسانی می شکنند؟شاید رشد بهترین معنا برای درک عوام نباشد اما فهمیدن را بهتر از سایر کلمات درک می کنند.فهم درست در تربیت کامل است یا در حداقل آن ناشکستگی است.فهم بیشتر برای بسیاری مانع ساز است.هر چه بهتر مشکل ساز تر.تربیت را می شکنند تا توانایی آن را قلیل نمایند.عجیب بی رحمی است این شکستن ها.

تربیت تنومند سازی درخت است.بالا رفتن از بلندترین ها، مشکل و طاقت فرساست.تربیت انسان را بالا می برد و بدین سان بر گرده ی آن سوار شدن سخت می گردد.باید شکسته شود تا درختانی کوتاه ایجاد گردند.بی رحمی به نوع خود هم عجیب ترین است.قلم در این شکستگی نقشی متضاد دارد.در دست تربیت شوندگان است و در اختیار تربیت کنندگان.این معنایی متضاد دارد که تربیت شکسته است و تکامل در آن تنها آرزوست.با سایر کلمات خلط می شود.یاد دادن، آموزش، رسیدن به تمدن، تکنولوژی و انواعی از کلمات پر رنگ و زرق.ما را با تریت شکسته عداوتی بسیار است.مقابل آن ایستادن است.نسل را سالم سازی است.عجیب خطری است که آدمی برای نوع خود درست می کند.

شکستن تربیت عمدی ترین هاست.شاید در بسیاری جهالت ها علت و اساس باشد اما در تربیت شادمانی ساز و خوشحال کنندگان را توجیه پذیر.تربیت شونده را با تربیت اصل در زحمت انداختن هاست.روشی بسیار موذیانه و گریز پذیر که آدمی آن را می خواهد تا بدلش را بیابد.شکستگی ناظاهر و عملی برای رشدی بدلی که سهل انگاری آدمی و تنبل خواهی که نوعی استعداد منفی است برآورده گردد.تربیت را شکستن مساوی با جامعه شکستن می شود که اگر شد هدایت آن به سمت نادرست ها سهل و کشاندن به ناباب ها روان تر خواهد بود.تربیت را اساس گفتن همین بس که بودنش موفقیت و ناقصش انحراف خواهد بود.ما را با تربیت بیگانگی موثر نیست.درون ماست و خروجش روح افکندن به برون.ما را با تربیت دوستی طولانی است و ماندنش معامله ای با جان است.جان دادن را بهایی برای ماندن می دانیم اما تربیت را شکسته نمی پذیریم.

شکستگی تربیت سخت ترین ضربات برای سقوط هاست.پر رنگ ترین ناقص ها و فاجعه آمیز ترین برای انسان هایی است که نمی دانند و نمی خواهند که بدانند.شکستگی تربیت با قلم موثر تر خواهد بود و خواب آلودگی را برای ماندن تاثیر پذیرتر.شکستگان قلمی تیز دارند و موانعی زیبا می سازند.باید برای شکستگی های تربیت فاجعه را مثال آورد.

منصب شکسته:آدمی از اینکه انسان است جایگاه پذیر است.تفاوت هایی در درون دارد و تساوی در آن معنایی فراتر از مادیات می یابد.فردگرایی به همان می ماند که جمع گرایی نیست.در جمع تضاد ها و در حداقل آن تناقض ها موجود می شوند و در فردیت تفاوت ها نما می یابند.

این یعنی که آدمی آدمی است و با موجودات دیگر تشابهاتی خاص نمی یابد.شکستگی منصب هم در این راه برای خود جایگاهی باز می کند که عاملش نیز همان تفاوت هاست.

هر کس را برای کاری گماردن تا به منظور اصلی جامعه رسیدن مخالفتی ایجاد نمی کند.نیازهاست که منصب ها را می سازد و آدمی است که اجرا می کند.فرمانی درونی برای رسیدن به اوج هاست و شاید در حداقل آن ارضاهاست.

ما را با منصب ها کار بسیار است.تفاوت ها را با آن ها ربط دادن اساس و اصول برای یافتن هاست.ما را پذیرای منصب ها کردن خطاست که هر کسی را جایگاهی است و توانایی که ظهور می کند.اگر این چنین نشود شکستن ها وارد میدان می شوند.آیا عمدی در کارست؟

منصب در معنای خود توانایی پذیرش و اجراست.اگر شکسته شود غوغا بر پا می کند.بیکاران آن را موجودیتی لازم بر نمی شمارند که آگاهان بر آن سوار می گردند.

منصب ها هم قادر به شکستن ها می شوند.بالا رفتن و خود را بر دیگران سوار نمودن همانی است که شکستن نامیده می شود.دیگران را زیر پای خود تصور کردن هاست.قلم ها هم عجیب تاثیری درماندن ها دارند.

تعریف های ناجور و ناصواب این حس را قوی تر و باور را مستحکم تر می کند.دریغ از روزی که این حس ماندنی تر شود.شکستگی منصب با بالارفتن ها به غرورهای کاذب و فراتر از روح آدمی تبدیل می شود.خود را یکه دانستن و دیگران را کوچک تر از حد تصور نمودن تاثیر شکستگی منصب است.مگر نه اینکه خدمت در منصب هاست؟

منصب می شکند تا برتری جویی حاصل شود.ما این را نیک می دانیم و خطر آن را بالقوه فرض می کنیم.جاهلان را به آن وارد شدن میسر می دانیم و اگاهان را از آن گریز نمودن ممکن.فشارها بر ماندن ها از درون و برون موثرتر و غرور را افزودن با شکستن ها قابل توجیه.

ما را با منصب ها رفاقتی با خدمت ها یافتن است.افتخاری برای یاری به هم نوعان نمودن و بدین سان انسانیت را پاسخی مناسب دادن هاست.این بدان معناست که منصب ها نشکنند و بر جای خود باقی بمانند.این که نشد و شکستی روی داد و معنا یابی منصب نیز کاذب گشت.

تلاش های جاهلان برای محاصره ی منصب ها روی داد و ناشایستگان در دنیای شکستنی ها وارد و پذیرفته شدند. به حدی که خود را بالا یافتن و مردم را به هیچ نگاشتند.منصب ها شکستگی واضح ندارند که صدای ناشنوای آن مورد پذیرش عوام بسیاری است و چاپلوسی ها در آن چنان فراوان می شوند که گویی خدمتگزارانی مخلص در درون آن حرکت می کنند.باید در این شکستن ها دریغ را همراه یافت.

علم شکسته:قلم را علم میسر است و دوستی میان آن دو مانند شکر و شیرینی می ماند.جداسازی قلم و علم را نباید که اگر شود فاتحه ی انسان خوانده می شود.قلم اگر سالم بماند امیدی به علم درست نیز موجود می شود.تصور قلم شکسته این خطر را برای همه ی مظاهر امکان پذیر می کند و بدین سان علم شکسته هم معنا می یابد.

دانستنی هایی که آدمی با تمام کوشش ها برای توفیق خود به دست می آورد یا حتی بدون وابستگی تولید می کند.تولید کنندگانش اندیشمند و شکستگانش جاهلان دانا.ما را با علم شکسته عداوت بسیاری است.پذیرش را در کل ناممکن و دوستی با آن را نوعی مرگ بر می شماریم.

علم شکسته انحرافی در مسیر هاست.علم را برای انسانیت یافتن ها همانی است که باید باشد و اگر نشد که شکستگی آن محتمل است.علمای به ظاهر نیر در شکستن ها دست دارند و دوست دزد و همراه قافله اند.ما را با هر شکستگی اگر رفاقت باشد با علم این چنین نیست.

علم برای توفیق هاست اما در مسیر می شکند و خارج می شود.علم تبدیل مرد به زن همان شکستن هاست.دستکاری های ضد آفرینش برای هر کسی قابل تصور نیست اما به وسیله ی بسیاری اجرایی می شوند.کشتن ها و ناقص ساختن ها با دانستنی ها میسر می شوند تا بدین سان ضد جوهره ی آدمی حرکت ها صورت گیرند.

این ها جاهلان بی چیز نیستند که ابلهان دارا می باشند.دارایی آن ها دانستنی ها و انحراف آن ها شکستنی هاست.علم نامیده می شود اما نه آنی که باید باشد.تغییر سازی ها نوعی انحراف ساختن هاست.دردها را افزایش دادن و جایگزین کاهش ضایعات همانی است که علم ها را از راه صواب به دور می کند.علم را شکستن ها اوج نا مرادی هاست.

سردمداران این شکستنی ها گرچه لزوما آگاهان علم نیستند اما عمل کردن به آن ها همان هایی هستند که اصطلاح دانشمند را با خود یدک می کشند.بلایی است افزون و راهی پر فراز و نشیب در نابودی نسل آدمی.امیدها به علما بسیار و ضدیت با ابلهان فراوان که اگر این چنین شود آسودگی خاطر بسیار خواهد بود.

علم سالم چنین وضعیتی دارد اما تبر به دستان راهی جز قطعه قطعه کردن نمی یابند.کدامین انسان چنین تصوری را در مورد علم جای می دهد؟ ما را با تعجب رابطه ای بسیار است اما برای شکستن علم ابهت در تعجب قابل دسترسی است.علم با علما شکستن فاجعه است.

علم را می شکنند تا قلم ها در شکستن ناتوان تر شوند.بیچاره این قلم که این چنین مظلوم واقع می شود.علم را که پشتیبان بود شکستند تا در عقبه ی خود امیدی نداشته باشد.علم ابهت انسانی خود را از دست می دهد.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: پنجشنبه نهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:0

مقدمه:قلم شکسته اصطلاحی معنا دار و با مفهوم برای اهل علم است.قلمی که توانایی نوشتن ندارد و قادر نیست تا آنچه را در ذهن دارد بر صفحه گذارد.شکستنش مانعی در راستایی آن است و بدین سان نمی تواند خود را از خمیدگی رهایی دهد تا توانایی انعکاس داشته باشد.شکستن در چنین وضعیتی مفهومی عمیق دارد.این شکستن ها را باید در عوامل جستجو کرد.شاید بسیاری، آن ها را با عوامل بیرونی ربط دهند اما برای ما عوامل تنها بیرون از وجود نیستند که در درون نیز جای دارند.نماد قلم، نوشتن هاست و گاه آن را با درد دل ها یکی گیرند.

چنین توصیفی از قلم بیانگر تفکر و اندیشمندی افرادی است که آزاد اندیشی را برای خود راهی برای حرکت می دانند.رها شدن در خود و گاه فشار یافتن از طرف دیگران شکستنی می آورد.عوامل را پنهان دانستن در کنار آشکار نگریستن نیز دارای مفهوم است.قلم را می شکنند یا می شکنیم؟ این ها در دنیای علم و اندیشمندی معنایی فراتر از شکستن های ظاهری است.باید تفکر و تعقل را استعدادهای موثر یافت که در فضای آزادی قابل حرکت خواهند بود.گاه درون اجازه ی آزادی را نمی دهد و زمانی مصلحت در شکستن ها مداخله گر می شود.قفسه ها مملو از ناگفته ها می مانند و انعکاس ها در تاریخ گم می شوند.کلام را باید کوتاه کرد تا شکستن ها کاهش یابند.

قلم یا شکسته می شود یا خود خود را می شکند.بدیهی است که در این میان مقصر را یافتن ،دردی را دوا نمی کند.فرد گرایی در این میان خودنمایی می کند در حالی که جمع و جامعه طرف اصلی محسوب می شوند.این به معنای یافتن جوهره هاست.جسم تنها بهانه ای برای یافتن است در حالی که درون بنیانی برای شکستن محسوب می شود.شکستن قلم با فکر همراه می شود و بدین سان از بین رفتن را ندا می دهد.

شکستن قلم بی ارتباط با انواع شکستن ها نیست.آنجایی که فکر بشکند قلم نای انعکاس ندارد و یا شاید بهتر بگوییم که با شکستن فکر، قلم موجودیتی کاذب کسب می کند.در خاطرات نیز می توان انواعی از زوال ها را یافت که ناتوانی خود ساخته ی قلم قادر به انعکاس آن نیست.همین معنا را می توان در رویا نیز یافت.دورانی که کودکی نامیده می شود و نوجوانی بهانه ای برای پرداختن و تکرار آن می گردد.قلم در این انعکاس ناتوان تر از همیشه است و شاید شکستن آن تنها بهانه ای برای ننوشتن باشد.شکستن قلم برای عوام چه معنایی می یابد ؟در حالی که برای اهل علم مسیری برای روشن نمودن تاریکی هاست؟

دل شکسته:دل شکسته مصداق رفتارهای گوشه گیرانه نیست.شکایت از روزگاری است که در آن نه فهمی برای ادراک مقابل هست و نه همدلی برای درک متقابل.اصطلاحی عرفانی همراه با فریادهای درونی برای رهایی است.دلی می شکند تا قلمی نتواند آن را منعکس کند.

شاید برای بسیاری دل شکستن نوعی دلخوری باشد که با دلجویی رفع می گردد.قلم شکسته در این میان نقشی نمی یابد و خود را غریبه می پندارد.در چنین حالتی است که رابطه ی میان قلم و دل شکسته معنا می یابد و فهم و درک واسطه هایی برای مفهوم یابی می گردند.این مهم خصوصا در اوج علم نگری و پاکی دانش معنا می یابد.آنجایی که مادیات پاسخی برای چراها ندارند و شهود و درون آدمی عکس العمل ها را ایجاد می کنند.

دلی می شکند در حالی که قلبی به لرزه در نمی آید.قلم شکسته در چنین وضعیتی ناتوانی در انعکاس را معنا می کند و بدین سان ماندن تا رسیدن را با تحمل همراه می نماید.انعکاس با معنا با قلم فرسایی بیگانه می شود و فرد اندیشمند به همان اندازه که می فهمد در بیرونی خود گوشه گیری و سکوت را اختیار می کند.فریاد زیر آب در این مسیر خودنمایی می کند و اندیشمند در چنین حالتی برای جلوگیری از خفه شدن فریاد را در برنامه جای نمی دهد.

دلی می شکند و غمی سراسر وجود را فرا می گیرد.بیان آن تسکین دهنده و یاری نوعی همراهی است.نقش قلم در این میان سکوت و تایید برای بسیاری و عدم تایید برای اندکی است.قلم شکسته قادر به بیان حقیقت نیست و در رفتار خود واقعیات را منعکس می کند.شکستن دل برای ظاهر بینان در صورت است و برای باطن بینان در ماهیت.شکستنی که صدایی ندارد و گوشی آن را نمی شنود.فریاد برای آن بیهوده است و اعتراض نوعی ابلهی است.قلم شکسته قابل جوش خوردن نیست و همانند دل نمی توان آن را دوباره وصل کرد.

آثارش بر جای مانده است اما همه آن را مهم نمی دانند.به مانند باقی مانده آثار تاریخی نیست که از آن برداشتی اقتصادی شود و انواعی از موزه ها برای انعکاس آن ساخته شوند.دلی شکسته است در حالی که قلمی در کنار آن ساکت و بی آزار رمیده است.چه زیباست ناله کردن قلم در سکوت معنا دار زمانه در حالی که ناشنوایان با تعجب به اطراف خود می نگرند .گویی صدایی وجود ندارد.دل شکستن ها فراوانند و دل شکسته ها کم نما.باید در فکر فرو رفت و در خود ذوب شد.اندیشمندان را می گویم.آن هایی که وجودشان به هر شکل برای جامعه ی انسانی مفید و موثر است.

شکستن دل گرچه کاری آسان و سهل برای بسیاری تلقی می شود اما در بعد قلم تاثیراتی جامعه نگر دارد.نمی توان سهل را در این رابطه دخیل دانست که اگر این چنین شود جامعه ی انسانی به سوی مرگی می رود که امکان بازگشت در آن رویاست.

شکستنی که در قلم نهفته است بی صداترین نزد افراد دون صفت و رسا ترین آن نزد دانشمندان و خردورزان جامعه است.شاید هم به همین دلیل باشد که از واژه ی روشنفکر استفاده می شود که قادر است تا در میان تاریکی ها چهره ها یابد و در میان انواعی از صداهای نامفهوم،معنا دار ترین را درک نماید.

دل شکسته در قلم شکسته چنان موزون می شود که جدایی آن ها بی درکی و تمایز در این راه کج فهمی تلقی می گردد.دل که شکست همه ی وجود آدمی نقص می یابد و در این راه ،دست نیز یارای نوشتن ندارد.دل و قلم چنان در هم تنیده اند که بدون دل قلمی پاک نتوان یافت و بدون قلم دلی منزه به بهای گران نیز نمی توان جستجو کرد.

خاطره های شکسته:خاطره ها با اعتراف هت همخوانی می یابند.قلم در بیان بسیاری از خاطره ها روان و ظریف است اما همین که به اندیشمند می رسد ناتوان تر از همیشه می شود.بسیاری از آن ها در درون شکسته و آدمی را تا حد سکوت پایین آورده اند.

رابطه ی میان خاطره و قلم در انتقال معنا متجلی می شود اما این مهم با شکستن درون، به ناتوانی تبدیل می گردد.قلم اگر سالم هم باشد توانایی بیان خاطره ها را با جوهر ندارد.اگر چنین شود آنگاه اعتراف معنا می یابد.بسیاری از دانشمندان و متفکران جامعه بهترین راه را نگه داری در حافظه بر می شمارند در حالی که کم تحملان با اعتراف، آن را به حافظه تاریخ منتقل می کنند.

خاطره های شکسته هرگز به معنای شکستگی اندیشه و تفکر نیست که اگر بود قلم آن را منعکس می کرد.شکستن قلم از شکستن خاطره ها متاثر می شود و بدین سان، رکودی به اندازه ی سکون درونی، می یابد.باید این نکته که خاطره ها هم شکستنی هستند مورد توجه شهوددانان و نیز اهل علم باشد.

خاطره ها می آیند و می روند اما قلم های شکسته قادر به انعکاس آمدن ها و رفتن ها نیستند.زنده هایی که اندیشمند برای خود حفظ می کند و مردگانی که آن را از بین رفته می پندارند.درونش مملو از دانستنی ها و برونش انواعی از بی تفاوتی هاست.تحمل شنیدن ها نیز حکایتی دارد اما قلم شکسته که کارش سکوت در این فضاست، خود را باخته ی زمانه می یابد و با خود، تنها نجوا می کند که شکستن ها را کی پایانی می توان یافت؟

عدالت و ظلم در خاطره ها نهفته اند و شناخت، با انعکاس قلم،میسر می گردد اما این شکستن هاست که نه عدالت را معرف است و نه ظلم را نمایان.باید این را به گردن قلمی گذاشت که شکسته شده و شاید خود،شکسته گشته است.خاطره ها از متفکران، جدایی نیست و اندیشمندان را با گذر زمان، زوال نخواهد بود.خاطره ها تمام وجود زندگی متفکر در همه ی زمان هاست.نه تاریخ آن را از بین می برد و نه زوال جسم آن را به فراموشی می سپرد.خاطره ها را باید طلبکار قلم هایی دانست که ننوشتند و بدهکار قلم هایی تصور کرد که شکسته گشتند.

خاطره ها را گفتن نوعی خودستانی و کشف کردن، نوعی هنر است.خاطره را باید یافت و بر آن تامل کرد.قلم های شکسته در این میان، نظاره گر حقایقی هستند که ممکن است تلخ و ناصواب به نظر آیند اما می دانند و می دانیم که هر تلخی، ناصواب نیست.خاطره ها همراه با انسانیت، تجلی درستی می یابند و با وجود متفکران و اندیشمندان ناب، استمراری بر حقایق می گردند.

خاطره ها، حقایق تاریخند گرچه با واقعیت ها درآمیخته و جدا سازی آن ها با انواع اندیشمندی ها امکان پذیر می گردد.آن ها در این معنا، شکسته شده اند زیرا خالصی آن، در تمایز میان حقیقت و واقعیت است.خاطره های شکسته،همراه با درونی از هم گسیخته، مورد انتظار اهل جهل و نادانی است.

این مهم، برای بسیاری که از شکستگی آن ها سود ها برند، بسیار حیاتی خواهد بود.همان افرادی که بر شکسته ها خانه سازند و از دل های گریان، خنده های مستانه سر دهند.آن ها باطلینی حق نما هستند که در ظاهر، فریبنده و در باطن، منحرف و کجرونده هستند.خاطره های شکسته، مفهومی انسانی دارد و فقط، افرادی معین، ادراکی والا از آن، نصیبشان می شود.

رویای شکسته:رویا آینده ای برای آرزوهاست.بسیاری در درون خود آرزوها دارند در حالی که افرادی نیز آن را بیان می دارند.نویسندگانی که رویاهای خود را در قالب نوشته و کتاب منعکس می کنند و عوامی که شکست در زندگی را به رویاهای خود گره می زنند.

رویای شکسته احساسی بدون تفکر نیست.خواسته ای برای رسیدن به تکامل است.اندیشه ای در آن نفوذ نمی یابد و با آن درگیر نمی شود.گرچه ضد اندیشه هم نیست اما با آن همخوانی معنایی ندارد.رویای شکسته با قلم رابطه ای ضدی دارد و بسته به فرد مورد نظر می نویسد یا ناتوان است.

بدیهی است که رویای شکسته تنها برای اندیشمندان درکی ایجاد می کند و قلم را برای نوشتن شکسته می بیند.باید این را مورد توجه قرار داد که قلم در بیان رویاها محدودیتی ندارد اما قلم اندیشمندان در این رابطه بسیار محدود بین و جامعه نگر است.

فضا برای او مانند نفس کشیدن در انواعی از غبارهاست.وجود آزادی برای او بیانگر توانایی قلم است و بد فهمی و کج بینی، قلم را با تمام استحکامش می شکند.از این نظر است که رویاهای شکسته خصوصا در دوران کودکی و نوجوانی به حافظه ی اندیشمند سپرده می شود تا آن را مانند امانتی گرانبها حفظ کند.

بسیاری از رویاها در نوشتن قلم ها به گذر تبدیل می شوند و فراموشی آن ها را در درون خود هضم می نماید.قلم شکسته قادر به انتقال رویاهای شکسته نیست.

رویاها پاک و منزه اند.اخلاص دارند و انواعی از بد اخلاقی ها را رفیق نیستند.بچگی های رویایی برای همه قابل درک نیستند اما برای اندیشمندانی که خود کودک بوده اند به مثال زلال هاعمل می کنند. مانند دوران خود قابل دسترسی و مانند زمانه ی خود دفن شدنی اند.

قلم را برای این پاکی ناتوانی است و برای این حقیقت روشنایی.رویاها ،شکسته در نوجوانی اند و آغازینی در کودکی دارند.قلم ها قادرند تا آن ها را به زمانه های بعد از نوجوانی متصل کنند تا مانند مشوق های سریع الگذر گردند.

رویاهای زلال به ناپاکی تبدیل می شوند و شکستن قلم ها آن را نادیده می گیرند.توانایی در نوشتن ها قادر به راهنمایی اند اما افسوس که شکستن ها باعثی برای رد گم کردن می شوند.

رویاهای پاک را فراموش کردن و به حافظه ی فردی سپردن برابر با خلا هایی شخصیتی است.قلم ها این نقص را رفع می کنند و شکستن ها گودال آن را عمیق تر می نمایند.نوع شکستن ها در قلم های تصوری نوع عمق را معین می نمایند.

رویاها به دو شکل شکسته می شوند.ابتدا خودشکسته اند که امری پنهان و در عین حال حقیقت اند و زمانی نیز دگر شکسته اند که در چنین حالتی گودال های شخصیتی ایجاد می کنند.این برای همه ی انسان هاست اما برای نویسنده تفاوت ها موجود است.

قلم شکسته در رویا ها می لنگد.ناتوان در حرکت است.می لغزد و می ترسد.این ترس هرگز طبیعی نیست.نوعی از حالت در نگه داشتن است که اگر نشود طوفان به پا می کند.همه مانند روسو نیستند تا رویاها را با اعترافات پوشش دهند و خویشتن را از خویش رهایی دهند.

رویای شکسته بیانگر حقیقتی انسانی است که با واقعیت ها مواجهه می شود.میان حق و واقعیت جدال هاست و همین برای قلم تلاطم ساز است.نوعی تصادم که جان گیرنده نیز هست.دریا که متلاطم شود کوچک و بزرگ نمی شناسد.ماهیت دریا این چنین است.

رویای شکسته بیانگر انتقال هاست.نوعی جابه جایی از واقعیت به حقیقت است.ادراکی خاص لازم دارد که فراگیر نیست.همین نوعی کج فهمی ایجاد می کند و شکستگان را شکست خورده می پندارد.رویای شکسته تبدیل جهان پنهان به آشکار و هستی در همه ی زمان هاست.قلم را با این شکل نمی توان انتظار داشت.سلامت قلم تندرستی رویا را به همراه خواهد داشت.

قلم را با ناتوانی نمی توان توانا کرد مگر در تفکر و اندیشمندی که غالب است و با احساس و عواطف در توازن.این را در رویا ها می توان توجیه نمود که در آن گاه تفکر به حاشیه می رود در حالی که بیانگر حقیقتی بزرگ است.

رویای شکسته با تفکراتی ترک خورده متوازن می شوند و از تلاطم و درگیری های فکری و جسمی جلوگیری می کنند.این البته که لازم و ضروری به نظر می آید و بر همین اساس است که پذیرفتنی نیز می شود در حالی که حقایق را در درون خویش مدفون می کند.

با این وضعیت است که جهل دانایی می شود و احساس جای اندیشمندی را اشغال می کند.ظاهر بینی بر باطن نگری غلبه می کند و آن می شود که امروز هست.نوعی راحتی در میان دریاهای خروشان و خوابی در میان انواع کشتی های مست و بی قرار و این است سرنوشت انسان هایی که خرد و خردورزی را مانعی در آسایش می دانند

جامعه شکسته:افراد را دور هم یافتن نشانه ای از اتحاد برای ماندن است.نیاز را امری مهم یافتن سزاوارست زیرا آدمی محتاج ترین موجودات است.جامعه را معنا یابی همین بس که آن را ساخته ی آدمی بنامیم و غیر آن را تنها جمعی حسابی در نظر گیریم.این انسانیت هاست که اجتماع را تجلی می بخشد و این مراودات است که به آن استمرار می دهد.نگاه برای شکستن ها متصور نیست و یگانه سازی تنها مقصدی است که می تواند موفق آمیز باشد.

اما این تنها آرزوست.آدمیان به جان هم می افتند و شکستگی را به وجود می آورند.آن طرف را نژاد اصل می گردد و طرف دیگر را زبان برتری می پذیرد.شکستن ها را متجلی ساختن به انواع شق ها تصور می کنند و خود را آدمی می نامند.رنگ ها را برای برتری دیدن ها مطرح می کنند و شکاف ها را از تصنع به طبیعت گرایی تفسیر می نمایند.قلم در این رابطه تنها مبهوت می ماند.این از دیدگاه ابهت گرایی نیست که تعجب برانگیزی اساسی برای توقف می ماند.

جامعه می شکند در حالی که خود را متحد می یابد.قلم را جرئت بیان این حقیقت نیست و سکوت را تنها راه برای فرار در می یابد.اندیشمندان برای فرار از جبرها قلم می شکنند تا بهانه ای برای عدم باشند.انسانیت به حیوانیت تغییر شکل می دهد و بزک کنان وارد صحنه ها می گردد.چه بسا کسانی که حیوان وار دم از انسانیت می زنند اما آن را خطری برای موجودیت خود می یابند.

قلم شکسته در این میان از خطر مرگ رهایی می یابد به امیدی که در آینده قادر به قد علم کردن باشد.اندیشمندان یکی پس از دیگری در این جامعه ی شکسته غوطه ور می شوند اما هرگز خود را غرق یافته تصور نمی کنند.

انسان ها را یافتن سخت می گردد و ظاهر را بر باطن برتری یافتن آسان می شود.فاصله ها توجیه می شوند .مردمان نژند افزایش می یابند و دل ها تنها در کلام به هم نزدیک می شوند و این نزدکی حتی از شنیدن شکستن ها هم عاجز می گردد.جامعه شکسته در این میان در حیران فرو می رود که باور نمودن آن را نیز مشکل می نماید.

جامعه در حرکت خود دایره وار سرعت می گیرد در حالی که در توقفگاه حیوانی خود نمایان می شود.نیرنگ و دروغ جای راستی و درستکاری را اشغال می کند و قلم شکسته نیز جز نظاره گری راهی نمی یابد.

قلم را صدا در می آید که ما را با جامعه کاری نیست و نزدیکی ما از درون تصور نخواهد بود.ما فاصله یافته های شکسته ای هستیم که تنها در کنار اندیشه های پاک قابل توجیه می باشیم.انسان های حیوانی را نشان نمی رویم که دندان های وحشتناک را گزیدن متحمل نمی شویم.ما خودمان هستیم و تنها در جامعه می مانیم و هرگز با جامعه نیستییم.

دنیای شکسته:جهان را تصوری بزرگ یافتن، اصل است.وسعتی به اندازه ی تمام اندیشه های بشری تصور کردن، اساسی برای ماندن است.دنیا مملو از اندیشه های تاریخی است.انسان ها، فردیت آن را تشکیل می دهند و انسانیت ماهیت آن را به خود اختصاص می دهد.این ها را بنیان در نظر داشتن و راهی برای پیمودن ها درست کردن، کافی است.جهان انسانی همانی است که باید باشد اما این تنها آرزویی از دنیای شکسته است.این جدایی ها به انگشت نمی آیند که از آن بسیار فراوان ترند.حساب ها را باید دقیق تر کرد تا میزان ها را با شکستن ها محسوب داشت.

جهان بزرگ، شکسته می گردد.کوچکی آن متصورتر از همیشه می شود و قلم شکسته ها را متعدد می نماید.اندیشمندان از زبان مشترک به متفاوت ها تبدیل می شوند و سکوت کردن ها را معنا می دهند.جنگ راهی برای صلح متصور می شود و حمله، شقی برای دفاع در نظر گرفته می شود.دنیا با تضاد ها حرکت می کند و شکستن ها جوش یافته در نظر گرفته می شوند.قدرت با زور متجلی می شود و پول جای منطق را می گیرد.دنیای شکسته هر روز شکسته تر می گردد و جماعت با از بین رفتن، آن را تایید می کنند.فریادی شنیده نمی شود و دستوری برای توقف صادر نمی گردد.

دره ها عمیق تر می گردند و کوه ها سر به فلک می کشند.زورها بر زارها غلبه می کنند و قتل ها، شجاعت نامیده می شوند.دین، توجیهی برای رفتارها می گردد و شکستن ها روشی برای موفقیت توصیف می گردند.دنیا می شکند و صدای خرد شدن آن را نمی شنوند.قلم های شکسته این صداها را با درون خود همسان می کنند و با پذیرش، در انتظار باقی می مانند.قلم شکسته را شجاعتی برای بیان نمی یابد و بدین سان، توحش را با کنار کشیدن گذر از زخم، رهایی می دهد.

ما را با دنیای شکسته کاری نیست.قلم ها را غلاف کردن هاست.اندیشه ها در درون لاک خود می مانند.سخت دفاع می شوند اما هرگز بیان نمی شوند.حفاظت از افکار کاری منطقی در نظر گرفته می شود و توحش راهی برای نابودی اندیشه ها متصور می گردد.عاقلان را برای ماندن، سکوت اختیار کردن می دانند و قلم ها با درون، روی خود را نجات یافته در می یابند.

دنیا در هر لحظه اش شکسته تر می گردد به امیدی که شاید آن قدر بشکند که نای بلند شدن نداشته باشد.در آن صورت است که قلم ها برمی خیزند و دنیای واقعی را ترسیم می کنند.دنیای شکسته را با قلم های کنار رفته، زنده یافتن ،حقیقتی برای آینده در نظر می گیرند.ما با دنیای شکسته در گذر زمانیم.با آن می رویم اما در آن غرق و نابود نمی شویم.قلم های شکسته دردی برای نادردی هاست.

قلم می شکند تا اندیشه ها مصون بمانند.گرچه در این شکستن ها،خردورزی نیز می شکند اما حاصل آن ها،جاودانه می ماند.قلم ها،به امید ماندن ها،باقی می مانند تا بار دیگر،افق ها،روشن شوند.قلم شکسته در دنیای توحش،با نام تمدن،مبهوت می ماند و مفاهیم،عکس خود را درمی یابند.

دنیای شکسته،با نزاع ها،خردتر می گردد و گرگ ها،دلسوز گوسفندان می شوند.کفتارها،به نگهبانی منصوب می شوند و کرکس ها،معتمد در نگهداری می گردند.دیکتاتورها، صلح طلب، ظالمین، رحمان، متجاوزین، محق، مظلومان، گناهکار و جلادان، مدافعان عدالت، تلقی می گردند.این است، دنیای شکسته ما.اگر مضمحل نیست، پس چیست؟

تفکر شکسته:تفکر شایسته را آرامش نیاز است.غوغای مردم سالاری تنها مزاحمتی برای نشستن و فکر کردن است.ما را با صداها کاری نیست اما رهایی از آن ها نیز نمی تواند آسان باشد.تفکر،ذات درونی است و مشغله ها مزاحمت های بیرونی.سر را باید گروگان گذاشت تا تفکری را بیرون فرستاد.

سدها فراوانند و تفکرات ناب کم.شجاعت در حمله وری است و ترس در تفکر نمایی.ما را با انواع هجمه ها آشنایی دیرین است و تفکری کامل، آرزویی بلند و دست نیافتنی.باید تفکر را شکسته تحویل داد تا پذیرشی در آن ایجاب شود.تعصبات را از بیخ گوش گذراند و احساسات را مزاحمتی همیشگی ندانست.اگر چنین شود آنگاه تفکر شکسته را جایی یابی و تفکر درست را آرزویی برای آینده در یابی .

مشکل را یافتن، آغازی بر پایان است و تفکر را به کار گرفتن، رویایی بلند.ما را با آنان چنان معامله است که خشکاندن فکر را نشاید و نشستن را شایسته باید.درون ماندن را راهی برای موفقیت نگرفتن و مبارزه ی علنی را روشی برای پیروزی ندانستن است.

جهل، بیدادگران می آید و خروشان، بنیان ها را بر می کند.دفاع، معنایی نمی یابد و دانستنی ها،سدی محسوب نمی شوند.رهایی از فکر نیز بدترین و ناقص آن، منفذی برای ورود باید.ما را با نفوذ، کاری نیست.دفاع از برون است تا خشکاندن را که مرضی مسری است، توقف باید.فکر را کامل یافتن، زجر است و شکسته ی آن، راهی برای برون رفت.ما با تکامل، راحت تریم اما بدون آن نیز نمی میریم.

جامعه ی متفکر، با شکسته، دوستی بسیار است.این نه در دیروز که در تاریخ نگاشته است.احساسات را تحریک کردن و هجوم وار، تفکر را کشتن، اساسی برای ماندن است.باید این را سخت پذیرفت و با زجر، وارد نمود.تفکرات می شکنند تا دیگران سالم بمانند.

این سلامت جسم را با فکر، تفاوت هاست و راهی جز این نباشد.تفکر شکسته همراه با فکر شکسته، انبوهی یابند و جسدهای جاهل، در کنار آن ها، تعفن نمایند.اندیشه را ناقص کنند تا راه ها باریک تر گردند.عوام هم که رهروان بی چراغند و ناشنوایان غوغا ها هستند.مدافعین،طمع ورزان و پول دوستان، خیره کنان در حرکتند.اصل، مال است و اساس، جمع کردن.تفکر در این مجموعه، بیگانه و ناجور است.

قلم را با تفکر شکسته، دوستی بسیار است.دو دوست دیرینه و غمخوار که در دنیای تعصب، طرد و گوشه گیرند.آن ها یکدیگر را درک می کنند و از غوغاها فقط صداها را می شنوند.به مانند کوه نشستگانند که غرق شده ها را زیر پای خود می یابند.راهی برای نجات نیست.ابلهان در ابلهی خود می مانند تا شکستن ها را معنا یابی کنند.تفکر شکسته را با جاهلان جور کردن، سخت و طاقت فرساست . چه باید کرد؟برای سالم بودن در کنار گندیده ها ماندن، تنها راه رهایی ترسیم شده است.

نقد شکسته:قلم را با نقد دوستی دیرینه است.از گذشته های دور تا به امروز تسلسل دارد.دنیای سختگیرانه قادر به جدا سازی آن ها نیست.نقد را برای اصلاح گرفتن کار دانشمندان و اندیشمندان محاسبه کردن است.دلسوختگان را در نقد می توان یافت و ابلهان را در حمله و تخریب.بسیاری از نابخردان استفاده از نقد را راهی برای بیرون راندن مفروض است و متفکران با تحلیل های علمی در صحنه ماندن را سخت نمودن است.

نقد راهی برای رهایی است اما همه این را خواستار نیستند.در پیشاپیش نقد، راه هاست و در ادامه ی آن، ضررها و منفعت هاست.ما را با زیان دیدگان کاری نیست.منفعت، اصل و اساس پیروزی است.

قلم را می شکنند تا نقد ها خرد تر شوند.تفکرات را فاصله دار رها می کنند تا اتحادی میان آن ها حاصل نشود.ابلهان آگاه وارد میدان می شوند و با دفاع ناقص از نقد آن چنان می نمایند که گویی وجودی در این دنیا ندارند.خوشحال از بابت دفاع و شادی درونی از بابت نابودی، در آن ها غوغا می کند.نه راهی برای بهانه می گذارند و نه روشی برای حمله ایجاد می کنند.عوام که خوابند و در خوشی های کاذب خود غرق و شادمانند.

بادبان ها را برافراشته اند تا کشتی ها را به هر سمت نبرند.این را متفکران می پذیرند و با آن، خود را دلخوش می کنند.نه از این بابت که تفکر را با نقد آشتی دهند که هست بلکه، برای ناجدایی بیشتر تلاش نمایند.

نقد شکسته را راهی برای آرامش و تخلیه ی روانی می پندارند و از خصومت علنی پرهیز می کنند.نقد شکسته در این دایره معنا می یابد و لنگ لنگان در جاده ی تند و سراشیبی حرکت می کند.نه توان توقف دارد و نه توانایی حرکت موزون.راهی برای ماندن است و نگاهی به برون.

نقد شکسته را همراه می گردند تا بدین سان برای آیندگان قطره ای باقی گذارند.اندیشه را با نقصش می پذیرند تا احساسات را کامل، توان خودنمایی ننمایند.ما را با دیگران کاری نیست.در لیوان شکسته اب خوردن بهتر از نبودن است.شاید جرعه ای حاصل شود و رفعی صورت گیرد.آن زمان که نقد را نابودی شایسته گردد، درون را به چه کار آید؟

نقد و قلم را دوستان قدیم یافتن، اصل است.چراغی برای روشنایی است.خاموشی آن نابودی است و نبودش گمراهی.گمراهان را راهی نیست و دانایان را روشی برای باقی ماندن در جوهره ی قلم ستایی است .

نقد را عمدا می شکنند تا از نفوذش در افکار جلوگیری کنند.چنان مدافع هستند که گویی سازندگان آنند.بیگانگانی که نابود کنندگان اصلی و متفکران و اندیشمندانی که گوشه گیران آنند.نقد شکسته، راهی برای استمرار یافتن و روشی برای کنار زدن اندیشمندان است.

نقد می شکند تا نقدستیزی و نقدگریزی،حاصل شود.بدین شکل است که نقدکنندگان،دشمن می شوند و در خدمت خصم،تلقی می گردند در حالی که تمجیدکنندگان، خصم های واقعی جامعه اند که به به و چه چه کنان در بیابان خشک،دم از باغ می زنند.

قلم شکسته،در این راه،ناتوان می ماند و نقدشکسته را ناتوان ساز می داند.در کنج می نشیند و بر نقادان بی هنر،حسرت به دل می گیرد که در شهر کچل ها،مو دارها،مورد تمسخر قرار می گیرند که این چه سیم های خارداری است که بر سر دارید؟


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:6

نقد و شخصیت:فعالیت های نقد و نقد پذیری بدون شک اموری انسانی اند.با تفکر سروکار دارند و چون این توانایی تنها شامل انسان است بنابراین در حوزه های غیر انسانی قابل اجرا نمی باشد.اعمالی است که به نفع انسان و برای رسیدن به اهداف بلندی است که در خلاصه رشد و توسعه نامیده می شود.مبحث نقد را تنها می توان در درون انسان ها یافت اما همین انسان ها برای تفسیر و توجیه چنان مشکل سازند که گاه تضادها را به وجود می آورند.در واقع می توان چنین گفت که تفاوت های فردی تنها ابتدایی ترین مشکل در نقد کردن هاست.به زبان ساده اینکه فردی نقد را فعالیت بداند یا نداند، نقد پذیر باشد یا نباشد، نقد گریزی را تایید کند یا طرد نماید، در صدد ایجاد نقد ستیزی باشد یا نباشد، همه ی اینها نشان دهنده ی تفاوت هایی است که دردرون انسان ها قابل مشاهده می باشند.انسان ها نمی توانند مانند هم باشندبنابراین موضوع نقد هم تابعی از این تفاوت ها می گردد.

مهم ترین تفاوت ها انسان ها در رفتارهاست که ما آن را شخصیت گوییم.در واقع چون شناخت هر فرد بسته به نوع رفتار یا کرداری است که می بینیم لذا می توانیم انواعی از رفتارها را با انواعی از شخصیت ها گره زنیم.نقد کردن در این رابطه با شخصیت نوعی توازن ایجاد می کند که در علوم مختلف خصوصا روانشناسی و تعلیم و تربیت ملموس تر می باشد.ما به جد معتقدیم که هر چهار مورد نقد یعنی نقد کردن، نقد پذیری، نقد گریزی و نقد ستیزی به شخصیت انسان ها وابسته است و چون هر آدمی نمی تواند دقیقا مانند همنوع خود باشد و پذیرش تفاوت ها هم امری قابل قبول اسست پس می توان نتیجه گرفت که انواعی از رفتارهای نقدی نیز در جامعه ی انسانی متفاوت باشند.این واقعیت باید به صورت علمی برای همه قابل قبول گردد که از همه نمی توان مانند هم انتظار عمل داشت.

شخصیت انسان ها از هر نظر که نگریسته شود با انواعی از نقد کردن ها در رابطه است.بعد روانی که مربوط به عملرگرایی است، بعد روحی که نشان دهنده ی باورهاست، بعد اخلاقی که رابطه ی مستقیم با درست و یا غلط بودن ارزش ها دارد، بعد زیبا شناسی که ظرافت را منعکس می کند، بعد جسمانی که سلامتی را منتقل می کند، بعد فکری که توانایی حل مشکل را مطرح می کند و انواع دیگری از این ابعاد می توانن پایه گذار تفاوت ها در نقد نگری باشند.شخصیت که یک کل از جزئیات بیان شده است تحت تاثیر همین اجزا قرار می گیرد و به طور مثال کسی که دارای ناسلامتی روانی است و افسردگی او را تحت فشار قرار می دهد قادر نیست تا فردی نقد پذیر باشد.او فشارهای روانی را نمی تواند در خود هضم نماید.

بنابراین باید میان اجزای شخصیت و انواع نقد رابطه یافت.شخصیت های متفاوت نگرش های مختلفی نسبت به نقد کردن دارند.بنابراین باید در ابتدای شناخت زمینه های نقدی ،باید شخصیت ها را مد نظر قرار داد و از بابت عدم وجود توانایی در نقد پذیری یا طرد و نفی نقد کردن چندان متعجب نشد زیرا شخصیت ها یا همان چیدمان اجزای تشکیل دهنده ی رفتارها تنها زمانی می توانند آرامش داشته باشند که دارای توزان و تعادل با دنیای بیرون باشند.هر زمان که میان دنیای درون و برون تضاد ایجاد شود فرد عکس العمل های متفاوت و گاه خشونت آمیزی را انجام خواهد داد.این اصل را باید در تمام فعالیت های نقدی پذیرفت که اعمال فردی تابع نوع شخصیت هاست.آرامش یا تلاطم در درون فرد است که شخصیت او را شکل می دهد.

با توجه به آنچه بیان شد چون نقد کردن تابع رفتارهاست بنابراین می توان انواعی از عکس العمل ها را در برابر نقد کردن ها یافت.به طور مثال افرادی که از نظر روانی متعادل هستند دارای صبر و تحمل فراوانند و همین شکل از شخصیت ها باعث می شود تا نقد کردن را امری عادی بدانند و هیجگونه فشاری را در خود احساس ننمایند.طبیعی است که چنین شخصیت هایی رواج نقد را تایید می کنند کمااینکه نقد پذیر هستند و هیج کوششی برای ایجاد نقد گریزی یا ستیزی انجام نمی دهند.شخصیت های عصبی عکس آن عمل می کنند.صبر در آن هادر حد دون است و تعادل عصبی در وضعیت بحرانی است پس باید انتظار داشت که چنین شخصیت هایی رابطه ی درستی با انوع نقدکردن ها نداشته باشند.شخصیت و رفتار برای انواعی از نقد مانند پایه و اساس عمل می کنند و در این زمینه باید کوشش هایی برای پی بردن به انواع شخصیت ها انجام داد.

با توجه به زیرساخت های شخصیتی خصوصا خانواده و جامعه و نیز مدرسه و دانشگاه ها می توان شکل گیری شخصیت ها را نیز در این موارد مورد مطالعه قرار داد.اصل و اساس در این است که رفتارهای عملی و عکس العمل هایی که افراد در مقابل انجام می دهند را مهم بدانیم و نوعی تعادل خواهی میان اثرات نقد بر فرد و اثرات رفتار بر نقد را مد نظر قرار دهیم.شخصیت شناسی از این نظر که می تواند نقد شناسی را نیز به دنبال داشته باشد می تواند زمینه ساز تغییرات رفتاری در نوع نقد کردن و نیز انتظاراتی که می بایست از نقد داشت ،باشد.شاید در اشکالی از نقد نیز بتوان مباحثی را بیان داشت.به طور مثال بعضی از شخصیت ها نقد کردن را می پذیرند اما خود نقد پذیر نیستند.به زبان ساده در نقد کردن ماهر و خوش باورند اما در نقد پذیر بودن چندان روی خوش نشان نمی دهند.اینها شخصیت های برتر جو هستند که نشانه گرفتن شخصیت خود را پذیرا نیستند.نتیجه ی امر این می شود که بپذیریم که انسان ها دارای شخصیت های متفاوتی هستند اما می کوشند تا آن را با دنیای بیرون متوازن سازند.این توازن سازی برای آرامش خواهی خویش است و هدف دیگری در آن متصور نیست.به زبان ساده شخصیت نقد پذیر بابت اینکه با این کار خود را راضی یافته می بیند تایید رفتار را مطرح می کند و نقد گریز نیز به این دلیل که آرامشش را از دست می دهد از نقد فاصله می گیرد.اساس شخصیت ها درونی هستند و نباید در این راه بر شخصیت ها فشار وارد ساخت اما می توان نوع شخصیت ها را متغییر یا متوازن ساخت.

نقد و جنسیت:نقد به عنوان یک فعالیت انسانی و انتخاب شده به وسیله ی او می تواند موفقیت های فراوانی را در رشد و تعالی آدمی داشته باشد.رفع نیازها و رسیدن به آرامش و آسایش اساس اولیه ی این کوشش است.در مهم ترین نکته ی این فعالیت باید به بعد انسانی آن اشاره نمود.این نشان می دهد که آدمی پایه و بنیان این تلاش است و صرف نظر از ویژگی هایی که باید داشته باشد اما پوششی کلی نسبت به نوع بشر دارد.در این فعالیت هیچ برتری نژادی یا جنسیتی مطرح نیست.سن در موارد خاصی مداخله گر است و در مورد سایر خصلت های آدمی نیز کاهش و فزونی قابلیت بررسی دارند.در این میان مطرح کردن جنس خاص برای موفقیت چندان قابل قبول نمی باشد.آدمی به عنوان موجودی که می تواند نقد کننده، نقد پذیر، نقد گریز یا ستیز باشد مورد نظر است و اینکه جنسیت چگونه می تواند این موارد را دون یا افزون کند ؟ بسته به جنسیت خاص نیست بلکه مواردی است که باید مد نظر قرار گیرند.ما این مورد را تنها در تفاوت های فردی نه جنسی می یابیم.

برای پرداختن به موضوع باید دو کلمه ی نقد و جنس را در کنار هم قرار داد.سئوال اساسی این است آیا مردان قادرند که این فعالیت را انجام دهند؟آیا این فعالیت از عهده ی زنان بر می آید؟طبیعی است که پاسخ مثبت است.یعنی اینکه هم زنان و هم مردان قادرند تا فعال این کار باشند اما نکاتی در این میان مطرحند که نشان دهنده ی تفاوت های جنسیتی است و ممکن است میزان فعالیت ها را و نیر نوع آن را مورد خطاب قرار دهد.به طور مثال اگر نقد کردن در خانواده امری ضروری باشد پدران نسبت به مادران تفاوت هایی دارند.عواطف مادران در این میان ممکن است سد راه باشد در حالی که در پدران این چنین نیست.البته که هر دو جنس دارای هوش کافی، قوه ی تفکر ضروی و نیز رشد عقلانی کافی بوده و همین موارد برای ایجاد جو نقدی کافی است.

برای بررسی بیشتر باید تفکر و تعقل را تجزیه و تحلیل نمود و تفاوت هایی که در دو جنس ایجاد می شود را مد نظر قرار داد.برای توضیح بیشتر می دانیم که در فرایند تفکر احساسات تاثیر گذارند.این مهم در خانم ها برتری دارد و ممکن است چنان مسلط بر فرد گردد که در مواردی نتواند نقد را اجرایی نماید.به طور مثال نقد رفتار فرزندی که مادر عاشق اوست ممکن است چندان ساده نباشد.این بدان معنا نیست که مادر مخالف نقد کردن است یا اینکه این فرایند را قبول ندارد بلکه نوعی تاثیر پذیری درون را مانع می داند.در مورد عقل نیز همین نکته غالب است.در مردانی که از قدرت تسلط بر احساسات برخوردارند ممکن است خانم یا فرزند خود را راحت تر نقد کنند در حالی که حتی زنان علاوه بر عدم نقد نوعی دفاع احساسی را بر پا دارند.

در مورد ویژگی های دیگر نیز می توان نوعی ارتباط یافت.شجاعت که در مردان نوعی استعداد خاص است و البته در زنان نیز وجود دارد اما تحت تاثیر جو و فضای حاکم قرار می گیرد که ممکن است نقد را با چالش روبرو سازد.به زبان ساده در نقد های سیاسی که لازمه ی تغییرات آن است نوعی شجاعت و حتی قدرت درگیری لازم می آید که مردان بیشتر از زنان از آن برخورداند.خطراتی که در این میان برای مردان حاصل می شود قابلیت تحمل را دارند اما برای زنان خصوصا موضوع عفت و نگه داری آبرو موثر تر است . در بسیاری از موارد زنان برای حفظ خود از نقد کردن کناره گیری می کنند.این حرکت نوعی دفاع از خود می باشد که در ماهیت زنان نهفته است.نقد گریزی و نقد ستیزی نیز رابطه ای مستقیم با تحمل دارد که برای مردان در خارج از خانه بیشتر از زنان است.زنان تحمل و صبر را در درون خانه و خانواده بیشتر از مردان دارا هستند.

در مورد فضای علمی و آزادی بیان و اندیشه خصوصا در مراکز علمی و دانشی هیچ برتری موجود نیست.همان طور که مردان می توانند موفق باشند زنان نیز این چنین خواهند بود.رشد علمی که رابطه ی مستقیم با هوش و ذکاوت دارد در هر دو جنس موجود است و تا این لحظه هیچ تحقیق علمی نشان دهنده ی برتری جنسیتی نبود ه است.شاید در مواردی بتوان میان مردان و زنان در نقد کردن برتری زنان را یافت.ظرافت زنان در مشاهده ی مسائل یکی از این نکات است.به طور مثال تنش های روانی که در مردان برای کمک به همنوعان ایجاد می شود بسیار ضعیف تر از زنان است.به زبان ساده خانم ها سریع تر از آقایان تحت تاثیر مسائل انسانی و نوع دوستی قرار می گیرند ، هر نوع فشاری را بر همنوع سریع تر می پذیرند و لذا بلافاصله خود را آماده ی نقد کردن نموده تا بتوانند وضعیت را مطلوب کنند.

در مورد موضوعات نقدی نیز مسئله ای خاص قابل قبول است.ما این نکته را که میان ورود مردان به موضوعات با زنان تفاوت هایی است، می پذیریم.به طور مثال در موضوعات اجتماعی ورود زنان بیشتر از مردان است در حالی که در موضوعات سیاسی و تنش زا حضور مردان در تمام فعالیت های نقدی فراوان تر است.شاید این هم به دلیل تفاوت های روحی و روانی باشد که معمولا هست.بسیاری از انتظارات در مورد ورود زنان به صحنه های نقدی به این دلیل است که توانایی های جنسیتی را برای نقد کردن دخیل مستقیم نمی دانند.به زبان دیگر منظور این است که تلاش نقدی نمی تواند خاص جنس مرد به تنهایی باشد.نقد کردن به هر شکلی که باشد باید با هدف تغییر پذیری و بدون تنش صورت گیرد که اگر باشد بدون شک ورود زنان را افزایش می دهد.ما موارد چهارگانه ی نقد را برای جنسیت انسان ها تنها در کمتر یا بیشتر بودن می یابیم و هرگز نفی کلی را قبول نداریم.

بنابراین می توان این موضوع چنین توضیح داد که فعالیت نقد برای هر دو جنس قابل پذیرش است و در اساس آن هیچگونه نفی قابل قبول نمی باشد.همانطور که مردان می توانند در این فعالیت وارد شوند زنان نیز قادرند تا خود را نشان دهند.زنان و مردان نه به دلیل انسان بودنشان بلکه نوع تفاوت های جنسیتی خود می توانند تفاوت داشته باشند و این شخص است که با توجه به ویژگی های جنسیتی می تواند در هر چهار شکل نقد ی فعال باشد.گاه زنان در نقد کردن موضوعات اجتماعی برترند.زمانی در نقد پذیری زنان بیشتر گریزانند.در مواردی در نقد ستیزی زنان و زمانی مردان غالب تر هستند و گاه در نقد گریزی هر دو مانند هم هستند.باید در این مورد فضاهای حاکم بر کشورها و جوامع را نیز مهم دانست.شاید جایگاه جنسیت در میان مردم نیز بتواند این مشکل را به نحوی حل کند.پذیرش هر دو جنس در جوامع به عنوان انسان های همنوع البته با تفاوت های فردی و جنسی می تواند روند نقد را اصلاح و یاوری بزرگ برای تغیرات درونی انسان ها و در نتیجه رسیدن به رشد و تعالی باشد.

نقد و سن:با توجه به فعالیت نقد که امری انسانی است واینکه میان انسان ها تفاوت های فردی وجود دارد بنابراین باید تفاوت های موجود میان انسان ها را مد نظر قرار داد.بدون شک بعضی از این اختلافات ناشی از گذر زمان است.به زبان ساده همه ی انسان ها نمی توانند وارد در فعالیت نقد شوند مگر اینکه در بعدی از زمان قرار داشته باشند که توانایی های آن ها را تایید نماید.به طور مثال نوزاد انسان گرچه از نظر جنس آدم محسوب می شود اما از نظر سنی نمی تواند در دایره ی نقد و نقد پذیری قرار گیرد.از این نظر است که نقد تابعی از سن می شود که آن نیز تابعی از توانایی هایی می گردد که وجودشان لازمه ی پرداختن به نقد می شوند.

با تمام این توصیفات باید در نقد کردن سن را عاملی مهم بدانیم که می تواند در روند نقد مفید یا مضر باشد.به زبان ساده نگاه به سن می تواند درست بودن روند نقد را رقم زند یا غلط بودن آن را مورد تاکید قرار دهد.نقد کردن تابعی از رشدی است که یک بعد آن سن می باشد.رشد سنی به گذشت زمان اتلاق می گردد که تنها وجود آن تایید کننده نیست اما عاملی برای نشان دادن میزان تعالی است که مورد انتظار است.بنابراین سن در نقد از دو زاویه مورد نظر قرار می گیرد.اول از نظر رابطه ی آن با رشد توانایی ها و دوم از نظر افزایش تجارب کسب شده است.

ما در بعد اول به طور مثال سن نوزادی را فاقد توانایی در نقد می یابیم و از این نظر که نقد به طور مستقیم با دو استعداد خاص آدمی یعنی فکر و عقل در ارتباط است و نوزاد در این سن فاقد رشد لازم است لذا می توان آن را منتفی دانست.بررسی رابطه ی میان سن و روند نقد از نظر علمی نشان دهنده ی لزوم پرداختن به مقاطع سنی است.این تقسیم بندی گرچه تمام و کمال نیست اما نشانه ای از تفاوت هاست.از این نظر برای پرداختن به فعالیت نقد باید سن آدمی را در دوران های زندگی مورد نظر قرار داد.دوره ی اول زندگی آدمی که همان نوزادی است با شروع تولد و تا دو سالگی ادامه می یابد که در آن هر دو استعداد آدمی یعنی فکر و عقل در دون ترین شکل خود قرار دارند. لذا این دوره انتظاری ایجاد نمی کند.

در دوره ی دوم یا کودکی اول که از سن دو سالگی آغاز و تا پنج سالگی ادامه می یابد نیز نمی توان انتظار خاصی داشت گرچه می توان با استفاده از توانایی کنجکاوی که در اواخر این سن رشد می نماید مشورت هایی را انجام داد اما این به معنای نقد کردن نیست.هیچ یک از نقدهای چهارگانه یعنی نقد، نقد پذیری، نقد گریزی و نقد ستیزی در این سن حاصل نمی گردد.در دوره ی سوم یا همان کودکی دوم که از سن پنج سالگی آغاز و تا یازده سالگی ادامه می یابد نوعی توانایی فکری مقدماتی ایجاد می شود که بیشتر شکل ابزاری است و ملموس بودن بهترین نشانه برای فاصله گرفتن از انتزاعی بودن آن است.در این سن می توان آغازی برای نقد نمودن و نقد پذیری را مطرح کرد.معمول این سن این است که افراد را با آموزش های لازم که بر گرفته از کنجکاوی های دوره ی اول کودکی است به سمت پرداختن به مسائل هدایت نماییم.نقدی که در این مورد ممکن است روی دهد هرگز دارای عمق و ریشه نیست و تنها در حد ملموس بودن است که از نظر ما تنها نظریه است و نقد نمی باشد.

تفوق احساسات و عواطف در این مرحله مانعی بزرگ برای پرداختن های فکری و عقلی است.در دوره ی چهارم یا نوجوانی که مملو از عواطف و احساسات منفی است تنها انتظار، اعتراضاتی است که از سوی نوجوان انجام می گیرد.رشد فکری در این دوره که از یازده سالگی آغاز می شود و تا سن هفده یا هجده سالگی ادامه می یابد تابع استقلال طلبی اوست.نقد کردن ها در این دوره بیشتر منفی بافی است.سبک ها را دیدن و سنگین ها را رها کردن است.فرد به دلیل غوطه ور شدن در انواعی از تنش های روحی ناشی از بلوغ خود را درمانده می یابد و به دنبال مقصر می گردد که عقل و فکر که می توانند یاری دهنده ی او باشند با انواعی از عواطف و احساسات پوشش داده می شوند.

نقد در هفده سالگی به بعد شکلی منطقی به خود می گیرد اما این شکل گرفتن تنها ابتدای کار است.منظور این است که دوره ی جوانی که از هفده سالگی آغاز می شود و تا سی سالگی ادامه می یابد به دلیل آرامش روانی فرد می تواند پرداختن به مسائل را به دنبال داشته باشد.رشد فکری و عقلی در این دوره شروع شده اما هرگز کامل نشده است.تجربه کافی در این دوره وجود ندارد و اشتباهات فردی در این دوره امری طبیعی می باشد.انتظار ما در جوانی تنها نوعی نقد نگری است که معمولا با نقد گریزی نیز همراه است اما نقد ستیزی در آن جایی ندارد.در سن بزرگسالی که ار سی آغاز و تا چهل ادامه می یابد اوج نقد و روند نقد پذیری است.انتظار در این سن به دلیل آرامش همراه با تجربه اولیه امری طبیعی است.نقد و نقد پذیری درست و پاک را باید در این دوره یافت و بر آن تاکید نمود.طبیعی است که هر چهار مورد نقد در سن بزرگسالی مورد انتظار خواهد بود.در سنین دیگر مانند میان سالی، و پیری نیز هنوز می توان از نقد و نقد پذیری انتظاری درست داشت اما در سن کهولت که معمولا از هفتاد آغاز می شود نوعی بی حوصلگی و کاهش توانایی های جسمانی و گاه روحی باعث عدم پرداختن می شوند. البته با ذکر این نکته که در کشورهای مختلف این تفاوت ها بسیار است.بسته به میانگین سن مفید می توان روند نقد را در کشورهای مختلف متفاوت یافت.

نقد و شغل: انسان موجودی فعال و اجتماعی است.نیازهایی دارد و به دنبال رفع آن هاست.بسیاری از این نیازها مشترک میان او و سایر موجودات زنده است.نیاز به تولید مثل از جمله ی آن هاست.اینکه هر موجود زنده ای تنها با تولید مثل می تواند موجودیت خود را استمرار بخش تنها یک بعد قضیه است.این موجود باید ادامه ی حیات یابد و در این میان رفع نیازهای جسمانی از جمله خوراک و غذا نیز ضروری می باشند.جانواران درون جنگل ها طبق قانون راز بقا خود را موظف به زنده ماندن می دانند و تلاش های خود را در همین راستا انجام می دهند اما این برای انسان شکل دیگری می یابد.انسان موجودی متفکر و عاقل است و حاضر نیست تا به هر شکلی موجودیت خود را استمرار بخشد.اگر اسان هایی یافت می شوند که بدون توجه به ابعاد انسانی خود را زنده نگه می دارند از طرف سایر همنوعان طرد می گردند.آدمی تلاشگر است و نماد این کوشش شغل یابی و کوشش های بشری برای گسترش جوامع انسانی و رفع نیازهای همنوعان است.فردی کفاش است و دیگری طبیب و در کنار این دو کشاورز تلاشگر است و کارگر تولید کننده است.بنابراین شغل داشتن در میان انسان ها امری بدیهی است و اگر نباشد نظام زندگی را مختل می کند کمااینکه بیکاری زمینه ای برای ایجاد انواعی از مشکلات انسانی مانند فقر و دزدی می گردد.

نگاه به تاریخ نشان دهنده ی انواعی از شغل هاست.آن هایی که بودند و اکنون حذف شده اند.شغل هایی که با تغییرات زمانی ایجاد شدند و بدین شکل آرامش و آسایش آدمی را ایجاد کردند.بنابراین باید تغییرات شغلی در طول زمان را عاملی مهم در رشد و تعالی آن بدانیم.به زبان ساده اگر در زمان هایی درشکه چی کار حمل و نقل و جا به جایی مسافران را انجام می داد اینک انواعی از وسایل و امکانات جایگزین آن شده اند.دیگر درشکه چی معنایی ندارد و موجودیت آن تنها برای نشان دادن زمان گذشته است.شغل ها تغییر یافتند و انبوهی از وظایف جدید تولید گردیه اند.بر این اساس می توان میان شغل و نقد کردن نوعی رابطه یافت که در ماهیت تغییر پذیری آن نهفته است.شاید همین اشتراک در میان شغل و نقد کردن باشد که علما را به سمت یافتن رابطه هدایت کرده است.

نگاه ما به شغل تنها کسب درآمد نیست.گرچه درآمد زایی امری لازم و ضروی است اما وظیفه شناسی و تکمیل فعالیت انسانی اساسی ترین ان هاست.هر شغلی ضمن اینکه برای خود دارای ارزش و اعتبار است اما دارای مسئولیت نیز هست.اینکه فردی با تمیز کردن خیابان به دنبال کسب درآمد باشد تنها پایین ترین شکل فعالیت است که ما آن را لازم می دانیم اما هرگز کافی بر نمی شماریم.وظیفه شناسی براسی رشد و تعالی مردمان همنوع در درون شغل ها بسیار حیاتی است.انجام وظیفه و فعالیت برای تغییر سازی و رسیدن به تحول و در نتیجه دست یابی به تکامل انتظاری است که از انواع شغل ها می رود.برای این فعالیت انسانی که لازمه ی رشد و تعالی است آدمی نقش اصلی را داراست.به زبان ساده این دارنده ی شغل است که خود را موظف به رسیدن به اهداف بلند اسانی می داند.

نگرش شاغل برای سیرکرن شکم خود نوعی دون نگری با حیوانات است.ما از انسان انتظار داریم تا میان انجام فعالیت شغلی و زمینه سازی رشد و تعالی رابطه یابد و بر اساس آن حرکت کنند.شاید عدم احساس به این نوع درونگرایی است که مردمانی با گریز از کار تنها چشم به حقوق و در آمد پایان ماه دارند که بدترین نگاه به شغل و مضر ترین نگرش به توسعه ی انسانی است.شغل نمی تواند محدودیت کاری داشته باشد بلکه نگاهی بلند به آینده ی بشری است که برای هر یک از شاغلین تقسیم بندی شده است.نگاه برای اصلاحات و ایجاد تغییرات برای رسیدن به توسعه و رشد انسانی است.با این نگاه است که می توان میان نقد و شغل رابطه ای محکم یافت.چنین نگرشی در میان جوامع مختلفند و کسانی که این رابطه را بیشتر توضیح داده یا پذیرفته اند سریع تر به پیشرفت ها دست یافته اند.

شاغل باید نقد کردن را اساسی برای تغییر پذیری بداند.نقد در کاری که بر عهده دارد به معنای سبک و سنگین کردن آن است.در چنین وضعیتی می توان امیدواری را توصیف کرد که در آن افراد درگیر در کار بهتر می توانند درک خود را منتقل کنند و بدین شکل افراد نقد پذیر نیز با توجه به ادله های متفاوت نسبت به تغییرات و رسیدن به وضعیت بهتر کوشش نمایند.در این باره می توان دو نوع رفتار را در طول تاریخ یافت.این وضعیت برای یک کشور خاص یا جامعه ای معین نیست بلکه کل جامعه ی بشری را در بر می گیرد.در وضعیت اول شغل مانند یک کار عادی و در آمد زا در نظر گرفته می شود که افرادی تنها به دلیل توانایی هایی که دارند آن را با در آمد گره می زنند و لذا طرف مقابل نیز با توجه به منافعی که دارد آن را استمرار می بخشد.کار محدودیت مشخص دارد.توانایی جسمی فرد در تولید و کار در کارخانه یا اداره برای فرد یا افراد ملاک قرار می گیرد و تا زمانی که در همان محدوده حرکت می کند ماندگاری دارد و حقوق خود را دریافت می کند.

در وضعیت دوم شغل به عنوان فعالیتی انسانی برای رسیدن به اهداف بلند تر نگریسته می شود.کارخانه به عنوان یک نماد در خدمت انسان است امنا اگر نتواند منافع انسانی را برآورده سازد قابل پذیرش نمی باشد.آلوده کردن فضا برای تنفس انسان ها اولین نقدی است که شاغلین به آن می پردازند.آن ها با اساس کارخانه مخالفتی ندارند اما اینکه سلامتی نوع بشر را به خطر می اندازند خواهان تغییرات هستند.در ایجاد انواع شغل ها هم نگاه نقدی نشان دهنده ی ایجاد بعد انسانی است.هر شغلی نمی تواند انسانی باشد بنابراین صرف اینکه درآمد زایی کند قابل قبول نیست.چنین شغل هایی به طور مستمر مورد نقد قرار می گیرند و خطرات و مضرات آن ها منتقل می شوند.در این میان هم شاغلین می توانند ورود یابند و هم افراد غیر شاغل قادرند تا نظرات خود را در قالب نقد و با هدف اصلاحات منتقل نمایند.

ما میان شغل و اشکال مختلف نقد رابطه می یابیم.این رابطه را امری لازم و ضروری بر می شماریم و انتظار داریم تا افراد مصلح و علمای جامعه بدان نظر کنند و با پردازش خود زمینه ی اصلاحات را ایجاد نمایند.بداینم که نقد از شغل لازم است.در این فعالیت نقد پذیران یا مخالفان با آن فراوانند و لدا می توان با یافتن دلایل نقد پذیری یا عدم آن راه درست را تشخیص داد.نقد گریزان را باید در رابطه ی باشغلشان مورد نظر قرار داد.اینکه همه ی شغل ها با نقد پذیری موافق نیستند.نقد گریزی نزد بعضی از شغل ها بسیار فراوان است . جامعه ی انسانی می تواند آن ها را ردیف کند در حالی که شغل های نقد خواه را نیز در کنار آن ها قرار دهد تا بدین سان بتوان امور را به نحو احسنت انجام داد.در نقد ستیزی نیز کوشش هایی لازم است.این واقعیت که میان نقد ستیزی و انواعی از شغل ها رابطه است ما را به سمت شناخت آن ها هدایت می کند.باید این را در جامعه ی انسانی مطرح کنیم که نقد در اشتغال و نیز انواعی از شغل ها دخیل است . با فعال کردن این کوشش و سبک و سنگین کردن ،ضمن بررسی موانع ،نسبت به اصلاحات ،اقدامات علمی انجام داد تا بدین شکل بتوان آینده ای روشن ترسیم نمود.

نقد و دین:اعتقاد به خدا و عالم پس از مرگ و به دنبال آن انواعی از رفتارهای ناشی از چنین درونگرایی باعث ایجاد آرامش و آسایش و به تبع آن کمک و همراهی میان جامعه ی انسانی می شود.پرسش هایی که آدمی در مورد جهان هستی و آفریدگار دارد با گرایش به دینی خاص پاسخ داده می شود.اینکه معنای دین چیست و اصولا چگونه می توان میان دین و آیین تفاوت قائل شد موضوعی است که به کنگاش و تبادل نظر علما و سایر دانشمندان نیازمند است.ما رابطه ی میان نقد و دین را تنها در محدوده ای مطرح می کنیم که از آن تعریف داریم.به زبان ساده ما دین را به هر عقیده ای متعلق نمی دانیم و منظور من از دین تنها اعتقاداتی است که دارای پیامبران الهی و کتاب آسمانی است.به طور مثل من دین را اسلام، یهود، مسیحیت و امثال آن می دانم و پیامبران اولوالعزم را نیز خدایی دانسته و بر اساس آن کلام و رفتارهای آن ها را ناشی از اعتقادات دینی می دانم.این چنین نگرشی است که من دین را با نقد ارتباط می دهم و سایر اعتقاداتی که مردم در کشورهای مختلف دارند را ضمن احترام به همه ،دین بر نمی شمارم.

نقد فعالیتی برای رشد است و این معنا نشان دهنده ی تلاش هایی است که آدمی برای رسیدن به اوج انجام می دهد.طبیعی است که انسان نگری و اخلاق مداری و رسیدن به اهداف آدمیت اصلی است که در نقد باید مورد توجه باشد.از طرف دیگر دین راهی برای سعادت و گریز از نابسامانی های ساختگی است.راهنمایی برای رشد یابی و کمال پذیری است.این چنین برداشتی نسبت به نقد و دین نشان دهنده ی نزدیکی آن ها به یکدیگر است.بنابراین می توان این دو را نوعی موازی کاری در ابعادی از تلاش ها دانست.شاید تفاوت های فعالیتی است که می تواند نوعی اختلاف را بیان نماید.رابطه ای که در این میان می توان از آن بحث کرد و آن را نیز مورد بررسی قرار داد مربوط به چگونگی عمل این دوست.به زبان ساده آنچه دین انجام می دهد ممکن است در درون خود ،نقد پذیری را داشته باشد و یا اینکه محدوده ای از فعالیت های دینی اجازه ی ورود نقد را ندهد.برداشت ها از دین در این رابطه بسیار مهم می باشند.

نقد بررسی تمام فعالیت هاست.آنجایی که کمبود ها را حس می کند و نقص ها را معرفی می نماید.طبیعی است که تکمیل ها را تایید می نماید و سنگین ها را خواستاری می کند.در دین که ادعای اکمل در آن متصور است ممکن است مشکلاتی در ایجاد نقد به همراه داشته باشد.نظر ما این است که دین به خودی خود مورد نقص پذیری نیست اما می تواند سئوال کنندگی داشته باشد و به همین دلیل است که در درون دین انواعی از علما ظهور می کنند تا مدافع آن باشند.نقد در این میان به مواردی می پردازد که نقص گفته می شوند.بسیاری از دستورات دینی ممکن است چندان سهل نباشند و بر همین اساس مورد نقد قرار می گیرند.دفاع از دین در این میان پاسخگویی را پذیراست و بدین شکل نقد گریزی و نقد ستیزی نیز در عالم دین در طول تاریخ روی داده است.

موضوع دین را باید در درون رفتارهای دینی مطرح کرد.کسانی که خود را مدافع دین می دانند مورد نقد رفتاری قرار می گیرند و جالب اینجاست که آن را نیز مساوی با کل دین بر می شمارند.تفسیرهای متفاوت از کلام خدا یا پیامبران راه را برای نقد کردن باز می کند.اینکه چرا دین مسیح که یکی بیش نیست به انواعی از پروتستان، کاتولیک و ارتدکس تبدیل می شود؟ یا اینکه چرا اسلام که خود دینی کامل است تبدیل به مذاهبی مانند شیعه، سنی، حنبلی، شافعی و مالکی و اخیرا وهابی می شود؟ چرا ریختن ون شیعیان برای بعضی از دین داران مجاب می شود؟این ها نشان دهنده ی برداشت های متفاوتی است که از دین می شود.درست است که در اصول تفاوتی میان آن ها نیست اما در بسیاری از موارد از جمله فروع دین تفاوت ها بسیار است.دین در این رابطه متصدی اخلاق گرایی و یکی نگری خصوصا عدالت طلبی است اما این چنین وضعیتی ایجاد نمی شود.برتری جویی های مذهبی خصوصا در قرون وسطی نشان دهنده ی مشکلاتی است که در دین موجود است و نقد پذیری و نقد کنندگی با چنین حالتی است که وارد صحنه می شود و انواعی از رفتارها را مورد سبک و سنگینی قرار می دهد.

طول تاریخ نشان دهنده ی عدم پذیرش نقد نزد دینداران خصوصا مسیحیان بوده است.در روم قدیم نیز این چنین وضعیتی وجود داشته است.دستور قتلبه دلیل کفر بارها روی داده است.در دنیای دین باید میان تعصب و ادراک تفاوت قائل شد.کسانی که در دین تنها تعصب و دفاع را مطرح می کنند کوچک ترین اجازه ای به نقد کنندگان دین نمی دهند در حالی که در متون دین چنین وضعیتی وجود ندارد.بنابراین باید میان افراد مدافع دین و اصل دین در نقد پذیری تفاوت قائل شد.این حالت برای چهار شکل نقد مطرح است.به زبان ساده وقتی تحجر و دگم فکری در دین باشد هیچ یک از رفتارهای نقدی قابل اجرا نخواهند بود.به طور مثال کفر ورزی ،دشمن خدا، ضد دین و امثال آن عباراتی است که در مورد فعالان نقد به کار گرفته می شود در حالی که نقد در خدمت دین است و هدف آن رسیدن به اساس درست دین برای سعادت بشر است.

ما رابطه ی میان دین و نقد را به دو شکل متضاد می یابیم.ودر شکل اول که دینداران متفکر و عالمان آگاه به اصل دین آن را پذیرا هستند و در بسیاری از موارد خود جلسات نقد را برگزار می نمایند و دوم متعصبین و منفعت طلبان از دین قرار دارند که کوچک ترین روزنه ای برای نقد و مطرح کردن نظرات ایجاد نمی کنند.ما میان این دو تفاوت قائل هستیم و معتقدیم که دین گریزی از شکل دوم ایجاد می شود و در فضایی که علمای دین از هر شکلی که باشند برای نقد ایجاد می کنند آن دین را پایدار تر و مستحک تر می نمایند.در دین اسلام این زمینه همیشه مد نظر بوده و تنها متحجرین با آن مخالف بوده اند.مطالعه ی تاریخ ادیان در این رابطه بسیار یاری دهنده است.باید میان نقد و دین آشتی بزرگی ایجاد کرد.دین برای سعادت بشر است و نقد راهی برای رسیدن به آن تلقی می گردد.

نقد و شهرنشینی:نهادهای مختلف ایجاد شده در جوامع مختلف برای رفع نیازها و آسایش آدمی است.سازندگان آن ها انسان ها هستند.درک از وضعیت و نیاز به تغییر و تحول، اساسی برای خواستاری است.تغییرات وسیعی که آدمی در محیط زندگی خود به وجود می آورد تابدانجا پیش می رود که تخریب نیز نامیده می شود.بدیهی است که چنین وضعیتی با درون آدمی در ارتباط است و اوست که می داند کدامین شکل از تغییرات می تواند موفقیت آمیز باشد.زندگی از شکلی به شکل دیگر درآمدن همراه با مهاجرت و تغییر جغرافیایی با تمام مضرات و منافع آن تنها خواسته ای به سمت پاسخگویی است.زندگی اسان های اولیه با آغازینی در درون جنگل ها تا تغییرات وسیعی در شهرنشینی و به تبع آن آسایش خواهی نشان دهنده ی وسعتی از نیازهاست که محدوده ای بر آن متصور نیست.

شهرنشینی به یک معنا نشان دهنده ی نوعی پیشرفت در زییست محیطی است.آدمی امکانات درون روستاها را ناچیز بر می شمرد و از آن به وسعت بیشتر می اندیشد.انقلاب صنعتی می کند و انواعی از ابزارها را در درون شهرهای بزرگ به کار می گیرد تا بدین سان بتواند خواسته ی خود را عملی سازد.ماهیت انسان های شهری نیز از درون به سمت افزایش آگاهی ها و فزونی خواسته هاست.شهر بدین شکل مملو از افراد با سواد و منتظر می گردد که خواسته های فراوانی دارند.این بدان معناست که در شهر باید منتظر اقداماتی برای اصلاح امور باشیم.اگر در روستا یا شهرهای کوچک انتظارات در حد موقعیت هاست و مردم راضی به انچه دارند می باشند اما در شهرها خصوصا کلان شهرها یا مراکز و پایتخت وضعیت به شکل دیگری است.

وضعیت به طور مستمر مورد نظر قرار می گیرد و تمرکز علما و دانشمندان در شهرهای بزرگ زمینه ی آگاهی های بیشتر را مهیا می کند.در چنین شکلی است که فعالیت نقد خود را نشان می دهد و انواعی از جلسات نقدی برای بررسی اوضاع تشکیل می گردند.بر این اساس باید این نکته را بپذیریم که کوشش های نقدی به دلیل خواستاری توسعه در شهر به مراتب بیشتر از سایر مکان هاست.شهرهایی که در آن انواع رشته های علمی و دانشگاه ها موجودند و انواع تصمیمات در آن گرفته می شوند.در این وضعیت باید میان انواعی از نقد ها نیز تفاوت قائل شویم.این بدان معناست که موضوعات نقدی در شهر ها تابع شکل خاص آن است.به طور مثال در شهرهایی که بیشتر صنعتی هستند نقدهای اقتصادی موجودیت بیشتری می یابند در حالی که در شهرهای تفریحی شکل دیگری خودنمایی می نمایند.

با تحلیل دلایل نقد پذیری می توان آن را با انواعی از دلایل شهر نشینی متوازن ساخت.مردمانی که در آن سکنی می گزینند ه برای نوع سکونت بلکه استفاده از امکانات اقدام به عمل می کنند.وقتی این امر عمدی باشد پس تفکر در پشت آن قرار دارد.در نقد نیز تاثیر فکر و عقل برای ایجاد تغییرات امری بدیهی است و لذا می توان میان شهر نشینی و نقد نمودن نوعی رابطه ی مستقیم یافت.مردمان متفکر راضی به وضعیت موجود نیستند و همیشه وضعیت را به سمت مطلوب می طلبند.بررسی نقاط ضعف و معرفی کاستی ها برای رفع از جمله فعالیت هایی است که در نقد سازی ایجاد می شود.انتظارات بالا و وجود انواعی از تحصیل کرده ها همراه با ابزارهای متنوع شهرها راه را برای چهار شکل نقد سازی مهیا می سازد.در نقد کردن ،دانشگاه ها پیشقدم می شوند و انواع سازمان های دخیل و نیز نهادهای خدمتی خود را در معرض انواعی از ارزیابی ها می یابند و این همان تاثیر شهر نشینی بر گسترش نقد سازی است.

وقتی نقد کردن خواسته ی مردم می شود نقد پذیری نیز انتظاری درست جلوه گر می گردد.انواعی از رفتارهای صبورانه در شنیدن نظرات و نیز پاسخ یابی های منطقی در درون شهرها دور از دسترس نمی باشد.گرچه انتظار این فعالیت در شهرها امری طبیعی است اما همیشه این چنین نیز نمی شود.نقد گریزی در میان انواعی از مخالفت ها بیشترین سهم را به خود اختصاص می دهد.منظور از این فعالیت ها عدم مخالفت علنی است زیرا طرف مقابل آن ها مردمانی هستند که از سواد و آگاهی های بیشتری برخوردارند.بنابراین نقد گریزی تنها راهی برای عقب انداختن هاست.در این میان نقد ستیزی نیز ممکن است غالب گردد اما بیشتر موضوعات در این فعالیت ها سیاسی است و کمتر جنبه ی اجتماعی دارند.

ما تاثیر شهرنشینی بر افزایش نقد نمایی را در چند مورد خاص می یابیم که مهم ترین آن ها کاربرد ابزارهای آسایشی در آرامش سازی است.انواع وسایلی که مسافرت ها را آسان تر می نمایند.امکانات درمانی که کار درمان را سهل تر می کنند.تفریحات متنوع که خیالی راحت را به وجود می آورند.مراکز اطلاع رسانی که افزایش آگاهی ها را ایجاد می نمایند.سواد آموزی که انتظارات را بالا می برند.کسب مدارک دانشگاهی که تغییرات فکری و تصوری را ایجاد می نمایند و در نهایت امیدواری که سبک زندگی را متحول می نمایند می توانند در انواعی از نقد ها موثر باشند.در درون خود رفتن و راضی به وضعیت موجود بودن در شهخرا چندان خودنمایی نمی کنند.شهرنشین ها با انتظارات آن را بر می گزینند لذا برای اصلاح امور و تغییرات مستمر تلاش و کوشش می کنند.شاید یکی از مهم ترین روش های شهرنشینان برای ایجاد تغییرات همین نقد کردن ها باشد.باید برای توسعه ی شهرها و گسترش آزادی های مدنی برای دست یابی به آرزوها از نقد کردن ها دفاع نمود.شهر نشینان بیشترین جنبه ی پیشرفت را در کوشش های نقدی می یابند.

نقد و روستانشینی:انسان برای آرامش خود مکانی را انتخاب می کند که نیازهای او را برآورده سازد و این نیازها برای او اولیت دارند اما اینکه چرا روستا را برای سکنی خود بر می گزیند به دلیل تاثیر روحیات انسانی بر سایر روحیات است.به زبان ساده عواطف انسانی در انواعی از زندگی ها متغییر می شوند و روستا مکانی است که تلطیف روح و روان و به تبع آن انسان دوستی و کمک و همراهی بیشتر احساس می شود.روستا دارای فضایی پاک هم از نظر طبیعت و هم از نظر درون انسان هاست و در این زمینه است که انواعی از نیازها مشترک می شوند و به تبع آن همکاری ها و همدلی ها افزایش می یابند.جایگاه روستا در انواعی از جوامع مختلف می گردد اما با وجود تفاوت های بزرگ از نظر همدلی و نزدیکی قلب ها اشتراکات فراوانی را به همراه دارند.

در زمینه ی نقد در روستا نشینی باید به چند مورد خاص پرداخت.در شکل اول باید به چگونگی تشکیل روستا اشاره نمود.اگر روستا از یکدستگی خاص برخورد است نقد در آن چندان مشکل ساز نمی شود و بیشتر از اینکه نقد سبک و سنگین کرده باشد نوعی همدردی برای رفع مشکلات می شود.در چنین وضعیتی روستا از نسب های نزدیک تشکیل شده و انواعی از محبت ها و دوست داشتن ها غالب می گردد و اگر حرکتی با نام نقد و اعتراض وجود داتشه باشد پذیرفته شده یا در حداقل شکل تبدیل به کینه و دشمنی نمی شود.روستای یکپارچه که از همخونی تشکیل می شود همیشه برداشت های مثبت را به همراه دارد و منفی گرایی را به هیچ عنوان غالب نمی گرداند.نقد در این رابطه تنها یک نوع مشورت است و تابع بزرگان بودن کار را برای ادامه ی حیات مهیا می سازد.

در شکل دوم روستا تابعی از نیازهاست.اگر روستا ها حتی هم خون نباشند و از شکل های مختلف غیر همخونی تشکیل شده باشند موضوعی به نام نقد را مطرح نمی کنند مگر اینکه نیازهای آن ها بر آورده نشده باشند.به طور مثال اگر نیازهای درمانی رفع نشوند و مردم مجبور باشند که فاصله های زیادی را طی کنند تا به خدمات درمانی دست یابند در چنین وضعیتی در مقاطعی که گرفتار می شوند از نقد و حتی اعتراض استفاده می کنند و در درون خود یا از طریق بزرگان این مهم را انجام می دهند.این وضعیت تا زمانی که رفع نیاز شود ادامه می باید و در واقع نقد را در خواسته ها می یابند و موردی به نام رشد یا ترفیع از وضعیت موجود به مطلوب را مطرح نمی کنند. روستانشینان تا زمانی که احساس فشار نکنند دست به اقدامی نمی زنند ضمن اینکه طاقت و صبر آن ها به دلیل دوری از سرو صداها فراوان است.

در شکل سوم روستانشینی فرصت ها تاثیر گذارند.به طور مثال اگر مردم تابع تولیدات زمان بر باشند فرصتی برای اندیشمندی نمی یابند و تنها در همان محدوده ی کاری باقی می مانند و زمان برای آن ها تنها در کار و کاسبی خلاصه می گردد.چشمان آن ها به انواعی از برداشت های کشاورزی یا دامی است و تا زمانی که فرصت تفکر نداشته باشند نمی توانند از نقد و نقد پذیری بحثی به میان آورند.خستگی به دلیل کار و نیاز به استراحت برای آن ها از اولیت های اصلی به شمار می روند.نگاه محدود به کار است و وقت کم و نبودن زمان مناسب برای همنشینی و نیز دوری از هم و مشغول بودن به انواعی از تلاش ها مانعی برای رسیدن به اصل موضوع می گردد.بنابراین نبود فرصت که البته طبیعی است و تابعی از انواع ابزارهاست فضایی برای نقد را به وج.د نمی آورد.ما این را نیز در روستاها مهم و البته مختلف می دانیم.نقش انواعی از فصت ها بسیار حیاتی است.

در شکل چهارم باید به انتظارات در روستا ها پرداخت.در این زمینه میزان سواد و ارتباطات علمی و ورود انواعی از دانش های جدید از طریق فرزندان تحصیل کرده می تواند زمینه ی نقد و حتی اعتراض را مهیا سارد.خروج فرزندان به شهراهی بزرگ تر و مشاهده ی انواعی از امکانات باعث بالا رفتن انتظارات می شود و همین کافی است تا خواسته های تازه ای را مطرح نمایند.در این باب افراد تحصیل کرده بدون توجه ی به وضعیت پیشقدم در نقد می شوند و حتی در مواردی به آن اندازه پیش می روند که ریش سفیدان را نیز زیر سئوال می برند.این مهم در طول تغییرات روستانشینی همیشه بوده و خواهد بود.در چنین وضعیتی نقد پذیری هرگز حاصل نمی شود و فرهنگ غالب روستایی مانعی برای موفقیت خواهد بود و به همین دلیل است که تحصیل کرده ها از روستاهای خود خارج می شوند.

شکل پنجم از روستانشینی که می تواند بر بروز نقد و انواعی از رفتارهای مشابه منجر شود جایگاه روستا و دوری آن از انواعی از تمدن هاست.به طور مثال روستاهایی که در درون جنگل ها تشکیل شده اند و رابطه ای با انواعی از شهر ها یا روستاهای پیشرفته تر ندارند نمی توانند این مهم را دارا باشند.آن ها تابع درونی خود هستند و همه چیز را تقدیر می نامند.برای آن ها تغییر پذیری امری نشدنی خواهد بود و همین تصور باعث کنار زدن نقد و عدم ایجاد تفکر و اندیشمندی می شود و به جای آن از انواعی ار باورهای غیر منطقی و بیشتر استوار بر باورهای ناصحیح استفاده کرده و راضی نیز زمی باشند .گذشت زمان یا باعث ادامه ی همین وضعیت می شود یا بدتر از آن باعث نابودی و از بین رفتن می گردد.نقد و نقد پذیری با توجه به اصول حاکم بر خود در روستا ها چندان توفیقی نمی یابد.تابع بزرگان بودن و جبر را از دل و جان پذیرفتن و همه چیز را در کلام ریش سفیدان یا مقدسین یافتن زمینه ای برای ایجاد فضای نقدی نمی یابند و تابع روند زندگی شدن ، زنده ماندن را بر چگونگی زندگی کردن ترجیح می دهند و همین کافی است تا موضوعی به نام نقد را نتوان در روستاها یافت.

پایان سخن:هر موضوعی در مطرح شدن خود تابع زمان است.زمان که بگذرد تمام شده تلقی می گردد.این بدان معنا نیست که این موضوع دیگر بحثی در خود ندارد یا اینکه قابل بررسی نیست بلکه این بدان معناست که موضوع از دیدگاهی خاص تمام شده یا در مقطعی معین پایان یافته است.بدیهی است که چنین وضعیتی تابع نویسنده نیز خواهد بود.نقد و نقد پذیری از نظر من موضوعی است که به طور مستقیم به علاقه مندی انسان ها مربوط می شود و اینکه من آن را پایان سخن می نامم به معنای پایان مطلب مورد نظرم است و چیز دیگری نیست.من در این موضوع آنچه را که لازم می دانستم مطرح کردم.از زوایای مختلف و از ابعاد خاص و غیر آن نظراتم را ارائه نمودم.البته که نظرات شخصی است و تابع اطلاعات و معلومات خود بوده و مسئولیت ان را متوجه ی فردی خاص نمی نمایم.ابعادی مانند زمان و مکان برای من مهم و حیاتی است.

رابطه ی میان اصول و مبانی نقد و پذیرش یا عدم آن نیز برایم مهم بوده اند.اینکه در این رابطه به چهار موضوع درونی نقد پرداختم به این دلیل بوده که نقد به تنهایی نمی تواند خود را مطرح کند و بدون شک تابعی از زوایای درونی نیز هست.اینکه نقد کننده عاملی در ایجاد نقد است و یا اینکه عاملی به نام پذیرنده برای رواج مورد نظر است تنها دو بعد از قضیه است و در کنار آن نقد گریزی و نقد ستیزی نیز جایی خاص دارند.رابطه ی میان رواج یا توقف آن و ابعادی از فرهنگ یا باورهای درونی جامعه نیز اصولی را بیان می کنند که به نظر من بسیار تاثیر گذار بر روند نقد هستند.چگونگی اشاعه ی نقد در جوامع مختلف و اختلافات فراوان در کاستی و افزونی آن تایید کننده ی نظریه ی من است.باید در این رابطه از تخصص و علمی نگری غافل نشد و به هیچ عنوان نباید نقد را از دایره ی دانشی خارج کرد.

سن و سال همراه با فهم و درک از عواملی هستند که من در جریانات مختلف نقد از آن ها نام بردم.این مهم به این دلیل بوده که نقد را امری انسانی بدانیم و غیر از آن در هیج مقطعی از گذشت زمان موردی به نام غیر انسانی نمی توان یافت.نقد امری سازنده و برای رشد جوامع است و چون رشد تنها بعدی انسانی دارد بنابراین نقد تنها انسانی است و مورد دیگری را در خود جای نمی دهد.نیازی درونی برای انسان هاست که هم امکان کجروی دارد و هم در راه درست و به همین دلیل است که گاه نقد پذیری مطرح می شود و زمانی از نقد گریزی و ستیزی مباحثی ارائه می گردد.همانطور که نقد و نقد پذیری نیاز است اما همیشه پذیرفتنی نیست و کسانی وجود دارند که از جنس انسانند اما موانع ساز بزرگ نیز محسوب می شوند.

ما پایان سخن را شروعی دوباره می نامیم.اینکه شروعی دوباره می نامیم به این دلیل است که آغازینی در تاریخ دارد و ما نیستیم که آن را شروع کرده ایم بلکه پدران ما در طول تاریخ به شکل های متفاوتی از آن سود برده اند یا احتمالا زیان دیده اند.انواعی از کشتارها به دلیل مخالفت در طول تاریخ و ایجاد انقلابات جهانی بدون شک در ابتدای کار به صورت نقد بوده اند اما پذیرشی احساس نشده و از سکوی پرتاب نقد به اعتراضات و سپس انقلابات منجر شده اند.این خاصیت انسانی است که ابتدا با صلح نگری به مسائل بنگرد و سپس فشارها را تا حد جنگ ادامه دهد.نقد در طول تاریخ وجود داشته اما با گذشت زمان هم شیوه ی آن تغییر یافته و هم انواعی از تخصص ها را در خود جای داده است.نقد و نقد پذیری را باید روشی مناسب برای ادامه ی حیات آدمی دانست اما این مهم همیشه راحت نبوده است کمااینکه در آینده نیز نخواهد بود.

باید راه های مناسب دیگری برای آسوده پذیری نقد یافت.کارهای علمی گرچه راحت تر نقد ها را پذیرا هستند اما همیشه علما وارد در انواع نقد ها نمی گردند.عوام به عنوان جزئی از جامعه ی بشری با مواجهه با انواعی از فشارها عکس العمل نشان می دهند اما این رفتارها تابعی از احساسات یا عواطف عامیانه است که قابل بررسی است اما اینکه آیا عوام می توانند نقد و نقد پذیری را جهتی درست دهند کاملا قابل قبول نیست.نقد و نقد پذیری تنها راهی برای حرکت است اما در مورد چگونگی این حرکت باید اندیشه ها را ساخت و تولید فکر و اندیشمندی نمود.کاری که گرچه مهم و حیاتی است اما چندان هم آسان نیست.پایان سخن آغازی برای درست بینی و ادراک صحیح تر است.انتظاری که از شروع دوباره داریم مباحثی جدید و غیر تکراری است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:30

نقد و فرهنگ:فرهنگ در جامعه ی انسانی دارای جایگاه ویژه ای است.تاثیر آن بر سبک زنگی چنان است که برخی زندگی رابدون فرهنگ امکان پذیر نمی دانند.در این رابطه معنای فرهنگ نیز مهم می باشد.بسیاری آن را با ابعادی وسیع تعریف می کنند و گروهی نیز از واژه های بامعنا استفاده می کنند.گاه آن را با سایر کلمات مشابه اشتباه می گیرند و به طور مثال فرهنگ را تربیت یا رفتار بر می شمارند.گرچه در فرهنگ تربیت و رفتار جای دارند اما همه ی فرهنگ را شامل نمی شود.فرهنگ بر ای هر ملتی دارای اشکال مختلف است و می توان تحت تاثیر عوامل بسیاری متغییر گردد.به طور مثال فرهنگ مناطق سردسیر نمی تواند مانند مناطق گرمسیر باشد.اگر این را بپذیریم که انسان انتخابگر و سازنده ی فرهنگ است آنگاه خواهیم پذیرفت که این انتخاب و سازندگی نیز در مواردی از دست انسان خارج است.

برای روشن شدن مسئله می توان از مثال لباس که نشان دهنده ی نمادی از فرهنگ است استفاده نمود.لباس مناطق سردسیر حتی از نظر رنگ نیز نمی تواند مانند مناطق گرم و سوزان باشد و در مواردی نیز میان دشت نشینان و کوه نشینان در این نماد تفاوت های فاحشی وجود دارد.بنابراین فرهنگ نوع زندگی آدمی را ترسیم می کند.در خوردن و خوابیدن،در سنت و مراسم،در پوشش و خانه سازی و در نهایت در کل نظام زندگی قابل تاثیر بوده و می تواند متغییر گردد.فرهنگ در چنین وضعیتی می توان پیشرفت یا عقب ماندگی جوامع را شکل دهد.این واقعیت که فرهنگ می تواند تاثیرات پیشرفتگرایانه ی وسیعی را داشته باشد ما را بر آن می دارد تا موضوع نقد را نیز در همین وضعیت مورد تحلیل قرار دهیم و البته از این واقعیت نیز غافل نباشیم که فرهنگ می تواند عقب ماندگی به وجود آورد.بنابراین اشکالی از موضوع نقد می توانند در دو تصور ما قرار گیرند.پیشرفت یا عقب ماندگی که هر دو قابل تصورند.

اگر فرهنگ را انسان ها می سازند که واقعیت نیز همین است به دلیل نیازی است که به آن دارد.زنددگی اجتماعی بزرگ ترین دلیل برای ایجاد فرهنگ های مشترک است.تمام انسان های مناطق کره ی زمین فرهنگ را برای اشتراک می خواهند تا بدین شکل قادر باشند تا بهزیستی را پیاده کنند.فرهنگ متضاد قادر نیست که مجموعه ای را در کنار هم قرار دهد.نقد را باید در درون فرهنگ خاص بررسی کرد.اشکال مختلف آن یعنی فعالیت نقد کردن، نقدپذیری، نقد گریزی و نقد ستیزی می توانند در فرهنگ شناسی مورد تامل باشند و با درایت و دقتی که می توان در عناصر فرهنگ به کار برد آن ها را با انواع شکل های نقدی متوازن ساخت.یافتن زیر بناهای فرهنگی برای اشکال نقدی امری مهم خواهد بود.فرهنگ به عنوان یک حقیقت و نقد به عنوان یک نیاز دارای روابطی مستقیم و گاه غیر قابل گسستن هستند.

در فعالیت نقد کردن فرهنگ می تواند به دو شکل مداخله نماید.در بهترین شکل مشوق آن و تحریک کننده ی افراد برای ایجاد فضای بررسی های درونی و برونی جامعه و در بدترین شکل مانعی بزرگ برای به حرکت انداختن آن باشد.بنابراین می توان فرهنگ را با توجه به وسعت آن برای این فعالیت به دو شکل متضاد یافت.وقتی فرهنگی در تقابل با سایر فرهنگ ها خود را می یابد یا با قصد و عمد ایجاد می کند، زمینه ی نقد فراهم می شود تا بدین شکل به فرهنگ افزایی برسد.فرهنگ بسته در این رابطه نقشی متضاد دارد.انواعی از فرهنگ های سنتی و بسته این چنین هستند که جز خود کسی را نمی یابند و جز فرهنگ خودی همه را اشتباه ترسیم می کنند.انباشت فرهنگی که راهی برای توسعه ی فرهنگی است زمانی رخ می دهد که یک فرهنگ راهی باز برای تبادل فرهنگی داشته باشد و بدین شکل نقد پذیری را در درون خود جای می دهد تا راه های پیشرفت را کشف نماید.عکس این قضیه نیز صادق است فرهنگ دگم و محدود به سنت های قدیمی و گذشتگان مقدس در فکر افزایش انباشته ها نیست و داشته های خود را قوی تر و کامل تر ترسیم می نماید.بنابراین در ارتباط با سایر فرهنگ ها خود را بی نیاز می یابد و حتی ترس از این قضیه را منعکس می کند.بنابراین در چنین شکلی نقد فرهنگ خودی جایی ندارد کمااینکه صحبت از جنبه های مثبت فرهنگ های دیگر نیز ایجاد نمی شود.این شکل از توسعه ی نقد یا توقف آن در موضعات دیگری غیر از فرهنگ نیز متسری است.در علوم پیشرفته و مسلط بر جهان از روش هایی استفاده می کنند که گویی نیازی به آن ها ندارند.

در نقد پذیری نیز فرهنگ می تواند قدرت تحمل را کاهش یا افزایش دهد.کسانی می توانند نقد پذیر باشند که یافتن ضعف خودی را حقیقتی درست در نظر گیرند و بر این اساس این باور که می توان از طریق دیگران نقاط مثبت را یافت و نیز می توان به حرف دیگران گوش داد شاید دارای حسناتی باشند،در خود جذب می نمایند.در فرهنگ های توسعه طلب و تغییر خواه رابطه با سایر فرهنگ ها و نشستن ها و تشکیل جلسات دادن ها اصلی برای نقد پذیری می گردد.اینکه در فرهنگ خودی غذا خوردن با دست چگونه است و چرا در سایر فرهنگ ها از قاشق استفاده می کنند تا سال های سال بدون گوش شنوا بود.در فرهنگ های سنتی هر آنچه که انجام می گیرد درست است و آنکه غلط است طرف هایی است که در مقابل ما قرار دارند بنابراین نه به صورت فردی و نه جمعی زمینه ی نقد پذیری ایجاد نمی گردد.نقد پذیری در زمانی ایجاد می شود که عناصر تشکیل دهنده ی یک فرهنگ دارای نرمش و تغییر باشند.دگم بودن و سخت افزاری نگریستن به درون فرهنگ ها نمی تواند نقد پذیری یک فرهنگ را شکل دهد.واقعیتی که در میان فرهنگ های ساکن است همین قضیه است که نمی توانند یا نمی خواهند نقد پذیری را فعال نمایند.نقد پذیری فرهنگی در دو شکل فردی و جمعی راهی برای پیشرفت و توسعه است.انواعی از تبادلات فرهنگی از طریق نقد پذیری ایجاد می شوند.

میان نوع فرهگ و نقد گریزی هم رابطه است.اگر آن را فردی بنامیم آنچه بر رفتار فرهنگی فرد مسلط است عاملی در این قضیه است.به طور مثال وقتی فردی در درون خود به این باور رسیده است که فرهنگ درونی او غیر قابل اشتباه بودن است بنابراین ضمن اینکه انسان باسوادی است یا از نظر علمی دارای بینش های دانشی است اما به اشکال مختلف از نقد پذیری می گریزد و مودبانه آن را کنار می زند.فرهنگی که بر او مسلط است مانع بزرگی در نقد گریزی می شود.انوع انسان های سنت گرا این چنین هستند.آن ها در بحث های معمولی نقد کردن را قبول دارند اما برای نفوذ آن بر پیکره ی فرهنگی خود گریزان می باشند.برای آن ها نقد گریزی به معنای غلط بودن این فعالیت نیست بلکه نوعی پذیرش درست از خودی هاست.بنابراین می توان نقد گریزی را پاسخی به درون خود نامید.در فرهنگ نیز مجموعه ای از دانسته ها مداخله گر هستند.نقد گریزی فرهنگ نیز همیشه در میان جامعه ای است که خود را برتر یافته می یابد.انواعی از رفتارهای مقابل با فرهنگ های دیگری را با احترام و عدم حمله پیگیری می کنند اما از نقد فرهنگ خود که ممکن است دارای بدی های باشد یا نواقصی در درون خویش پرورش داده باشد، گریزان هستند.فرهنگ خودی برای او به اندازه ای محترم است که رنگ و بوی مقدس به خود می گیرد.باید فرهنگ گریزی را نیز فعالیتی حساب شده دانست که مولفه های فرهنگی می کویشد به شکل های مختلفی میان باور کنندگان آن ایجاد کنند.

در شکل چهارم نقد موضوع نقد ستیزی نیز امری مهم می باشد.فرد گرایی یا جمع گرایی آن هر دو قابل تصورند.فردی که خود را با فرهنگ می شمارد و به طور مستمر دیگران را ناقص یا دارای عیوب برمی شمارد هر نوع حرکت فرهنگی فردی را برای خود با خشونت پاسخ می دهد.درگیری با دیگران و انواع تهمت ها مبنی بر انحراف را با نوشتن های متعدد یا فریادهای عصبانی گونه دنبال می کند.هر حرکتی از سوی فرهنگ ها را نوعی دشمنی قلمداد می کند که هدفش از بین بردن فرهنگ اوست بنابراین تصور حمله قبل از تهاجم را در سر می پروراند و اقدام خود را نوعی دفاع معرفی می کند.نقد ستیزی در چنین وضعیتی رنگ متعصبانه دارد و خود را کامل و دیگران را ناقص در نظر می گیرد.او اجازه اشاعه ی فرهنگ دیگری را نمی دهد و اگر روی داد با انواع روش های خشونت طلب پاسخ می دهد.در فرهنگ جمعی نیز وضعییت به همین منوال است.تهاجم فرهنگی یا هجمه ی فرهنگی برای از بین بردن پایه های فرهنگ خودی تصوری است که فرهنگ نقد ستیز داراست.این فرهنگ ماندگاری خود را مفید تر می یابد و شاید بدین شکل افرادی سود جوی پشت قضیه باشند اما سوای از این تصور، شکل فرهنگ طوری است که نمی تواند نقد را بپذیرید و هر نقدی را که فرهنگ های دیگران مطرح می کنند با انواعی از روش ها پاسخ می دهند که معمولی ترین آن ها حملات تلافی جویانه است.آن ها در این حملات از انواع کلمات نامناسب استفاده می کنند و فرهنگ مقابل را تهی می نمایند.استفاده از واژه هایی مانند فساد اخلاقی، انحرافات جنسی، ضد دینی، ضد بشری و انسانی را مدام مطرح می کنند.وقتی وضعیت فرهنگ مقابل را چنین ترسیم می کنند اجازه ی نقد به آن را نیز از آن می گیرند.نقد ستیزان فرهنگی حتی یک مورد از وجود نکات مثبت در فرهنگ مقابل را تصور نمی نمایند.باید پذیرفت که فرهنگ مسلط بر کشورهاست که می تواند نقد را جاری، نقد پذیر را تولید، نقد گریزی را طرد و نقد ستیزی را محکوم نماید.

نقد و سیاست:سیاست را علم اداره ی کشورها معرفی می کنند.روشی برای حفظ تمامیت ارضی ملت ها و چگونگی ادامه ی یک نسل یا کشور که معمولا با نام هایی مانند رئیس جمهور، مجلس و دولت نماد بیشتری می یابد.برنامه های کشورها اعم از پیشرفتگرا یا پسگرا به آن ها نسبت داده می شود و در مورد روابط با سایر کشورها نیز مورد خطاب قرار می گیرند.در سیاست است که مسئول یک کشور به سایر نقاط جهان سفر می کند و به عنوان نماینده ی یک ملت سخنرانی می نماید.سیاست در تاریخ کشورها تاثیر گذار است و تغییرات حکومتی در طول سال ها وابسته به تغییرات سیاستی می گردد.در بعضی از کشورها دین ورود در آن می کند و در تعدادی دین حق ورود به آن را ندارد.نام های متعددی که کشورها بر نوع حکومت خود گذاشته اند نشان دهنده ی تفاوت های سیاسی آن هاست.

اگر حکومت را سیطره بر کشور بدانیم که معمولا این چنین است جایگاه نقد هم با همین دید مشخص می شود.نوع سیاستی که بر جامعه حاکم است نشان می دهد که در برابر نقد های چهارگانه یعنی فعالیت نقد، نقد پذیری، نقد گریزی و نقد ستیزی چگونه می توان حدس زد.سیاست های مردمگرا با نوع مردم خود در ستیز نیستند و بنابراین هر چهار مورد را مورد احترام قرار می دهند و اجرایی می نمایند.حکومت های مردمی قدرت خود را از آحاد ملت دریافت می کنند بنابراین نمی توانند بدون نقد و امثال آن به ادامه ی حیات بپردازند.در نوع دیکتاتوری های حاکم عکس این قضیه حاکم است.نقد ممنوع و حاکم عقل کل و فرمانده ی تمام روش ها و راه هاست.در این میان سیاست هایی که به احزاب وابسته است و بعضی آن را دموکراسی حزبی گویند وضعیت از فرد به گروه فشار حزبی تغییر رویه می دهد.مگر می شود حزبی با نقد از خود به سمت ضعیف شدن رود؟ بدیهی است که جایگاه نقد در گروه های فشار تنها نامی برای جمع آوری آراست.

ما در مورد سیاست نظری کلی داریم و آن اینکه این نقد نیست که جهت سیاست را تغییر می دهد بلکه این سیاست است که انواعی از اشکال نقد را ایجاد می نماید.نقد ظرفیتی آزاد منش دارد در حالی که سیاست محدود به روش ها و راه های درونی است.نقد در چنین شکلی نمی تواند موفق عمل کند مگر اینکه منجر به انقلاب یا اعتراضات مردمی شود.این واقعیتی درست است که حکومت ها با توجه به در اختیار داشتن انواع قدرت می توانند نقد را به سمت خود تغییر جهت دهند.نقدی که تنها مثبت گرایی را دنبال می کند و از تعریف و تمجید سود می برد برای سیاست مدار بسیار خوش آیند است.عکس آن برای سیاستی خاص مضر می باشد بنابراین با الفاظی مانند جاسوسی،عامل بیگانه، دشمن، اجنبی و امثال آن فرزندان منتقد خود را درون زندان ها و حبس ها نگه می دارند و اگر این روش پاسخگو نبود حذف فیزیکی را جایز می شمارند.

سیاستمدار به عنوان فردی آگاه به سیاست های روز تبدیل به فریب کاری و دروغگویی می شود و اعتقاد به اینکه نمی توان هر حرفی را مطرح کرد، دیکتاتوری را رایج می نماید.بدیهی است که در نقد هر حرفی که غلط باشد و نیازمند به اصلاح در نظر گرفته شود قابل مطرح شدن است.جرئت یک منتقد ناشی از سیاست نیست بلکه این سیاست است که مانع تراشی می کند.ترساندن برای عدم نقد، نقد گریزی برای درون خود و در نهایت نقد ستیزی روش هایی است که در سیاست بسیار عادی است.در این میان سیاست های دیگری که ابعاد کوچک تر دارند نیز قابل مطرح شده هستند.به طور مثال سیاست علمی یک کشور یا روش ادامه ی فعالیت های دانشگاه ها و مراکز علمی، که آن نیز تابع سیاست های کلی حکومت هاست و آن ها هستند که می توانند با جلسات متعدد انواعی از ضد نقد ها را بیان دارند.اینکه دانشگاه محل سیاسی بازی نیست می توانند منتقد را ضد سیاست خود معرفی کنند و به جای نگرش های اجتماعی و توجه به نیازهای جمعی آن را در کانال سیاست های رقابتی و حتی خصومتی قرار دهند.

در مورد نیاز های متقابل نقد و سیاست به یکدیگر نیز می توان نظرات متفاوتی بیان داشت.در رقابت های حزبی یا انتخاباتی نقد از طرف مقابل تنها منفی بافی است.به طور مثال اگر حزبی قصد دارد تا اکثریت را کسب کند هیچگاه از نقد واقعی که بررسی و سبک و سنگین است استفاده نمی کند بلکه از ابعاد منفی عملکردها سود می برد تا کفه ی ترازو را به نفع خود تغییر دهد.در نقد گریزی نیز زمانی که به قدرت می رسد از آن سود می برد و با انوعی از الفاظ منتقدین را دور می نماید.گرچه در ادامه ی محکم کاری خود از افرادی که تنها نام منتقد دارند به عنوان انعکاس مثبت ها استفاده می کنند و تحت عنوان دانشمندان علوم در رسانه های خود سود می برند تا بدین شکل از ادامه ی سیاست های خود مطمئن شوند.در چنین شکلی نقد معنای علمی ندارد و تنها نوعی حفظ کننده ی وضعیت وجود می باشد.

سیاست از این نظر نمی تواند نقد را بپذیرد که آن را روشی دشمن ساز بر می شمارد.درگیری های خاص و در نهایت ستیزه های دائمی و گاه فیزیکی باعث ایجاد فضای ناامنی در کشورها می شود.نقد در چنین شکلی تنها منفعت طلبی است و سیاست نمی تواند نقد علمی را مطرح نماید.به طور مثال در سیاست های سرمایه داری نمی توان نقاد ضد سرمایه داری را پذیرفت و در نتیجه چنین اشخاصی تنها خصم محسوب می شوند و نمی توانند وارد در فعالیت ها شوند.در ادامه ی چنین نگرشی بعضی از حکومت ها از این هم فرار تر می روند و بحث صلاحیت ها را به میان می کشند و لذا فیلتر سازی برای عبور خوبان را اجرایی می نمایند و این روش تقریبا در تمام دنیا نافذ است.نقادی که زیر بنای یک سیاست را مورد نظر قرار می دهد حتی اگر سیاستمداران آن را قبول داشته باشند به طور کلی نمی تواند در دنیای آن ها وارد شود.

از نظر روابط میان نقد و سیاست می توان با دو عنوان ،نکاتی را مطرح کرد.در چنین وضعیتی اساس نقد واقعی نیست بلکه استفاده هایی است که از این روش می شود.نقد می تواند سیاستی را تغییر و حتی نابود نماید و آن زمانی است که نقد علمی باشد یا از نوع منفی نگری اجرا شود که ما روش دوم را هرگز نقد نمی نامیم اما نام نقد را با خود داراست.در عکس قضیه نیز سیاست می تواند محکم کننده ی روش های نقدی در جامعه باشد و آن مثبت نگری برای سیاست های خودی و منفی جویی برای سیاست های رقیبی است که ما این دو نوع را نیز نقد نمی دانیم اما سیاستمداران با عنوان نقد مورد استفاده قرار می دهند و لذا هر فردی که از این دو راه وارد شود ضمن تایید نقد و فعالیت آن ،هم نقد پذیر می شوند و هم ضد نقدگریزی و ستیزی خود را نشان می دهند.البته که نقد واقعی در چنین شکلی اجازه ی ورود نمی یابد و اگر بسیار خودگذشته باشند در محافل علمی و تنها در فن و حرفه آن را رایج می نمایند.

در هر صورت جایگاه نقد در هر جامعه ی سیاسی تابع نوع سیاستی است که حاکم است.کمتر می توان سیاستی را یافت که نقد را ضد خود بپذیرد و اگر رایجی در کار باشد تنها نامی از نقد دارد.از طرف دیگر نقاد نمی تواند آزادی مورد نظر در طرح مسائل را داشته باشد زیرا سیاست اصولا بی رحم است و قدرت طلبی غالب بر همه چیز می باشد و از این نظر است که اگر در بهترین کشورها نیز نقد رایج باشد از نوع علمی آن بدون پرداختن به سیاست هاست.به طور مثال انواعی از نقد ها در مورد داروها، علوم روانشناسی مانند افسردگی ها، انواعی از خودکشی ها، خیزش علم یا افت آن ،روش های تدریس و امثال آن است و آن هم زمانی است که با نوع حکومت درگیری ایجاد نکنند.نقد واقعی در دنیای سیاست بیگانه است و از این نظر است که با گذشت زمان منتقدان علمی خود را از سیاست دور می کنند تا درگیر منجلاب آن قرار نگیرند.گرچه بسیاری هنوز امید به تغییرات نگرشی در سیاستمداران نسبت به اجرایی کردن نقد علمی دارند اما واقعیت این است که بافت سیاست چنین اجازه ای را نمی دهد.باید نقد علمی را به دور از سیاست دنبال کرد.نقد برای اصلاح امور و رسیدن به رشد و تعالی است که وضعیت مطلوب نامیده می شود در حالی که سیاستمداران به دنبال وضعیت موجود و حفظ آن هستند.

نقد و علوم:رابطه ی میان نقد و علم دو طرفه است.نگاه به این رابطه باید بر اساس علم نگری و رشد یابی باشد.اگر چنین نگرشی وجود داشته باشد می توان چنین استنباط کرد که دو طرف توازن ایجاد شده است.به زبان ساده می توان هم نقد را در علم جستجو کرد و هر پیشرفت علم را در نقد یافت.بنابراین می توان چنین نکته ای را بیان داشت که همان طوری که علم به نقد نیازمند است،نقد هم به علم محتاج است.برای تحلیل این قضیه می توان نکات مهمی را ارائه نمود.علم از این نظر که مجموعه ای از دانستنی های منظم است ،به طور گسترده دچار تغییرات و تحولات می گردد و بر این اساس نقد که یافتن نقاط قوت و ضعف می باشد می تواند تاثیر گذار بر این علم باشد و به زبان ساده نقد راهی برای پیشرفت علم می گردد.البته این نکته نیز باید مورد توجه باشد که این نقد کردن در علمی خاص نیست بلکه قابل سرایت به همه ی علوم می باشد.

نقد از نظرهای جهارگانه مورد توجه است.به طور مثال اگر نقد کردن را روندی مهم بدانیم که هست باید بر اساس قوانین علمی باشد.هر فعالیتی را نمی توان نقد کردن نامید.اصولی دارد و مبانی را می طلبد.نقد کردن با سایر کلمات مشابه متفاوت است و دارای اهداف متعالی است که در درون علم نیز وجود دارد.نقد پذیری نیز محتاج به علم نگری است.به زبان ساده وقتی می توان از کسی یا جامعه ای انتظار نقد پذیری داشت که اولا زمینه ی علم پذیری را داشته باشند.این انتظار که هر فردی می تواند نقد پذیر باشد باطل است.فهم درست از نقد و توجه به اندیشمندی و پذیرش نظرات دیگران برای رشد و تعالی فردی و جمعی اصلی مهم در نظر گرفته می شود که معمولا شامل همه ی افراد یا جوامع نمی شود.اینکه افرادی نمی توانند رشد مورد نظر را داشته باشند و یا جامعه ای هنوز نتوانسته به خود حرکتی منتقل شود به دلیل عدم داشتن دیدگاه های علمی است.بنابراین از این دیدگاه هم نقد پذیری مبحثی صرفا دانشی می شود.

از زاویه ای دیگر نیز علم نمی تواند تحول پذیر باشد مگر اینکه نقد پذیری را با خود داشته باشد.نقد پذیری راهی برای توسعه ورشد علوم است.هیچ علمی نمی تواند ثابت بماند و نیازمند به تغییرات و اصلاح است و این مهم روی نمی دهد مگر اینکه نقد پذیری فردی و جمعی موجود باشد.این رابطه که رشد علمی نیازمند به وضعیت نقد پذیری است باعث می گردد تا رابطه ای خاص در فعالیت ها یافت که نهایت آن منجر شدن به انواعی از تغییرات و تحولات می گردد.این حالت برای تمام علوم قابل قبول است.از علوم تجربی گرفته یا انسانی و نیز انواعی از اکتشافات و اختراعاتی که آدمی برای رفع نیازهای خود تولید کرده است.نقد پذیری از این نظر که می تواند با تحلیل های خود زمینه ی تحولات را به وجود آورد راهی مهم برای توسعه و گسترش علمی می گردد که البته لازمه ی آن هم فرد و هم جمع انسانی می باشد.نقد پذیری را باید امری مهم در تغییرات علم بدانیم و بر آن اساس حرکت کنیم.

در مورد نقد گریزی نیز همین قاعده پا برجاست و رابطه ای دو طرفه با علم دارد.به زبان ساده وقتی نقد گریزی وجود داشته باشد در شکل اولیه ی آن تغییرات علمی و درونی جامعه مد نظر نیست و سکون نتیجه ی چنین نگرشی می شود و در شکل دوم وقتی دیدگاه علمی نیست این حالت به وجود می آید.نقد گریزی رفتاری حساب شده و ضد علم است و هیچ علمی در طول تاریخ نتوانسته با این وضعیت خود را موفق بداند.اگر تعداد نگرش های علمی در جامعه ای اندک باشد نقد گریزی امری عادی و مورد انتظار می شود.رابطه ای که در این میان می توان تصور نمود این است که نقد گریزی در حالتی است که علم نگری اندک باشد و رشد علمی در حالتی است که نقد گریزی فراوان موجود باشد.پس می توان این قاعده را که تاثیرات نقد گریزی بر عدم گسترش علم و نیز عدم توجه ی به علم باعث نقد گریزی می گردد را امری مهم بدانیم و به آن توجه کنیم.

شاید برنده ترین شکل میان علوم و نقد مربوط به نقد ستیزی باشد.این چنین حالتی در طول تاریخ وجود داشته و امروزه نیز به شکل های جدیدی حاکم می باشد.کسانی که نقد را خصم می شمارند با علم رابطه ای منفعت طلب دارند.در جامعه نیز این چنین است.عدم استفاده از علم برای رفع مشکلات و حل مسائل باعث مخالفت با انواعی از نقد ها به صورت علنی و حتی از بین بردنی می گردد.لذا می توان نقد ستیزی را با فهم و درک فردی و جمعی در ارتباط مستقیم یافت.نقد ستیزان بدون شک علما و اندیشمندان نیستند بلکه کسانی هستند که نقد برای آن ها مضر و محکوم به نگه داشتن وضعیت موجود است.مخالفان و نقد ستیزان وضعیت مطلوبی را در نظر ندارند و آنچه هست مطلوب و غیر قابل تغییر است.جمود فکری در فرد و جمع همین است و لذا هر وضعیتی که نقد را پذیرا باشد به چالش می کشند و تغییرات را مانعی برای رسیدن به مقاصد خود توصیف می نمایند.

بررسی رابطه ی میان علوم و نقد هم از زاویه ای دیگر جالب می باشد.هر چهار مورد نقد برای موفقیت خود از دانش هایی خاص بهره می برند.نقد به عنوان یک فعالیت،نقد پذیر یا پذیران به مثابه ی انسان ها،نقد گریزی هم به عنوان فعالیت و هم انسان و نقد ستیزی به شکل فعالیت و کوشش عمدی و هم دارای بعد انسانی نمی توانند بدون توجه ی به علم نگریسته شوند.به طور مثال روش نقد تنها بر اساس قانون علمی قابل پیاده شدن است و اگر غیر از این باشد تنها شکلی از نقد دارد و ممکن است تخریب یا منفی بافی باشد.بررسی های روانی و روحی افراد در ارتباط با فعالیت های نقدی به هر شکل ممکن تابعی از دانستنی های علم روانشناسی است.جامعه شناسی به عنوان علم مطالعه ی افراد در درون جمع به طور مستقیم در انواعی از کوشش های نقدی مداخله گر است و اگر کس یا کسانی باشند که از این علم دانشی نداشته باشند قادر به موفقفیت نخواهند بود.از علوم تجربی نیز می توان به طور خاص استفاده کرد و انواعی از علوم مرتبط را رشد و تعالی بخشید.توانایی های آدمی تابعی از انواع شناسایی هاست که در درون علومی مانند فلسفه، منطق، روانشناسی رشد، پزشکی و انواع آن موجودند.تسلط بر خود و آگاهی از میزان بهره ی هوشی افراد و نیز شناخت فرهنگ و سنت های برتر در هر جامعه ای به داشتن آگاهی هایی مربوط می گردد که در علومی مانند جامعه شناسی، روانشناسی اجتماعی، فرهنگ شناسی و مردم شناسی نهفته اند.در نهایت باید این حقیقت را بپذیریم که نقد عملی علمی است اما پذیرش آن انسانی می باشد.بنابراین همان طور که علم برای توسعه ی خود به نقد نیاز دارد نقد هم برای ادامه ی حیات خویش به انواعی از علوم رایج احتیاج تام دارد.

نقد و رسانه:رسانه را شاید بتوان معنایی فراتر از خبر رسانی یافت.معمولا آن را وسیله ای برای رساندن پیامی و آگاه سازی برای خبری, برمی شمارند.نگاه به رسانه بدون شک راهگشای هر فرد در دنبال کردن مسائل آن است.کسانی که آن را انتقال دهنده ی خبر می دانند تنها در همین بعد می نگرند و تعدد بالای خبرها را میزانی برای توفیق برمی شمارند.کسانی که ان را نوعی سرگرمی در نظر می گیرند, به میزان جدول های آن و نیز داستان هایی که می نگارند و معمولا مملو از احساسات انسانی هستند, بها می دهند.در بسیاری از کشوهای دنیا این رسم حاکم است که رسانه ی مهم امروز, تلویزیون است که مقدار زیادی از وقت انسان را پر می کند و حتی تصور می کنند که بدون این رسانه, نوعی عجز در پر کردن اوقات فراغت برایشان ایجاد می گردد.

این ها نگرش هستند.در روزنامه ها و مجلات نیز وضعیت شبیه هم هستند و معمولا قشر سواددار و کسانی که با خواندن و نوشتن آشنا می باشند با آن رابطه ای نزدیک دارند.انواعی از رسانه ها با تحلیل های انسانی تبدیل به خوب یا بد می شوند و ابعادی از میزان ها را که بیشتر به عوام پسندان نزدیک است, غالب می شوند.در این میان, نگاه به رسانه از زاویه ی روش و راه که همان نقد کردن است, بسیار تازه و جدید می شود.تعداد کسانی که دارای سواد و خواندن و نوشتن هستند با پرداختن به این موضوع، کاهش می یابند و تنها اندکی از مردم جامعه که دارای قدرت اندیشیدن بالایی هستند، نقد و نقد کردن را در رسانه ها دنبال می کنند.حال این سئوال مطرح است که با تمام کاستی ها و افزون ها، رسانه در ارتباط با نقد در چه وضعیتی قرار دارد؟ آیا می توان این دو موضوع را به هم نزدیک کرد یا خیر؟

واقعیت این است که نقد را نباید با رسانه سنجید بلکه عکس آن باید عملی گردد و اینکه، رسانه در وضعیت نقد چگونه است.شاید این انتظاری معقول باشد که مردم از این وسیله می خواهند تا این فعالیت را در درون کارهای خود جای دهد تا نوعی آگاهی توام با درک و فهم را مشاهده کنند تا بدین شکل بتوانند زمینه ی تغییر و تحول را به وجود آورند.نقد در رسانه نفوذ یابد و راهی برای جلب و توجه ی مردم هم به رسانه و هم به تغییرات مورد لزوم گردد.اگر این رابطه را که رسانه و نقد می توانند در وضعیت های متفاوتی قرار گیرند را بپذیریم لذا باید این توصیف ها را نیز غالب گردانیم که این فضا چگونه می تواند مضر یا سودآور باشد.به زبان ساده آیا این رسانه است که کوشش های نقد را مورد تایید قرار می دهد یا نقد است که به فعالیت های رسانه ای جهت می دهد؟طبیعی است که هر دو قابل تصورند کمااینکه بیشتر از آن نیز می توان ترسیم نمود.

ما بنا را بر رسانه می گذاریم و نقد را بر آن پایه مورد تحلیل قرار می دهیم.بدین منظور, رسانه ها به دو قسم جدا می شوند.رسانه هایی که نقد را پذیرا هستند و رسانه هایی که پذیرا نیستند.شاید برای رسانه داران این حرف سنگین باشد که نقد با تمام موفقیت هایش نتواند در رسانه ای جای گیرد.بنابراین، رد نقد در رسانه مورد تایید نیست زیرا با حرف و کلام، وجود آن را تایید و لزوم آن را حیاتی می دانند اما نکته ی علمی برای ما این نیست بلکه عملی است که انواعی از رسانه ها پیاده می کنند که ما دو شکل متضاد را می یابیم.اول رسانه هایی که نقد را جزئی از فعالیت های خود می دانند و دوم آن هایی که نگاهی به آن ندارند و یا نمی توانند داشته باشند.سوای از این موضوع، محتوا و ماهیت هر رسانه نیز می تواند در این جداسازی ها موثر باشد.

رسانه هایی که به دنبال رفع مشکلات مادی خود هستند و معمولا تلاش می کنند تا با فروش بیشتر، درآمدهای هنگفتی داشته باشند در رابطه ی با نقد دارای چندنگری هستند.اگر نقد برای فروش بیشتر باشد و تاثیر مستقیم بر افزایش روزنامه یا تماشا داشته باشد، حیاتی و مورد پذیرش است.در چنین وضعیتی است که نقد کردن از مسائل چندان مورد توجه نیست بلکه آن نوعی است که بیشترین توجه را جلب نماید.یک روز تیتر بزرگ از گرانی ها و روز بعد رد کردن یک نظریه برای پی بردن به انواعی از تغییرهاست.رسانه ها در این وضعیت نوعی اسیریابی در نقد را تجربه می کنند.گاه از این هم فراتر می روند و دچار تملق گویی یا منفی بازی می شوند و نقد و نقدپذیری را تبدیل به انواعی از فعالیت های مشابه می کنند.بنابراین رسانه کار مورد نظر خود را می کند و نقد را به سمت منافع خویش، چرخش می دهد.

در نگاه دیگر، رسانه هایی که انواعی از فعالیت های نقدی خود را اجرا می نمایند، سعی می کنند تا خود را بی طرف قلمداد کنند و در این زمینه، تلاش هایی برای گزینش ها انجام می دهند.به زبان ساده، وقتی فردی خود را بی طرف دانست، احتمال گرایش دو طرف به او بیشتر است.در چنین وضعیتی، رسانه باید دست به انتخاب بزند.کدامیک را بپذیرد؟طرفداران نقد و فعالیت های نقد پذیری و نقد گذاری یا مخالفین آن ها را انتخاب نماید؟ وضعیت در چنین شکلی مربوط به منافع بیشتر است.هر یک که غالب بر موضوع باشد موفق تر خواهد بود اما این همیشگی نیست زیرا رسانه می کوشد تا وضعیت را تنها به نفع خود تغییر دهد.این واقعیت که رسانه نمی تواند مستقل عمل کند نوعی ناامیدی در میان اهل علم ایجاد می نماید.بالاخره باید نویسنده مقالات، سردبیران،مدیران و امثال آن ها را نیز در نظر گرفت.کسانی که دارای جهت گیری و نگرش های خاصی هستند.نقد تا چه میزان منافع آن ها را تامین یا رد می کند؟

نگاه ما به رسانه بر پایه ی واقعیت ها نیست زیرا می دانیم که استقلال طلبی رسانه ها امری مشکل و گاه ناممکن است.نه جامعه می تواند از رسانه های خاص پشتیبانی کند و نه افرادی یافت می شوند که خود را در درون جامعه ذوب نمایند.نگاه ما، رسانه های حقیقی هستند که در آن ها، نقد جزئی جداناپذیر از فعالیت های آن هاست و هرگز موضوعی خاص یا افرادی معین را در بر نمی گیرند.نگاه آن ها یک طرفه نیست بلکه کلی نگری و وسعت طلبی است.در چنین حالتی، رسانه ها می توانند سریع ترین ره را برای استمرار نقد و نیز ایجاد تغییر و رسیدن به تحول داشته باشند.نقد به عنوان روشی برای موفقت جامعه ی انسانی برای رفع انواعی از مشکل ها و مسائل در نظر گرفته می شود و بدین سان، رسانه خود را متعهد به انسانیت می داند و شخص خاص یا گروهی معین را غالب نمی داند.راهی برای پیشرفت کل جامعه بشری و روشی برای اندیشیدن بیشتر و همفکری افزون تر که در آن، هیچ عامل مانع تراشی،سد راه آن ها نخواهد بود.نقد و نقد پذیری با رسانه ها،توفیقات بیشتری ایجاد می نمایند به شرط آنکه،استقلال درونی و برونی داشته باشند که معمولا نوعی آرزو طلبی است.

نقد و خانواده:بدون شک خانواده به عنوان اولین نهاد تشکیلاتی در جامعه دارای اثرات فراوانی بر رفتارهای انسانی است.انسان از این نظر که قادر است تا تشکیل خانواده دهد و با اهدافی معین و کارکردهای خانواده ای امورات خود را به پیش ببرد می تواند رفتارهای خاصی را نیز در درون جامعه ی خود ایجاد نماید.پس،نقد و نقد پذیری در درون خانواده می تواند سرمنشا بسیاری از تلاش های آدمی در طول حیات او باشند.این نکته که شخصیت آدمی در خانه و خانواده شکل می گیرد مبین این اصل است که خمیرمایه ی اولیه کلیه ی رفتارها در درون خانواده و تحت تاثیر مستقیم والدین است.اگر از مبحث ژنتیکی و ارثی بودن بسیاری از رفتارها و اخلاقیات بگذریم، انواعی از یادگیری های محیطی در درون خانواده شکل می گیرند.بنابراین، خانواده قادر است تا شکل گیری اولیه ی نقد را در میان اعضای خود ایجاد نماید.

با این دید که نقد و نقد پذیری همراه با نقد ستیزی و گریزی رفتار محسوب می شوند و خمیر مایه ی اولیه در درون خانه است بنابراین آنچه در این میان می توان مطرح کرد شیوه ی فرزند پروری است.گرچه مباحث دیگری مانند نوع شخصیت والدین و محل زندگی همراه با نوع وضعیت اقتصادی نیز تاثیر گذار بر انواعی از رفتارها هستند اما از زاویه ی سبک خانه داری و خانواده نگهی می توان انواعی از نقد ها را با دلایل درونی در خانه جستجو کرد.از این نظر،اساس رفتارهای درونی، خانواده است.به زبان ساده آنچه از خانه در مورد نقد انتظار می رود نوعی حرکت دهی است تابدین سان بتوان فرزندانی برای جامعه ی بزرگ تر و نگرش های وسیع تر تربیت نمود.رشد دهی فرزندان در ابعادی از توانایی ها به خصوص تفکر و تعقل که پایه گذار نقد نمودن محسوب می شود،انتظار درستی از عملکرد خانواده است.

در این میان، انواعی از خانواده را می توان ملاکی برای رشد یا عدم آن در زمینه ی نقد یافت.خانواده ها در این باب به سه بخش در رفتارها تقسیم می شوند.خانواده های خشن و دیکتاتور، بی تفاوت و متعادل که هر یک با سبک برخورداری خویش می توانند در ایجاد زمینه های نقد موثر باشند.تحلیل این رفتارها و تاثیر آن بر نگرش های نقدی و اندیشمندی برای رسیدن به هدف، اصولی است که ما تنها پیش زمینه ی آن را در خانه می یابیم.اینکه خانواده را اساس رفتارها بر می شمارند بی دلیل نیست.خمیری که قابل شکل دادن باشد تنها در این حالت می تواند به دست سازنده به هر شکلی درآید اما همینکه سفت و سخت شد، شکننده می شود.در خانه و خانواده است که خمیر هنوز نرم و قابل ارتجاع می باشد.

درنوع اول خانواده، انتظار از پدر یا مادر و یا هر دو نوعی زورگویی است.روش دیکتاتوری که در آن، همه اعضای خانواده، چه پدر سالار و چه مادر سالار و چه هر دو سالار، تابع دستورها و مجریان فرمان ها هستند.بدیهی است که نبود آزادی که مهم ترین اصل برای نقد نمودن است از بین رفته و کسی نمی تواند از اندیشه خود استفاده کند.حق اظهار نظر موجود نیست و بدین شکل، اعضا نمی توانند بازنگری در رفتارها و کردارها داشته باشند.وقتی این زمینه وجود نداشته باشد، نقد و نقد پذیری در خانه محترم شمرده نمی شود و فرزندان وقتی وارد جامعه می شوند، احساس رها شدن کرده و به جای نقد کردن، از انواعی از اعتراض ها و آزار دهندگی ها استفاده و در واقع، نوعی جانشین رفتاری را بر می گزینند.بنابراین، میان نبود نقد و نوع زورگویی رابطه یافت می شود که نتیجه آن، مخفی ماندن این توانایی نزد فرزندان است.

در خانواده های بی تفاوت، وضعیت به شکل دیگری رقم می خورد.پدر یا مادر و گاه هر دو چندان احساس مسئولیتی در برابر تربیت فرزندان ندارند.دید آن ها بزرگ کردن فرزندان است نه رشد دادن آن ها و همین نگرش باعث ایجاد دیدی جانوری نسبت به انسان می شود.به زبان ساده، همان طور که حیوان ها مسئول سیر کردن فرزندان هستند آن ها هم این کار را انجام می دهند.گاه از خوراک خود می زنند تا فرزندان بیشتر بخورند.این خانواده ها محدود به خورد و خوراکند و بچه ها به هر جایی که می خواهند و هر رفتاری که میل دارند هدایت می شوند.تفکر و اندیشمندی که اساس نقد رفتاری است مورد توجه قرار نمی گیرد و بدین سان، فرزندان خانواده های بی تفاوت،نوعی آزادی بی حد و حصر دریافت می کنند که تابع احساس و عواطف اولیه انسانی است لذت توجهی خاص به انواعی از توانایی ها در آن یافت نمی شود.انتظار از این خانواده ها تنها رها شدن در پست ترین خواسته ها و مشترک ترین انتظارها میان انسان و حیوان یعنی نمردن و زنده ماندن است.نقد و نقد پذیری در این خانواده ها رشد نمی یابد و فرزندان این خانواده ها در پایین ترین شکل، به ادامه حیات خود می پردازند.

نقد و نقد پذیری در خانواده تنها در شکل سوم امکان پذیر است.خانواده های متعادل از نظر رفتاری متوازن و دارای معیار و سنجش هستند.والدینی دارند که درک می کنند و می فهمند که زندگی چه معنای درونی دارد.مشورت به عنوان مثال، شیوه ای برای رشد و تعالی افراد در نظر گرفته و همین عمل باعث اندیشمندی و به کار انداختن انواعی از توانایی ها از جمله ابتکار و خلاقیت می شود.والدین در این نوع خانواده ها دارای مدارک تحصیلی بالا و نوعی آگاهی های کلاسیک هستند.برای آن ها اظهار نظر راهی برای رشد و تعالی است و اعتقاد به جمع گرایی و خرد جمعی باعث می شود تا همه را در فعالیت ها دخالت دهند.این شکل از خانه داری است که باعث می گردد تا الفبای نقد و نقد پذیری آموزش داده شود و بدیهی است که فرزندان این نوع خانواده ها با ورود به جامعه می توانند اصول را درک کنند و از اندیشه های خود که گاه ابتکار و خلاقیت را در بر می گیرند استفاده کنند.

بنابراین می توان خانه و خانواده را در دو نقش مثبت و منفی تحلیل نمود.خانواده ها با نوع رفتار خود قادرند تا نوعی ترس در فرزندان خود ایجاد نمایند که باعث چرخش رفتارهای درست و منطقی به سمت غیر منطقی می گردد و نیز قادرند تا با روند رشد دهی رفتارهای مورد نیاز، ترقی و تعالی فردی و جمعی را به وجود آورند.این واقعیت که افراد درون جامعه می توانند نقد کننده یا نفی کننده، نقد پذیر یا طرد کننده، نقد ساز یا نقد گریز و نقد خواه یا نقد ستیز باشند، از درون خانواده و شیوه تربیتی آن ها بر می خیزند.خانواده باید به عنوان پایه و اساس شکل دهی رفتارها در نظر گرفته شود که نقد نیز جزئی از آن هاست.خانواده ها با اصلاح رفتارهای خود تلاش هایی را ایجاد می کنند که نتیجه آن، تعالی و ترفیع جوامع انسانی است.انتظار از سبک فرزند پروری،رشد دهندگی است که اگر حاصل نشود نوعی نقص رفتاری را به وجود می آورد.

نقد و دانشگاه:از ارگان های مهم و علمی کشورها برای توسعه و پیشرفت می توان به دانشگاه ها اشاره نمود.مکانی که از نظر اسمی نیز محل دانش و سازماندهی آگاهی های آدمی است.تعالی در تحصیل و رسیدن به رشد بیشتر از طریق ورود به محافلی است که در آن توازن و اعتماد به نفس انتظاری است که از افراد داوطلب می رود.دانشگاه برای انواعی از جوامع دارای جایگاه های ویژه ای است و هیچ جامعه ای نسبت به دانشگاه بدبین نبوده و غالب افکار رشد دهندگی و تعالی سازی مردم و انسان هاست.در این میان نقد و نقد پذیری در دانشگاه ها نیز جایگاهی خاص می یابد و بدین سان انتظاری که از دانشگاه ها دارند محقق می شود.نقد و سبک و سنگین کردن امورات برای نفی ناتوانایی ها و اثبات توانایی ها در درون دانشگاه ها قابل ترسیم می باشد.

دانشگاه در این رابطه دارای دو نقش مهم است.در شکل اول تایید کننده ی نقد و نقد پذیری است و در شکل دوم ایجاد کننده ی آن است.تفاوت میان شکل اول و دوم در این است که در شکل اول افراد یا گروه هایی که قبل از این دارای شخصیت های نقد پذیر یا نقد کننده بودند مورد حمایت داشنگاه قرار می گیرند و در شکل دوم کسانی که با اصول نقد آشنا نیستند یا نمی دانند که چنین رفتاری دارای جه تاثیراتی است، آن را در میان دانشجویان شکل داده و با انواعی از روش های آموزشی به باور درونی می کشانند.دانشگاه از اصلی ترین مدافعین نقد و نقد پذیری در جوامع بشری است.انتظارات علمی بدون داشتن دیدگاه های نقدی نمی توانند به رشد و تعالی برسند و این دانشگاه است که این مهم را درک می کند و به شکل های مختلفی در صدد پیاده کردن آن است.

وسعت دانشگاه ها نیز تاثیر گذار بر نقد و نقد پذیری است.اینگکه علوم امروز به اندازه ای وسعت یافته اند که کمتر کسی جرئت ادعای ورود به دو رشته را در خود می یابد باعث می گردد تا نقد و نقد پذیری را همزمان با وسعت ،گسترش دهد.استادی که در دانشگاه به تدریس مشغول است مسئول رواج نقد و نقد پذیری است که در این میان به دو کار دست می زند و. البته اگر نزند استاد نیست و تنها نام او را یدک می کشد.در شکل اولیه ی آن نقد کنندگان را تشویق و ترغیب می کند.او با این کار به کسی یا گروهی که مواردی را سبک و سنگین می کند این نکته را منتقل می نماید که کارتان درست و منطقی است و بدین سان تشویق و ترغیب برای ادامه را به وجود می آورد.زمینه سازی برای پذیرش نقد که با شخصیت ورفتار استاد ارتباط مستقیم دارد زمینه ی ادامه ی کار را مهیا می سازد.

استاد مسئولیت دیگری نیز د اراست.او به محض یافتن رفتارهای غیر نقدی از دانشجویان خود به صورت مستقیم می خواهد تا با نظرات خود او و روش کارش را مورد توجه قرار دهند.با تقسیم کار و شمنیدن انواعی از نظرها زمینه یایجاد اولیه ی نقد را به وجود می اورد.این واقعیتی خطرناک است که بدانیم بسیاری از کشورهای جهان نقد و نقد پذیری را از دانشگاه ها آغاز می کنند در حالی که قبل از این ها باید نقشی از نقد در جامعه شکل می گرفت.همین واقعیت باعث می شود تا استاد خود را مقید به راه انداختن دانشجویان نماید.خواست برای نقد و نقدپذیری که خود انجام می دهد باعث می گردد تا نقدی گریزی و نقد ستیزی در میان اقشار علمی طرد و نفی شود و این همان نتیجه ای است که دانشگاه برای پیشبرد کارها بدان نیاز دارد.دانشجویی که تنها تدریس را می بیند و انباشتی از اطلاعات را با خود می برد نمی تواند موفق عمل کند و بدون شک نقد و نقد پذیری را باید با اعمالی مشخص در دستور کار خود قرار دهد تا معلومات برای او ریشه دار و منطقی شوند.

فضا سازی برای نقد نیز انتظاری است که از دانشگاه ها می رود.مهم ترین وسیله ی این فضا سازی ازادی بیان است.دانشگاه به همان اندازه ای که مسئول انتقال دانش و علم به دانشجوست، باید زمینه درگیری های علمی را فراهم نماید.آزادی و احساس عدم دیکتاتوری و زورگویی و ورود به دایره ای سالم و مناسب برای بحث های اجتماعی و اقتصادی و نیز کارهای تخصصی خصوصا انسانی باعث می گردد تا انواعی از رشته های جدید تاسیس شده و دانشجویان با این فضا خود را برای نقد کردن ها و بیان خوبی ها و بدی ها مهیا نمایند.گریز از درگیری های فرقه ای و سیاسی و سو استفاده از نام دانشجو و دانشگاه برای پرش بر کمر دیگران از جمله مواردی است که می تواند نقد و نقد پذیری را توسعه دهد.دانشجوی نقد کننده توانایی های خود را در می یابد و بدین شکل است که زمینه ی رشد و تعالی فردی و جمعی را ایجاد می نماید.

این ادعا که نقد و نقد پذیری آغازینی علمی دارد ما را بر آن می دارد تا نگاه به دانشگه و دانشجو را تازه نموده و انواعی از رفتارهای ایجادی را در هر لحظه ای رصد نماییم.این بدان معناست که دانشگاه نیز مانند انواعی از ارگان ها می تواند از مسیر درست خارج شود و به جای فضا سازی برای نقد، نقد گریز و حتی نقد ستیز شود.ورود عناصری از شخصیت های ضد نقد و خودخواه در دانشگاه ها با عناوینی مانند رئیس یا استاد می تواند چنین تصوری را به وجود آورد ،که اگر چنین شود باید فاتحه ی نقد و نقد پذیری را در جامعه خواند و تنها متتظر اعتراضات، شورش ها، درگیری ها و در نهایت انقلابات شد که البته هزینه ی چنین رفتارهایی بسیار سنگین و غیر قابل تحمل است.نقد و نقد پذیری در دانشگاهاست که می تواند تغییرات را در طول زمان ایجاد کند و جامعه را برای پذیرش انواعی از تحولات و تکاملات آماده گرداند.

نقد و نقد پذیری منبعی علمی است و دانشگاه محل علم آموزی و یاددادن های متعالی است و بر این اساس باید دانشگاه را از دو نظر صاحب نظر در این مورد بدانیم که اگر به وظایف خود عمل نکند از شکل دانشگاه خارج شده و تنها نامی را با خود همراه دارند.در شکل اول علم نگری برای رسیدن به تغییرات دانشی است و دوم استفاده از روش جمعی و خرد گروهی و فردی برای زمینه سازی رفتارهای تغییر پذیر است که نقد و نقد پذیری ممستقیم ترین راه وشاید بتوان گفت میانه ترین راه برای رسیدن به مقصودهای علمی است.دانشگاه نمی تواند بی تفاوت در این زمینه باشد.تولیداتی که در زمینه انواعی از نقد ها دارد باید در پایان هر دوره مورد ارزیابی قرارگیرد.آزادیخواهی و آزاد منشی که زمینه ساز نقد کردن هاست باید در دانشگاه ها شکل گیرند و به سرعت حرکت یابند.نقد و نقد پذیری مورد تایید دانشگاه هاست و نقد گریزی و نقد ستیزی نفی محافل رشد دهندگی خصوصا مراکز علمی بالاخص دانشگاه هاست.نقد و نقد پذیری از انواع تولیدات دانشگاهی و تفکرات تحصیل کرده ها و اندیشمندان بزرگی است که از درون داشنگاه ها برخاستند و با تدریس و آموزش خود نامی ماندگار برجای گذاشتند.

نقد و مدرسه:بعد از خانواده،آموزشگاه دومین نهاد تاثیر گذار بر رفتارهای شخصی و جمعی است.محلی برای ورود به دنیای جدید و رها شدن از مسائل عاطفی و ورود به دنیای یادگیری هاست.مدرسه به عنوان نهادی که می تواند تفکرات را رشد دهد و تعقل را برای افراد معنا دار نماید قادر است تا انواعی از رفتارهای مورد نیاز جامعه را شکل دهد.معنای این باور آن است که مدرسه نهادی موثر در شکل گیری کل جامعه است و اگر موفق به رسیدن به اهداف خود گردد، می تواند جامعه را به تغییر و سپس تحول رهنمود سازد.مکانی که مملو از لوح سفیدهاست و نانوشته های بسیاری می توانند این لوح ها را زیبا نمایند.شناخت توانایی ها و به عمل درآوردن آن ها از جمله انتظاری است که از مدرسه می رود.مدرسه تاثیر گذارترین نهاد جمعی بعد از خانواده است.اینکه مدرسه دارای چه محتوایی است و تا چه میزان می تواند اهداف خود را دست یافتنی بداند مربوط به ساختار نوع جامعه ای است که مدرسه در آن قرار دارد.

نقد به عنوان عملی عمدی برای رسیدن به اهداف رشدی در درون مدرسه دارای معنا و مفهومی علمی است که با انوعی از روش های یادگیری در ارتباط است.عمل به این معنا که دانش آموزان بتوانند به صورت ملموس رفتاری برای رشد یابی داشته باشند و خود را به تعالی و ترقی برسانند.آن ها دارای توانایی هایی هستند که در ابتدای امر نیاز به شناخت دارند که در مدرسه این مهم صورت می گیرد.از جمله ی این استعدادها تفکر است.فکر به عنوان قدرتی در درون انسان ها تنها یک سکون است و این مدرسه است که موظف است تا آن را به عمل تبدیل نماید.تبدیل فکر به تفکر معنایی علمی دارد و اینکه دانش آموزان در حین یادگیری بتوانند از این نیروی خدادادی استفاده کرده و راه حل های مختلف را آزمایش نمایند.

گرچه مدرسه دارای روندی علمی و دانشی است و در هر مرحله ی کاری خاص انجام می گیرد و البته انتظار نیز این نیست که با ورود فرد به این محیط بلافاصله قدرت فکر به کار گرفته شود اما ادامه ی کار می تواند با رشد دهی ،سرعتی را ایجاد نماید که نقد نمودن خود و دیگران را که نوعی استفاده ی از فکر است، به دنبال داشته باشد.تفکر دون در ابتدای کار و عملی نگریستن به رفتارها و انواعی از یادگیری های ملموس در مدارس خصوصا سه سال اول شروعی برای هدفمندی های بزرگ است.شروعی که اگر همراه با روش های علمی باشد در درونش مقدمات نقد نگری و نقد پذیری را ایجاد می نماید.ابتدایی که در آن مشورت و گرفتن نظریات دانش آموزان اصل و اساس قرار می گیرد و دانش آموزان به صورت علمی و عینی کارهای خود را مورد تجزیه و تحلیل قرار خواهند داد.

نقد کردن های علمی در دوران مدرسه آغازینی برای سایر نقد هاست.دروس مختلف و یادگیری های متفاوت در سایر علوم زمینه را برای ارائه ی نظرات مهیا می کند.جداشدن از حفظیات و تبدیل نمودن انواعی از آموخته ها به عمل و سپس یافتن نتایج و ارزیابی آن ها تنها بخشی از فعالیت هایی است که منجر به رایج نمودن نقد می گردد.ما در این مورد مدارس و افراد را به چند بخش تبدیل می کنیم و البته در این رابطه انواعی از توانایی ها مانند هوش، عقل، فکر، ذهن و حافظه را دخیل می دانیم.در ابتدای امر و ورود دانش آموز به مدرسه تنها انتظار ما زمینه سازی است و هرگز انتظار نقد نمودن را مطرح نمی کنیم.عواطف و تاثیرات مستقیم احساسات و انواعی از سئوالات که معمولا جنبه ی کنجکاوی دارند مدارس رابه سمت شکل گیری نقد هدایت می کنند.وجود این توانایی ها برای مدرسه به معنای تلاش برای شناخت و سپس به کار گیری است.

مدارس ابتدایی اول که معمولا سه سال اول تحصیل است با مادرس ابتدایی دوم که آن نیز سه سال است کاملا از هم جدا هستند و نمی توانند ویژگی های یکسانی داشته باشند.در دوره ی اول تنها توازن مد نظر است.در درون دانش آموزان تلاطم های خانوادگی و مدرسه ای وجود دارند و عواطف و وابستگی های فردی به والدین و سپس فشارهای قانونی و نظم مدرسه ای باعث بر هم زدن توازن ششخصیتی می گردد که در این میان نقش مدرسه آشتی دادن میان خانه و مدرسه است.بنابراین در این دوره هرگز نقد و نقد پذیری جایی برای مطرح شدن ندارد.تحمل آموزگاران و شنیدن درد دل ها تنها پیش زمینه ای برای دوره ی دوم است.در دوره ی دوم نقد نیز نمی تواند مستقیم وارد فعالیت ها شود.فکر در این مرحله نیز محدود است و رشد فکری در انسان در این سن به اندازه ای نیست که بتواند نقد را جاده ای برای رسیدن به اهداف ترسیم کند اما می تواند ورودی علمی برای فعالیت های بعدی باشد.

مدرسه در اتمام ابتدایی و ورود به متوسطه شکل دیگری به خود می گیرد.از نظر سنی فرد وارد دوران نوجوانی می گردد و دارای فشارهای مختلفی مانند بلوغ و منفی بافی های شخصیتی می گردد.در ابتدای دوره ی متوسطه نقد نمودن ممکن است همراه با انوعی از رفتارهای مشابه مانند اعتراض و بدبینی ها و حتی حمله باشد.مدرسه باید بکوشد تا به جای نقد کردن آن ها را به خودباوری برساند.در این میان دختران بیشتر از پسران در فشار قرار دارند و البته زمان این فشار نیز زودتر است زیرا قبل از پسران بالغ می شوند.نقد کردن در این زمان تنها در محدوده ی کتاب های درسی است و اظهار نظر در مورد مدرسه و آموزگار تنها راهنمایی برای مراحل بعدی است.بنابراین می توان سه سال اول متوسطه را نیز از نظر نقد کردن ها نوعی تمرین بنامیم .

در دوران پایانی یا سه سال دوم متوسطه انتظار از مدرسه عملی کردن نقد و نقد پذیری است.در این زمان الگو پذیری بسایر مهم است و مدیران و معلمان می توانن این وظیفه را انجام دهند.انواعی از نقدهای علمی در ابتدای کار لازم و ضروری است و سپس با توجه به رشد فکری و عقلی و نیز توانایی های شناخته شده ،می توان از امور اجتماعی نیز نقد کرد و از افراد برای نقد پذیری قدردانی نمود.گرچه در این دوران نیز نقد چندان وسیع نیست و معنایی عمیق ندارد اما برای مراحل بعد زندگی لازم و ضروری است.باید در این مرحله متوجه ی خطرات نیز بود.منظور از خطرات این است که در نقد کردن ممکن است شخصیت ها رها شوند و در خود ،باوری علط یابند که من می توانم به هر چیز که می خواهم حمله نموده و گاه نظام مدرسه را نیز برای چرخش به سمت منافع فردی تغییر جهت دهم.نقد در این مرحله باید شامل مشارکت دانش آموزان در امور بدیهی باشد و از آنچه قابل تفسیر به نفع است خودداری گردد.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:2

مبانی نقد پذیری:باید نقد پذیری را در کنار نقد سازی مطرح کرد.در واقع آنچه نقد پذیری را معنا می بخشد وجود فعالیتی به نام نقد است.بنابراین هم نقاد دارای بنیان هایی است و هم نقد پذیری اساس و ریشه ای دارد.بنابراین هدف ما جدا سازی آن ها در بنیان های اصلی نیست زیرا هر دو در واژه ی سبک و سنگین کردن جای می گیرند و هر دو تکمیل کننده ی یکدیگرند.تا نقد نباشد بحثی از نقد پذیری نمی توان کرد و اگر نقد پذیر نباشد نقد تنها نوعی دلخوشی است.

بنابراین نقد پذیری را نیز می توان حالتی برای پذیرندگی دانست.گوش های شنوایی که منتظر بیان نقد هستند و انسان هایی که می مانند تا نقاد تلاش های خود را آزادانه انجام دهد.بنیان های نقد پذیری در این میان دارای اثراتی سازنده و نشان دهنده ی وضعیتی است که ما آن را پیشرفت انسانی و خواستاری علمی می نامیم.

اگر نقد پذیری را در دو شکل فردی و جمعی مهم بدانیم که هست لذا باید وضعیت و جوی که باعث ایجاد آن می شود را نیز مهم بدانیم.به زبان ساده اگر فرد خود را پذیرنده می یابد بیان نقد راحت تر از زمانی است که جمع چنین حالتی دارد.منظور ما از آسانی فردی این است که چون تعداد تقلیل یابد تصمیم گیری نیز آسان تر خواهد بود در حالی که در جمع نگری، تصمیمات جمعی و احتمال همخوانی کمتر از فردی است.

ما بنیان های نقد پذیری را بر اساس هر دو مطرح می کنیم و معتقدیم که فرد گرایی و جمعی گرایی مانعی برای بیان آن ها نیست.بیان مبانی نقد پذیری برای پی بردن به روش های درست و ترسیم خطوط ،لازم و ضروری هستند.عدم اطلاع از آن ها باعث نوعی کجروی و اشتباه روندگی خواهد شد.مبانی نقد پذیری برای شناخت انواعی از رفتارها، مهم و حیاتی است و لذا ما چنین ترسیمی را ضروری می یابیم.از نظر ما مبانی نقد پذیری چنین هستند.

الف: مبانی انسانی،نقد رفتاری انسانی است که بر اساس توانایی های آدمی بنا شده است.نقد از طریق فکر و عقل و نیز خلاقیت و ابتکار به وجود می آید که مخصوص انسانند.در طرف مقابل، شنیدن نظرات و نیز ایراداتی که هر فرد به رویداد یا حادثه ای وارد می یابد نیز مهم و تکمیل کننده ی نقد است.این طرف مقابل تنها انسان است و لذا پذیرندگی حالتی انسانی می شود که رنگ و بوی داوطلبانه نیز دارد.انسانی بودن آن به دلیل نیازمند بودن آن است.

وقتی انسان احساس نیاز به تغییرات می نماید راهی جز شنیدن نقد و انتقاد ندارد.گرچه برای بسیاری نقد تنها جنبه ی پیشرفتگرایانه ی جمعی است اما این حالت تنها در جمع خلاصه نمی شود.روحیات و انواعی از شکل های عاطفی و روانی فرد نیز در پذیرندگی و رشد خواهی مهم هستند.

مبانی انسانی نقد پذیرندگی مبین تلاش های آدمی برای رسیدن به تکاملی است که در درون خود احساس می کند.این واقعیت که جز انسان هیچ موجودی نمی تواند خود را برای تکامل آماده یابد ما را بر آن می دارد تا بپذیریم،کوشش های انسانی است که می تواند زمینه ی این تکامل را ایجاد نماید.از مهم ترین راه ها همین آمادگی آدمی برای شنیدن نظرتات و نقدهای علمی است.نقد پذیر در شکل فردی یا جمع بشری است.اوست که می تواند ترقی را در خود به وجود آورد و وضعیت را به نفع خویش تغییر دهد.بعد انسانی برای نشان دهنده ی تاثیرات نقد در تبدیل توانایی ها به عمل است که حتما رشد یافتگی و حرکت به سمت خودساختگی است.تکامل، نهایت پذیرندگی در نقد است.

ب:مبانی علمی،علم مجموعه ای از دانستنی های سازمان یافته در طول زمان است که به طور مستمر دچار تغییرات جدید و بر اساس نیازهای آدمی تولید می گردند.برای رسیدن به این منظور، راه هایی خاص وجود دارند که مهم ترین آن ها نقد است.گرچه نقد می تواند موثرترین راه محسوب شود اما اگر پذیرندگی وجود نداشته باشد،بیهوده اتلاف وقت می کند.گوش شنوا برای ایجاد تغییرات در جهان امروز و رسیدن به دانستنی های جدید،امری لازم و ضروری است.از این نظر، نقد پذیری ماهیتی علمی دارد زیرا خواستار رسیدن به اگاهی های جدید است.اصولا آدمی از این نظر نقد پذیری را عملی می کند تا به مقصود خود که رفع نیازهاست، برسد.

نقد پذیری بر مبنای علم نگری، نشان دهنده ی نظم در امور است.بنابراین هر پذیرندگی را نمی توان نقد پذیری نامید مگر اینکه دارای هدفی علمی و یافتن مجموعه ای دانشی باشد.مبنای علمی بودن نقد پذیرندگی نشان دهنده ی اندیشمندی در نوع انسان بوده و از این نظر است که مبانی نقد و نقد پذیری همه با هم ارتباط می یابند و تحت عناوین مختلف نامگذاری می گردند.

آمادگی برای سبک و سنگین نمودن یک نظریه یا رویداد برای فرد اندیشمند، عادی است.او می داند که با یافتن نقاط ضعف و قوت به دانشی جدید می رسد که دارای روابط علی و معلولی است.ماهیت نقد پذیری بدون داشتن نگاه به علمی بودن چندان معنایی ندارد.بر همین اساس است که پذیرندگی زمانی مقبول واقع می شود که دارای ماهیتی علمی باشد.

ج:مبانی عملی،نقد پذیری ممکن است در نظریه پردازی جایگاهی داشته باشد.اصولا هر پرداختی می تواند در دو بعد نظری و عملی جای گیرد اما آنچه باعث ملموس سازی و تاثیر پذیری برای ترفیع نگری می گردد، بعد عملی آن است.وضعیتی که در آن عملا باورها به نتیجه می رسند و با احساس درونی شکل می گیرند.

نقد پذیری بر مبنای عملگرایی، نشان دهنده ی فعالیتی معنا دار برای رسیدن به تکامل گرایی است.نتیجه ی نقد پذیری در این ارتباط بسیار مهم و زیر بنایی است.به همین دلیل است که در نقد پذیری چه از نوع فردی و چه جمعی،ملموس بودن و تبدیل به عمل نمودن؛ ریشه ای و اساسی محسوب می شود.

وقتی نقد پذیر عملا به نقد ها عکس العمل نشان می دهد این فعالیت مراحل خود را بهتر طی می کند.در این زمینه، نقاد تشویق به یافتن منفی ها و مثبت ها می گردد و پیشنهادهای خود را مطرح می کند.این، نشان دهنده ی نوعی همکاری میان نقد کننده و نقد پذیر است.اگر به صورت عملی فضا برای نقد ایجاد نشود کاری از پیش نخواهیم برد.

مبنای عملی در نقد پذیری رفتاری است که نقد پذیر یا پذیران انجام می دهند.آغوش باز ایجاد کردن به عنوان مقدمه و عملی نشان دادن برای ایجاد زمینه های نقدی، خود نوعی موفقیت سازی است.مبنای عملی نقد پذیری نشان دهنده ی باور درونی جامعه به اثر پذیری نقد و تاثیر گذاری آن بر چگونگی رشد و تسریع آن است.

د:مبانی فلسفی،نقد پذیری در مبنای فلسفی خود دارای دو شکل خاص است.اول اینکه فلسفه علمی است که در پی زیر بناهاست و از چیستی و ماهیت اشیا و موجودات سئوال می کند و در تلاش های خود می کوشد تا اساس ها را نشان دهد و دوم اینکه در فلسفه هر کاری مقبول واقع نمی شود و اصولی اخلاقی را در خود جای می دهد.

نقد و نقد پذیری برای هر دو شکل قابل قبول است.نقد به عنوان فعالیتی برای تغییرات اساسی در یک رویداد یا نظریه شمرده می شود و سعی می کند تا از بعد علمی، ریشه ای برخورد کند.افرادش متفکر و اندیشمندند و در تلاشند تا از روابط زیر بنایی برای رفع مشکلات استفاده کنند و از طرف دیگر هر فعالیتی را نقد نمی دانند.

در نقد پذیری نیز اساس، احترام به نظرات و نگاه به آینده روشنی است که چیزی جز ریشه ها نیست.در چنین وضعیتی، نقد پذیر به اصولی انسانی و اخلاقی نیز مقید است و نمی تواند اخلاق انسانی را زیر پا بگذارد.به طور مثال احترام به انسانیت و جلوگیری از انحرافات انسانی برای نقد پذیر، بنیانی برای رسیدن به جوهره ی آدمی می گردد.

نقد پذیر نمی تواند هر نظریه یا عملی را قابل قبول بداند و او به هر حرفی گوش نمی دهد و یا ان را تایید نمی کند.نقد پذیری کلامی را می پذیرد که ضد اخلاقیات نباشد.انواعی از نقد های موجود در جوامع غرب ضد اخلاقی است.اینکه فردی هر نظریه ای را با جان و دل گوش دهد و سپس زمینه ادامه ی کار را مهیا ساز بالکل در نقد پذیری قابل قبول نیست.

انواعی از تولیدات ضد بشری گرچه می توانند در علم نگری نیز جای یگیرند اما در اخلاقیات، ضدیت می یابند.نقد پذیر تنها موضوعاتی را قابل درک می داند که با جوهره ی انسانی در ارتباط و رشد دهده ی آن باششد.این مبنا را اخلاق نگری در نقد پذیری گویند که بعدی از مبانی فلسفی است.

گرچه مبانی نقد پذیری می تواند بیشتر از این ها هم باشد اما اساس همین موضوعاتند.نقد پذیر بر مبنای انسان بودن خویش و انسان بودن نقاد به فعالیت می پردازد.دارای نگرشی علمی است که اجازه ی نقد کردن به عالم را می دهد و او را تشویق می کند تا تولید علم نماید.او با عملگرایی زمینه ی کار را مهیا و به صورت ملموس راه را برای تغییرات مهیا می نماید.او می کوشد تا همه ی مبانی را در ارتباط با هم بیابد و اخلاق انسانی یا همان انسانیت را در نقد پذیری مجسم سازد.نقد پذیری فعالیتی تکمیل کننده برای نقد و فعالیت های آن است.

اصول نقد پذیری:پذیرندگی و پذیرش امری درونی است که از طرف فرد یا گروهی نشان داده می شود.حالتی است که در آن آمادگی مطرح است و مانند سئوالی است که منتظران پاسخ را در درون خود جای می دهد.بر این اساس، برای نقد پذیری نیز آمادگی، بسیار مهم و حیاتی است.به زبان ساده، اگر نقد امری مهم برای پیشرفت محسوب می گردد در طرف دیگر قضیه نیز نقد پذیری تکمیل کننده و همکار محسوب می گردد.

در این میان، مطالعه ی انواع حالات فردی و جمعی برای ایجاد فضای پذیرندگی، لازم و ضروری به نظر می رسد.به زبان دیگر، اگر در میان افراد یا آحاد یک جامعه، چنین حالتی وجود نداشته باشد، امکان موفقیت کاهش می یابد.

ما این را می دانیم که موفقیت در اجرای یک نقد تنها به ماهیت نقد مربوط نمی شود بلکه نقد پذیری نیز همان نقش کامل کننده را داراست.همان طور که موفقیت انتظاری است که از فضای نقد سازی می رود، در همین فضا نیز، انتظار نقد پذیری، طبیعی می گردد.

چون،داشتن ریشه و دلیل برای نقد سازی بر نقد پذیری نیز تاثیر گذار است، لذا می توان اصولی را برای پذیرش نقد و ایرادات به نظریات یا طرح ها مطرح نمود.اصولی که هر چند متنوعند اما می توانند محدود نیز بیان شوند.دسته بندی اصول پذیرندگی در نقد،یاور جامعه در ترسیم موفقیت هاست.

ما این اصول را بدون توجه به فرد یا جمع بودن مطرح می کنیم و در واقع معتقدیم که شامل هر حالتی می شود.فرد گرایی یا جمع گرایی آن بسته به ماهیت پذیرندگی در جوامع مختلف، متنوع می گردند.

بنابراین، اصول نقد پذیری قابل اجرا در هر دو شکل فردی و جمعی است.این بدان معناست که اگر اصلی برای فرد نفوذ یابی می گردد در جمع نیز همین تاثیر را خواهد داشت و اگر فرد آن را رعایت نکند نمی تواند اصلاح طلبی کند، در جمع نیز همین شکل عمل می نماید.

اصول و بنیان های انسانی نقد و نقد پذیری در قالب های متفاوتی قابل ترسیمند که ما انواعی از آن ها را به شکل های مختلف بیان می داریم.

اصل خواستاری: این اصل بیانگر حرکت نقد پذیر یا پذیران برای آماده بودن است.موضوعی نظری است که در آن فرد یا جمع در خود نوعی نیاز احساس می کند که حتی در مواردی نمی داند چیست اما نقصی در تکمیل می یابد که می تواند زمینه ی اجرا را فراهم کند.در موارد بسیاری حتی می توان تقاضا را از نظر روحی و روانی در فرد یا جمع یافت.

به طور مثال، وقتی فرد یا گروهی خواستار مشارکت مردم در نظریه پردازی می شوند خود نوعی خواستاری در نقد پذیری را منعکس می کنند.معنای آن این است که کسی منتظر نظرات شماست.بنابراین در خواستاری هم به طور مستقیم و هم غیر مستقیم می توان زمینه ی نقد پذیری را دریافت.بدون شک این اصل با نوع روحیات و روانسنجی خواستار یا خواستاران در ارتباط مستقیم است.متفکران و اندیشمندانی که دارای روحیه ی رشد طلبی هستند این مورد را با جدیت دنبال می کنند.

اصل آزادی خواهی: این نشان دهنده ی ایجاد فضایی پاک و روان برای اجرای نقد است.افرادی که به آزادی فکر و اندیشه احترام می گذارند قادرند تا با انواعی از نظرات و اعمال، این مهم را منتقل نمایند.آزادی خواهی از سوی افراد، بیانگر فضا سازی سالم برای رشد خواهی و ترفیعات انسانی است.این مهم به وسایل متنوعی نیازمند است که از رسانه ها تا ویژگی های فردی در نوسان است.

آزادی خواهی در مقابل زورگویی و دگماتیسم نشان دهنده ی آزاد اندیشی و رها شدن از انواعی از سنت های غلط و نیز متوسل شدن به شکل های مختلفی از ابتکارات و نوآوری هاست.در این اصل نقد پذیران با رفتارهای خود اطمینان را در نقد سازان ایجاد می کنند تا بتوانند آن چه را که سبک یا سنگین می دانند منتقل کنند.

ما این اصل را تنها با شعار محقق شدنی نمی دانیم بلکه آن را فضایی مملو از اطمینان انسانی و روش های علمی برای موفقیت، می شماریم.

اصل تحمل پذیری: این بنیان، نشان دهنده ی نوع طاقت و صبر افراد یا جامعه است.البته میان تحمل و صبر تفاوت های ظریفی است.شاید صبر دارای درجه ی کمتری در پذیرش نسبت به تحمل باشد زیرا تحمل علاوه بر صبر دارای زمان بری طولانی برای رسیدن به مقصد است.در صبر تنها ماندن معنایی خاص می یابد اما در تحمل علاوه بر ماندن، حمل کردن نیز وجود دارد.

انواعی از فشارها ممکن است با صبر موفق گردند اما در تحمل این چنین نیست.تحمل دیگران نمودن و در کنار آن ها ماندن غیر از صبر کردن بدون حضور دیگران است.تحمل قادر است تا انواعی از نقد ها را اجرایی نماید هر چند بر خلاف دیدگاه ها یا خواستاری رویایی افراد یا جامعه باشد.ما تحمل را در نقد پذیری موثرترین حالت برای موفقیت در نظر می گیریم.

اصل رشد خواهی: این اصل بیانگر آینده نگری نقد پذیران است.مطرح شدن نظرات دیگران و شنیدن انواعی از نقص ها و قوت ها، نه تنها جنبه ی شخصی دارد که نوعی نگاه به تغییر خواهی است.افرادی که نقد پذیر هستند قادرند تا خود را برای آینده ای رشد یافته تر آماده سازند.

بدیهی است که اصل رشد خواهی برای فرد و یا جامعه در مقدمه ی کار تغییر پذیری است.در چنین حالتی، نقد پذیر یا پذیران خود را در وضعیتی ناموفق در پیشرفت می یابند که با اجرای نقد، موفقیت را ترسیم می کنند.آن ها با طرح این پرسش که چگونه می توان با زمان پیش رفت؟خود را آماده ی شنیدن نظرات می نمایند.

فرد یا جامعه با این اصل، زمینه را تنها در آزادی بیان و تحمل پذیری خود می یابند و خواستار رشد و ترقی در جامعه ی امروزی اند.

رشد، اساس رفتارهای آدمی را تشکیل می دهد و امری درونی همراه با ارتباطات استعدادی است.به زبان ساده، چون آدمی دارای قابلیت های متنوعی است و تنها با عمل می تواند آن ها را به ترقی برساند لذا می کوشد تا نقد پذیری را راهی برای ترفیع بیابد.اصل رشد خواهی تاثیر فراوانی بر روحیه و نگرش فردی و اجتماعی برای ترقی خواهی دارد.

اصل اندیشمندی: در این اصل، نقد پذیر یا پذیران زمینه را برای عملی کردن فکر مهیا می سازند.تفکر که بعد عملی فکر است با این اصل اجرایی می شود و فرد یا جمع بدین شکل به تفکر خود و نیز جمع کمک می کنند تا با انواعی از راه ها به تلاش و کوشش های خاص بکشانند.

فکر و اندیشه ی آدمی نمی تواند ثابت و ساکن باشد و اگر شود به مرور زمان از بین می رود یا در حداقل شکل، خاصیت خود را از دست می دهد.تفکر و اندیشه در مقابل مغلوب شدن در برابر احساسات می تواند توانایی های آدمی را صیقل دهد و او را در مقابل انواعی از مشکلات تصنعی و طبیعی پیروز گرداند.

اندیشه ی گذشتگان با تمام احترامی که برای نسل گذشته متصور است نمی تواند در همه ی زمان ها پاسخگو باشد.این اصل در نقد پذیری باعث حرکت اندیشه و در واقع اندیشمندی می گردد.اگر کسی یا جمعی به اندیشیدن معتقد نباشند نمی توانند نقد پذیری را در جامعه ی خود رواج دهند و حتی ممکن است موانعی بزرگ تلقی گردند.

اصل اندیشمندی باعث اتکا به توانایی هایی است که مشکل گشای آدمی در برخورد با اشکال مختلف موانع است.نقد پذیری نمی تواند موفقیتی را برای خود تصور نماید مگر، از اندیشه های جمعی و فردی و در نهایت از انواعی از خردهای آدمی در زمان های مختلف استفاده کند.

نقد پذیری باعث حرکت فکر نزد فرد یا جمع می گردد.این،هم در روند نقد و هم پذیرش آن نفوذ می یابد. در حقیقت، نقد پذیری نشان دهنده ی خواستاری در اندیشمندی است.اعتقادی که اگر در میان مردم یک جامعه وجود نداشته باشد نمی تواند تلاش های نقد پذیری را ایجاد نماید.مردم در چنین شکلی تنها گوش دهنده ی مقامات و بزرگان خود هستند و تنها راه چاره را نیز در همین محدوده می یابند.

نقد پذیری، اندیشمندی را با موفقیت به سمت اهداف انسانی هدایت می کند.این،اصلی مهم برای توفیقات فردی و جمعی است که هم در نقد و هم پذیرندگی نافذ می گردد.

بنابراین می توان اصول نقد پذیری را ابتدا در خواستاری که امری درونی است یافت و سپس با احساس آزادی و فضای مناسب، قابل اجرا دانست، با تحمل پذیری، شکل و شمایل داد، با اندیشمندی به سمت اصلاحات و رشد و در نهایت رسیدن به اهداف بلند پیشرفتگرایانه هدایت نمود.

منتقد کیست؟:نقد کردن فعالیتی هدف دار و دارای جهت و سوقی معین است.هدفی درونی و برونی دارد که شامل شخصیت شناسی و جامعه شناختی می گردد.در این میان، فاعل نقد نیز مهم و حیاتی تلقی می گردد و بر این اساس،باید نقاد یا منتقد را در جایگاهی ویژه نگریست.

این که بعضی خود را محق به نقد کردن می دانند و یا افرادی وجود دارند تا آن را انحصاری در گروه یا حزبی خاص بینند از جمله مشکلاتی محسوب می شوند که قابل بررسی اند.نامعین بودن جایگاه و نیز تعیین معیارها برای نقاد امری است که در ابتدای کار، باعث موانع و حتی اختلاط در بررسی ها می شود.

منتقد چه گونه شخصی است؟آیا جنبه ی فردی دارد یا جمع نیز می تواند در این فعالیت شرکت کند؟ بدیهی است که بررسی موضوع بسیار مهم تر از سایر موارد است زیرا رها کردن این مطلب علمی و دانشی و تاثیری که بر نوع جوامع بشری دارد نوعی گریز از رشد یابی و حرکت به سمت سقوط دهی است.ما منتقد شناسی را امری بسیار مهم می دانیم و معتقدیم که پرداختن به آن باعث نظم دهی، آینده نگری و حرکت به سمت تکامل گرایی می گردد.

اگر از منظری دیگر به موضوع نگریسته شود آسان تر می توان آن را مورد تحلیل و شناسایی قرار داد.ماهیت نقد کمک دهنده است.اگر آن را علمی و دانشی بدانیم آنگاه نگاه به نقاد نیز معین می شود.

به زبان ساده منتقد کسی است که "علم نگر و علم پذیر "است.دارای دانشی خاص در موضوعی معین است که می تواند با سبک و سنگین کردن موضوعات، آن ها را آشکار سازد.

اگر چنین نگرشی اساس نقد باشد، بسیاری از منفی ها در درون این فعالیت، حذف می شوند.بنابراین، منتقد عالم به موضوع و داناست.گذر از این فعالیت تنها در دانش نگری اوست.این نگرش، معیاری خاص برای ممانعت از ورود غیر اهل است.افراد نمی توانند ورود به موضوعی کنند که نمی دانند چیست.

ما اساس را بر علم نگری قرار می دهیم تا رشد گرایی نیز در درون آن قرار گیرد.پس منتقد یک عالم و دانشمند در موضوع است.

منتقد "شخصیتی "ویژه است.این بدان معناست که دارای وابستگی های مانع ساز و ترمز مآب نیست.احساسات در گرو و دستان اوست. انواعی از باورهای سنتی و مانع ساز در درون آو جای ندارند.او شخصی آزاد منش و دارای شخصیتی پویا و غیر وابسته به انواعی از نگرش های محدود کننده خصوصا سنتی، عرفی، فامیلی و طایفه ای است.همت او بلند و دیدگاهی وسیع دارد.برای او ساختن، اساس و تخریب، نوعی بیماری است که مهم ترین نشانه ی آن حسادت و کمبودهای شخصیتی است.

او متوازن حرکت می کند زیرا دارای منشی متوازن است.اعتماد به نفس بالایی دارد و از انواعی از اتهامات بری است.اهل سیاست بازی و ریاست طلبی نیست.او کوته بین نبوده که نگاهی به اندازه ی تمام دنیا دارد. انسانیت و نوع بشر برای او از همه،اولی تر است.شخصیت منتقد به عنوان دومین معیار، خاص و دارای توازنی معین است.

"آینده نگری" در او به معنای هر نوع هدف بینی نیست بلکه برای او تبدیل ضعف ها به قوت ها و سبک ها به سنگین هاست.پیشرفت همراه با توسعه ی انسانی برای او اساس نقد است و هر کلامی را برای این موضوع مناسب نمی داند.افق دید او برای رسیدن به تکامل و تحولاتی است که نوع بشر را به هم نزدیک تر می کند.

هدف او انسانی و تبدیل توانایی ها به عملیات است.آنچه می خواهد تبدیلاتی است که ترفیع پذیرند.او در درون خود آرامشی مثال زدنی دارد و نوع بشر را مستحق به پیشرفت و تعالی می یابد.

بر همین اساس است که در نقد خود،افق ها را زودتر از دیگران ترسیم می کند تا رمز موفقیت او، در ادامه ی فعالیت های نقدی باشد.رسیدن به اهداف پاک و منزه و دوری از خودنمایی و رسیدن به جمع گرایی بدون توجه به نژاد و ملیت های مرسوم از جمله معیارهایی است که او را از سایر افراد، متمایز می کند.

او فردی "متخصص"است.توازن میان توانایی های علمی و تخصص برای او در نقد نمایی، بسیار مهم محسوب می شود.این بعد از منتقد، نشان دهنده ی وارد بودن به روش های نقد است.

این بدان معناست که گرچه عالم بودن در علم لازم اما کافی نیست.بسیاری از افراد دارای دانش های وسیعی هستند اما نمی توانند آن را برای رشد جامعه موثر سازند.منتقد با تخصص در نقد نمایی می تواند از علم و دانش خود استفاده های بهینه نماید.

به زبان ساده او راه انتقال معلومات و سود بری از آن را برای رشد و تعالی جامعه می داند.پس تخصص در چگونگی نقد، اصلی برای موفقیت می شود.

منتقد تنها به معلومات رشته ای خود متکی نیست که تخصص در نقد را نیز با خود داراست.او میان نقد و حمله و نیز تخریب و منفی بافی تفاوت قائل است و راه درست نقد کردن را برای ترفیع فردی و جمعی، در نظر می گیرد.

منتقد "متعهد" است.برای او تعهد، عهد و پیمانی انسانی است که بر اساس آن خود را متعهد به نوع بشر می داند.محدودیت های خاص بشری مانند سرزمین و رنگ و نژاد برای او معنایی ندارند.احساس او نسبت به هموطن خویش همان است که نسبت به سایر ملت هاست.عهد پذیری او برای رفع موانع و مشکلات انسانی در نقد نمایی است.او در درون این راه موفقیت هایی را می یابد که در دیگر راه ها نمی یابد.تعهد، او را برای اجرای نقد،ثابت قدم می نماید و با توجه به باور قوی او در این راه، از هیچ کوششی دریغ نمی کند.منتقد متعهد،زیر بار هر نطریه ی تحمیلی نمی رود و تعهد او محدودیت های حزبی یا سیاسی را به وجود نمی آورد.شاید بتوان او را بی تعهد ترین فرد در برابر انواع باند بازی ها و وابستگی های گروهی و حزبی دانست.تعهد منتقد او را دارای اعتماد به نفس می کند.

از نظر "روانی" او شخصی بدون کینه ورزی و کینه خواهی است.مسائل و مشکلات را شخصی نمی یابد و در این راه از انواع بغض ها و دشمنی ها به دور است.منتقدی صلح طلب و جذاب در پذیرش دوست و البته طرد انواعی از دشمنی های انسانی است.

برای او اعتقاد به نقد مانند هر روشی نیست بلکه نگاه او از این روش، اصلاح سازی و تغییر پذیری به سمت پیشرفت و تعالی است.روانی آرام و نفسی مطمئن دارد و برای این کار از انواع وابستگی های دنیوی و زرق و برق های فریب دهنده دوری می جوید.آرامش روانی او و اعتقاد به روش نقد باعث می شود تا مخلصانه مسائل را حل کند و از راه های درست موانع را بردارد.او تابع هدف نگری نقد یعنی پیشرفتگرایی است.

او از انواع بیماری های روانی مانند حسادت، غیبت، بد گویی،افسردگی و خودبزرگ بینی به دور است و نقد را تنها برای پیشرفت جامعه می خواهد گرچه معروفیتی برای او ایجاد کند اما او برای خود، کاری انجام نمی دهد.

در هر صورت هر فرد را نمی توان منتقد به معنای واقعی دانست.منتقد باید عالم به زمان، دارای تخصصی در نقد نمایی، روانی آرام، به دور از انواعی از خودنمایی ها، گروه گرایی های حزبی و سیاسی،طایفه گری، تعصبات جاهلی، سنت های پوچ و پوسیده ی زمانی باشد.منتقد، متعهد به انسانیت است و با توجه به شناخت درست و درک کامل از وضعیت، نسبت به اصلاح امور تلاش می کند.

برای او نقد روشی برای موفقیت و آرامش سازی است و بر خلاف بسیاری که آن را با تخریب و اعتراض یکی می دانند نگاهی ویژه به نقد دارد و آن را بهترین و موثرترین راه برای رسیدن به هدف های انسانی برمی شمارد.

منتقد، فردی خاص با اندیشه هایی بلند و سازنده است.او خود را در میان جمع انسانی ذوب شده می یابد و هرگز خودنمایی را عملی درست تلقی نمی کند.منتقد هر کسی نیست و نمی تواند باشد.

نقدپذیر کیست؟بسیاری از افراد جامعه نقد پذیری را نوعی توانایی در شنیدن نیروهای مخالف می دانند.گاه برای نشان دادن نیت خیر خود دیگران را به نقد کردن دعوت می نمایند.گوش می دهند و گاه عکس العمل مثبت به نمایش می گذارند و زمانی تنها سکوت می کنند تا نشان دهند که به آرای دیگران احترام می گذارند.با این نوع برداشت ها خود را معروف و نشان دهنده ی طرفداری از آزادی و ازادمنشی معرفی می کنند.شاید در میان افراد جامعه نیز بسیاری وجود داشته باشند که این نوع افراد را تحسین کنند و نقد پذیر نامند اما واقعیت نقد پذیری غیر از این حالات و بسیار فراتر از این اشکال است.نقد پذیری دارای مواردی است که نماد مشخص آن در شخص یا اشخاص نقد پذیر وجود دارد.ما موضوع نقد پذیر کیست را در بعد فردی دتبال می کنیم تا تفاوت میان انواعی از رفتارهای مشابه را مشخص نماییم.

نقد پذیر نقطه ی مقابل نقد کننده است.فردی است که از بابت موضوعی که بیان داشته یا نظراتی را که مطرح نموده و در تمام حالات پشتیبانی هایی که از یک برنامه یا طرح مطرح کرده مورد خطاب قرار می گیرد.بر این اساس گاهی افراد خود را نقد پذیر می دانند در حالی که از خود هیچ نظر یا ایده ای ندارند.بنابراین اولین نکته در نقد پذیری آن است که فرد دارای ایده هایی باشد تا دیگران را به سمت سبک و سنگین کردن آن ترغیب نماید.نقد پذیر از این نظر"نظریه پرداز" است.بنیانی ترین خصوصیاتی که برای نقد پذیر لازم و ضروی می آید و او را از سایر افراد عادی جامعه جدا می سازد.نظر ما نیز همین است که تا نقد پذیر خود دارای نظراتی در جامعه نباشد نمی تواند نقد پذیر تلقی گردد.طرفداری از یک ایده تنها به دلیل خوش آیند بودن آن نباید باعث نقد پذیری افراد گردد.

نقد پذیر "متخصص" در رشته ای و علمی است.او فردی عادی نیست که از معلومات دیگران سود برد و آنچه را که دیگران برای او هدیه اورده اند پذیرا باشد و لذا نداند که اساس آن آورده ها چیست و از کجا نشات گرفته اند.این را باید یک اصل قرار داد که نقد پذیری نمی تواند وسیع تر از تخصص فرد یا معلومات او باشد.به طور مثال یک جامعه شناس می تواند نقد پذیر علمی باشد که خود داراست بنابراین اینکه او نظرات دیگران را در باره ی اقتصاد کلان یا خرد به بهانه ی شخصیت نقد پذیر،بپذیرد کاملا ناصواب خواهد بود.نقد پذیر در محدوده ی آنچه می داند و مسلط است قادر است تا ضمن استقبال به کجروی ها نیز پاسخگو باشد.بسیاری ممکن است این تصور غلط را داشته باشند که شنیدن هر آنچه دیگران می گویند اوج نقد پذیری است در حالی که کانال نقد پذیری تنها در راه علم نگری و تخصص خواهی می تواند معنا یابد و بسیاری از نقد ها ممکن است نادرست باشند و این تخصص است که مقابله می کند.

نقد پذیر"تیز هوش" است و هر جمله ای را بدون کنگاش و تجزیه و تحلیل نمی پذیرد.او گوش دهنده ی کاملی است اما پذیرنده ی کاملی نیست.به زبان ساده او هر چه را که می گویند نمی پذیرد مگر در چارچوب علم و موضوعات علمی و اندیشمندی و از روش های تخصصی بیان شوند.هوش برای او سازگاری با وضعیت است.با داشتن این ویژگی تابع احساسات نمی شود و با سازگاری با وضعیت خود را آماده ی نظرات دیگران می نماید.برای او موافق و مخالف معنایی ندارد.بعضی ممکن است راه های بهتری ارائه نمایند که با راه های قبلی هماهنگ نیست.این به معنای مخالفت نیست بلکه اصلاح و پیشبری کارهاست.هوش ظرفیتی بزرگ از یادگیری های نقد پذیر است که هر لحظه به عنوان داشته ها از آن استفاده می کند.رابطه ی میان هوش بالای او و نقد پذیری باعث می شود تا خود را در آرامشی مثال زدنی بیابد.

نقد پذیر"متفکر" است.این خاصیت به او اجازه می دهد تا با استفاده از اندیشه های خود راه های چاره را بیابد و البته با توجه به اینکه اعتقاد به اندیشیدن دارد از سایر اندیشه ها نیز استفاده می کند.او خرد را امری جمعی می داند و گرچه برای هر فرد دارای نوساناتی است اما مجموعه ی آن را یاور در یافتن طرق صحیح بر می شمارد.خرد جمعی و فردی برای او مانند یاورانی بزرگ در نقد پذیری عمل می نماید.وقتی از فرک به عنهوان توانایی موثر سود می برد نقد پذیری را کمکی برای نشان دادن انواعی از تفکرات برمی شمارد.متفکر بودن نقد پذیر به کارگرفتن قوای فکری اوست که باعث می شود تا دیگران را نیز به نوعی با نقد پذیری شریک در توسعه و پیشرفت نماید.نقد پذیر باور درونی به فکر را در عمل با انواعی از رفتارهای تشویق دهنده در نقد پذیری نشان می دهد.او با آغو.ش باز نظرات دیگران را شریک در فعالیت های خود می نماید.

نقد پذیری تنها با چند ویژگی محقق نمی شود.انواعی از ویژگی های شخصیتی مانند تسلط بر خود و خود باوری برای رسیدن به رشد و تعالی در فعالیت های او نماد می یابند.او "تحمل پذیر" و صبر طلب است.شاید در میان انواعی از رفتارهای نقد گونه شکل هایی از حمله و تخریب وجود داتشه باشند.در چنین وضعیتی نقد پذیر دارای سعه ی صدر و تحمل فراوانی است به طوری که از متوسط افراد نقد کننده بالاتر است.میان نقد کردن و نقد پذیرفتن در این ویژگی تفاوت های بسیاری است.برای نقد کننده فشار آوری متصور است در حالی که برای نقد پذیر فشار پذیری قابل بررسی است.او با انواعی از توانایی های درونی قادر است تا زمینه ی نقد را مهیا نماید.بنابراین نمی توان هر فرد را نقد پذیر دانست هر چند خود را آرام خواه نشان دهد.

نقد پذیر فردی "صلح طلب" است و همین ویژگی باعث می شود تا قبل از هر قضاوتی به مطالعه و بررسی های لازم برسد.دیگران را دشمن خود فرض کردن و کینه ی آن ها را به دل گرفتن در نقد پذیری تنها ایجاد درگیری و حتی جنگ های فیزیکی می کند.انواعی از این نوع رفتارها را در دنیای سیاست خصوصا مجالس کشورها می یابیم.نقد پذیری او در این جنبه نشان دهنده ی اصلاح خواهی برای نسل های آینده است.او منفی باف نمی شود و نظرات دیگران را با دشمنی و کینه ورزی پاسخ نمی دهد.صلح طلبی او ریشه در معلومات بالای او دارد که به او اعتماد به نفس و دوست طلبی می دهد.چنین ویژگی هایی به او کمک می کنند تا روش های نقد را مشوق باشد و راه های متفاوت را آزمایش شونده ترسیم نماید.در واقع می توان چنین شکلی از رفتار را راهی برای نتیجه گیری از انواع نقدها دانست که معمولا در جوامع پیشرفته و علم دوست می توان جستجو کرد.

نقد پذیر"عاقل" است.معنای عقل در این رفتار نشان دهنده ی درستی طریق است.عقل را به عنوان نیرویی که می تواند راه درست را از غلط تشخیص دهد محسوب می دارد و لذا در تمام مراحل نقد و انواعی از رفتارهای ایجادی از طرف نقاد یا خود از این نیرو استفاده می کند.جنجال سازی در نقد برای او جایگاهی ندارد.حمله و جوابگویی به هر طریق برای اثبات نظرات خود مطرح نیست.او راه درست را از طریق عقل در شنیدن ها می یابد و از راه علم و دلیل و معلول پاسخ های لازم را می دهد و هر لحظه که به هدف خود مبنی بر اصلاح نظر برسد آن را بیان می کند و هرگز خود را شکسته یافته بر نمی شمارد.راه درست برای او رشد خواهی در نظرات و راه های پیشنهادی است.تسلط بر خود را از طریق نیروی عقلانی در می یابد و بدان عمل می کند.

نقد پذیر در موارد بسیاری"کاشف" است.معنای کشف ،یافتن از طریق دیگران است.موجودیتی که نامعلوم است و نمی توان به سادگی یافت.نقد پذیر با کنار هم گذاشتن انواعی از نقد ها و یافتن نقاط قوت و ضعف چیدمانی را قرار می دهد که حاصل آن کشفی جدید می گردد.به زبان ساده او تنها گوش دهنده و محدود به موضوع نیست بلکه در ورای نقد پذیری فضایی بزرگ تر را می یابد که نتیجه ی آن انواعی از نوآوری ها و کشفیاتی است که معمولا در وضعیت های خاص علمی روی می دهند.نگاه رشد خواهی او دلیل اصلی کشفیات است.او نقد پذیری را راهی برای بهتر شدن می داند و لذا عملا به آن تن می دهد.نقد پذیر در چنین وضعیتی کاشفی بزرگ و خلاقی بی نظیر خواهد بود.نقد پذیری که از میان نقد ها موضوعات تازه ای را نیابد تنها گوش دهنده ای مودب است.

تمایز نقد از مشابهات:نقد کردن یا نقد نمودن و نیز نقد پذیری یا گریزی واژه هایی اختصاصی هستند که در معنای خود مفاهیمی را برای درک ارسال می دارند.بدیهی است که نگاه به واژه ها در تمامی مراحل علمی و نیز در فعالیت های روزمره به منظور برداشت درست و ایجاد رابطه ای قوی امری اساسی و مهم می باشد.این بدان خاطر است که در لغت شناسی و نیز مفهوم برداری کلمات مشابه فراوان یافت می شوند.وجود مشابهات ممکن است آن اندازه به هم نزدیک باشند که ایجاد خلط نمایند.ادبیات در فعالیت های خود نقطه ثقل را بر معنا یابی قرار می دهد و فعالان علمی نیز سعی می کنند تا همان معنایی را که در روند کوششی خود مد نظر دارند منتقل نمایند.بدیهی است که با معنا یابی برداشت ها نیز به هم نزدیک شده و هرگز اساس اختلافات را به وجود نمی آورد.در بسیاری از مباحث ،اختلافات و حتی تضادهای موجود به دلیل برداشت های متفاوت ایجاد می گردند.

نقد واژه ای تخصصی است و دارای معنا و مفهومی خاص است.این وظیفه ی فعالان این حوزه است که در ابتدای کوشش های خود معنای آن را انتقال دهند تا دیگرانی که مایلند در این موضوع فعال باشند برداشت مشابه ای از آنچه باید باشد بنمایند.نقد در چنین شکلی قائم به مفهوم خود می شود و راه درست برای رسیدن به هدف را معین می کند.نقد همراه با انوعی از کلمات هم خانواده مانند نقد پذیری، نقد گریزی و امثال آن با مفهوم یابی خود دارای موضوعات متفاوتی نیز می گردد که ورود دانشمندان و اهل علم را راحت تر و ملموس تر می نماید.ما این موضوع را که معمولا مشکل ساز در ادامه ی کار نقد و نقد پذیری است مهم می دانیم و معتقدیم که ضمن کوشش برای انتقال معنای درست این واژه ،باید تلاش شود تا کلمات مشابه را نیز با معنا یابی از آن متمایز ساخت.

نقد در ابتدای معنایی خود باید با کلماتی که بیشتر می توانند مفهوم را منتقل کنند همسایه نمود و سپس ضمن توضیح درست، روند فعالیت را مشخص نمود.این حالت که بعضی هر رفتاری را نقد می شمارند و حتی اتهاماتی را به طرف مقابل وارد می نمایند تنها به دلیل تناقضات معنایی است و تلاش های اهل علم باید در این راستا قرار گیرد تا این مشکل که متاسفانه در دنیای امروز خصوصا کشورهای در حال پیشرفت وجود دارد،حل شود.کلماتی که مشابهات زیادی با آن دارند یا مردم برداشت می کنند را باید در یک سلسله کوشش ها کشف نمود و سپس با قرار دادن در کنار هم متمایز ساخت.به طور مثال کسانی که به قصد تخریب دیگران از واژه ی نقد استفاده می کنند خواه این فعالیت عمدی و از روی قصد باشد یا نباشد ، به طور ضمنی خود را موفق جلوه می دهند و چه بسا دیگران عاقل و متفکر را از میدان به دور نمایند.

معنای نقد سبک و سنگین کردن یک موضوع یا نظریه است.در واقع ابتدای برداشت این است که هر نظر یا موضوعی می تواند مثبت یا منفی باشد.در چنین وضعیتی موضع گیری مطرح نیست بلکه نقد یافتن هاست.انواعی از نکات مثبت و نیز احتمال منفی برای همه قابل قبول می شود.بنابراین نقاد هم نکات مثبت را معرفی می کند تا بدین سان بر تعداد آن ها بیفزاید و هم منفی ها را مشخص می کند تا تعداد آن ها را کاهش دهد.نقد مفهوی برای رشد می گردد تا بدین سان جامعه دارای توسعه و پیشرفت گردد.معنا یابی در چنین حالتی کمک به تغییر سازی و رسیدن به تعالی مورد نظر دانشمندان و مصلحان اجتماعی است.برای رسیدن به هدف کوشش ها باید معنا دار و دارای منظورهای انسانی باشند.این بدان معنی است که در نقد و تمام کوشش های مربوط به آن از رفتارهایی استفاده شود که در جهت آرامش خواهی نوع بشر ورساندن آن به ترفیع و تعالی به کار می روند.

برای توضیح بیشتر موضوع لازم است تا بعضی ار واژه های مشابه با نقد بررسی شوند.اینکه چرا آن ها مشابه هستند مربوط به چگونگی ماهیت آن هاست که بعضی به اشتباه یکی بر می شمارند.ماهیتی حمله ور و تهاجم گرا که در تعدادی از رفتارها موجود است باعث می گردد تا آن ها همان "نقد" تصور شوند.در نقد فرد یا جمعی با بررسی موضوعی به سمت ان نگریسته و مطالبی را مطرح می کنند و گاه چنان از ایده ی نقدی خود دفاع می کنند که مورد درونی یک موضوع را منفی کامل قلمداد می نمایند.طبیعی است که میان فرد صاحب موضوع یا ایده و نقاد بحث های علمی ایجاد می شود که با استفاده از ادله و بیان های دانشی سعی در قانع نمودن طرف های مقابل کنند.بدیهی است که هدف هر دو اصلاح است زیرا نقاد وجود موضوع را برای توسعه لازم می شمارد و نقاد نیز با بررسی جنبه های مثبت به نفی بخش هایی می پردازد و نیت نیز اصلاح و پیشرفت است.

از مهم ترین واژه های مشابه"اعتراض" است.این کوششی فردی یا جمعی است که به وسیله ی آن یک موضوع مورد بررسی قرار می گیرد.در اعتراض اصلا هدف اصلاح یک موضوع و یافتن مثبت ها نیست بلکه ریشه کن کردن آن است.درست است که دلایلی نیز مطرح می شود اما هیچگاه از نقاط درست و موثر دفاع نمی شود.به طور مثال اعتراضات مردمی که منجر به انقلابات در دنیا می شوند تنها حذف یک حکومت یا نظام مطرح می شود و هیچ تلاشی برای تعریف و تمجید از بخش هایی از آن نمی گردد.بنابراین نمی توان اعتراض را نقد محسوب داشت.ماهیت آن براندازی و از بین بردن هاست در حالی که در نقد این چنین نیست.در اعتراضات غالب مسئله احساسات وترغیب نمودن آن برای براندازی است.منطق و دلیل اگر برای فرد یا گروه مطرح است با آرامش صورت نمی گیرد.

واژه ی "تخریب" نیز کلمه ای پنهان و نزدیک به نقد است.ماهیت تخریب از بین بردن یک موضوع یا نظریه است و در آن فرد یا جمعی می کوشند تا با دست گذاشتن بر منفی های آن ناکارآمدی را منعکس نمایند.مهم ترین تخریب ها از نوع شخصیتی است.گاه به جای از بین بردن موضوع شخص تولید کننده را هدف قرار می دهند تا بدین سان او را از صحنه خارج کنند.در تخریب از انواع شگردها استفاده می شود و معمولا کسانی این کار را انجام می دهند که نوعی عداوت و دشمنی را در خود می یابند.انواعی از رقابت های سیاسی دچار تخریب های نادرست برای بیرون کردن رقبا هستند.بنابراین در این رفتار هم مثبت بودن یک نظریه یا فرد مطرح نیست و هرآنچه هست منفی و ناصواب می باشد.نابود کردن و از بین بردن هدف عمده ی تخریب است که با نقد در تضاد کامل می باشد.اینکه موفق نشوند راه را برای توجیه کردن "نقد کردن" می نامند تا بدین سان برای دیگران دلیلی را بتراشند.

"تحصن" نیز نوعی معنای نقد کردن است.در این شکل از رفتار عده ای با عنوان نارضایتی در مکانی جمع می شوند و خواستار شنیدن نظرات خود می گردند.در ظاهر قضیه شنیدن نظرات و ایده های دیگران نوعی نقدپذیری است.در واقع متحصنین از نقد پذیری سود می برند تا ثابت کنند که کار آن ها نقد کردن است.در هر دو حالت خود را موفق می دانند.در شکل اول گوش شنوایی نباشد و کسی سراغ متحصنین نرود که در چنین وضعیتی اتهام بی توجهی به نقد مطرح می شود و دیکتاتوری و استبداد را به کار می گیرند و اگر گوش شنوایی باشد و ملاقاتی صورت گیرد از آن استفاده کرده و خود را محق قلمداد می نمایند.اگر قدری تفکر در تحصن را به کار گیریم متوجه می شویم که در تحصن اصرار بر خواسته ها مطرح است و از بین بردن یک موضوع مانند لغو فلان قانون و اخراج فلان مسئول اصل و اساس خواسته هاست که در هر دو شکل آن نقد مطرح نیست.

در نقد کردن گاه کار از منفی پردازی نیز خارج می شود و نقد نامیده می گردد.به طور مثال انواع تعریف ها از یک موضوع تبدیل به "تملق" و "چاپلوسی" می گردند.نقد هرگز این چنین نیست و همانطور که منفی نگری برای موجودیتش خطرناک است مثبت گرایی آن نیز ایجاد مشکلات فراوانی می کند که نتیجه ی آن سکون و عدم تغییر خواهی است که متاسفانه در بسیاری از کشورهای در حال توسعه رایج می باشد.ما نقد را تنها با ماهیت خود قابل بررسی می دانیم و کوشش های افراد برای تغییر معنایی آن را مضر به توسعه و نوعی مانع تراشی قلمداد می کنیم.نمی توان هر رفتاری را نقد نامید در حالی که از این واژه با منظورهای متفاوتی استفاده می شود، اندیشمندان باید بکوشند تا حقیقت آن را اجرایی نمایند.

موانع نقد و نقدپذیری:نقد فعالیتی هدف دار است و منتقد کسی است که از این کوشش برای اصلاح امور استفاده می کند.عامل چنین رفتاری می تواند فرد یا جمع باشد.بدون شک راهی درست برای ایجاد تغییرات در درون جامعه و حرکت به سوی پیشرفت و تعالی است.نقد پذیر یاوری بزرگ در تشویق این فعالیت و کمک دهنده در تغییر سازی است.اگر نقاد عامل است،نقد پذیر هم با کوشش های خود زمینه ی موفقیت را به وجود می آورد.بنابراین نقد و نقد پذیری در کنار هم برای رسیدن به رشد انسانی و ایجاد زمینه های ابتکار و خلاقیت تلاش می کنند.جامعه با توجه به ماهیت خود قادر است تا ضمن کمک به این فعالیت سرعت بیشتری نیز ایجاد کند.البته چنین وضعیتی زمانی قابل تصور است که ماهیت ها علمی و متضاد با سنت گرایی و تعصبات جاهلی موجود باشد.بر این اساس می توان نقد و نقد پذیری را با موانعی مواجه دید که البته در هر جامعه ای چنین انتظاری میسر است.

نقد و نقد پذیری به راحتی نمی توانند در هر جامعه ای پویا و برنده باشند.گرچه اموری علمی و در خدمت تغییرات موثر انسانی هستند اما از زوایای مختلفی تحت فشار قرار می گیرند و به عمد یا سهو دچار مشکلات عدیده ای می گردند.تصور مانع تراشی یا موانع طبیعی امری قابل قبول می باشد.اشکال مختلف این موانع می توانند فردی یا جمعی و از نظر موضوعی تمام موارد را در بر گیرند.موضوعات سیاسی ممکن است بیشترین مانع را ایجاد کنند و علم نگری کمترین آن را داشته باشد.در هر صورت پرداختن به موانع نقد و نقد پذیری می تواند با ایجاد شناخت در جامعه باعث کاهش و حتی از بین بردن آن ها شود.پس مطالعات مقدماتی برای شناخت موانع امری لازم و ضروری است.دقت در مطالعه و بررسی زوایای مختلف زمینه را برای آگاهی بیشتر مهیا می سازد.

ما موانع نقد و نقد پذیری را در دو شکل انسانی و موضوعی بیشتر مورد نظر قرار می دهیم.ابعادی که تقریبا زیر بنای تمام موانع سازی های طبیعی و تصنعی هستند. از این نظر انسان را مطرح می کنیم که نقد و نقد پذیری مبانی انسانی محسوب می شوند و اصولا این انسان است که آن را نیازمند و مجری است و نیز همین انسان است که با نخواستن مانعی در تولید می گردد.در دو بعد فردی و جمعی نیز قابل قبول است و از انواعی از جهالت های فردی تا ناآگاهی های جمعی در نوسان است.نقد و نقد پذیری در تحمل گرایی نیز جنبه ی انسانی دارد و در پذیرش نیز به همین شکل عمل می کند.شناخت موانع و تشریح ابعاد مختلف تاثیر گذاری آن ها می تواند راه را برای رفع مهیا سازد.در چنین وضعیتی است که شناخت راه را برای عمل سازگار می سازد.

در بعد فردی بزرگ ترین مانع جهالت و نادانی است.کسانی که چنین حالتی دارند نقد را نوعی تلاش بیهوده و بر هم زدن آرامش تلقی می نمایند.جاهلان ،کورانی مشهورند که قصد دارند تا روشنی های راه را به دیگران نشان دهند.جهالت در چنین وضعیتی سدی بزرگ محسوب می شود.علت این قضیه مشخص است.وقتی آگاهی وجود نداشته باشد خمیر مایه نیز موجودیتی نمی یابد.در دانایی است که تشنگی خواستن مطرح می شود در حالی که در نادانی سیری همیشه موجود است.وضعیت موجود راضی کننده و تغییر سازی خسته کننده می شود.اگر خوابیده را از خواب بردارند عکس العمل منفی نشان می دهد.جاهلان خفتگان جامعه هستند که تنها لذت را در ماندن و خوابیدن می یابیند بنابراین نقد و نقد پذیری که بیداری هوشیارانه است را مانع چنین حالتی بر می شمارند و با تمام وجود از بروز آن جلوگیری می نمایند.

مانع بزرگ دیگر سنت گرایی است.کسانی که به گذشته ی خود افتخار می کنند در حالی که حتی از تحلیل آن عاجزند.تعصبات پدرانه و بدون تفکر و صرفا به منظور خودنمایی و اینکه دارای هویتی برتر است چشم و گوش آن ها را می بندد و سخن دیگران را که مخالف با وضعیت ان هاست با انواعی از رفتارها خصوصا خشونت آمیز پاسخ می دهند.سنت های غلط گذشته را با جان و دل حفظ می کنند و هر راهی که چنین وضعیتی را بر هم زند سد می نمایند.وابستگی های مختلف احساسی راه درست اندیشیدن را از آن ها می گیرد و به جای فکر و اندیشه از احساس سود می برند و خلاف آن را پذیرا نمی شوند.نقد می تواند این وضعیت را بر هم زند و تغییرات ایجاد کند که سنت گرایان به شدت با آن مخالفت می نمایند.انواع رسومات ،عرف و نیز سنت های از قبل تعیین شده موانعی بزرگ در ایجاد زمینه ی نقد و نقد پذیری اند.

منفعت طلبی نیز یکی دیگر از موانع نقد و نقد پذیری است.چنین افرادی ممکن است جاهل نباشند و حتی در بسیاری از موارد دارای بینش های علمی و آگاهی های نظامدار باشند.افرادی که عمدا می دانند نقد و نقد پذیری منافع آن ها را بر هم می زند و باعث آگاهی و دانایی افرد یا جامعه می شوند.منفعت طلبان یا مدافعان زر و ثروت در زمره ی منفعت طلبان قرار می گیرند.اگر وضعیت نقد را پذیرا باشند بسیاری از افراد را به سمت دانایی سوق می دهند و همین کافی است تا وضعیت را به زیان خود بینند.بنابراین با انواعی از سد ها و تبلیغات مانع ساز می کوشند تا چنین وضعیتی را ایجاد نکنند.نقد را برای جامعه مضر معرفی می کنند و نقادان را افرادی بی صلاحیت معرفی می نمایند و چون ابزار ثروت را در اختیار دارند بیشتر از دیگران می توانند با انوع نیرنگ ها زمینه ی حذف نقد را ایجاد نمایند.

در زمینه ی جامعه شناختی نیز موانع نقد قابل بررسی هستند.بافت جامعه در این زمینه بسیار مهم می باشد.اگر این بافت شهری باشد احتمال مانع سازی کمتر از شکل روستایی می گردد.در شهر نشینی برخورد با انواعی از نمادهای پیشرفت باعث می شود تا پذیرش نقد به منظور تغییر سازی میسر می گردد در حالی که در زندگی روستایی تصور این وضعیت بسیار دشوار است.موانعی که عشایر در نقد و نقد پذیری به وجود می آورند از نظر بافت و ساختار طبیعی است زیرا آن ها تغییر را امکان پذیر نمی دانند و فکر می کنند که دنیا همیشه یک شکل است.آنچه ریش سفیدان می گویند کافی است و آنچه از قبل تعیین شده قابلیت تغییر ندارند.بنابراین حتی در زندگی شخصی و تصمیمات فردی نیز دیگران اجازه ی نقد و اعتراض را نمی دهند.بافت در این زمینه مانع ساز بزرگی است.

میزان سواد جامعه نیز می تواند مانع ساز و یا مشوق در نقد و نقد پذیری باشد.به طور مثال وقتی وضعیت تعلیم و تربیت یک جامع قابل قبول نیست و مردم بیشتر از اینکه دنبال علم آموزی و دانش آزایی باشند به دنبال زندگی شخصی خود می باشند انتظارات بالایی ندارند و لذا همین دون بودن انتظارات باعث سکون و آرامش در درون جامعه می گردد و اگر کسانی بخواهند زمینه ای را ایجاد کنند با مخالفت اکثریت جامعه روبرو می شوند و این کافی است تا مانعی بزرگ از درون جامعه ایجاد نمایند.سواد آموزی در جامعه باعث نگرش های جدید و نیز افزایش دانایی ها می شود.نقد بدون آگاهی معنایی ندارد و لذا نیازمند به سواد و دانش افزایی است.جامعه ی پویا و فعال در علم اندوزی نمی تواند بدون نقد زندگی کند در حالی که بی سوادی یا کم سوادی خلاف آن را ایجاد می کند.بدون سواد کافی نمی توان نقد را درک کرد چه برسد به آنکه آن را جزئی از زندگی در نظر گرفت.

در مورد حالات غالب بر جامعه نیز می توان مواردی را به عنوان سد یا مانع نقد و نقد پذیری مطرح کرد.جامعه ای که عصبی است و طاقت و صبر در آن موجودیتی ضعیف دارد نمی تواند تحمل نقد را داشته باشد و لذا جنگ طلبی و درگیری سازی را اصل موفقیت می دانند و مانند تاریخ که در آن ملت هایی جنگ طلب و درگیر خواه فراوان بودند و انواعی از کشتارها را به وجود آورند،در دنیای امروز نیز وجود دارند.به طور مثال کشورهایی که منطق آن ها جنگ و اسلحه است تنها با گلوله جواب منطق را می دهند نمی توانند نقد و نقد پذیری را در جامعه ی خود مقبول نمایند.تسلط بر خود و اعتماد به نفس لازمه ی نقد و نقد پذیری است که در جامعه ی فاقد آن امکان موفقیت موجود نیست.درگیری های لفظی یا فیزیکی متعدد در بعضی از جوامع مانعی بزرگ برای ایجاد فضای نقد و نقد پذیری است.در این میان پرداختن به موض1وع نقد نیز می توان یاور ما در شناخت موانع نقد و نقد پذیری گردد.به طور مثال در دنیای سیاست که قدرت طلبی حرف اول را می زند و یا خودخواهی و برنده شدن در انتخبات و گرفتن انواعی از امتیازات اساس موفقیت می گردد اجازه نقد برای یافتن نقاط ضعف به کسی داده نمی شود و در دنیای اقتصا د نیز کسانی که با نقد منافع خود را از دست می دهند و یا کمپانی های فراوانی را به زیان می کشانند اجازه ی ایجاد فضای نقد را نخواهند داد.شاید مهم ترین موضوع برای نداشتن مانع نگرش های علمی باشد اما سایر موضوعات به نوبه ی خود قادرند تا موانعی بزرگ ایجاد کنند.البته بسته به نوع موضوعات انسانی یا علوم مختلف این موانع دارای ابعاد مختلفی خواهند شد.مهم ترین مطلب در شناخت موانع پی بردن به منظورها و مقاصد مانع سازان است.نقد به راحتی در میان افراد یا جوامع رایج نمی شود.

نقد گریزی:شاید برای بسیاری نقد گریزی واژه ای ناآشنا و در عین حال غیر ملموس در جامعه باشد.کسانی که ابعاد مختلف نقد و نقد پذیری را متوجه نیستند و تفاوت میان نقد و سایر کلمات مشابه را تشخیص نمی دهند.بسیاری از عوام این چنین هستند و حتی وجود یا عدم وجود چنین فعالیتی را احساس نمی کنند.آن ها در قالب زنده بودن ادامه ی حیات می دهند و مانند بسیاری از موجودات زنده ،آمدن و رفتن را طبیعی برمی شمارند.فعالیت های علمی را خاص افرادی می دانند که از سایرین برترند و یا حتی بعضی وجود علما را تنها در مذهب و دین می یابند.تفاوت عوام با فرهیختگان در همین نکات نهفته است.تفاوت میان زندگی کردن و زنده ماندن است.روند زندگی آن ها مانند زیستن بدون دردسر است که خود پذیری و قانع شدن در وضعیت کنونی را به دنبال دارد.

در جامعه ی پویا وضعیت متفاوت است.افراد آن نسبت به وضعیت حساس و خواهان تغییرات در روند رو به جلو هستند.عقل و فکر برای آن ها توانایی هایی است که می توانند به درستی مورد استفاده قرار دهند و پیشرفت و تعالی را در پرتوی آن جویا شوند.برای رسیدن به اهداف بلند خود برنامه دارند و بدین شکل نقد و نقد پذیری را در درون جامعه ی خود فعال می نمایند.این اصل درست بودن قضیه است اما ایا میان نوع اول و دوم مردم رابطه است؟ طبیعی است که نوع نگاه فرد یا جامعه نسبت به فعالیت نقد و نقد پذیری نمی تواند مانند هم باشد.فرد یا گروهی هستند که وجود وع اول مردم را برای ادامهی حیات خود ضروری می دانند و تلاش می کنند تا آن را حفظ کنند.آن ها افرادی خاص هستند که وجود نقد را برای خود خظر می دانند بنابراین دوری از نقد از طریق نوع اول مورد نیاز نیست زیر آن نوع از انسان ها نقد را نمی شناسند و احساس نیاز بدان نمی نمایند.

در نوع دوم است که مردم نقد را برای پیشرفت لازم می شمارند و نقد پذیری را مورد نیاز بر می شمارند.تقابل میان انسان های نوع دوم و افردای که گرچه از نوع اول یستند و مسائل و مشکلات را درک می کنند اما وجود نقد را نیز برای خود خطر برمی شمارند.نیک می دانند که در نقد منفی ها ظاهر می شوند و برای دفع آن ها کوشش می گردد و چون این منفی ها در درون آن هاست بنابراین ضمن تایید زبانی نقد از دایره ی آن دوری می جویند.خاصیت این نوع افراد تنها در تایید زبانی است و هرگز به صورت عملی نقد را پذیرا نیستند.از دیگر خواص چنین افراد این است که ضدیتی آشکار نشان نمی دهند و حتی در پیش جلسات نقد هم شرکت می کنند اما به شکل های مختلف از آن دوری می جویند.آن ها می دانند که تضاد با نقد برای آن ها خطر ساز است لذا برای دوری از درگیری با اهل علم تایید را سرلوحه ی کار خود قرار داده اما با دور زدن آن هرگز اجرایی نمی نمایند.چنین افراد یا حتی فرد را نقد گریز گویند.

نقد گریزی حالتی مسلط بر روان و روحیه ی افرادی است که با وجود آن خود را از خطرات احتمالی دور می کنند.خطراتی مانند از دست دادن مسئولیت ها، بزرگی و رهبری، منافع مالی و اقتصادی، جایگاه فعلی و امثالی از وضعیت موجود که با نقد پذیری می بایست به مطلوب تغییر یابند.روش کار آن ها تنها دوری است.گریز در این معنا جدا شدن نیست بلکه فاصله گرفتن و گرفتار نگشتن است.شاید احساسی مانند گرفتار شدن در گرداب را در خود می یابند که مبارزه ی با گرداب معنایی در بر ندارد.اینکه آیا خطر احساس کردن دارای منطق و دلایل قانع کننده است یا خیر نیازمند به کنگاش و تحلیل های ظریف است.ما در ابعاد مختلفی از شخصیت های فردی و گروهی چنین شکلی از وضعیت را می یابیم.دلایل نقد گریزی برای فرد یا گروه و درنهایت جمع مانند هم نیست.

مطالعات ما نشان می دهند که نقد گریزی عملی عمدی و از روی قصد و نیت است.حالتی است که شخص یا اشخاص آن را به وجود می آورند و در واقع می توان آن را نوعی فعالیت نیز نامید.پس نوعی کوشش برای رسیدن به مقصود است.اینکه چنین عملی همراه با تفکر است یا عقل در آن نقشی مثبت دارد یا خیر؟نیازمند به کنگاش و ظرافت است.مطالعات ما نشان می دهند که نقد گریزی صرفا یک عمل حساب شده است و ارتباطی به مبارزه یا درگیری ندارد.بر این اساس میان نقد گریزی و نقد ستیزی تفاوت است.ما در نقد گریزی راه را یافتن در نظر می گیریم.کسانی که از خطر می گریزند به دنبال راه هایی هستند تا صدمه نبینند.در نقد گریزی دقیقا همین حالت بر فرد یا گروه مسلط است.نقد را نفی نمی کنند و یا حتی تایید هم می نمایند اما اجرا نمی کنند و در مواردی نیز انواعی از رفتارهای مشابه را جایگزین می کنند.نقد گریزی در ابعاد فردی و جمعی خود می تواند متفاوت باشد و آن دلیل نقد گریزی است.شاید بعضی قصد جداشدن از وضعیت موجود را ندارند بنابراین نمی توانند منفی های خود را اشکار یابند تا دیگران بر اساس آن ها نسبت به فرد تغییر رویه دهند.

نقد گریزی برای رشد جامعه مضر و زیان بار است.منافع فردی یا جمعی خاص مانعی در اجرای نقد است که به نوبه ی خود می تواند وضعیت را بسیار متشنج کند.دایره ی نقد برای افرادی که از نظر روحی یا روانی به آن اندازه قوی نیستند که خود را با جامعه یا وضعیت مطلوب هماهنگ سازند،باعث می شود تا خود دست به کار شوند و این دایره را محدود و محدود تر نمایند.مکان نقد را خاص می دانند و از دانشگاه ها و مراکز علمی ذکری به میان می آورند و آن را وظیفه ی دانشمندان در علوم خاص برمی شمارند که مردم عادی قادر به ورود نیستند.این نوع نگرش باعث گریز از نقد نزد آگاهان می گردد و در ابعاد مختلف موضوعی خصوصا سیاسی مدفون می شوند.ما نقد گریزی را از نظرهای مختلف مانند شکل شخصیت و برتری جویی های درونی به انواعی از رفتارها گره می زنیم و نفس آرام نقد گریز را برتر از نقد ستیز در نظر می گیریم.

پژوهش ذر مورد انواعی از شخصیت های نقد گریز نشان دهنده عدم یکسان بودن است.وضعیت جامعه ای که شخص یا گروه در آن زندگی می کنند و فرهنگ مسلط بر رفتارها در این رابطه موثرترین شکل را به خود می گیرد.به طور مثال در جامعه ی سنتی که فرد یا گروهی رهبری را بر عهده دارند مطرح کردن نظرات از سوی جوان ها یا به قولی نازه به دوران رسیده ها با انوعی از سکوت ها یا بی توجهی نمودن ها ناشناخته باقی می مانند.این ریش سفید یا شیخ و بزرگ ایل یا طایفه است که حرف اول را می زند و کسی نباید به خود اجازه دهد که تصمیمات او را زیر سئوال برد.در جوامعی که از بینش های مذهبی یکسانی برخورداند نیز این نقد گریزی معمول است.رهبر یا کشیش و روحانی یا کاهن فردی مسلط و اگاه تر از دیگران است و نباید نقد را که عاملی برای بر هم زدن دوستی و همدلی مردم است وارد نمود.همین ایده ها نوعی نقد گریزی مودبانه است و لذا سال های سال وضعیت جامعه به شکل فعلی باقی می ماند و خبری از تغییرات یا رشد و تعالی به گوش نمی رسد.

کسانی که بر نقد باوری اعتماد دارند از جامعه ی نقد گریز جدا می شوند و حتی دست به اقدامات مهاجرتی به کشورهای بیگانه می زنند.از نظر آن ها نقد گریزی آرام ترین راه برای مسدود کردن پیشرفت های جامعه است.به دلیل اینکه در نقد گریزی درگیری معنایی نمی یابد لذا امکان موفقیت نقد گریزان بیشتر می شود.اگر با مطالعات بیشتر بر این رفتار متمرکز شویم در می یابیم که علاوه بر منافع شخصی یا گروهی انواعی از روحیات نیز مسلط بر موضوع می گردد.برای افرادی که سال ها به یک شکل زندگی کرده اند و با وضعیت خو گرفته اند جداسازی بسیار مشکل می گردد و لذا ضمن آنکه مخالفتی علنی نمی کنند وجود نقد را لازم بر نمی شمارند.برای بعضی نیز نقد و نقد پذیری نوعی علنی کردن عیب هاست و به همین دلیل که از نظر روحی قادر به دریافت حقایق و واقعیات زندگی نیستند با آن مخالف می کنند و سعی می کنند تا با انوعی از رفتارها و منش ها نقد و نقد گریزی را از درون جامعه بیرون سازند.

ما نقد گریزی را عامل مهمی در نگه داشتن وضعیت جامعه به شکل سکون بر می شماریم و معتقدیم که سدی معنا دار و روشی بی صدا برای جلوگیری از رشد و تعالی فردی و جمعی است.نقد گریزی از هر نوعی که باشد تفکر را متوقف یا در حداقل شکل به انواعی از راه های غیر ضروری محدود می نماید.به کار گیری فکر و عقل در این روش به حداقل ترین ها می رسد و فکر که توانایی ذاتی آدمی است به سکون کشیده شده و عملا به احساس و عاطفه تغییر مکان می دهد.شاید این حرف که جامعه ی نقد گریز بیشتر تابع عواطف و احساسات هستند را بتوان به نوعی تایید کرد.این پاسخگویی مردم به رویدادهای مختلف جامعه است که می تواند خلا نقد پذیری را پر کند.گریستن برای کسانی که با انوعی از بیماری های رایج از بین می روند قانع کننده می شود در حالی که در نقد پذیری دلایل وجود بیماری و تلاش برای از بین بردن مطرح می شود.نقد گریزی رفتاری حساب شده و با منظور در جوامع مختلف است و دلیل دیگری نمی توان برای آن در نظر گرفت.برای اصلاح این رفتار نیز باید کوشش های خاصی انجام شود که بسیار طولانی و دارای ابعاد مختلف فردی و جمعی است.نقد گریزی با مطالعات علمی بهتر شناخته می شود.

نقد ستیزی:نقد به عنوان روشی برای یافتن نقاط قوت و ضعف کاری حساب شده و مورد نیاز جوامع بشری است.نیازی برای رشد یافتن و رسیدن به تعالی و ترفیع انسانی است.کوششی فکری است که در ابتدای فعالیت خود شامل اندیشمندان و روشنفکران می گردد اما با گذشت زمان دایره ی آن وسعت یافته و افراد دیگری را نیز در بر می گیرد.نقد در چنین حالتی یاور مردم در رفع مشکلات و حل مسائل می باشد.در کنار این حرکت ضدیتی نیز وجود دارد و آن زمانی است که فرد یا گروه وجود نقد را مضر به وضعیت می دانند و از دو راه نقد گریزی یا نقد ستیزی وارد عمل می شوند.در نقد گریزی مخالفت علنی نیست و اصراری بر از بین بردن نمی شود.ظاهر قضیه نگه داشتن وضعیت موجود و عدم ستیزگی با نقد و نقد پذیری است.در شکل دوم نقد ستیزی راهی برای از بین بردن نقد و نقد پذیری می گردد و علنا کوشش هایی برای نداشتن نقد صورت می گیرد.

بنابراین نوعی جنگ اعلام شده میان افرادی است که در یک طرف خواهان نقد هستند و در سمت دیگر کسانی که نبود آن را راهی برای موفقیت خود برمی شمارند.در هر صورت نقد ستیزی نیز تلاشی در درون جامعه و مخالفتی علنی ضد نقد نمودن است.اینکه چرا چنین وضعیتی در بعضی از کشورها وجود دارد؟ یا اینکه در فردیت فرد چه واقعیتی نهفته است که با نقد و نقد پذیری درگیر می شود؟ نکاتی است که می توان آن ها را در دو بعد فردی و اجتماعی جستجو کرد.قبل از پرداختن به این موضوع باید یادآور شود که پذیرش حالت نقد و نقد پذیری بدون مقدمه و ایجاد زمینه با ناتوفیقی روبرو می گردد.شاید همین کافی باشد تا بگوییم که نقد ستیزی زمانی موفق می گردد که زمینه ی نقد پذیری نزد افراد یا جامعه وجود نداشته باشد.

از دیدگاه جمعی نقد ستیزان افرادی خاص هستند که در گروه ها یا احزاب جمع می شوند و دارای دیدگاه های نزدیکی به هم می باشند.وجود نقد را مخالف منافع خود ارزیابی می کنند و با حمله به جلسات یا درگیری با فرد یا افراد با انوعی از تهدیدها خود را نشان می دهند.آن ها دارای بینش سازندگی نیستند و با تغییر وضعیت مخالفند.سال های سال با یک شکل زندگی کردن و با یک نوع نظام ساختن را تبدیل به عادتی همیشگی نموده اند.نقد ستیزان احساس قدرت می کنند و معمولا از طریقی پشت گرم می باشند.در چنین وضعیتی تابع گروه های فشارند و با انواعی از احساسات تحریک می شوند و عمل نقد را در کانال های باورانه یا مذهبی قرار می دهند.کار آن ها مقدس مابانه است تا بدین شکل روزنه ای برای تحریک ایجاد کنند.تاریخ گواه بر این ادعاست که متاسفانه حذف فیزیکی نقادان را نیز به وجود آورده است.

نقد ستیزان از نظر فردی نیز خودخواهانی مشخص هستند که نمی توانند مخالفین خود را تحمل کنند.با اشکال مختلفی از موجودیت ها به مخالفت بر می خیزند و با استفاده از انوع زر و زور دیگران را از دایره ی فعالیت ها دور می نمایند.اساس تفکرات آن ها نه از بابت غلط بودن فعالیت نقدی است بلکه از این بابت است که خود را درست تر تشخیص می دهند و هر نوع درگیری با اندیشه های خود را رد می نمایند.از نظر روانی متعادل نیستند و سریع تر از هر انسان عادی عصبانی می شوند.چهره ی آن ها معمولا مضطرب است و از آینده می ترسند.در ابعادی نیز بسیار بدبین هستند.از تعریف و تمجید خوشحال می شوند و حتی خواهان تشویق و ترغیب نزد دیگران می گردند.افرادی که نمی خواهند خود را بیدار یابند و از خواب خوش به در آیند.مردمی که این چنین هستند نمی توانند گوش شنوایی داشته باشند.

نگرش به این موضوع برای اهل علم جنبه ی تخصصی دارد و البته می تواند از دیدگاه های مختلف به مقصد برسد.فرد گرایی در ضدیت با نقد و نیز جمع گرایی خصوصا گروه گرایی می تواند انواعی از راه ها برای بررسی موضوع باشد.ما نقد ستیزی را در بعد اول فردی می دانیم که در آن روحیه ی افراد و طرز نگرش آن ها به دنیای امروز زیربنای چنین رفتاری است.کسانی که دیکتاتوری را در درون خود جای داده اند و خود را عقل کل می دانند و نقد و نقد پذیری را نوعی مقابله ی با خود و افکار درست خویشتن بر می شمارند.در این رابطه قدرت طلبی خصوصا در میان صاحبان منصب و پادشاهان بسیار معین تر از سایر روحیات عمل می کند.فردی که بدین شکل قصد برتری جویی دارد وجود نقد را حتی اگر موثر نباشد به صلاح نمی بیند و لذا با آن به جنگ بر می خیزد.

جامعه ی نقد ستیز نیز در درون خود دارای عوامل بسیاری است اما مهم ترین آن ها ناآگاهی های جمعی است.جامعه ای که در فکر خورد و خوراک است و وضعیت را موجودیتی واقعی بر می شمارد حتی تصور اینکه بتواند ترقی و تعامل داشته باشد را در اذهان خود جای نمی دهد.نقد ستیزی و حمله به تشکیلات جمعی و نشنیدن نظرات دیگران به اشکال مختلف برای آن ها امری حیاتی می شود.آن ها جاهلان و ناآگاهانی هستند که به وسیله ی افرادی خاص هدایت می شوند و از طرقی سیراب می گردند.در این میان فرهنگ ضعیف جامعه و طریق زیستن مردم مداخله گر می شود و مردم به جای پیشرفت به دنبال حفظ موجودیتی هستند که آن را به صلاح می دانند یا حتی نمی دانند که چگونه می توانند راه خود را بیابند.نقد ستیزان بدون شک انسان های آگاهی نیستند و اصولا با دانایی رابطه ی درستی ندارند.به جای عقل از انواع احساسات و عواطف استفاده می کنند و به جای فکر از انواع جادوها و توسل به انواع راه های غیر علمی سود می برند.

نقد ستیزی واقعیتی تلخ در جهان امروز است اما وجود آن بیشتر از اینکه در جوامع پیشرفته و تغییر پذیر باشد در جوامع سنتی و عرفی است.افرادی که چشم و گوش بسته دارند و تنها دریچه ی آن ها تعصبات و وابستگی های احساسی است.خواهانی برای تغییر ندارند و اصولا نمی توانند با دیگران در تعامل سازندگی باشند.اندیشیدن برای آن ها امری بیگانه است و قدرت فکر و تعقل آن ها در پایین تر ین شکل ممکن قرار دارد.باید نقد ستیزی را در این وضعیت امری طبیعی بدانیم زیرا نقد زمانی ایجاد می شود که جامعه ای باسواد،اهل علم و متفکر داشته باشیم.کسانی که تعصبات در گروه تحمل آن هاست و عواطف به وسیله ی قدرت فکر کنترل می شود.این ها اندیشمندانی بزرگ هستند که عامل نقد و نقد پذیری اند و با گروه نقد ستیزان در مبارزه ی دائمی می باشند.

ما نقد ستیزی را جریانی مخالف با رشد و تعالی می یابیم.فرایندی است که ابتدا در جوامع عقب مانده شکل می گیرد و سپس به جوامع کمتر توسعه یافته نیز سرایت می نماید.دارای دو جنبه ی فردی و جمعی است و در تمام مشاغل و حرفه ها قابل تصور است.در سیستم های اقتصادی قابل مشاهده است و در نظام های سیاسی شکل های متنوعی دارد.در میان این فرایند انواعی از رفتارهای خوشونت آمیز قابل تصور است و از حملات عادی تا وحشتناک در نوسان است.از زخمی کردن ها تا از بین بردن ها نیز می توانند روی دهند.انواعی از شکنجه ها و به زندان انداختن ها نیز می توانند در این فرایند جای گیرد.نقد ستیزی راهی برای مقابله با ضعف یابی است و از این نظر خطرات ناشی از نقد را با انوعی از درگیری ها و حتی کشتارها دفع می نمایند.نقد ستیزان شکلی از انسان دارند اما روحیه ای کمتر انسانگونه دارا هستند.زورگویی مشخص ترین نشان های آن هاست و برتری جویی مهم ترین دلیل برای ایجاد این حالت است.

نقد ستیزی فعالیتی حساب شده و از روی قصد و مقصود است.بدون برنامه نیست.آگاهانه است اما به وسیله ی افرادی اجرا می شود که دارای بینش های متعالی نیستند.معمولا این جریان را افرادی خاص از بیرون هدایت می کنند و دیگران جاهل به عمل تبدیل می نمایند.انواعی از شعارهای تهدید گکننده و نیز حملات و برخورد های فیزیکی در این روند قابل تصور می باشد.نقد ستیزی حالتی حمله ور به انواعی از تفکرات متعالی و تغییر ساز در جامعه است که هم از نظر فردی و هم جمعی دارای دشمنانی است.این خصومت ها را تنها نقد ستیزان برنامه ریزی می کنند تا بدین سان مانع نقد و نقد پذیری گردند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:5

مقدمه:جامعه انسانی، تشکیلاتی خود ساخته به وسیله نوع بشر محسوب می شود که مبانی اصلی آن نفس اجتماعی آدمی است.او نیازمند است و براساس همین احتیاجات نمی تواند تنها زندگی کند لذا خود را در جمع ذوب می کند تا استمرار حیات داشته باشد.او انواعی از نوشته ها را می نگارد و قوانین را تدوین می کند تا بدین سان بتواند آسایش و آرامش درونی به وسیله جامعه را داشته باشد.موجودی که از نظرهای مختلفی یکه است و نمی تواند جدای از نوع خود به ادامه حیات بپردازد.همکاری و همدلی برای او مانند هر وسیله ای دارای کاربردی خاص است و آن را موفق تر از سایر ابزارها می نماید.جامعه ای که نوع بشر ایجاد می کند عمدی است و دارای مقاصد و منظورهاست.این نفس اجتماعی بودن آدمی است و نمی توان بدون توجه و تاثیر گذاری رها کرد.بنابراین، اجتماع برای انسان، نقشی ادامه دهنده دارد اما انتظارات همسو با آن دچار تغییرات می شوند.

نگاه به تاریخ بشریت نشان دهنده تغییرات بسیاری است.از صعود گرفته تا سقوط در نوسان بوده و چه بسا جوامعی که از بین رفته یا چنان فراموش شده اند که گویی اثری از آن ها در این دنیا وجود نداشته است.تفکر آدمی همراه با تعقل و کارآیی و عدم اعتقاد به آن ها دلایلی برای رشد و نابودی بشر بوده و بدون شک خواهد بود.انسان این تغییرات را درک کرده و با جان و دل پذیرفته است.اینکه دنیا در حال تغییر است، اصلی برای ادامه حیات عزتمند انسان است.با توجه به چنین وضعیتی است که غلبه فکر و اندیشه بر اداره امور انسانی و نیز تلاش و کوشش های معنا دار برای رسیدن به حداکثر رشد و تعالی، باعث توجه آدمی به روش هایی می گردد که هر چه بیشتر، این نظرات را به مقصد اصلی برساند.تغییر خواهی به همراه تحول گرایی و در نتیجه متکامل تر شدن، باعث جستجوی بیشتر برای یافتن راه ها و نیز روش هایی می شود که آدمی به عنوان آرزوهای بشری در سر پرورانده است.یافتن نقاط ضعف و تبدیل نمودن آن ها به قوت از جمله اهداف جوامع متفکر بشری در طول تاریخ بوده و هست.

آدمی نمی ماند زیرا می داند که ماندنش باعث تلف شدنش می گردد.حرکت می کند و در تلاش و کوشش باقی می ماند تا بدین سان قادر به تکامل نوع خود گردد.جامعه انسانی از تشکیل جمع و داشتن نظرات جمعی تنها برای رسیدن به مقاصد متعالی استفاده می کند.

با این حال،انتظارات آدمی با توجه به عوامل بسیاری متغیر می شوند و لذا می کوشد تا با ایجاد فضای مناسب، آن ها را برآورده سازد.چنین انتظاراتی بدون شک تابع استعدادهای درونی اوست و قابلیت هایی که اگر شناخته شوند،او را به هدف خود نزدیک تر می نمایند.بر این اساس، تغییر خواهی برای جوامع انسانی یک اصل مسلم و بدون تردید است و ما اعتقاد داریم که اگر نوع بشر در توفیقات خود دچار مشکلاتی شده از بابت عدم توفیق در یافتن راه هایی بوده که می توانستند او را به اوج موفقیت برسانند.روش یابی و یافتن انواع شق ها برای نوع بشر بسیار مهم و حیاتی بوده و هست.انواعی از راه های صواب که می توانند با اندیشمندی کشف شوند و با تعقل انتخاب گردند.ما این موضوع را برای رسیدن به مقصد، مهم می دانیم و توجه بشر را بیشتر از اینکه به مسائلی مانند تعصبات معطوف داریم به سمت اندیشمندی و رواج فضای تفکر مدارانه جلب می کنیم.

گرچه انتخاب مسیر امری دشوار و گاه همراه با تفکرات طولانی است اما مهم تر از آن باید به مقاصد انسانی نیز توجه داشت.منظور ما از این نکته آن است که آدمی بدون اندیشه نمی تواند راه هایی را برگزیند که موفق آمیز باشند.به زبان ساده، اگر راه ها برای طی طریق مهم هستند ولی مقاصد بین راهی برای رسیدن به مقصد اصلی نیز بی اهمیت نیستند.مقاصد در جمع مقصد معنا می یابد و روش های توفیق ساز آدمی نمی توانند یکباره و در یک مدت کوتاهی به دست آیند.نقش فردی افراد در این مقصد یابی و حرکت به ان سمت نیز باید مهم تلقی شود.ما این منظور را از این نظر مطرح کردیم که بدانیم جمع گرایی به تنهایی نمی تواند موفق باشد مگر اینکه فردگرایی نیز بخشی از واقعیات آن باشد.بنابراین آدمی در طریق راه ها می تواند نقشی حساس داشته باشد و با انواعی از روحیات در موفق بودن آن شریک گردد.

گاه عدم موفقیت را نیز می توان فردی یافت و در این صورت این واقعیت نیز نماد بیشتری می یابد که آدمی از نظر تفاوت های فردی می تواند با مانع سازی، زیر پای خود را خالی کند.طریق موفقیت جوامع بشری همراه با روحیات خاص و نیز پذیرش اصولی امکان پذیر است که در مواردی، به خصوص، در تاریخ بشر یافت شدهاست.همین بشر مانع ساز بزرگ نیز بوده است.روش ها انتخاب شده اما توفیقی در اجرا نداشته اند.اینکه چرا چنین شده و یا می شود ؟موضوعی است که باید در محتوای راه و نیز اندیشمندی جامعه یافت.ما اعتقاد به روش هایی داریم که در آن ها هم فردگرایی در نظر گرفته می شود و هم جمع، بخشی از حل مسئله هستند.روش هایی که ما اندیشمندی را ضامن موفقیت ان می دانیم.با اجرای آن ها جامعه نیز به آن سمت هدایت می شود.

نقد و نقد پذیری ثمره ی کوشش هایی است که متفکران و اندیشمندان برای یافتن راه های تولیدی برای هدایت بشر به سمت متعالی سازی صورت داده اند.راهی که ما آن را خاص می دانیم و با تفکر و تعقل آدمی در رابطه می یابیم.در این راه شکل جانعه خاص است و اندیشه بر احساس غلبه دارد و نگرش های غالب بر جمع گرایی، انسانی و علمی است.نقد در چنین شکلی تلاشی حساب شده برای رسیدن به مقصود انسانی است.ماهیتی دلسوزانه و متعهدانه دارد و فضای حاکم را به سوی همدلی و همکاری هدایت می نماید.نقد در معنای خود دارای درکی متعالی است و با رقابت و تخریب و یا بیرون راندن حریف از صحنه متفاوت و گاه متضاد است.منظوری برای ترقی خواهی و فضایی برای تغییر توانایی ها از قوه به فعل است.در بیان این موضوع نقد پذیری کلامی خاص می گردد . شامل فرد و جامعه می شود.در حالی که نقد می تواند فردی باشد اما نقد پذیری دارای هر دو شکل فردی و جمعی است.پرداختن به این راه نیازمند به کنگاش گرایی و جستجوگری است.راهی که دارای ابعاد مختلف علمی است و از نوع فردی گرفته تا جمعی در نوسان است.

ما برای این راه خصوصیاتی را معتقدیم که عدم توجه ی به آن ها باعث تغییر مسیر و گاه شکست می گردد.برداشت های یکسان جمعی از این راه و توازن سازی در ابعاد فردی لازمه ای خاص و همراه با تعامل گرایی است.نقد همراه با نقد پذیری قابل ارائه هستند اما هر دو یک ویزگی را خواستار نیستند.آن ها در یک مسیر حرکت می کنند و روش نامیده می شوند اما هرگز یکی نیستند بلکه تکمیل کننده ی هم و نیز یاور در ادامه ی راه برای رسیدن به مقصودند.قد یک عمل است اما نقد پذیری یک گره گشایی است.در نقد عامل باعث ارائه است اما در نقد پذیری معلول پذیرنده است.

ما معانی مختلف را مطرح خواهیم کرد و در تلاش هستیم تا این موضوع را به بهترین شکل ممکن ارائه نماییم.مجموعه ای از نوشته ها که می توانند مشکلات امروز نقد و نقد پذیری را کاهش دهند و راه را برای رسیدن به مقصود اصلی که همان توفیقات انسانی است هموار سازند.حمله، هجمه،تخریب،منفی گرایی و بسیاری از این واژه ها که می توانند جایگزین نقد در جامعه شوند،شناسایی و تفاوت های عمیق میان انچه که هست با آن چه که باید باشد معین می گردد.جامعه ای که واقعیت نقد و نقد پذیری را نشناسد نمی تواند وارد این عرصه شود.موفقیت در ادامه ی راه تنها با اندیشمندی و جستجوی موشکافانه ممکن است.نقد و نقد پذیری برای ما موضوعی مهم برای رسیدن به توفیقات انسانی است.وجود آن لازم و نبودش ضربه ای به اندیشمندی و فضای متفکرانه است.

مسئله ی اساسی:بیان مسئله ی اساسی در نقد و نقدپذیری نشان دهنده توجه به بنیان هاست.این که در جامعه ای این مسئله موجودیت می یابد یا در افراد مهم و قابل قبول ،دارای جایگاهی است یا خیر؟ ما را بر آن می دارد تا این موضوع را به نوع انسان ارتباط دهیم و تفاوت های فردی و جمعی را در نظر داشته باشیم.واقعیت امر این است که هر رویدادی در جامعه ای خاص دارای معنای معینی است.به زبان ساده نقد و نقد پذیری تابع عواملی است که می توانند آن را تبدیل به یک مسئله نمایند یا مانند هر رویداد گذرایی در نظر گیرند.بنابراین مسئله ی اساسی در نقد و نقد پذیری احساس وجود آن به عنوان روشی برای توسعه است.

بسیاری از جوامع آن را موضوعی مهم دانستند و به عنوان راهی برای بازیابی و بررسی امور در خود جای دادند.موضوعی که می تواند مشکلات را بازبینی کند و برای رفع آن ها اقدام نماید.نقد در این زمینه روشی برای اصلاح خواهد بود.پس می توان مسئله ی اساسی جوامع پیشرفته را چگونگی استفاده از این روش دانست که خود باعث مطالعات بیشتر و شفاف سازی در رشد و تعالی آن می گردد.ما بنا را بر اساسی بودن مسئله قرار می دهیم و آن را از این نظر قابل قبول می دانیم که بنیانش تعالی سازی است.گرچه ممکن است خطا در رهروی نیز وجود داشته باشد اما این نکته ای است که بعد از احساس ضرورت پیش می آید.در این بعد، مسئله ،احساس نیاز به این روش است که ممکن است دارای درجات مختلفی باشد.توقع از روشنفکران و دانشمندان برای رواج آن در جامعه خصوصا بین خود ،امری عادی است.

باید در این زمینه به بنیان جامعه نیز اشاره داشت.وقتی روابط اجتماعی راهی برای بهزیستی و پاسخی به نیازهای فرد می گردد، یافتن روش هایی که بتوانند این مسیر را موثرتر و رسیدن به اهداف را سریع تر نمایند، با اهمیت تر می گردند.بنابراین مسئله ی اساسی، فرد و جامعه ای هستند که این روش را انتخاب می کنند.این که در جوامعی آن را راهی برای بیان خواسته ها و اصلاح امور بدانند یا خیر؟ موضوعی است که به ماهیت جامعه برمی گردد.مشکل اصلی در درون جوامع بشری است.روش دیکتاتوری در اداره جامعه به طور مثال با نقد و نقد پذیری میانه ی درستی ندارد.در چنین وضعیتی مسئله در نقد و نقد پذیری نیست بلکه فرد یا مجموعه ای است که قصد دارند از آن سود برند یا مانعی در توسعه ی خود فرض نمایند.نقد و نقد پذیری از این نظر تنها روش محسوب می شود و مانند هزاران راه و طریق برای رسیدن به مقاصد، در نظر گرفته می شود.

بدیهی است که در مسئله ی اساسی، قرار دادن آن بسیار مهم و ضروری است زیرا این اندیشه ی زلال است که خود را برتر نمی بیند و از دیگران برای رفع مشکلات و موانع استفاده می کند.نقد در چنین حالتی مسئله ای بزرگ برای تولید می گردد که در صف تلاشگران ایجادی آن، روشنفکران و آزادیخواهان قرار می گیرند.نقد و ایجاد فضای مربوط به آن از سوی سنت گرایان و برتری جویان، طرد و غیر قابل اجرا در نظر گرفته می شود.بنابراین می توان از زاویه ای دیگر نیز به نقد و نقد پذیری نگریست و آن ربط دادن ماهیت جامعه با وجود یا عدم آن است.اگر موجودیتی به نام نقد و نقد پذیری تایید شود نشان دهنده ی پویایی جامعه است و در غیر این صورت ارزیابی از آن تنها شکلی از بعد منفی خواهد بود.

نقد و نقد پذیری ممکن است برای بسیاری از افراد در جوامع مختلف تنها موضوعی برای مطالعه باشد.این بعد نظری قضیه است.در کتب از آن بحث می شود و در نظرات از آن تحلیل و تفسیر می گردد.گاه موافقان و زمانی مخالفان در دفاع و طرد آن اقدام می کنند و در بعد نوشتاری و انتقال مفاهیم تلاش هایی صورت می گیرد.در چنین وضعیتی، نقد و نقد پذیری در دیوارهای کلاس و درس محصور و یا در نوشته ها محدود می گردد.مردم باسواد و کسانی که علاقه مند به جست و جو هستند آن را می یابند و اکثریت مردم مشغول کار و زندگی خود می شوند و از ماهیت نقد و ضرورت آن بی خبر می گردند.در بعد نظری، گذراندن واحد های درسی، ملاکی برای انتخاب می گردد و تخصص دروس و نیز این که در کدامین رشته ی درسی می توان از آن استفاده کرد؟ راهی برای مطرح کردن می شود.ما این ها را مسئله برای ورود عملی نقد و نقد پذیری در جامعه نمی دانیم.مسئله اساسی احساس نیاز به آن است.بارها مشاهده شده که بهترین مقالات در نقد و نقدپذیری نگاشته ، مورد پذیرش قرار گرفته ، پاداشی به آن منتقل شده اما هرگز در جامعه عینیت نیافته است.اساس کار در بیان نیست بلکه در اعمالی است که نقد را وارد بافت جامعه نماید و از آن به عنوان روشی برای توسعه، استفاده کند.

در جنین وضعیتی است که نیاز به نقد، بنیان و آغازینی برای کاربرد می گردد و فرد به عنوان شخصیتی خاص و جمع به مثابه ی شخصیت های بافته، می توانند آن را در میان جوامع مختلف خصوصا خودی، بارور سازند.مسئله ای که اگر حل شود، ورودی برای شروع اصلاحات و تغییرات بنیانی در شکل گیری جامعه ای جدید با تفکرات پویا خواهد شد.شاید در این میان چندین مسئله دیگر نیز وجود داشته باشند که آن ها نه تنها تایید کننده ی اجرای نقد نیستند که موانعی بزرگ برای ورود خواهند بود.پس می توان مسائل دیگری را نیز در مسئله ی نقد و نقد پذیری مطرح کرد.به طور مثال اگر سنت های قوی و مخالف با تغییرات در جامعه ای رواج داشته باشند مسئله ای مانع ساز خواهند بود و هرگز اجازه ی خودنمایی به نقد و نقد پذیری را نخواهند داد.انواع عرف های پدرنگارانه، باستانی، تعصبات وابسته ی به آن ها، نژاد خواه، برتری جویی های ظاهری و باطنی یک ملیت و انواع آن باعث تولید مسائلی می شوند که ظهور نقد و نقد پذیری را مانع ساز می گردند.این ها مسائل مخالف با این روش هستند.

بنابراین می توان مسئله اساسی نقد و نقد پذیری را در دو بعد احساس آغازین نیاز به وجود آن و مسائل مانع ساز مطرح نمود.در شکل اولیه ی آن انسان به عنوان موجودی متفکر و اندیشمند که دارای توانایی های خاصی است و می تواند با تبدیل نمودن آن ها به اعمال، دنیای امروز را به نفع خود تغییر داده و راه رشد و تعالی را طی کند،مطرح است که با تلاش های متفکرانه ی خود روش نقد و نقد پذیری را برای موفقیت در رفع موانع و جاده سازی برای توسعه می پذیرد و از آن سود می برد.مسئله در نیاز سنجی و تولید انواعی از احتیاجات از طریق اندیشمندی است.در شکل دوم مهم مسائلی است که مانع ترویج نقد و نقد پذیری می گردند و وجود این روش را خلاف وضعیت موجود می دانند.در چنین شکلی، کل جامعه موثرند و آن ها هستند که می توانند سنت ها را مورد بازیابی قرار دهند، در بوته ی آزمایش بگذارند، کاربرد آن ها را عملا آزمایش کنند، از راه عقل و مقایسه، به عدم نیاز به بسیاری از آن ها دست یابند و بدین شکل بتوانند سدهای محکم را از سر راه بردارند.اما مسئله در این است،آیا مردم می توانند با سنت هایی که سال های سال از طریق پدرانشان به آن ها به ارث رسیده و بارها و بارها بر تقدس آن ها تاکید شده رها کنند و مسئله ای بزرگ را حل و فصل نمایند؟

ضرورت موضوع:نقد و نقد پذیری به عنوان موضوعی گذرا یا قابل تامل برای جوامع بشری مطرح است.خواستارانی دارد و مخالفینی را در درون خود ایجاد می کند.موافقین از آن دفاع و مخالفین مرگش را آرزو می کنند.بدیهی است که تقسیم جهان امروز به دو شکل موافق و مخالف دارای مقبولیت است در حالی که واقعیت امر موارد دیگری را نیز مطرح می نماید.این بدان معناست که جبهه بندی نقد و نقد پذیری می تواند در ابعاد دیگری نیز گسترش یابد.کسانی که نمی دانند موضوع چیست یا قادر نیستند تا خود را در یکی از دو قطب قرار دهند.در چنین شکلی می توان سومی را نیز مطرح کرد.کسانی که مرددند و نمی دانند و اساس تصمیم آن ها باید آگاهی هایی باشد که فعلا فاقد آنند.در شکل چهارم نیز افرادی هستند که بی تفاوتند.نه می دانند موافق چیست و نه تلاشی برای رسیدن به موضوع می نمایند.برای آن ها مسائل اصلی در ابعاد دیگری مانند شکم و سیر شدن است.تولید برای نمردن و خوردن برای زنده ماندن است.چنین افرادی هرگز به دنبال زندگی کردن نیستند بلکه زنده ماندن را اساس می شمارند.

ضرورت وجود یا عدم آن تنها برای جوامعی است که توجه ای خاص به موضوع دارند و آن را اساسی برای حرکت یا عدم آن می دانند.مطالعه در ابعاد مختلف موضوع، معنا یابی برای یافتن بیشتر مجهولات و روشن شدن ابعاد متفاوت آن ،مقصد و جهت کوشش های آن ها را تشکیل می دهد.کسانی که می دانند وجودش لازم و کسانی که عدمش را راهی برای رسیدن به هدف می دانند.هر دو تفکر، دارای ابعاد درونی و برونی بوده و از فردگرایی تا جمع گرایی در نوسان است.کمتر کسی یافت می شود که در یکی از دو جبهه باشد ولی نتواند هدف خود را تشخیص دهد.در این میان، ضرورت نیز دارای معنایی شگرف می شود و با موضوعات مشابه ی خود خلط می گردد.شاید معنا یابی ضرورت در این میان یاوری مهم باشد.ابتدایی که می تواند ضرورت نقد و نقد پذیری را روشن تر نماید مفهوم یابی واژه ی "ضرورت" است.

ضرورت در نگرش به موضوع، شکلی منفی در عدم و وجود است.معنای آن این است که اگر موضوعی مانند نقد و نقد پذیری نفی شود چه می شود؟ دقیقا نفی گرایی در موضوع برای مطرح کننده، بهانه ای برای پرداختن به موضوع می شود.به طور مثال این سئوال را مطرح می کند"اگر نقد و نقد پذیری در جامعه نباشد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟"پس موضوع با پرداختن به نبودن هاست که دارای جهت و مقصد می گردد.این موضوع برای خود دارای شخصیتی مستقل و قابل بحث و تحلیل تخصصی است.به زبان ساده موضوع را این چنین مطرح می کنیم،اگر نقد و نقد پذیری خواهانی در جامعه نداشته باشد یا وجودش را نیازمندی شکل ندهد، آن جامعه چگونه خواهد بود؟ و آیا زیانی بر آن وارد می گردد؟ این ها پرسش هاس اساسی در نبود نقد و نقد پذیری است که در اختصار "ضرورت نقد و نقد پذیری" نامیده می شود.

نقد و نقد پذیری علاوه بر بعد تئوری که کاری مقدماتی برای ورود در نظر گرفته می شود، دارای بعدی عملی است که اثر پذیری آن بر بافت جامعه و شیوه ی توسعه، مورد توجه قرار می گیرد.وقتی وجودی لازم آید بدون شک نبود نیز بر همان اساس ارزیابی می گردد.به زبان ساده اگر وجود آب برای رفع تشنگی مهم است بنابراین خود به خود عدم وجود آب هم اثبات شده ی زیان باری است.حال کسی بر نبود آب و تاثیر گذاری آن بر زندگی فرد تاکید یا وجودش را برای زنده ماندن مطرح نماید، تفاوتی ایجاد نمی کند.تنها تفاوت در کلمات است و در اصل و اساس، تغییر ایجاد نمی شود.در نقد و نقد پذیری، نبودن، نوعی پرداختن به ضرورت هاست.اگر نباشد، جامعه دچار کدامین خسران می شود؟ بدیهی است که نقد تنها کوششی برای یافتن منفی های یک موضوع نیست بلکه، هم نقاط قوت را در برمی گیرد و هم ضعف ها را بیان می دارد.ضرورت در چنین شکلی نوعی فعالیت برای یافتن موانع و ایجاد سطوح حرکتی است.ضرورت نقد در این مورد بیانگر نیازمندی به وجود و تلاش های خاص برای رواج است.

ابعاد مختلف ضرورت نقد و نقد پذیری بسیار گسترده است.از برون فرد تا درون او در نوسان است.در جمع گرایی خودی نشان می دهد و در فردگرایی نیز نمادهایی را منعکس می کند.در هدف مندی یا عدم آن، نقش ایفا می کند و از برنامه ها تا اجرای آن ها تاثیر پذیری خاص دارد.ما در این میان قادریم تا ضرورت نقد و نقد پذیری را تنها در مورد انسان، وسیع تر مطرح تا به تبع آن، ابعاد دیگر مرتبط با نوع بشر را آشکار تر نماییم.

نقد،حرکتی فاعلی است که از سوی فرد یا جمع انجام می گیرد و نقد پذیری حرکتی مفعولی و پذیرنده است که آن نیز می تواند با فرد یا جمع گرایی، واقعیت یابد.اساس کار در انسانی بودن است که با حیوان و سایر موجودات در تمایزی خاص قرار می گیرد.

آدمی از این نظر که دارای جوهره ی خاصی است در موضوع نقد و نقد پذیری نیز نمادی معین دارد.اگر انسان موجودی متفکر و دارای شعور و عقل است،چرا نقد و نقد پذیری نمی تواند در ارتباط با او مطرح باشد؟ بدیهی است که رفتار نقد به اشکال مختلف، تابع نوع تفکر و اندیشمندی فردی و جمعی است.

ایجاد جامعه ای فعال و اندیشمند با وجود نقد و نقد پذیری قابل دسترسی است بنابراین ضرورت ایجاب می کند که این موضوع در جامعه به نیستی هدایت نشود.انسان بودن برای تغییر سازی با نقد و نقد پذیری میسر می شود و نبود آن باعث توقف در حرکت و حفظ وضعیت موجود و راضی به رضای هر آن چه هست، می گردد.

انسان های جامعه در نبود این حرکت، موجوداتی سر به زیر و تابع جو زمانه می شوند و گذر زمان مانند فصول برای آن ها و جبر، واقعیتی برای توجیه در میان آن ها می گردد.هر چه را گفتند قبول و هر چه را خواهند گفت نیز از امروز تایید می کنند.

بدین شکل، جامعه در سکون است و مانعی یافت نمی شود تا بتوانند رفع نمایند.اصلا موانع لازمند و کسی یارای پرداختن به آن ها نیست.جادو، درمان گر و باورهای قبل، یاوری در رضایت درونی است.ضرورت در نقد و نقد پذیری احساس نمی شود و حرکتی که بتواند آن را اساس بدانند، وجود ندارد.

زیان جامعه قابل تامل است و البته که روشنفکران و متفکران معدود سایر کشورها یا خارجیان از گود آن را لمس می کنند اما کاری از آن ها بر نمی آید.چرخ می چرخد و مسیرهای کاذب را طی می کند اما همچنان بر جای خود استوار است.زیان ها ادامه می یابند بدون این که احساس شوند.تفکری نیست که کارآمدی داشته باشد و نیازی نیست که در برآوردن آن، کوششی صورت گیرد.نقد معنایی برای زندگی ندارد و نقد پذیری آغوشی برای شنیدن ها تلقی نمی گردد.

ضرورت موضوع نقد و نقد پذیری از زاویه ی تاثیرات، نبود آن نشان دهنده ی جامعه ای غیر فعال و وجود افرادی غیر متفکر و تا اندازه ای تابع جو و وضعیت، که قادر نیستند تا توانایی های خود را در تغییرات و تحولات بیابند و در نگاه کلی مانند حرکت در مسیر رودخانه ای هستند که هر چه را باید بپذیرند و تابع آن باشند.

آن ها،ضرورتی که برای پیشرفتگرایی لازم است نمی یابند و نقد و نقد پذیری را در وجود پنهان و مدفون برمی شمارند البته نه از این نظر که می دانند بل که از این باب که وجودش را احساس نمی کنند.شاید برای بعضی بی احساسی باشد اما این طور نیست.

برای این جامعه، نقد و نقد پذیری؛ ضرورتی برای وجود ندارد زیرا نیازی به آن نیست.نقد و نقد پذیری برای فرد و جامعه شکلی از واقعیت هایی است که نمی دانند در کجاست و نمی دانند که باید باشد؟ضرورت نقد و نقد پذیری در نبودش مملو از زیان هایی است که ایجاد می شوند بدون این که احساس شوند.

اهمیت موضوع:نقد و نقد پذیری تنها در جامعه ی انسانی دارای معنا و مفهوم است.وجودی لازم و عملکردی اصلاح طلبانه دارد و دارای دو جنبه ی فردی و جمعی است.از این نظر که موضوعی علمی و دانشی است می توان، آن را در زمره ی فعالیت های هدف دار جای داد و انتظارات مردم و خصوصا پیشرفتگرایان را در اجرای دقیق، آن قابل پیش بینی دانست.اهمیت این موضوع در ابعادی قرار دارد که تابع جوهره ی انسانی می گردد و با آدمیت آدمی در ارتباط مستقیم قرار می گیرد.ما این اهمیت را در گستره ای از انواع نمادهای انسانی و نیز تلاش های مجدانه می یابیم.به زبان ساده، وجود نقد و نقد پذیری در نفس خود دارای اهدافی متعالی برای رسیدن به ترقی و تحولی است که آدمی با توجه به توانایی های ذاتی خود داراست.پس، آدمی آن چه را که می تواند، می خواهد و همین معناست که به او جهت می دهد و به سمت شناخت کاستی ها و تبدیل به احسنت ها، هدایت می کند.

با وجود این، باید اهمیت نقد و نقد پذیری را در دو بعد انسانی فردی و جمعی یافت که در هر دو شکل آن، تغییر خواهی به همراه ترقی طلبی؛ اساسی برای حفظ این فعالیت می گردد.جامعه ای که در آن افرادش دارای قوه ی تفکر و تعقل هستند ، این توانایی ها را در جهت عمل گرایی هدایت می کنند و به شکلی که سودبری منطقی دارند تبدیل به حرکت هایی می نمایند که ابتدایش هدفمندی و نتیجه اش رسیدن به مقصودها و منظورهاست.

مقاصدی که تغییر، شروع آن و تحول میانه و نهایت آن تکامل گرایی است.بدیهی است که شناخت برای پی بردن، بنیانی برای هر نوع فعالیتی است که در نقد و نقدپذیری مستتر می گردد.اهمیتی که باعث شناخت از وضعیت و فانوسی برای یافتن اهداف می شود.ما چنین تصوری از نقد و نقد پذیری را که می تواند کاستی ها را بشناساند و برنامه ریزی برای رفع و تبدیل نمودن به ترقی کند،همان اهمیت خواهی نقد و نقد پذیری می نامیم.

وجود نقد پذیری از این نظر دارای اهمیت است که در دو شکل قوت یابی و ضعف نشانی، عمل می کند.جامعه ای که قصد دارد تا خود را به ترقی برساند می بایست در ابتدای کار، ضعف های موجود را شناسایی کند که این مهم تنها در مفهوم نقد و نقدپذیری نهفته است.این شناسایی علاوه بر کاستی ها، باعث پی بردن به قوت ها نیز می شود که نهایت آن خواستاری در جهت کاهش ضعف ها و افزایش قوت هاست.

در زمینه ی فردی نیز هر دو شکل قابل قبول است.افرادی که مورد نقد قرار می گیرند و خود خواهان و پذیرنده ی نقد هستند ضعف ها را می شناسند، قوت ها را مورد کشف قرار می دهند و همین کوشش باعث افزایش قوت ها و کاهش ضعف ها می شود.نتیجه ی این نوع عملکرد، تغییر سازی در فرد و اجتماعی می شود که نوع بشر در آن زندگی می کند.

بدون شک پیشرفت خواهی آرزویی است که همه در پی محقق ساختن آن هستند اما این بدان معنا نیست که آرزو خواهی کار را تمام می کند و تکمیل فعالیت ها را رقم می زند.جامعه باید بداند که نقد موضوعی تاثیر گذار در ادامه ی پیشرفت خواهی است و پذیرندگی و آغوش خواهی برای نقد نیز تکمیل کننده و میسر ساز در رسیدن به اهداف می باشد.

ما اهمیت موضوع نقد را در هر دو بعد نقد سازی و نقد خواهی مهم می دانیم و اصولا حرکت هایی را که آن را کنار می زنند عامل بی عملی و رسیدن به قهقرا می شماریم.جامعه ای که از نظر ماهیت به دنبال نقد و نقد پذیری نیست نمی تواند در توسعه ی خود امیدوار باشد هر چند که ابزارهای قوی نیز در اختیار آن باشد.پس، در این زمینه باید بیشتر از ظاهر سازی، به درونگرایی توجه شود و به عنوان یک عمل نهادینه ساز ،نقد و نقد پذیری را تجربه و اجرا نمود.

بنابراین باید اهمیت نقد و نقد پذیری را در وجود و رایج شدن آن در جامعه یافت.وقتی چنین وضعیتی قابل قبول باشد آن جامعه به ابتدایی ترین ابزار خود یعنی شناخت دست می یابد.گرچه برای بسیاری،شناخت تنها بعدی مثبت را شامل می شود اما در نقد و نقد پذیری منفی یابی را نیز در برمی گیرد.نقاط قوت و نقاط ضعف برای رسیدن به اهداف، اموری لازم و ضروری اند که در ماهیت وجودی نقد و نقد پذیری موجودند.

در گستره ی فردی هم نقد موضوعی برای فعالیت فکر و اندیشه می شود.نقاد یا کسی که عمل نقد را انجام می دهد نیازمند به تفکر و تعقل است.توانایی هایی که تنها وجودی راکد دارند و تا به عمل نرسند معنایی نمی یابند.پس، نقد باعث تفکر می شود در حالی که قبل از آن در وضعیت فکر قرار دارد.فکر تنها استعداد است و ماندن و حرکت نکردن هیچ کمکی به تغییرات انسانی نمی کند.

اهمیت نقد و نقد پذیری در فردگرایی نیز مشاهده می شود به طوری که شخصیت ویژه می سازد و نقاد را به متفکری بزرگ و اندیشمندی ماهر تبدیل می نماید که قادر است تا استعدادهای فردی را به عملیاتی ملموس برای توسعه و پیشرفت تبدیل نماید.شخصیت های نقاد و نقد پذیر دارای آرامشی درونی هستند که متانت و صبر و تحمل در آن ها مثال زدنی است.تحمل مخالفین و کسانی که در موضوعی با او موافق نیستند باعث شنیدن و ایجاد تفکر در ابعادی از موضوع می شوند که نتیجه ی آن تفکر بیشتر و کاستی های کمتر است.

حرکت در سه مرحله ی تغییر، تحول و تکامل نیز از مواردی است که با وجود نقد و نقد پذیری ایجاد می گردد.تمام مراحل نقد و اثرات آن بر فرد و جامعه برای رسیدن به پیشرفت های انسانی است.نهایتی که گرچه تمام شدنی نیست اما نقطه ای برای ترسیم است.نقد، نقص ها را آشکار می کند، موانع را معین می سازد، مشکلات را رو در رو قرار می دهد و در کنار این موارد، نقاط قوت مانند انواع توانایی ها، خلاقیت های تصوری، اکتشافات، قدرت حرکت و اندیشمندی را قرار داده و با آمیزش آن ها و توازن سازی، حالتی ایجاد می شود که ما آن را تغییر خواهی و حرکت به سمت تکامل گرایی می نامیم و این وسیله ای بزرگ و موثر در ادامه ی رشد و تعالی سازی است.این چنین وضعیتی دارای اهمیتی فوق العاده است که از طرف فعالیت های نقد و نقد پذیری به دست می آید.

نقد و نقد پذیری گرچه دارای دو روی سکه هستند اما تکمیل کننده و مبین روش هایی برای توسعه و پیشرفتند.ما اهمیت این موضوع را از این نظر که می تواند در فردگرایی و جمع گرایی و ایجاد راه های تعالی سازی و نیز آرامش های فردی و جمعی موثر واقع شود، مهم می شماریم.ما نمی توانیم خود را کامل بدانیم زیرا راهی برای پیشرفت با این تصور نمی یابیم.نقص ها باید تبدیل به غیر آن شوند و این مهم حاصل نمی شود مگر نقد را اجرا کنیم و آن را در میان افراد و جامعه بپذیریم.اهمیتی که نقد و نقد پذیری دارد به اندازه ی دایره ای است که انسان خواهان رسیدن به آرزوی آن است.آرامش، آسایش، پیشرفت، خیالی آسوده، دوری از موانع، تبدیل به توسعه، رسیدن به آمال انسانی، توجه به نوع بشر و انواع دوری ها از جنگ و درگیری ها و نزاع های بی معنای انسانی و البته حیوانی، اثراتی است که نوع بشر قادر است تا بدان ها دست یابد.نقد و نقد پذیری تصوری درست از آینده ای است که انسان را به سمت پیشرفت و توسعه هدایت می کند.

تعاریف نقد و نقد پذیری:در مورد تعریف از یک واژه یا کلمه دو شیوه قابل قبول است.اول معنای لغوی آن که مربوط به فرهنگ های رایج لغوی است و دوم تعاریفی که جنبه ی تخصصی دارند و در هر علم اصول و مبانی را پذیرا می باشند.بنابراین در لغت شناسی معیار فرهنگ های لغت معتبر است اما در تعریف ملاک علم و تخصص در رشته می باشد.در مورد نقد و نقد پذیری هر دو روش قابل بررسی و یاور در پرداختن به موضوع است.

معنای لغوی :در بررسی موضوع ،معانی متفاوتی یافت شده است .نقد یعنی سره کردن،جداکردن پول خوب از بد،ظاهر ساختن عیوب یا محاسن کلام،پول و بها و آنچه فی الحال داده شود،خلاف نسیه،جمع آن نقود است.

دهخدا معنای زیر را مطرح کرده است.جدا کردن خوب و سره از بد و ناسره،نقد ادبی تشخیص معایب و محاسن اثری ادبی،ظاهر ساختن عیوب یا محاسن کلام،تشخیص،تمیز،ارزش،بها.

در معانی دیگر می توان به موارد زیر نیز اشاره داشت که مبین نزدیکی در معناست.نقد را سره از ناسره جدا کردن و شناختن محاسن و معایب گفته‌اند. در اصطلاح، نقد به مفهوم داوری و قضاوت دوجانبه در مورد یک گزاره‌است. این واژه در لغت به معنای بهینه چیزی را گزیدن آمده‌است. انتقاد اگر چه معادل این واژه نیست و تفاوت‌هایی مفهومی با آن دارد، اما همواره همراه این واژه بوده‌است.

نقد یعنی پیدا کردن خوبی ها از میان بدی ها .

در نقد پذیری معنای لغوی شامل دو واژه است.اول نقد که معنای آن داده شد و دوم پذیرنده که به معنای قبول کننده است.این واژه به صورت ترکیب قابل قبول است و می بایست آن را بر همین اساس معنا نمود.نقد پذیر آنکه پذیرنده است.آن شخص یا گروهی است که نقد را پذیرا هستند.از آن استقبال می کنند.بنابراین پذیر که همان پذیرنده باشد طرف مقابل نقد کننده می باشد.در عملگرایی فاعل است و عاملی برای شنیدن یا توجه کننده ی به نقد کننده است.

تعریف واژه ها:در تعریف که بعدی از گسترش معنایی است نقد را می توان روش نامید و بر این اساس می تواند آن را "روشی مهم برای ارزیابی مفاهیم،پدیده ها و داده های مختلف در تولید و ارائه اندیشه ها "تعریف نمود.راه است، طریق است و لذا نمی توان آن را غیر از شیوه موردی دیگر نامید.نقد کننده کسی است که از راه نقد وارد فعالیت ها می شود.

گرچه در تعریف نقد از روش استفاده شده اما در نقد ادبی از واژه ی دانش سود برده شده است."دانشی برای بررسی ویژگی ها و تفسیر نقاط قوت و ضعف یک اثر ادبی و تحلیل و ارزیابی آن در کنار تشریح جوانب پیچیده ی آثار ادبی و روشی برای سنجش اعتبار و مقام آن هاست."

نقد پذیری نیز دارای تعاریف مختلفی است که هر یک بخشی از خصوصیات را در بر می گیرد.به طور مثال"حالتی است که در آن فرد خود را آماده ی شنیدن نظرات دیگر می نماید"بعضی آن را فرهنگ می دانند و از عبارت فرهنگ نقد پذیری جامعه استفاده می کنند.در تعاریف دیگر از واژه هایی مانند خصوصیات،شخصیت و ظرفیت استفاده می نمایند.مثلا نقد پذیری را خصوصیات روانی افراد برای قبول شنیده ها می دانند و در دیگری شخصیت فرد را عاملی در نقد پذیری بر می شمارند.ظرفیت و تحمل فرد را نیز با نقد پذیری متوازن بر می شمارند و ان را در تعریف خود قرار می دهند.برای ما تعریف از نقد پذیری شامل پذیرندگی است.رفتاری است که بر اساس آن فرد یا گروه منتظر نظرات و تحلیل های فرد یا افراد دیگر می شود تا بر اساس آن ها نقاط قوت و ضعف موضوع را دریابد.

بیان معنای لغوی و تعریف تنها برای روشن شدن محدوده ی موضوع است.این بدان معناست که خواننده بتواند میان آنچه باید باشد و آنچه مشابه است تمایز قائل شود تا بدین شکل بتواند موضوع مورد نظر را در یابد و در همان چارچوب عمل کند.تعریف حدود قائل شدن و نظم دادن است کمااینکه معنای لغوی نیز مبین روشنگری و راه یابی درست در عرصه هاست.چه بسا برداشتی که افراد می نمایند متفاوت باشد اما لغت شناسی و تعریف علمی بتواند این مشکل را مرتفع نماید.

مفاهیم نقد و نقد پذیری:در مورد نقد و نقد پذیری مفهوم نیز دارای جایگاهی خاص است.از معنایابی و تعاریف که گذر کنیم به موردی برخورد می کنیم که متفاوت از تعریف و معناست.در این عرصه با واژه ای به نام"مفهوم" سروکار داریم که گرچه برای تمام موضوعات قابل تسری است اما در نقد و نقد پذیری تاثیرات بیشتری دارد.ابتدا لازم است تا مفهوم را مورد بررسی قرار دهیم و بدانیم که چه برداشتی از آن می شود.در مفهوم که از ریشه ی فهم است می توان معانی دانسته شده،به دل دریافت شده، دانسته، دریافت شده، شناخته شده، آنچه به فهم و درک آید، محتوا، مدلول، معنی، مفاد، فهم شده، پنداره و تصور کلی را استخراج نمود.

بنابراین مفهوم نقد و نقد پذیری دارای برداشت هایی است که از یک موضوع یا علم گرفته می شود.ما مفهوم این دو مورد را با توجه به درک انسانی و برداشت های آدمی دنبال می کنیم، طبیعی است که تفاوت های انسانی باعث تمایزات برداشتی نیز می شود.

مفهوم نقد: گرچه برای بسیاری این واژه مانند تحلیل و تجزیه است و شامل نظریه پردازی در امور می گردد اما برداشت هایی که اشخاص از نقد می نمایند تابع عوامل بسیاری است که همین موضوع ایجاد تضادهایی نیز می نماید.نگاه به نقد بدون شک انسانی است و تنها آدمی است که آن را برای خود به کار می گیرد.سایر موجودات دارای شعور و فهم کافی نیستند تا در زندگی اجتماعی و فردی خود مورد استفاده قرار دهند.بنابراین مفهوم که از فهم استخراج می شود شامل ادراک فردی است و برداشتی است که از این موضوع می نماید.

چون تفاوت های فردی امری مسلم و قابل قبول است ما نیز تفاوت در برداشت ها را امری بدیهی بر می شماریم.نقد در معنای لغوی آن کمتر دچار تفاوت هاست اما در فهم این چنین نیست.اینکه ما در این نوشته فهمی از نقد می آوریم به معنای یک دست بودن آن نزد همه نیست.این درک نویسنده است و طبیعی است که استمرار موضوع را نیز همین درک ایجاد می نماید.

ما نقد را سبک و سنگین کردن موضوع می دانیم.در این برداشت، یک موضوع یا پدیده دارای ابعاد مختلف منفی و مثبت می شود.ما در پی یکسو نگری نیستیم بلکه همان طور که احتمال منفی داشتن وجود دارد احتمال مثبت داشتن نیز میسر است.ملاک برای ما بی طرفی است.موضوع نباید از حالت طبیعی خارج شود که اگر شد جنبه ی شخصی به خود می گیرد و توافق با درون ملاکی برای رد یا پذیرش می شود.

ماهیت نقد نباید از علم نگری به سمت شخصی نگری متمایل گردد.شاید بسیاری از افراد از بابت حمله و تخریب با عنوان نقد نگران باشند و این درست است اما باید بدانند که نقدی است که از حدود علم نگری خارج شده و به سمت شخصیت نگری و نیز تمایلات فردی و حتی جمعی چرخش یافته است.نقد را باید روش و راهی برای اصلاح دانست و این فهم ما از نقد است و در غیر این صورت می توان عناوین دیگری نیز به آن داد.

پس، نقد، روشی علمی و مملو از دانستنی های سازمان یافته است که در یک موضوع یا انواعی از موضوعات کاربرد دارد و هدف عمده ی آن یافتن نقاط قوت و ضعف به منظور افزایش توانایی ها و کاهش ناتوانی هاست.راهی برای بهبود امور و توسعه ی موضوعات اجتماعی و امثال آن است.طریقی است که از آن برای بهینه سازی در امور استفاده می شود و بیشتر از اینکه تحت تاثیر مسائل شخصی باشد موثر بر روابط اجتماعی و جوهره ی انسانی است.

نقد هر راهی نیست بلکه نوعی راه است که ما آن را درست ارزیابی می کنیم.رسیدن به اهداف پیشرفتگرایانه و توسعه ی وضعیت مثبت و کاهش وضعیت منفی است.آنچه را که مایه ی عزت بشر است، می پذیرد و هر آنچه که باعث کاهش توانایی های انسانی می گردد؛ رد می کند.بنابراین، نقد راهی یاری دهنده است و مفهوم آن با حمله و تخریب مشابه نیست.

مفهوم نقد پذیری: در کنار نقد که فعالیتی حساب شده از طریقی خاص است می توان به موضوعات تکمیلی آن نیز اشاره داشت.نقد پذیری در مفهوم خود چندان پییچیده نیست.خواستاری و آغوش گیری است.کسانی که خواهان اجرای نقد در جامعه هستند نقد پذیر نامیده می شوند.این حالت در مورد جامعه نیز صادق است.نقد پذیری جامعه، همان مفهوم پذیرشی، برای ارائه است.نقد پذیری زمینه ساز رفتار نقدی است.بنابراین می توان آن را فعالیتی فردی یا جمعی دانست که خود دارای دو شکل رونده و گیرنده است.برای توضیح فردی آن کافی است که فرد پذیرنده را درنظرگیریم و آمادگی و روحیه ی نقد پذیری او را مد نظر قرار دهیم.نقد پذیر فردی همان شخص یا فردی است که می خواهد نقاط ضعف را در یابد و با استفاده از نقاط قوت به سمت رشد و تعالی بیشتر حرکت نماید. در نگاه جمعی نیز مجموعه ای از افراد که دارای خرد جمعی هستند آمادگی کامل برای شنیدن و دیدن نقد ها را دارند و بدین شکل زمینه ی رواج این فعالیت را مهیا می سازند.نقد پذیری جمعی، از شکلی کوچک مانند خانواده تا بزرگ تر مانند جوامع مختلف و حتی بشری را در بر می گیرد.

در اشکال مختلف نقد پذیری نیز مفهوم دارای معنایی خاص است.روندگی حالتی است که در آن فرد یا جمع عامل ایجاد نقد می شوند و با حرکت به سمت فضاسازی و درخواست بررسی موضوع یا دانستنی ها، این عمل را رواج می دهند.مانند اینکه شخص یا جمع علنا درخواست نقد از خود یا وضعیت را می نمایند.این بهترین و پیشرفته ترین نوع پذیرندگی است زیرا بر آن اجباری نیست و فرد از درون این تقاضا را مطرح می نماید.در شکل دوم گیرندگی نقد نیز دارای مفهومی خاص است.در چنین وضعیتی فرد یا جمع متوجه ی اثرات نقد نیستند و یا نمی دانند که وجود چنین فعالیتی لازم و ضروری است اما همینکه آن را دیگران مطرح می کنند ،می پذیرند و انواعی از آداب و روش های قبولی را اجرایی می نمایند.درست است که ارزش آن مانند شکل قبل نیست اما همینکه قبول نقد می شود، دارای ارزش علمی است.بنابراین می توان از جوامع انسانی با توجه به نوع نقد پذیری، ارزیابی های متفاوتی داشت.پیشرفت خواهی در شکل اول بیشتر از شکل دوم است و ما فهم مشترک همراه با ویژگی های توسعه خواهی را در طریق اول، مهم تر می دانیم.

مبانی نقد:اگر نقد را فعالیتی مستمر بدانیم که از طریق خاصی صورت می گیرد بنابراین می توانیم آن را بر پایه ای استوار نماییم.این بدان معنی است که بپذیریم،نقد عملی علمی است و بدون پایه و اساس انجام نمی گیرد.این واقعیتی درست و قابل قبول است که هر موضوعی در جامعه رواج دارد نمی تواند خود را علمی بنامد و از پایه تهی باشد.منظور ما زیر بناهاست.پایه هایی که ساختمان نقد بر آن ها بنا می گردد.

مبنای نقد به معنای نقشه هایی قبل از احداث ساختمان است که نمی تواند انحراف در عمل داشته باشد.مبنای نقد در موضوعات مختلف خصوصا اجتماعی راهی برای شناخت درست عملکرد و ارزیابی از صحت و سقم آن است.با پذیرش این حقیقت که نقد دارای مبانی است می توان هر فعالیتی را در چارچوب آن قرار داد و میان انواعی از رفتارها با عنوان نقد و نقد واقعی تفاوت قائل شد.شاید به همین دلیل است که بعضی میان نقد و تخریب تمایز قائل هستند زیرا مبنای نقد غیر از تخریب است.

نگاه به مبانی نقد نشان دهنده ی عمق نگری به موضوع است.علمای بزرگ و دانشمندان کبیر از این راه قصد داشتند تا میان انواعی از رفتارها تمایز ایجاد کنند.پایه هایی که خاصیت علمی و اندیشه ای دارند و با احساس نگری و خود خواهی متفاوتند.مبانی نقد دارای ویزگی هایی است که مطالعه ی آن می تواند فرد یا جمع را به سمت روش درست هدایت نماید.

مبانی که نقد بر آن ها استوارند، متفاوت و متعددند و خواننده یا خواستار نقد می تواند از آن ها سود بیشتری برد و درست و نادرست را بر اساس آن ها تشخیص دهد.کاری که مبانی می کنند جدا سازی علم از غیر آن است.

نقد وقتی عملی می گردد که دارای مبانی دانشی و علمی باشد.ما در این بخش به انواعی از مبانی نقد اشاره می کنیم.گسترش و تعدد مبانی می تواند تابع ماهیت موضوع نقد و نیز شکل های مختلف آن باشد.

الف -مبانی علمی:نقد فعالیتی علمی و دارای هدف و برنامه است.ماهیتی دانشی دارد و در غیر علم، بدون معناست.این آگاهی های علمی است که آن را ایجاد می کند و از آن سود می برد.تمام فعالیت های آن زمانی درست ارزیابی می شوند که در چارچوب علم قرار گیرند.حتی آدمی زمانی مورد تایید در نقد قرار می گیرد که گفته ها و تحلیل های انجام شده ی او علمی و در محدوه ی دانش مربوط قرار گیرند.علمی بودن در این شکل از مبانی نشان دهنده ی نظم دانشی است.دارای نظریه ی های متعدد علمی و نیز اهداف خاص پیشرونده است که بر منطق و دلیل استوارند.

با پذیرش علمی بودن نقد هر دانشی نمی تواند اصلاحات را در درون علمی خاص ایجاد کند.انواعی از آگاهی های عوام پسندانه که پشتوانه ی علمی ندارند قادر به ورود نیستند.این ماهیت که دانش بشری با سازمان دهی خود به سمت تحولات علمی حرکت می کند در کلیه ی مراحل نقد مستتر است.

بنابراین، پایه و اساس نقد، داشتن آگاهی های علمی و نیز استفاده از راه های دانشی است.دلیل یابی و استفاده از انواع روش های علمی مانند قیاس و یا علت و معلولی باعث می شود تا نقد به نتیجه رسد و رشد و تعالی را ایجاد کند.

پایه و اساس نقد اگر بر علمی بودن استوار نباشد می تواند روش های دیگری را با نام نقد ایجاد کند.تخریب یا حمله و از بین بردن صدای حق طلبانه از جمله ی این اثرات است.در چنین شکلی فریاد و هجمه به همراه زور و زر پذیرفته شده و هر فعالیتی نقد نامیده گردد.مبانی علمی کمکی بزرگ در ارزیابی از نقد کننده و ماهیت آن است.در این میان موضوعات نیز می توانند دچار تمایز گردند.هر موضوعی نمی تواند مورد نقد قرار گیرد مگر در چارچوب علم و دانش قرار گیرد.

ب - مبانی انسانی: نقد فعالیتی انسانی است .این اساس شکل گیری نقد است که عامل و ایجاد کننده ی آن نوع بشر است.علت ترسیم این مبنا بر تفکر و اندیشه ی آدمی استوار است زیرا این انسان است که موجودی متفکر و اندیشمند محسوب و با نقد و نقد پذیری در پی رشد و تعالی خود و جامعه است.

بنابراین، اساس انسانی نقد یک امر مسلم بوده و در هیچ زمانی غیر از این وجود نداشته است.جالب اینکه موافقان با نقد و نقد پذیری و نیز مخالفان با آن از یک جنسند و آن آدم بودن آن هاست.

از جنبه ی دیگر می توان بنیان نقد را بر دو جنبه ی فردی و جمعی انسان مورد نظر قرار داد.نقدی که دارای جنبه ی فردی است قادر به خود ساختگی و خود رشددهندگی است.در این باب می توان نوع بشر را که خواستار تغییر و تحول است، اساس دانست که نقد بنیانی برای رسیدن به هدف است.

از دیدگاه جمعی و نگرش جامعه شناسانه نیز همین مطلب قابل دفاع است.جوامع بشری با نقد می تواند ضعف های خود را در یابد و قوت های خود را افزون نماید.فرد نگری به همراه جمع زیستی اساسی انسانی دارند و دارای معنا و مفهومی خاص هستند.

مبانی نقد در دیدگاه انسانی خود قادر است تا انواعی از رفتارهای آدمی را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد.به طور مثال این اساس باعث می شود تا فرد پذیرای نظرات دیگران باشد و صبر و طاقت خود را مورد استفاده قرار دهد.از هیاهو و درگیری های تصنعی به دور باشد و ضمن خود ساختگی از دیگر ساختگی نیز سود برد.در واقع نقد را وسیله ای مهم پذیرا باشد و نقاد را فردی مانند خود و از جنس خود برای رشد و تعالی در نظر گیرد.

در بعد جمعی انسان نیز همزیستی مسالمت آمیز و نگاه به آینده ی روشن می تواند نقد را موثرترین یا در حداقل شکل یکی از راه های موثر در ایجاد فضای آرام و آزاد اندیشی برای ترقی و تعالی ارزیابی نماید.پذیرش بعد جمعی انسان در نقد، همکاری را مقبول و همدلی را روشی برای رسیدن به اهداف انسانی قلمداد می کند.جمع انسانی که در جامعه شناسی دارای بعدی خاص همراه با علمی نگری است نقد را طریقی مورد تایید و در راستای رشد دهندگی و تعالی سازی در نظر می گیرد.

اندیشمندی انسان درنقد پایه ای برای گرایش به انسانی بودن تلقی می گردد.انسان فکر می کند زیرا دارای این توانایی است.استعدادهای انسانی فراوان و متعددند و نقد می تواند نوعی رابطه ایجاد کند.به طول مثال حرکت فکر در ابتدای نقد و نیز تولید نظریه با بررسی های نقدی می توانند انواعی از استعدادها را شکل دهند.

خلاقیت مربوط به نوع بشر است.کشفیات را آدمی انجام می دهد.اختراع از فعالیت های فکری و نوآوری اوست.نقد بر این مبنا تنها نشان دهنده ی انسان بودن نیست بلکه انواعی از توانایی های او را نیز در قالب انسان بودن نشان می دهد.مبنای انسانی بودن کلیاتی است که می تواند شامل انواعی از جزئیات مانند استعدادها و توانمندی ها باشد.نقد بر اساس توانمندی ها یکی از رایج ترین و موفق ترین روش ها برای ترفیع و ترقی نوع بشر است.

گرچه پرداختن به مبانی نقد می تواند گسترده تر از این باشد و در ابعاد نظری و عملی نیز مباحثی را مطرح کند اما اساس همه بر دو بعد انسانی و علمی است و مابقی مطالب در همین راستا توضیح داده می شوند.شاید این نکته برای بسیاری مبهم باشد که گسترش علم در دنیای امروز چگونه می تواند در همین دو بعد جای گیرند.پاسخ روشن است علم با گسترش خود از علمی بودن خارج نمی شود و بر همین اساس، نقد علمی فعالیتی است که شامل تمام شاخه های علم می گردد.جامعه شناسی، روانشناسی و زیست شناختی همه در فضای علم معنا دار هستند.

در بعد فلسفی که بعدی از اخلاق در نقد است انسانگرایی اصل است و لذا می توان چنین بعدی را نیز انسانی نامید.تقسیم بندی های رایج در بنیان های نقد جوابگوی تمام مواردی است که در علم و انسان خلاصه می شوند.نقد به عنوان فعالیتی معنا دار و همراه با برنامه و رسیدن به اهداف نمی تواند از انسانیت انسان فاصله داشته یا با آن بیگانه باشد.علاوه بر آن نیز قادر نیست تا از علم نگری و سازمان یافتگی جدا شود و نقد نامیده گردد.مبانی نقد به عنوان روشی برای رشد در دو بعد انسانی و علمی کامل و قابل قبول است.

اصول نقد:وقتی مبانی نقد مشخص و پایه ها و زیر بنای آن ساخته شد آنگاه باید در مورد چگونگی اجرای آن بحث کرد.این بخش نشان دهنده ی روشی برای پیاده کردن است.در واقع در این فعالیت، اصولی وجود دارند که نشان می دهند نقد نمی تواند به هر شکلی موفق شود.شاید بهتر است بگوییم اگر اصول مشخص نشوند راه طی شده نیز به مقصد نخواهند رسید.

در بسیاری ار فعالیت ها با نام نقد مسیرها منحرف و تبدیل به تخریب یا تهمت می گردند.ما بر آن هستیم تا نقد را با توجه به تعریف و مفهومی که بیان نمودیم، مقبول؛ اجرا نماییم.بر همین اساس است که در علمی نگری به نقد و رهیابی برای کسب نتیجه ی دانشی؛ می بایست ،اصول و اساسی که اجرا را ایجاد می کنند، مشخص سازیم.وقتی اصول مشخص شدند ارزیابی نیز راحت تر خواهد شد.

اصول نقد همان اساس ها هستند که در معنای لغوی بیخ و بن و نیز ریشه ها نامیده می شوند.مبادی و کلیاتی که فعالیت نقد را شکل می دهند و چارچوب مشخصی را برای اجرا به وجود می آورند.بنابراین، اصول نقد جمع اصل هایی است که پذیرش آن ها باعث رهنمودی به سمت اهدافی انسانی و پیشرونده می گردد.این مهم از این نظر دارای اهمیتی ویژه است که بدانیم، اصول بر مبانی استوارند و اگر اجرای نقد را خلاف؛ حرکت دهند؛باعث عدم توفیق و یا رسیدن به مسیرهای خاص انحرافی می شوند.

بنابراین شناخت اصول نقد برای فرد و جامعه حیاتی است زیرا نمی توان بدون اصول راهی را طی نمود که هدف آن انسانی و زیبا و قشنگ طرح ریزی شده باشد.

اصول،توازن میان آن چه هست و آن چه باید باشد را معین می کند.اصول راهگشای چگونگی عمل در رسیدن به منظورهاست.اثراتی معین بر عملکردها دارد و از سردرگمی و بی برنامگی جلوگیری می کند.

با توجه به این که نقد فعالیت محسوب می شود و بر مبنای دو اساس انسان و علم شکل می گیرد بنابراین اصول نیز تحت تاثیر این دو باید حرکت کند تا به مقصود برسد.

برای اجرای درست اصول، نیاز شناخت آن؛ نزد مجریان و پذیرندگان ضروری است.نقد درست و علمی برای اصلاح امور بدون اصول امکان پذیر نیست و بر همین اساس است که فرد و جامعه باید درک درستی از اصول حاکم بر نقد داشته باشند تا بتوانند درست اجرا کرده و صحیح ارزیابی نمایند.

اصول نقد همان چارچوب های دانشی برای رسیدن به مقصودهای انسانی است.گرچه هر علمی برای خود دارای اصول معینی است اما هیچ علمی نمی تواند از اصول دانشی فاصله گیرد. بر این اساس می توان اصول زیر را برای نقد درست و موفق، مطرح کرد.

الف: اصل تخصص، این اصل بیان می دارد که نقد، سبک و سنگین کردن یک نظریه یا رویداد و نیز ارزیابی یک عملکرد انسانی است بنابراین نیازمند به تخصص در همان موضوع است.به زبان ساده این اصل گویای تخصصی نگری است زیرا علم امروز در دنیای امروز به اندازه ای گسترش یافته که کمتر کسی را می توان یافت که در بیش از یک علم تخصص داشته باشد.چنین اصلی به هر فردی اجازه ی دخول نمی دهد.

علم نگر متخصص از واژه های خاص درون همان علم استفاده می کند و از روش های جاری و پذیرفته شده در همان دانش سود می برد.او بررسی های خود را بر اساس دانستنی های خویش مطرح می کند و زبانی تخصصی دارد.

این اصل بیانگر محدودیت ها نیز هست.به زبان ساده وقتی تخصص حرف اول را می زند هر فردی نمی تواند خود را جلودار نقد بداند که اگر این چنین شود،از نقدنگری خارج و تبدیل به تخریب یا حمله می شود.

زبان تخصصی بهترین راه برای نقد یک موضوع یا رویداد است.از این نظر است که راه درست نقد و ایجاد زمینه ی اصلاح و پیشرفت تنها در میان افرادی است که می دانند چه چیزی را سبک و سنگین کنند و چون متخصص در علم خود هستند در پی افزایش معلومات خود و نیز ترفیع علم خویشتن می باشند.

ب:اصل آزادی، در جامعه ای که فضای پیشرفت و گفتگو حاکم است نقد نیز دارای موفقیت می شود.نقد عملی برای اصلاح امور است و بدیهی است که در این فعالیت افرادی ممکن است خود را مورد حمله تصور کنند و از این تلاش به عنوان راهی برای از بین بردن خویشتن برداشت نمایند.

شاید این نظر که عدم اجرای نقد در جامعه تابع جو حاکم و برداشتی است که فرد از درون جامعه ی خویش انجام می دهد، درست باشد.آزادی به عنوان اصلی برای احساس شجاعت، تبدیل فکر به عمل، استفاده از توانایی ها، عدم ترس و انواعی از فعالیت های مورد لزوم در نقد نگری است.گرچه آزادی با بی بند و باری متفاوت است اما این بدان معنا نیست که برای جلوگیری از آزادی دیگران را به انوعی از رفتارها متهم نماییم.

بهترین آزادی را باید در آزادی فکر دانست همان معنایی که باعث می شود تا فرد از وابستگی ها خارج شود و محدودیت های خاص منطقه ای و محلی را کنار زند.فکر به عنوان توانایی که می تواند تولید کننده باشد با آزادی قادر است تا فعالیتی درست و صحیح انجام دهد.در آزادی است که فرد یا جامعه مثبت ها و منفی های یک رویداد را درک و به افرادخاص یا جامعه ای معین منتقل می کنند.نبود آزادی نوعی خفه نگری است که در آن هیچ واقعیتی منعکس نمی شود لذا، تغییرات نیز تحت تاثیر آن عبث و یا پنهان می مانند.

ج:اصل فعالیت، نقد یک فعالیت است و نمی توان آن را در رکود جستجو کرد.فعالیتی معنا دار و دارای نگرش های تغییر ساز همراه با پیشرفتگرایی و توسعه خواهی است.فعالیت در این اصل نشان دهنده ی کوشش های عمدی است.نقد اگر از این معنا فاصله گیرد تنها در چارچوب نظری خود و البته نوشته های محدود و دلخوش کننده باقی می ماند و اثری معین برای اصلاحات ندارد.

فعالیت است از این نظر که نیاز به افرادی خاص دارد تا تلاش ها و کوشش های خود را برای سبک و سنگین کردن شکل دهند تا جامعه ای که کمتر فعال دارد را بیدار و آن ها را به سمت روشنگری هدایت نمایند.

فعالیت در نقد مانند جوهره ی اصلی در رسیدن به اهداف عمل می کند.تنبلی و خواب و آسایش طلبی برای رسیدن به رویاها در نقد معنایی ندارند.باید کوشید و بدون توقف، رویدادها و نیازهای موجود را بررسی و بر اساس مبانی و اصول، آن ها را به جامعه ی بشری معرفی نمود.

فعالیت در این بین می تواند فردی یا جمعی و نیز هر دو باشد.گرچه بیشتر تصور از فعالیت در نقد، فردی است اما این به معنای گریز از جمع نگری نیست.گاه فعالیت به صورت گروه های تخصصی و زمانی کل یک جامعه را در بر می گیرد.ابتدای نقد جمعی باعث بیداری می گردد و چنانچه گوش شنوایی موجود نباشد به اعتراضات مدنی تبدیل می شود.

د: اصل هدفمندی، این اصل بیانگر نقطه یابی در نقد است.گرچه نقد فعالیتی علمی است و بسیاری آن را نوعی تفریح یا قانع کردن خود می دانند اما در دیدگاه بنیانی، نقد فعالیتی هدف دار و به سمت و سویی خاص گرایش دارد.

هدفمندی در این نگاه، شامل آینده نگری برای توفیقات علمی است.به زبان ساده، وقتی نقد عملی برای سبک و سنگین می شود،هدف این است که سبک ها کم و سنگین ها افزایش یابند تا بدین شکل، جامعه دارای تحولات عظیم و رسیدن به اوج ترقی و تعالی گردد.هدف داری نقد نوعی نظم کاری را نیز مشخص می کند.

هدف در نقد هرگز شخصی نیست و نگرشی به سمت تعالی جامعه است.در هدفنگری است که فعالیت های نقد نیز منظم می گردند و نقاد یا پذیرنده ی نقد از عاقبت کار امیدوار و رسیدن به منظور رابا دیدی باز و نگرشی علمی دنبال می کند.

این نشان می دهد که برای هر نقدی منظوری است تا تلاش ها بیهوده تلقی نشوند و کوشش ها بدون سرانجام نباشند.بدیهی است که این اصل، تغییرات را ایجاد و سپس تحولات را صورت می دهند.اصل هدفمندی برای اجرای نقد نشان دهنده ی حرکت رو به جلوست.

اصول چهارگانه ی فوق در نقد تنها نمادی از حداقل هاست و البته می توان اصول مشابه ای را تدوین نمود.هدف عمده ی ما در نقد علمی همین حرکت کردن های اصولی و بنیانی است.با چنین اصولی است که می توان سازمان یافته و با برنامه حرکت کرد و آن را از واژه ها یا فعالیت هایی مانند تخریب و حمله جدا ساخت.

اصول در کل، مبین داشتن دیدگاه علمی ،صبورانه همراه با درایت و قدرت تصمیم گیری است.در نقد ،مدیریت جای خود را به رهبری می دهد و جامعه ی انسانی از وضعیت موجود به سمت مطلوب حرکت می کند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 9:27

عشق:کلمه ها با نماد خود معنا یابی می شوند.بسیاری می کوشند تا با انتقال آن، مفهوم را نیز منعکس کنند.این واقعیتی قابل قبول است که کلمه ها می توانند معنا را در درون و ظاهر خود حفظ کنند و برای دیگران مفهوم یابی نمایند.عشق و محبت در نوع بشر چنین حالتی دارد.کلمه ای که گاه مقدس و زمانی جنون نامیده می شود.بسته به مقصد، ادراک های مختلفی ایجاد می کند و بر این اساس، ارزشیابی نیز می شود.عشق همراه با عاشق و معشوق، تکمیل کننده یکدیگر می شوند و بدون تردید، شامل انسان های روی زمین می گردند.گرچه، بعضی، حیوان ها را نیز مطرح می کنند اما به نظر نادرست می آید.موضوع عشق، به دلیل منظور یابی، فقط جنبه ی انسانی دارد و نمی تواند خارج از آن مطرح باشد.عشق با آدمی در هم آمیخته است و آن را معنا می دهد.

مهم ترین نکته در مورد عشق، حالت درونی است.شامل انواعی از برخوردها و عکس العمل هاست.در موضوع های بسیاری قابل گنجانده شدن است.از مسائل جنسی و زناشویی گرفته تا معنویات و پاکی و وابستگی به آفریدگار توانا در نوسان است.عشق هر چه باشد با دو نوع انسان سروکار دارد.آن هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.بدون شک نوع بشر با توجه به عواطف خود می تواند انواعی از معیارها را مطرح کند.این مهم که عشق خاص انسان است ما را به سمتی هدایت می کند که عدم آن را نیز مهم بدانیم.چرا بعضی از این عاطفه، تهی می شوند؟حد افراط در این حالت به چه میزانی است؟آیا همه باید داشته باشند؟پاسخ به هر یک از این سئوال ها می تواند گره گشا باشد.اعشق، عاطفه است و آدمی از نظر استعدادها دارای آن است.

میزان آن نیز در انسان ها متفاوت و بسته به میزان رشد آن هاست.تهی شدن یا به حداقل رسیدن نیز می تواند موجود باشد.از این نظر می توان عشق را در معیارهای مختلفی دارا شد یا از آن دور گردید.کسانی که ادراک بالایی دارند و خود را عزتمند می یابند بدون شک، دارای این عاطفه ی قوی هستند.عشق به انواعی از انسان ها، فرزندان، دیگرانی که نمی شناسد و نیز نوع خود که در جوهره مساوی اند.شیفتگی آدمی برای خدمت به دیگران فقط از طریق عشق قابل توجیه می شود.از این نظر،کسانی که در با انسانیت، عکس العمل نشان می دهند افرادی هستند که کوشا و توانا،خویشتن را ارزیابی و حرکت های انسانی وسیعی را انجام می دهند.دوست داشتن در حد بالا و گاه افراط، باعث نوعی خودبینی و توانا یابی برای رسیدن به اهداف می گردد.

عشق در رفتارها و فعالیت ها نمایان است.کسانی که گوشه گیر و غیر موثر بر این دنیا هستند هرگز سراغی از عشق نمی گیرند.آن ها درون خود را بازیابی نمی کنند.زنده اند و راه می روند و گوش به فرمانند بدون اینکه بدانند شیفتگی چه معنایی دارد.در درون چیزی نمی یابند و اگر هم بیابند به اندازه ای نیست که کوشش ساز باشد.دلدادگی است.چیزی دادن و چیزی گرفتن است.دل را به گروگان می دهد.به دنبال ارضای آن است.کدامین زنده ای که فقط نفس می کشد می تواند از این محدوده خارج شود؟عشق را نمی توان به همه ی افراد منتقل کرد.در اصل، انتقالی هم در کار نیست که عشق گرفتنی است.معشوقی را لازم دارد تا حرکتی را ایجاد نماید.عشق حرکتی از درون دارد اما از برون نماد می یابد.گوشه گیران نمی توانند عاشق باشند.

ما عشق را تنها شامل افرادی می دانیم که در حال زندگی کردن هستند.شاید هم با عشق زندگی می کنند و اگر هم این نباشد، معنایی در ادامه نمی یابند.انواعی از عشق ها که اگر دارای موضوع های مختلفی هم هستند اما در ریشه و اساس، یکی می باشند.دلبستگی به نوع بشر یا مواردی که از مادیات نیز گذر می کنند.باید در این زمینه کارهای بسیاری را در نظر داشت.عشق در انسانیت به مکانی می رسد که مرز را نمی شناسد.زنده ها هرگز عاشق نیستند و شاید هم نمی توانند باشند زیرا استعدادهای نهفته ای دارند که در خواب عمیق فرو رفته است.محبت تام داشتن نسبت به عوامل مختلف تنها در کسانی است که کوشا و فعالند.گرچه این چنین وضعیتی باید موجود باشد اما اثر عشق در شتاب دهی نیز قابل بررسی است.کشش برای رسیدن به معشوق بدون حرکت امکان پذیر نیست.

علاقه ی بسیار شدید در درون آدمی باعث فعالیت هایی برای رسیدن به منبع می شود.شاید کسانی که برای نجات یک انسان، خود نیز کشته می شوند همان کسانی باشند که عشق به انسانیت را تا حد افراط پیش برده اند.افرادی که در جامعه هستند و تنها نوک بینی خود را نمی بینند.افرادی که وسیع ترین دیدگاه ها را در مورد نوع بشر دارند.این ها عاشقان واقعی جامعه ی انسانی اند.اگر افرادی نیز هستند که نسبت به انواعی از ناملایمت ها و دردهای بشری بی تفاوتند نباید عشق را در درون آن ها یافت.عشق در زنده ها نیست که در زندگی کنندگان است.کسانی که دیدی بلند و همتی مضاعف دارند و درون را پاک و باصلابت برای یاری می یابند.عاشق شدن برای همه میسر نیست.هزینه دهی آن فراوان اما ادراک رضایت، به مراتب بیشتر و بیشتر می گردد.عشق همراه با عاشق و معشوق سه ضلع مثلث انسانی اند که می توانند معنا یابی را به همراه داشته باشند.

مردم:زنده بودن و زندگی کردن را با مردم گره زدن موضوعی دو طرفه است.از یک طرف این انسان است که زنده است یا زندگی می کند و از طرف دیگر این مردمند که مورد مطالعه قرار می گرند که باید معیاری برای آن باشند.به زبان ساده وقتی آدمی را زنده می نامیم،طرف دیگر قضیه آدم های دیگری وجود دارند.انواعی از رفتارها و مراودات همراه با برخوردها و عکس العمل هاست.پس مردم در این معنا شکلی خاص به خود می گیرد و منظور را به سمت طرف دیگر متمایل می سازد.مردم در ایجاد زنده بودن یا زندگی کردن دارای نقشی های متفاوتی هستند.مردم همان های هستند که در درون جامعه با زنده ها و زندگی کنندگان دوران می گذرانند.مردم همان همنوعانی هستند که می توانند معیار سنجش باشند.چگونه با آن ها برخورد می شود؟به چه میزانی دارای ارزش و اعتبار نزد دیگرانند؟

منظور ما از مردم همان آدمی است.موجودی که اجتماعی است و با جمع زیستن در درون اور یشه دوانده است.انسان نامیده می شود و با سایر موجودات متمایز است.این انسان در دو بعد مطالعاتی قرار می گیرد.در بعد اولیه همان ارزیابی است که به دو شکل زنده ها و زندگی کنندگان ختم می شود و در بعد دوم شامل افرادی است که در مقابل آن ها قرار می گرند.این ها مورد رفتارنمد.عمل ها را می بینند.با انواعی از همنوعان خویش در ارتباطند.این ارتباط می تواند چگونگی را ترسیم نماید.مردم از طریق افرادی مورد نظر ند.احترام را می بینند.یاری کنندگان را در می یابند و ضمن دریافت انواعی از اعمال نسبت به دیگران ارزشیابی انجام می دهند.معیار اصلی هم برای آن ها جوهره ی آدمی یا همان انسانیت اوست.پس انسان یا زنده است و یا زندگی می کند.

این را مردم درک می کنند.کسانی که در تعاملات انسانی خویش دریافت های مهمی را دارا هستند و بر اساس آن ها هم خود را در فعالیت می یابند،بسیار متفاوت از کسانی هستند که فقط در جای خویش درجا می زنند.کلاه خود را می گیرند که باد نبرد.این مردم هستند که می توانند موثر بر ارزیابی سایر انسان ها باشند.البته خود این مردم هم می توانند زنده یا زندگی کننده باشند.تفاوتی در مردم بودن آن ها هم نیست.اصل مطلب و ریشه ی اصلی جدا سازی انسان ها از یکدیگر برای اصلاح سازی است.باید مشخص گردد کسانی که فقط نفس می کشند و در ظاهر بی زیان می باشند بسیار هم مضر و زیان دهنده هستند.مردم را تنها در این دو شکل می توان متمایز ساخت.نوع بشر در همه ی دنیا این چنین هستند.موثر بر خود و دیگران یا غیر آن هستند.

زنده ها در این رابطه چه کسانی هستند؟بدیهی است که در جامعه زندگی می کنند اما نه از این بابت که خواهان آنند بلکه نیازمند زنده بودن هستند.با مردم نیستند بلکه در مردم می باشند.رفتارهایی که موثر باشد نمی یابند.بی تفاوتی آن ها هم حدیثی دارد.اینکه موجودی مانند سایر موجوداتند که در درون دریایی بیکران می مانند تا استمراری در نفس کشیدن داشته باشند.سرنوشت خود را در رفتارهای خود نمی یابند بلکه این مردمانی خواص هستند که آب و غذا می دهند.دردی احساس نمی کنند که منعکس کنند.مانند متحرکینی بی احساسند که نسبت به آینده ی دیگران بی تفاوتند.درست است که در جمعند اما گویی در کنار هیچکس نیستند.مشکلات را ادراک نمی کنند.برای رفع آن ها فعالیتی انجام نمی دهند و شاید هم وجودی به نام آدمی یا مردم را در کنار خود درک نمی کنند.

اندکی را نیز می توان یافت که زندگی کردن را انتخاب کرده اند.مردمانی که با سایر مردمان در تعامل هستند.آن ها را درک می کنند.برای مردم احترام قائلند و آن ها را جزئی از تن خویش می شمارند.تعلق خاطر به همنوع را در رفتارها ی خویش متجلی می سازند.چنین افرادی از صبحگاهان تا شامگاهان در تلاشند تا انسانیت را معنا بخشند.مشکل ها را می یابند و در پی حل آن ها هستند.خود را موجوداتی موثر در تغییرات می یابند و در پی یافتن انواعی از دردها برای علاج ها هستند.گویی با مردم چنان در آمیخته اند که یکی بودن را تنها تفسیری می توان یافت که حاصل آن باشد.با مردمند و هرگز خود را جدا نمی دانند.همین قضیه است که به چنین افرادی استمرار در زندگی کردن اتلاق می نماید.مردم طرف مقابل آن ها برای نگریستن نیستند که جزئی از وجودشان می شناسند.

مردم را با جنسی خاص و از نوع بشر می توان در انواعی از رفتارها متفاوت یافت.یا موجوداتی گوشه گیز و غیر موثرند که از تن دیگران تغذیه می کنند و در حداقل شکل بی زیان برای دیگرانند و یا اینکه صاحب رای و تفکر برای حل انواعی از مسائل و مشکلات مردمند.هر دو با مردم زندگی می کنند اما یکی در دنیای مجازی و فقط در درون جامعه اند و دیگری همراه با مردم و در راه بودن را عملا انجام می دهند.بدیهی است که مردم یا انسان و به تعبیری بشر هم شامل خود آن ها می شود و هم تمام کسانی که از او جدا فرض می شوند.با هم بودن هرگز همان در جامعه بودن نیست.احساس با هم بودن همانی است که مردم به آن نیاز دارند و زندگی کردن را ترسیم می نماید در حالی که در جامعه زیستن و نفس کشیدن همانی است که مردم را در کنار خود احساس نمی کند.زنده ها بدون مردم نمی توانند زنده بمانند اما قادرند تا زندگی کردن را به فراموشی بسپارند.

زبان:انسان موجودی محتاج و نیازمند به روابط درونی خویش است.برای رفع این نیاز اسباب های بسیاری را در اختیار دارد که مهم ترین آن ها زبان یا تکلم است.تفاوت اقلیمی و نیز دور بودن فاصله ها باعث ایجاد زبان های متفاوتی میان نوع بشر شده است.از یک طرف فهم آدمی برای درک متقابل و از طرف دیگر استفاده ی از زبان باعث می شود تا نوع بشر فکری برای این تفاوت ها داشته باشد.زبان مشترک یا ترجمه ی آن ها از راه های پیش روست.در شکلی دیگر محاسبه ی بعضی از زبان های دنیا به عنوان بین الملل تا حدی این مشکل را حل کرده است.جمع زیستی و همنوعی در میان انسان ها سبب تفکرات جدید در رفع موانع ارتباطات گشته است.این در سطوح مختلف جهانی قابل بررسی است و بدین سان است که آدمی در فعالیت های خویش می کوشد تا مسائل آن را به حداقل برساند.

زبان وسیله ای مهم در ارتباطات انسانی است.در این رابطه و در میان افرادی که دارای زبان های مشترک یا ملی هستند مشکلات به شکلی دیگر نماد می یابند.زبان مشترک است اما فهم و درک آن در کنار چگونگی استفاده نیز باعث بعضی از جدایی ها و نیز تمایزات می شود.برای توضیح بیشتر می توان تاکید را بر زبان مشترک گذاشت.دقیقا همانی که قابل درک برای همه است.اختلافی در ساختار یا معانی نیست و هر فردی که در درون این جامعه باشد از این وسیله سود می برد.خواه این سود دهی در سطحی معمولی و یا بالاتر باشد.منظور ما از تفاوت ها در کاربردی بودن آن است.خواه علمی و خواه عامیانه باشد.هدف عمده از زبان به کار گیری آن در میان آحاد مردم است.استفاده از زبان میان مردم باعث جدایی آن ها در دو شکل زنده ها و زندگی کننده ها می شود.

زبان وسیله است.کاربردی ارتباطی برای فهم بیشتر دارد.تفاهمات را رقم می زند و افراد یک جامعه به وسیله ی آن می کوشند تا به یکدیگر بیشتر نزدیک شوند.گرچه زبان می تواند اشکال مختلفی مانند کلامی یا نوشتاری و حتی اشاره ای داشته باشد اما عمده ی آن بر تکلم است.چگونگی استفاده از آن برای نزدیکی یا دوری از هم می تواند روی دهد.سئوال اصلی این است که کدامین انسان از زبان برای فاصله گرفتن استفاده می کند؟در واقع چرا بعضی از این وسیله برای نزدیکی و همدلی استفاده نمی کنند؟ کاملا طبیعی است که تفاوت ها موجودند اما بیشترین تاکید بر کسانی است که زبان را راهی برای جدا شدن از سایرین در نظر می گیرند.خود را با زبان آشتی نمی دهند تا با کلام دوستی و تاثیر گذاری را رقم زنند.زنده هایی که فقط ماندن را ترجیح می دهند این چنین هستند.

بسیاری با ارتباطات انسانی و استفاده از کلام خود را موثر بر تغییرات این جهان می آفرینند.در برخوردهای کلامی و سخنی که اساس آن بر تفکر و تعقل است می کوشند تا دیگران را نیز آگاه کند که نوع بشر در انسانیت دارای تساوی های موجهی است.زبان می تواند ما را به هم نزدیک کند و دل ها را صیقل دهد.با زبان می توان انواعی از راهنمایی ها را انجام داد و نوع بشر را از سقوط نجات داد.زبان راهی برای بینش بیشتر و انتقال تفکرات آدمی می گردد . افراد این چنینی فعال ترین در این انتقال هستند.سخن به نیکویی می گویند و دیگران را با کلامی دلنشین خطاب قرار می دهند.تاثیر کلام آن ها از نگرشی است که در درون خود ساخته اند.از رشدی است که با کوشش به دست آورده اند و از اندیشه ای است که اساسی ترین و بنیانی ترین روابط انسانی را رقم می زند.

زبان می تواند منتقل کننده ای انواعی از افکار و ایده ها باشد.این مهم را تنها افرادی دنبال می کنند که زندگی کردن را برای خویش انتخاب کرده اند.در تقابل با چنین افرادی می توان انسان هایی را یافت که تفکر را موضوعی فراموش شده می دانند و لذا کلامی که چنین ویژگی داشته باشد را به کار نمی برند.شاید تنها زبانی را که می توانند مطرح کنند درخواست های مشخص برای زنده ماندن باشد.من را دریابید و یا اینکه چشم و تابع هستم،باشد.زبان برای چنین افرادی هرگز وسیله ای برای پیشبرد انسانیت نیست که شاید عکس آن هم باشد.پذیرش ظلم و ستم به انواعی از شکل ها در قالب کلام و سخن است.کمتر حرف می زنند تا بیشتر احساس زنده بودن را داشته باشند.زبان تنها وسیله ای ابتدایی برای روابط پایین و دونی است.زنده ها همگی این چنین هستند.

در هر شکل ممکن باید زبان امید و روشنی افق را در افرادی یافت که متفکر و اندیشمند هستند و با خرد فردی و جمعی دنیا را به سمت عدالت اجتماعی رهنمود می کنند.زبانی برنده و تیز دارند که برای ستمگران سخت و برای اهل عدالت نرم و پذیرفتنی است.زبان در کلام یا انواع آن در این شکل راهی برای تسلط بر جهان و نیز روشی برای کشیدن آدمی به اوج انسانیت و رشد است.با زبان آدمی می توان دنیا راساخت و آن را مملو از صفا و صمیمت نمود.زبانی که زور نیست.زبانی که صلح جو و پیشرفتگراست و طبیعی است که چنین کلام هایی از حلقوم افرادی خارج می شود که انسانند و فهم و درک زندگی را اساس موفقیت برمی شمارند.زبان راهی برای توفیقات بشر و موفقیت های آتی است.زبان برای زندگی وسیله ای برای رسیدن به اهداف انسانی است.زبان راهی برای در راه بودن است.

غم ها:برای نوع بشر داشتن حالات مختلف راهی برای بهزیستی یا بد زندگی کردن محسوب می شود.حالات درونی او که گاه روحیه نامیده می شود چنان خراب و سر در گم است که حوصله را از مسیر خارج می کند و فرد در بدترین شرایط خود را می یییابد.در ضدیت با ان حالات خوش برای او خوشایندی و گذر خوب زندگی را به همراه می آورد.از اینکه غم و شادی می توانند موثر بر نوع زندگی باشند شکی نیست اما سئوال اساسی این است که غم در کدامین بخش از بدن آدمی جای می گیرد و کدامین بخش را تحت تاثیر قرار می دهد؟ در واقع می توان گفت که غم یا اندوه که حالتی منفی دارد و تعادل را در بسیاری از موارد بر هم می زند،چگونه تاثیری بر نوع انسان دارد؟ اصولا غم با چه چیزی از درون ارتباط دارد؟غم چیست؟آیا عاطفه است یا حالت و اگر هر دو چگونه بر سبک زندگی تاثیر گذار است؟

غم دردی است درونی ،حالتی است که فرد را تحت فشار قرار می دهد.علت های مختلفی را داراست و بدون شک برای انواع انسان ها به یک شکل ایجاد نمی شود.شاید موردی که برای فرد غم ایجاد می کند ممکن است برای دیگری این چنین نباشد.تفاوت ها در درک را قبول داریم و این را نیز طبیعی برمی شماریم اما آیا برای نوع بشری که در حالت تعادل است نیز می تواند یکسان باشد؟در واقع آیا زنده هایی که آدمی نامیده می شوند و در جمع زندگی می کنند تحت تاثیر همان غمی هستند که زندگی کنندگان دارند؟ طبیعی است که غم و تاثیرات آن نمی تواند برای این دو نوع انسان یکی باشد.شاید زنده ها غم های کمتری دارند زیرا ادراکی انسانی که بتواند موثر باشد را کمتر دارا هستند.غم را می توان از زویای مختلفی نگریست که مهم ترین آن ها ریشه ی ساختاری آن است.

افرادی که انسانیت را می فهمند و برای خویشتن زندگی کردن را انتخاب کرده اند کسانی هستند که غم های دیگران را نیز غم خود می دانند.بی تفاوت نیستند.غمگینی آن ها از بابت فشارهایی است که بر دیگران وارد می کنند.آن ها نمی توانند دیگران مظلوم را ببینند و خود را کنار زنند.انسانند و رشد و تعالی آن ها باعث عکس العمل های مختلف می شود.تفاوت در جامعه بودن و با جامعه بودن در همین نکته ی ظریف است.در واقع کسانی که غم را در درون خود می کشند و حالاتی را که در ذات خویش ادراک می کنند نه از بابت خودخواهی است که جمع خواهی و دگر اندیشی است.تولید غم برای این چنین افراد در جامعه فراوان است.درکی والا دارند وسریع اندوهگینی را در خود در می یابند.با مشاهده ی دیگران همنوع غم و غصه را به جان می خرند و بر خویش موثر برمی شمارند.

در کنار چنین افرادی می توان زنده ها را نیز تصور کرد.در خواب خویشند.بی تفاوت از اطراف فقط در دایره ی خویش می چرخند و رهروی دیگرانی هستند که خود را به آن ها وابسته می دانند.غم و اندوه را راهی برای ماندن نیم دانند.اگر این چنین بود غمگین ترین انسان ها محسوب می شدند.غم خود را تنها چیزی می دانند که ایجاد می شود.لازم نیست که غم دیگران را بخورند.هرکس برای خویشتن باشد.من را با ادامه ی زنده بودن کافی است.هر کس خر مراد خویش را براند و از غم های دیگران جدا گردد.شاید هم حق داشته باشند زیرا ادراکی والا ندارند.آدمی را از خود نمی دانند و خود را نیز جدای از دیگران در نظر می گیرند.شاید اگر جبر نیز نبود با آدمی نمی ماندند.ما را با خویشتن خوش است با غم دیگران چه کار؟چنین تصوری تنها مخصوص زندگان است.

از مناظر مختلف می توان غم ا را در جامعه ی انسانی مورد نظر قرار داد.از بابت شخصی یا جمعی.از شکل منبعی یا استمراری.از دایره ی درونی یا برونی.هر شکلی که باشد نوعی فشار محسوب می شود.علت این حالت هم تاثیر ذات آدمی است.در واقع کسانی که آدم بودن را برای خویش افتخار می دانند و نوع بشر را همان خودی می دانند که فردی است لذا غم دیگران را نیز غم خویش برمی شماریند.برای غم زدایی می کوشند و تلاش برای کاهش و از بین بردن را نیز استمرار می بخشند.این ها در جامعه زندگی می کنند .قصد لذت بردن از وجود را دارند.از کمک ها رضایت می جویند و در انتقال کوشا هستند.این انسان ها که با زندگی کردن به بودن خود شکل می دهند همان کسانی هستند که تحت تاثیر حالات انسانی قرار می گیرند.انسانند و درکی عمیق از انسانیت دارند.

در ایجاد غم ها هم می توان موضوعات متعددی را یافت.اگر عامل غم ها موارد طبیعی و حوادث غیر قابل پیش بینی و غیر انسانی است همراه شدن و کشیدن بار سنگین اندوهگینی نوعی رفتار انسانی برای یاری و کمک دهی است.مانند آنچه در زلزله ها روی می دهد یا در حوادث طبیعی دیگر مانند سیل و آتشفشان قابل پذیرفتن می گردد.در غم هایی که نوع بشر می سازد وضعیت متفاوت می گردد.زنده ها که تاثیری بر از بین بردن آن ها ندارند.در خویشتن مدفونند و غم را در درون غریبه می یابند.انسان هایی که در سبک زندگی کردن خویش انتخابگر محسوب می شوند هرگز سازنده ی غم دیگران نمی شوندبلکه بالاتر از آن در غم کشی نیز همراه با مردم می گردند.می کوشند تا با انسانیت خود این عاطفه یا حالت را چنان کاهش دهند که شادی و سرور جایگزین آن ها گردد.میان زنده ها و زندگی کننده ها در موضوع غم تفاوت های بسیاری است.

هزینه ها:دنیای امروز مملو از موضوعات بسیاری است.مهم ترین موضوعات مربوط به نوع بشر است.چگونه بودن و چگونه زیستن برای او اساسی برای ارزشیابی های قبل و بعد از رفتارهاست.اینکه آدمی برای بهزیستی چه هزینه هایی را باید متحمل شود و یا اینکه برای رسیدن به صلح و آرامش کدامین زحمات را باید به جان بخرد؟این ها بنیان های انسانی دارند و دقیقا نشان دهنده ی ماهیت آدمی می باشند.در واقع این انسان است که تصمیم می گیرد چگونه دوران زندگی خود را بگذراند.آیا از بودن خود لذت برد یا اینکه اتلاف عمر کند؟هر یک دارای مخارجی است و از شدید ترین تا کم ترین در نوسانند.هزینه های زندگی که فرد برای خویش انتخاب می کند دارای اهداف و منظورهای معینی است که از دون ترین تا والا ترین در تنوعند.هزینه ها یکی از موضوعات مهم در روند زندگی انسان هاست.

شاید برای بسیاری منظور از هزینه ها همان خرج و دخل باشد.بدیهی است که چنین تصوری تنها سطح نگری است.هزینه های مادی گرچه جزئی از زندگی آدمی را تشکیل می دهند اما هرگز به معنای تمام و کمال بودن موضوع نیستند.هزینه ها می توانند شخصی یا جمعی باشند در عین حالی که می توانند مادی یا معنوی گردند.بنابراین هزینه را با فایده می سنجند و برای آن ارزشیابی در نظر می گیرند.زندگی کردن آدمی دقیقا نشان دهنده ی معاملاتی است که فرد با خویشتن و دنیای امروز دارد تا تعیین کند که آیا سود دهی د اشته است یا خیر.هزینه برای بهزیستی یکی از مهم ترین و زیربنایی ترین اشکال این موضوع است.رسیدن به آرامش با کدامین خرج و هزینه میسر است؟خواستاری آدمی بدون زحمت امکان دست یابی ندارد.

در این شکل می توان انسان ها را به دو شکل تقسیم بندی نمود.آن هایی که برای رسیدن به مقصودهای متعالی هزینه های مختلفی را پرداخت می کنند و از بابت این پرداخت نگران نیستند و دوم آن هایی که هزینه ها را بر خود تقبول نمی کنند و از سایرین خرج می نمایند.شاید هم به این دلیل که جاهل در هزینه هستند.در هر صورت کسانی که برنامه های زندگی موفقی را برای خود ترسیم می کنند برای رسیدن به اهداف برنامه های خود هزینه ها را نیز محاسبه می کنند.هزینه در مقابل گرفتن هایی که خواسترای اوست.این انسان برای رسیدن به ارامش که بالاترین نعمت خدادادی است کدامین هزینه را متقبل می شود؟ایا از بودن خویش راضی است؟گذر عمر می کنند یا اینکه از عمرگذرانی خویش مسرور و شادمان است؟این ها تنوع در انسانیت را مطرح می کنند و تفاوت ها را مشخص می نمایند.

هزینه ها باید برای سود دهی باشند.انواع فعالیت هایی که آدمی برای رسیدن به اهداف بلند انسانی خویش صرف می کنند نه تنها سوددهی انسانی را به همراه دارند که رضایت را نیز مستتر می کنند.در دنیای اقتصاد هزینه بدون سود نوعی عقب گرد محسوب می شود اما تفاوت آن با دنیای انسانی در نمادهای آن هاست.در دنیای پول و معاملات درآمدها ملموسند و مردم به همین دلیل سریع تر از بود یا نبودشان ادراکاتی را صاحب می شوند.در دنیای انسانی این قضیه به شکلی دیگر نماد می یابد.انسانیت و رضایت درونی برای رشد و تعالی سازی ،سود محسوب می گردد و لذا هزینه هایی مانند زحمات و در فشار بودن همراه با درد و رنجی که از دنیای نامتعادل دارند قابل بررسی می شوند.هزینه ای که فرد با تفکر خویش متحمل می شود هرگز به معنای هدردهی نیست.

انسان هایی که شاد و مسرور زندگی می کنند و از بدون خویش راضی اند کسانی هستند که هزینه هایی را برای رسیدن به منظور خویش اجرایی می نمایند.تفکر و تعقل همراه با همدلی و صرف وقت و زمان برای رفع مشکلات و تحمل انواعی از فشارها و ستم ها و تبدیل نمودن هر یک به عدالت و تعادل سازی همانی است که نتیجه ای مانند ةارامش و صلح را در پی دارد.راضی از روند زندگی بدون هزینه امکان پذیر نیست.انواع کوشش هایی را می طلبد که ممکن است طولانی و زمان بر باشند.این مهم برای افرادی که بی تفاوت به زندگی هستند و تنها زنده بودن خود را می فهمند،قابل درک نیست.زنده بودن و همراه با دیگرانی که نمی شناسند یا نسبت به ان ها ادراک مشترکی ندارند مشخص ترین شکل از گذر عمر محسوب می شود.

دنیای امروز ما پرهزینه ترین شکل های رمان را به همراه دارد.آرامشی که در جنگ به دست می آید با از دست دادن انسان هایی روبرو می شود که هیچ گناهی مرتکب نشده اند.محکوم به نیستی می شوند و از این دنیای ظاهر کوچ اجباری می کنند.هزینه هایی که بابت انواعی از تهمت ها و حسادت ها به افراد حقیقی یا حقوقی نسبت داده می شود کم و دون محسوب نمی شوند.عزت و سربلندی آدمی برای عمری گرانبها و پر بار با هزینه هایی روبروست که گاه تحمل آن برای انسان ها سخت و طاقت فرسا می شود و شاید هم به همین دلیل باشد که بعضی از این هزینه ها کمرشکن می شوند و انواعی از آدم ها رهایی را خواستار می شوند.شاید هم زنده ها همان کسانی باشند که نمی توانند هزینه های زندگی کردن را بپردازند.زنده ماندن درکمترین هزینه برای بسیاری هدف نهایی می شود.

مرگ:لغت مرگ برای بسیاری ناخوشایند و بیان کننده ی غم و اندوه است.آدمی خواستار زندگی ابدی است.همیشه همین طور بوده و خواهد بود که بماند و از بودن در کنار زن و فرزند یا پدر و مادر، خویشتن را در آرامش یابد.نیستی و نبود یا جدایی و از بین رفتن هیچگاه برای آدمی خوشایند نبوده است.ماندن برای همیشه نیازی است که در درون آدمی جای می گیرد و هرگز فراموش نمی شود.اما این تنها آرزوست.مرگ واقعیتی تلخ برای بسیاری است که نمی خواهند از عزیران خود جدا شوند.به همین مظور است که مرگ در معنای واقعی دارای یک مفهوم بیشتر نیست و آن نبود دز این دنیا و رفتن به دنیایی که بعضی معتقد به ابدیت آنند.در قبر گذاشتن یا جنازه را به شکلی از بین بدن است.مرگ نیستی فردی است که تا چند لحظه یا زمان قبل زنده بوده است.

در معنایی این چنینی انواع حوادث می توانند مرگ را زودرس کنند.تصادفات سن و سال نمی شناسد و گاه این انسان است که زمان مرگ را زودتر رقم می زند.در این معنا جنگ راهی برای رسیدن به مرگ زودرس است و زلزله و سیل هم یاری دهنده در زودتر رسیدن هستند.درگیری های شخصی یا جمعی هم می توانند زمینه را برای زود تر رسیدن مهیا کنند.انواعی از بیماری ها و مرض های ناعلاج قادرند تا مرگ را عینی کنند.بدیهی است که چنین تصوری از مرگ برای انسان ها نمی تواند رضایت آمیز باشد و بر همین اساس است که انواعی از تفکرات به بار می نشییند و اختراعات و اکتشافات روی می دهند.انسان برای مبارزه با مرگ انواع کوشش ها را در طول تاریخ داشته د همچنان خواهد داشت.مرگ برای او امری پذیرفتنی همراه با غم و اندوه است.

در کنار مرگ طبیعی با معنای مشخص نیستی و در ارتباط با جسم و جان می توان نوعی دیگر از مرگ را یافت که مانند قبل نیست.فرد نفس می کشد اما مرده است.مرگ در این شکل هرگز قبر کندن نیست.جنازه در این نوع مرگ معنایی ندارد.بسیاری از افراد راه می روند در حالی که زنده نیستند.نفس می کشند در حالی که مرده اند.ادراک چنین مرگی تنها از سوی کسانی است که به جای جسم آدمی به درون او می نگرند و جوهره ی وی را مد نظر قرار می دهند.مرگی حقیقی که با بودن آدمی رقم خورده است . انواعی از نمادهای زنده بودن را در درون خود داراست.شاید همین معنای اساسی باشد که انسان ها را به دو شکل تقسیم بندی می کند.آن هایی که زنده اند و در حال زندگی کردن می باشند و می دانند که چگونه دوران را می گذرانند و کسانی که نمی دانند زندگی کردن چیست.

مرگ همراه با نیستی برای بسیاری قابل قبول است اما برای اهل علم نیستی در شکل های مختلفی قابل بررسی می شود.نیستی نبود جسم نیست بلکه نبود انسانیتی است که نوع بشر به آن نیاز دارد.مرگ بسیاری از آدم ها زمانی رقم می خورد که در درون خود کمترین رشدی را دارا می شوند.شاید هم از درون غافلند یا نمی دانند که آدمی برونگرا نیست بلکه موجودی درونگراست که لذت را از درون می فهمد و غم را در دل ادراک می کند.انسان های مرده ای که نسبت به دیگران بی تفاوتند بسیار فراوانند.تاثیری در روند زندگی دیگران ندارند و مانند اجسامی بی خطر در شکل ظاهر قرار گرفته اند.جدا بودن از انسان های دیگر همان مرگی است که برای اهل علم قابل قبول می گردد.جدایی در معنای حقیقی خود همان مردگی است که بعضی با خود دارا هستند.

پرداختن به عکس قضیه هم مهم است.چه بسیار افرادی که در درون قبرها قرار دارند و حتی کسانی جایگاه دفن آن ها را نمی دانند اما در میان افراد جامعه، زنده و حاضر هستند.همین باعث می شود تا معنای مرگ را از ظاهری به حقیقی تغییر دهیم.انواع دانشمندان و مصلحان اجتماعی کعه با مردم بودند و در درون آن ها جای گرفته اند ممکن است سال ها پیش و شاید هم قرن ها پیش از بین رفته باشند اما هرگز مرده محسوب نشوند.بر همین اساس است که در معنا یابی مرگ می توان رفتارهای آدمی را اساس قرار داد.آن هایی که بر بنیان آدمیت رفتار می کنند نمی توانند از بین روند.در مقابل کسانی که حتی در کنار ما هستند و نفس می کشند یا در همسایگی قرار دارند می توانند مرده هایی از قبل محسوب شده باشند.نبود و بودشان چندان تفاوتی ندارد.

مرگ در این رابطه تنها با آدمی بودن معنا می یابد.زنده ها از نظر ظاهر مرده نیستند اما از درون از بین رفته اند.کوشش های آدمی برای نوع زندگی ملاکی معین می گردد و بر همین اساس است که مرگ معنایی علمی به خود می گیرد.تمام کوشش هایی که برای رشدآدمیت آدم ها صورت می گیرد حتی اگر منجر به از بین رفتن جسم ها شود مرگ محسوب نمی شود.مرگ برابر با نیستی زمانی است که نبود تاثیر افراد در کل مد نظر قرار گیرد.بی تفاوتی همان نیستی و مرگ است و کوشش و تلاش برای رشد و تعالی آدمی همان زنده بودن و زندگی کردن است.مرگ معنایی بالاتر از فهم طبیعی دارد.کسانی که در مرگ ظاهری دیگران می گکریند تنها از بین بردن جسم را می فهمند در حالی که گریان در مقابل مرگ های باطنی معنایی فرار تر از فهم و شعور عادی را می طلبد.مرگ جدایی است.این جدایی بیشتر از اینکه برونی باشد درونی و ماهیتی است.مرگ با از بین رفتن ماهیت آدمی ایجاد می شود.

پایان سخن:انسان موجودی عجیب و متفاوت با سایرین است.تفکر و تعقل او باعث رفتارهای انسانی و کوشش ها و تلاش های او باعث تغییرات عمده در نوع زندگی می گردد.دنیا را متغییر می یابد و بر این اساس در پی رشد و تعالی خویشتن است.سدی برای این هدف نمی یابد و چنان رفتار می کند که گویی هرگز نمی میرد.نگاه او به دنیای امروز متفاوت و گاه مختلف است.در بعد انسانی نیز تفاوت ها مشهود و رفتارها متغییرند.در این میان انسان ها را می توان به ابعادی از وجود تقسیم بندی نمود.یکی از این موارد موضوع "زنده" و "زندگی" است.دو واژه ی کاملا متفاوت که معانی مختلفی دارند و از یکدیگر جدا می باشند.انسان هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.پرداختن به این مهم در ابعاد مختلف نشان دهنده ی ظریف کاری در انسانیت است.

در سخن آخر همین بس که گفته شود،آدمی دارای دو نوع نگاه به وجود خویش است.یا جمع را می پذیرد و بر این اساس هم تاثیر پذیر است و هم تاثیر می کند و یا اینکه در جمع است و لذا تنها تاثیر پذیر است.این دو نگاه برای انسان باعث جداییآن از جامعه یا صمیمیت با آن می گردد.از ابعاد مختلف که نگاه شود افرادی که زندگی کردن را انتخاب می کنند همان کسانی هستند که برای خویش ارزش قائلند و ضمن همکاری با سیار انسان ها در صدد ایجاد تغییرات مثبت در میان جمع هستند.از این نظر متفکر و مسئولیت پذیرند و در کوشش های خویش این مهم را منتقل می کنند.لذت بردن از وجود خود را در انواع تلاش ها منعکس می نمایند.اندیشمندی برای آن ها گذران زندگی نیست که زندگی کردن است.در واقع آن ها خود را ارزشمند تر از یک موجود بی خاصیت می دانند.

در کنار این وضع می توان به افرادی اشاره نمود که وجودشان مضر یا در بهترین تفسیر بی تفاوتی است.کسانی که تنها تاثیر پذیرند و با انواعی از چاپلوسی ها خود را به دیگران تکیه می زنند تا تغذیه شوند.دلی خوش دارند که زنده اند بدون اینکه تاثیری بر روند دنیا داشته باشند.صبح را شب می کنند و شب را صبح و این را گذران عمر می دانند در حالی که زجر می کشند و از خود چیزی برای گفتن ندارند.خود را آدمی بر می شمارند در حالی که تفکر و تعقل را درگوشه ای زندانی نموده اند و شاید هم رشدی بدان حد ایجاد نکرده باشند تا وجودی موثر بر دنیا داشته باشند.مردگانی متحرکند و نفس زنان خود را از این جا به آن جا می برند.ما این نوع افراد را تنها"زنده" می دانیم در حالی که چنین لفظی می تواند برای همه ی حیوانات نیز مستتر باشد.

بنابراین برای معیار سازی در آدمیت و انسانیت این دو نوع برخورد را می توان مد نظر قرار داد.انسانیت حکم می کند که آدمی با همنوع خود در ارتباط باشد و بدین سان نوعی درک متقابل و مشترک ایجاد نماید.درد را بفهمد و آن را نیز منتقل کند.برای علاج انواع مرض های روحی و روانی خود را مقید بداند و نوعی همدلی در خویشتن بیابد.در کنار این وضعیت است که زندگی کردن معنا می یابد و با غیر آن در تناقض قرار می گیرد.کوشش ها برای رسیدن به اهدافی انسانی همراه با نگاهی انسانی است.در واقع حتی برای گذر از این وضعیت و تبدیل شدن به تعالی و ترقی ،حیوانات را نیز جزئی از دنیای خلقت بر می شمارند که نیازمند به توجه اند.زنده بودن برای انسان نوعی مرگ تدریجی است.بر گرده ی دیگران سوار شدن و از آن ها تغذیه کردن به هر شکل نوعی حیوان زیستی است.

انواع کوشش هایی که آدمی برای بهزیستی و رسیدن به رفاه اجتماعی همراه با امنیت و آسایش انجام می دهد نشان دهنده ی تعهد او به همنوعان است.این یعنی موثر بودن بر دیگران و تلاش برای ایجاد تحولات انسانی است.کوشش هایی که در قالب های مختلفی انجام می گیرند و دنیا را پر از صفا و صمیمیت می کنند.دنیای زنده ها هرگز این چنین نیست در حالی که زندگی کنندگان عکس آن هستند.این بدان معناست که دنیای امروز تنها به وسیله ی کسانی قابل اداره شدن است که روش زندگی کردن را خود انتخاب می کنند.انسان را نمی توان از جوهره ی اصلی خویش جدا نمود که اگر بشود تبدیل به نوعی حیوان با شکل انسان می گردد.زندگی کردن برنامه دارد که مهم ترین آن برنامه های انسانی همراه با آدمیت اوست.آدمی بدون آدمیت مرده است.

در سخن آخر می توان انسان ها را از زنده بودن به سمت زندگی کردن راهنمایی کرد.البته که کاری سخت و طاقت فرساست.تبدیل انسان به نوعی از فعالیت های درونی برای ایجاد رشد و به تبع آن کوشش برای ورود به دنیای اجتماعی خویش از جمله نیازهایی است که می بایست مد نظر قرار گیرد.زندگی کردن برای ماندن و لذت بردن از وجود خویش به واسطه ی خدماتی که در حق همنوعان روا می دارد او را به موجودی فعال تبدیل می کند که قادر است تا دنیا را در تسلط خویش داشته باشد.این تسلط علاوه بر جنبه ی مثبت زندگی باعث انتقال جوهره ی او برای محافظت از داده های خدادادی می گردد.دنیای انسان ها با زنده بودن مرگ و نابودی است در حالی که با سبک زندگی کردن پویایی و در راه بودن است.آدمی بدون تلاش و کوشش برای ایجاد تغییرات ،مرده ای متحرک است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:1

سرعت نوآوری:شیوه ی انتشار نوآوری و آگاهی دهی برای آحاد مردم یکی از نکات مهم در باره ی فعالیت های نواورانه است.ما به آغازین آن و چگونگی ثمر دادن و نیز استمرار آن کاری نداریم و تنها نتیجه بخشی را مورد نظر قرار می دهیم.به زبان ساده وقتی کوشش های اندیشمندان نتیجه داد و نمادی به نام نوآوری ظهور کرد آنگاه انتشار آن و آگاهی مردم از آن با کدامین سرعت و حدت شکل خواهد گرفت؟ این مورد برای ادامه ی کار مهم و حیاتی است.به زبانی دیگر اینکه نوآوری ظهور یافت،پایان کار نیست بلکه شروعی برای شروع دیگر است.سرعت رسیدن به تمام مردم و نیز چگونگی استفاده از آن ضامنی برای توفیق یا عدم خواهد بود.انتشار باعث استقبال خواهد شد اما این تنها انتظار است و ممکن است مقاومت نیز تولید کند.در هر صورت سرعت نوآوری از مباحث مهم در روند توفیقات خواهد بود.

سرعت در این جایگاه دارای دو شکل مختلف است.اول اینکه این مورد چگونه به گوش مردم می رسد و جامعه از آن آگاه می شوند که در این نکته چگونگی استفاده از وسایل برای اطلاع رسانی و نیز نحوه ی فعالیت مهم خواهد بود و دیگر اینکه چه کسانی مسئولیت این سرعت رسانی را بر عهده دارند.طبیعی است که سرعت اگر یک موضوع مهم است بنابراین وسایل و افراد انتقال دهنده نیز مهم خواهند بود.ما این را امری درونی می دانیم و تاثیرات آن را نیز از همین زاویه می نگریم.نوآوری امری جدید است و نمی توان انتظار داشت که بلافاصله با استقبال وسیع روبرو گردد.گاه منفی بافی و اثر پذیری عکس نیز مورد انتظار است که در چنین شکلی می توان از سرعت برای بیان واقعیت هات و تبدیل به حقایق استفاده کرد.سرعت در چنین وضعیتی امری کنترل یافته است که تنها متخصصین می توانند این کنترل را به سرانجام رسانند.

یکی دیگر از مسائل مربوط به سرعت نوآوری چگونگی پذیرش است.درست است که اطلاع رسانی سریع تر باعث آگاهی وسیع تر خواهد بود اما اینکه این سرعت دارای چه میزانی باشد تا مردم بتوانند به نحوی درست از اثرات آن استفاده کنند نیز مهم خواهد بود.طرد یک نوآوری و کنار گذاشتن آن به دلایل مختلف از جمله مواردی است که می تواند با سرعت نوآوری در ارتباط باشد.همان طور که این سرعت شدت می یابد مقابله ای با انواع سنت ها خواهد داشت که سال ها پیش در درون انسان ها رسوخ کرده و خروج آن ها چندان ساده نخواهد بود.مثال آن مانند سوار شدن در وسیله ای سریع است که ترس مردم از تصادف در آن مشاهده می شود در حالی که قبل از این سوار بر چنین وسیله ای نشده اند.شاید آغاز سرعتی متعادل کارساز تر باشد.

در مورد سرعت نوآوری موضوع دیگری که می توان به آن اشاره نمود تاثیر آن در زندگی فردی و اجتماعی جامعه است.این موضوع ارتباط مستقیمی با انواع سرعت ندارد بلکه به بافت جامعه ای دارد که نوآوری در آن نماد می یابد.به زبان ساده وقتی جامعه ای دارای بینش های علمی است و از سنت گرایی به سمت مدرنیزه شدن در حرکت است این تغییر پذیری را سریع تر انجام می دهند.به طور مثال از نماد وسیله برای کاربردی کردن سود بیشتری می برند و از انواع اکتشافات برای بهبود وضعیت خانه و خانواده استفاده می نمایند.در چنین شکلی سرعت تنها مربوط به چگونگی کاربردی بودن است.ما نوع مردم را با سرعت استفاده در ارتباط مستقیم می یابیم و منتظر تفسیر و تحلیل های غیر منطقی نمی شویم.گذر از نوع زندگی با سرعت بیشتر باعث پذیرش سریع تر خواهد شد.

موضوع سرعت نوآوری یکی از موارد مطالعاتی نزد روشنفکران و اندیشمندان است.حیاتش مهم و ضروری است و منافع و مضراتش نیز فراوان و قابل تصورند.به همان شکل که می تواند جامعه را از شکلی به شکل مطلوب تغییر دهد ،می تواند از وضعیت خوب به بد تغییر جهت دهد.همان شکلی که با سرعت بیشتر مردم غیر آماده را به تجدد گرایی می کشاند و انواع تقلید ها و پیروی های کورکورانه را ایجاد می کند.سرعت در نوآوری نمی تواند میزان خاصی را دنبال نماید زیرا تحت تاثیر عوامل بسیاری است.شاید مهم ترین آن ها بعد از نوع بشر نوع وسیله باشد.بسیاری از مردم در هنگام مواجهه با بیماری ها و احساس مرگ با تولید داروی جدید به سمت آن هجوم می برند اما این در موارد دیگر صادق نیست.شاید در مواردی نیز نوع بافت تاثیر پذیر تر از وسیله باشد و مردم با بدبینی به دارو بنگرند.سرعت در این میان فقط نمایشی برای انتشار خواهد بود.

سرعت نوآوری را باید برای همه ی آحاد ملت به شکلی آزمایشی نگریست.نه می توان میزانی برای آن در نظر گرفت و نه می توان آن را نادیده گرفت.سرعت نوآوری در پنهان خود اثرات خاص را خواهد داشت و جدای از اینکه مثبت با منفی باشد اما روی خواهد داد.ما سرعت را در این زمینه بدون مطالعه و کنگاش مفید نمی دانیم.باید آمادگی های لازم را به وجود آورد و برای تاثیر پذیری مثبت آن چاره اندیشی شود.سرعتی که بسیار بالا باشد نشان دهنده ی خوب بودن نیست کمااینکه سرعت کم نیز این نشان را منعکس نمی کند.نوآوری امری انسانی است و برای خدمت به مردم است اما همیشه آمادگی وجود ندارد.باید سرعت آمادگی را بالا ببریم تا بتوانیم متوازن با آن سرعت انتشار را نیز بالا بریم.سرعت نوآوری از مباحث تخصصی و در عین حال رفتاری در درون جامعه ی بشری است.نباید به تقلید و پیروی منجر شود و نیز نباید باعث عقب ماندگی های فکری و اندیشه ای گردد.سرعت نوآوری امری مهم و دارای ابعادی متفاوت است.باید برای توازن آن چاره اندیشی شود.

استقبال نوآوری:نوآوری امری انسانی و برای نوع بشر است.انتظار از آن نیز باید انسانی باشد.کسانی از آن سود می برند که در جامعه زندگی می کنند. هرفردی می تواند به هر شکلی از آن استفاده کند و این دور از انتظار نیست.نوآوری در چنین شکلی می تواند توفیق پذیر یا شکست خورده گردد.در این میان موضوع استقبال از نوآوری نیز مهم می باشد.اینکه انسان نوآوری را به وجود می آورد و برای استفاده ی خود تولید می نماید بحث استقبال و همراهی را نیز رقم می زند.ما معتقدیم که این موضوع نیز دارای ابعادی متفاوت است و با انواعی از رفتارهای جامعه در ارتباط مستقیم می باشد.اینکه مردم یک مجموعه با آن چگونه برخورد می کنند و آیا می دانند که چه موردی برای آن هاآورد شده و اثرات آن چیست؟ موضوعی است که استقبال از نوآوری را مطرح می نماید. نوع جدید آوری می تواند خاص هر جامعه ای باشد اما اینکه دیگران نیز بتواننداز آن استفاده کنند کاملا طبیعی است و بسته به اثر پذیری آن می باشد.

موضوع استقبال از نوآوری در توفیق یا تولیدات بیشتر دارای نقشی مثبت است.به زبان ساده وقتی امری جدید که بر اساس اندیشه های خاص و دارای ابعاد انسانی تولید گردید و مردم آن را برای اجرا داوطلبانه پذیرفتند آنگاه می توان منتظر تولیدات مشابه یا متغییر دیگری بود که اندیشمندان از باب تشویقات مردمی به وجود می آورند.تغییر پشت سر تغییر تا رسیدن به تحول و ایجاد جامعه ای متکامل نتیجه ی نوع استقبال و همراهی مردم خواهد بود.استقبال در واقع نوعی تایید بر ادامه و استمرار کار است.اگر بافت جامعه به عنوان یک عامل مداخله گر است اما استقبال و پذیرش نیز اثرات آن خواهد بود.در این مقطع نوع مردم نیز دارای اثرات خاص هستند.به طور مثال اگر این استقبال از طرف مردم عادی باشد دارای اثری معین و اگر از طرف اندیشمندان و دانشمندان باشد دارای اثری عمیق خواهد بود.بنابراین اگر استقبال مهم است اما مهم تر از آن نوع بشری است که آن را انجام می دهد.

ما استقبال از نوآوری را تنها در عملکرد می یابیم و گرچه از نظر تئوری آن را نیز مقطعی در انجام می دانیم اما هرگز تمام شدن را با حرف و کلام مفید نمی پذیریم.عملگرایی در استقبال و استفاده در کاربرد و اعتقاد به اثر پذیری و پشتیبانی از نوع جدید بدون شک باعث زمینه سازی برای جدیدهای دیگر خواهد شد.استقبالی که با عمل انجام گیرد سریع ترین اثرات را خواهد داشت و مردم بدین شکل نشان می دهند که آمادگی نو در تغییر پذیری دیگری را دارند.استقبال در این حالت می تواند به شکل های مختلفی نیز نماد یابد.پشتیبانی های تبلیغاتی و مادی و نیز تایید عملکرد اندیشمندان و نیز تشکیل جلسات و قدردانی از ززززحمات می توانند انواعی از نمادهای استقبالی را تشکیل دهند.استقبال از نوآوری بدون مطالعه ی موردی یا جمعی نیز ممکن است با عدم توفیق همراه گردد.

این بدان معناست که زمینه سازی برای استقبال نیز امری مطالعاتی است که هم دارای ابعاد روانشناسانه است و هم ابعادی از فرهنگ را در درون خود جای می دهد.ابعاد رفتار شناسی و کوشش برای پذیرش تغییرات عملکردی و بیان تاثیرات مثبت برای اجر از جمله مواردی است که بر چگونگی استقبال تاثیر پذیر می باشد.شاید برای بسیاری از شکست های نوآورانه بتوان دلایلی خاص از جمله بی گدار به آب زدن تصور نمود که معنای آن بدون مطالعه وارد شدن است.استقبال هرگز نمی تواند یک باره و بدون مطالعه ی زمینه ای باشد.استقبال از نوآوری زمانی موفق خواهد بود که با درون انسان ها در ارتباط باشد و از همان مکان آن ها را دچار تغییرات و تحولات نماید.درونگرایی باعث استحکام استقبالی خواهد شد.استقبال نوآوری یکی از مراحل مهم در موفقیت های تولیدی است.

موضوع استقبال اگر در موفقیت ها تاثیر پذیر است و اینکه می تواند آن را به ناموفقیت بکشاند نشان دهنده ی آن است که این روند نیز دارای خصوصیات ویژه ای است.این بدان معناست که استمراری بر استمرارهاست.شاید برای بسیار استقبال تنها یک حالت و آن هم مقطعی در زمان کوتاهی باشد اما برای اهل علم هرگز این چنین نیست.البته افرادی هستند که از همین طریق تا مدت ها از نوآوری هایی استقبال ایجاد می کنند اما استمرار آن ها منقطع می شود زیرا بدون زنجیروار پرداختن به ان باعث پارگی می گردد و در یک شکل از زندگی اجتماعی رها شده و گاه نفرین می گردد.استقبال را باید مرحله مرحله و بر اساس اندیشه های اندیشمندان به وجود آورد.امری که اگر با تدبیر صورت گیرد استمراری همیشگی دارد و راحت تر از هر موردی مورد پذیرش و عملکرد قرار می گیرد.

استقبال از نواوری را باید امری درونی و داوطلبانه نگریست.خارج از آن عدم توفیق است و اجبار در آن نوعی سرخوردگی است.در نوآوری جبر و زور تنها سم هایی خطرناک در نظر گرفته می شوند که می توانند موجودیت نوآوری را به خطر اندازند.استقبال راهی برای ادامه ی درست کار و زمینه ای برای ایجاد رشد و تحولات انسانی است.تغییر پذیری را ایجاد می کند و مردم را به سمت تعالی خواهی و عملگرایی به سمت تکامل رهنمود می نماید.استقبال از درون برمی خیزد و از برون نماد می یابد.امری انسانی است و در خدمت انسانیت و آدمیت آدمی است.باید آن را با ظرافت مطالعه کرد و با دقت اجرا نمود.این انسان است که با چگونگی استقبال از نوآوری وجودش را تایید یا رد می نماید.

رهبری نوآوری:نوآوری به هر شکلی که باشد دارای روند است.فعالیتی برای رسیدن به اهداف بلندی است که نتیجه ی آن را نوآوری گویند.در این کوشش اندیشمندان و خلاقان دخیل هستند و اندیشمندی مایه ی اصلی تولید این نتیجه است.بنابراین می توان نوآوری را در دو بعد نگه داشت نیز مورد توجه قرار داد.اینکه فعالیت است دارای ویژگی هایی است و اینکه نتیجه ی تلاش هاست نیز برای خود خصلت هایی را داراست.در چنین وضعیتی می توان نوآوری را در مراحل مختلف مورد تحلیل قرار داد و با توجه به ویژگی های هر روند آن را مناسب با اهداف مورد نقد و توجه ی خاص با ظرافت نگریست.در این وضعیت ظرافت بسیار مهم و حیاتی است.علت چنین نگرشی نیز ظرافت محتوایی نوآوری است.

مدیریت یا رهبری در نوآوری برای خود موضوعی مهم می باشد. گرچه تمام مراحل نوآوری برای ما در این دو کلمه قابل بررسی می شوند اما چون هدف عمده استفاده از کوشش هاست لذا توجه به نتیجه دهی که همان نوآوری اماده است باعث می شود تا اینده نگری نیز میسر گردد.به زبان ساده قصد این است که نوآوری را با دو موضوع مدیریت و رهبری مورد سنجش و ارزیابی قرار دهیم و با دلایل و ریشه یابی تاثیر هر یک را کنجکاوانه بیابیم و تلاش نماییم تا دقت را امری برای استمرار محسوب داریم.ماهیت نوآوری در این میان یاری دهنده است.مگر نه این است که جدید نگری راهی برای برون رفت از مشکلات است؟ مگر نه اینکه انسان می کوشد تا فشارهای زندگی را که اکثرا مصنوعی هستند با ساخت و سازهای مدبرانه آسان سازی نماید؟ اگر این چنین تصوری درست باشد بدون شک امر نوآوری رو به جلوست و محتوای آن پیشرفت و تعالی خواهد بود.حرکت دهی برای رسیدن به اهداف متعالی چیزی جز ترقی نگری نیست.ما همین محتوا را امری لازم بر می شماریم و نگه داشت یا استمرار آن را موضوعی برای ادامه یا توقف نوآوری بر می شماریم.

نوآوری با توجه به ماهیت و تعریفی که از مدیریت و رهبری می شود قابل توازن با آن هاست.در تعریف مدیریت و کاربرد آن وضعیت موجود امری مهم تلقی می گردد و گاه در تعریف از مدیریت خوب کنترل را مد نظر قرار می دهند.این مهم خصوصا در حوادث و رویدادهای غیر منتظرانه بیشتر نمود می یابد.اینکه گفته می شود زلزله را مدیریت کردیم یا سیل را با مدیریت خود اداره نمودیم معنایی جز کنترل و جلوگیری از گسترش آن نیست.کاربرد مدیریت در چنین وضعیتی خصوصا در نظام های متمرکز کاملا موفق و قابل قبول است.مدیری موفق است که خوب اداره نماید و دستورات را اجرا کند.این محتوا با مدیریت در جامعه ی امروزی به اشکال مختلف در حال اجراست و مردم و جوامع نیز قانون مداری را با مدیریت خوب یکسان می دانند و در برداشت خود مورد استفاده قرار می دهند.

نوآوری با توجه به تعریف رهبری نیز قابل مقایسه است.اینکه رهبری در جوامع امروزی برابر با هدایت است برای بسیاری از جوامع کوچک و بزرگ امری انتخابی است.رهبر فردی با ویژگی های خاص است که برتری هایی نسبت به مردم دارد که مهم ترین ان توانایی یهای رهبری و هدایت است.نفوذ او نه از باب زور و زر است که از نظر هدایت هایی است که مردم را به سمت رشد و تعالی می کشاند.مردم خود پایه گذار رهبری هستند و با ورود به تلاش ها و کوشش ها او را نشانه می گیرند.رهبری در چنین وضعیتی حالت ارامش دهندگی است و مردم در سایه ی ایجادی احساس ارامش می کنند و جبری در اجرای دستورات نمی یابند.چنین وضعیتی در انواعی از زندگی های بزرگ و کوچک قابل مشاهده است و از زندگی خانوادگی تا کشوری در نوسان است.رهبری در تعریف خود مقید به رشد همگان است و فرد گرایی را راهی برای رسیدن به جمع گرایی در نظر می گیرد.

نوآوری برای هر دو شکل مدیریت و رهبری قابل تصور است اما اینکه کدامیک درست تر است سئوال کاملا منطقی و زیرکانه است.وقتی نوآوری دارای ماهیت و هدف است باید آن ها را با ماهیت مدیریت و رهبری نیز هماهنگ ساخت.به نظر می رسد که در این زمینه برتری با رهبری باشد زیرا میان آن و نوآوری تشابهاتی است که در کنار هم بودن باعث می شود تا اهدف سریع تر بارور شوند.نوآوری به دنبال رشد انسانی است.رفع موانع است و می کوشد تا آرامش و رفاه جمعی را ایجاد نماید دقیقا همان چیزی که در رهبری موجود است.حرکت دهی در مدیریت امری باطل بوده در حالی که در رهبری امری لازم و ضروری است.نوآوری به رهبری نیازمند است و رهبر برای این امر فردی خاص از جنس اندیشمندان و دانشمندان می باشد.امری که باعث استمرار نوآوری و تغییر دهی به سمت رشد و تعالی انسانی می گردد.ماهیت نوآوری با رهبری کاملا هماهنگ است زیرا درون را برون معین می کند و این برون چیزی جز اهداف تعالی انسانی نیست.رهبری انسانی که گاه مصلح نیز نامیده می شود به دنبال اصلاح امور است و نوآوری نیز همین معنا را داراست.ما اعتقاد به مدیریت در نوآوری نداریم و آن را مایه ی توقف و عدم توفیقات بر می شماریم.تنها راه هدایت نوآوری رهبری است که آن هم دارای ویژگی های منحصر به فردی است.

تفاوت های نوآوری:تمام چیزهای جدید تنها در نو بودن مشابه هستند.این مهم که می توان تمام نوآوری ها را مانند هم دانست عبث و بیهوده است.نوآوری مانند هر خلاقیتی برای نسل حاضر تازه و جذاب است.سوای اینکه تا چه حد می تواند کمک دهنده باشد جذابیتش بیشتر تحت تاثیر نو بودنش می باشد.بر این اساس در کشورهایی که زمینه های نوآوری متنوع و فراون است می توان انبوهی از نوآوری ها را یافت که به وسیله ی اندیشمندان و خلاقان تولید می شوند.تفاوت هایی دارند و مقاصدی را می جویند.مشابهات و تضادها در این میان قادرند تا برتری ها و حتی اولویت های بعدی را رقم زنند.ما اعتقادی به بحث در مورد انواع نوآوری ها از نظر برتری جویی نداریم اما به تفاوت ها علاقه نشان می دهیم.این مهم نه از بابت برتری جویی هاست بلکه ظرافتی برای پی بردن هاست.

تفاوت های نوآوری باعث جداسازی برای شناخت بیشتر است.با این تلاش انسان قادر است تا با آگاهی بیشتر دانش افزون تری داشته باشد.تفاوت ها در موارد بسیاری است و بدون شک اولین کسانی که این خاصیت را جلوگر می نمایند روشنفکران و دانشمندان یک مجموعه هستند.در این تفاوت سازی تخصص حرف اول را می زند.به زبان ساده وقتی که تخصص در برق فراوان باشد انتظار نوآوری در این صنعت بیشتر می شود در حالی که در کشاورزی ممکن است حتی رویدادی به وقوع نپیوندد.در هر صورت ما باید تفاوت ها را پذیرا باشیم زیرا تنوع در نیازمندی ها را داریم.نیازهای متفاوت انسان هاست که نوآوری های مختلف را عرضه می نماید.در کنار این نیازها می توان به تفاوت های فردی و جمعی نیز اشاره نمود که خلق یا خواستاری متفاوت را ایجاد می کند.باید در مورد نوآوری ها با ظرافتی تخصصی و البته با صبر و حوصله نظر داد و هرگز برتری جویی را به میان نکشید.

اینکه تفاوت ها امری مشخص هستند نمی توان مخالفت نمود اما در مورد میزان تفاوت ها می توان نظراتی را ارائه کرد.به طور مثال تنوع استعدادها در میان کشورها و ملت ها بدون شک می تواند تدبرات متفاوتی را بروز دهد و نتیجه ی کوشش ها نیز می تواند نوآوری های متنوعی را به دنیای جمع عرضه کند.چرا باید تنوع را که لازمه ی تنوع نگری آدمی است فراموش نماییم؟ این مهم در تفاوت ها را نباید با تضادها یکی دانست هرچند احتمال تناقض در نوآوری ها و حتی تضاد نیز قابل وجود است.ما این را زمانی قابل قبول می دانیم که هر رفتاری را نوآوری بدانیم در حالی که قبل از این گفتیم که نوآوری باید در جهت انسانیت باشد و در غیر این صورت ابتکاری غیر انسانی است.انواعی از رفتارهای مبتکرانه اما غیر اخلاقی نمی توانند نوآوری به معنایی که آدمیت را تکامل دهد تلقی گردد.

گاه تفاوت ها در نوآوری تکامل دهنده ی یکدیگر هستند.به طور مثال وقتی در فنی نیاز های متقابل وجود دارند و هر یک بدون دیگری نمی توانند یک مجموعه را متکامل سازند بنابراین نه تنها تفاوت لازم بلکه حیاتی نیز می شود.به طور مثال در دو رشته ی پزشکی و انسانی تفاوت در جسم و روان نمی تواند ایجاد اختلاف در هدف نماید.آمادگی روانی برای پذیرش پزشک یا کارهای نوآورانه امری حیاتی است.درست است که میان جسم و روان تفاوت هاست اما در کنار یکدیگر بودن است که باعث تکمیل کارها و حتی نوآوری مشترک می گردد.تفاوت های نوآورانه برای جمیع مردم هوشمند امری واضح و قابل قبول است اما این مهم زمانی قابل پذیرش است که با درون آدمی و جوهره ی او در تضاد نباشد.تفاوت هرگز مخالفت و رو در رویی نیست.

نوآوری خود عامل تفاوت سازی است.یک زمینه را به شکلی تغییر می دهد تا زمینه ای جدید پذیرش گردد.دنیای متغییر معنایش نیز همین است که آدمی نمی تواند یکسان سازی در کل طبیعت را بپذیرد و تغییر خواهی را به کل کنار زند.در تولید نوآوری ها هم باید تفاوت وجود داشته باشد.هرچند این تفاوت ها عمیق تر هم باشند بسته به جامعه ای که خواستاری آن را دارد قابل قبول می باشند.ما تفاوت ها را از نظر علمی از این باب می پذیریم که آدمی موجودی متفاوت از سایر موجودات است.خواسته های یکسانی ندارد کمااینکه تفاوت های فردی در وجودش نیز قابل اثبات است.اگر تمام این موضوعات را به تفاوت های نیازی او گره بزنیم آنگاه از بابت پذیرش تفاوت های نوآورانه نیز قانع می شویم.نوآوری در نتیجه دهی هم باید در تفاوت دهی قابل تحلیل باشد.این به معنای آن است که حتی یک نوآوری نمی تواند اثرات یکسانی بر جوامع داشته باشد . تفاوت های برداشتی نیز موید همین قضیه است.

در نتیجه ی این نوع برداشت هاست که تفاوت در تولید نوآوری همراه با اثر پذیری آن بر فرد یا جامعه و در نهایت گرایش انسان ها در استمرار یا توقف قابل قبول می گردد.تفاوت های نوآوری امری است که باید وجود داشته باشد در غیر این صورت رقابتی برای بهتر ساختن و در نهایت بهزیستی به وجود نخواهد آمد.تنها خطر این نوع گرایش ها تبدیل رقابت ها و رفاقت ها به دشمنی های برتری جویانه است که متاسفانه در دنیای به اصطلاح متمدن امروز فراوان یافت می شود.

فرهنگ نوآوری:فرهنگ در معانی مختلف خود دارای جایگاهی خاص در میان مردم و نیز اهل علم است.هر معنایی که در ذهن فرد باشد با همان ذهنیت نیز اظهار نظر می کند.اینکه آن را مجموعه ای از اعتقادات و گرایش ها بدانیم یا از آثار باستانی و نویسندگان بگوییم تفاوتی ندارد واقعیت این است که فرهنگ گسترده است و هر کس از ظن خود آن را مورد نظر قرار می دهد.ما فرهنگ را مسلط بر رفتارها و کردارها می دانیم و آن را طریق زیستن انسان ها بر می شماریم.این رفتار می تواند ناشی از اعتقادات دینی یا ملی باشد و یا هر دو را در بر گیرد.مهم این است که بدانیم فرهنگ رهنمود کننده ی غلط یا درست افراد است و اینکه به آن بار ارزشی می دهیم نیز تابع فرهنگ مسلط بر ارزیاب کننده است.ما در نوآوری این مطلب را از دو نظر مهم می دانیم.اول اینکه فرهنگی که باعث ایجاد نوآوری می شود و دوم اینکه فرهنگی که خواستار تولید نوآوری است.گرچه هر دو می توانند در تعامل با هم باشند اما همیشه اینطور نیست و گاه تا مرز تضادها و تصادم ها هم پیش می روند.فرهنگ در معنای درونی خود مسلط بر انواعی از فعالیت هاست که شامل نوآوری نیز می شود.

طبیعی است که نوآوری با انواعی از فرهنگ ها روبرو باشد.ابتدایی ترین آن وجود افرادی اندیشمند و متفکر است که دارای فرهنگی فرهیخته و راهگشاست.افرادی که از سایر مردم به نوعی رشد یافته تر و مقید تر می باشند.فرهنگ مسلط بر تفکرات آن ها تعالی سازی است و در ابتدای رفتارهای خود تغییر پذیری را خواستارند.بیشتر این افراد تحصیل کرده و مسلط بر مشکلات انسانی هستند ، موانع و مسائل رشد آدمی را دریافته اند و می کوشند تا با دگرگونی های فرهنگی راهی برای ترقی بیابند.کوشش های آن هادر کانال همان تصورات فرهنگی است و می کوشند تا اثرات نوآوری را بر زندگی مردم عملا ایجاد نمایند.به زبان ساده فرهنگ تفکرات این افراد خاص و شامل رشد گرایی و بالندگی است.فرهنگی که ما آن را تولید کننده ی نوآوری و حاصل تلاش های معین و مقصود دار اندیشمندان و روشنفکران بر می شماریم.

در طرف دیگر قضیه فرهنگ حاکم بر فضای جامعه است که می بایست خواستاری را به همراه داشته باشد.این را باید در میان مردم یافت و رفتارهای برونی را تاییدی بر خواستن در نظر گرفت.فرهنگ درون جامعه نوعی راهگشا و مشوق برای ایجاد نوآوری و تغییرات درونی جامعه است تا بدین سان بتوان میان فرهنگ تولید کننده و خواستار، نزدیکی ایجاد نمود.فرهنگ عوام در این میان تابع کل مردمی است که اعتقادات خاص و تمایلات معینی دارند که ممکن است تابع دین ،باورهای ماورایی یا ملی و منطقه ای باشد.ما این دو را در کنار هم گذاشتن و صلح دادن، مهم می دانیم اما اینکه آیا می توان به این توفیق دست یافت یا نه؟ مسئله ی دیگری است.فرهنگ های متفاوت اگر در کنار هم باشند و به تضاد و تصادم مشغول نگردند می توانند امورات را ختم به خیر نمایند.

ما نوآوری را در سومین فرهنگ هم مهم می دانیم.درست است که فرهنگ حاکم بر تصورات اندیشمندان باعث حرکت دهی و فعالیت های خاص برای رسیدن و تولید می گردد ، این نیز قابل قبول است که هر چه فرهنگ حاکم بر مردم یک جامعه خواستاری بیشتری برای پذیرش داشته و مشوق خلاقان باشد زمینه های انبوه تولید را به همراه خواهد داشت اما از طرف دیگر با تولید نوآوری ،استمرار آن واستفاده در امور زندگی می تواند مانع ساز یا حرکت دهنده باشد.به زبان ساده مردمی که در خواستاری مشابه هستند با مشاهده ی تولید ممکن است دچار تغییرات فرهنگی شوند .این نوع فرهنگ که در عمل یاور نوآور در ادامه ی کار است تحت تاثیر نوع تولیدی قرار می گیرد.هر آنچه که ما آن را تغییر فرهنگی می دانیم بیشتر و افزون تر باشد احتمال جذب و ادامه را میسر تر می سازد کمااینکه عکس آن نیز صادق است.

نوآوری تحت تاثیر مهم ترین مولفه های فرهنگی است.این حقیقت که رشد فرهنگی می تواند زمینه ای خاص برای تولید داشته باشد ما را به سمتی دیگر نیز هدایت می کند و آن اینکه کاهش نوآوری یا عدم آن نشان دهنده ی نوعی ایستایی فرهنگی است.باورهایی که قادر نیستند تا مشکلات مردم را حل کنند و نیز اعتقاداتی که نمی توانند یاور و کمک دهنده ی مردم در رفاه خواهی و آسایش طلبی باشند.در چنین شکلی است که سکون و حتی سقوط دور از تصور نمی گردد و مردم هر جامعه با عدم رشد و تعالی سازی نوعی زندگی دون را ادامه می دهند که در آن تنها زنده ماندن مشخص می شود و زندگی کردن معنایی نمی یابد.نوآوری در چنین جوامعی دور از انتظار و شاید نشدنی است.ما فرهنگ را در این زمینه مهم ترین و در عین حال موثر ترین می دانیم.نوآوری در سه ضلع فرهنگ گاه گرفتار و زمانی پشتیبان می شود.باید به جامعه نگریست و از روشنفکران انتظار داشت.

نتایج نوآوری:نوآوری خود نتیجه ی تلاش ها و کوشش هایی است که تحت تاثیر عوامل بسیاری ایجاد می شود.وقتی موضوعی نتیجه باشد چه سود که از نتایج نیز سخن به میان آید؟ ما این را امری واضح می دانیم اما هرگز موشکافانه تصور نمی نماییم.نوآوری باید حاصل تلاش باشد.نتیجه فعالیت هایی که از طریق علم و اندیشمندی تولید می شود و اینکه افرادی با تفکرات متعالی و کوشش های خستگی ناپذیر و دلسوز به مردم ،آن را تقدیم می کنند.ما نتیجه را در این شکل به دو معنا در می یابیم و هرگز تضاد در معنا را ادراک شدنی نمی دانیم.به زبان ساده اگر نوآوری اتمام یک تلاش برای تولید وسیله یا ابزاری برای رفع مشکلات مردم باشد نتایج استفاده از آن چه خواهد شد؟ آیا این ختم به کار است؟ البته که نیست .ما نتیجه را در دو درون می یابیم و بر اساس آن ها نظر می دهیم.

نتیجه را باید با نتایج متفاوت دانست.در فعالیتی خلاقانه نتیجه همان ارائه ی یک ایده یا وسیله ای جدید با کاربرد بهتر است اما در نتایج مجموعه ای از اثرات مورد نظر است که با تولید آغاز می گردد.در نتیجه ی نوآوری آغاز کار تفکر یک اندیشمند برای ایجاد یک طرح نو و آیده ی تازه است و ختم آن نیز همان دادن هاست اما در نتایج این چنین نیست.آغازین نتایج معرفی یک نوآوری است و ادامه ی ان تاثیرات درونی جامعه ناشی از استفاده و تغییر پذیری است.بدیهی است که تغییر ابتدایی ترین نتیجه ی یک نوآوری است.مردم خود را با ایده ی جدید هماهنگ می کنند و ضمن استفاده ،روش زندگی را نیز دچار دگرگونی می نمایند.اگر از مقاومت ها بگذریم که آن نیز نوعی نتیجه ی حاصل از نوآوری است اما مراحل دیگری نیز در نتایج قابل تصور است که بعد از تغییر یابی نماد می یابند.

نتایجی مانند تحول گرایی و حرکت به سمت مقاصد نوآوری برای ما قابل قبول و تصور است.این مهم در ابتدا سخت و گاه با مقاومت های بسیاری است.میان نسل ها شکاف ایجاد کردن و نیز اختلافات را میان نسل قدیم و جدید ایجاد نمودن نیز می تواند وجود داشته باشد اما این حقیقت مطلب نیست و تنها واقعیتی است که نیاز به ترمیم و اصلاح دارد.باید کوشید تا در نتایج نوآوری موانع را نیز برداشت.نتیجه ای که در فرد تحولگرایی ایجاد می کند به این منظور است که او ابتدایی ترین یعنی تغییر را خواستار بوده است.تحول حالی به حالی شدن است.واز یک فضا خود را رهانیدن و به فضایی جدید وارد شدن است.در ابتدای این تحول باورگرایی ضعیف و گاه همراه با تردید و دو دلی است.برای متفکرین و اندیشمندان این امری طبیعی است که می بایست از آن گذر کرد اما گاه ماندن ایجاد می شود که بسیار مانع ساز است.ماندن در تردید باعث کند سازی تحولات و گاه شکست آن می گردد.

از دیگر نتایج نوآوری می توان به تکامل گرایی نیز اشاره نمود.در این مرحله که افراد یک جامعه تغییر را پذیرش نمودند و در خود فرو رفته و فضایی جدید ایجاد کردند نوعی تفکر در جایگاه خود به عنوان فرد و انسان به وجود می آورند که من کیستم و چیستم؟ این همان مرحله ی درون نگری است که باعث یافتن عیوب و شناخت توانایی های درونی می گردد.فرد در این وضعیت می کوشد تا با رشد و بالندگی خود را از شکلی به شکل جدید تغییر مسیر دهد.او در پی تکامل خویش است و وجود خود را در این وضعیت راضی کننده نمی یابد.با نوآوری نگریستن و خود را شریک در تولید محسوب نداشتن نوعی عدم تکامل را می یابد که در کنار توانایی های درونی می کوشد تا والایی را مسیر حرکت خویش قرار دهد و این همان تکامل فردی است که در نوآوری از جمله نتایج تصوری ماست.

به طور خلاصه می توان نتایج نوآوری را امری انسانی بدانیم که رشد آدمیت و احسای تعلق به آدمی و نیز اینکه نوع بشر در تفاوت ها طبیعی اما در تضاد ها غیر طبیعی هستند را در درون خود ایجاد نماید و بکوشد تا آنجا که می تواند جوهره ی انسانی خود را بارور سازد تا آرامشی مثال زدنی در کوشش ها داشته باشد.او با چنین رشدی هر فعالیتی را مجاب نمی داند و هر رفتاری را انسانی به حساب نمی آورد.نتایجی که با تغییر آغاز می شوند و با تکامل ادامه می یابند و گرچه حدی نیز برای آن متصور نیست در انواعی از رفتارهای انسانی خود منعکس می کنند و نوع بشر را از مشکلات و مسائل رهایی می دهند.ما نتایج نوآوری را از این نظر که دارای نقطه ای انسانی برای رسیدن هستند موثرترین شکل برای رسیدن به جامعه ای انسانی بر می شماریم و بر آن تاکید می کنیم.نتایجی که آغازینش تفکر و پایانش احساس رضایت از آدمیت خویش است.

رضایت از رفتارهای درونی آدمی راهی برای صلح خواهی ،گریز از جنگ، ویرانی، تخریب، کشتار و وحشی گری، رسیدن به صفا و صمیمیت و در نهایت انسان بودن است.ما نوآوری را از این نظر که می تواند نتایج انسانی شگرفی داشته باشد مهم و ضروری در حیات می دانیم و کلید حل مسائل را در آغازین فعالیت ها اندیشمندی و تولید انواعی از ایده های جدید می بینیم.امری که به نظر می آید چندان مشکل نباشد.همتی می طلبد و اندیشه ای برای آغاز اندیشیدن به کار می خواهد.

پایان سخن:نوآوری امری تازه و مانند خویش دارای طراوت و سرزندگی است.تاثیرش بر اندیشه ،صیقل دهندگی است و بر سبک زندگی آرامش خواهی است.طلبی در پشت سر خود دارد و تاییدی در خواستاری می طلبد.فعالیتی متفکرانه که می تواند ترازوی ارزشیابی جوامع مختلف باشد.ارزشی در درون دارد و منافعی در برون جوامع بر ان قابل تصور است.باید آن را کوششی معنا دار در جهت تکامل انسانی یافت و در همان جهت حرکت کرد.اندیشمندان آغازینش هستند و متکاملین سود برنده ی آن .در هر دو شکل آدمی موثر بر کار است و انسانیت جوهره ی درونی آن می باشد.نوآوری در جوامع متفاوت و گاه بیگانه است.در بیگانگی جوامع نبود نوآوری اصل است و در بیگانگی نوآوری نبود جامعه ی اندیشمند اساس است.

گرچه در نوآوری پایان سخن چندان معنایی نمی یابد اما نشان دهنده ی مقطعی در استمرار است.ما هم اعتقادی به پایان سخن نداریم اما نمادی برای استراحت در نظر می گیریم.این مهمی برای ادامه به وسیله ی دیگرانی است که می خوانند و تشویق به جرکت می گردند.برای ما توقف در نوآوری نوعی سکون برای گنده شدن است.بنابراین اساس بر حرکت در نوآوری است و تصوری برای توقف قابل قبول نیست.موضوعات نیز در آن گسترده و غیر محدودند و اندازه ی گستردگی آن نیز مانند انسان هاست. چون نمی توان حدی برای تکامل تعیین کرد این نشان می دهد که حصار کشی برای نوآوری نیز قابل تصور نیست.باید موضوعات بیشتری برای نوآوری تولید کرد و از اندیشه برای جرکت و از اندیشمندی برای خمیر مایه سود برد.ما بر اساس تصورات خود آن ها را مطرح کردیم و انتظار افزایش موضوعات را داریم.

موضوعی مانند هدف نشان دهنده ی نقطه ی رسیدن است که به ویژگی های آن اشاره نمودیم.ضرورت و اهمیت آن را با استدلال بیان داشتیم و آن را در دو بعد بودن و نبودن مورد نظر قرار دادیم.معیار را از این نظر مهم دانستیم زیرا این خطر را که ممکن است نوآوری به سمتی خارج از انسانیت استمرار یابد را گوشزد نمودیم.در این میان زمینه های تصوری برای آغازین نوآوری و نیز خواستاری را ارائه نمودیم.البته کار را چندان هم آسان نیافتیم و به همین دلیل مشکلات را با توجه به ویژگی های آن نوشتیم و از موانعی که می توانند کار را کند سازند نیز موضوعاتی را مطرح کردیم و البته شکل سخت تر آن یعنی مسائل نوآوری را در رابطه با جامعه و انواعی از سخت سازی ها مطرح کردیم.این ها را نه برای دلسرد سازی که مقاوم سازی پیش رو معرفی نمودیم.

از عوامل نوآوری سخن به میان آوردیم تا شناخت بیشتر شود و راه برای حرکت هموار تر گردد.از بعد زمان که بر حرکت تاثیر گذار است و می تواند نوع نوآوری را نیز تولید نماید بحثی مطرح کردیم و مکان را که زمینه ی کار را برای تولید کننده مهیا می سازد و البته می تواند در دو نکته ی منفی یا مثبت باشد بیان داشتیم.برای شناخت نتایج از نمادهای نوآوری نیز بحثی را به میان آوردیم و نشانه ها را برای نمایش مهم معرفی نمودیم.این را نیز گفتیم و بیان داشتیم که نوآوری با تمام خوبی ها و تاثیراتی که دارد همیشه مورد موافقت نیست و بدون شک در دو جبهه ی موافق و مخالف دارای شرکایی است.ویژگی ها ی موافقان و نیز مخالفان را تنها برای معرفی مطرح نمودیم.از نفوذ نوآوری و نیز حدود آن مباحثی را مطرح نمودیم و استمرار نوآوری را منوط به عواملی دانستیم.از فقر نوآوری و ویژگی های زمانی آن و البته از گسترش آن همراه با نیازهایی که نوآوری داراست مسائلی را ارائه کردیم.

سیاست و اندیشه ی نوآوری از دیگر موضوعاتی بود که به میان آوردیم .سرعت نوآوری در فضاهای مختلف،استقبال از آن و توضیحات کافی را به همراه دلایل و استدلالات بیان داشتیم.رهبری را در کنار مدیریت مطرح نمودیم و از تفاوت های نوآوری نیز موضوعاتی را صراحتا ارائه کردیم.در این میان مهم ترین نکته در نوآوری که فرهنگ باشد را نیز در سه شکل مختلف دسته بندی نمودیم و از نتایج این کوشش که دارای سه تاثیر تغییر،تحول و تکامل بود مبحثی را تقدیم کردیم و تا پایان سخن به پیش رفتیم اما هرگز مدعی تمام شدن بحث نیستیم.این آغازی برای فعالیت های دیگری است که با عنوان نوآوری ادامه خواهد یافت.ما آمدیم،نظر دادیم و ارائه ی طریق نمودیم.دیگران بیایند و کار کنند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: جمعه سوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 11:26

تنهایی:انسان موجودی اجتماعی است و این مهم را برای بقای خویش لازم و ضروری می داند.بر این اساس کوشش های خود را جمعی می کند و با آن،بودن را ترجیح می دهد.

شاید نوعی نیاز متقابل میان انسان ها عاملی در این راه باشد اما به نظر می رسد که توانایی های او در تفکر و تعقل، زیر بنایی ترین ها باشد.تلاش های او برای ایجاد نهادهای جامعه نیز متاثر از نیازهای اوست.

در جمع بودن تا حدود زیادی این نیاز را رفع و تلاش های او را معنا دار تر می نماید.از این نظر که مکتب های جمع خواه مورد تایید او قرار می گیرند و معیاری برای سلامت او در نظر گرفته می شوند.

بر خلاف آن نیز نوعی بیماری یا غیر انسانی زیستن متبلور می شود و لذا تنها زیستن را نوعی جدا شدن از استعدادها در نطر می گیرند.در کنار چنین تصوری است که انسان ها به دو شکل متضاد مورد ارزیابی قرار می گیرند.

آن هایی که در جمعند و آن هایی که با جمعند.معنای این دو نیز نوعی تضاد در سبک زندگی را معرفی می کند که نشان دهنده ی رشد یا عدم آن است.

تنهایی از این دیدگاه، بعد منفی به خود می گیرد و با معنویت متضاد می گردد.نوعی خلوت در خویش است که برای رسیدن می بایست جدا شدن از استعدادها را رقم بزند.

چنین افرادی را می توان موجوداتی زنده فرض کرد که می توانند نفس بکشند و در میان جمع هم باشند.افرادی که موثر بر کل نیستند اما دیگران معین می توانند مسلط بر آن ها گردند.

نه مشکلات آن ها را تحریک می کند و نه مسائل برای آن ها محوریتی تاثیر گذار تلقی می شود.با موج ماندن و هلاک شدن را امری طبیعی برمی شمارند و لذا کوششی برای رفع نمی نمایند.

در گوشه ای می مانند و منتظر حوادث می شوند.در واقع، نوعی انتظار برای گذر از یک خطر و سپس منتظر خطری دیگر شدن، روی می دهد.

انزوا در این جایگاه برای نوع بشر، نوعی از خود بیگانگی است که نمی تواند شامل انسان های رشد یافته باشد.افرادی که با هوشیاری و تفکر زندگی می کنند معنای آن را درک می نمایند.نه خواهان جدایی از جمعند و نه غمگین در گوشه ای منتظر می مانند.

لذت برای آن ها در تنهایی نیست که با جمع بودن و در غم و شادی دیگران شریک شدن است.خلوت و در تاریکی زیستن، برای افرادی است که از جوهره ی خویش تنها نامی دارند و در قوه باقی مانده اند.

فعل قابلیت ها را نچشیده اند و معنای آن را درک ننموده اند.تنهایی برای چنین اشخاصی، نوعی مرگ پذیرفته شده است.

بنابراین می توان افراد را زنده یا در حال زندگی کردن ارزیابی کرد.یگانه بودن منفی هم می تواند نوعی تنهایی را رقم زند.جدایی از همنوعان و عدم دارا بودن تعلقات جمعی که نوعی زنده بودن را منعکس می نماید.

فعالیت یا عدم آن نیز می تواند در موضوع تنهایی مداخله گر باشد.کسانی که فعال و در حال تلاش برای تغییر دنیای انسان ها هستند، در حال زندگی کردن می باشند.معنای لذت را می فهمند و کوشش را برای نشان دادن وجود خود، به کار می گیرند.

در ضدیت با آن، کسانی هستند که فقط تنفس را در می یابند و قطع آن را با دست و پا زدن، به دیگران منتقل می کنند.

این سرنوشت من است و باید آن را بپذیرم.البته که نظرات خود را بیان نمی دارد که در درون، باور می نماید.

زنده بودن او تنها وجودی فیزیکی دارد و موثر بر روند زندگی نیست.گوشه گیری برای او امری حیاتی است و این دیگران هستند که برسرنوشت او موثرند.ماندن تا مردن،شعاری عملی برای آن هاست و از این که زنده اند راضی اند.بسیاری در ارزیابی ها این چنین هستند.

در خلوت خود زیستن برای سبک زندگی، معنایی دارد.هر انسانی که خواهان انسان بودن خویش است باید در تلاش های جمعی موثر باشد.این اصلی علمی و دانشی است.

هیچ انسانی نمی تواند خود را برتر بیاید مگر کارهایی فوق العاده و بزرگ انجام دهد.اگر این چنین شود، این انسان های دیگرند که او را بزرگ می شمارند و همیشه جاودان می کنند.

در تنهایی، جاودانگی نیست.جداشدن از انسان ها، جوهره ی آدمی را مدفون می کند و بدین شکل است که در ارزیابی ها، تنها و تنها زنده بودن او را رقم می زنند.

باید در این راه، یکه بودن را در فعالیت های موثر یافت که اگر ضد این باشد، زندگی کردن را مطرح نمی کند.

تفاوت عمده ی میان زنده ها و زندگی کنندگان، در فعالیت های جمعی و با جمع بودن است.ضدیت با این خواسته ی طبیعی انسان، جداشدن از نوع خویش است.

تنهایی در ابعاد معنایی خود، شامل انواعی از رفتارهای انزواطلبانه است.پذیرش قضا و قدرهای جبری است.ماندن تا مردن است.راضی به آنچه دیگران برایش ترسیم نمودن است.

در مقابل آن، زندگی با نشاط شامل افرادی است که در جمع زیستن و موثر بودن بر دیگران در عین تحت تاثیر قرار گرفتن از سوی همنوعان را اساسی برای شادی و شادمانی در نظر می گیرند.

لذت از امروز و اینده شدن برای فردایی بهتر و آرام تر، همانی است که تنهایی را کنار می زند و آن را منزوی می کند.انزوا باید منزوی شود و این نوع بشر است که با سبک زندگی و انتخاب آن، زنده بودن را تنها مقدمه ای برای ماندن جاودانه در نظر می گیرد.

گوشه گیری برای افراد رشد یافته، بیگانگی است و فعالیت برای معنا نمودن زندگی، اصل و اساسی برای جاودانه ماندن است.پس، باید زندگی کرد و موثر در جمع بود.

آزادی:انسان موجودی است که از لغات استفاده می کند و برای آن ها معنا و مفهوم می سازد.او به چنین کاری نیاز دارد و در تلاش است تا از تئوری به عمل رسد.

وی برای زنده بودن خود در موارد بسیاری متضادها را اجرایی می کند و تناقض ها را لازم و ضروری برمی شمارد.

او برای خویشتن حد و حدود تعیین می کند در عین حالی که خود را برای تدوین قوانین، آزاد برمی شمارد.بدین شکل میان آزادی و حد و حدود نوعی تناقض یافت می شود که آدمی به عمق آن پی برده و هم چنان بر آن استوار باقی می ماند.

آزادی را اگر رها شدن بنامیم تدوین قانون محدود شدن و در حد و حصر حرکت کردن می گردد.نوعی تقابل که گاه تصادم هم ایجاد می کند.

بنابراین نوع بشر آزاد آفریده شده و می خواهد تا آزاد باقی بماند.بنابراین چه لزومی وجود دارد که حدود را بپذیرد و آزادی را لمس کند؟

حریت خواهی با تلاش های آدمی در طول تاریخ محقق شده است.رهایی از انواع ظلم ها و ستم ها از او موجودی خاص با شهرت جهانی ساخته است. وی در هر گوشه از این دنیای پر تلاش ،نام و آوازه ای برای یافتن آزادی نموده است.کسانی که آزاده اند نوعی خاص از بشرند که معروفیت خود را در رهایی یافته اند و کوشش های خود را برای رسیدن به منظورهای آدمی جهت داده اند.

به نظر می رسد که معنای آزادی، نوعی سردرگمی ایجاد و با تلاش های نوع بشر برای محدود کردن ، بی معنا نموده است.

آزادی چیست؟ همین پرسش می تواند انسان ها را به دو نوع معین تقسیم کند.زندگان و زندگی کنندگان.آن هایی که با این واژه بیگانه اند و کسانی که در پی محقق کردن آن هستند.

این تفاوت را می توان در اساس یافت و با تفاسیر معین نمود.آزادی در بعد انسانی معنای شگرف دارد و با رهایی شدن به هر شکل متفاوت است.آزاد بودن غیر از بی بند و باری است.

معنای آزادی را می توان در هر دو شکل یافت و تفسیر نمود.برای افرادی که فقط زنده اند آزادی معنایی ندارد.برای دست یابی به کدامین هدف، باید در پی آن باشند؟

رهایی از کدامین قید و بندها؟آن ها بندها را خود ساخته اند و به دور خویش کشیده اند.

بنابراین آزادی زمانی قابل قبول است که ضدیت آن را نفی نمایند.در محدوده ی خود ماندن و بر آن تاکید نمودن همان ضد آزادی خواهی است.

شاید آزادی را بتوان به شکل های مختلف معنا نمود یا درک کرد اما هر چه باشد از خویشتن آغاز می شود و سپس به اطراف منتشر می گردد.

افرادی که زنده اند در خویشتن آزادی نمی یابند.در محدوده ی خویش گرفتارند و آن را نیز خواهانند. رسیدن به هر آرزویی قبل از آن، خواستاری آن است.رسیدن به خواسته باید در وجود، موجود باشد.آزادی، بنیان رها شدن از خویشتن است.

در مقابل، زندگان افرادی هستند که رهایی از خویشتن را اساس می دانند.هر عاملی که تفکر و تعقل آن ها را به بند کشد، نفی می کنند.

آزاد در اندیشمندی اند و در استفاده از توانایی ها، حد و حصر نمی شناسند.همان طور که قابلیت های آن ها بی حد و حصرند، تلاش در کمال آزادی برای رشد و ترقی آن ها هم، بی حد و حصر می شود.

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند است.برای آن ها بهترین آزادی، آزادی فکر و عقل است.رهایی این دو قوه ی اصلی از انواع سنت ها و رسومات غلطی است که مانند انواع دیوارهای بلند، مانع بروز آن ها می گردد.

این ها زندگی می کنند زیرا روند ادامه ی حیات را خود انتخاب می نمایند.آزادی دست یافتنی است و باید آن را به دست آورد.

کوشش لازم دارد و فعالیت های عمده را می طلبد.کسانی که چنین تلاش هایی دارند در حال لذت بردن از زندگی خویشند.

خلاص شدن از انواع دیوارهای شهوانی برای نوع بشر، آزادی است.رهایی از شکم پرستی و عبد دیگران شدن است.

باید رها شد و در دریای پر تلاطم زندگی، آزادی را یافت و آن را مقدس نمود.زنده ها این چنین نیستند و شاید هم نمی دانند که می توانند خود باشند و خود تصمیم گیرند.روند زندگی کردن را در یابند و آزادی را ریشه دار ترین راه برای زندگی کردن بشمارند.

در چنین وضعیتی است که آزادی معنایی انسانی می یابد و با دنیای حیوانات و درندگان متفاوت می گردد.

آزادی، بی بند و باری نیست.در شهوت ها رها شدن نیست.آزادی، رها شدن از انواع مشکلاتی است که تفکر را به چالش می کشند و فکر را مغلوب می نمایند.

آزادی برای کسانی است که فعال در یافتن هستند.آن را می شناسند و برای لذت بردن به آن نیاز دارند.آزادی دست یافتنی است.

در هر صوت، میان زنده ها و زندگی کنندگان تفاوت های فراوانی در آزادی و مفهوم آن وجود دارد.

کسانی که آن را با لقمه ای نان عوض می کنند زنده هایی هستند که قصد ماندن در این دنیا، به هر شکلی را دارند.همان کسانی که مفهوم آزادی را در معنای دیگران می یابند و موجوداتی بی تحرک و تابع دیگران می شوند.

آزادی در رها شدن انواع انسان ها از قید و بندهای مصنوعی است که گاه خود می سازند و می یابند.

آزادی در فکر و هوش برای آدمی، بنیانی ترین رها شدن هاست.باید این مهم را نه تنها در تئوری که در عمل نیز یافت.

حریت در انسان بودن، بهترین نوع ازادی است.گاه باید چنان آزاد اندیش بود که رهایی را به هر شکل، نوعی بی آزادگی تلقی نمود.

در جوهر ی آدمی، آزاد بودن معنایی درونی دارد و رها شدن از حصرهایی است که انسان را به سمت حیوانیت می کشاند.بهترین آزادی، رهایی از تعلقات کاذب خویشتن است.

رنج:انسان دارای عاطفه و احساس است.گرچه هر دو یکی نیستند اما می توانند حالات آدمی را از درون به بیرون منعکس کنند.بسیاری، حس را همان عاطفه می دانند در حالی که این چنین نیست.منظور اصلی از حس همان احساسات پنجگانه است که هر انسان سالمی داراست.البته در این میان اشتراک میان حیوان و انسان نیز قابل قبول است.حس بینایی،شنوایی،لامسه،بویایی و چشایی از جمله ی احساسات آدمی است که هر یک بیانگر نوعی توانایی است.

سالم بودن در این میان، حرف اول را می زند.تفاوت میان انسان ها نیز قابل قبول است.یکی بویایی قوی تری دارد و دیگری چشایی ضعیفی را داراست.در حیوانات و به منظور بقا،بعضی از احساسات آن ها قوی تر و کارساز تر هستند.بویایی، کمک موثری برای یافتن غذا می نماید.بنابراین نمی توان عاطفه را با احساس یکی دانست.

درد و رنج که حالتی مشخص و گاه نامشخص دارد، در هر دو بعد،قابل بررسی است.آن که می سوزد با احساس پنجگانه ی خود درک می کند.آتش پوست را مورد حمله قرار می دهد پس درد را منعکس می نماید.روابط عصبی، بیشترین نقش را داراست.در بو نیز همین وضعیت قرار دارد.چنین استفاده ای از احساس را می توان ظاهری و مشخص دانست اما در مورد عاطفه وضعیت متفاوت است.

حالاتی که با توانایی های درونی در ارتباط است و فرد را دچار شادی یا درد می کند.غم و اندوه یا شادمانی که هر یک می توانند درون آدمی را مورد تهاجم قرار دهند.گویا میان آدم و سایر حیوانات در این زمینه تفاوت هاست.از این نظر است که بررسی حالات آدمی را می توان در دو شکل ظاهری و باطنی یافت.آن جایی که احساسات موثرند و در حالاتی که عواطف مداخله گر می شوند.

در مورد انسان و چگونگی زیستن می توان هر دو را مورد نظر قرار داد با این توضیح که والاترین آن ها، همان عواطف انسانی هستند که معرف نوع بشر می باشند.

رنج ناشی از مسائل عاطفی، موثرترین عامل در شناخت انسان و میزان رشد اوست.آن که می بیند اما بینا نیست همانند همان کسی است که غم دیگران را می بیند اما در درون وارد نمی کند.کسانی که زنده اند می بایست مانند سایر انسان ها باشند.آینده را درک کنند و برای بهزیستی خود شادمانی را خواستار باشند.گویی زندگان، فقط، جسمانی متحرکند که عواطفی رشد نیافته دارند و عکس العملی برای تحرک در خود نمی بینند.

چنین وضعیتی باعث می شود که غم دیگران را در درون خویش نیابند و بدین شکل، از دنیای بشریت فاصله گیرند.زنده اند اما نه مانند سایر انسان ها،که یکه و تنها هستند.

در مقابل، انسان هایی که زندگی کردن را خواستارند، دارای رشدی قابل قبول در پالایش عواطف می باشند.غم و غصه ی دیگران را در خود موثر بر می شمارند و عکس العمل نشان می دهند.

کوشش های آن ها دارای ابعاد انسانی است و خیرینی برای بهتر زیستن دیگرانند.این را خواستاری خود می یابند و بدین سان می کوشند تا رنج دیگران را درد خود بدانند و اقدام کنند.پس، متحرک و هدفمند وارد فعالیت ها می شوند و روند زندگی را بهتر و بهتر می کنند.

بر کسی ظلم وارد نمی کنند که برای رهایی دیگران از ظلم نیز اقدام می نمایند.رنج خواه نیستند و بر همین اساس، آن را برای دیگران به وجود نمی آورند.زندگی بدون درد را هدف نهایی خویش بر می شمارند و آن را وارد مسیر انسانی و انسانیت می نمایند.زندگی در این شکل، درد پذیر نیز می شود.

بنابراین، میان افرادی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند، تفاوت های فاحشی وجود دارد.کسانی که درد را در خود امری طبیعی می دانند و وجود آن را نوعی سرنوشت در نظر می گیرند، در نهایت کوشش خویش، آن را به احساسات واگذار و قطره ای اشک را روانه ی بیرون می کنند.

خنده ای برای آن ها معنا دار نیست و با خنده ی دیگرانی که او را با خود جابه جا می کنند، می خندند .در واقع می توان عواطف آن ها را سرکوب شده در نظر گرفت که کوششی برای بیداری آن ها صورت نمی دهند.

در مقابل، افرادی که دارای عواطفی پاک و رشد یافته هستند،در مقابل حوادث و رویدادهای ضد بشری، عکس العمل نشان می دهند و تا آخرین وضعیتی که می تواند مفید باشد، می کوشند. درک رنج در افراد رشد یافته، معنا و مفهومی والا دارد.

آزار و مشقتی که در دنیای امروز نهفته است تنها به وسیله ی کسانی درک می شوند که روند زندگی خود را پویا می یابند.عکس العملی انسانی و عاطفی دارند و بر همین اساس، کوشا می گردند.در مقابل، افرادی که فقط دایره ی خود را ترسیم می کنند، خروج از آن را توانا نیستند و تنها نفس کشیدن را می فهمند و کوچک ترین زحمتی را برای رفع، به خود واگذار نمی کنند.

حزن و اندوه که در زندگی کنندگان است شامل، تمام انسان ها حتی کسانی که فقط زنده اند، می گردد.عواطف که معنا دار و کنترل شده باشند، چنین وضعیتی را ایجاد می کنند.عدالت خواهی، رنج آوری دارد و این را،افراد فرهیخته درک می کنند.اندوه دیگران می تواند بر آن ها تاثیر گذار باشد و عکس العمل های متفاوتی را به وجود آورد.روند زنده بودن برای این نوع افراد، زندگی کردن است.

ثمر:انسان در تلاش های خود در پی آن است که نتایج آن را لمس کند.هدفدار بودن کارها نیز به همین منظور انجام می گیرد.به دنبال نتیجه ی تلاش ها بودن نشان دهنده ی آینده نگری اوست.مانند باغبانی است که بعد از کوشش های فراوان میوه ی محصولات را طلب می کند.گرچه میان انواعی از تلاش ها تفاوت وجود دارند اما این بدان معنی است که آدمی با آینده نگری نوعی بیداری را خواستار است که به او امید و امیدواری می دهد.

این ذات زندگی کردن انسان است که قصد دارد با توجه به حال ،آینده را نیز برای خود خوش بینانه ترسیم نماید.زندگی کردن در این روند نوعی رضایت خواهی نیز ایجاد می کند.خواسته ای برای گرفتن نتایج کار و نیز روشنی برای راهی که در پیش روی اوست.ثمر زندگی برای همه ی انسان ها خواسته ای است که منطقی به نظر می رسد.

برای بررسی سبک زندگی و رابطه ی آن با ثمر دهی می توان انواعی از روش ها را مطرح کرد.گاه متعادل مانند واقعیت پذیری و زمانی تفریط مانند انواع خساست ها و تنگ نظری های اقتصادی که هر یک از این نگاه ها نوعی از روش ها را می طلبد.اگر هر یک را جداگانه در نظر گیریم می توانیم انسان ها را به دو نوع تقسیم نماییم.آن هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.

بنابراین ثمر یابی یا ثمر دهی می تواند انواعی از زنده ها را معرفی کند یا این که زندگی کنندگان را مشخص نماید.پرداختن به هر یک نشان دهنده ی توجهی است که به این عامل می گردد.حاصل زندگی چیست؟ به چه منظوری باید در این دنیا زندگی کرد؟برداشت انسان ها از نتایج تلاش ها کدام است؟هر یک از این پرسش ها ما را به سمت تقسیم بندی راهنمایی می کند.

ابتدایی ترین نگاه، همان زنده بودن است.کسانی که از تلاش های خود تغذیه را اساس می دانند.در کوشش های خود زمان را تنها برای بودن و در میان خانواده زندگی کردن در نظر می گیرند.خوردن و آشامیدن در کنار تشکیل زندگی و خانواده،تولید بچه و در نهایت بزرگ کردن آن ها به مانند امری طبیعی و جبری که خارج از توان اوست و فقط نشان دهنده ی پیروی است،در نظر می گیرند که اگر نشود مرگ را به دنبال دارد.

تفکر و اندیشمندی برای تغییر چندان کار ساز نمی شود و انسان در این میان تابعی کامل می گردد.

موجودی که از نظر محتوا تفاوتی با سایر موجودات ندارد و تغییر در زندگی نیز امری نیست که مورد توجه باشد.این نوع انسان ثمر دهی را تنها در زنده بودن می داند و برنامه ای فراتر از آن ندارد.در همان حال می ماند و محدودیت را در کنار خویش می یابد.

در مقابل، افرادی که زندگی کردن را اساس تلاش های خود می یابند کسانی هستند که ثمر دهی را بسیار وسیع تر از تغذیه و ماندن در نظر می گیرند.به درون می پردازند و به بار نشستن کوشش ها را در ابعاد مختلف پیگیری می کنند.پویا و پر تلاش هم راه با اندیشمندی و برخورد خردمندانه با انواعی از رویدادها و نیز هدف دار بودن نوع زندگی برای رسیدن به اهدافی که اساس آن ها تغییر و تحول نگری است،می باشند.

در چنین وضعیتی است که ثمر نیز از حالت عادی خارج می شود و شکلی متعادل تر به خود می گیرد.فایده خواهی از کوشش ها برای او،نماندن و سکوت نکردن است.خود را موثر بر دنیا و چگونگی تغییر آن می داند و این باعث امیدواری گشته و دیدگاه محدود را به وسعت بشریت می کشاند.او خود را مانند موجودی که باید مورد توجه باشد در نظر نمی گیرد بل که خود باعث توجه ی دیگران می شود.

در میان انسان ها زنده بودن فقط نفس کشیدن نمی شود و نوع بشر در هر کجای آن که باشند باید سود دهی تلاش های خود را مهم بدانند و در پی دریافت آن باشند.اگر این چنین رویدادی محقق نشود یا این که خواستاری نداشته باشد تفاوتی را میان نوع بشر با سایر موجودات ایجاد نمی کند.

فایده ی تلاش ها باید اساس و بنیان هر دیدگاهی باشد.از این نظر است که عدم توجه به آینده و خواستاری فایده و سود باعث می شود که او را موجودی منفعل و زنده نامیم که چندان تاثیری بر جهان اطراف ندارد و تنها وجودی فیزیکی دارد.

چنین افرادی کم نیستند و گاه خود نیز این را اعتراف می کنند.اندیشه را از خود دور یافته در می یابند و خردورزی را شامل خود نمی دانند.از این نظر،بیهوده زیستن را می توان به آن ها تعلق دانست و عدم تحرک معنا دار را نیز در رفتارها یافت.

گرچه ثمر دهی می تواند موضوعات متعددی را دارا باشد و ما را به اشکال مختلف رهنمود نماید اما عدم آن بدون شک موردی جدید است.همین هاست که باعث جدایی انسان ها از هم می شود.

ثمر خواهی از هر نوعی که باشد زندگی کردن را معنا می بخشد و البته ارزیابی یا ارزش دهی نیز می تواند آن را به دون ترین یا والاترین تقسیم نماید.در کنار آن ماندن و منتظر نبودن نیز می تواند تنها زنده بودن بشر را رقم زند.

میوه ی باغبان و منتظر آن بودن با تلاش ها، معنا دار می شوند.میوه ی زندگی نیز همین است.پس میوه ی زنده بودن معنایی ندارد و افرادی که منتظر تقدیم میوه ها هستند بدون این که حرکتی انجام دهند زنده و نفس کش می باشند.

به بار نشستن تلاش ها تنها برای کسانی است که زندگی می کنند و البته از آن نیز لذت می برند.فایده زنده بودن در زندگی کردن است که ثمره ی تلاش ها و کوشش های نوع بشر است.

خاطره ها:دوران زندگی آدمی دارای فراز و نشیب های بسیاری است.تلخی ها و شیرینی ها توام، اتفاق نمی افتند.گاه زیر و زمانی بالاست.این روند برای همه قابل تصور است.زحمت ها به نتیجه می رسند و نوع بشر دوران نوزادی را می گذراند و وارد دوران کودکی و سپس بزرگسالی می شود.در تمام این روند، رویدادهای متفاوتی توجه او را به خود جلب می کنند که ممکن است ماندگار یا قابل فراموشی باشند.انواعی از رویاهای کودکی همراه با انتظارات برآورده شده یا نشده می توانند در ذهن او جای گیرند و خاطرات متفاوتی را رقم زنند.

یعنی،ضمیر انسان دارای اطلاعاتی می گردد که گاه خواهان حذف و زمانی نیز از بازگو کردن آن ها لذت می برد.این خاصیت آدمی است که با خاطراتش زنده بماند و آن ها را مسیری برای بازگو کردن گذشته ی خویش برشمارد.

در این ارتباط، انسان ها متفاوت می شوند.گاه گذشته را بیش از اندازه بزرگ می کنند و به آن افتخار می نمایند در حالی که جایی برای افتخار ندارند و تبدیل به انواعی از تعصبات کورکورانه ی بدون دلیل می شوند.

تجربه آموزی برای بعضی، اساسی برای برگشت به گذشته می شود و احترام به بزرگ تر ها را به عنوان معیاری برای رشد تربیتی در نظر می گیرند.خاطرات در واقع بخشی از ضمیر انسان برای پرداختن به گذشته ها و عملکردهاست.

در چنین وضعیتی، انسان ها متفاوت می شوند.آن هایی که خاطره را مهم می دانند و با آن ها زندگی می کنند و کسانی که گویی خاطره ای ندارند و یا برگشت به آن را در برنامه های خود قرار نمی دهند.به کسی وابسته نمی شوند و در واقع تنهایی در درون را به بیرون منتقل می کنند.این ها همان زنده ها هستند که با خاطرات میانه ای ندارند.

خاطره، اندیشه و خیال آدمی است.کسانی که زندگی می کنند آن را جزئی از روند در نظر می گیرند،قابل بازگویی می دانند و به افرادی که دارای تجربه ی کمتری هستند منتقل می کنند.در مقابل ،این اندیشه و خیال، به دلایل بسیاری، برای بعضی وزنه محسوب نمی شوند و یا درکی از وجود آن ندارند.

اصل مطلب، در درک و فهم قضیه است که زنده هایی که فقط موجودیت خود را اساس می دانند، به چیز دیگری نمی پردازند.البته که میزان رشد آن ها هم میسر است ولی چندان که لازم باشد عمل نمی کنند.استعدادها در همان حالت اولی باقی مانده اند و تعاملات در دایره ای تنگ و تاریک محدود می شوند.

بدیهی است که چنین افرادی قادر نیستند تا به گذشته ی خویش برگردند.یعنی ضمیری چندان پر بار ندارند که آن ها را ملاک قرار دهند.

خاطرات، یادبودهای آدمی در طول حیات اوست.با آن ها شاد و یا اندوهگین است.افرادی که با او در تعامل یا مدت های فراوانی همزیست بوده اند و اکنون وجود ندارند.تلاش هایی که منجر به موفقیت ها یا شکست ها شده اند.رویدادهایی که بر زندگی او تاثیر گذار بودند و در نتیجه مجموعه ای از داشته های ذخیره شده ای که هر یک می توانند بازگو کننده ی بخشی از زندگی فرد باشند.

یادگارهای دوران کودکی و جوانی تنها برای افرادی است که خود را در می یابند و برای خویشتن، ارزشمندی قائلند.این مهم، بدون شک می تواند شامل زندگی کنندگان باشد و افرادی غیر را شامل نشود.

افرادی که تنهایی را برگزیده اند و خود در زندگی خویش نقشی ندارند .در ضمیر خویش تهی اند و با امواج حرکت می کنند.این بادها هستند که مسیر او را تعیین می کنند و او نیز تابعی از این روند می گردد.

با این حال،آثار و گذشته می توانند خاطره محسوب شوند به شرط آن که فرد، برای آن ها ارزش قائل شود.خواه این موارد تلخ یا شیرین باشند.فراموشی گذشته نمی تواند امری لازم و ضروری باشد مگر این که خاطرات دیگری جایگزین آن ها گردد.در واقع، این آدمی است که خاطرات را می خواند و می خواهد.ذهن،زمانی که فعال شود خاطره را مطرح می کند.چنین وضعیتی تنها شامل کسانی است که زنده اند و زندگی می کنند.

در مقابل، افرادی که فقط جان می دهند نمی توانند فرصت خاطره یابی را در خود پرورش دهند.یادگاران قدیم در میان افراد باقی می مانند و بازگویی آن ها، دوران گذشته را بار دیگر زنده می نماید.این چنین وضعیتی نشان دهنده ی نقش فرد در انتخاب روش زندگی است.زندگان می توانند خود را نفس کش بنامند در حالی که زندگی کنندگان همه ی دوران ها را برای خویش تاثیر گذار و قابل باقی ماندن می دانند.انسان با خاطرات، انسان بودن خویش را رقم می زند.

عدالت:عادل بودن در مراحل زندگی خواسته ای است که نوع بشر ذاتا خواستار است.این بدان معنی است که تعاملات آدمی می توانند از مسیر انسانیت خارج شوند و مشکلات فراوانی ایجاد نمایند.بر این اساس، توازن در تمام ابعاد، نکته ای ظریف می شود و نوع انسان در تلاش است تا انواعی از توازن ها را به وجود آورد.اتفاقی که انسان در پی آن است تا میان همنوعان خود، نوعی آشتی و آرامش به وجود آورد.این در درون آدمی جای دارد و لذا می کوشد تا به دست آورد.در استعدادهای درونی نیز عدالت قابل رشد است و کسانی که بیشترین تلاش را در این راه می نمایند همان هایی هستند که بیشترین رشد را داشته اند.انصاف داشتن در انواعی از فعالیت ها، نوعی معرف در خوبی هاست و این مهم قابل دسترسی است.عدالت خواهی عامل بسیاری از درگیری های تاریخی میان نوع بشر بوده است.

در میان انصاف داشتن آدمی می توان نوع بشر را به دو شکل تقسیم بندی کرد.اول آن هایی که در ذات خود رشد یافته اند و لذا می کوشند تا عدالت را در میان جمع محقق نمایند.کسانی که با کوچکترین ظلم و ستم عکس العمل نشان می دهند و خود را در مقابل انواعی از ظلم ها قرار داده و مبارزه را اصلی برای از بین بردن ستم ها بر می شمارند.چنین افرادی هم خود عادلند و هم خواستاری عدل را در درون خود پرورش داده اند.پس، رفتارهای آن ها هم ضدیت با ستم و هم مبارزه با ظلم است تا بدین شکل بتوانند عدالت را ایجاد کنند.نوعی از بشر که زندگی کردن با معنا را برای خود ایجاد نموده اند و می کوشند تا دیگران را نیز با خود همراه نمایند.عدالت خواهی برای کسانی است که در متن کوشش ها و تلاش های انسانی قرار دارند و انسانیت را تنها ملاک برای ارزیابی در نظر می گیرند.

در نوع دوم، افرادی هستند که میان ظلم و عدل تفاوتی ادراک نمی کنند.با دیگرانند در حالی که فرسنگ ها از انسانیت به دورند.فقط بودن خود را مهم می شمارند که نوعی جبر در ماندن در نظر می گیرند.در اطراف آن ها چه می گذرد؟مهم نیست.مهم، بودن آن هاست.ظلم را پذیرا هستند که اگر این چنین نشود، می میرند.ستم را نوعی امر طبیعی برای ماندن در نظر می گیرند که باید به صورت بدیهی پذیرا باشند.چون خود نقشی ندارند پس دیگران می توانند ستم یا عدالت را تشخیص دهند.آن ها زنده اند و در بودن خود، احساس تنهایی و گوشه گیری می کنند.عدالت برای آن ها مفهومی غیر قابل درک است و اصولا میان انواعی از رفتارها نیز تفاوت قائل نمی شوند.عکس العمل آن ها در مقابل اعمال، یکی، یا بی تفاوتی است.آن ها زنده اند و البته که در حال زندگی کردن نیستند.

دادگری رفتاری است که مخصوص زندگی کنندگان است.کسانی که برای ادامه ی زندگی خود به دنبال لذت بردن از وجود خویشند و استمرار عرت بخشی را خواستارند.می کوشند تا خود، عامل عدالت و دادخواهی شوند و هر مکانی که ضدیت با آن را ببینند فریاد برآورند و بیداری را رقم زنند.برای آن ها زندگی کردن بدون عدالت طلبی، اتلاف وقت و عمر محسوب می شود و بر همین اساس است که بینا و شنوا هستند.هر رفتاری را زیر نظر دارند و انسانیت را ملاکی مهم برای ارزشمندی در نظر می گیرند.هر لحظه ای که ظلم نمایان شود خود را در میان فعالیت های ضد آن می یابند و عدالت را جانشین آن می نمایند.زنده بودن راهی برای بررسی ها در نظر نمی گیرند که سبک زندگی را مهم در تعاملات بر می شمارند.در چنین وضعیتی است که عدالت معنا می یابد و نوع بشر فعال می گردد.

شاید بزرگ ترین و موثر ترین عاملی که می تواند عدالت خواهی را محقق کند همان، نوع زیست انسان باشد.حتی کسانی که قادرند اما بی تفاوت از رفتاها می گذرند نیز نمی توانند زندگی کننده باشند.باید برای رسیدن به انصاف خواهی در ابعاد مختلف، تلاش نمود.این یعنی، پاسخگویی به درون آدمی و رشد جوهره ی درونی او که اگر این چنین حالتی بتواند محقق گردد، آرامش در جامعه و تعادل در همه ابعاد، قابل تصور می شود.دادگری، صفتی انسانی می شود که اگر دنباله رو داشته باشد، انسان و در غیر این صورت، فقط شکلی از آدمیت را داراست.عدالت امری دست یافتنی است که فقط فعالان و در مسیر بودن ها می توانند ایجاد کنند.عدالت نوعی توازن خواهی در تمام موضوعات انسانی است که پرداختن به همه ی آن ها وظیفه ی افرادی است که درجامعه و با جامعه زندگی می کنند.

در هر صورت، عدالت خواهی را نمی توان از انسان جدا کرد.با نوع بشر همراه است و اگر مسیر، طبیعی و رشد، تعالی سازی باشد، هرگز قابل فراموش شدن نیست.عکس آن اگر ایجاد شود، نشان دهنده ی نوعی انحراف از ذات و گم کردن مسیر است.کسانی که در مسیر نیستند، زندگانی بی تحرک و نفس کشانی بی تاثیرند و در مقابل آن، افرادی که فعالند و نوع زندگی برای بشر را تنها در توازن و احترام می خوانند کسانی اند که عدل و انصاف را نشان دهنده ی ذات درونی و انسانی بر می شمارند.دادگری بدون دادخواهی و عکس العمل در مقابل آن، نوعی نقص در رفتارهای آدمی است که اگر این چنین شود، نشان دهنده ی سقوط آدمی در رشد جوهره ی خویشتن است که امری بسیار خطرناک و مبین انسان هایی است که فقط زنده اند و حیات دارند.

صداقت:دوستی در روابط انسانی موضوعی کاملا بشری است.گرچه بعضی چنین وضعیتی را در حیوانات هم می یابند اما اگر هم موجود باشد در حد غریزی است.رفاقت در میان انسان ها امری طبیعی و نفسی است و بر همین اساس است که آدمی را موجودی جمع گرا می شمارند.دوستی بر اساس راستی، اوج رفاقت هاست در حالی که گذرا نگریستن به آن تنها دون بودن آن را رقم می زند.کسانی که در درجات مختلف دوستی هستند شخصیت های متفاوتی دارند و حتی می توان ارزیابی های موجود را برای این چنین افرادی ملاکی برای انسان بودن دانست.رفاقت برای رسیدن به اهداف بلند انسانی و نیز تحولگرایی برای رشد و ترقی جوهره ی آدمی همان مبنایی است که آدمی را از سایر موجودات جدا می سازد.صداقت امری درونی و مواجهه با انواعی از رشدهاست.

دوستی از روی راستی و درستی در میان انسان ها دارای دو شکل مختلف و متضاد است.کسانی که دغل باز و نیرنگ کارند از این قاعده خود را متمایز می سازند.اساس این موضوع بر درستی انسان هایی است که می دانند و می خواهند.اگر ضدیتی با این حالت باشد در این دایره قرار نمی گیرد.در میان چنین وضعیتی می توان به دو نوع انسان اشاره داشت.آن هایی که صداقت را عاملی در محبت صادق می دانند و لذا می کوشند تا با دیگران بر همین اساس رفتار نمایند . دوم کسانی که چنین وضعیتی را در خود نمی یابند.البته این بدان معنی نیست که دغل کار یا فریبکار باشند.در واقع نوع دوم انسان هایی هستند که معیاری به نام صداقت را در دنیای خود نمی یابند و لذا می توان آن ها را انسان های زنده نامید.بودن در این دنیا را با زنده بودن مساوی در نظر می گیرند.

ایثار در معنی دیگری از صداقت می تواند شامل افرادی باشد که انسانیت را در درون خود به اعلی ترین شکل ترقی داده اند.افرادی که زندگی می کنند و وجود دیگران را در کنار خود حس می نمایند.درد آن ها درد خویشتن است و بر همین اساس همکاری برای رفع مشکلات همنوعان را اساسی برای بودن خود در نظر می گیرند.صداقت و محبت سازی را در رفتارهای خود عملا پیاده می کنند.آن ها در میان جمع و با همگان زندگی می کنند.این نوع انسان ها روند زندگی را انتخاب کرده اند و خود را جزئی از مردم در نظر می گیرند.صداقت و راستی را عاملی برای نزدیکی دل ها می یابند و عمل می کنند.از انواع خودگذشتگی ها گرفته تا بخشش و همکاری در تلاش و کوششند.بنابراین مردم به دو دسته تقسیم می شو.ند.آن هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.

تفسیر صداقت هر چه باشد در انسان بودن آدمی دخیل است.ما این را کافی نمی دانیم و روند انتخابی آدمی را برای ادامه ی حیات مهم تر برمی شماریم.آن هایی که می آیند و می روند بدون اینکه تاثیری بر این دنیا گذراند بسیار متفاوت از کسانی هستند که آمدند و رفتند اما هنوز خوش نام پا برجا باقی مانده اند.رنده ا کسانی هستند که به نفس کشیدن خود دلخوشند.پس چون در دایره ای محدود قرار می گیرند ، خود را موثر بر دنیا بر نمی شمارند.پس عشق و معشوق را نیز در دون ترین شکل درک می کنند و شاید هم اصلا درک نکنند.محبت و عشق نسبت به معشوق حقیقی هم همان صداقتی است که در درون آدمی نهفته است.زنده های بی تاثر بر دنیا که خود را در میان امواج قسمتی می یابند هرگز نمی توانند ارزشیابی های انسانی را درک نمایند.آن ها تنها به بدون خود دلخوشند و اطراف محدود را می یابند.

صداقت که ابتدای آن نوعی استعداد محسوب می شود در تمام انسان ها بالقوه موجود است.همه می توانند صداقت داشته باشند و از آن برای پیشبرد کارها استفاده کنند.از این مهم برای ایجاد رشد انسانی و رسیدن به اوج آدمیت سود برند و به صورت رفتاری با هنموعان خود به شکلی عمل کنند که آرامش و آسایش را ره آورد باشد.لازمه ی استفاده از این توانایی بودن در راه است و لذا کوشش های آدمی بدون توقف و تلاش های او برای کمک به دیگران و انتخاب بهترین شیوه ی زندگی کردن است.موجودی که متفکر است و با استفاده از این قدرت، از سایر موجودات جداست.بدیهی است که شیوه ی زیست او نیز بسیار متفاوت از سایر جانوران است.صداقت و راستی در عمل همیشه خاص انسان هایی است که واقعا انسان هستند و جوهره ی درونی خود را متعالی ساخته اند.

زنده ها در مقابل صداقت قرار نمی گیرند اما آن را عاملی در زندگی برنمی شمارند.خود را انتخابگر نمی دانند و لذا نوعی جدایی از وضعیت را برای خود در می یابند که نتیجه ی آن نفس کشیدن و همراه دیگران رفتن است.هرچه گویند گوش می دهند و صداقت را در کلام دیگران می یابند بدون اینکه معنی آن را درک کنند.چنین افرادی حتی در میان جمع هم که باشند تنها خواهند بود.تاثیر پذیرند و هرگز خود را تاثیر گذار در نمی یابند.صداقت نوعی تاثیر گذاری بر دیگران برای ساخت جامعه ای ایده آل و بسندیده است.انسان ها با صداقت به دو شکل تقسیم می شوند .آن هایی که آن را درک می کنند و در درون خود جای می دهند که در واقع زندگی کنندگانند و دیگری کسانی که صداقت را موثر بر رفتارهای خود نمی یابند و لذا آن ها فقط زنده اند و حیات دارند.

خط سیر:انسان با تولد خود وارد دنیا می شود و با مرگ از آن جدا می گردد.این ساده ی قضیه است.خطی که از جان گرفتن آدمی آغاز و با قطع آن به اتمام می رسد.اگر از مباحث فلسفی و دینی جدا گردیم و به همین شکل تفسیر به موضوع کنیم باز مباحث فراوانی قابل ارائه اند.درست است که از نظر علمی, نطفه بستن در رحم مادر نقطه ی آغاز زندگی است اما برای ورود به این دنیا تولد امری لازم و ضروری است.بر همین تصور است که خطی ترسیم می کنند و آغاز آن را تولد و پایان را نیز مرگ در نظر می گیرند.شاید هم برای بسیاری همین ساده ترسیمی کافی باشد تا قانع شوند.قابلیت دفاع هم دارد.نفس که قطع شود مرگ فرا می رسد و بر همین اساس, درون قبر گذاشتن آغاز می شود.فرد از این جمع جدا شده است.پس مسیری لازم می آید.

خط سیر، موضوعی است مهم که در موضوعات انسانی دارای جایگاهی ویژه است.بعضی این خط را ابتدای زندگی و انتهای آن را مرگ در نظر می گیرند.این حالت در بسیاری از افراد موجود است و به خصوص،نگاه های عامیانه می تواند موثر بر آن باشد.ما چنین نگرشی را تنها قانع کننده ای سریع می دانیم اما از نظر علمی و دانشی این موضوع می تواند مسائل دیگری را نیز داشته باشد.در واقع سئوالاتی مانند اینکه، این سیر خطی است و مستقیم به مقصود می رسد یا اینکه دایره ای است که ابتدای آن پایان آن نیز هست؟در مباحث فلسفی بسیار قابل تامل است اما از باب انسانیت, وضعیت شکل دیگری به خود می گیرد.زندگی کردن یا زنده بودن؟خط سیر با این دو شکل، از بودن متفاوت خواهد بود.در واقع این انسان است که با بودن خود مسیر را معین می کند.

کسانی که مسیر زندگی را دایره ای به دور خود در نظر می گیرند مانند کسانی هستند که در محدوده ای سیمی یا فلزی به سرعت حرکت می کنند در عین حالی که در همان مکان خود باقی مانده اند.در سیر، خطی است که ویژگی های معینی دارد.حرکت به جهتی معین است که دارای منظور و مقصودهای والایی است .نوعی تلاش و کوشش های خاصی را می طلبد که فقط مخصوص نوع بشر است.خط سیری برای رسیدن به اوج و محقق کردن تمامی توانایی هایی که آدمی با تولد خود، داراست.انسان در خط سیر خود یا زندگی می کند یا زنده است و نفس می کشد.هر دو شکل قابل تصورند و بر همین اساس نیز مورد تفسیر قرار می گیرند.ماندن برای اثبات بودن، همان زنده بودن است در حالی که تلاش و کوشش برای رسیدن به اهداف، همان زندگی کردن است.

اگر به واقع، تولد تا مرگ را خط سیر در نظر گیریم، ورود به این شکل از تصور، فقط دو نوع انسان را معرفی می کند.آن هایی که چگونگی حرکت را خود انتخاب می کنند و کسانی که دیگران برایشان تصمیم گیری می نمایند.آن هایی که رشد و ترقی را اساس تلاش های خود بر می شمارند و افرادی که چنین تصوری از وجود خویش ندارند.آن هایی که انسانیت خود را در راه ترفیع و رشد قرار می دهند تا دنیا را متغیر سازند و کسانی که درونگرایی را فراموش کرده اند و برونگرایی دیگران را اساس ماندن خویش بر می شمارند.کسانی که خود را ارزشمند می دانند و معتقدند که نوع بشر احسنت است و کسانی که ارزش خود را در دیگرانی می یابند که به آن ها زنده بودن را نشان می دهند.لذا خط سیری مشخص را دریافت می کنند و آن را برای بودن خویشتن در نظر می گیرند.خط سیری که ابتدای آن انتهای آن است فقط، برای کسانی است که زنده اند.

برای خط سیر،روندگی حالتی فعال برای نوع بشر است.حرکت دهی برای رسیدن به اهداف بلند انسانی است.مسیری برای ترفیع انسانیت و رسیدن به اوج است.در واقع، در راه بودن است که به وجود آدمی معنی می دهد.روندگی باید برای کسانی باشد که تحول گرا و تغییر دهنده هستند.در کنار این وضعیت است که همراه بردن ها هم مطرح می شود.مانند گله ها اندیشیدن است که ابتدایی که رود همه نیز به دنبال آن خواهند بود.البته که چنین افرادی هرگز به رشد و تعالی نخواهند رسید.خط سیر مسیری مستقیم برای رسیدن به اهدافی است که آدمی را از سایر موجودات جدا می سازد.این ترفیعات را نمی دهند که باید به دست آورند.پس حرکت لازم آید و کوشش ضروری گردد.زندگی کردن به خط سیر معنی دار،جهت دهد و به حرکت و کوشش، ادراکی معین معرفی نماید.

خط سیر را، وجود آدمی از ابتدا تا انتها گویند.خطی مستقیم برای کسانی که زندگی می کنند و خود را در تمام کوشش ها و تصمیمات رشد دهنده، موثر بر می شمارند.نسبت به انسانیت و نوع بشر تحولگرا می باشند در کنار کسانی که از جامعه به دورند و مرتب در جای خویش باقی می مانند.حرکتی نیز اگر باشد از طرف دیگرانی است که آن ها را با خود می برند.اینکه به کدامین جهت؟را دیگرانی تعیین می کنند که زنده بودن ایشان را می خواهند.زندگی کردن نمی تواند ماندن باشد.تغییر خواهی همراه با تحول گرایی و رسیدن به تکامل خواهی است.در این راستاست که باید گفت:آدمی یا زنده است یا اینکه زندگی می کند.آن هایی که در جامعه ی خود نقشی فراگیر دارند، زندگی می کنند و از بودن خویش، آگاه و لذت برنده هستند در حالی که مخالف با آن فقط حیات دارند و در ظاهر میان جمع زندگی می کنند.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: جمعه سوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:4

نفوذ نوآوری:بدون شک حرف تازه دارای خریدارانی است.نماد جدید جاذبه هایی دارد و نوآوری به معنای واقعی کلمه دارای علاقه مندانی است.اینکه آدمی در انواعی از عکس العمل ها اصل است باید آن را به نیاز انسانی گره زد و اظهار داشت که این انسان است که نوآوری را می خواهد و تولید می نماید.در این میان توجه به جامعه ی انسانی نیز مهم می باشد.فردگرایی گرچه در نوآوری تاثیراتی دارد اما نتایج و تاییدات آن بسته به جمعی است که فرد در آن تولید می نماید.تولیدات جدید بدون داشتن تاییدات به نابودی می گرایند و با گذشت زمان فراموش می شوند.جامعه ای که در آن نوآوری دارای قابلیت است پیشرفت بیشتری را انتظار می کشد.نوآوری نه تنها پاسخی به بیان نیازهاست بلکه نفوذی است که تا اعماق درون آدمی می رود و راه خود را باز می کند.این نفوذ برای نوع بشر دارای معنا و مفهوم خاصی است.

نفوذ نوآوری در چندین بعد قابل بررسی است.یکی از مهم ترین ابعاد مربوط به فردگرایی است.شاید بهتر است آن را نوآور نامید.نفوذ برای تولید اولین قدم برای ایجاد است.فردی که خواهان نوآوری است و تفکرات او یاورش در پرداختن به مسائل است چنان تحت نفوذ و تاثیر نوآوری قرار می گیرد که آرام و قرار ندارد.با انواعی از مطالعات خود را به ان سمت هدایت می کند و با انواعی از دانش ها و علوم روز نیازها را بررسی می نماید.نفوذی که باعث می شود تا وقت و زمان برای او مسئله ای پیچیده نباشد.نگاهش رو به جلوست و نفوذ نوآوری در درون او باعث عدم توجه به خستگی و ناامیدی می گردد.تمام نقاط او برای انجام آماده و مهیاست و بدین شکل نفوذ برای او امری مشوق و تایید کننده می گردد.درون او ناآرام و برونش منتظر موفقیت می باشد.نفوذ فردی را باید امری مهم به حساب آورد.

پرداختن به نفوذ جمعی هم برای نوع بشر حیاتی است.با یک نوآوری تمام سبک ها تحت تاثیر قرار می گیرند.در زندگی جمعی و مراودات ورود می یابد و آن ها را از مسیری نادرست به جهتی منطقی می کشاند.نفوذ جمعی در این میان شامل تمام مراحل زندگی از گروهی کوچک تا ابعادی مانند تمام کره ی زمین می شود.نوآوری های مخابراتی چنان بشر را به خود مشغول داشته که با نفوذش حتی نوع خوراک و زمان آن را متاثر می نماید.نفوذ آن بر تمام ارکان های جمعی از نهادهای خدماتی گرفته تا تولیدی را شامل می شود و آدمی را وادار می کند تا زمان زندگی خود را تحت کنترل قرار دهد.شاید کم شدن زمان تفریحات از مهم ترین نفوذ های نوآوری در ابعاد منفی باشد.در صنعت این مورد بسیار گویا تر است زیرا نیروی انسانی ماهر و اجتیاج به نوع بشر برای به کارگیری باعث از بین بردن زمان مفید می گردد.

در مورد ارزشیابی نفوذ نیز می توان نظراتی را مطرح کرد.نفوذهایی که نوآوری در استفاده ایجاد می کند همیشه مثبت نیست.به طور مثال نواوری سیما و ماهواره گرچه باعث تنوع دانش ها و علوم برای بسیاری گردید اما به همان میزان باعث نفوذ منفی بر سیستم خانواده و گره زنی در اخلاقیات گردید.شاید برای بسیاری نوع استفاده اصل باشد که هست اما گذر از این نکته آنچه مورد نظر ماست نوآوری است.اگر این نوآوری نبود بدون شک چنین مسائلی نیز قابل بررسی نبودند.نوآوری دارای نفوذی تازه پذیر و تازه خواه است و بر همین اساس دوری جستن از آن چندان کار ساده ای نیست.ما نفوذ را در این رابطه مانند جذابیتی می دانیم که ادمی ناچار به پذیرش آن است.نفوذی که هم دارای جنبه ی فردی و هم جمعی است و این مهم در تمام ابعاد قابل قبول می باشد.

نفوذ نوآوری را از نگاهی دیگر می توان به رفتارهای فردی و جمعی مربوط دانست.هر چه انسان از عادات فاصله گیرد به نوع نوآوری ها متمایل می شود.رفتارها جدای از درست یا غلط بودنشان می توانند با نفوذ نوآوری ها در ارتباط باشند.به طور مثال انواعی از روابط انسانی که با ایجاد سیستم های مخابراتی به وجود آمدند دچار تنش و سردرگمی در سنت های حسنه و نیز انواعی از روش های غلط شدند کمااینکه دارای اثرات مثبتی نیز در نزدیک نمودن دور ها به هم گردیدند.به اعتقاد ما نفوذ نوآوری خواه نا خواه به وجود خواهد آمد اما آنچه مهم تر است تاثیرات آن است.آدمی نباید بدون تفکر تاثیرات را در درون خود راه دهد .او باید نفوذ نوآوری را با جهت انسانی خود همراه کند تا بدین سان ضمن استفاده از نماد نواوری در سوی رشد و تعالی خود مورد استفاده قرار دهد.

حدود نوآوری:نوآوری را باید نتیجه ی تلاش ها و کوشش های افرادی دانست که احساس مسئولیت کرده و برای رفاه و آسایش نوع خود جهت دار فعالیت نمودند.بدون شک این فعالیت با اثر گذاری بر زندگی مردم و تغییر رویه و سبک زندگی می تواند زمینه ساز پیشرفت و تعالی او گردد.در این میان نوآوری دارای وسعت و گستره ای است که نوع بشر ان را معین می کند و برای آن حد و حصری در نظر می گیرد.در واقع می توان چنین بیان داشت که آیا برای ادامه ی کار نوآوری ئمی توان دایره ای به اندازه ی نیاز آدمی ترسیم نمود؟ یا اینکه دایره ای متصور نیست و این فعالیت می تواند بسیار پهن و شامل گستره ای نامعلوم شود؟ ما در این مورد به چندین نکته اشاره می نماییم.اول اینکه حدود نوآوری واژه ای قابل قبول است و نمی توان آن را فعالیتی بدون محدودیت و صرفا از روی هوا و هوس دانست.دوم اینکه اساس نوآوری برآوردن نیازهای آدمی است و به دلیل اینکه این نیازها محدود به نوع بشر هستند لذا آن ها هم تابعی از احتیاجات خواهند بود.سوم اینکه قرار نیست که برای فعالیتی که دارای اثرات مهم بر سبک و روش زندگی است ترسیماتی صورت نگیرد زیرا مخالف با برنامه ریزی است در حالی که نوآوری فعالیتی نتیجه دار بر اساس برنامه است.

بدون شک نوآوری از ابتدای فعالیت خود تا نتیجه دهی دارای برنامه و هدف است.همین کافی است که هدف داری را نقطه ای معین در نظر گیریم و فعالیت را بر مبنای آن قرار دهیم.وقتی دانشمندی این چنین تصوری از نوآوری دارد نمی تواند خود را غوطه ور در امواجی قرار دهد که به هر طرف حرکت می کنند.جهت دار بودن نوآوری نشان دهنده ی حدود و ثغور آن است.اینکه این حدود به چند شکل می توانند باشند؟ مبحثی جداگانه است اما اینکه اصل محدودیت و ترسیم گرایی را برای آن در نظر گیریم کافی است تا بدانیم که به کجا می رویم و چگونه کار خود را ارزیابی نماییم.بنابراین نآوری نمی تواند بدون برنامه و ترسیم انجام گیرد و توفیق و عدم آن را نیز نمی توان بدون واقع شدن یا نشدن در حدود ارزیابی نمود.نوآوری فعالیتی مستمر و مورد نیاز جامعه ی انسانی است و غیر انسان در مورد آن دخولی ندارد.

برای ترسیم حدود نوآوری چند نکته قابل قبول است.اول اینکه نوآوری به دنبال چیست؟آیا قصد دارد تا ابزاری را تولید نماید که قبل از این وجود نداشته است؟ بدیهی است که محدودیت آن از همین سئوال مشخص می شود.ابزار سازی محدودیت این نوآوری است.در چنین شکلی است که تخصص حدود را مشخص می نماید.متخصص پزشکی دارای محدودیت در رشته ی خویش است و نمی تواند از دایره ی تخصصی خود خارج شود.ابزاری مانند جراحی برای او مهم است زیرا می داند که نیازی برای رسیدن به سلامتی بیشتر جامعه است.درست است که در آینده می توان انواعی از ابزارهای کمکی را تولید نمود که همه نوآوری هستند اما نمی توانند از دایره ی جراحی خارج شوند.در واقع این نیاز علم پزشکی است که چنین حدودی را مشخص می کند و این به معنای توقف در تولید نخواهد بود.

دومین نکته این است که توانایی های آدمی در تولید به چه میزانی است؟درست است که دانشمندان و متفکران افرادی عادی نیستند اما چنان قدرتی نیز ندارند که تمام و کمال قادر باشند تا همه ی نیازهای انسان را برطرف سازند.نمونه ی آن وجود انواعی از بیماری هاست که به طور مرتب جان انسان ها را می گیرند و نیز احشام و جانواران دیگر را از بین می برند.در مورد زلزله نیز انسان به آن اندازه نتوانسته تا مانع بروز آن شود و نیز تلفات آن را از بین ببرد.همه ی اینها حدود را مشخص می کنند.توانایی های آدمی در تفاوت های فردی است اما در اوج و کمال نیست.دانشمندان به هر اندازه که بتوانند تولیدات جدید داشته باشند اما خود روزی باید بروند و به خاک سپرده شوند.آیا حدودی برای زندگی ندارند؟بنابراین در این مورد نیز محدودیت اجباری است.

نکته ی سوم در مورد میزان نیازهاست.درست است که آدمی با وجود نیازهاست که اقدام به نوآوری می کند اما این بدان معنا نیست که نیازها وسعتی فراوان دارند.رفاه برای همه یکسان نیست.دست یابی برابر با رضایتمندی است و بر همین اساس توقف نوعی از ابزارها یا تفکر در مورد موضوعاتی که چندان تکرار نمی شوند امری طبیعی می باشد.محددودیتی که نیازها ترسیم می کنند نوآوری ها را نیز به سکون می کشانند.تنوع نیازهاست که نوآوری های متنوعی را عرضه می دارد.به طور مثال برای سفر به کره ی ماه که نیازمند نوآوری های خاصی است آیا همه ی انسان ها در خود احساس نیاز به سفر می کنند؟طبیعی است که دانشمندانی خاص با اهدافی معین چنین تصوری از سفر دارند و محدودیت های ایجادی در ابزارها نیز موید همین نکته است.

ما اصل موضوع نواوری را برای تصورات آدمی مهم می دانیم و استمرار آن را لازم می شماریم اما این نباید باعث تصور غیر حدودی شود.گاه این اشتباه روی می دهد که چون آدمی نیازمند به تغییرات است و باید آن را به طور مرتب در نظر داشته باشد لذا نمی توان برای نوآوری ها حدود قائل شد که این مطلب تنها نشان دهنده ی استمرار است نه نا محدودی.ما این را از این نظر لازم می دانیم که بعضی ار انسان ها تصوری غلط از نوآوری دارند و ان را تا بینهایت گسترش می دهند.اگر انسان محدود است که هست بنابراین تولیدات او نیز محدود خواهند بود.

استمرار نوآوری:فعالیت را باید کوششی برای نتیجه دادن محسوب داشت.نوآوری نتیجه ی کوششی است که فرد متفکر یا خلاق انجام می دهد.اساس آن انسانی و مبنای آغازین آن نیز نیاز آدمی است.فعالیتی است که به دنبال یافتن راه های رفاه و آسایشی است که آدمی بدون آن نمی تواند زندگی راحتی داشته باشد.بر این اساس آدمی می تواند با برآورد نیازها برای رفع آن ها تلاش و کوشش نماید و همسان با آن ابزار و ایده هایی را ارائه نماید.نوآوری با فعالیت به هم گره خورده اند و بدون در نظر گرفتن نوع کوشش و زمان آن نمی توان به نوآوری که حاصل همان تلاش است دست یافت.اینکه با رسیدن کار تمام می شود یا نه؟ باید این را امری لازم در بررسی دانست که استمرار نوآوری می تواند امری قابل قبول باشد یا خیر؟ ما اساس را بر همان مبنایی قرار می دهیم که نوآوری را ایجاد می کند.یعنی اینکه در استمرار خواهی یا عدم آن نیازها بنیانی برای تایید یا رد می باشند.

ما اعتقاد داریم که نوع جوامع بشری در این امر دخیل هستند.به زبان ساده هرگاه انسان احساس عدم نیاز نماید استمرار نوآوری را متوقف می کند.بافت جوامع در هر شکلی بر این امر تاثیر گذار است و اینکه نوع تفکرات و انتظارات تا چه میزان قابل پیشرفت یا توقف است باعث می گردد تا استمرار یا عدم را ترسیم نماییم.بدون شک جوامع اولیه که در این باب ضعیف بوده اند به این دلیل استمراری و حتی تولید اولیه ای نداشته اند که زندگی حاضر را کافی می دانستند و حتی تصوری بهتر از آن را نمی نمودند.در دنیای امروز وضعیت متفاوت است.انواعی از نیازها با توجه به گسترش افکار و انواعی از تبادلات و هم اندیشی و خرد جمعی باعث تولید نیازهایی می شوند که تنها با انواعی از نوآوری ها قابل پاسخگویی است.علاوه بر اینها خود انسان با انواعی از رفتارهای ضد بشری و نیز ضد طبیعت باعث تولید بیمارهایی می شوند که نیازمند به معالجه اند و در همین راستاست که خود باعث استمرار نوآوری می شوند.

استمرار نوآوری امری لازم و گاه اجباری است.جلوگیری از خطرات و در مواردی راه هایی برای مانع شدن از مرگ و میر است.این حداقل نیاز به استمرار است که البته مایه ی تاسف است.توقف در رشد و ماندن برای نمردن تاثیراتی است که از چنین نگرشی که البته اجباری هم هست ایجاد می شود.ما از نوآوری حرکت رو به جلو را انتظار داریم اما گاه مجبور می شویم که آن را در دو قالب واقعیات و حقایق قرار دهیم.در واقعیت است که مانع شدن مطرح است و در حقیقت است که حرکت کردن قابل قبول می باشد.استمرار نوآوری برای پیشرفت و رسیدن به مرحله ای که آدمی کمترین دغدغه ها را داشته باشد امری حیاتی است.در دنیای امروز استمرار نوآوری برای مبارزه ی با تولیدات منفی نوع بشر مانند انواعی از جنگ افزارهای کشتار جمعی است.

استمرار نواوری با تولید فکر ایجاد می شود اما اگر این فکر مغشوش به تولیدات منفی گردد شکل و روش آن متفاوت و گاه متناقض با اصل اولیه ی نوآوری می شود.استمرار در مسیر درست و افزایش تولیداتی رفاهی و رساندن آدمی به جوهره ی اصلی خود و تکامل و رشد و تعالی او به وسیله ی نوآوری اساسی است که شکل درست حرکت دهی آن را معین می کند.استمراری که خوشایند است و به طور مرتب افزون خواهی را برای رشد بیشتر به دنبال دارد.استمرار نوآوری در چنین شکلی رسیدن به نقطه ی آدمیتی است که نوع بشر طی سال ها خواستار آن بوده است.باید در این باب موضوعات را بررسی و استمرار را معنا دار نمود.به زبان ساده گرچه هر تولید جدیدی نوآوری است اما به معنای پیشرفت نیست.باید کاربرد آن و علت تولید را مورد نقد و تحلیل قرار داد.

در چنین شکلی ما اعتقاد داریم که استمرار نوآوری امری لازم شمرده می شود و باید باشد.وجود چنین تصوری بسیار مبارک و قابل قبول است اما دارای شرایط و مبانی است.به زبان ساده هر چه نوآوری به سمت تحولگرایی و مبارزه ی با انواعی از نمادهای ضد بشری باشد لازم و حیاتی است.نوآوری مردان یا زنانی که در پی تکامل بشر هستند تا او را نسبت به خطرات تولیدی خود اگاه سازند و به او بفهمانند که زندگی مسالمت آمیز اساس درونی هر انسانی است و دشمنی و جنگ و درگیری تنها نشانه ای از حیوانیت اوست .این ما را بر آن می دارد تا این تصور را استمراری برای موفقیت بدانیم.استمرار نوآوری در چنین شکلی باعث تحولات انسانی و تغییرات درونی از حیوانیت و برتری جویی به انسانیت و عدالت خواهی خواهد شد.

فقر نوآوری:فقر واژه ای اقتصادی است و این را مردم در مقابل سرمایه داری قرار می دهند.فقر نوعی نداری است که ممکن است با کم داری اشتباه شود.ما این را کلمه ای مناسب در نوآوری می دانیم و منظور خود را هر دو برمی شماریم.در واقع فقر نوآوری برای ما هم به معنای نبود نوآوری و هم کم بودن آن است گرچه برای ارزیابی آن نیازمند به جامعه شناسی و مردمان آن هستیم.شاید بتوان آن را امری مقایسه ای نیز شمرد که اگر چنین شود کار آسان تر خواهد بود.در هر صورت فقر نوآوری امری انسانی است که در جوامع مختلف قابل مطالعه است اما اینکه خود بتواند جوابگوی ارزیابی ها باشد نیازمند به تفسیر و نظر بخشی ارائه کننده است.پس ما فقر نوآوری را می توانیم هم از جنبه ی تک نگری آن یعنی جامعه ای خاص در نظر گیریم و هم مقایسه ای که در آن جوامع مختلف دخیل خواهند بود مورد مطالعه قرار دهیم.

فقر نوآوری بدون شک در میان جوامع مختلف دارای معانی متفاوتی است.گاه نبود مورد نظر است مانند جوامع اولیه که هیچ کوششی برای نوآوری در آن صورت نگرفته است و گاه به معنای ناکافی بودن آن است که در بعضی از جوامع وجودی غیر فعال و تک فعالی است.فقر نوآوری به هر دو شکل آن برای پیشرفت جامعه مانع ساز است و ما را به سمت علت ها و ریشه ها رهنمود می نماید.به زبان ساده گرچه نوآوری حاصلی از زحمات است اما فقر آن نیز نشان دهنده ی وضعیت جوامع نیز هست.فقری که در آن یا فعالیت های نوآورانه صورت نگرفته یا به اندازه ای نیست که باعث تغییرات و تحولات بشری شود.ابزارهایی که تولید شده اند به اندازه ای موثر نبودند تا سبک زندگی مردمان را دچار تحول نمایند.این حالت باعث می شود تا موضوع به سمتی مشخص کشیده شده و ما را بر ریشه ها و مبانی عدم توفیق متمرکز نماید.

بدون شک نوآوری با فرد فرد جوامع در ارتباط است.هم مردمانی که زمینه ی نوآوری را ایجاد می کنند و هم افرادی که تولیدات را به وجود می آورند.هر دو قابل مطالعه هستند.مردمان عادی که نیازهای بروزی خود را زمینه ساز نوآوری می نمایند اگر در وضعیتی دون قرار داشته باشند و اصولا راضی به وضع موجودند با عدم ارائه یا نشان دادن نیازها فقر نوآوری را رقم می زنند زیرا تفکرات آن ها ساکن و عدم نیازها باعث عدم فعالیت ها می گردد و از طرف دیگر افرادی که تفکرات بالا ندارند و به اصطلاح متفکر و اندیشمند نیستند و رهبری جامعه را در دست ندارند و دیگرانی این کار را انجام می دهند که سنت گرا و گذشته ماند هستند.فقر نوآوری برای هر دو شکل قابل تصور است اما ایجاد آن در دو شکل نبود و ناکافی بودن است.فقر نوآوری بدون ارتباط با انسان بی معناست.

ما نوآوری را به عنوان فعالیتی هدفدار، خاص افرادی می دانیم که درک درست و بالایی از وضعیت دارند.وقتی چنین حالتی وجود داشته باشد زمینه ی کار مهیا می شود.از سمتی دیگر وقتی زمینه ی کار وجود نداشته باشد به این معناست که تفکرات بالا فقیر است.بنابراین اینکه جوامعی وجود داشته باشند که عدم نیاز به نوآوری را بروز دهند قابل قبول می باشد و البته قابل تایید نیستند بلکه نوعی عقب ماندگی ایجاد می کنند.بنابراین در فقر نوآوری چاره جویی امری قابل تصور می گردد و آن ایجاد زمینه ی نیاز دهی است.افکار که فعال شود نیازها نیز بروز می نمایند و بر همین اساس است که تلاش ها برای رفع فقر نوآوری ایجاد می شوند.فقر نواوری در تاریخ باعث اضمحلال جوامع شده و در بسیاری از واقعیت ها از بین رفتن آن ها را از کره ی زمین را به همراه داشته است.فقر نوآوری به معنای عدماصلاح زندگی و رسیدن به رشد بیشتر معنایی جز از بین رفتن ندارد.

گرچه امروزه ارتباطات انسانی باعث شده تا جوامع مختلف از یکدیگر استفاده نمایند و بسیاری از مردم از نوآوری های سایر افراد در جوامع دیگر سود می برند اما این به معنای بی خطری برای جوامع نیست.تفکرات بالا لازمه ی زندگی بهتر است.تقلید در فقر نوآوری از جمله سمومی است که نوعی عادت رفاه خواهی بدون زحمت را ایجاد می کند که به علت عدم وجود زمینه باعث از بین بردن اثرات مثبت نوآوری نیز می گردد.حتی اگر نوآوری را از بین نبرد ولی نوعی منفعت طلبی را به وجود می آورد که این نیز متضاد به هدف اصلی نوع اوری یعنی رشد انسانی است.تنبلی در جوامع ثروتمند که معمولا دارای ذخایر غنی نفت یا طلا هستند از جمله ی موانع در نواوری های محلی است.باید این خطر را جدی گرفت و نسبت به رفع آن اقدام نمود.این مهم زمانی قابل درک خواهد بود که همان جوامع ذخایر خود را از دست دهند یا منابعی جایگزین در دنیا یافت شود.فقر نوآوری در هر حالتی مایه ی عقب ماندگی جامعه ی بشری است که نمادین آن فقر فکری و عقلی است.فقر نواوری هم در نبودش مشکل وجود دارد و هم در کم بودنش قابل بررسی است.در کشورهایی که خود را در سطر پیشرفت ها می یابند بدون شک وجود انواعی از نوآوری ها خودنمایی می کنند.تفکر پیشرفته و رشدی قابل قبول، اساسی برای از بین بردن فقر نوآوری است.

گسترش نوآوری:دنیای امروز دنیای ابزارها و نوآوری های ارتباطی است که به شکلی که دورترین ها را به هم نزدیک کرده و افراد و اشخاصی که نمی توانند در کنار هم قرار گیرند و بعد مسافت علت اصلی آن است با سود بردن از این وسایل این نزدیکی را حس می نمایند.دنیای ارتباطات به شکل های جدید ایجاد می شوند و همین باعث گسترش روابط الکترونیکی و البته غیر حضوری می شود.گسترش ابزار و تکنولوژی که بخش هایی از نوآوری هستند برای همه روشن و مشخص می باشند.گسترش در چنین وضعیتی دارای معنا و مفهوم دوگانه است که بدون شک با نوع برداشت ها در رابطه است.ما در مورد گسترش نوآوری های در دنیای انسان ها دارای دو نظر کاملا متضاد هستیم و هر دو را در دنیای امروز مشاهده می کنیم.درست است که در درون هر دو ،پخش و رسایی وجود دارد اما این به معنای درست بودن آن ها نیست.ما گسترش در حوره ی نوآوری ها را شکلی خاص می دانیم که در استمرار زندگی انسانی نمود می یابد.

نوآوری های امروز و دیروز به دلیل نیازهای اسانی ایجاد شده و استمرار می یابند.رفع مشکلات انسانی و غلبه بر موانع و مسائل از جمله دلایل ریشه ای چنین نگرش هایی است.این مهم را می توان با نوع زندگی انسان ها گره زد و نتیجه ی آن را نمادهایی یافت که رفاه خواهی برای نوع بشر و آسایش پذیری برای او را به ارمغان می اورد.برآورد نیازها به همان اندازه که دارای وسعت و گسترش هستند می توانند نتایج تلاش ها را نیز گسترش دهند.بنابراین چون نوآوری ها در خدمت بشرند و با اهداف بلند ترقی و تعالی ایجاد می شوند سریع و بدون وقفه به همه ی نقاط جهان گسترش می یابند اما اینکه این امری طبیعی است یا غیر باید در محتوای آن جست و پاسخ را ارائه داد.به زبان ساده اینکه گسترش نوآوری ها امری لازم و حیاتی است اما موانعی نیز می تواند از آن جلوگیری نماید.

گسترش نوآوری ها دارای دو مفهوم و معنای جداگانه است.ما آن را همسو با هم نمی دانیم و در هر یک مشخصاتی را می یابیم که باعث رودر رویی آن ها با هم می شود.گسترش نوآوری های حقیقی که در خدمت نوع بشر است برای همه قابل قبول است.نوآوری در تولید دارویی خاص برای معالجه ی بیماری امری است که مورد تایید است زیرا از مرگ انسان ها جلوگیری می کند اما در کنار آن گاه موانعی در رسیدن به تمام دنیا به وسیله افرادی سود جود و خود خواه ایجاد می شود که نمونه ی آن استفاده از تحریم ها برای سرکوب کشورهای آزادی خواه است.نوآوری در چنین شکلی نه تنها اخلاقی نیست که تنها برای برتری جویی استعماری است.گسترش در چنین شکلی تنها در محدوده ای خاص صورت می گیرد.مانع شدن برای دست یابی از مهم ترین اثرات منفی چنین نواوری هایی است.درست است که هر شکلی از فعالیت که بتواند مشکلی از مشکلات مردم را رفع نماید قادر است تا نواوری نامیده شود اما گسترش و میزان ان نیز برای تفاسیر حیاتی می باشد.

در کنار گسترش نوآوری های موثر در رفع مشکلات می توان به گسترش نوآوری هایی اشاره نمود که گرچه تفکری تازه و کاری جدید محسوب می شوند و از نظر تعریف تولیدی ،نوآوری به حساب می آیند اما از نظر اهدف و تاثیرات بدی که بر نوع بشر دارند و او را از انسایت و جوهره ی او دور نگه می دارند برای ما قابل قبول نیستند.به طور مثال تولید انواعی از بیماری های ویروسی برای مقابله با حریف و مطالعات خودخواهانه و نیز انجام آزمایش های نوآوری بر روی افریقایی ها از جمله کارهایی است که گسترش آن ها نوعی ظلم به بشریت است.این مهم خصوصا در عداوت ها بیشتر نماد می یابند و با تولید انواعی از ویروس ها یا میکروب های جدید زمینه ی گسترش آن را در جامعه ای خاص مهیا می کنند تا بدین شکل بتوانند نظرات خود را اعمال نمایند.

ما گسترش نوآوری ها را با توجه به نیازهای انسانی در ترفیع و ترقی خود بسیار مهم و سریع می یابیم و معتقدیم که این گسترش از هر نقطه ای که آغاز شود باید در خدمت نوع بشر باشد.بنابراین ایجاد ابزارهایی برای سهل سازی در حرکات یا حمل و نقل نباید محدودیتی برای دیگران باشد.استفاده از انواع قطارهای سریع السیر حق تمام بشریت است و این مهم گسترشی به اندازه ی تمام کره ی زمین داراست.این بدین دلیل است که بشر در کره ی زمین زیست می کند و همه خالقینی از آفریدگار یکتا هستیم.در بعضی از گسترش ها نیز ابعاد منفی اخلاقی وجود دارند.متاسفانه در چنین اشکالی گسترش سریع تر صورت می گیرد که نمونه های آن دست کاری های ژنتیکی در نوع بشر و ساختن انواعی از انسان های دستکاری شده است.

گسترش نوآوری امری لازم و ضروی است.معنایش دست یابی همه ی انسان ها به تفکگرات جدید و ایده های تازه در جهت بهزیستی و زندگی مسالمت آمیز است.گسترشی که نتیجه ی ان صلح و صفا و گریز از سختی های مصنوعی است.در این میان توجه به ماهیت نوآوری مهم تلقی می گردد.هر آنچه با جوهره ی آدمی در سازگاری است باید سریع تر توسعه یابد و در اختیار مردم قرار گیرد.گسترش نوآوری حتی با ایجاد موانع در هر صورت انجام خواهد گرفت اما این تفاوت تنها در سرعت آن نهفته است که اگر چنین موانعی ایجاد شوند افرادی خاص بیشترین سود را از این گسترش خواهند برد.گسترش نوآوری برای ما زمانی است که همه ی انسان ها از مزایای آن سود برند و در جهت تحکیم دوستی و رفع عداوت ها اعمال نمایند.گسترش نواوری امری حتمی است اما بعضی مانع از آن می شوند.

نیازهای نوآوری:نوآوری برای رفع نیازهاست بنابراین علت اصلی وجود آن در احتیاج داشتن آدمی به این فعالیت مربوط است.با وجود این وقتی نتیجه ی تلاش های متفکرین ثمر داد و امری به نام نوآوری به وقوع پیوست آنگاه مرحله ای آغاز می شود که برای نوع بشر مخصوصا متفکرین و اندیشمندان مهم و حیاتی خواهد بود.اینکه به چه میزان این نتایج بر زندگی انسان تاثیر می گذارند و یا اندازه ی استقبال مردم از آن به چه حدی است؟ این ها نشان دهنده ی روندی است که ما آن را مهم می دانیم و استمرار را نیز به آن وصل می کنیم.در این برهه از بررسی هاست که نیاز نوآوری مطرح می شود.به زبان ساده آیا می توان تصوری در این مورد داشت که نوآوری که عامل رفع نیازهاست خود نیز نیازمند باشد؟

بدون شک نوآوری امری منقطع و تمام شدنی نیست.به استمرار نیازمند است و به طور همیشگی در برنامه های انسانی جای دارد.ما اعتقاد داریم که وقتی نوآوری ایجاد شد و مردم اثرات آن را یافتند و یا به شکل های مختلف از آن سود بردند،ادامه ی کار و نیز فعالیت های بیشتر برای رفع نیازهای فراوان تر نیز به دنبال آن مطرح می شوند.این بدان معناست که نوآوری نه تنها نمی تواند بر خود متکی باشد که نیازمند به سایر عوامل نیز هست.عواملی که می توانند آن را قطع یا استمرار دهند.به طور مثال اگر مردم نوآوری اتومبیل را درک نکرده بودند و از آن برای حمل و نقل استفاده نمی نمودند نوآوری های بعدی در مورد این وسیله معنایی نمی یافت.بر این اساس می توان نیازمندی های نوآوری را به چند شکل ممکن معرفی کرد.شاید این مهم ترین کنگاش در باره ی نوآوری باشد.

اولین نیاز نوآوری تایید یا تاکید مردم بر استفاده از آن است.به زبان ساده تا مردم آن را مورد قبول قرار دهند و استقبال نکنند نوآوری تنها یک رویداد خواهد بود و به مرور زمان اثرات پدیداری خود را از دست خواهد داد.انسان از این نظر که نیازمند است به سمت استفاده ی از آن حرکت می کند.در این میان سبک زندگی و روش ادامه ی حیات در جوامع تغییر می یابد و همین معنا باعث استمرار و دلخوشی پدیدآورندگان می گردد.تایید یا تشویق به اشکال مختلف مادی و معنوی و نیز پشتیبانی از ایده ها و عقایدی که اندیشمندان در نوآوری دارند هر یک قادرند تا به صورت مجزا کار را برای ادامه ی حیات مهیا سازند.نیاز اساسی نوآوری به دلیل اثرات مهمی که بر نوع بشر دارد خواستاری مردم برای ادامه است.به زبان ساده این مهم ممکن است از خواستاری کم تا بیشترین در نوسان باشد.

دومین نیاز نوآوری جامعه ای متفکر و اندیشمند است.در چنین شکلی منظور ما فضای حاکم است.شکلی از زندگی اجتماعی که مردمش می فهمند و درک بالایی از مسائل دارند.آن ها با بیان خواسته ها و نظرات فضا را برای نوآوران مناسب می نمایند.آزادی عمل ایجاد می کنند و با همگرایی و هم اندیشی تلاش می کنند تا زمینه های تولید بیشتر را مهیا سازند.فضای جوامع در این منظور همان قالبی است که زندگی اجتماعی افراد را به وجود می آورد که گاه فرهنگ و زمانی نگرش های مردمی نامیده می شوند.ما بر نوع کلمه پافشاری نمی کنیم اما اینکه نوآور احساس آرامش و خواستاری نماید کافی است تا فضا را مناسب یابد.در چنین شکلی حرف نوآور خریدار دارد و فهم از آن ایجاب می کند تا اندیشمندان آن حالتی را که لازمه ی فعالیت است،داشته باشند.

سومین نیاز نوآوری بیان نیازهای مردمی است.اگر این حالت در جامعه وجود نداشته باشد و مردم به سمت تغییر خواهی حرکت نکنند و اندیشمندان را مورد خطاب قرار ندهند این زمینه به سردی خواهد گرایید.بنابراین این مردم هستند که با اظهار نظر و بیان کاستی ها و معرفی سختی ها و مشکلات درونی خود هم از نظر فردی و هم جمعی اندیشمندان را به سمت تولیدات خاص هدایت می کنند.بدیهی است که با تفاوت میان فرهنگ ها و مردم می توان تغییرات خواستاری را نیز یافت.تجزیه و تحلیل های مردمی از جوامع خود باعث تفکر و تحلیل اندیشمندان شده و خلاقیت های جدیدی را مهیا می نمایند.مردم در این رابطه فهیم و درک کننده هستند و نیاز اندیشمند نیز همان است که مردم آن ها را مورد نظر قرار دهند.این به معنای مهم بودن خلاق و اندیشمند نزد مردمی است که همراه ان ها زندگی می کنند.پس می توان نوآوری را یک فعالیت دو طرفه تصور کرد که در هر دو انسان قرار دارد.در یک سمت مجموعه ای از مردم یک جامعه که دارای شرایط و ویژگی های خاصی هستند و در طرف دیگر متفکرین و علمایی که دارای خصوصیات منحصر به فرد و متعلق به جامعه ی انسانی هستند.بنابراین اگر نوآوری نیازهای جامعه را رفع می کند خود نیز برای ادامه ی حیات و استمرار محتاج به همان مردم است.

سیاست نوآوری:با ایجاد نوآوری اثرات آن بر جامعه مشخص تر می گردد.تغییر خواهی که ابتدای این حرکت محسوب می شود با نتیجه دادن به نوآوری می رسد اما این پایان کار نیست.نوآوری در ادامه به چه روشی متوسل می شود و در واقع می توان چنین بیان داشت که نوآوری چه سیاستی را در پیش خواهد گرفت؟سئوالی اساسی و قابل قبول برای توفیقات آینده و احتمالا عدم آن می باشد.ما اعتقاد داریم که وجود و بروز نوآوری تنها نشانی از موفقیت در ایجاد است اما اگر رها شود آن نیز بی اثر خواهد بود بنابراین ادامه ی کار و نگرش نسبت با تاثیرات عمیق تر نیز باید مهم تلقی گردد.در چنین وضعیتی است که مسئله ادامه و افزایش نتایج برای بسیاری از روشنفکران و اینده گرایان ضرورتی غیر قابل گذشت می باشد.سیاست نوآوری چگونه ترسیم می شود.

ما در این میان چند نکته را مهم می دانیم.در شکل اول کسانی که نوآوری را به عمل تبدیل کردند و توانستند با تفکر و خلاقیت خود آن را ایجاد نمایند چگونه برنامه ای را برای ادامه ی کار تدوین نمودند؟ کسانی که بنیانگذاران نوآوری هستند به جامعه به چه شکلی می نگرند و اینده ی آن را چگونه ترسیم می نمایند؟به زبان ساده آنچه خلاقان و روشنفکران در نظر دارند مهم و در عین حال حیاتی می باشد.اگر روشنفکران که ایجاد کنندگان نوآوری هستند برای آینده ی جامعه برنامه ای مدون داشته باشند آنگاه می توان سیاست نوآوری را امری مستمر و همراه با تغییرات و شکوفایی دانست که در آنقدرشناسی از نوآوری و نیز ایجاد تحولات اجتماعی همراه با رشد فردی و اجتماعی مهم تلقی می گردد.سیاست نوآوری در چنین شکلی دارای اثرات مثبت و اینده نگری است.

در شکل دوم محتوای نوآوری نیز مهم تلقی می گردد.درون این تغییر و تحول چگونه موادی جای گرفته اند؟سیاست نوآوری در این زمینه به کدامین سمت چرخش دارد ؟آیا رشد و تعالی فردی است یا خودخواهی گروهی؟سیاست نوآوری در این حالت نشان دهنده ی نگاهی ویژه به محتوای است.در زمینه های فرهنگی که اساس تغییرات را تشکیل می دهد این محتوا با سیاست رشد دهندگی چگونه رابطه برقرار می کند؟آیا نوعی فرهنگ جدید برای جایگزینی و از بین بردن فرهنگ اصیل در نظر گرفته شده است؟آیا ابعادی از فرهنگ که مد نظر نوآوری است برای ترقی خواهی فرهنگ خواستاری است؟ سیاست نوآوری در این زمینه به کدامین مطالب پوشش خاص می دهد؟بنابراین سیاست ادامه با محتوا برای جامعه ی انسانی به سمتی است که جوهره را پر بار می کند یا عکس آن نیز صادق است؟ ما سیاست نوآوری را با محتوای آن در ارتباط کامل می یابیم.

در شکل سوم چه کسانی سیاست را تعیین می کنند؟در این زمینه جدای از روشنفکران و خلاقان که معمولا مورد اعتماد هستند کسانی که خارج از این دایره هستند و با عناوین مختلف حزبی یا دولتی و یاگروهی فعالیت می کنند نیز قادرند تا سیاست نواوری را با تولید آن پیگیری ینمایند.منافع یا فشاهرای گروهی و حزبی و یا استفاده های شخصی و فامیلی و حتی خانوادگی با توجه به زر و زوری که دارند می تواند قابل تصور باشد.در کنار بدبینی ها می توان از خوشبینی نیز صحبت کرد و آن اینکه دولت های مردمی و گروه های درون جامعه که از متن مردم هستند می توانند این سیاست را به سمت پیشرفت و تعالی هدایت نمایند.در هر صورت هر دو شکل قابل وصولند و سیاست نوآوری می تواند تحت تاثیر هر دو شکل باشد.سیاست نوآوری در تعیین و ادامه می تواند تاثیر پذیر از چنین اشکالی باشد.

نگاه به سیاست نوآوری از هر زاویه ای که باشد نشان دهنده ی آینده نگری آن است.سیاستی که می تواند بر خلاقیت ها بیفزاید و آن را به تعددگرایی رهنمود نماید.اندیشمندان را به تشویق و ترغیب بکشاند و از آن ها بخواهد که در محیطی آزاد و به دور از جنجال و درگیری به تلاش های خود برای ایجاد نوآوری های جدید بیفزایند.سیاستی که هدایتگر نسل جوان برای تغییر خواهی و افزایش انتظارات برای ترقی خواهی است.در این میان سیاست ها را دیگرانی تعیین نکنند که سهمی در رشد و تعالی ندارند و افرادی وارد میدان نشوند که از نوآوری تنها نامی شنیده اند.سیاست در چنین وضعیتی به سقوط منجر می گردد و صالحین و درستکاران به گوشه ای رانده می شوند و سیاستمداران دروغین راه را بر توسعه می بندند.سیاست نوآوری در این شکل تنها نامی دارد و از محتوای روشنفکری تهی است.

ما معتقدیم که فعالیت نوآوری نباید تنها در تولید خلاصه گردد بلکه برنامه ای جامع و مدون همراه با افق گرایی روشن با توجه به فضای آزاد منشی و نیز زمینه سازی برای ورود تمام خلاقان و عملگرایان همراه گردد.سیاست نوآوری باید ادامه دهنده ی افکار نو و جدید و ایده پردازی مستمر برای راهیابی به رفع موانع و ایجاد زمینه های رشد و بالندگی باشد.سیاست نوآوری را نباید رها شده دریافت زیرا در چنین شکلی موفقیت انسانی در هاله ای از ابهام قرار خواهد گرفت.سیاست نوآوری امری لازم و ضروری برای ادامه ی تفکرات پیشرفت گرایانه است.فعالیتی که اساسش توسعه و پیشرفت همگانی است.

اندیشه ی نوآوری:وقتی بحث نوآوری مطرح می شود منظور نتیجه ی تلاش هایی است که قبل از آن انجام گرفته اند.به زبان ساده وقتی جامعه ای با نوآوری روبرو می گردد معنایش آن است که کوشش هایی صورت گرفته اند که نتیجه و منظور آن نماد یافته است.بنابراین نوآوری یک سکون بعد از تلاش هاست و هرگز به معنای هدیه ای بدون معنا نیست.کسانی که قبل از این فرایند وجود داشته اند و افرادی که خواسته اند تا توانسته اند.ما در این میان اندیشمندی را امری مهم می دانیم که بر انواعی از نوآوری تاثیر گذار بوده و مبحثی تحت عنوان اندیشه ی توآوری را ایجاد می نماید.منظور و مقصودی که از این عبارت برداشت می شود آن است که نوآوری به خودی خود وجودی نخواهد داشت مگر اینکه تصور نماییم که قبل از موجود یافتن مراحلی را طی کرده باشد.

نوآوری با نماد خود موفقیت را نیز معرفی می کند.اینکه افکاری در تلاش بودند تا ابعاد جدیدی از نمادها را ارائه نمایند.اندیشه برای نوآوری مانند امری لازم و حیاتی در نظر گرفته می شود که بدون آن نمی توان تصوری برای ایجاد داشته باشیم.اندیشه در این معنا دارای جایگاهی ویژه است که ما آن را اندیشه ی نوآوری می نامیم.اندیشمندانی که نتیجه ی اندیشیدن را به نوآوری تبدیل نموده و قادر گشتند تا راه را برای ترقی و تعالی باز کنند و نوع بشر را از سختی ها و درگیری ها رها سازند.اندیشه در چنین شکلی دارای خصوصیات ویژه ای است که توجه به آن ها برای ادامه ی موفقیت امیز نوآوری مهم و ضروری می باشد.اندیشیدن در طی طریق و نتیجه دادن در منظورهای انسالنی اساسی ترین کار برای توفیقات خواهد بود.

اندیشه در این منظور متعلق به هر کسی است که دارای جوهره ی انسانی رشد یافته است.بدیهی است که این انتظاری منطقی است زیرا نمی توان هر اندیشه ای را برای نوآوری قابل اجرا دانست.گرچه اندیشه های ناصواب نیز می توانند ابعاد جدیدی از نوآوری را معرفی و حتی اجرا نمایند اما برای ما اندیشه ی ناب و انسانی اصل و اساس توفیق تلقی می گردد.دستکاری های ژنتیکی برای تغییر ماهیت انسانی و تبدیل نمودن آن به موجودی بدون عاطفه و احساس همبستگی برای ما نه تنها مورد تایید نیستند که منفور نیز می باشند.بناراین اولین و بنیانی ترین اندیشه ها همان تفکرات نشات گرفته از ابعاد وجودی آدمیت انسان است که باعث می گردد تا رشد و تکامل آدمی رقم خورد.اندیشه ای که بتواند همزیستی مسالمت آمیز میان نوع بشر ایجاد کند برای ما قابل قبول است و نوآوری حاصل از آن همانی است که ما انتظارش را می کشیم.

در شکل دیگری از اندیشه ی نوآوری باید نگاهی به اندیشمندان آن نیز نمود.افرادی که دارای ویژگی های خاصی هستند و نمی توانند از دایره ی آدمیت خارج شوند.اشخاصی که نه تنها از اندیشه برای صواب در کارها استفاده می کنند بلکه آن را در اختیار سایر همنوعان خود قرار می دهند.آن ها در دایره انسانی قرار دارند و هرگز آن را به دایره ی تعصبات تبدیل نمی کنند.آن ها اهل ملی گرایی به معنای برتری جویی نیستند و هر اندیشه ای را که به کار همبستگی انسانی آید مورد تایید و کاربرد قرار می دهند.اندیشمندانی که سلاح آن برای صلاح جامعه است و این افراد بدون شک دارای اندیشه های متعالی همراه با رشد دهی و ترقی نگری است.ویژگی هایی که بر نوع اندیشه ی آن ها تاثیر گذار است و اجازه نمی دهد تا از مسیر درست انسانی خارج شوند و تراوش افکار از این طریق پاک ترین و انسانی ترین خواهند بود.

از این نظر که اندیشیدن به خودی خود دارای ارزش کاری است نوع اندیشه دهی نیز دارای ارزش های خاصی است.هم محتوای اندیشه برای نوآوری مهم است و هم اندیشمندانی که تولید اندیشه را انجام می دهند خاص و مورد توجه اند.در چنین شکلی است که اندیشه ی نوآوری دارای ابعاد مختلف انسانی است و در جهت بهزیستی و بهبود وضعیت فعلی جامعه انسانی است.ما بنا را بر اندیشه ای می گذاریم که دارای رنگ و بوی آدمی است و نمی تواند در خلاف آن باشد.بنابراین وقتی چنین اندیشه ای به کابرد بودن تبدیل می شود می تواند نوآوری ها خالصی را ایجاد نماید که باعث تعالی نوع بشر می گردد.پس هر اندیشه ای نمی تواند نوآوری درستی را تولید نماید.اندیشمندی خاص اندیشمندانی است که قبل از تولید نوآوری خود رشد یافته اند.اندیشه ی نوآوری راهی برای تولید و ایجاد تغییرات درست و سالم انسانی برای آینده نوع بشری است.بنیانی که در حرکت خود نوآوری را ایجاد خواهد کرد که سالم ترین و انسانی ترین خواهد بود.اندیشه ی نوآوری اهرمی برای انتخاب بهترین تغییرات و تحولات در آینده ی زندگی فردی و جمعی جامعه است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 14:41

قضاوت:انسان توانایی های بسیاری را داراست.عدالت خواهی و حکم نمودن میان حق و باطل از خواسته های اوست.انواعی از رفتارها را مورد ارزشیابی قرار می دهد و بدین سان می کوشد تا بهترین ها را رواج دهد اما این بدان معنی نیست که همه چیز خوب و مناسب پیش می رود.ارزش دادن به رفتارها برای آدمی امری حیاتی است و همین نکته است که باعث می شود تا انسان نسبت به انواعی از اعمال عکس العمل های مختلفی انجام دهد.حکم دادن در مورد انواعی از رفتارها نشان دهنده ی توجه ی آدمی به اطراف و محیط زندگی است.بدیهی است که نوع بشر در پی بهترین هاست اما این که کدامین معیار آن ها را معین می کند؟موضوع دیگری است.در روند زنده بودن یا زندگی کردن انسان، قضاوت امری مهم و مداخله گر برای ادامه ی نوع حیات محسوب می شود.

آن که نفس می کشد چگونه قضاوتی را مطرح می نماید؟در مقابل افرادی که از بودن خود راضی و برای بهتر بودن در تلاشند چگونه قضاوتی از خود و اطراف دارند؟ چنین وضعیتی است که باعث می شود تا آدمی قضاوت را نوعی حکم دادن برای تمایز در اختیار داشته باشد و از آن برای جدا سازی میان خوب و بد به کار گیرد.قضاوت در روند زندگی آدمی نقشی اساسی به خصوص در لذت بردن یا احساس غم نمودن دارد.داوری در مورد انواعی از رفتارها یا رویدادهایی که برای او روی می دهند بدون شک نشان دهنده ی حساسیت انسان نسبت به ادامه ی حیات اوست.این که بی تفاوت باشد دقیقن نشان دهنده ی عدم توجه به داوری است.دلایل بسیاری برای به کارگیری قضاوت در زندگی یا عدم آن وجود دارد که باعث می شود تا نوع بشر به دو شکل مورد نظر قرار گیرد.آن که قضاوت را اساسی برای بهتر بودن می داند و آن که توجهی به ان ندارد.

زنده بودن یا با زجر ماندن برای قضاوت جایگاهی نمی یابد زیرا خود دارای جایگاه نیست.احساسی نسبت به تاثیر گذاشتن بر دنیا ندارد.دیگران بر او موثرند.بر او حکم می رانند که چه کند.در قالب های متفاوتی نگریسته می شود و خود را مانند وسیله ای سبک بر روی آب در می یابد که هر لحظه به سمتی می رود.زجر کشیده و زجر خواه است و لذا هر حکمی را که برای بهتر بودن به کار گیرد قابل وصف نمی داند.اصولن قضاوت او نسبت به اطراف تنها در یک مورد است و این که موجودی بی تاثیر بر جهان هستی است.این حکم را هم جبری لازم برای زنده بودن می داند.همانی که باعث نفس کشیدن می شود و همانی که او را بر پای خود نگه داشته است.زنده بودن در چنین وضعیتی نسبت به حق و باطل و تمایز نمودن آن بی تفاوت است.

افرادی که زندگی می کنند خود قضاوت کنندگانی ماهرند.چون وجدانی بیدار دارند و مسائل را درک می کنتد لذا موثر بر دنیا خواهند بود و هر لحظه از زندگی آن ها ارزشیابی خواهد شد.دادرسی از اعمال خود و دیگران نه برای بهانه گیری که بهتر زیستن خواهد بود.از خود قضاوت نمودن تا به اطرافی نامتناهی کشاندن، اصلی برای بودن خویش خواهد بود.من هستم پس می توانم دنیای اطراف را مورد کنگاش قرار دهم و در مورد خوبی و بدی آن قضاوت نمایم.حکمی که می دهم بر اساس رشدی است که نموده ام.چنین وضعیتی برای زندگانی که فعالیت های روزانه را نوعی مسیر برای بهزیستی لازم می شمارند، حیاتی است.جداسازی آن چه ناصواب از صواب است نشان دهنده ی بالندگی است که در آن ها موجود است.دادرسی کردن برای زندگان معنایی فراتر از بهانه گرفتن است.

داوری در زندگی آدمی متصل به فهم و درک است بنابراین آن هایی که بیشتر می فهمند بهتر قضاوت می کنند.می کوشند تا تمایزی میان آن چه وجود دارد و آن چه باید وجود داشته باشد ایجاد کنند.تلاش هایی معنا دار برای اثبات تاثیر خود بر کل جهان که راهی برای ارزشیابی مثبت تلقی می گردد.دادرسی از کوچک ترین رویدادی که در اطراف موجود است تا وسیع ترین آن ها که در جهان بشریت اتفاق می افتد فعالیتی مستمر برای زندگی نمودن است.زندگانی که در تنفس هم عاجزند هرگز خود را در حدی نمی یابند که دادرسی را ملاکی برای بودن بدانند.اصولن نقشی برای خود نمی یابند که بخواهند از قضاوت که نوعی رشد دهی است استفاده کنند.داوری در جهان امروز و تقبل آن برای تاثیر گذاری بر جهان بشری نوعی رشد دهی و ارتقا نگری برای رسیدن به اهداف انسانی است.

قضاوت جداسازی است.تلاش برای یافتن حق و تمایز آن از باطل است.نیازمند به تفکراتی عمیق و ظرافتی مثال زدنی است.مداخله ی فکری و اندیشمندانه در امور دنیوی برای رسیدن به اهدافی بلند و انسانی است.هر آدمی را نمی توان در قضاوت وارد یافت.آن هایی که فعال در آن هستند زندگی لذت بخشی دارند . دنیا را با عینک تفکر و خرد می بینند و در مقابل آن انسان هایی که کوچک ترین عکس العملی در مقابل ظلم و ستم ندارند و خود را تسلیم سرنوشت می شمارند.چنین وضعیتی باعث می شود که قضاوت را ملاکی برای جداسازی انواعی از انسان ها بدانیم که یا زنده اند یا در حال زندگی کردن هستند.داوری، حکم دادن، دادرسی و در نهایت قضاوتی که باعث تمایز میان انواعی از رفتارهای بد و خوب می شود تنها از طریق افرادی است که زندگی می نمایند.

ارزش ها:آدمی موجوی انتخابگر است.در بسیاری از موارد تدوینگر نیز هست.جدای از رویدادهای طبیعی می توان وی را سازنده ی آن ها نیز دانست.برای خود معیار مشخص می کند تا لذت بخش ترین زمان ها را ترسیم نماید.انتظاری از هم نوعان برای بهزیستی و آسایش خاطر است.می کوشد تا انواعی از نهادها را ایجاد کند تا بدین سان مشکلات را کاهش و آرامش را افزایش دهد.در چنین اشکالی است که وی برای رسیدن به اهداف خود ترازوهایی در نظر می گیرد و رفتار ها را در درون آن ها می سنجد.

سنجش کردارها برای او مانند کشیدن هایی برای رسیدن به وزن مورد نظر می باشد.پس او کوشاست اما این کوشایی دارای معنا و مفهومی معین است.پذیرش یا رد کردن آن نیز تابع ارزشیابی هایی است که وی معین می کند.او ارزش ها را می سازد تا معیارهایی برای رسیدن به اهداف تعیین نماید.

ترسیم ارزش ها تنها آغازی بر درست زندگی کردن است و هرگز به معنای اتمام کار نیست.به زبان ساده تدوین ارزش ها فقط خطوط و جهت را مشخص می کند.مهم ترین نکته باور بر آن ها و در راه بودن است.این مهم که ارزش ها باید معیارهایی برای رفتارها باشند قابل قبول است اما از درون پذیرفتن و بر اساس آن ها عمل نمودن بسیار مهم تر خواهد بود.

در این رابطه افرادی هستند که ارزش ها را می شناسند.آن ها را در درون جای می دهند و عملکرد خویش را بر اساس آن ها نظم می دهند.طبیعی است که ارزشمند بودن رفتارها معنا دار می شود و چنین افرادی می دانند که در کدامین جهت در حال حرکت هستند.چون می دانند پس آگاهانه عمل می کنند.انواعی از خصوصیات مثبت را در درون خویش پرورش می دهند و در نهایت با دانایی رابطه ای منطقی ایجاد می کنند.

در کنار چنین وضعیتی، انسان هایی موجودند که ارزش ها را چندان مهم نمی دانند و یا از وجود آن ها بی خبرند.هم خود را موثر در تدوین نمی دانند و هم وجود آن ها را در درون خویش لمس نمی کنند.

رفتارهای آن ها دارای معیاری معین نیست و خود چندان بر عملکردهای خویش مسلط نیستند.وقتی چنین وضعیتی غالب باشد ارزش داشتن نیز بی معنا می شود.این که کسی برای او ارزش قائل است یا از همه بدتر خود چنین وضعیتی را برای موجودیت خویش قائل نیست باعث انواعی از گریزها و گوشه نشینی ها می شود.

بی ارزشی خویشتن امری بسیار خطرناک برای جدا شدن از انواع انسان هایی است که خوب می دانند و درست عمل می کنند.وقتی ارزش معیار نباشد رفتارها نیز دارای معنا و مفهوم نمی شوند.بی معنایی رفتارها باعث بی معنایی زندگی می شود.

زندگی و زنده بودن می توانند در ارزشمندی معنا شوند.ارجمندی آدمی با ارزش هاست.وقتی این چنین حالتی برای فرد پیش آید و خویشتن را دارای ارج و بها بیند در حال زندگی کردن است در حالی که عکس آن نیز صادق است.

کسانی که در خود زیبندگی نمی یابند و رها شده در دنیای ظاهری اند فقط زنده اند.یعنی راه می روند و غذا می خورند اما این خوردن ها چگونه است؟ بسته به وجودی دارد که فرد متعلق به خود می داند یا به دیگران وابسته است.

استحقاق آدمی برای ماندن و لذت بردن در ارزش ها تعیین می شوند و لذا چنین افرادی که خود را محق به یافتن بهترین ها می یابند زندگی انسانی را برگزیده اند و لذا زندگی می کنند.در عکس، کسانی که دیگران را محق می دانند و برای خویشتن هیچ گونه استحقاقی قائل نیستند فقط نفس می کشند.نه بر دنیا موثرند و نه خود را در آن حد می یابند.

ارزش ها از هر نظر که نگریسته شوند فقط دو حالت برای آدمی باقی می گذارند.زنده بودن یا زندگی کردن.این امری مهم در طول حیات بشر است.

دیدن این دو نوع انسان باعث نوعی گزینش هم می شود.آیا خواهان زنده بودن است یا زندگی کردن؟شایستگی را حس کردن و برای خویشتن جایگاهی باز نمودن همان زندگی کردن است.موثر بر روند دنیاست و اوست که می کوشد تا تغییرات را ایجاد نماید.اعتبار او به خود اوست.وابسته به ارزیابی هایی است که دیگران و خود بر اساس ارزش ها انجام می دهند.اگر معیاها را مفید بداند و بر آن ها استوار باشد زندگی کردن را انتخاب کرده است و اگر این چنین نباشد موجودی زنده است که از این دنیا بهره ای ظاهری دارد.ارزش ها و تدوین آن ها مهم ترین رویداد بر چگونگی بودن انسان هاست.

ارجمندی را آدمی تعیین می کند.چون می داند لذا تدوینی موثر می نماید.او موجودی برتر از سایر جانوران است.تفکر و تعقل را همراهی می نماید و فکر را به تفکر و شخص را به متفکر تبدیل می نماید.

ارزش های انسانی را اساسی برای رسیدن به اهداف می داند ، لذا روند ادامه ی حیات را به نیکویی دارا می شود.زنده و در حال زندگی کردن است.در کنار این تصور کسانی که ارجمندی را تهی هستند از زندگی کردن تنها زنده بودن را می فهمند و در همان دایره محبوس می شوند.در خلا حرکت می کنند و با امواج جا به جا می گردند.

حلقه بگوشند زیرا می خواهند که نفس کشند.ارزشی را برای خود درونی نکرده اند تا بر اساس آن ها حرکت نمایند.دنیای زندگان و دنیای زندگی کنندگان دو شکل کاملا متضاد را تشکیل می دهند.ارزشمند بودن است و نا ارزشی.زنده بودن در دنیای انسان ها و زندگی کردن با انسان های هم نوع.این دو یکی نیستند.

آرزو:دنیا در حال تغییر است.آدمی خواهان ماندن است.تولد را امری لازم و مرگ را غیرمنتظره می پندارد.پایانی برای زندگی در نظر نمی گیرد و آینده را برای شادی و شادمانی، روشن و هدف دار بر می شمارد.آرزوها دارد و رویاهایی را در سر می پروراند.کوشش و تلاش، جزئی از وجود اوست. ماندن و نشستن، نوعی مرگ پیش از موعد است.نگاه او به آینده ای است که مشوق در ادامه است و ازدواج و نسل سازی راهی برای ماندن و یادگار شدن می گردد.در این میان نوع بشر متفاوت از یکدیگر می شوند و گاه از مسیرها خارج و زمانی میان راه بر می گردند.در میان چنین موجودی، انسان های تلاشگر و خوش بین نیز هستند که دنیا را به کام خود شیرین می کنند.این تفاوت ها امری طبیعی به نظر می رسند اما چندان منطقی ترسیم نمی شوند.

آدمی از این نظر که متفکر است باید بر اساس قابلیت های خویش از موجودیتش لذت برد و شادکام و موفق گردد.آرزومند بودن یکی از نمادهای ماندن انسان در این دنیای زیبا و دوست داشتنی است.این بدان معنی است که نوع بشر می تواند هم آرزومند باشد و هم آن را امری محال بداند.در شکل اول، این انسانی است که زندگی می کند و دنیا را به کام خویش تغییر می دهد.برای او دنیا نوعی کوشش برای رسیدن هاست.در شکل دوم، این موجودی زنده مانند جانوارانی است که سیراب شدن را اصلی برای ماندن می دانند.بنابراین نه آینده را محسوب می کنند و نه حال را برای خویش اساسی برای آینده در نظر می گیرند.حرکتی اجباری است و او تحت سلطه ی دیگرانی است که تغذیه ی او را بر عهده دارند.هر تلاشی نیز که انجام شود در محدوده ی زنده ماندن است.

آرزو داشتن نوعی کام خواهی است.لذت بردن و ماندن با معناست.این مهم، تفاوت میان نوع بشر را ایجاد می کند.آنانی که زنده اند و آنانی که زندگی می کنند.آرزو داشتن و به کام کشیدن دنیا برای زندگانی است که زندگی می کنند و روند معنا داری در ادامه ی حیات دارند.مرگ آن ها هم معنا دار و ماندگار است.موثر بر دنیای بعد از خود بودن نیز در اذهان آن ها رخنه کرده است.آن ها مراد دارند.به دنبال آنند تا به دست آورند بنابراین، چنین وضعیتی، تلاش و کوشش را ایجاد می کند و فعالیت را اساسی برای معنا دار نمودن زندگی می نماید.مراد خواهی در میان افرادی که فقط زنده هستند و نفس می کشند بی معناست و شاید وجودی به این نام را حس نکنند.نا امیدی دقیقن بر آن ها مستولی است و مانند سایر موجوداتی که می آیند و می روند تصور می شوند.بودن و نبودنشان چندان مهم تلقی نمی شود و خود نیز چنین تصوری دارند.

زندگان آن هایی هستند که از دنیای خویش چشمداشت دارند.کسانی که زندگی می کنند انتظاراتی از خود و سایر مردم دارند.چشمداشت از خود را با کوشش های علمی و تاثیر گذار بر زندگی دیگران نماد می دهند و از دیگران نیز چشمداشت احترام و برگزیدن دارند.این معنایی والا و انسانی دارد.در کنار دیگران لذت بردن است.با دیگران بودن است.در زندگان که فقط زنده اند، به دیگران چندان مفهومی را منتقل نمی کنند اما در میان دیگران بودن را جبری قابل قبول می دانند.اعتماد آن ها به خود و دیگران بی معناست.شاید در بعدی دیگر بتوان گفت که چشم ندارند که چشمداشت داشته باشند.ادراکی که بینایی را ایجاد کند فقط در کسانی است که رشد یافته ی استعدادهای خویشند که یکی از این قابلیت ها امیدواری است.آرزو داشتن است.چشمداشت به دنیاست.

امید در زندگی بشر دارای نقشی بسیار اساسی و بنیانی برای لذت بردن است.آینده را دیدن و بر اساس آن جوشش داشتن است.در میان کسانی که امید را با ناامیدی تعویض کرده اند موانع بسیاری متصور می شود و کوشش ها بی فایده و ناعلاج تعبیر می گردند.بنابراین در انتظار مرگ ماندن امری عادی می شود و فردا را دیدن فقط بر اساس غریزه ای است که سایر موجودات دارند.توقعی از دنیا ندارند زیرا از خود بی توقعند.این به معنای تفاوت میان انسان هایی است که توقع خواه خود و دیگران هستند و در مقابل کسانی که بی توقع نسبت به همه چیزند.شاید هم از دیگران توقع تغذیه داشته باشند یا خود بر اساس جبر از خود می خواهند که رفع گرسنگی کنند.چنین وضعیتی غیر طبیعی است زیرا آدمی تا در جنب و جوش نباشد هرگز زندگی نمی کند.او مرده ای متحرک نیست.

آه کشیدن و در گوشه ای نشستن برای آدمی جایگاهی دارا نیست.شوق و شادی به همراه اشتیاق برای بهترین زندگی در کنار مطلوب ساختن وضعیت، اموری تفکری و اندیشمندانه است که خاص آدم های رشد یافته است.غیر از این باشد زنده بودن تنها کلامی است که می توان به آدمی داد.نوع بشر دارای آز و حرص است.این حالتی متعادل برای شادکام شدن است که اگر از حد گذرد بیماری خواهد بود.دلخواهی و به دنبال دل گشتن برای آدمی اصل و اساسی برای ماندن های با معناست.آرزو داشتن به معنای محبوب بودن و به دنبال محبوب گشتن است.دنیا را باید این چنین نگریست تا بتوان معنای زنده بودن را از زندگی کردن جدا ساخت.دلبری باید و دلبری بشاید.خواهان دلبری زیبا و دنیایی آرام برای رسیدن به آرامشی انسانی، همان آرزو داشتن برای بهزیستی است.چنین توصیفی می تواند تفاوت میان زنده بودن و زندگی کردن را مشخص نماید.

باور:بعضی جملات در مورد ادمی چنان گویاست که جای بحث و جدلی باقی نمی گذارد.معرف آدمی در زندگی کردن یا عدم آن است.عباراتی که بدون شک دارای زیر بنایی علمی و دانشی هستند و از بزرگان و علما به دیگران منتقل شده اند.زندگی را معنا می بخشند و تعریفی از تفاوت ها نیز تقدیم می کنند.جملاتی مانند این که آدمی با اعتقاداتش زنده است.وجود او بدون اعتقاد بی معناست.گرچه تفسیری بر آن لازم نمی آید اما محتوای کار نشان دهنده ی اهمیتی است که بر "باور" متصور است.یقین داشتن آدمی بر اموری که در زندگی او در حال تاثیر گذاری اند، نمی توانند بدون تفکر و خردورزی به نتیجه رسند.بر این اساس می توان میان نوع بشر تفاوت هایی را ترسیم نمود.آن هایی که زنده اند و کسانی که در حال زندگی کردن هستند.یقین در این میان نقشی اساسی در تفاوت ها دارد.

اعتقاد برای آدمی نوعی اندیشمندی است.پذیرش بر اساس عقل و فکر است.این مهم حتی در بدیهی ترین امورات نیز دخالت می کند و بدون تفکر امری را به اعتقادات خویش افزون نمی کند.این تفاوت میان آدم هایی است که زنده اند و یا زندگی می کنند.اندیشمندان، اعتقادات خویش را یقین دارند و این، حقانیت را پذیرفتن است.در میان افرادی که از توانایی های خویش عدم استفاده را پیشه کرده اند شاید هم اعتقاداتی داشته باشند اما هرگز متفکرانه نیستند، سنتی های خود پذیری هستند که نمی دانند چرا باید اعتقاد داشته باشند.زنده بودن بدون یقین در زندگی بی معنا و لوث شمرده می شود.هستند انسان هایی که این چنینند و شاید هم لاابالی را بتوان به آن ها گره زد.باید در مورد افرادی که زنده اند و فقط نفس می کشند بابی جدید باز کرد و آن ها را از میان انسان ها به گوشه ای تفسیری فراخواند.

باور آدمی از درون برمی خیزد و از برون شکل می گیرد.در واقع این آدمی است که باور بر نکات را از برون مورد شناسایی قرار می دهد و بعد از آزمایش و سنجیدن، به درون می برد و بر آن ها استوار می ماند و البته اگر دوباره بر غلط بودن آن ها راهی باید باز باوری جدید با شکلی تازه در درون ساختار می نماید.این مفهومی انسانی دارد و جنب و جوش فکری و عقلی را منتقل می نماید.در کنار این چنین وضعی باورهای سست و بدون معنا و عدم استدلال کافی و تنها بر پایه ی تاریخ و گذشتگان چنان بی معنا و نا مفهوم جلوگر می شوند که افراد تحت سلطه را زنده نامند و بر تر از آن نشمرند.باور آدمی نشان دهنده تلاش و کوشش داشتن اوست و اگر غیر از این باشد حتی اگر ودیعه ای از قبل موجود باشد فرد را زنده گویند که برای اهل علم نوعی پیروی کورکورانه بدون خردورزی تلقی می گردد.

تلاش:آدمی از این نظر که دارای حیات است می کوشد تا آن را به بهترین شکل استمرار بخشد.این انتظاری است که از نوع بشر می رود.گرچه در میان حیوانات نیز چنین وضعیتی موجود است و هر جانوری می کوشد تا خود و تولیدات خود را سیراب نماید اما این یه معنای یکسان بودن آدمی با سایر موجودات نیست.از این نظر انسان تلاش هایی می نماید که از تفکر و تعقل او سرچشمه می گیرند در حالی که سایر موجودات زنده از منبع غریزه و طبیعت خویش دریافت هایی بدون تفکر می نمایند.

تلاش و کوشش در بعد انسانی به کلیه ی فعالیت های او گفته می شوند که دارای معنا و مفهوم انسانی و اهداف و منظورهای رشد دهندگی است.چنین وضعیت را تنها در مورد انسان جایز می شمارند و علت آن نیز وجود استعدادهای متفاوت و نیازمندی آن ها به تعالی و ترقی است.

در دایره ی انسانی، انواعی از تلاش ها دارای ادراکاتی مختلفند و از این نظر و با توجه به تفاوت های فردی در انواعی از رشد و کمال این چنین کوشش ها نیز متفاوت می گردند.از این نظر آدمی می تواند زنده باشد یا این که زندگی نماید. کوشش ها در این باره یاری دهنده و کمک کننده برای تشخیص و جداسازی است.این مهم که آدمی مانند موج است که اگر حرکت نکند دیگر موج نخواهد بود باعث می شود تا تلاش های او را بعدی از وجود و حیات واقعی او بدانیم و در این راه ارزیابی های مخصوصی داشته باشیم.

تلاش ها حتی بدون معنا هم می توانند ارزشیابی شوند.این مهم در مورد هر دو واژه قابل قبول است.یعنی این که تلاش های زندگان کدامند و زندگی کنندگان چگونه کوشش هایی را انجام می دهند.این البته می تواند بسیار جدا ساز هم باشد.نوع تلاش هایی که آدمی را متعادل می کند و از خطرات می رهاند و کوشش هایی که او را از زیر به بالا سوق می دهد.

تلاش های انسان های زنده دارای خصوصیات معینی است.ناامید از آینده و بی تاثیر بر دیگران اساسی ترین شکل در بروز حرکت هاست.در واقع از نظر تکان دهی می توان آن را تلاش دانست و شاید هم از نظر هدف بتوان آن را دون ترین و پایین ترین محسوب داشت.مانند هر حیوانی که تغذیه را خواهان است او نیز چنین تصوری از زندگی دارد.نمردن برای او اساس ادامه است اما بی معنایی نیز در کنار آن دیده می شود.

گرسنگی که رفع شود کافی است.این خواسته حتی با شدید ترین توهین ها هم قابل گرفتن است.موثر بودن دیگران بر آن ها و عدم وجود اعتماد در خویشتن و در واقع نوعی بی تعادلی باعث حرکت هایی از او می شوند که فقط پایین ترین هدف را دست یافتنی کند.

رفع تشنگی و گرسنگی.در خانه بودن و لانه داشتن.این که این خانه چگونه باشد و شکل و شمایل آن به کدامین اندازه در نظر گرفته شود؟مهم نیست.بر همین اساس است که نیازمندی های اولیه ی او فقط در بودن خلاصه می شود.

افرادی که زندگی کردن را برای خود انتخاب کرده اند فعال ترین کارها را انجام می دهند.از درون دارای قابلیت هایی هستند که مورد توجه ی آن هاست.بی تفاوتی وجودی خاص ندارد و آن ها در کوشش و تلاش پیشرو هستند.

این بدان معنی است که زندگی را معنا دار می یابند و خود را مسلط بر طبیعت قلمداد می کنند.اگر این مهم هنوز کامل نشده، می کوشند تا تکمیل نمایند.در درون جامعه نیستند که با جامعه و انسان های اطراف در حال تبادل و مراوده می باشند.

وقتی کوشش می کنند از جنبه ی شخصی به جمعی تغییر شکل می دهند تا دیگران نیز از تاثیرات آن بی بهره نمانند.لذت بردن از زندگی را اساسی برای ادامه ی حیات خویش برمی شمارند و از کوشش های خویش خسته نمی شوند.مانند خنجری که در حال تماس بیشتر با تیزکننده هستند که هر بیشتر بمانند تیزتر و برنده تر می شوند.

اندیشمندی برای آن ها ریشه و اساس تصمیم گیری هاست. عقل را نیرویی برای نشان دادن راه درست در نظر می گیرند.

واقعیت امر این است که تلاش آدمی نوعی نمایش از وجود اوست.انسان که باشد می تواند تغییر دهنده و تحول گرا شود.موثر بر دنیا گردد و بکوشد تا بهترین ها را تولید نماید.

وقتی چنین تصوری از تلاش داشته باشد خسته بودن را بی معنا تلقی می کند و لذا خود را در این دنیای لایتناهی نمایش می دهد.بهترین ها را خواستار است تا بهترین ها باشد.در خانه و کاشانه سازی به دنبال آسایش خویش و فرزندان است و البته چنین خواسته ای را از راه درست و منطقی به دست میآورد.

با دیگران هم درد است و لذا می کوشد تا دیگران هم زندگی خوب و سعادتمندی داشته باشند.تلاش نشان دهنده ی زنده بودن نیست که زندگی کردن است.هدف دار بودن وجودی است که خویشتن را ارجمند می دارد و در تلاش است تا آن را اثبات کند.

این چنین وضعیت برای آدمی می تواند ادامه ی نسلی شود که معنای در راه بودن را می دانند و لمس می کنند

از نگاه دیگر،تلاش تمایزی میان انسان هاست.اختلافی که می تواند ارزشیابی ها را جدا نماید.در واقع این آدمی است که با ذات خود سنجیده می شود تا زندگی کردن را رقم زند.

وقتی آدم هایی یافت شوند که با درون خود بیگانه می شوند و تلاش را نوعی حرکت جبری برای یافتن حداقل ها بر می شمارند لذا نمی توان آن ها را موجوداتی فعال و در راه نامید که اساسن زندگانی هستند که تنها نشانه ی بودن آن ها حرکت کردن است.

تلاش، یکی از شانس های بنیانی آدمی برای ورود به دنیای انسانیت است.راهی که اندیشه و تفکر ، ابتدایی ترین تاثیر را بر وجود آن دارد و عقل و تدبیر، محرکی برای وجودی منطقی و جوهر یابی انسانی می شود.

تلاش را باید بنیانی برای جداسازی نامید که متفکران و اندیشمندان دنیای امروز بر آن تاکید دارند زیرا موثر بودن را منعکس می کند و وجود را معنا می بخشد.

هر آن کس که در تلاش باشد زندگی کننده ای موفق و در غیر این صورت زنده ای بی تاثیر در دنیای متغیر امروزی است.

انتخاب:انسان موجودی انتخابگر است.می کوشد تا بهترین ها را برگزیند.تلاش و کوشش های او با معنا و دارای منظورهای خاصی است.این که چنین اهدافی باید انسانی و دارای ابعاد درونی پاک و منزه باشند، باعث می شود تا در بیرون کشیدن احسنت ها کوشش نماید.

این انتظاری درست و منطقی است که آدمی می کوشد تا با انتخاب بهترین ها در جستجوی آرامش و آسایش خویش باشد.در واقع می توان توازن آدمی را در نوع انتخاب او یافت.این بدان معنی است که بی تعادلی نیز ممکن است روی دهد و نوع بشر را بر زمین زند.

گاه این درک،ناچیز می شود و انتخاب به مسیری نادرست و غلط هدایت می گردد.بنابراین در اصل انتخاب راهی جز تفکر و تعقل نیست و هر شخص، با توجه به آنچه برداشت می کند؛ در تلاش است تا برگزیننده ی ماهری نیز باشد.

چنین وضعیتی که می تواند آدمی را به برگزیدن بکشاند بسیار مهم و حیاتی است اما سئوال این است، آیا این انتخاب می تواند منفی یا غیر انسانی هم باشد؟بدون شک، پاسخی مهم در برخواهد داشت که البته به یک باره و بدون تامل نخواهد بود.

این پرسش دارای ابعاد فکری و اندیشمندانه است و زمانی خاص را می طلبد تا با تحلیل های زیر بنایی و استدلالات قوی پاسخ های علمی را منعکس نماید.

در واقع در همین بعد است که می توان انسان ها را به دو شکل جداگانه مجزا نمود.آن هایی که فقط زنده اند و افرادی که زندگی می کنند.زندگان در انتخاب خود یا ضعیفند یا در دون ترین شکل عمل می کنند.

در زندگی کنندگان، انتخاب جزئی جدا ناپذیر از روند رو به رشد آن هاست و لذا در تلاشند تا بهترین ها را در موثرترین ها داشته باشند.این تفاوتی بزرگ است میان آن هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.

پرداختن به انتخاب در واقع بیرون کشیدن از میان انبوه هاست.کسانی که در دنیای امروز خود را موثر می دانند در انتخاب امور و بیرون کشیدن، فعال و بی قرارند.

در تفکرات خویش مشغولند و انواعی از راه ها را موثر بر می شمارند.آن ها به دنبال بهترین ها هستند و گرچه این امر را نسبی برمی شمارند اما هرگز رها نمی کنند.

در کنار این وضعیت، افرادی که فقط وجودی فیزیکی دارند انتخاب را به عنوان اصلی برای ماندن در نظر می گیرند.در واقع برای بیرون کشیدن بهترین ها از بدترین ها تلاش نمی کنند بلکه به دنبال کسانی می روند که زنده بودن آن ها را متضمن باشند.

خواه با نانی و خواه با قطره ای آب.ماندن و نفس کشیدن، ان ها را کافی است و تفکر و اندیشه؛ راهی برای موثر بودن باز نمی کند.گزینش برای آن ها تنها لغتی بی معناست که جبر باعث ورود آن ها به معنی یابی می نماید.

انتخاب در معنایی شگرف یعنی مقبول بودن، در واقع کسانی در این راه قدم برمی دارند که قبول داشتن را مهم تلقی نمایند.

بر این اساس هر گزینه ای مقبول نیست و هر موردی گزینش نمی شود.باید، حالات و تفکرات همسانی داشته باشد و فرد با درکی بالا آن را در درون خویش ذوب نماید.

مقبول بودن بعد از خود دفاع کردن را ایجاد می نماید.درست است که آدمی می کوشد تا بهترین ها را برگزیند اما همیشه این مهم روی نمی دهد.در روند زندگی این مهم می تواند تاثیرگذار ترین باشد.

این بدان معنی است که گاه فرد خود انتخاب می کند و زمانی دیگران برای او برمی گزینند.در بسیاری از جوامع این چنین است.

معنای این فعالیت آن است که تصمیم گیرندگان برای مقبول نمودن، کسانی هستند که خود را برتر می یابند.در چنین وضعیتی کسانی مغلوب می شوند که فقط خواهان زنده بودن هستند.پیروی از دیگران بدون این که راه را تشخیص دهند.

انتخاب را باید فعالیتی هدف دار تلقی نمود.در این راه، شناخت ابتدایی ترین راه است.جداسازی نیز اصل و اساسی برای پی بردن هاست.

در این میان افرادی می توانند وارد شوند که هدف مند باشند.کسانی که زنده اند و فقط به دنبال موجودیتی به هر شکل می باشند از این قاعده مستثنی می شوند.

در مقابل، افرادی که انسانند و خود را در روند زندگی موثر می دانند؛ در تلاشند تا برگزیدگی را بنیانی برای موجودیت خود در نظر گیرند.

مقبول قرار دادن در این راه به معنای تطابق با خواسته هاست.پس انگیزه ی فرد مهم می گردد.

در این میان، انسان هایی که در استمرار زندگی نقش دارند در انتخاب نیز خود را موثر می دانند.بر این اساس جداسازی مورد از موارد بسیار ،کار را به مجاورت خواهی و تطبیق با اندیشه ها می کشاند که خاص افراد اندیشمند و متفکر است.

زنده بودن و زندگی کردن بر اساس فعالیت انتخاب ،راهی برای جداسازی انواع انسان هاست.آن هایی که قادرند تا با ایجاد نقشی موثر در برگزیدن، خود را نما دهند و کسانی که انتخاب را از خود سلب می کنند و به دیگران می سپارند تا نشان دهند که این گزیدن را برای زنده ماندن نیاز دارند.

چنین وضعیتی باعث حذف اندیشمندی در میان مردم و وابستگی به قدرت ها یا زورگویان می گردد.

اساس انسانی برای انتخاب، پابرجا و محکم است و اگر این چنین وضعیتی حاصل نشود جامعه رو به اضمحلال می رود.

مطالعه ی موارد و برگزیدن بهترین ها، خاص نوع بشر است که می تواند موثر بودن خویش را بر طبیعت ثابت کند.

چنین وضعیتی سهمیه ای نیست و شامل تمام انسان های می گردد.اگر چنین شود، زندگی کردن معنادار و در غیر این صورت جدایی میان آدم هایی است که خود را تنها نفس کش تصور می نمایند.

انتخاب، باید شخصیت آدمی را برای قبول مسئولیت ها؛ مهیا نماید.شکلی از رفتار که نشان دهنده ی جوهره ی انسانی اوست.

شادی:حالت های درونی آدمی موثر بر چگونگی زندگی اوست.ماندن یا بودن برای او معنایی درونی دارد و لذا می کوشد تا با تطبیق درون با برون، نوعی سازگاری ایجاد نماید.

غمگین بودن و از درون زجر کشیدن، بدون شک، به بیرون نیز سرایت می کند و مانند عینکی است که رنگ های متفاوتی را پذیراست.اگر با عینکی سیاه بنگری همه را سیاه بینی و اگر غیر از این باشد، دنیا نیز این چنین می شود.

شادی نیز عکس غم است.حالتی درونی است که شوق و ذوق را به همراه دارد.آن که شاد است از درون آرامش و آسایش دارد و لذا می کوشد تا زندگی را معنا دار نماید.

دنیا برای او زیبا و قشنگ می شود و بر بودن خود به عنوان یک انسان، می بالد.مرگ را عقب می اندازد و خواهان طولانی تر شدن عمر می شود.شادی امری مهم و درونی که بر چگونگی روند زندگی موثر است.

گرچه منبع خوشحالی متفاوت است و برای نوع بشر نیز همه ی موارد مانند هم نیستند اما درونگرایی را کنار نمی زند.

در واقع، هر نوع خوشحالی از درون، تغییر ایجاد می کند و نوع گردش خون و اتصال عصبی را به نفع حالت ها، متغیر می سازد.

خوشحال بودن آدمی از هر نوع آن، باعث می شود تا دنیا برای او زیباتر جلوه گر و اطراف قابل تحمل گردند.این مهم نشان دهنده ی تحریک های برونی بر درون است.

این که کدامین انسان موثر واقع می شود و خوشحالی را در درون تولید یافته در می یابد؟ سئوالی است که ما را به سمت پرسشی معین رهنمود می کند.آن هایی که درون برای آن ها تاثیر گذار است و کسانی که خوشحالی را تنها در محدوده ای کم معنا می یابند.

این که کدامین عامل یا عوامل باعث چنیین اعمالی می شوند؟ موضوعی جداگانه است.در واقع ما در رابطه ی با شادی دو نوع انسان را می یابیم.

آن هایی که شادی را خواهانند و با ایجاد، متغیر می شوند و کسانی که پیگیر آن نیستند و معنایی برای آن در نمی یابند.

فرح اوضاع و احوال برای کسانی که در حال زندگی کردن هستند، موثر بر چگونگی حرکت است.بی قراری برای تحرک سازی و فعالیت برای رسیدن به اهداف انسانی از جمله مواردی است که موثر بودن را تکمیل می کند.

شاید این مهم را بتوان به شکلی دیگر نیز مطرح کرد و این که انسان هایی موجودند که شادی را می سازند.از درون خود باخبرند و می دانند که چه چیزی را انجام دهند تا شادمان گردند.

از مهم ترین آن ها، رضایت درونی در یاری رساندن به همنوعان است.شادی دست ساخته ی بشر، با توجه به دنیای انسانی، درونگرایی است.

ما شادی را شوق نیز می نامیم.تلاطمی مثبت برای انجام اموری که رضایت انسانیت را در پی دارد.

کسانی که با شوق، ادامه ی حیات می دهند، در حال زندگی کردن هستند.آن ها می دانند که از درون، متحول شده اند و برای انباشت چنین وضعیتی، کوشایی خود را استمرار می بخشند.

در کنار این انسان ها، افرادی موجودند که در شوق، فقیر و بی داشته اند.درونی نمی یابند و شوقی جستجو نمی کنند.وجود برای آن ها کافی است.

گویا از جمع به دورند و اگر زنده بودن را در تنهایی مطلق می یافتند، بدان عمل می نمودند.چون برای زنده بودن به دیگران نیاز دارند، در کنار آن ها می مانند.

شادی برای آن ها معنایی در حد کلام است و درک آن چندان مصداقی نمی یابد.هدف که کوتاه شود، شوق نیز حذف می شود.زنده بودن، بالاترین هدف برای افرادی است که خاص و معین هستند.

با این حال،مسرت بخشی می تواند حرکت آفرین باشد.به زبان ساده، برای انسان ها،هم حرکت قادر است تا زمینه ی شادی را فراهم کند و هم مسرت بخشی می تواند حرکت آفرین باشد.این دو به هم گره خورده اند و دقیق، مواردی انسانی اند که شامل سایر حیوان ها نمی شوند.

شادی، حالتی معنا دار و پیوسته ی با توانایی هاست.منظور معینی را پیگیر و تفکر و تعقل بر بودن یا عدم آن، موثر است.

همین باعث می شود تا نوع بشر با حرکت برای خود شوق ایجاد کند یا بدون آن، غم و تابع شدن را رقم زند.

مفرح بودن آدمی، انرژی ساز و فعال آفرین است.خستگی را دشمن و با آن، درگیر برای استمرار است.

شادی برای انسان ها، اصلی برای رفع مشکل و فراموشی برای غم و اندوه است.کسالت را حذف و پایداری فعالیت را باعث می گردد.این، همان تاثیر پذیری شادی بر نوع بشر است.

بنابراین می توان با شادی، آدم ها را، دو نوع تصور کرد.کسانی که خواهان آن هستند و خود نیز می کوشند تا به دست آورند.انواعی از فعالیت ها را در برنامه های کاری خویش دارند و رفتارهایی انسانی برای رشد و تعالی انجام می دهند و به سبب انجام آن ها احساس شادی می کنند و کسانی که مانده اند تا دیگران برایشان خط و نشان کشند.

خنده ی آن ها تابع خنده ی مصنوعی می شود و نیش باز کردن تنها ظاهری برای نشان دادن فرح و شوق می گردد.

این ها زنده اند و نفس می کشند.شکلک در می آورند تا نشان دهند که هستند.آدمی باید بداند که نیاز به شادی برای او جزئی از نوع زندگی است.

با زجر زندگی کردن فقط، زنده بودن را نشان می دهد در حالی که شاد و شادمانی خواستن، برای او، نوعی از زندگی معنا دار برای ادامه حیات معنا دار بشری، محسوب می شود.

شهرت:دنیای انسان ها متغییر از سایر موجودات زنده است.تفکر و اندیشمندی او را کاملن متمایز می سازد.تلاش و کوشش های او معنا دار و به سمت منظورهای معینی است.

نوع دوستی و کوشش برای هم زیستی مسالمت آمیز، اساس آرامش و آسایش اوست.در این میان تلاش های بیشتر برای رفع موانع هم قابل پیش بینی است.

این بدان معنی است که تفاوت های فردی باعث نوعی برتری در موضوعات علمی از جمله اختراعات و ابتکارات می شود.

چنین وضعیتی می تواند افراد را والاتر و مشهور تر نماید.گرچه ممکن است بعضی برای خدمت کارهایی بزرگ انجام دهند اما فقط برای همین منظور تلاش کنند ولی شهرتی جهانی می یابند و خود را در میان هم نوعان خود معروف تر می نمایند.

تاریخ بشر نشان می دهد که بسیاری آمدند و رفتند بدون این که نامی از آن ها باقی بماند در حالی که افرادی نیز عکس آن بودند که بعد از صدها و شاید هزاران سال هم چنان موجود در میان مردمند.این وضعیت را مشهور شدن گویند که فقط خاص انسان است و بس.

در موضوع زنده بودن، شهرت جایی برای تلاش ها ندارد.اصلن کوششی معنا دار موجود نیست که به دنبال آن شهرتی ایجاد گردد.

افرادی که گوشه گیرند،خود را چنان دون می یابند که فقط فیزیک خود را حفظ می کنند و در جامعه ی انسانی تغذیه کننده ی خویشند.

تفاوت زنده ها با زندگی کنندگان در بسیاری از موارد نهفته است که شهرت یکی از آن هاست.آن هایی که زنده اند بعد از مرگ موجودیتی نمی یابند و بعد از مدتی به فراموشی سپرده می شوند.معروفیتی ندارند.

مگر نه این است که با کاری ارزنده باید شهرت یافت؟کدامین زنده چنین تلاشی را برای خود میسر می سازد؟شاید هم تفکر دون اصلی ترین دلیل باشد اما این که فرد یا افرادی در این دنیای وسیع، گوشه ای انتخاب و به فکر تنفس باشند،کم نیستند.اسلحه دارند اما قادر به شلیک نیستند.

در کنار چنین افرادی می توان به کسانی اشاره نمود که آرام نمی نشینند و در فعالیت های انسانی مداخله می کنند.در تفکر خویش به دنبال مواردی جدید هستند.آن ها خود را ظاهر می نمایند تا بدین شکل موجودیت انسانی خویش را اثبات کنند.

نیک می دانند که بودن با هستن متفاوت است و لذا در تلاشند تا اموری تازه را فاش سازند.زندگی کردن با لذت، همراه با تفکر والا، برای رفع موانع و یاری به دیگران برای بهزیستی هم نوعان از جمله کارهایی است که می توانند و البته انجام می دهند.

شهرت آن ها اساسی برای ماندن آن هاست.این نه برای مدتی محدود که نامحدود نیز قابل تصور است.آن ها همیشه آشکارند و دیگران وجودشان را لمس می کنند.

شاید مثال ادیسون در هنگام استفاده از برق بهترین نمونه باشد.سال ها از مرگ او می گذرد اما شهرت او زنده بودنش را مطرح می نماید.

زندگان و به طور کلی، کسانی که دنیا را برای بهترین بودن می خواهند در صدد بهترین کارها هم هستند.

گاه اختراع و زمانی حرف تازه را ملاکی برای بودن انتخاب می کنند.بر این اساس از جامعه دور نیستند و نکات انسانی را رعایت می کنند.

گرچه شهرت بعضی ممکن است از کارهای ناشایست باشد اما هدف ما در این نوشته فقط کارهای انسانی است و غیر آن را سقوطی در بودن می دانیم.

شاید چنین افرادی که خود را با بدی ها مشهور می کنند تنها نفرین ها را می خرند و یادآوری های ناصواب را میان جامعه خواستارند.

زنده بودن با شهرت نمی تواند در یک مسیر باشد.آشکاری آدمی در تلاش ها و کوشش های خاص اوست که شهرت نامیده می شود و البته از خواص زنده ها نیست که زندگی کنندگان است.شهرت خاص افرادی است که با هم نوعان خویش در تعاملند.

نام آور شدن انسان ها هرگز در زنده بودن آن ها نیست که در تاثیراتی است که بر سایر انسان ها برای رشد و ترقی دارند.کسانی که اثرات جاودان از خود باقی می گذارند و سال ها تلاش و کوشش خویش را صرف هم نوعان خود می کنند.

نامداری برای این افراد همانی است که نتیجه ی کارها نامیده می شود.در میان جامعه ی انسانی وجودی معروف دارند و اساس کار را نیز در چگونگی ماندن می یابند.گاه با نوشته ای و زمانی با دیدگاهی خود را آشکار می سازند و چنین وضعیتی را تنها در فعالیت ها می یابند.پس چون فکر می کنند لذا وجود هم دارند.کسی نمی تواند تفکر آن ها را خاموش کند یا خلع سلاح نماید.آن ها خودشان هستند و به این وضعیت هم افتخار می کنند.تفاوت بودن و هستن نیز در این معنا آشکار و مشخص می شود.تاثیر، شهرت می آورد.

شهرت را می توان به معانی بسیاری به کار برد.از نامداری گرفته تا آشکار نمایی خویشتن در میان جمع و مردمانی که همزیستند.

از معروف شدن در محیط های کوچک تا بزرگ و بزرگ تر تا حد جامعه ی انسانی است.زنده ها در این میان فاقد شهرتند.اصولن وجودی ندارند که شهرت نیز داشته باشند.

این تفاوتی بزرگ میان زنده ها و زندگی کنندگان است که یکی را بی شهرت و دیگری را شهرت دار می نماید.

مشهوری آدمی تنها برای کسانی است که فعالند و دیدگاه های اندیشمندانه دارند.مستمر در رشد خویشند و ترقی را حدی برای خود قائل نمی شوند.

باید زنده ها را تنها وجودی فیزیکی بنامیم که تابع دیگرانی هستند که خود زندگی می کنند.

نوع بشر در این میان راه های متفاوتی را برای زندگی کردن می یابد که اصلی ترین آن ها جستجوی شهرت و نام پروری است.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:9

مشکلات نوآوری:فعالیت های اجتماعی از هر جنسی که باشند بدون مانع نیستند.اینکه چنین حالتی نشان دهنده ی ماهیت گرایی جامعه است یا فردگرایی تاثیرات شگرفی دارد ما را به سمتی می کشاند که واقعیت را بپذیریم.موانع برای موفقیت امری لازم در شناخت شناسی است و بدین سان هر فعالیتی که در آن نوع بشر مداخله گر باشد آگاهی دهی و نیز آموزش خواهی امری حیاتی می گردد.آدمی بدون زحمت و تلاش قادر نیست تا اهداف خود را محقق نماید و بر همین اساس می توان مانع یابی را یک اصل برای شروع و آغازین کار در نظر گرفت.نوآوری به عنوان فعالیتی هدف دار و اندیشه نگر از این قاعده مستثنی نیست.در ماهیتش مانع خواهی بروز می کند و آغازینش را همین موانع شناسی شکل می دهد.در واقع می توان نوآوری را با مانع در هم آمیخت و از آن موضوعی جدید ساخت.مطلبی که آن را خاص می کند و نسبت به سایر تلاش ها ممتاز می نماید.

ما نوآوری را از این نظر خاص می دانیم که خود با مانع شناسی ایجاد می شود.هدف آن برداشتن موانع توسعه و رشد انسانی است و علی رغم تفاوت ها در نگرش های فردی یا جمعی دارای یکسان سازی در برداشت های مانعی است.نوآوری از این نظر هم می تواند عامل باشد و هم معلول و لذا باید دو شکل از نگاه ها را مطرح نمود.فعالیتی که برای رشد ایجاد می شود خود می تواند مشکل ساز بسیاری از روابط و رفتارها گردد و نیز می تواند موانعی را از جنس های مختلف برطرف نماید.مشکل شناسی برای نوآوری نمی تواند یک طرفه و تنها کند کننده ی حرکت باشد بلکه می تواند تولید کننده ی مانع نیز باشد.به زبان ساده وقتی تلاش ها برای ساختن یک وسیله انجام می گیرد هدف عمده برداشتن سختی ها و موانعی است که سهل سازی را ایجاد نماید اما پذیرش این نوآوری و اجرای آن و توازن سازی فعالیت ها و رفتارهای انسانی با نوع نوآوری نیز موانعی ایجاد می نماید.

مقاومت در برابر تغییرات از جمله ی این موانع است.انسان با توجه به نیازهای خود نوآوری را خواستار است اما تغییر رویه و رفتارهایی که جنبه ی عادتی دارند چندان ساده نیست.مقاومت در برابر ورود تراکتورهای کشاورزی از سوی مردم عادی نبود بلکه کشاورزانی که با سختی های فراوانی روبرو بودند پیشقدم این شکل گیری گشتند.ما اعتقاد داریم که مشکل شناسی در نوآوری دارای دو بعد مختلف است.اول اینکه شناخت مشکل برای شروع و آغاز کار امری حیاتی است و دوم اینکه با ورود نماد نوآوری مشکلاتی نیز ایجاد می شوند.بنابراین هر یک از این موضوعات برای خود دارای ماهیت هایی است که متفاوت از یکدیگرند.تحلیل و بازگشایی این مشکلات به اندیشمندی و تفکر پویا نیاز دارد و یافتن اهمیت موضوع قبل از پرداختن نیز حیاتی به شمار می رود.

باید میان مشکل و مسئله تفاوت قائل شد.درست است که در ایجاد یک نوآوری هم مسئله تاثیر دارد و هم مشکل اما هرگز شدت و ضعف این دو مانند هم نیست.موضوع مسائل نوآوری را باید متمایز از مشکلات دانست و بر همین اساس اعتقاد داریم که تلاش های لازم برای مشکل شناسی و رفع آن ها به شدت مسئله شناسی و حل آن ها نیست.مشکلات نوآوری در مدت کوتاه ایجاد می شوند و معمولا با تولید نوآوری احتمال تولیدشان نیز وجود دارد و لذا رفع آن ها در شکل جدید نیز طولانی نخواهد بود.مشکلات نوآوری بیشتر از اینکه زمینه های طبیعی داشته باشند جنبه ی انسانی دارند.از یک طرف به فرد و تفکرات او وابسته اند و از طرف دیگر به جمع و جامعه ی انسانی ارتباط می یابند.ما اعتقادات خود را بیشتر بر جنبه ی انسانی آن متمرکز می کنیم.

مهم ترین مشکل در نوآوری مربوط به زمینه های اجتماعی است.به زبان ساده تا نیازهای درونی بروز نکنند نمی توان انتظار ایجاد نوآوری را داشت.خواسته های مردم و نیز انتظارات آن ها به طور موثری بر تفکرات و اندیشه های نوآوران ورود می ینماید و لذا هر زمینه ای که در این رابطه مانع ایجاد کند مشکل عدم فعالیت می گردد.جامعه ی اولیه ی به دلیل عدم پویایی و بیشتر سکونی ،مشکل ساز زیر بنایی است و البته به این دلیل مشکل محسوب می شود که قابلیت رفع آن بسیار فراوان است.مشکلی که می توان با بالا بردن آگاهی های مردم و سواد آموزی رفع نمود و زمینه های پویایی و فعالیت های هدفمند را ایجاد کرد.ما مشکلات زود گذر را از این نظر سخت نمی دانیم که انسان بدان ها آگاه است و می تواند در رفع آن ها کوشا باشد.در همین شکل از جوامع است که بروز نوآوری نیز ایجاد مشکلات پذیرشی می کند و علی رغم موثر بودن آن در رشد و ترقی جامعه با موانعی روبرو می گردد.مردم با انواعی از نوآوری های جدید مبارزه می کنند و بر سنت های پیشین و رسومات قدیم پایبند می مانند.

مسائل نوآوری:فعالیت های جامعه انتظار تغییرات را می نماید.هر تلاشی که مردم در جامعه انجام می دهند از دو حالت خارج نیست.یا اینکه جنبه ی فردی دارد و فرد عامل و تلاشگر آن است و دلایل و براهین کافی برای انجام دارد و یا جنبه ی جمعی دارد و افراد در ایجاد مداخله گر هستند.در هر دو شکل هدف عمده جمع نگری است و در حالت اول نیز فرد تنها برای پیشبرد کار خود هدفمند کار می کند اما هدفمند به دنبال آزار جامعه نیست.این حقیقت انسانیت است و غیر از این از ویژگی های انسانی خارج می گردد و در حیوانیت مدفون می شود.در جمع نگری نیز همزیستی و همدلی اساسی برای موفقیت محسوب می شود و جامعه در تلاش است تا وضعیت را بهتر نماید.نوآوری یکی از راه های ترقی و سعادت بشری و حرکت به سمت پیشرفت در نظر گرفته می شود.اساس نوآوری بهزیستی و رفاه اجتماعی است.

نوآوری حرکتی حساب شده است.اندیشمندی برای رفع مسائل و سختی هاست.تلاشی برای سهل سازی زندگی است و بدین سان ماندگاری نسل هایی است که قرار است در آینده به جمع حاضر اضافه شوند.در این راه انسانیت بنیانی برای درستی کار است و رشد و ترقی به همراه تکامل خواهی پایه ای برای ارزش سنجی است.اما این واقعیت که چنین تلاشی چندان هم آسان نیست ما را بر آن می دارد تا نگاهی ویژه از جنس مسائل به آن داشته باشیم.مسائل به مجموعه ای از موانع سخت و محکم گفته می شود که در طول زمان ایجاد شده اند و برداشتن آن ها به تفکر و اندیشه های خاصی نیاز دارند.سخت ترین مسائل زمانی است که نوع بشر آن ها را ایجاد می کند و طبیعت یا وقایع طبیعی نقشی در تولید ندارند.مسائلی که ما آن ها را انسانی می نامیم.

مسائل انسانی از دو نگاه قابل بحث هستند.اول وجود آن ها قبل از تولید نوآوری است که معمولا کمک دهنده در ایجاد تفکرات والا و نواندیشی برای بهزیستی است.به زبان ساده تا مسائل وجود نداشته باشند تفکر حل آن ها ایجاد نمی گردد.اینکه آدمی با مسئله ی بیماری ها روبرو ست او را بر آن می دارد تا تولید دارو نماید.سرطان مسئله ای بزرگ برای سلامتی اوست .انواع ویروس ها در جوامع مختلف مسائلی مهم هستند و اندیشمندان با توجه به نوع تفکر و جهت دهی خود برای حل هر یک نوآوری هایی را ایجاد می نمایند.مسائل انسانی خصوصا کشتارهای جمعی،قتل و شکنجه، ظلم و ستم و انواعی از رفتارهای ضد بشری مانند همجنس گرایی و تغییرات شکلی در جنسیت از جمله مسائلی هستند که نوع بشر آن ها را به وجود می آورند.

مسائل دیگری که بعد از نوآوری بروز می نمایند نیز کم نیستند.دست کاری های ژنتیکی در نوع خود نوآوری هستند.انواعی از میوه های تازه را تولید کردن، مزه های جدیدی را به وجود آوردن، انواعی از جانوران تازه را معرفی کردن همه و همه نوآوری هستند زیر قبل از این وجود نداشته اند اما همین تولیدات برای نوع بشر مسائل انسانی ایجاد می کنند.دستکاری ها باعث تغییرات خلقی و درونی بشر می شوند و او را به موجودی جدید تبدیل می نماید که ترحم و نوع دوستی در آن چندان بروز نمی نماید.مسائلی مانند ورود انواعی از گازهای سمی به زندگی بشر و تولید شکل های مختلفی از جنگ افزارهای بی صدا با تخریب بالا برای محیط زیست انسانی مسئله سازند.مگر بمب اتم نوآوری نیست؟

توضیح مسائل ناشی از نوآوری گرچه لازم و ضروری هستند اما هرگز محدود و منحصر به مواردی خاص نیستند.مسائل بسیار پیچیده هستند و همین حالت است که به آن ها کلمه ی مسئله را منتقل می کند.برای حل آن ها باید تلاش ها کرد و مانند مشکلات نیستند که با رفع از بین روند.مسائلی که نوآوری را به وجود می اورند در ماهیت نواوری موثرند.به زبان ساده هر نوآوری نمی تواند مانند دیگری باشد زیرا مسائلی که باعث تفکر و اندیشمندی می شوند یکسان نیستند و در ادامه نیز مسائلی که با وجود نوآوری ها شکل می گیرند نیز مانند هم نیستند.

مسائل نوآوری از جمله موضوعاتی هستند که باید به وسیله ی اندیشمندان خاص دنبال شوند و در زمینه ی برطرف کردن و نیز سالم سازی آن ها در محدوده ی انسانی مورد نظر قرار گیرند.مسائل نوآوری گرچه تولید کننده ی نوآوری هستند اما نوآوری ها نیز تولید کننده ی مسائل می باشند.باید هر دو شکل را مد نظر قرار داد.اشکالی که مهم ترین آن ها انسانی است و آدمیت آدمی را تحت شعاع خود قرار می دهد.

عامل نوآوری:باید میان عامل و معلول تفاوت قائل شد.هر فعالیتی بدون شک به ایجاد کننده نیاز دارد و این از براهین مشهود در دنیای منطق و استدلال است.عامل تولید کننده است و می توان هر رویدادی را به آن نسبت داد.اینکه عامل طبیعی یا غیر آن باشد مهم نیست بلکه به وجود آورنده و تولید کننده مرجعی برای بازیابی و ارزش سنجی می شود.ما اعتقاد راسخ داریم که نوآوری تنها نتیجه است و ضمن اینکه به زمینه ها و دلایل می توان اشاره ای مستقیم داشت اما باید این را نیز بدانیم که حاصل هر رویدادی تنها نشان دهنده ی ریشه ای است که ما آن را آغازین می نامیم.ریشه یابی و فعال کننده چگونه می تواند در موضوع نوآوری جای خود را تعیین کند بحثی است که جنبه ی علمی دارد و بدون شک دارای ارزش دانشی فراوانی است.ما عاملیت در نوآوری را امری مهم در تحلیل گرایی برمی شماریم.

نوآوری یک فعالیت مستمر در جهان متمدن امروز است.امری است که نیازها زمینه ساز تفکر می شوند و تدبر و تعقل نیروهایی برای پیشبرد کارها محسوب می شوند.بدون شک نیاز تنها در چارچوب انسایت و جامعه انسانی قرار می گیرد و از این نظر که انسان محتاج محسوب می شود خود نیز برآورد کننده ی میزان آن است.انسان با دریافت درونی خود این حالت را در خود می یابد و بدین شکل است که تابع ویژگی های خود بودن را ترسیمی برای آینده بر می شمارد.در این میان می توان واژه ی نوآور را نیز در کنار نوآوری قرار داد و به عنوان امری که شروع و تمام کننده است در نظر گرفت.عامل در این دایره کاملا مشخص می شود و تنها انسان و نوع آن را در بر می گیرد اما این به معنای تمام انسان ها نیست بلکه نوعی است که دارای خاصیت های برجسته و رشد یافته است.

عامل نوآوری در هیچ محدوده ای غیر از انسان قابل قبول نیست.تنها انسان است که عامل و به وجود آورنده ی نوآوری است.درست است که زمینه ها و پیش فرض هایی لازم می آید اما ان ها نمی توانند آغاز کننده و فاعل در انجام باشند.انسان موجودی اجتماعی است و نیازهای جمعی و فردی دارد اما برای رسیدن به نتایج نوآوری باید شخصا دخالت کند و فعالیت نماید.اینکه آیا می توان همه ی انسان ها را نوآور نامید باید گفت که بالقوه درست است اما در عمل تنها کسانی می توانند باشند که قوای خود را از شکل سکون به رشد و تعالی رسانده باشند.بدیهی است که همین کافی باشد تا نوآوری را تنها و تنها شامل انسان بدانیم.با این توضیح که هر امر جدیدی نوآوری محسوب شود و در قالب ارزش های انسانی قرار نگیرد.اگر بدین شکل مورد نظر باشد درست محسوب می شود ولی برای ما عامل نمی تواند درستی کار را رقم زند بلکه رشد باید در جهت انسانیت و آدمیت باشد تا نتیجه ی درستی را در بر گیرد.

ما عامل نوآوری را در این موضوع انسان های فرهیخته ای می دانیم که دارای تفکر بالا و تعالی هستند که از این قوه در جهت رفع مشکلات همنوع خود استفاده می کنند.متفکرند از این نظر که خواهان رفع موانع هستند و رفاه نوع بشر را خواستارند.ار تفکر به عنوان وسیله ای برای یافتن پاسخ ها استفاده می کنند و در تلاش هستند تا از پاکی این وسیله سود برند.آن ها هرگز به دنبال استفاده از فکری نیستند که جنبه ی برتری جویی های نژادی یاسیاسی باشد.متفکری است که از این قوه همراه با ارزش های انسانی استفاده می کند.می اندیشد، راه می یابد و در این راستا حرکت می کند.نکات قدیم را درسی برای جدید بر می شمارد و بدینسان در تلاش است تا با نوآوری زمینه ی امید و ارزو را برای همنوع خود ایجاد نماید.متفکر دانا همراه با انسانیتی رشد یافته که ضامن درستی و صلابت کار اوست.

عامل نوآوری انسانی است که از قوه ی عقلانی خود بالاترین سود را به همراه فکر محاسبه می کند.عقل برای او قوه ای راستگراست.با آدمیت او همراه است و می داند که کدامین تلاش را باید انجام دهد تا وضعیت را از امروز به فردای بهتر تغییر دهد.برای او هر جابجایی تغییر محسوب نمی شود بلکه شکلی از کوشش است که در آن راه درست و همراه با حفظ شان و منزلت نوع بشر اساسی است.عقلانی بودن او برای رسیدن به رشد انسانی است و لذا هر چیز جدید را نوآوری نمی داند بلکه برای او امری محسوب می گردد که بتواند کنار هم بودن بشر را بیش از بیش نماید.نوآوری برای او به معنای نتیجه بخش بودن کوشش هایی است که در دایره ی آدمیت او قرار می گیرند.عاقل و متفکری که برای او مهم حفظ و احترام به نوع بشر است و بدون ایجاد تفرقه و برتری جویی مواردی را به جامعه عرضه می دارد.باید انسان های عاقل و متفکر را عواملی مهم بدانیم.انسان فرهیخته، دانشمند، متفکر، دلسوز،عاقل، کنجکاو و امثال آن را باید عامل اصلی نوآوری دانست.

زمان نوآوری:هر فعالیتی می تواند تابع عوامل بسیاری باشد.باران در زمان خاص می بارد و شکوفه زدن در همه ی مقاطع مورد انتظار نیستند.زمستان در زمانی است که تابستان نیست.بدین شکل می توان زمان را به عنوان عاملی برای محاسبات انسانی در نظر گرفت که کار آینده سنجی را آسان تر می نماید.زمان در چنین تصوری تنها یک عامل می گردد که قادر است تا معادلات انسانی را متوازن یا بر هم زند.زمان مقطع نگاری نیز محسوب می شود و در موارد بسیاری محدودکننده نیز به حساب می آید.باید این را نیز توضیح داد که برداشت از معنای زمان برای همه ی وقایع یکی نیست و گاه دارای معانی متفاوت و متناقضی است.شاید امروز را زمان بدانیم و ثانیه ها را نیز در کنار آن قرار دهیم.

نوآوری یک فعالیت است که تحت فشار زمان قرار می گیرد.هر لحظه برای آن زمان است و طولانی و کوتاه بودن آن نیز می تواند موثر بر نوع نوآوری گردد.این واقعیت که نوآوری چسبیده به نیازهاست و نیازها نیز در طول زمان ایجاد و متغییر می شوند لذا می توان این را به عنوان زمینه ای برای نوع تجدید پذیری در نظر گرفت و تفاوت های آن را به تغییرات زمانی گره زد.وقتی انسان همیشه نیازمند است بنابراین این همیشه زمان محسوب می شود.تنها تفاوت در نوع نیازمندی است و ما نیز نیک می دانیم که آدمی نمی تواند بدون فعالیت زنده بماند و همین دو نکته کافی است که عامل زمان را در شدت بخشیدن یا کاستن از میزان نوآوری ها موثر بدانیم.زمان می گذرد اما نیازها با گذشت آن ها برطرف نمی شوند مگر اینکه در زمان خاص کوشش خاص انجام گیرد.زمان برای نوآوری نقش شتاب دهنده یا کندکننده است.شابد این حقیقت که آدمی با گذشت زمان می تواند نیازهای جدیدی را مطرح کند بتواند ما را به سمت تاثیر مستقیم زمان در نوع نوآوری هدایت کند.

باید میان زمان و نوع نوآوری رابطه ای خاص یافت.به طور مثال وقتی زمان به گذشته بر می گردد و مورد مطالعه قرار می گیرد نوع نوآوری در آن نشان می دهد که نوع بشر نیز تاثراتی در آن داشته اند ولی ما می توانیم زمان را به تفکرات گره زنیم و بگوییم که زمان و گذشت ان عوامل دیگری را نیز موثر بر نوآوری ایجاد خواهند کرد.ذکر نکته ای دیگر نیز لازم می آید و آن نگرش فردی به زمان یا جمعی است.بدیهی است که در فردگرایی، نوآوری شکلی دیگر به خود می گیرد که می تواند هر دو جنبه ی فردی و جمعی را داشته باشد اما تاکید بر فردی است.در شکل جمعی این چنین نیست زمان برای همه یکی است و گذشت آن یکسان است لذا خرد جمعی و نیاز اجتماعی تاثیری مستقیم بر تولید نوآوری دارد.در فرد گرایی زمان به رشد و جایگاه فرد تاکید دارد در حالی که در جمع گرایی زمان به وضعیت کل جامعه مربوط می شود.

نوآوری برای کودکی که زمان مورد نظر را طی نکرده است دارای وضعیت معینی است.درست است که در پنج سالگی کنجکاوی او آغاز می شود اما برای رشد آن نیازمند به گذشت زمان است.در این رابطه زمان برای آن کودک معطل نمی ماند بلکه کسان دیگری در زمان های متفاوتی دست به اقدام می زنند.زمان برای جمع همیشه نیامندی به امور جدید را می طلبد و این امری طبیعی محسوب می گردد و کودک یا پیر را در خود موثر نمی داند.نگاهی کلی به زمان حال دارد و برای آینده نیز همین معنای جمعی موثر خواهد بود.زمان در مورد نوع بشر همیشگی و مستمر است و قطعی در ان متصور نیست.بر این اساس باید در نگاه جمعی زمان را عاملی در نیاز خواهی همیشگی بدانیم و انسان ها را تشویق و ترغیب به تولید نوآوری نماییم.

همان طور که زمان متوقف نمی شود نوآوری نیز نمی تواند متوقف شود.زمان برای ما تنها نشان دهنده ی تغییری است که در طبیعت روی می دهد و به دلیل اینکه انسان با زمان زندگی می کند و پیوسته با آن و همراه آن است لذا می توان نوآوری را نوعی تایید در گذر در نظر گرفت که قادر است تا ابعاد وسیع تر زمانی را با انواعی ار نوآوری ها در کنار هم گذاشت و به بررسی و رفع نیازها ارزشیابی نمود.زمان مانند رودخانه ای همیشگی است که به طور مستمر راه خود را طی می کند.زمان رودی فصلی نیست که زمانی باشد و مقطعی نباشد.در این میان است که نیازها تابع زمان می شوند ، تغییرات آن باعث تولید نیازهای جدید می گردند و تولیدات نواوری را خواستار می گردند.انسان ها تازه متولد شده به امروز تعلق دارند در حالی که قبل از آن به گذشته متعلق بودند.همین تاثیرات زمانی باعث تغییرات نگرشی و حتی خواسته های فردی و جمعی می گردند که نتیجه ی آن تغییرات وسیع در محتوا و شکل نوآوری ها می گردد.

مکان نوآوری:انسان از این نظر که خواهان زندگی بهتر همراه با آرامش است می کوشد تا مکانی را برگزیند که اهدافش را برآورده سازد.مکانی که برای زیستن انتخاب می کند با نفس اجتماعی او در تطابق باشد و او بکوشد تا زمینه ی رشد و تعالی خود را نیز در آن بیابد.تاثیرات اقلیمی برای او مهم و حیاتی است و لذا سعی می کند تا در این باب دقت بیشتری داشته باشد.به همان شکل که مکان بر نوع زندگی آدمی تاثیر گذار است به همان نسبت نیز نوع زندگی بر انتخاب مکان تاثیر گذار است.به زبان ساده اگر آدمی نوع مقاومت را در زندگی اصل بداند زندگی در کوهستان را بر می گزیند و بر آن ماندگار می ماند ضمن اینکه اگر نوع آب و هوا را مهم تلقی نماید مکانی خوش یا بد هوا را برمی گزیند.در این میان مکان زندگی موضوعی برای نوآوری می شود و بدون شک نوع مکان بر نوع نوآوری تاثیر مستقیمی خواهد داشت.

یافتن رابطه میان مکان و نوع آوری از جمله مباحثی است که جنبه ی علمی و دانشی دارد.اینکه در هر مکانی نوعی خاص از نواوری بروز می کند نشان دهنده ی تاثیر مکان در آن است.به زبان ساده وقتی مکان کوهستان باشد یکی از نوآوری ها چگونکی فکر در مورد صعود و پایین آمدن می باشد.در کنار دریا و ساحل زیستن مسائل دیگری را ایجاد می نماید که نوآوری سد سازی و استفاده از انحراف آب نیز برای آن معنا دار می گردد.ما به مکان بدین شکل اعتقاد داریم که می تواند نوآوری ها را متغییر سازد که نوع بشر در همان محدوده تفکر و چاره جویی نماید.البته که این مطلب قابل قبول است که آدمی قبل از این اطراف خود را مشاهده می کند و سپس آن را به اقصی نقاط دنیا تسری می دهد.بر این اساس می توان مدعی شد که چون نوآوری پاسخ گویی به نیازهاست و مکان در ایجاد آن تاثیر گذار است بنابراین مکان به عنوان عاملی در تغییرات تلقی می گردد.

مکان زندگی آدمی از نظر رابطه ای که با اطراف دارد نیز می تواند موضوعی قابل بحث باشد.به زبان ساده اگر مکان زندگی آدمی محصور در درون جنگل ها و بریده از تمدن های انسانی است،انتظار نوآوری تنها در حد بسیار دون قابل تصور است و آن تغییراتی است که برای زنده ماندن به وجود می آیند.باید میان زنده ماندن و زندگی کردن تفاوت قائل شد.نوع ارتباطات انسانی با مکان های مختلف زمینه را برای ایجاد تفکر نوآورانه و نیز خلاقیت های تازه مهیا می کند.مکان های آرام و شلوغ و نیز در حال جنگ یا کشمش به نوبه ی خود تاثیراتی شگرف بر بود یا نبود نوآوری خواهند داشت.ما نوآوری را تحت تاثیر عوامل مختلفی می دانیم اما نوع تاثیرات و شدت و ضعف آن ها را مانند هم در نظر نمی گیریم.به طور مثال مکان هایی که آدمی به اجبار در آن ها زیست می کند را نتمی توان مانند مکان هایی دانست که با تفکر و تعقل برگزیده است.

از سویی دیگر می توان مکان را نیز مانند زمینه ها دانست.کمبودهای ایجادی یا وجودی از قبل می توانند بر تفکر زایی تاثیر گذار باشند.به طور مثال وقتی راهی برای رسیدن به نقاط وجود ندارد نوآوری جاده سازی یا راه یابی مهم تلقی می گردد.به همین شکل مکان هایی که دارای معادن یا امکانات خدادادی بیشتری هستند زمینه ی فراوان تری را برای ایجاد تغییرات نوآورانه مهیا می کنند.به همین دلیل است که مکان برای بسیار از خلاقان اجتماعی مهم و حیاتی است زیرا می تواند موضوعات مختلفی را ابتدا به صورت ایده و سپس عملیاتی اجرا نمایند.مکان در این باب می تواند محیط تصوری یا زندگی باشد.شاید برای بسیاری مکان تنها محلی باشد که فرد در آن امورات خود را می گذراند که البته تصوری مقدماتی است اما مکان هایی مانند دانشگاه ها و مراکز علمی نیز می توانند در نواوری قابل بحث باشند.

اگر ما نوآوری را اوردن چیزهای تازه برای رفع مشکلات و آسایش ادمی بدانیم که همین است لذا می توان مکان را در ایجاد نیازها موثر دانست و معتقد شد که مکان ها هم قادرند تا انواعی از نواوری ها را مدیریت نمایند.به طور مثال نواوری در میدان جنگگ که البته مکان محسوب می شود می تواند متفاوت از درون اقیانوس یا دریا باشد.البته اشتراک در نواوری دور از تصور نیست زیرا نیازهای نوع بشر دارای مشترکات فراوانی است اما مکان به تنهایی نمی تواند اشتراکات فراوانی را ایجاد کند مگر اینکه تشابهات آن فراوان باشد.نواوری های کوهستانی می توانند مانند هم باشند .انوع لباس های نوآورانه در مناطق کوهستانی مانند هم هستند در حالی که در مکان های گرمسیر نیز نوآوری های خاص همان مناطق قابلیت اجرایی بیشتری دارند.ما مکان را در نواوری عاملی تاثیر گذار می دانیم و از نوع کوچک و محصور آن مانند خانه تا دنیای وسیع زندگی مانند کره ی رمین در تفاوت می یابیم.

نماد نوآوری:هر نتیجه ای را باید با نشانه هایش شناخت.تغییراتی که بر اثر یک رویداد یا حادثه به وقوع می پیوندند را باید موضوعی قابل قبول دانست.اینکه انتظار از یک کوشش باید نتایج آن باشد امری پذیرفتنی است اما همیشه نشانه ها و نمادها نیز مهم تلقی می گردند.تحول بدون داشتن نشانه امری گذرا تلقی می گردد.به طور مثال وقتی جامعه ای متمدن محسوب می گردد که نماد یا نمادهایی را برای انعکاس آن در خود داشته باشد.ما همین نکته را در باره ی نوآوری صادق می دانیم.نوآوری با داشتن اثرات قابل درک و با نمایش نشانه ها مورد تایید قرار می گیرد.بنابراین باید نماد نوآوری یا نمادهای آن را امری لازم و ضروری بدانیم و بر وجودشان صحه بگذاریم.معتقدیم که بدون پرداختن به نمادها که علم و پرچم موجودیت هستند نمی توان به سادگی امری را قابل قبول دانست و لذا اعتقاد به وجود نماد را مهم و در عین حال حیاتی در نظر می گیریم.نمادهای نوآوری برای اهل علم موضوعی قابل کنگاش و البته انتقادی هستند.

بدون شک نمادهای نواوری متنوع و متفاوت هستند.هر شخصی از ظن خود آن ها را جستجو می کند و بر همان اساس موجودیت را رقم می زند.نمادهایی که برای هر فرد دارای معنا و مفهوم خاصی هستند و گاه بر ضدیت نیز استوار می باشند.درست است که این نشانه ها برای همه به یک شکل تفسیر نمی شوند اما برای ما بنیان نگاه، علمی است.با احترام به تفاسیر و ادراک های مختلف ماآن ها را اساسی برای درست بودن در نظر نمی گیریم و تنها جنبه ی شخصی می دهیم.برای علم نگری نمادهای نوآوری نشانه های موجودیت هایی است که اهداف کوشش های نوآور را معین می کنند.اینکه متفاوت و مختلفند برای ما نیز قابل قبول هستند اما اینکه به اشکال متضاد نیز می توانند باشند پذیرشی سخت دارا می باشند.از نظر ما نمادهای نوآوری تنها دارای دو جنبه ی خاص ظاهری و باطنی هستند.

در شکل ظاهری، نمادها کاملا معین می باشند.به طور مثال تردد انواع اتومبیل های پیشرفته در خیابان ها نشانه ی نوآوری در ساخت وسیله ای نقلیه است و یا در زیبا سازی معابر انواعی از خلاقیت ها و ابتکارات خاص قابل مشاهده هستند.گاه در یک محل وجودی فعال دارند و زمانی در مکان هایی دیگر بی اثر می باشند.بنابراین ظاهر نمادها کارآمدی بیشتری را از نظر بصری نشان می دهند.نمادهای ظاهری قادرند تا سریع ترین پیام های موفقیت را ارسال دارند و از همین طریق است که مردم با استفاده از انواع ابزارها با پیشرفت و نوآوری آشنا می شوند.ما این را اساسی سریع برمی شماریم و وجودشان را لازم و ضروی بر می شماریم.نمادهای ظاهری می توانند مشوقی برای کارهای جدید و نوآوری های آینده باشند و لذا می توان در این زمینه فعالیت بیشتری را تدارک دید و اقدامات ضروری را انجام داد.

نمادهای باطنی به شدت ظاهری خود را نشان نمی دعهند.بسیاری از دیدار آن ها محرومند و حتی بی وجود می دانند.بسته به نوع بشر دارای وضعیتی متفاوتند و گاه تضاد نیز در درون آن ها یافت می شوند.نمادهای باطنی با نوع بشر سروکار دارند و معمولا دارای حالتی فردی و شخصی هستند.برای توضیح بیشتر می توان آن ها مخفی های روشن نماد و درونی برون ریز برشمارد .با تفکر و تعقل انسان در ارتباطند و ریشه ای اساسی در پیشرفت ها دارند.به طور مثال نمادهای درونی فکر و اندیشه برای نوآوری اساسی برای حرکت های معنا دار می باشد و اندیشمندی درونی و تفکر و احساس تعلق برای خدمت و رفع مشکلات بشری نمادی برای نوسازی و ایجاد اندیشمندی بیشتر می گردد.نمادهای باطنی متعلق به فعالیت ها و توانمندی های شخصی و فردی اما دارای اثرات معین جمعی است.

این واقعیت که نوآوری را تنها با درک و فهم می توان دریافت ما را بر آن می دارد تا تصوری غیر از فردگرایی در فهم و جمع گرایی در پیشرفت را نداشته باشیم.نمادهای درونی و برونی هر دو برای نوآوری مهم تلقی می گردند .از شکل های ظاهری خیابان ها و ساختمان ها گرفته تا رفتارها و کردارهای اهل کشور در نوسانند و مردم معمولی و عادی تنها ظاهر را اساس می دانند و ادراک می کنند.انواعی از رفتارهای شهروندی و تغییراتی که در احترام به هم و نیز قوانین شهری و نیز اجتماع نگری دارند قابل روشنگری نمی دانند زیرا اساس آن ها درونی است و رفتارهای برونی را تنها شکلی زودگذر می دانند که در زمان نیاز باید بروز نمایند.ما چنین برداشتی را از نمادهای درونی درست نمی دانیم.دانشمندان و رفتارهای مبتکرانه ی آن هاو نیز رفتارهای تغییر یافته ی مردم عادی نیز تحت تاثیر نمادهای تغییر یافته ی درونی است.نمادهای درونی مانند انواعی از تفکرات و اندیشمندی، تعقلات و انواعی از راهکارهای درست، ذهن گرایی علمی و دانشی، دقت سنجی های خاص و حساب شده،تغییرات هوشمندی و در نهایت اثر پذیری سریع در رفتارها را بنیانی مهم در ایجاد جامعه ای پیشرفته و متعالی می دانیم.این ها نمادهای درونی نوآوری هستند اما می توانند نمادهای برونی را نیز مشخص تر و وسیع تر نمایند.

مخالفین نوآوری:انسان موجودی چند بعدی و متفاوت از سایر موجودات زنده است.رفتارهای خاص و توانایی های منحصر به فردی دارد.متفکر و دارای هوش و ذکاوت است.با تمام برتری هایی که نسبت به سایر موجودات دارد در درون خود دارای مشکلات و موانعی است.تفاوت های فردی و نیز نگرش ها و دیدگاه های گاه متضاد او باعث ایجاد چالش هایی در درون جامعه ی او می گردد.او نسبت به تمام رویدادها دارای یکسان نگری نیست و منافع و خواسته های مختلف او باعث بر هم زدن موازنه در جامعه می گردد.بنابراین رویدادهای انسانی نمی توانند موافقان یکسان یا مخالفان یک دست را دارا باشند.هر رویدادی علی رغم اتصال آن به نیازها باز هم دارای تشنج زایی است و آدمی از این نظر که دارای بعد فردی است عکس العمل های متفاوتی را از خود بروز می دهد.

نوآوری از جمله مواردی است که اتصال مستقیم به نیازها دارد.موانع را بر می دارد و در اهداف خود آسایش نگری و آرامش خواهی را منعکس می کند.انتظار از این رویداد تایید و عدم مخالفت است.همه از آن استقبال کنند تا راه برای پیشرفت بیشتر و تعالی افزون تر مهیا شود.آوردن موارد جدید و رفاه خواهی به همراه آسایش و آرامش باعث رشد و ترقی نوع بشر می شود.نمی توان تصوری غیر از موافقت و همراهی داشت اما در عمل این رویداد با مخالفت هایی روبرو می شود.این مورد برای بسیاری تعجب آور است اما برای کسانی که انسانیت را مورد مطالعه قرار می دهند و آن را به رشد و تعالی متصل می نمایند امری قابل قبول و البته نه مورد تایید قرار می دهند.مخالفت با نوآوری برای ما امری طبیعی و البته نه حقیقی است.از این نظر که با مطالعه ی ویژگی های آدمی می توان دلایل آن را یافت و اظهار نظر نمود.

مخالفت با نوآوری در اولین گام مربوط به ایجاد تغییر در سبک زندگی است.این بدان معناست که آدمی با آوردن موردی جدید انتظار دارد تا تغییراتی را در مورد پذیرش انجام دهد.همیشه چیز جدید علی رغم خوبی و موثر بودنش با مقاومت روبرو می شود و این در تاریخ رشد بشر دارای سابقه است.به طور مثال نوآوری وسایل کشاورزی باعث مقاومت کشاورزان در استفاده گردید در حالی که وسیله ای مانند تراکتور بسیاری از زجرها را از بین برد.مقاومت در این میان امری طبیعی است ولی زود گذر است.بنابراین با توجه به اینکه استقبال از نوآوری کار انسان است مقاومت و مخالفت نیز کار اوست.در این میان این نکته نیز قابل قبول است که میزان وسعت مخالفت هرگز به معنای تمام و کمال بودن آن نیست زیرا افرادی در جامعه وجود دارند که در صف موافقان قرار می گیرند.مخالفان راباید با دیدی تحلیل گرایانه یافت و نظر داد.

باید انسان را در این میان مورد خطاب قرار داد اما هر انسانی نمی تواند در صف مخالفان قرار داشته باشد.باید درونگرایانه به او نگریست و ویژگی های او را با توجه به درجه ی رشد و تعالی مورد دقت قرار داد.انسانی که از نظر ترقی و تحولگرایی در مرحله ی دونی است نمی تواند موافق با نوآوری باشد زیرا توازن وجودی او را بر هم می زند.سنت گرایان و متحجران از جمله ی مخالفان با نوآوری هستند.کسانی که عادت کردن به سبکی ثابت در زندگی برای آن ها امری طبیعی است.آن ها مانند خفته ای می مانند که دیگران قصد بیدار نمودن را دارند و او از خواب خوش نمی گذرد هر چند در محیطی ناآرام قرار داشته باشد.وجود آن ها مانند افرادی است که در دود زندگی می کنند و همه ی دنیا را این چنین می بینند در حالی که فاصله ای از آن ها هوای صاف و دل انگیز وجود دارد.

اگر از این نوع افراد بگذریم و آن ها را انسان های غیر عادی از نظر هماهنگی با رشد بدانیم ولی در میان مخالفین افرادی هستند که می دانند نوآوری دارای دست اوردهای خوبی برای نوع بشر است اما منافع خود را در خطر می بینند.کسانی که رشد یافته ی درونی هستند اما جهت آن را در بشریت و نوع دوستی نمی یابند.در تاریخ این نوع افراد احساس خطر کردند و نوآوری را راهی برای بیداری دانستند.در زمین خواری اروپایی و برده داری قرون وسطی این چنین وضعیتی وجود داشته است.سرمایه دارای با ورود انواعی از وسایل باعث خروج کارگران از بردگی و از بین رفت یا ا کاهش آن گردید.مخالفت ها در چنین وضعیتی کاملا علنی و به صورت فییزیکی بوده است.در دین نیز این شکل از مخالفت ها خصوصا در قرون وسطی وجود داشته است.ایده پردازی در مورد گردش زمین نمونه ای از مخالفت دین با ارائه بود.نوآوری غلی رغم سودآوری برای بسیاری از افراد دارای مضراتی برای دیگران نیز بود.مخالفت با نوآوری با چنین احسای همیشه بوده و در آینده نیز خواهد بود.

موافقین نوآوری:رویدادها برای انسان هم دارای خوش آیندی و هم بد آیندی هستند.بسیاری مانند انواعی از زلزله ها، سیل ها و حوادث غیر مترقبه برای او ناخوشایند می باشند و در عین حال گذر زمان و شکوفایی بهار و رسیدن به هوای مطلوب و دلنشین برای او قابل قبول و دارای ارزش انسانی است.در این میان نقش آدمی در ایجاد انواع رویدادها نیز مهم تلقی می گردد.نوآوری از جمله رویدادهایی است که دارای موافقین بسیاری است.گرچه موافقین در دو بخش تولید کنندگان و استفاده کنندگان جای می گیرند اما میان این دو تفاوت بسیار است.تولید کنندگان افرادی هستند که در صف اول موافقین قرار می گیرند.دانشمندان و مخترعین از جمله ی این افراد می باشند.موافقینی که در قبل از نوآوری وجود دارند و اندیشمندی آن ها عامل مهمی در نگرش به این سمت می باشد.

موافقینی که مکتشف هستند با انواع نوآوری ها سازگار و تولید کننده هستند.شخصیت هایی که برای خود نقشی مثبت قائلند و نگاه و سوق آن ها به سوی رشد و ترقی نوع بشر است.جستجوگرانی که به ذنبال موارد تازه هستند و آن ها را برای نوع خود مفید می دانند.اکتشاف نفت بدون دلیل ایجاد نشد بلکه کسانی که خود را متعهد به بشریت می دانستند در تلاش و کوشش بودند تا با یافتن آن در اعماق زمین زمینه تغییرات وسیع را در سوخت و حمل و نقل ایجاد نمایند.کلیه متفکرین جهان از موافقان نوآوری هستند.برای او ثابت ماندن ،نوعی مرگ تدریجی است و نوآوری نیز به همین منظور صورت می گیرد.برای آن ها تغییر برای رسیدن به تحول و تحول به منظور کسب ترقی و پیشرفت های انسانی است.نوآوری برای جامعه ی انسانی از نظر آن ها تغییر وضعیتی است که رو به جلوست.

موافقین نوآوری در شکل دیگر کسانی هستند که در ابتدا تفکری خاص نداشتند.گذر زمان را امری طبیعی بر می شمردند و تغییر را تنها امری همراه با سرشت بر می شناختند.با نمادهای معین شده ی نوآوری ها و تاثیرات آن ها بر نوع و سبک زندگی ضمن عدم مخالفت با تایید خود که همان استفاده از مزایای نوآوری بود مهر تایید بر ادامه ی کار زدند.متفکرینی که گرچه مانند تولید کنندگان در سطوح بالایی نبودند اما در دون نیز قرار نداشتند و مانند عوام شمره نمی شدند.مردمان که با ورود نوآوری شیوه ی زندگی خود را به سمت آسایش و رفاه تغییر دادند و خود را مهیای پذیرش نوآوری های جدید نمودند.چنین افرادی گرچه در ابتدا مشوق نبودند اما در ادامه و مشاهده ی تاثیرات مثبت همراه گشتند و بر جمع موافقین افزوده گشتند.موافقین بدون شک قبل از هر نوآوری فراوان نبودند و به اصطلاح در اقلیت قرار داشتند.

بر این اساس موافقین نوآوری در دو بخش متفکر و عادی قابل تقسیم هستند.کسانی که دارای تفکر و اندیشمندی فراوانی بودند ، توانایی های خود را رشد داده و به سمت تحولگرایی شکل داده بودند و با همین توانایی ها قادر گشتند تا تفکرات تازه را در جامعه ی خود رواج دهند و دوم کسانی که گرچه متعصب در حفظ وضع موجود نبودند و منافعی در نگه داری زندگی سنتی نداشتند اما با حس تغییرات و رضایت مندی از آن به جمع موافقین آینده گرویدند.بنابراین می توان متفکرین و اندیشمندان را نخستین موافقین نوآوری به حساب آورد که زحمات و کوشش های آن ها برای ایجاد تحولات اجتماعی با استفاده از انواعی از ابزارهای نوآور و امثال آن به ثمر نشست و باعث گردید تا از میزان مخالفین کاسته و بر موافقین افزوده گردد.موافقین در ادامه ی کار نقشی مهم در تسریع و تشویق داشته اند.موافقین با گذشت زمان دارای نقشی پر رنگ در تولیدات نوآوری شدند.

شاید برای بسیاری در جهان امروز تعجب آور باشد که چرا با شروع انواعی از اندیشه های رو به جلو مخالفینی نیز قد علم کردند؟یا اینکه مگر اندیشمندان و دانشمندان دارای احترام خاص در میان مردم خود نبودند؟واقعیت این است که نوآوری مانند هر رویدادی زمانی دارای معنا و مفهوم است که قابل درک باشد.چون در آن زمان تغییرات برابر با تلاطم خواهی بود و مردم مجبور بودند از یک شکل زندگی به شکلی جدید تغییر مسیر دهند و نیز نوع بشر دارای رفاه خواهی است و تغییر در شکل ابتدایی خود این رفاه طلبی را بر هم می زند لذا در هر زمان چنین وضعیتی باعث مخالفت هایی در درون جوامع بشری گردید.امروز نیز همین وضعیت وجود دارد.در کشورهایی که از نتایج نوآوری برخوردارند و آن را لمس می کنند بیشتر از دیگران آمادگی پذیرش نواوری های جدید را دارند در حالی که بسیاری از کشورهای سنت گرا در نقطه ی مقابل قرار دارند.

موافقین نوآوری در تمام نقاط دنیا به یک شکل عمل نمی کنند.موافقت ممکن است برای بعضی از افراد خصوصا در دنیای غرب دارای منافع شخصی باشد لذا تنها موافقت را نمی توان رمز پیشرفت دانست بلکه باید آن را با ارزش های انسانی سنجید و آنگاه در موردش نظر داد.شاید این جمله درست تر باشد که هر موافقتی نمی تواند درست بودن را محک زند بلکه سمت و جهت آن برای رشد خواهی و ترقی طلبی انسانی است که می تواند بر ان صحه گذار یا رد نماید.سمت و جهتی که انسانیت خواهی را به ترقی و تعالی می رساند در موافقت اصولی و بنیانی هر نواوری قابلیت تایید و تاکید را دارد و در غیر این صورت حتی افزون جمعیت موافق نمی تواند معیاری برای پذیرش نوآوری های جدید باشد.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 15:4

مقدمه: حیات بشر، دارای سابقه ای طولانی است.آغازین آن نامشخص و اتمام آن نیز نامعین است.گفته می شود که آدمی با ورود آدم و حوا وارد زندگی گشت.روزی نیز این دنیا به پایان می رسد.تابع اعتقادات بودن نشان می دهد که این جهان پایانی دارد و حساب و کتابی در آن نهفته است.چنین نگرشی بدون شک شامل فهم و درک آدمی است و سایر موجودات از آن بهره ای ندارند.آدمی مسلط بر طبیعت است و از امکانات آن استفاده می کند.نسل ها ادامه می یابند و افراد جایگزین یکدیگر می شوند.بدیهی است که دوران زندگی متغیر می شود و آدمی برای ماندن در این دنیا تلاش و کوشش می نماید.در کنار ماندن باور به مرگ را نیز پذیراست و همه می دانند که روزی باید از این دنیا بروند.چنین باوری مانع از بهزیستی نیست و نوع بشر می کوشد تا بهترین ها را داشته باشد.

آرامش و آسایش خواهی حق انسان هاست و در کنار هم بودن راهی برای رسیدن به اهداف است.تولد را آغازینی بر زنده بودن در نظر می گیرند و بر همین اساس آغاز زندگی و تاریخ تولد را نیز همان زنده بودن می نامند.بنابراین تولد شروع و مرگ پایان وجود یک انسان در دنیای امروز است.این تسلسل همیشه بوده و ادامه خواهد داشت.در این میان نوع زندگی انسان ها نیز تابع شرایط متفاوتی متغیر می شود و آدمی همان طور که دوست دارد نمی تواند زندگی کند.لذت از زندگی در کنار زجر و آزار قابل بررسی اند.زنده بودن معنایی می یابد که با زندگی کردن متفاوت تلقی می گردد.در چنین وضعیتی است که آدمی می کوشد تا زندگی کند اما همیشه به این آرزو دسترسی پیدا نمی کند.بعضی زندگی می کنند و بعضی زنده می مانند.

این تفاوتی بزرگ میان آن هاست.آن کس که زنده است بسیار متفاوت از فردی است که زندگی می کند.مفهوم زنده بودن داشتن حیات است.به زبان ساده فرد نفس می کشد و غذا می خورد.راه می رود و در تلاش است.در کنار چنین زنده بودنی است که مردم آن را موجودی در قید حیات می دانند.در شکل دیگر افرادی هستند که قصد زندگی دارند.دنیا را همان طور که هست نمی خواهند.شاید تغییراتی که در نوع طبیعت ایجاد می کنند به همین منظور باشد.در کنار دریا زیستن،برای خود تفریحگاه درست کردن، امکانات دنیا را متغیر ساختن و در نهایت از موجودیت دنیا بهترین استفاده را کردن می تواند زندگی کردن را معنا بخشد.در واقع زجر و آزار را در دنیای امروز به کناری می زنند تا از آن لذت برند.این زندگی کردن است.احساس وجود در زندگی کردن است.

دنیای یکسان دیدن و از صبح تا شب جان کندن و دوباره همان را تکرار کردن نوعی زنده بودن را نشان می دهد.این از ویژگی های آدمی نیست که خود را به امواج بسپارد تا به هر مکانی که خواستند ببرد.این آدمی است که مسلط بر دنیاست و هرگز دنیا بر انسان غالب نیست.زنده بودن تابع شرایط بودن است.نکاتی که برای افراد قابل توجیه است.کلماتی که برای فرار از زندگی کردن بر می شمارند.قسمت من این بود.از قبل همه چیز معین بود.سرنوشت چنین خواسته است.باید فقیر بود.زنده بودن در دایره ی تکرار قرار گرفتن است.ویژگی های درونی را مدفون نمودن است.از زیبایی ها لذت نبردن است.همه چیز را یکسان دیدن است.این زنده بودن بسیار متضاد با زندگی کردن است.در زنده بودن تابع شدن اساس برای ماندن است.زندگی کردن بسیار متفاوت از زنده بودن است.

مفهوم زنده بودن و زندگی کردن دارای بار علمی است.در عوام قابل درک نیست.بسیاری در این دنیا وجود دارند اما از بی وجودی خود بی خبرند.نگاه دانشی به این دو واژه نشان دهنده ی تفاوت های عمیقی است که میان انسان ها وجود دارد.آن که می کوشد تا نمیرد هرگز معنای زندگی کردن را درک نکرده است.با تلاش برای ماندن در این دنیا می خواهد تا حیات خویش را ادامه دهد.او از درون خویش بی خبر است.خواسته های او در درون قابلیت های اوست.رشد دهی در چنین استعدادهایی است که زنده بودن را به مفهوم زندگی کردن تبدیل می نماید.ترقی خواهی و نشان دادن خود به عنوان فردی موثر در دنیای امروز به معنای چگونگی زندگی کردن است.نوع نگاه به این دنیا می تواند این دو مفهوم را در فرد غالب گرداند.زنده بودن یا زندگی کردن؟

بدون شک برای پی بردن به عمق معنایی این دو واژه یافتن نمادها ،اصل و اساسی برای ادراکات بعدی است.نوع بشر در این راه می کوشد تا این چنین تصوری در دنیا داشته باشد که از آن لذت برد و دنیا را در اختیار خویش قرار دهد.انواعی از امکانات را می سازد تا عمر کوتاه خود را بلند تر نشان دهد.زندگی سالم و مراودات با هم نوعان در کنار یاری و همکاری برای با هم بودن از جمله راه هایی است که زندگی کردن را معنا می بخشد.در ضدیت با آن در خود بودن و دایره ای به دور خویشتن ترسیم کردن و صبح را به شب رساندن و شب را صبح کردن "زنده"بودن را نشان می دهد.آدمی نمی تواند از راه جدا شود.در زندگی کردن است که انسان در راه می ماند و حرکت می کند.در این مسیر خستگی را کنار می زند و در کنار هم بودن را تجربه می نماید.حس هم نوعی را می فهمد و از آن لذت می برد.آدمی هم می تواند زنده باشد و هم زندگی کند.انتخاب با خود اوست.

زیبایی :آدمی، ترسیم گر بسیاری از صحنه هاست.حس گرا و عاطفه پذیر است.مناظری را قشنگ و بعضی را زشت بر می شمارد.برای تمام واژه های خویش، این چنین تصوری دارد.بدیهی است که درون آدمی با پذیرش یا عدم پذیرش نمادهای دنیوی،نسبت به آن ها عکس العمل نشان می دهد.آنجایی که می پسندد، گرایش می یابد و هر زمانی که زشت شمارد،آن را کنار می زند.در مورد تمام مراحل زندگی این عمل صوت می گیرد .این انسان است که زیبایی را ترسیم و برای آن، نشان تعیین می کند.مهم، نگاه آدمی به صحنه ها و رویدادهای زندگی است.تفسیری که از زشتی حاصل می شود، نوعی کنار کشیدن و عدم وابستگی و دوری به وجود می آورد . آنجایی که قشنگی را می یابد، برای آن، جذابیتی درک می کند که او را به سمت هدف می کشاند.

در چنین شکلی، زنده بودن و زندگی کردن هم معنایی خاص می یابند.قشنگی در زنده بودن یا زندگی کردن؟کدامیک را می توان مورد نظر قرار داد؟بدیهی است که نوع نگاه و زاویه ی دید آدمی، بسیار مهم تلقی می گردد.زیبایی همان خوبی هاست.آدمی خوبی ها را نوعی آرامش دهی می داند و ذاتا از بدی ها گریزان است.صحنه ای را که بد تفسیر می کند، خواهان تکرار آن نیست.زندگی زیباست.این تصور نشان می دهد که آدمی برای زندگی کردن، معنایی خاص داراست.وقتی زنده بودن را با زندگی کردن کنار هم قرار می دهد و در زنده بودن، انواعی از زجرها را تجربه می نماید لذا، زنده بودن برای او قشنگ نمی شود.پس، زنده بودن، آمال نیست.اساسی برای ماندن است اما لذتی در آن متصور نمی گردد.بر مبنای نیکو بودن زندگی،آدمی در تلاش برای ادامه است.

بنابراین، چون زندگی جمیل است پس، باید ادامه یابد.آدمی برای رسیدن به منظورهای خویش با آسایش و آرامش، جهتی را انتخاب می کند تا او را با خوشی توام نماید.آدمی برای زیبندگی دنیا تلاش می نماید.قصد دارد تا بهترین ها را داشته باشد و جون به دست می آورد پس، زندگی کردن را بر زنده بودن ترجیح می دهد.اهداف بلند زندگی نوعی شایستگی را ایجاد می کند که همان رضایت درونی فرد از آن است.در کنار آن، زنده بودن فقط محدودیت های حیات را نشان می دهد.گرچه راه می رود اما زیبا نمی بیند.گرچه در میان جمع است اما با آن نیست.زندگی زیبا در مقابل زشت بودن است.نگاه زیبا به دنیا برای هر فرد نشان دهنده ی زندگی کردنی است که برای او آسایش دهنده است.از درون رضایت می یابد و از زندگی کردن خویش استفاده ها می برد.

خوش نمایی دنیا تاثیر بسزایی در انتخاب راه های زندگی دارد.از همین طریق است که او را زنده یا در حال زندگی کردن خوانند.خوشگل دیدن برای هر فرد نشان دهنده ی لذت بردن است.انسان به طور سنتی و ذاتی زیبا پذیر است.اگر جنگلی برای او جذابیت دارد به دلیل زیبا بودن آن است.آبشار را با تمام خطراتی که در سقوط دارد می پذیرد زیرا زیباست.بنابراین، میان زیبایی و ادامه ی زندگی رابطه است.آدمی نیکوست و دوست دارد که نیکو بماند.اگر در این فضا باشد، زندگی کردن را تجربه می کند اما اگر ضد این وجود داشته باشد، هیچ آرامشی را در خود نمی یابد بنابراین، تابع جبر می گردد و مجبور به زنده ماندن می شود.زنده ماندن در این شکل، تنها ایجاد امکانات محدود و مشابه با حیوانات نمودن است.جمیل بودن و جمیل خواستن معنایی خاص به روند زندگی می دهد.

قشنگی کلمه ای موثر در انتخاب راه هاست.زیبایی با تعدد معنایی که دارد، جذابیت خاصی را به وجود می آورد.هر روز را با طراوت آغاز نمودن، نشان دهنده ی زندگی کردن است.فرد، شب را می خوابد اما صبح را نیز با خوش دیدن، شروع می کند.این چنین وضعیتی برای افراد زنده نیست.آن ها دنیا را تاریک و زجر را عملی اساسی، برای بودن می دانند.مانند گرفتار شدن در باتلاق های مصنوعی اند که هر چه تلاش می کنند، از آن خلاصی نمی یابند.زیبارویان را دیدن، برای افراد،خوشی می آورد.تمام دنیا را زیبا دیدن، برای او، روشنی توام با رضایت را آوردگاه می شود که از زنده های متحرک، متفاوت می سازد.زیبایی با تاثیری که بر نوع بشر دارد او را به سمت زندگی کردن سوق می دهد.زندگی زیباست زیرا آدمی قشنگ و زیبا است و تمایل به حفظ آن دارد.در دنیای قشنگ، ماندن، صواب کار است.

حسن و جمال یافتن در دنیای امروز، برای نوع بشر زندگی سازی به همراه می آورد.ظرافت و طراوت، موثر بر نوع حرکت آدمی، برای رسیدن به اهداف متعالی است.وقتی دنیا برای او وجاهت داشته باشد پس، ترسیمی زیبا از آن برای خود به وجود می آورد که زنده بودن را تنها مقدمه ای برای لذت بردن بر می شمارد.تمام صحنه های تماشایی برای بشر، ماندگاری و دیدن ها را ایجاد می کند.پس به حاشیه نمی رود.زنده بودن برای او در کناری نشستن و منتظر مرگ ماندن محسوب نمی گردد.زندگی زیباست پس باید ان را استمرار بخشید.این زیبایی از زیبایی های متعددی که در دنیای امروز وجود دارد حاصل می شود.شیک بودن آدمی نشان از زیبا دیدن زندگی است.صحنه های زندگی مطبوعند پس زندگی کردن نیز قشنگ است.زیبایی زندگی را معنا می بخشد و زنده بودن را از انسان ها به حاشیه می کشاند.باید زندگی کرد و زنده بودن را با زندگی معنا دار نمود.

امید: به دو شکل از نگاه به زنده و زندگی می توان آینده را امری مهم تلقی نمود.در واقع تفسیری که فرد یا افراد از وجود خویش دارند به روشنی یا تاریکی ملحق می کنند و همین باعث می شود تا زنده بودن و نفس کشیدن را مطرح نمایند یا زندگی کردن و نشاط داشتن در طی زمان را مورد تاکید قرار دهند.در معنای هر یک از این دو واژه می بایست برداشت ها نیز مطرح گردند.به طور مثال، نگاه به فردا که چه باید کرد یا عدم توجه به آن، که هر یک، مربوط به یک نوع زندگی یا زنده بودن است.به زبان ساده، آنچه می تواند میان زنده و زندگی تفاوت ایجاد نماید، امید داشتن است.شاید معنای آن کامل مشخص باشد اما ارتباط آن با درون آدمی می تواند جوابگوی تفاوت گردد.در واقع، آرزو داشتن برای هر فرد، نشان دهنده ی توجه به زندگی است.

این که می خواهد چه کند؟به کدامین مقصود برسد؟ کدام فعالیت لازم تر است؟ افق آینده تا چه میزان روشن است؟همه ی این ها در افرادی مطرح می شوند که خواستار زندگی هستند.بنابر همین برداشت هاست که زندگی برای آن ها مملو از جنب و جوش می شود و تلاش و کوشش برای رسیدن به آمال، آغاز می گردد.عکس آن نیز صادق است.کسانی که فردایی نمی بینند.می خوابند برای این که به آن نیاز دارند.از آنچه قرار است بیاید بی خبر و بی انگیزه اند.شب و روز برای آن ها یکی است.تاریکی بر آن ها سایه افکنده است.تلاشی را در خود نمی بینند.تابع جو و حرکتی هستند که آن ها را بالا و پایین می برد.چنین وضعیتی تنها زنده بودن را نشان می دهد.هر آنچه هست می بایست باشد.این سرنوشتی است که برای من نوشته شده است.پیشانی هر کس قبل از تولد معین است.

نفس می کشد چون محکوم به آن است.این زنده بودن برای بسیاری از افراد مستتر است.چشمداشتی به آینده ندارند.راه می روند در حالی که نمی دانند کجا می روند.می بینند در حالی که بصیرت ندارند.با هر بادی به هر جهتی می روند.حرف امروز و فردایشان یکی نیست.نفس کشیدن تنها نشانه ای از وجود آن هاست.در جامعه تاثیر ندارند.شاید بسیاری بتوانند آن ها را این طرف و آن طرف ببرند اما خود نقشی در آن ندارند.مانند جنازه ای هستند که می توانند به هر مقصدی ببرند.او در تابوت خویش است و تابع حرکت دهنده هاست.زنده بودن در این شکل، در میان افراد، کم نیست.امید که نباشد، وجود هم بی معنا می شود.در زجر بودن غالب می گردد و نبود، خود را نشان می دهد.نظر یا ایده ای ندارد.اصولا وجودی ندارد که آن را باور داشته باشد.بی اعتمادی بر او مسلط است.

در زندگی کردن، امید حرف اول را می زند.اعتماد به خویش و اطراف و نیز رسیدن به مقاصد والای انسانی و این که موجودی موثر در دنیاست که قادر است تا آن را متغیر سازد.او خود را در میان جامعه ای می بینند که پویا و کوشاست.امید به آینده برای او حرکت آفرین است.می داند که چه می خواهد.برای کدامین مقصود تلاش می کند.امید به بیداری بعد از خواب دارد و برای فردای خویش برنامه ریزی می کند.اعتماد به افق های روشن برای او رفع خستگی می آورد و بر همین اساس، بیشترین کوشش ها را می نماید و از زندگی کردن لذت می برد.با نزدیکان خویش در ارتباط است و ساعت ها برای او سریع می گذرند.یاری و همکاری برای آینده ای بهتر، از نشانه های امیدواری اوست.او دارای نشاط است و انرژی درونی خود را فراتر از ناامیدی می یابد.

برای او، زندگی کردن دارای نشانه های بسیاری است که یکی از آن ها، استواری در کارهاست.می داند آنچه را که انجام می دهد.در واقع، دارای اعتماد به نفس است.چنین وضعیتی تنها با امید معنا می یابد.امید، استوار سازی را ایجاد و فرد به خود اعتماد می کند و از اطرافیان نیز غافل نمی شود.مسیر زندگی را به درستی طی می کند و دانا در عملکردهاست.چشمداشتی که از زندگی کردن دارد، برای او، نوعی شادی به همراه می آورد.فرداها را می بیند و زنده بودن خود را با زندگی کردن معنا می بخشد.امیدواری نه تنها از درون او را متحرک می کند که با انواعی از فعالیت ها، جلوه گر می نماید.انتظار او برای رسیدن به هدف هایی است که خود ترسیم کرده است.بنابراین، خودی است که تابع درون و استعدادهای خویشتن است.به خود اعتماد دارد و هرگز ناامید نمی شود.

بنابراین می توان امید داشتن را به زنده بودن و زندگی کردن گره زد.نقشی که این حالت در فرد دارد را با نوع انتخاب او در نظر گرفت و هر یک را غالب دانست.ناامیدی در زنده بودن است در حالی که امید داشتن، زندگی کردن را به دنبال می آورد.چشمداشت از این دنیای زیبا برای او شیرینی آور و لذت بخش است در حالی که برای زنده ها، تنها نفس کشیدن مطرح می شود.بسیاری در این دو قالب قرار می گیرند و یکی از بزرگ ترین موثرها در جداسازی، همین امید داشتن یا نداشتن است.

آرزو برای هر دو وجودی خاص دارد.برای زنده که مطرح نیست و برای زندگی کردن اساسی برای توفیقات است.زندگی با امید، آسان تر می شود و با ناامیدی سخت و طاقت فرسا می گردد.توقع، همان امید داشتن برای زندگی کردن است.انتظاری بزرگ برای زندگی کردنی با عزت و شرافتمندانه است.

سبک:راه و روشی که فرد برای خویش انتخاب می کند در نوع ادامه ی حیات او موثر واقع می شود.در اصل، این سبک زندگی است که او را از دیگری متمایز می کند.مانند این که چه کند یا با کدامین فرد یا افراد رابطه داشته باشد؟ارزش ها را چگونه بیند یا گزینش نماید؟

از این نظر، زنده بودن یا زندگی کردن با سبک زندگی دارای رابطه است و می توان این دو را بر اساس همین طریق زیستن، متمایز ساخت.اگربتوان تعریفی از سبک زندگی مطرح نمود شاید بهترین آن همین باشد که بگوییم، سبک زندگی: مجموعه ای از طرز تلقی ها،ارزش ها،شیوه های رفتاری،حالت ها و سلیقه ها ست که طرقی را در بر می گیرند.در واقع می توان گفت که، انتخاب سبک زندگی دارای عناصر بسیاری در درون خویشتن است.آن که زنده است و آن که زندگی می کند دارای یک روش در نوع ادامه ی حیات نیستند.شاید پرداختن به یک مورد کافی باشد تا ضد آن نیز مشخص شود.این که سبک زندگی برای کسانی که زندگی می کنند چیست؟همان نشان دهنده ی ضدیت نیز هست.

با این حال، سبک از نظر معنایی، راه است.این نشان می دهد که آدمی برای ادامه ی حیات خود می بایست راهی را انتخاب کند.طریقی که از تولد آغاز می شود و تا مرگ ادامه می یابد.راه ها هم می توانند متعدد و متفاوت باشند.در کنار چنین تعددی می توان تفاوت های فردی را نیز مستتر دانست.به زبان ساده، همان طور که طرق، مختلف و متعددند، انسان ها هم متفاوت و متمایزند.درست است که اساس، جوهره ی درونی اوست اما این یه معنای یکی دانستن استعدادها نیست.پس، ادامه ی حیات آدمی دارای قاعده است که گزینش آن نیز به دست خود آدمی است.قاعده زنده بودن یا زندگی کرذدن؟ درست است که وضعیت شاید به شکلی رقم بخورد که افراد از انتخاب نیز دوری جویند و خود را در امواج رها سازند ولی همین هم نوعی انتخاب است.راه را بر گزیدن است.این که فرد می خواهد زنده باشد یا زندگی کند.توضیح درونی افراد دقیق، گویای این حقیقت است که نوع بشر در انتخاب نقشی اساسی دارد.

این یعنی، ادامه ی حیات آدمی نوعی مسلک هم هست.افرادی که آن را برمی گزینند،نشان می دهند به کدامین سمت می روند.زنده بودن یا زندگی کردن؟به طور مثال، وقتی در مسلکی، تنها تابع بودن مطرح است و همه باید گوش به فرمان باشند و تمام مظاهر زندگی را دیگری یا دیگران انتخاب می کنند، زنده بودن را برای خویش برگزیده است.این مهم حتی در تولید نسل نیز مستتر است.چگونه ازدواج کند و با چه کسی پیوند ایجاد نماید را دیگران انتخاب می کنند.این نتیجه ی همان انتخابی است که باعث ورود مسلکی خاص در درون جامعه شده است.

معنای دیگری که در سبک می توان یافت همان مذهب است.شکل و نوع آن را مردمانی انتخاب می کنند و در آن وارد می گردند که مهم تلقی نموده اند.در این مذهب است که ترسیم زنده بودن یا زندگی کردن مطرح می شود.

بنابراین، شیوه ی خاص زندگی هر فرد او را به یک سمت می کشاند که یا باید او را وجودی زنده بنامیم یا زندگی کردن را به او متعلق بدانیم.سبیلی برای ادامه ی حیات است که در ابتدای تولد آغازینی دارد و مرگ نیز پایان آن خواهد بود.با درد و رنج ماندن یا از بودن خویش شاد و شادمان بودن است.این همان سبک زندگی است که برای افراد قابل قبول می گردد.تمام کسانی که از جامعه به دورند خود، آن را تایید کرده اند.زنده اند چون نفس می کشند.راه می روند.غذا می خورند و از اکسیژن هوا استفاده می نمایند.نقشی در تغییرات جامعه ندارند و دایره ای به دور خود کشیده و ورود ممنوع را ترسیم کرده اند.

پس،رسم ادامه ی حیات را نوع بشر برای خویش ایجاد می کند و لذا در یکی از این دو راه قرار می گیرد.زنده بودن خود را تایید می کند و زندگی کردن را نیز نشان می دهد.

بنابراین، می توان میان راه ادامه ی حیات بشر با نوع ترسیمی که دیگران برای او رقم می زنند رابطه ای مستقیم یافت.در سبک زندگی که گاه فقط زنده بودن است، فرد تنها خود را می یابد و ارزش ها و سنت هایی که انتخاب می کند او را از سایرین جدا می نماید.در تفکر غیر فعال و در تصمیم گیری ها پیرو دیگران است.معنایی از زندگی نمی داند و فقط خود را به انواعی از حوادث می سپارد و از آن نیز نمی نالد.در کنار چنین تصوری، افردی هستند که ارزش هایی را بر می گزینند که زندگی کردن را معنا می بخشند.در تمام فعالیت ها وجودی موثرند و فکر و عقل را وسایلی برای لذت بردن و انتخاب راه های درست زندگی در نظر می گیرند.بودن در راه را اصل می دانند و خویشتن را موثر دانستن ،اصولی برای زندگی کردن در نظر می گیرند.بر خود مسلطند و دیگران را در احترام می یابند.

بنابراین می توان سبک زندگی یا راه هایی که افراد برای ادامه ی حیات خود در نظر می گیرند را در تقسیم بندی، مهم دانست.مجموعه ای از طرز تلقی های فردی و جمعی را برای جداسازی، بنیانی مهم در نظر گیریم و بدانیم که راه ها موجودند اما این که کدامین را برگزینیم ؟بسته به انواعی از ویژگی ها و ارزش های پذیرفته ی شده فردی و جمعی دارد.انواعی از طرق پیش رو و شیوه هایی که ادامه ی نسل ها را ممکن می سازد و استمرار آن را مهیا می نماید.آن که زنده است هم می تواند فرزندانی را تقدیم کند اما با کدامین حالت؟ این اساسی برای زنده بودن یا زندگی کردن می شود.

به هر حال، سبک زندگی و چگونگی برخورد با این دنیا باعث می شود تا افراد را در قالب های معینی جای دهیم.انسان می تواند با انتخاب سبک زندگی از میان انواعی از شق ها، زنده بماند یا زندگی کند.

دانش:انسان موجودی تولید کننده است.این نتیجه ی کوشش های غریزی او نیست که نیازهای او اساسی برای انواعی از تولیدات می گردد.در واقع، این احساس احتیاج آدمی برای ماندن در این دنیاست که باعث می شود تا بکوشد و برای رفع انواعی از نیازهای خویش فعالیت نماید.بنابراین، نوع تولیدات او با نیازهای درونی و برونی متوازن خواهند بود.از میان تمام تولیدات, علم و دانش دارای جایگاهی ویژه است.انسان انواعی از دانستنی های خود را سر و سامان می دهد و ساختاری معین و منسجم به وجود می آورد.او از این طریق برای مبارزه با انواعی از بیماری ها موفق می گردد و بدین سان، خود را از انواع مرگ ها رهای می سازد.

دانش، تولید انسان است و اوست که آن را نیز به خدمت می گیرد.دانایی او با د انش تولیدی در یک صف قرار می گیرند و آدمی را به سمت ادامه ی حیات، رهنمود می کنند.

در موضوع زنده بودن آدمی، بدون شک، دانش نقشی اساسی دارد اما این به معنای خواستاری علم نیست.دانایی انتظاری است که علم از آن برخوردار است.افرادی که می خواهند تنها، زنده باشند، به دنبال استفاده از نمادهای علمی برای خویشتن هستند.به طور مثال، از علم پزشکی برای درمان استفاده می کنند بدون این که بدانند نوع دارو دارای کدامین خاصیت مثبت یا منفی احتمالی است.زنده بودن در رابطه ی با علم هرگز علم آموزی نیست.در واقع می توان زندگان را کسانی دانست که از علم به عنوان وسیله ای که موجود است استفاده کنند بدون این که ان را در درون خود ریشه دار نمایند.زنده بودن در این رابطه به معنای داشتن علم نیست. افراد گرایشی به آن نخواهند داشت.

در زندگی کردن، عکس زنده بودن نماد می یابد.علم وسیله ای برای دانایی و چگونه زندگی کردن است.می داند و می فهمد و از دانش روز استفاده می کند تا بدین سان، آگاهی های خویش را بالا و از آن سودهای درونی و برونی ببرد.او اهل مطالعه است و از این باب که بر دانش های خویش می افزاید، لذت می برد.او به هر کاری دست نمی زند زیرا نیازمند به دانش آن است.امکان کجروی او در این دنیای فاسد، کمتر از زندگان است.او می داند، پس، راه را درست انتخاب می کند.زندگی کردن را با علم در می آمیزد تا بهترین استفاده ها را نماید.او حتی در درمان خویش، از هر دارویی استفاده نمی کند.او پزشک را تحت تاثیر دانایی های خود قرار می دهد.ادراک او از علم اوست. راه گزین است و دانایی خواهی او به سمت درست گزینی، متمایل است.

دانش از این نظر که زندگی را شاداب می کند، دارای نقشی اساسی است.آدمی را از زیر به بالا سوق می دهد.میزان آگاهی های او را ترفیع و میزان انحراف را کاهش می دهد.در چنین وضعیتی، زندگان کسانی می شوند که از علم بی خبرند و از نوعی شناختی که بتواند آن ها را در مسیر بودن قرار دهد، غافلند.تفاوت میان زنده بودن و زندگی کردن در میزان توجه به علم نهفته است.کسی که فقط نفس می کشد، از اطراف خود بی خبر است در حالی که زندگی خواهان، موجوداتی فعال و دانا در علم آموزی هستند که دقیق می دانند چه کنند.دنیا را شاداب می بینند و شاد می سازند.باید علم را در این رابطه به دو بخش درک کردنی و بی تفاوتی تقسیم نمود.زندگان بی تفاوت ترین انسان ها نسبت به علم آموزی اند.شاید هم مقصر نباشند زیرا با دانایی میانه ی خوبی ندارند.

پس، دانش، پایه گذار آگاهای های آدمی برای بهزیستی و خوش نشینی است.طبیعت به واسطه ی علم آدمی مغلوب می شود و شکل و شمایلی جدید به خود می گیرد.کسانی که فقط زنده اند، جنگل ها را نابود می کنند و از زیبایی های آن، بی بهره می گردند.زنده بودن برای پر کردن شکم خویش است و موثر بودن اطراف، چندان تاثیری بر آن ها ندارد.عمر را باید بگذرانند.این مهم نیست که چگونه باشد.صبح را شب کردن و شب را صبح کردن است.آن ها از دنیای زیبا و متحول، غافلند و نکته ای برای لذت بردن نمی یابند.گرچه می دوند اما از مسیر خارجند.نفس می زنند تا به جایی برسند.این جا کجا باشد؟ مهم نیست.در زندگی خواهان این چنین وضعیتی قابل قبول نیست.چون می دانند پس موجودیت خویش را درک می کنند.برای موجودیت خویش ارزش قائلند و این ارزشمندی را از راه علم به دست می آورند.

بر این اساس, دانشمندان زنده نیستند که زندگانی برای همیشه ی تاریخند.در زمان خویش, خوب زیستند و خوشنام ماندند.خدمت کردند و دانا سازی نمودند.این نقش علم در زندگی کردن است که آگاهی ها را افزایش می دهد و جهل ها را که اصلی ترین وسیله ی عقب ماندگی است, از بین می برد.دانایی را مسبب هستند و دانش های روز را دلایلی برای روشن فکری بیشتر می یابند.

دانش که در دنیای امروز موثر افتد, انسان ها نیز به واسطه ی آن, زندگانی می کنند.آن ها موجودات زنده مانند سایر حیوانات نیستند بلکه، دانش هایی را با خود دارند که به روند زندگی کردن آن ها سرو سامان می دهد.علم و دانش مسببینی هستند که نوع بشر را آگاه و از خطرات بیدار می نمایند.بدین شکل است که سبک و روش زندگی را نیز معین می کنند.هر مکانی که خطر موجود باشد با خبر و بدین سان، از لذت دنیوی برخوردار می نمایند.با دانش می توان زندگی کرد گرچه به زنده بودن نیز کمک شایانی می نماید اما هدف اصلی آن، زندگی کردن نوع بشر است.

تعادل:انسان یا موجودی زنده است و نفس می کشد یا این که در حال زندگی کردن است .این دو شکل هرگز مانند هم نیستند و در موارد بسیاری با یکدیگر ضدیت دارند.به زبان ساده هر کسی که زنده است را نمی توان در حال زندگی کردن خطاب کرد.بر این اساس ویژگی های موجود زنده فقط موجودیتی برای ماندن است در حالی که زندگی کردن لذت بردن و معنا داشتن شیوه ی آن است.برای پرداختن به مشابهات مشکلی موجود نیست.در واقع آن که نفس می کشد هم زنده است و هم زندگی می کند اما آن که با زجر امورات را می گذراند فقط زنده است.پرداختن به موضوعات مهم می توانند تفاوت های فاحش را رقم زنند.هر عالمی در این رابطه حرف های تخصصی خویش را می زند و شعرا نیز با ادبیات خاص خود نوع برداشت ها را مطرح می نمایند.

شاید هر موضوعی بتواند بخشی از ناگفته ها را معین کند اما همیشه کامل گرایی با انواعی از موضوعات میسر می شود.توازن در هر یک و نیز عدالت و تساوی گری می توانند در این دو موثر واقع شوند.تعادل به عنوان ماحصل چنین تصوری مداخله گر در بیان تفاوت ها خواهد بود.در معنای تعادل می توان از برابری نام برد.در میان موجودات زنده با هم برابر شدن معنایی ندارد.خواسته ای نیست که برای همه قابل قبول باشد.همراه با جو حرکت کردن است.پذیرش آن چیزی است که در حال وقوع است.افرادی که این چنین تصوری از دنیا دارند فقط خود را به دست حوادث می سپارند و نقش خویشتن را به هیچ می نگارند در حالی که افر ادی که زندگی می کنند برابر خواهی را اصلی برای آدم بودن بر می شمارند.انسان ها موجوداتی هم نوع هستند پس همه به احترام نیاز دارند.

با یکدیگر راست آمدن هم معنای تعادل را منعکس می کند.افرادی که زنده هستند این معنا را درک نمی کنند.اصولا برای خود جایگاهی قائل نیستند که دیگران را با خود راست آمده تلقی نمایند.چون خود نیز در دایره ی زندگی کردن نیستند پس خویشتن را نیز از این حالت خارج می نمایند.در مقابل چنین تصوری افرادی که در حال زندگی کردن هستند معنا و مفهوم آدم بودن را درک می کنند و انتظار دارند تا دیگران با آن ها راست آمدن و راست رفتن را رعایت کنند در حالی که خود نیز این چنین هستند.درستکاری بدون برتری جویی است.همه ی انسان ها در اساس جوهری خویش مانند هم هستند و این مهم را در زندگانی می توان بهتر درک نمود.تعادل در این شکل از نگاه به زنده بودن و زندگی کردن دارای دو معنای جداگانه است.آن که فقط می ماند و آن که حرکت می کند تا برسد.

تعادل میزان برابری هم هست.در این نگاه جفا و ظلم جایگاهی غیر انسانی دارد.در افرادی که هر رفتاری را حق خویش می دانند و قسمت و سرنوشت را موثر در آن بر می شمارند همان کسانی محسوب می شوند که زنده هستند در حالی که در افرادی که زندگی می کنند برابری انسان ها اصل و اساسی برای ماندن تلقی می شود.این برابری را هم برای خود می خواهند و هم برای سایر افراد جامعه در نظر می گیرند.انواعی از ظلم هایی که پذیرفته و تایید می شوند به وسیله ی کسانی صورت می گیرند که فقط زنده هستند.در برابر آن افرادی که زندگی می کنند تساوی و برابری را تعادلی برای ماندن جامعه و جلوگیری از نابودی آن در نظر می گیرند.پس هر اندازه که میزان برابری بیشتر باشد آن جامعه دارای افراد زندگی کننده است.همان کسانی که از ماندن خویش لذت می برند و شادمان هستند.

در تعادل نگری برای زندگان و زندگی کنندگان می توان همتا نگری را نیز مطرح کرد.این که افراد یک جامعه برای خود ارزش قائلند و در برابر برای هم نوعان خویش نیز این چنین هستند.همتا بودن به این معنی است که اساس موجودیت آدمی یکی است.همه اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند.در زنده ها فقط ماندن خویش برای گذراندن امور به هر شکل مطرح است.نه همتایی خویش را ارزش می دهند و نه آن را برای خود حقی مسلم در نظر می گیرند.بنابراین اگر حقی از آن ها ضایع می شود عکس العملی نشان نمی دهند.البته علت آن هم مشخص است.نمی دانند که همتا نگری در جوهره ی آن هاست.بر عکس این حالت زندگانی کردن با همتا نگری جوش خورده و محکم ایستاده است.این باور را تمام افرادی که از زندگی لذت می برند دارا هستند.

در هر صورت باید در تعادل نگری میان زندگان و زندگی کنندگان تفاوت قائل شد.زنده خود را متعادل نمی بیند.بادی که آمد سرنگون می شود.در دست حوادث است پس شدت که گیرد نابودی به دنبال آن خواهد بود در حالی که در زندگی کنندگان باد هم تسخیر تفکر و تعقل اوست.این اوست که باد را با تمام شدت کنترل می کند و از آن برای تولید برق استفاده می نماید.تعادل گری در انسان مانند هر جسم دیگری است.همان طور که در جسم در حال تعادل برآیند نیروها بر آن برابر با صفر است در آدمی نیز فشارها بر او برای انحراف از زندگی کردن هیچ نگاشته می شود.برابری و عدالت خواهی نمادی از تعادل گرایی در میان انسان هاست.زنده ها فقط می نشینند و تعادل را از دیگران می خواهند و شاید هم اصلا ندانند که نیاز دارند اما در افراد زندگی کننده اصل و اساس بنیانی برای ادامه ی حیات عزت بخش خواهد بود.

چرایی:انسان موجودی است که با هدف آفریده شده است.این نظر بسیاری از دانشمندان و دین داران است.این موضوع در بحث اخلاق گری دارای معنا و در زیست محیطی ادامه دهی نسل هاست.بیهوده بودن آدمی برای زندگی قابل رد شدن و تایید هدف دار بودن زیست او نیز مورد تاکید انسان می باشد.در این میان می توان به زیر بنایی نگریستن موضوع اشاره نمود که به طور واضح موضوع را معین می کند.این که سئوالی برای نوع موضوع مطرح شود یا این که پرسشی ذهن نوع بشر را به خود مشغول دار،د دارای اهمیت و ضرورتی حیاتی است.به راستی نوع ادامه ی حیات بشر چگونه تفاوتی را ایجاد می کند؟چرا میان انسان و حیوان در این رابطه تفاوت هاست؟این چنین نگرشی را در موضوع، چرایی قضیه گویند که البته تک بعدی نیست و گستردگی فراوانی دارد.

چرایی زیست نوع بشر انواع مختلفی را داراست.شاید مهم ترین آن مربوط به پرسش فرد از موجودیت خویش باشد.چرا آفریده شده ام؟همین کافی است که فرد به فکر فرو رود و دلایل متفاوتی را جستجو نماید.چنین وضعیتی برای زندگان غیر از زندگی کنندگان است.به زبان ساده انسانی که چنین تصوری دارد در حال زندگی کردن است.او قصد دارد تا هدفمندی خویش را بیابد و بر آن تاکید نماید.در مورد زنده ها چنین وضعیتی قابل تصور نیست.او همراه با جریانات است.نه سئوالی را در ذهن می یابد و نه زندگی را معنا دار درک می نماید.این تفاوت عمده ای میان زنده ها و زندگی کنندگان است.آن که می داند و آن که فقط وجودی نفس کش دارد.چرایی وجود ابتدایی ترین و مقدم ترین پرسش در مورد ارزشمندی خویشتن است.این که بداند در دنیا وجود دارد و بر روند آن تاثیر گذار می باشد.

چرایی فعالیتی هدف دار برای نشان دادن وجودی کوشاست.سئوالی که فرد در مورد محیط اطراف مطرح می کند نشان دهنده ی توجه ی او به زندگی است.برای او اساس ،شناخت و دانایی است.نه برتری جویی را می پذیرد و نه به خود اجازه می دهد که بر دیگران مسلط شود.پس فعال است و در حال زندگی کردن می باشد.در عدم پرسش در میان افراد نوعی خفتگی مطرح است.نه پرسشی را لازم می داند و نه پاسخی را مورد لزوم برمی شمارد و اصولن در فضایی نیست که چنین درکی داشته باشد.متحرکی بی معناست.قدم روی کنترل شده است.سرنوشت او را دیگران رقم می زنند و در اختیار خویشتن نیست.سئوالی که در روند زندگی مطرح می شود در سیستم زنده بودن قابل طرح نیست.چرایی زندگی تنها در پاسخ یافتن های مفهوم دار است.

در اصل زندگی و موجودیت هم چرایی دارای معنا و مفهوم است.آدمی مدرک است.فهم و شعور دارد.بی خود وارد زندگی نشده است.تولید مثل او تنها برای بقا نیست بل که نوعی تسلسل برای بهتر شدن است.نسل هایی که باید فهیم تر و موثرتر بر روند ادامه ی دنیا باشند.زنده ها در این وضعیت خموشند در حالی که انسان های زندگی کننده عکس آن عمل می کنند.چرا این چنین می شود نشان دهنده ی توجه به اصل هاست.بدون شک تا پرسش قانع کننده را نیابند از پای نخواهند نشست.تفاوت میان زنده ها و زندگی کنندگان کاملا مشهود است.تفکر در راه که باشد معنای هر دو را معین می کند.سئوال کننده فردی در خواب نیست که فقط زنده بودن را نشان دهد بل که فردی در بودن هاست که موثر بر ساختار و رشد دنیوی است.

چرایی نه تنها نشان دهنده ی گرایش به بودن است بل که به آن نیز معنا و مفهومی انسانی می دهد.هدف را معین نمودن و بر اساس آن حرکت کردن است.هدف را خود انتخاب می کند و دیگران را تنها یاورانی در رشد و تعالی بر می شمرد.این چنین وضعیتی برای فرد زندگی کردن است.لذت بردن و معنا یابی جهت زندگی است.استفاده از ارزش های درونی خویش است.او بر استعدادهای خدادادی خویش تکیه می زند و آن را موردی برای تعالی برمی شمارد.زنده ها این چنین نیستند.استعداد تنها کلامی برای بودن است.می توانم نفس بکشم و با مردم و جهت ها حرکت کنم.کجا؟ نمی دانم.هر کجا که روم همان است که از قبل تعیین شده است.این تصور یک زنده است.راه می رود اما نمی داند که کدامین راه را باید داشته باشد.

چرایی نمادی از انواع بودن هاست.آن که خواستار آن است زندگی می کند و از بودن خویش رضایت دارد.اعتمادی بالا را می جوید و برای رفتن در راه تلاش می نماید.برای او ماندن معنایی انسانی دارد و با یافتن پرسش ها روش های درست زندگی کردن را نیز انتخاب می کند.به دنبال همین اصلاحات است که از تغییرات به سمت تحولات حرکت می کند و تکامل را برای خویشتن می خرد.در نقطه ی مقابل افرادی که زنده هستند از پرسش ها غافلند.نیازی در خود نمی یابند و تاثیر پذیری بر دنیا را فراموش نموده اند و اصولن نمی دانند که می توانند.این تفاوت در چرایی از فردگرایی تا جمع گرایی و از خود تا طبیعت در نوسان است.چرا باید باشم در زندگی کردن معنا دار می شود و در زنده بودن هرگز مطرح نمی شود.چرایی راهی مناسب برای نشان دادن تفاوت میان زنده بودن و زندگی کردن است.

تسلیم:فعال بودن آدمی در زندگی یکی از مهم ترین رفتارهای او در طول حیات محسوب می گردد.این مهم حتی در جانواران نیز مستتر است.فعالیت برای زنده ماندن که گاه به راز بقا هم کشیده می شود.از این نظر که جانواران برای ماندن و در واقع زنده بودن تلاش می کنند.هر عملی ممکن است قابل توجیه باشد.قتل و شکار برابر با هم قرار می گیرند و رحم و مروت تحت تاثیر نیاز به ماندن مدفون می گردند.این خاصیت زنده بودن است.فعالیتی که فقط برای ادامه ی زنده ماندن مطرح است و معنای دیگری ندارد.به طور مثال وقتی آهویی در کنار شیری قرار می گیرد که سیر و سیراب است کاملا در امان می ماند.در بسیاری از موارد این چنین است.البته این که ترحم در حیوانات ممکن است وجود داشته باشد هم قابل بررسی است اما اصل ماندن و ادامه دادن حیات است.

در مورد انسان این چنین تصوری قاعدتن نباید موجود باشد.آدمی به دنبال زنده بودن نیست بل که قصد و منظور او لذت بردن از ماندن است که آن را زندگی کردن گویند.مطالعه ی نوع ادامه ی حیات انسان ها نشان می دهد که برای او هر دو تصور زنده و زندگی کردن قابل قبول است.از این نظر که فعال است تا دنیا را به نفع خود تغییر دهد، موثر بر آن است پس زندگی می کند و از این نظر که دنیا بر او تاثیر گذار و فشار آور، زنده است و نفس می کشد.دنیا برای او تصمیم می گیرد و او "تسلیم" بی چون و چرای اطرافیان است.بنابراین می توان زنده بودن را با تسلیم بودن یکی دانست.انسان هایی که این چنین هستند فراوانند.راه می روند اما بدون تاثیر بر اطرافیان تحت تاثیر قرار می گیرند.تسلیم در زنده بودن و زندگی کردن دارای دو معنای متفاوت است.

گردن نهادن در برابر انواعی از فشارها نشان دهنده ی زنده بودن آدمی است اما هرگز زندگی کردن را متجلی نمی کند.غافل از خود بودن باعث تسلیم شدن می گردد.کسی که خود را نیرومند نمی داند و زور و بازویی برای مقابله جستجو نمی کند.چنین تصوری برای او مانند نفس کشیدن زیر دست قصاب است.تسلیم در این مورد خاص فقط رضایت نیست که دقیقن حرکت بر علیه توانایی های درونی آدمی است.در مقابل چنین وضعیتی، انسان هایی وجود دارند که تسلیم را معنایی دیگر می یابند.برای آن ها فعالیت و کوشش نمودن برای ایجاد تغییرات در اطراف بر ای لذت بردن و شادمان بودن اساسی برای نگرش به آینده ی روشنی است که در پی آن هستند.زندگی کردن تسلیم نشدن در برابر حوادثی است که بسیار متفاوت و دارای درجات مختلفی است.

رام شدن هم نوعی تسلیم شدن است.این بدان معنی است که هر آن چه دیگران می گویند می پذیرد که در واقع مجبور است بپذیرد.تسلیم در این حالت هم زنده بودن را نشان می دهد.انسانی که زندگی می کند هرگز این چنین تصوری ندارد.رام شدن در برابر چه چیزی؟ چرا باید دیگران او را فرمان دهند و او رام باشد؟ اصولن مگر آدمی وحشی است که قرار است دیگران او را رام کنند؟ فعال بودن آدمی در این معنا نشان دهنده ی متضاد بودن با رام شدن است.منظور دار بودن نشان دهنده ی زندگی کردن است.همان طور که ممکن است تحت تاثیر عوامل قرار گیرد خود نیز بر دیگران تاثیر گذار خواهد بود.پس زندگی کردن با تسلیم شدن رابطه ای عکس دارد.آن که تسلیم می شود زندگی نمی کند و آن که زندگی می کند تسلیم نمی شود.تا آخرین لحظات حیات در تلاش و کوشش است تا وضعیت را به دلخواه خویش تغییر دهد.این دلخواهی بلهوسی نیست که نگرشی انسانی دارد و آدمیت او را تحت ارزشیابی قرار می دهد.

واگذار کردن هم می تواند نوعی تسلیم در برابر فضای موجود باشد.انتظار از خود نداشتن و دیگران را همه کاره در نظر گرفتن همان واگذار کردن است.انسان هایی که این چنین هستند و در انتظار رسیدن به وسایلی برای زنده ماندن می باشند از نظر ما فقط هنر نفس کشیدن را دارا هستند.در برابر چنین وضعیتی افرادی هستند که واگذاری را به سمت خویش متمایل می کنند.کوشا هستند و از سخت ترین کارها ترسی ندارند.می کوشند تا غالب شوند و در تلاشند تا بهترین ها گردند.از امید و آرزو گرفته تا رسیدن به متعالی ترین درجات در فعالیت هستند.پس زندگی می کنند و به ان معنا می دهند.چنین وضعیتی با تسلیم شدن در تضاد کامل است.کار و تلاش را برای خود نوعی تفریح برای رسیدن به اهداف می دانند که بدون شک والا تر و بالا تر از محدودیت های زنده بودن است.

سپردن نیز می تواند نوعی تسلیم در نظر گرفته شود.افرادی که کار را به دیگران می سپارند و در انتظار دسترسی به وسایل هستند، خود را بی ارزش در نظر می گیرند.در واقع نمی توانند.قادر به انجام امورات نیستند.در انتظار مرگند.لذتی در آن ها متصور نیست.مانده اند تا غذایی دریابند و آبی سیراب کنند.سپردن کارها و مسئولیت ها به دیگرانی که از آن ها بهترند.این وضعیت فقط زنده بودن است.در کنار و ضدیت با آن سپردن کارها به وسیله ی خود و دیگران به سمت خویشتن است.تلاش هایی برای به دست آوردن زیبایی هایی که منتظرش است.کارها را به خود سپردن نشان دهنده ی اعتماد به نفسی است که نیازمند رسیدن به منظورهاست.سپردن در برابر گرفتن بسیار حیاتی است.کوشش برای رسیدن به انواعی از خواسته های انسانی که او را ارزشمند و قابل اعتماد می نماید.


نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 10:44

مقدمه:جامعه ی انسانی تشکیلاتی معنا دار و با هدف است.نیازها اساس آن را تشکیل می دهند و تغییر آن ها نیز تحولات و تکاملات را برای نوع بشر به ارمغان می آورند.طبیعت متغییر می گردد و انسان نیز با پیروی از آن خود را در وضعیت جدید می یابد.چشم ها به اینده است و خواسته ها تحولگرا برای رفع نیازهاست.تحولات انسانی انتظارات را بالا می برند و بدین سان یک مجموعه ی ساخته ی بشر نیازمند به تغییرات می گردند.در این میان پاسخ گویی به این انتظارات نیز مهم جلوه می دهند و بدین شکل است که آدذمی ابزار های تازه و جدیدی را برای رفع موانع و ایجاد بسترهای ماسب برای بهزیستی و آرامش خواهی تدارک می بیند.ادمی از این نظر که قابل تغییر است می کوشد تا این حالت را رو به رشد هدایت نماید.او تغییر را تنها ابتدایی ترین شکل از برآورد انتظارات بر می شمارد.

برآورد انتظارات شکل های متفاوتی دارند.گاه اشکالی متضاد با هم و زمانی مختلف و در موارد بیشتری متفاوت می شوند.ابتکار یا خلاقیت برای ایجاد اشکال مختلف تغییر خواهی و پاسخگویی از جمله ی آن هاست.اکتشاف برای رفع نیاز ها و یا اختراعات برای بهزیستی و رفاه طلبی در طول زمان انجام شده و می شوند اما نکات مهمی نیز در این نوع برداشت ها قابل ذکرند.اینکه هر تغییری را درست ندانیم و هر خواسته ای را بر حق نشمریم.ملاک باید تدوین نماییم و انواعی از تغییرات را در درون آن قرار دهیم.اصولا انسان موجودی ملاک گراست و بدون تدوین و ترسیم نمی تواند حرکتی حساب شده داشته باشد.این بدان معنی نیست که همه ی خواسته ها ترسیم شده ی ترازوهاست بلکه این بدان معنی است که باید باشند.نوع بشر با توجه به خصلت های حقیقی یا واقعی خود به دو شکل متضاد عمل می کند.نوآوری در این میان شکلی از پاسخگویی محسوب می گردد که ابزاری قوی در برآورد نیازهاست.این مهم در تمام جوامع بشری رایج اما هرگز درست و یا حقیقی نبوده اند و همیشه با تنش های ضد انسانیت نیز مواجه گشته یا شده اند.

نوآوری ،آوردن موارد جدید است.نکاتی که قبلا نبوده اند یا بدین شکل وجود نداشته اند.مانند نوروز عمل می کنند و گرچه مانند طبیعت شکل ثابتی ندارند اما ماهیتا تغییر دهنده ی کل وجودند.نوآوری برای بهزیستی یا تغییر درونی تنها یک مورد از این تاثیرات است و انسان از این نظر که به طور مستمر در معرض تغییر خواهی است از درون فرمان می گیرد و از برون سود می برد تا جوابگوی خصلت های حقیقی باشد.نوآوری از این نظر که نوعی انتظار ایجاد می کند افراد را به حرکت وا می دارد و با تشویق و تحریک کوششگر و تلاش نما می نماید.ما نوآوری را تنها در بعد نظری مورد توجه قرار نمی دهیم بلکه ان را در عمل نافذ می شماریم.رفتارهایی که نتیجه ی چنین برداشتی است و ما آن را در جامعه به عینه مشاهده می کنیم.تغییراتی که ادامه دارند و جامعه را به سمت تکامل هدایت می کنند.

نوآوری تنها یک ایده نیست بلکه حقیقتی متصل به جوهره ی انسانی است.با ذات آدمی در ارتباط است و فرمانده ی او در تکامل گرایی است.موجودی که بدون جمع قادر به ادامه ی حیات سالم نیست و با ثبات نگری نمی تواند حیاتی عزت بخش داشته باشد.آدمی با آدمیت خود معنا می یابد و از دیگر موجودات جهان متمایز می شود.بدون شک نوآوری عکس العملی در برابر این خواسته هاست و فرمان دهی در مقابل تحول نگری است.انتظاری برای تبدیل شدن است و نگاهی به سمت ایده ی بهتر می باشد.این خاصیت نوع بشر است.او حتی در وضعییت عادی نیز این خواسته را به عمل تبدیل می نماید و ارضای درونی را به وجود می آورد.تغییر اسباب و اثاثیه ی خانه یا خریدهای جدید نه تنها اموری طبیعی هستند که با حقیقت آدمی در ارتباطند.البته نباید نوآوری را تا این حد محدود نماییم اما می توانیم اصل آن را تایید کنیم.

نوآوری فعالیتی حساب شده و معنا دارست که نیازهای درونی نوع بشر آن را ایجاد و فعالیت های متفکرانه ی افرادی خاص به آن جامعه عمل می پوشانند.از تئوری آغاز و با نتیجه ی گیری به سرانجام می رسد.تغییر رفتاری انتظار اجرای آن است و بدین سان آدمی از شکل موجود به سمتی مطلوب می رود تا بتواند توانایی های درونی خود را به سرانجام رساند.او با این نوع فعالیت ها تغییر استعدادها را از نظری به عملی ایجاد می کند و با تغییر انواعی از رفتارهای حیوانی و تبدیل نمودن به انسانی خود را به سمت تحول و در نهایت تکامل می کشاند.همان چیزی که ما آن را آدمیت و رشد انسانیت می نامیم.نوآوری بدون توجه به جوهره ی انسانی موفق نمی گردد.باید در این راه کوشش های بسیاری را مد نظر قرار داد و از معیارهای انسانی برای موفقیت حقیقی استفاده کرد.

معنا یابی نوآوری:یکی از مهم ترین فعالیت های علمی در هر زمینه ای معنا یابی یا مفهوم شناسی است.واژه یا کلمه ای که در یک موضوع یا به وسعت بیشتر در یک علم مطرح می شود باید دارای قدرت بیان قوی و با نفوذی باشد.اهل علم از آن برداشت های مشترکی داشته باشند و بدین سان در ادامه ی فعالیت ها در مسیر درستی قرار گرفته باشد.بدون شک درک مشترک برای متخصصین راه را برای پیشرفت بیشتر و به دنبال آن گسترش سریع تر هموار می کند.شاید به همین دلیل است که میان توسعه ی علم و معنا یابی رابطه ای مستقیم می یابند و گاه افرادی در درون علمی بدان حد پیش می روند که تمام مشکلات انسان را از ادراکات مختلف از یک معنا می یابند.بنابراین معنا یابی راهی برای ادامه ی درست کار و همکاری بیشتر و نیز همدلی می گردد.

نوآوری نیز از همین زاویه نگریسته می شود.واژه ای که نیاز انسان را بدان صد چندان می کند و به دلیل اینکه پایه و اساس تولیدش نیاز آدمی است،انسان تلاش می کند تا آن را به عمل تبدیل نماید تا از نتایج آن بهره مند گردد.این مهم از زاویه ی دیگری نیز قابل تامل است و آن اینکه بسیاری از واژه ها از جمله نوآوری در ظاهر دارای معنای مشخصی هستند و لذا تلاشی برای ادراک بیشتر و اینکه حتی ممکن است اختلاف ایجاد کنند را نمی نمایند.معنایی مشخص دارد و تنها تبدیل نمودن به عمل آن مد نظر قرار می گیرد.این یکی از اشتباهات علم و شاید متخصصین باشد که وازه شناسی را در ظاهر آن جستجو می کنند و تلاشی برای نفوذ در مفهوم شناسی نمی نمایند.ما در مورد نوآوری معتقدیم که نگاه سطحی نمی تواند اصل و اساس آن را معکس نماید و لذا اعتقاد داریم که کوشش های خاصی باید صورت گیرد تا آن را از سایر کلمات که گاه مسیر را منحرف می کنند جدا سازند.

معنا یابی نوآوری تنها برای تلاش های تئوری نیست بلکه نوعی نقشه ی کار برای پیشبرد اهداف است.به زبان ساده کلماتی مانند ابتکار، اختراع، اکتشاف،خلاقیت و امثال آن بسیار نزدیک به این واژه هستند و اگر همه ی آن ها را یکی بدانیم کار سخت می شود زیرا با تیزبینی می توان اختلافات میان این کلمات را یافت.هرگز اکتشاف نمی تواند اختراع باشد.اگر چنین شود کوشش ها هم متغییر می شوند زیرا اختراع عملی است که برای تولید چیزهایی که وجود ندارند صورت می گیرد در حالی که در اکتشاف کوشش ها برای یافتن چیزهایی است که هستند اما پنهان مانده اند.بدیهی است که مخترع چیزی را تقدیم می کند که قبل از آن وجود نداشته اما مکتشف چیزی را به ارمغان می آورد که بوده اما ناشناخته مانده است.

در مورد معنایابی نوآوری دو راه وجود دارد .اول اینکه به فرهنگ لغات معتبر مراجعه شود و انواعی از معانی را مورد استفاده قرار داده و بر اساس گزینش معنایی تلاش ها صورت گیرند.دوم اینکه معنا در عمل به تفکر و تعقل جامعه ربط داده شود و با توجه به کاستی های موثر بر تولید فکر مورد توجه باشند.بدیهی است که در شکل اول کلمات دارای معانی خاصی هستند اما در شکل دوم که ملموس تر و درک شدنی تر است افراد مسئول در ایجاد فکر و اندیشه منظور و هدف را بهتر درک می کنند و همین روش باعث تدوین راه ها و نیز ترسیم چگونگی کارها می گردد.با این توصیف می توان نوآوری را در معنای لغوی شامل ابتکار،ابداع،بدعت گذاری،نوآفرینی،ایده و امثال آن دانست.کار فرهنگ لغت هرگز عملیاتی کردن نیست بلکه برداشتی است که سازنده ی فرهنگ ایجاد کرده است.

در شکل دوم ،تفکر موثرترین وسیله برای معنا یابی است.در چنین روشی نوآوری از آوردن موارد تازه سرچشمه می گیرد.هر تلاشی که بتوان در حدود خود و متخصصین نافذ ،موردی تازه را مطرح کند نوآوری است.بنابراین نوآوری تنها کوشش در نظر گرفته می شود.معنایی ساکن ندارد و از تلاش جدا نیست.در واقع در چنین زاویه ای نوآوری به صورت امری مستمر در نظر گرفته می شود که به تلاش های فردی یا جمعی مربوط می گردد.نوآوری در تغییرات حاصل می گردد و خواستاری و اعلام نیاز به صورت واضح یا پنهان آغازینی برای تلاش در نظر گرفته می شود.لذا می توان این کوشش را به انواعی از متفکران و اندیشمندان متعلق دانست که از توانایی های اندیشه ای خود سود می برند و نسبت به جامعه متعهد می باشند.شاید درونی ناآرام داشته باشند که ان ها را به سمت اصلاحات می کشاند.

ما نوآوری را در معنای نظری محدود نمی کنیم.آن را مانند اندیشه در نظر می گیرم که وجودش تنها یک توانایی است و تا زمانی که به عمل تبدیل نشود خاصیتی را معکس نمی کند لذا این را اصل می دانیم که نوآوری با اعلام نتایج و درک مردم از فضای جدید معنا می یابد.بدون تاثیرات مشخص بر نوع زندگی انسانی نمی توان آن را موفق دانست.معنا یابی برای این واژه فقط در سایه کوشش ها و آوردن نتایج و همسان کردن با منظورهاست.اگر این چنین شود نواوری معنایی درونی می یابد که نوع بشر به طور مستمر بدان نیازمند است و قابل توقف نمی باشد.

اهمیت نوآوری:موجودیت آدمی در طول زمان و استمرار نسل آن با گذشت سال ها همچنان ادامه دارد و مطالعه ی تاریخ و گذشته ی او نشان دهنده ی عدم ثبات در نوع زندگی و نیز انواعی از نیازهاست.آدمی از این نظر که خود را غالب بر طبیعت می داند و توانایی های او عامل اصلی در این تسلط است می کوشد تا تغیییرات لازم را در نوع زندگی و چگونگی حیات خود بدهد.به زبان ساده آدمی موجودی تغییر پذیر و تغییر خواه است و این مورد به شکل های مختلف ظاهری و باطنی قابل تامل می باشد.ما تغییر خواهی را در تمام ابعاد زندگی او قابل تصور می دانیم و معتقدیم که سالم زیستی و ادامه ی نسلی پویا و رفاه خواه جزئی از خواسته ی او می باشند.اینکه انسان نمی تواند در سکون و به دور از نوع خود زندگی کند نشان دهنده ی اهمیت سبک زندگی او در استمرار نسل است.

نیازها که تغییر یابند پاسخگویی به آن ها نیز متغییر می شوند.آدمی از اینکه قصد دارد تا با انجام انواعی از تعویض ها خود را به مرحله ی تحول بکشاند و نیز به دنبال آن خود را متکامل یابد در صدد است تا انواعی از ابزارها و وسایل جدید را به نوع زندگی خود بیفزاید.او این مهم را درک می کند و قادر نیست تا با عدم پاسخگویی به درون به زندگی عادی ادامه دهد.خواسته های او مملو از تغییر خواهی و نیز رفاه طلبی است.او با انواعی از موانع روبروست اما نمی خواهد که در مقابل آن ها مغلوب شود.تفکر وسیله ی مهم و حیاتی اوست و بدین سان می تواند با مشکلات و موانع مقابله کند.انسان این موضوع را با اهمیت می داند که بدون حرکت و فعالیت نمی تواند زندگی آرامی داشته باشد لذا برای او نوع آوردگاه ها دارای اهمیت می شوند.

نوآوری پاسخی به برآورد نیازهاست.او که قبل از این از وسایل ساده برای حمل و نقل استفاده می کرد امروز با نو آفرینی از وسایل جدید و سریع سود می برد تا دچار مشکل خستگی و گذران باطل عمر نگردد.برای او اهمیت این موضوع مانند اهمیت حیات است چرا که می داند استعدادهایی دارد که قادرند تا زمینه ی رشد او را مهیا سازند.او از بیماری ها گریزان است اما راه چاره را درمان های اکتشافی یا اختراعی می داند و با تولید انواعی از داروها به مقابله با آن ها می پردازد و مدام نوع آن ها را هم تغییر می دهد تا عوارض کمتری داشته باشند.اهمیت نوآوری برای او چنان روشن است که دست از فعالیت برنمی دارد زیرا می داند که نسل او در معرض انواعی از خطرات است که نوآوری راهی برای مقابله محسوب می گردد.اعتقاد به حرکت و ایجاد انواعی از اندیشه های جدید او را به تفکر بیشتر وامی دارد.

ما اعتقاد داریم که نوآوری فعالیتی در درون و با جامعه است.دارای اهمیتی حیاتی در زنده نگه داشتن نوع بشر است.تفکر را به حرکت وامی دارد و باعث می شود تا انواعی از مشکلات مغلوب شوند.اهمیتی که بدون آن بر کشته ها و از بین رفتن ها می افزاید و آدمی را ناتوان در مقابله با انواع موانع ترسیم می کند.اهمیتی که نه تنها وجود آن باید حس شود که با انواع فعالیت ها به عمل تبدیل شود.نوآوری از درون آدمی برمی خیزد زیرا منشا آن ها توانایی های خدادادی است و نیز عامل به حرکت در آوردن آن ها هم نقص بشر و کوشش برای رفع آن است.تلاش هایی که زنده بودن آدمی را رقم می زنند و فعالیت هایی که حیات او را سالم می سازند.ادمی از این نظر که متفکر و داناست نمی تواند مانند سایر موجودات دارای دوران خاص باشد.

نگاه به امروز و مقایسه ی آن با دیروز نشان دهنده ی تغییرات شگرفی است که آدمی در نوع زندگی خود ایجاد کرده است.این تعویض ها طبیعی و تابع زمان نیستند بلکه به نوع برداشت های آدمی و احساس نیاز به رفع انواعی از موانع مربوط می شوند.نوآوری و ایجاد وسایل و امکانات جدید برای کسب آسایش بیشتر و گریز از انواع خطرات و با انتخاب نوعی از سبک زندگی که متوازن با نوآوری هاست باعث می شوند تا آدمی با خاطری آسوده به تولید مثل بپردازد و طبیعت را در تسلط خود قرار دهد.انسان با نوآوری قادر است راه های مقابله ی متعددی را تولید نماید تا بتواند زندگی آرامی داشته باشد.بدیهی است که تولید بیماری ها که از انواع موانع در رشد آدمی و موجودیت او محسوب می شوند نیازمند به نوآوری هایی است که بتوانند آن ها را دفع و مدفون نمایند.

نوآوری برای بقا بشر نقش اساسی ایفا می نماید.نبودش نقصی بزرگ و وجودش توانایی فراوانی را ایجاد می کند.یاوری در مقابله با انوع خطرات است و کمک دهنده ای برای رشد و تعالی اوست.او نیازهای خود را از این طریق رفع می کند و آسایش خود را از این راه به دست می آورد.پاسخگویی خویش را برای رفع موانع و ایجاد زمینه های ترقی می یابد و بدین سان از این راه رشد و تعالی را طی می کند. نوآوری برای آدمی حکم مرگ و زندگی را داراست.باید این مهم را برای ادامه ی حیاتش در نظر گیریم و برای افزایش توانایی های او در تولید انواعی از نوآوری ها کوشا باشیم.

ضرورت نوآوری:نیاز امری ضروری و پاسخگویی به آن ضروری تر است.اینکه جامعه ی انسانی نمی تواند به تنهایی موجودیتی داشته باشد و نیز هر انسانی با توجه به ویزگی هایی که دارد قادر است تا خود را از وضعیت حال به آینده تغییر شکل دهد ما را بر آن می دارد تا تغییر پذیری را جزئی از جامعه بدانیم و عدم آن را برابر با سکون و مرگ تدریجی به حساب آوریم. اینکه انسان موجودی محتاج است و نمی تواند بدون تلاش به برآورد آن ها نائل گردد، کوشش ها برای رسیدن به مقصود و منظور را چند برابر می نماید.از این نظر از کلمه ی ضرورت استفاده می شود چون آدمی موجودی در حال تکامل است و در این راه بدون دستیابی به اموری متغییر قادر به رسیدن به مقصود نخواهد گردید.نبود تلاش ها برای آوردگاه تحول گرایی و نیز موارد تازه و جدید ،جامعه ی انسانی را به سمت نیستی و نابودی هدایت خواهد نمود.

ما نوآوری را امری لازم و ضروری می دانیم و آن را به درون انسان و ویژگی های او ربط می دهیم.از این نظر آدمی خواهان تغییراتی است که او را از وضعیت حال به آینده ای روشن و قابل قبول هدایت می نماید.اگر چنین کوشش هایی ضرورت نگیرند نیازهای او برآورده نمی شوند و بدین سان با سرخوردگی و مرگ تدریجی مواجه می گردد.ضرورتی که کمبودش مبارزه ی مستقیم با جوهره ی اوست.تاریخ گویای مطالبی خاص در این رابطه است.تغییراتی که در شکل ظاهر آدمی تا باطن او به وجود آمده تا تغییراتی که در شکل زیستی و خورد و خوراک او حاصل شده اند نشان دهنده ی نیازی است که آدمی بروز داده است.کوشش هایی که افراد خاص در برهه هایی از زمین انجام داده اند دقیقا تحت تاثثر خواستگاهی فردی و جمعی بوده اند.نوآوری سیرابی موقت برای نوع بشر در طول تاریخ بوده و هست.

نوآوری کوششی لازم برای بهزیستی و رفاه طلبی نوع بشر است.تلاش هایی برای یافتن ابزار بهتر و کاربردی تر برای رسیدن به مقاصد و منظورهاست.آدمی به دنبال آن بوده و هست که بتواند آرامشی قابل قبول داشته باشد و چون منابع موجود و وسایل حاضر قادر نبودند تا جوابگو باشند لذا دست به اقداماتی برای تولید ابزار جدید زده است.اگر این وسایل و نیز حرکت فکری به وجود نمی آمد شاید بسیاری از انواع بشر تا به امروز موجودیتی نداشتند.انسان نیازمند به نوآوری و حرکت آفرینی است.این مهم با هر اسم و عنوانی که باشد برای او تغییر حساب می شود.انواع اکتشافات یا اختراعات به دلیل تازگی پاسخی به درون بوده و زنده نگه داشتن او را رقم زده است.نوآوری راهی برای پویایی و امیدورای برای اینده ای مطمئن است.بدترین چیز برای نوع بشر ناامیدی است که نوآوری آن را مدفون می کند.

جامعه انسانی باید زنده باشد و زنده بماند و این مهم به دست نمی آید مگر اینکه درون او را رضایتی شایسته به وجود آورد.نوآوری خواسته ی نوع بشر است و بدین شکل است که سرزنده بودن او را رقم می زند.ما اعتقاد داریم که وجود نوآوری نه تنها امری لازم و ضروری است که در ماهیت سازی انسان حیاتی است.این بدان معنی است که با وجود نوآوری آدمی قادر است تا با شادی و شادابی به سمت افق های روشن حرکت نماید.انسان نمی تواند سکون را که مایه ی نابودی تدریجی اوست، تحمل نماید.مرگ برای انسان تنها عدم وجود نیست بلکه تغییرات ماهیتی و نیز انحراف از آدمیت همین معنا را می یابد.نوآوری که مستقیما با توانایی های خاص آدمی در ارتباط است نوعی افق خواهی است که در آن ضمن پرداختن به درون اشکالی از ترقی خواهی و تعالی طلبی را ایجاد می نماید.

نوآوری نقشی مهم در ادامه ی حیات معنا دار انسان ایفا می کند.به کوشش های او معنا می بخشد و تلاش های او را به سمت رشد و ترقی هدایت می کند.نوآوری نقشی زنده و تاثیر گذار در حفظ ارزش های انسانی داراست و بدین شکل ضمن حرکت دهی و فعال سازی، هدفمندی درونی را نیز به وجود می آورد.آدمی از این نظر به سمت زندگی بهتر همراه با عزت و شرف کشیده می شود.در چنین وضعیتی کسالت و تنبلی در درون جامعه ی انسانی راهی نمی یابد و بدین شکل او را به تعالی مورد نظر و مرتبط با نوع استعدادها هدایت می نماید.نبود نوآوری نشان دهنده ی دوری انسان از توانایی ها و عدم کوشش برای برآورد آن هاست.وضعیتی که اگر یافته شود نابودی را به دنبال دارد.نوآوری باید در جامعه خود را نشان دهد تا آدمیت معنایی شگرف داشته باشد.این تفاوت انسان با سایر موجودات است که به زندگی او معنا می بخشد و وی را سرآمد تمام موجودات جهان قرار می دهد.عدم نوآوری یعنی خواب و تنبلی همراه با کسالت و مرگ تدریجی و دفن ناگهانی تمام استعدادهای بشری است.

هدف نوآوری:هر فعالیتی بدون هدف صورت نمی گیرد.تلاش های آدمی بدون شک همراه با تفکر و تعقل هستند اما اینکه چه میزان دارای پر باری می باشند نکته ی دیگری است که باید در جایگاه خود مطرح شود.هدف داشتن برای شروع هر کاری لازم و ضروری است و آدمی از اینکه نقطه ای را در آینده می جوید دست به اقدامات خاص می زند تا بدین سان به آن نقطه ی مورد نظر برسد.بر این اساس هدف داشتن برای آدمی اصل و اساس است و هیچ انسانی نمی تواند مدعی بی هدفی باشد.اگر کسی بی هدفی را روش خود معرفی کند این خود نشان دهده ی هدفداری است ولی بی هرفی هدف اوست.در این میان فعالیت های آدمی به چند شکل ،نقاط را برای خود ترسیم می کند.اول اینکه نقطه ای به عنوان رضایت کامل و دوم نقاطی که مسیر حرکت را تا رسیدن به نقطه ی اصلی معین می کنند.بدیهی است که هدف در چنین شکل به اشکالی مانند اهداف کوچک تر تقسیم بندی می شوند اما این کوچک ها در خدمت بزرگ تر هستند.پس می توان چنین گفت که فعالیتی مانند نواوری و رسیدن به نتایج در شکل کلی دارای یک هدف و در شکل جزئی دارای اهداف متعددی است.

نوآوری یک فعالیت هدف دار در جامعه ی انسانی است.این واقعیت که تنها آدمی به دنبال آن است ما را بر آن می دارد تا تصوری غیر از انسانی بودن نداشته باشیم.منشا نگاری در این زمینه نیز یاوری بزرگ در ادامه است.درون آدمی و خواستگاهی او باعث چنین حرکتی می شود و بدین سان می توان مدعی شد که نوآوری هدف کلی آدمی دارد و آن پاسخگویی به نیاز درونی است اما این فقط هدفی کلی است و می توان اهداف دیگری مانند تغییر و تحول و نیز رشد توانایی ها را در نظر گرفت.ما معتقدیم که هدف اصلی نوآوری آرامش خواهی است اما برگشت به درون نگری نیز این اجازه را به ما می دهد که هدف را بنیانی تر معرفی کنیم و آن هدف انسانی یا رشد انسانیت است.بنابراین دست یابی به بیشترین وضعیت انسانیت و تکامل آدمیت می تواند اساس هدف ما باشد.

باید در هر فعالیتی این حقیقت نیز مد نظر باشد که شروع و آغاز با هدفنگاری خوب محقق می شود.اگر شروع با تلاطم همراه باشد حرکت ها هم کندوار ادامه می یابند و چه بسا که ناامیدی نیز غالب شود.نوآوری در هدف کلی خود روشنایی بزرگی را در مقابل ایجاد می کند.افقی بسیار قوی و قابل مشاهده که تحریک ساز و تشویق دهنده ی درون آدمی است.تغییر خواهی تنها بخشی از این هدف را به خود اختصاص می دهد و نیازمندی به تبع آن نیز بخش دیگری را شامل می گردد.ما نمی توانیم هدف نوآوری را شخصی در نظر گیریم گرچه می تواند باشد ولی می توانیم جمعی نیز نگرش داشته باشیم زیرا هدف اصلی فردگرایی نیست بلکه جمعی است که فرد در درون آن قرار دارد.نوآوری به دنبال محقق شدن منظورهای جمعی است که مهم ترین آن رفاه طلبی و آسایش خواهی است.

نوآوری در این زمینه نیز می تواند دارای روش های متفاوتی باشد.منظور از روش ها هرکز اهدف متضاد نیست.آدمی از این نظر که آدم است دارای تعلقات خاطر به همنوع خود است و چون تفاوت هایی طبیعی دارد می تواند راه ها را تغییر دهد اما نمی تواند اساس و بنیان آدمیت را متغییر سازد که اگر شود تنها واژه ی سقوط انسانی برای آن قابل تصور می باشد.ما این نظر را که نوآوری دارای اهدف اختصاصی برای جوامع خاص است را نمی پذیریم و نوع بشر را اساس کار قرار می دهیم.هدف اصلی نوآوری در درون آدمی نهفته است و آن ترقی خواهی است تا بتواند توانایی های خود را رشد دهد.نوآوری برای فرار از سکون و مرگ تدریجی نوع بشر است.البته این حقیقت که آدمی تنها نوآوری را قابل قبول می داند که با جوهره ی او در توازن باشد ما را بر آن می دارد تا هر تغییری را نواوری و هر آوردگاه تازه را نوآوری حقیقی ندانیم.هدف نوآوری خاص و معین است.

هدف نوآوری به هر دو شکل کلی و جزئی برای ما قابل قبول است اما مهم تر از این دو ،اساس انسانی است.نوآوری در این شکل نقطه ای است که آدمی از درون بدان تحریک می شود، نسبت به انجام عملیات تشویق می گردد.تغییر خواهی را زمینه ی فعالیت می داند و در نهایت رشد خواهی را راهی برای رسیدن به هدف برمی شمارد.هدف نوآوری انسانی و به وسیله ی انسان قابل دسترسی است.هدفی که نوع بشر را به سمت تعالی و ترقی حقیقی رهنمد می سازد.هدفی که اگر در درون جوامع وجود نداشته باشند ضایعه ای بزرگ برای نوع بشر محسوب می گردند.

معیار نوآوری:بدون شک نوآوری حرکتی حساب شده است.روشی برای پاسخگویی است و جنسی برای نشان داده توانایی های آدمی است.نتیجه ی آن برای نوع بشر مهم تر از سایر نکات است زیرا می خواهد از اثرات این فعالیت بهره برد و زندگی توام با آرامش داشته باشد.از سختی ها بگریزد و انواع مشکلات را با این فعالیت کم و در نهایت از بین ببرد.این خاصیت انسان است که همه چیز را در تسلط خود قرار می دهد تا مدیریتی قوی داشته باشد.نتیجه ی این فعالیت را نوآوردن و تازه چیدن می گویند.اینکه ما این نتیجه را نوآوری بدانیم یا خیر امری است که نیازمند به سنجش و ترازوست.معیار گزینی برای نوآوری از این نظر که مانعی برای کجروی شود امری حیاتی و ضروری است.بر این اساس هر حرکتی را نمی توان نوآوری نامید مگر اینکه در درون این معیار قرار گیرد تا بدین سان مورد تاییدباشد.

ما منظور خود از معیار را راهنمایی برای فعالیت ها می دانیم.به زبان ساده وقتی فعالیتی دارای هدف باشد بدون شک رسیدن به هدف یک موفقیت است اما اگر بر آساس معیار به هدف نرسد پیروزی به حساب نمی آید.امری که امروز بسیار فراوان بر آن تاکید دارند که رسیدن به هدف کافی است تا آن را درست بنامیم.ما این نظر را کاملا باطل می دانیم و معتقدیم که هدف نیز باید بر اساس معیار باشد.اگر هدف تولید مثل است آیا با هر نوع تولیدی به هدف رسیده ایم؟ شابد در شکل ظاهر پاسخ مثبت باشد اما برای ما هرگز قابل قبول نیست.به طور مثال دستکاری هایی که در ژن سازهای گیاهی یا انسانی انجام می دهند تماما نوآوری محسوب می شوند؟ اگر بدون توقف، آن را نوآوری نامیم در اشتباه مانده ایم.نوآوری امری انسانی است و بدون شک دارای معیاری انسانی نیز هست.

ما نوآوری زا امری از درون انسان نشات گرفته می دانیم.رشد و تبدیل توانایی ها به عمل در نظر می گیرم.برای تکامل و تحول درونی لازم می شماریم.نیازها آن را اغازین می باشند و لذا امری که آدمی اغاز گر آن باشد نمی تواند ضدیت انسانی داشته باشد.بنابراین معیار نوآوری تنها آوردگاه جدید و تازه نیست.به زیان ساده هر امر تازه ای را نمی توان نوآوری نامید مگر اینکه با معیار انسانی مطابقت داشته باشد یعنی اینکه توانایی های انسانی را تبدیل نموده و با جوهره ی انسانیت او در ارتباط باشند.اینکه آدمی نمی تواند در ژن های انسانی خود دستکاری نموده تا موجودی جدید تولید کند نه برای این منظور است که آدمی مخالف امر جدید است بلکه بدین خاطر است که انسانیت او را نابود می کند و نوع بشر هرگز قادر نیست تا آن را از دست دهد و تبدیل به موجودی جدید با دستکاری های تازه گردد.

نوآوری هم در فعالیت و هم نتیجه دهی دارای معیار و ترازوست.ارزشیابی می شود و اگر با آن ها مطابقت داشته باشد به همین نام ذکر می گردد.ما تازگی را تنها با نام تازه بودن ذکر می کنیم و آن را همان نوآوری مورد نظر بشر نمی دانیم.اینکه وسیله ای برای نابودی بشر تولید شود را تنها اختراع غبرانسانی یا اکتشاف ضد بشری می نامیم زیرا معتقیدم که نوآوری در خدمت بشریت است نه برای نابودی آن.این حقیقت که حتی دنیای متمدن امروز می تواند فاقد نوآوری باشد نباید مورد تردید قرار گیرد زیرا تنها برای فردگرایی و قدرت نشان دادن فعال می گردد و برای نوع بشر بدبختی و فلاکت می آورد لذا نمی تواند مورد تایید معیارگران انسانیت باشد.

نوآوری برای آسایش خواهی بشر است.توانمندی های انسان را رشد می دهد.معیارها برای آن معین هستند.در اصل و اساس باید انسانیت آدمی را متحول نمایند.نیازهای او را بر اساس انسان بودن برآورده سازند.او را به سمت نوع دوستی و همکاری رهنمود نمایند.او را به جهت آدم بودن مورد خطاب قرار دهند.هر تلاشی را که منجر به سقوط آدمیت او شوند را کنار گذارند و در نهایت نتیجه ای داشته باشند که در آن نوع بشر از وضعیت موجود به مطلوب رسد و وضعیت خود را بهتر از قبل ارزشیابی کند.باید این مهم نه تنها برای نتیجه که شروع نوآوری نیز لازم آید.ما تنها نوآوری را قبول داریم که در چارچوب انسانیت جای گیرد.ما هر دارویی که کشف شود و آدمی را از آدمیت خود دور کند نوآوری نمی دانیم.باید نوع بشر به بشریت خود افتخار کند و هر روز بیشتر از روز قبل دارای پیشرفت و تعالی شود.اگر چنین شود و تعالی سازی و تحولگرایی در درون آدمی را نتیجه دهد آنگاه نوآوری نامیده می شود.

ابعاد نوآوری:انسان موجودی چند بعدی است.زندگی اجتماعی دارد.تمایلات فردی او در اکثر موارد او را تحت تاثیر قرار می دهند.با جمع زندگی می کند اما ویژگی های شخصی دارد.گاه فرد گرایی را اساسی برای تصمیمات خود محاسبه می کند و زمانی جمع گرایی را بنیانی برای ادامه ی حیات خود برمی شمارد.این موارد و سایر نکات از او موجودی با تعدد ابعاد می سازد که گاه همین حالت او را به موجودی ناشناخته تبدیل می نماید.اساس تفاوت های فردی او راه را برای یکسان سازی با مانع روبرو می کند و آدمیت او همدلی و همپیمانی را در درون به جوشش وامی دارد.بر همین اساس است که انسان موجودی خاص می گردد که ابعاد مختلف زیستی او را بسیاری از دانشمندان و متفکران علوم اجتماعی عجیب و یکه می دانند.ابعاد در این رابطه واژه ای قابل قبول در انواعی از رفتارها و واکنش ها می گردد.

نوآوری به عنوان واقعیتی قابل قبول و حقیقتی دست یافتنی زاویه ای دیگر از ابعاد را به خود اختصاص می دهد.این مطلب که نوآوری برآورد نیازهاست ما را بر آن می دارد تا با توجه به تعدد و اختلاف نیازها نوآوری را نیز تحت تاثیر چنین شکلی از واقعیت بدانیم.به زبان ساده وقتی نیازها عاملی برای نوآوری می شوند بدون شک تفاوت نیازها تفاوت نوآوری ها را نیز ایجاد می کنند.ما اعتقاد به تعدد در نوآوری را نه به عنوان حدس و گمان که عاملی مهم در ایجاد انواعی از واقعیت ها با اشکال مختلف برمی شماریم.شاید امری سخت و طاقت فرسا باشد اگر بپذیریم که نوآوری نمی تواند اشکالی خاص داشته باشد و از یک جامعه به جامعه ی دیگر متفاوت است.بسیاری انسان را با نوآوری ارتباط می دهند و با توجه به اساس نیازها و یکسان سازی آدم ها انتظار تفاوت ها و ابعاد را در خود ایجاد نمی کنند.ما این را برداشتی اشتباه می دانیم و معتقدیم که نوآوری نمی تواند یکسان سازی را برای توجیه ایجاد نماید.

نوآوری بدون توقف امری چند بعدی است.شاید تعداد بتوانند محدود و یا گسترده گردند اما نمی توانند رد شوند.ابعادی که نیازهای آدمی را شکل می دهند در ایجاد نوآوری موثرند.به طور مثال در جامعه ای که ابعاد فکری گسترده و پیشرو دارند نیازهای منطقی تر بروز می کنند و به تبع آن انواعی از نوآوری ها که منشا و مبدا فکری دارند شکل می گیرند.بنابراین می توان این واقعیت را که ابعاد ،مرتبط به نوع نگرش ها و انتظارات جامعه هستند را پذیرفتنی دانست.ابعادی که زیست انسانی را ایجاد می کنند و نیازها را تولید می نمایند اشاره ای واضح به تولید نوآوری ها دارند.بنابراین می توان ابعاد نوآوری ها را به طور مستقیم به جامعه نسبت داد اما این بدان معنا نیست که نمی توان به صورت فردی نیز نوآوری داشت.تاریخ تولید انواعی از نوآوری ها جنبه ی فردی دارند و بدون توجه ی به نیازهای جمعی ایجاد شده اند.دانشمندان و مکتشفان بزرگ در دنیایی دیگر در حال تفکر بودند که جرقه ی نواوری در ذهن آن ها زده شد.

نگاه به ابعاد نوآوری دارای چندین جنبه است.از نظر فردی یا اجتماعی به دوگونه است اما از نظر موضوعی دارای ابعاد فراوانی است.موضوع اقتصاد نوآوری خود را می طلبد در حالی که موضوع سیاست بعدی دیگر را ترسیم می نماید.در همین حال می توان نوآوری در علم را نیز به آن ها اضافه کرد.در این میان نوع جوامع نیز دارای ابعاد خاصی است.جوامع اولیه ابعادی را در درون خود ایجاد می کنند که در سایر جوامع پیشرفته از قبل تولید شده اند.جنسیت نیز می تواند به گسترش نوآوری نیز کمک کند.آنچه مردان به دنبال آن هستند ممکن است برای زنان محرک ساز نباشد.به طور مثال مسائل عاطفی زنان بسیار متفاوت با مردان است لذا آنچه برای مردها نوآوری است ممکن است برای زنان زجر آور باشد.گاه ظلم خواهی نیز ایجاد می شود.برتری جویی های جنسیتی در مواردی باعث نوآوری های جنسی می شوند که نمونه های متعدد غیر اخلاقی در دنیای غرب از جمله ی آن هاست.در این میان ما بر سر ارزشیابی های نوآوری خود را درگیر نمی کنیم و تعدد را جدای از ابعاد ارزشی آن مطرح می کنیم و البته خود معتقد به حفظ اخلاقیات و ارزش های انسانی هستیم.

در هر صورت نوآوری نمی تواند یکسان باشد.این مهم هم از نظر نوع جوامع، انواعی از نیازها، تفاوت های فردی، زمینه های مختلف فکری و فرهنگی، اختلافات جنسی، نوع نگرش های درون جامعه و در نهایت افقی که فرد یا جامعه برای انسان و نوع بشر ترسیم می کند بر این ابعاد تاثیر گذارند.ما اعتقادی به توقف یا محدود کردن نداریم اما اصول انسانی و رعایت آن را مهم می دانیم.نوآوری دارای ابعاد مختلف در جوامع متفاوت است.

زمینه ی نوآوری:هیچ امری بدون دلیل ایجاد نمی شود و اگر چنین تصوری هم به واقعیت برسد باز ماندگاری آن چندان طولانی نخواهد بود.رابطه ی دلیل و معلول از نکته های مهم علمی است که دانشمندان و اندیشمندان را به فعالیت و جهت دهی تلاش ها وادار می کند.تا علتی نباشد معلولی به وجود نمی آید.به زبان ساده در دنیای امروز نمی توان منتظر ایجاد امری شد مگر اینکه زمینه ای برای تولیدش وجود داشته باشد.زمینه همان زمین آماده برای کشت است.این تصور که می توان بذر را در هر مکانی کاشت و نتیجه گرفت ،باطل و غیر قابل قبول باید شمرد.زمینه در موضوعات مهم امری منطقی و قابل قبول است و این مهم خصوصا در بعد انسانی آن دارای جهت اندیشه ای و متفکرانه است.زمینه هایی که ایجاد می شوند راه را برای تولید مهیا می سازند.هر دست آوردی بدون وجود زمینه قابل تعریف نیست و لذا باید این حقیقت را که جامعه ی انسانی برای ایجاد تغییرات و تحولات خود نیازمند به زمینه هاست را پذیرفت و در همان جهت حرکت کرد.

نوآوری یک نتیجه است.کوشش های متعددی لازم و ضروی می شوند تا این مهم روی می دهد.آدمی در این راه اساس را تشکیل می دهد و درونگرایی او و توجه به این عامل راهی برای ارزش سنجی و توازن گرایی می گردد.در این زمینه سازی ما بنیان را بر انسان قرار می دهیم زیرا جامعه انسانی است و اوست که تصمیم قطعی را می گیرد و انتخاب می کند.نوآوری امری اجباری نیست و اگر از همین جنس باشد باز هم این آدمی است که می تواند تولیدش کند یا به آن بی توجه باشد.انواعی از تفاوت ها در دنیای زنده ی امروزی موید همین نکته است.اینکه در گوشه ای از جهان یک امر پذیرفته می شود و در بخش دیگری به آن بی اعتنایی می گردد.ما زمینه های نوآوری را در دو بخش قابل تفسیر می دانیم و گرچه ریشه ی هر دو را انسان در نظر می گیریم اما هر یک می توانند تاثیراتی شگرف بر ذهن و فکر انسان داشته باشند.

این دو عامل را می توان انسان به عنوان فرد و جامعه ی انسانی به عنوان جمع در نظر گرفت.بدون شک هر فردی نمی تواند نوآوری را ایجاد کند مگر اینکه توانایی های خاصی را داشته باشد و بتواند به عمل تبدیل نماید.هوش بالا و بهره ی هوشی خاص، تفکر و اندیشمندی او، منطق گرایی و صبر و تحمل و در نهایت پاسخگویی به نیازهای اساسی آدمی از جمله زمینه هایی است که می تواند در تولید نوآوری موثر باشد.زمینه هایی که در فرد موجودند و باید آن ها را تبدیل به مسیرهای درستی نماید تا بتواند با استفاده از توانایی های بالقوه ی خود آن ها را به کار گیرد.فرد هوشمند به طور مستمر در حال کنگاش و یافتن زمینه های پاسخگویی به درون خود است.او محتاج است و می خواهد با تلاش های خود ارضای درونی را به وجود آورد.فرد است اما نگاهی جمع گرا دارد.او به طور مستمر مورد خطاب درون خود قرار می گیرد و آرام و قرار ندارد.بدون داشتن این زمینه ها تلاش های فردی معنایی نمی یابند.

نیازهای جمع و جامعه ی انسانی به عنوان دومین عامل و زمینه ساز حرکت های نوآور مهم تلقی می شوند.اگر آدمی نیازمند به آرامش و آسایش نبود هیچگاه وسابل پیشرفته ی حمل و نقل را تولید نمی کرد.آدمیت او عاملی در همبستگی و رفاه خواهی است.این جمع با بودن در کنار هم دارای نیازهای مشترک می گردند و همین کافی است تا با زمینه سازی و نماد انگاری راه را برای نوآوری مهیا سازند.جامعه ی انسانی که در پی تکامل خود است و از وضعیت موجود به سمت مطلوب حرکت می کند.در کنار هم بودن مهم ترین زمینه را ایجاد می کند و امکانات و وسایل راهی برای شناخت می گردند.گاه کمبودها عامل هستند و زمانی وفور آن ها تاثیر گذارند.همان طور که نیازها عامل و زمینه ساز اولیه هستند تشویق و تغییر خواهی عواملی ثانوی در تولید می گردند.به زبان ساده نیازهای جمعی تنها جرقه ایجادند اما تشویق و حرکت های جمعی و تایید و تاکید نیز می توانند تاثیر گذارترین محسوب شوند.

باید زمین را برای کشت مهیا کرد.ابتدا باید آن را جست و سپس تلاش و کوشش نمود تا بهترین شکل را در آن ایجاد نمود.نوآوری به زمینه ها نیاز دارد و مانند هر نوع رفتاری به خودی خود تولید نمی شو.د.جامعه ی انسانی باید در این راه متفکرانه عمل کند و با اهمیت قائل شدن به انسانیت هم راه را مهیا سازد و هم مسیر را درست ترسیم نماید.گرچه زمینه های نوآوری امروز به وفور مشاهده می گردند اما هرگز نمی توانند درستی زمینه ها را نیز تایید نمایند.جنگ زمینه را برای تولید پیشرفته ترین اسلحه ها مهیا می سازد اما آیا جنگ زمینه ی درستی است؟