خاطرات جنگ در شوش
جنگ هشت ساله ایران و عراق در نهم مهر ماه 1359 وارد شوش گردید.حال و هوای آن روز برای نسل جدید قابل تصور نیست.فراموش کردن آن روزها هم نوعی کم لطفی به تاریخ رشادت ها وشجاعت های مردم مقام شهرمان شوش است.بنده نیز با احساس نیاز به این نکته مهم خاطراتی را که به طور مستقیم یا غیز مستقیم با آن ها برخورد کردم، تقدیم می کنم.
احساس مسئولیتی که ناشی از مظلومیت شهرم در طول زمان است.شهری که در آن بزرگ شدم .درس خواندنم و خاطرات دوران کودکی.نوجوانی و جوانیم را در ان گذراندم.خاک تپه های شوش این یادگاران نیاکانم روی سرم باقی است.
شاوور را فراموش نمی کنم.آن یادگار شیطنت های بچه گانه ام.آن محل ماهیگیری ام.مردم با صفای خونگرمش.آخراسفالت را هرگز فراموش نمی کنم. از همه مهم تر دانیالش، آن پیامبر پاک الهی را.حسینیه اعظم، مکانی که ده روز ماه محرم را با صدای گرم غلامحسین شیرک مراسم برگزار می کردیم.
آنجایی که در شب آخر همه ندا می دادیم و فریاد می زدیم:شب عاشوراست امشب کربلا غوغاست امشب:تعزیه یا شبیه را چگونه فراموش کنم؟تمام این خاطرات باید به نسل جوان منتقل شوند.
جنگ هم بخشی از تاریخ شوش است.این برهه از زمان نباید فراموش شود.رشادت هایی که در پیشرفته ترین جنگ های کلاسیک دنیا اتفاق نیفتاده است.همکاری و صمیمیت مردم را چه کسانی باید به نسل های بعد منتقل کنند؟
افراد رزمنده به دلایل مختلف این کار را نخواهند کرد. آن ها به دنبال شهرت نبوده و نیستند.شهدا هم که در جوار حق آرمیده اند.تنها کسانی می توانند دست به چنین کار ارزشمندی بزنند که اهل شوش باشند.مردم را خوب بشناسند.با آن ها زندگی کرده باشند و از همه مهم تر در جنگ، شهرش را ترک نکرده و از نزدیک، حوادث آن زمان را لمس کرده باشند.
خاطرات جنگ در شوش ناگفته های زیادی دارد.شجاعت ها.رشادت ها.شهدا به خصوص آن هایی که امروز چندان مشهور نیستند.رزمندگانی که امروز دور از هیاهوی روزمره، نظاره گر گذر زمانند.شیرانی که ترس بر دل دشمنان انداخته بودند.
من این رسالت را بر دوش خود احساس می کنم و در هر کجای این شهر، آن ها را ببینم بوسه بر دست های آن ها می زنم.من اهل شوشم.خادم دانیال نبی ام.بچه آخراسفالتم.من تحصیل کرده شهرم. از نسل دانشکاهی ام.در گفتارم، درنوشتارم، در تدریسم، در ذکر خاطراتم، حقایق شهرم را باز گو می کنم.
این نوشته نیز در راستای همین هدف انجام گرفته و گامی در جهت تشویق دلسوختگان برای انجام دادن آن رسالتی است که بر دوش دارند.
چه خوش گفت آن پیر فرزانه که :نگذارید انقلاب به دست نااهلان بیفتد:من هم می گویم ای شوشی های اهل قلم، نگذارید دیگران تاریخ شوش را بنویسند.
این مجمو عه تحت عنوان جنگ در شوش تقدیم می شود و انشاالله مقدمه حرکت های عظیم دیگری در صحنه های علمی و فرهنگی شهرمان شوش عزیز خواهد شد.
این مجموعه با عناوین مختلف اما با یک عنوان"خاطرات جنگ در شوش" تقدیم می شود.امید است مورد توجه قرار گیرد.
شوش متروکه:
اوایل مهرماه که هواپیماهای جنگی صدام، شوش را بمباران کردند و در نتیجه آن تعدادی از خانواده ذبیح و ندا علی شهید گشتند شوش، حالت جنگی به خود گرفته بود.
روز پنجم مهر ماه سال 1359 برای خرید قفل های ساختمان تازه ساخته شده خود به دزفول رفتم.بعد ازظهری که هرگر فراموش نمی کنم.با مینی بوس به طرف شوش حرکت کردیم.از پل حمید آباد که گذشتیم، وضعیت غیر عادی نمایان گشت.بیابان های اطراف پر از انسان های سرگردانی بود که به سمت دزفول حرکت می کردند.
راننده مینی بوس به راه خود ادامه می داد.به نزدیک شهرک سلمان که رسیدیم، تراکتوری که پشت آن، تریلری وصل بود، انسان های زیادی را با خود حمل می کرد.او با اشاره می گفت که برگردیم.
مینی بوس توقف کرد و به مسافرین گفت که وضعیت خطرناک است هرکس می خواهد پیاده شود و بقیه بامن برگردند.
ازمینی بوس پیاده شدم.صدای بمباران شهر به گوش می رسید.سمت راست جاده که پاسگاه قرار داشت، به وسیله توپ خانه خمسه خمسه، گلوله باران می شد.هیچ جنبنده ای جان سالم به در نمی برد.
تصمیم گرفتم ازسمت چپ جاده به طرف شوش حرکت کنم. مجبور شدم مسیر گلزار راطی کرده و از سمت روستای عمله وارد شوش شوم.
در آن زمان، قبرستان متروکه بود واطراف آن نیزارهای بلندی وجود داشت.راه باریک ورود به منطقه گلزار را طی کردم.هیچ دیدی وجود نداشت.
بعد از چند دقیقه، درحالی که هوا رو به تاریکی می رفت، درسمت چپ و برای اولین بار در طول عمرم، جنازه متلاشی یک جوان موتور سوار را دیدم که بر اثر اصابت گلوله توپ شهید شده بود.
ترس بر من مستولی شده بود.چاره ای نداشتم. قبرستان متروک، نیزارهای بلند، جنازه یک شهید و فردی تنها باعث این حالت در من شده بود به خصوص اینکه، شب قبل، در یک جلسه علمی، صحبت از ارواح و جن کرده بودیم.
در افکار خود مشغول بودم که ناگهان صدای بچه ای به گوشم رسید اما هیچ چیز مشخص نبود.مطمئن بودم که صدای جن است.به راه خود ادامه دادم اما صدا مرتب زیاد و جمله مادر مادر شنیده می شد.
وقتی به نزدیک صدا رسیدم به ناگاه بایک بچه کوچک مواجه شدم اما از او گذشتم چون فکر می کردم که جن است.صدای بلندتر بچه مرا متوقف کرد.ترس راکنار گذاشتم وبه طرفش رفتم. وقتی اورا لمس کردم دیدم که بچه ای واقعی است.
او گفت که مادرش او را رها کرده.دوان دوان به طرف مادر حرکت کردم.مادری که با دو بچه در دو دستش حرکت می کرد.
به او گفتم که فرزندش را با خود ببرد.صدای بمباران قطع نمی شد.بابی اعتنایی گفت اگر دلت می سوزد او را بیاور.من قادر به این کار نیستم.
مادر و بچه ها را تا نزدیکی های روستا رسانده و درون یک کانال جای دادم وبه آن ها گفتم که روبروی شما و پشت روستای عمله، بمبارانی وجود ندارد، می توانید حرکت کنید.
بعدازاین کار، به طرف شوش حرکت کردم سربازان تیپ هوابرد شیراز را که سراسیمه می دویدند، مشاهده کردم. آن هاگرسنه بودند و توضیح می دادند که چگونه در مقابل ارتش مسلح صدام مقاومت می کردند.بسیاری از آن ها در رودخانه کرخه غرق شده بودند.وارد شوش شدم.شهر ارواح .شهر دود و خمپاره
شوش شهر شهیدان گمنام:
غروب، صدای بمباران قطع شده بود. گویی توپخانه در برابر مقاومت گنبد دانیال(ع) و قلعه خسته شده بود.
در حالی که خسته بودم به نزدیکی مسجد امام رضا رسیدم .آثار به جا مانده از اصابت گلوله ها در منطقه مشخص بود.
در شهر خالی از سکنه، چه کاری از من ساخته بود.در حالی که با نا امیدی به طرف خانه می رفتم، یکباره، حاج اقا جلالی امام جماعت مسجد را دیدم.البته نه با لباس امام جماعت که با لباس رزم. اسلحه ژ سه در دستش و کمرش پر از فشنگ بود.
سلام کردم با خوشرویی جواب داد و گفت لباس رزم داری اما اسلحه نداری؟ تعجب کردم زیرا متوجه لباس های خود نبودم. آن ها دقیق، رنگ لباس بجه های سپاه بود.
زیارت او به من قوت قلب داد.به طرف خانه رفتم.آخر اسفالت، خیابان طالقانی، محله ای که برایم پر از خاطرات تلخ و شیرین بود.
خیابان خلوت بود.وارد خانه شدم.سروصدای قبلی وجود نداشت.شب، تاریکی، سکوت، تنهایی و ترس از دشمن قابل وصف نبود.چاره ای نداشتم.تصمیم گرفتم بالای پشت بام بخوابم.درون خانه چیزی برای خوردن پیداکردم.
درافکار خود بودم که ناگهان صدای درب خانه توجه ام را جلب کرد.برای اولین بار عرقی سرد بر پیشانی ام نشست.باخودگفتم چگونه می توانم ازخود دفاع کنم.در آن لحظه، با مشاهده برادر بزرگترم راحت شدم.اوسراسیمه سراغ من را می گرفت و با اعتراض، ماندنم درخانه را نوعی سهل انگاری تلقی می کرد.
توضیحات لازم را دادم وسراغ خانواده را از او گرفتم و در پاسخ متوجه شدم که همه خانواده به روستایی در اطراف دزفول منتقل شده اند ولی از دو برادر کوچکم هیچ خبری نداشتیم.
تصمیم گرفتیم که تا صبح صبر کنیم.دیدن گلوله های منور در آسمان و صدای چرخ های ادوات دشمن، تنها مشغولیات ما بود.شب به همین منوال گذشت که ناگهان صدای گلوله های توپ ما را از خواب بیدار کرد.
سراسیمه ازخانه بیرون آمدیم.برادرم فنون توپ خانه ای رامی دانست و جهت حرکت را که دور از اصابت گلوله ها بود، نشان داد.
کنار رودخانه شاوور و زیر درخت کناری قدیمی نشستیم.افکارمان، نگران دو برادر کوچکتر بود اما نمی دانستیم آن ها کجا هستند.سه روز بدین شکل گذشت.شنیده ها حاکی از این بود که دونفر در هنگام ورود به شهر با دوچرخه، مورد اصابت گلوله قرار گرفته وشهید شده اند.
هنوز نام آن ها را نمیدانم و کلمه شهید گمنام، دقیق، در همین روزها به وجود آمد.شوش شهر شهیدان گمنام.
در روز چهارم وقتی که برای نشستن زیر درخت می رفتیم متوجه شدیم که جوانی زیر آن نشسته ودام های او در اطرافش پراکنده اند.او را می شناختم. بچه آخراسفالت بود.نامش یاسین حمزه بود.
خوش برخورد و مودب.عذرخواهی کرد و می خواست که جایش را با ماعوض کند که برادرم نپذیرفت.او اصرار کرد که حداقل یک چای نزدش بنوشیم ولی ما تصمیم گرفتیم کنار رودخانه که فاصله زیادی با درخت کنار داشت، بنشینیم.
پاهای خود را در درون آب گذاشتیم اما چشممان به درخت کنار بود که ناگهان و برای اولین بار در طول عمرم، اصابت گلوله توپ درست در فاصله بسیار کم، جوان را دیدم و او تکه تکه به هوا پرتاپ شد.شهیدی دیگر از شهدای گمنام شهرمان.
رزمندگان گمنام:
وضعیت شهر مانند سابق بود. کم کم افراد جدیدی در خیابان ها پیدا می شدند.آن ها نه ارتشی بودند و نه نیروهای نظامی.آن ها را می شناختم.مردانی مسلح و بی ادعا.شغل بسیاری از آن ها با اسلحه و جنگ همخوانی نداشت.
جاسم حمزه ، او دوست دوران کودکی ام بود.نادر سیلانی، باغبان کشتزارهای اطراف و آشنای کامل به منطقه.او کرخه و بیشه و تپه های اطراف را مثل کف دستش می شناخت.
غلام آل کثیر، راننده ماشین های سنگین، عبدالحسین زهیری تنها نان آور خانواده و راننده نیسان، حمید سیلانی کارگر طرح نیشکر و شوهر خواهرم، علی الله لطیفی که شغل آزاد داشت، برادرش که جوشکار بود، محمد دیناروند کارمند شهرداری.
محمد فتحی پسر علا، باغبان قدیمی شوش.رزمنده ای بی ادعا.او را از دوران کودکی می شناختم.در کودکی مادر خود را از دست داده بود.کم حرف و پر کار .برای او مهم جنگیدن بود. پسری خوشرو و خندان. سید سکر و سید قاسم تفاخ دو برادری که با نبود امکانات، وسیله ای به نام کلک درست کرده بودند تا با آن، رزمندگان و وسایل مورد نظر را از کرخه عبور دهند.
سید حسن تفاخ عموی آن ها و از شاگردان من در ورزش هما، بی ادعا و کم حرف.عبدالمحمد پاطلا.حسن مجدیان.سعید سواعدی و برادرش عباس.
رضا عرب را با همان چهره خندان اما مسلح دیدم.او مشغول قدم زدن در خیابان امام منطقه آخراسفالت بود.مجید کعب عمیر از بچه های اطراف مسجد امام رضا را که مسلح بود را مشاهده کردم.کسی از او انتظار جنگیدن نداشت.
نادر باوی، کارگر کاغذپارس، رحمان دهان، جوانی شوخ طبع و اجتماعی و احسانی فرد و علی سینه پهن که به کادر سپاه پیوستند.
اوایل جنگ بود.هیچ کس فرماندهی و سرو سامان دادن را بر عهده نداشت.این ها خود آمده بودند با تعهدی خود جوشانه.در بخش دیگری از منطقه همسایه ی خیابان ما خلف خسرایی باغبان موزه را که ژ-س در دستش بود را دیدم.او برای چه آمده بود؟مگر در شهر چه خبر بود؟رزمندگان شهر بدون نام و نشان.
با دیدن آن ها روحیه در دیگر رزمندگان تقویت می شد.نسل جدید چه شناختی از آن ها دارد؟نام استوار ربیعی هم نباید فراموش شود.گرچه او از نیروهای ژاندرمری بود اما با بچه های رزمنده مردمی مانند حمید سیلانی، محمد فتحی و جاسم حمزه در جبهه های زعن، عنکوش و مجید، شجاعانه دفاع می کرد.
یادم نرود که در آن زمان، گروهی از نیروهای مردمی از جریه سید راضی و سید محمد در شوش وارد شدند.نام همه آن ها را به خاطر ندارم اما اسامی افرادی با نام کریم مهدیه، پیرمردی به نام حبیب ابن مظاهر و جوانی به نام نیسی را به خاطر دارم.
خبر شهادت یحیی لهراسبی هم منتقل شد.او بر اثر اصابت ترکش خمپاره در خیابان امام نبش باهنر جان خود را از دست داده بود.
از نکات مهم دیگری که قابل ذکر است و خود آن ها را مشاهده کردم وجود دو مغازه دار به نام های حاج جواد عطوان و عیدی جرک در شهر بود.
حاج جواد قاری معروف و دارای مغازه الکتریکی بود و می گفت که برای تقویت روحیه در شهر مانده است.جرک هم که کتابفروشی را باز کرده بود به من گفت که منتظرم چنانجه رزمندگان به کتاب نیاز داشته باشند در اختیار انها قرار دهم.
پیاده به سمت مدرسه باهنر رفتم.به یاد شلوغی مدرسه و فعالیت آنها افتادم اما سکوت همه جا رافرا گرفته بود. گلوله توپ دیوار مدرسه را خراب و به یک ماشین جیمس خورده،آن را اتش زده بود.هنوز شعله های اتش خاموش نشده بودند که به طرف حسینیه اعظم بازگشتم.
بغض گلویم را می فشرد.بی کسی بد دردی است.تنهای تنها به سوی جنگی که هشت سال به ما تحمیل شد.
حسینیه اعظم،مرکز مقاومت:
شوش با نام حسینیه اعظم آشنایی دیرینه ای دارد.شوش زمان جنگ، آن را به خوبی می شناسد.مرکز تدارکات اولیه و تغذیه کننده مردم اطراف.کسانی در حسینیه اعظم بودند که با ادوات جنگی اشنایی نداشتند و حتی نام بسیاری از این نوع ادوات را نمی دانستند.
یادم می آید که افسری با چند سرباز مراجعه کرده و اسلحه ار پی جی هفت می خواستند.غلامحسین شیرک به آن ها خوش امد گفت اما چون نامی از ادوات را نمی دانست جلو رفتم و به آن ها گفتم که همه ادوات در اختیار شما هستند می توانید انتخاب کنید.
هدف من از این حرکت این بود که آن ها به نا آگاهی ما پی نبرند و همین طور هم شد.اسلحه هایی که در حسینیه اعظم جا سازی شده بودند از طرف سرهنگ رهبر و از تیپ دو هوا برد شیراز مستقر در منطقه فرستاده شده بود.
مردی شجاع و با مسئولیت که از نبود نیرو، گریه می کرد.در آن زمان، رضا اللهیاری بعد از رضا دیناروند و احمد خنیفر، فرمانده سپاه شوش بود.
مواد منفجره تی ان تی، مواد غذایی، پوشاک، نان، روغن و......همه با هم مجتمع بودند.
افرادی مانند احمد قبطی، نعمت الله وفادار، حسن یاسینی، غلامحسین شیرک، کریم سلوا، عزیز عنبر سر، امیر سینه پهن، خلف سلوا، علی محمد فرهاد پور، محمد رضا، حسین ورحیم حسین نژادیان،رضا و غلام یاسینی، محمدی افسری، سید محمد زاده سید و محمد شمس آبادی را در حسینیه دیدم.
من در آنجا حضور داشتم.رهبری کارها را عنبر سر انجام می داد.تجمع و نقطه امید رزمندگان در اوایل جنگ و مردم آواره و بی سر پناه، همین حسینیه بود.
بعد از تغییر فرمانده سپاه به طهماسبی و سپس مجید بقایی، این مرکز به خدمات خود ادامه داد.خبرها از شهادت مردم به گوش می رسید.
ملا محمد رضایی در خانه اش روبروی کوچه مسجد جامع با ترکش گلوله توپ شهید شده بود.
خبر شهادت عبدالرضا چاهیده نیز که روبروی مسجد جامع شهید شده بود، منتشر شد.اما یکی از صحنه های هولناک در ارتباط با حسینیه اتفاق افتاد.فردی فقیر به نام زعیبل که متکدی هم بود برای گرفتن آذوقه به حسینیه مراجعه کرد.
بجه ها به او مقداری نان خشک و مواد لازم دادند.به آن ها گفتم که نان نرم بدهند زیرا مسن بود.به مرد فقیر گفتم که توپخانه شروع به شلیک نموده، زودتر پناه بگیر.
با لبخندی تلخ گفت من که نابینا هستم و اسلحه ایی ندارم.جنگ با من کاری ندارد.با این جملات و به راهنمایی چوب دستی، از حسینیه اعظم به طرف پل کوچک شاوور که منتهی به منطقه احمد آباد می شد، حرکت کرد.
به کوجه که رسید ناپدید گشت.در این هنگام صدای مهیبی شنیده شد.فضا پر از دود و خاک شد و نتوانستم به آنجا بروم.از پناهگاه خارج شدم دوان دوان به طرف کوجه دویدم.
در این هنگام، حمید عرب که از بسیجیان و از دوستان دوران بچگی ام بود جلویم را گرفت.گفت که صحنه وحشتناک است.من تکه های چسبیده به دیوار پیرمرد را دیده ام تو نبین.گلوله توپ، زعیبل را به تکه های گوشت تبدیل کرده بود.
بچه های حسینیه، تکه ها را در درون کیسه ای گذاشتند و در قبرستان آخر اسفالت دفن کردند. خبرشهادت مردان بی ادعا یکی یکی به گوش می رسید.احساس تنهایی کردن ، یاران را یکی یکی از دست دادن، بدون مراسم آنها را دفن کردن، قطره های اشک بدون ریا ریختن و احساس غرور از شجاعت یاران داشتن، در آن زمان، معنا و مفهوم دیگری داشت.
نادر سیلانی، آن مرد شجاع و بی ادعا که شبانه به دشمن حمله می کرد، در شهر و کنار حسینیه به شهادت رسید.او روزها استراحت و شب ها حمله می کرد.
رضا عرب، کریم رمی، مجید کعب عمیر و خلف خسرایی هم در خیابان طالقانی، آخراسفالت، شهید شدند.
روزهای سختی بود، به سختی الماس.روزهای فراموش نشدنی دوران زندگی ام.روزهای تلخ از دست دادن بسیاری از عزیزانی که عمری را در کنار هم زندگی کردیم.
آن ها را آنطور که باید و شاید نشناختم.جنگ فرصتی برای پی بردن به واقعیت های آن ها بود.واقعیتی بزرگ در حادثه ای بزرگ.
تازه داماد:
هنوز یک ماهی از شروع جنگ نگذشته بود.شوش کامل، تخلیه و گنبد دانیال(ع) هم زخمی شده بود.بخشدار شوش که از طرفداران بنی صدر بود در شهر حضور داشت.
او در حسینیه اعظم، سفارش های لازم را جهت تدارکات به افراد می داد.تصمیم بر این شد تا مشهدی جواد خباز، مغازه اش را باز کند و به هر مراجعه کننده، بابت هر فرد خانواده،سه کیلو آرد به عنوان جیره، در ازای دریافت چهل و پنج ریال تحویل دهد.
آن روز طبق معمول روبروی حسینیه ایستاده بودم.صبح بود.حمید سیلانی،جاسم حمزه،رحمان دهان و دیگر بچه های جبهه را دیدم.
شب قبل کمین زده و با عراقی ها درگیر شده بودند.از وضع نقل وانتقال دشمن،تعداد ادوات و نیروهای خصم صحبت می کردند.بعد از صرف صبحانه به جبهه رفتند.
یکی از دوستان که آدم شوخی بود مرتب افراد را با خندیدن روحیه می داد.او از پشت، دیگران را صدا می زد و وقتی بر می گشتند، روی خود را بر می گرداند به این معنا که من نبودم.
در این لحظه، موتور سواری با لباس بسیج از دور نمایان شد.بدون اسلحه ایستاده بودیم و فقط یک نفر از جمع ما مسلح بود.
این دوست تصمیم گرفت که او را نیز صدا کند و چند لحظه ای شوخی نماید.وقتی رسید با فریاد بلند او را صدا زد.با کمال تعجب دیدیم که او بر سرعت خود افزوده و سراسیمه حرکت می کند.
کنجکاو شدیم.وسیله ای نداشتیم.تا حدودی به نزدیک آخر اسفالت رسیده بود که آمبولانس سپاه رسید.جریان را گفتیم.به تعقیب موتور سوار پرداخت.بعد از مدتی با یک بیسیم عراقی برگشت که مشخص شد موتور سوار جاسوس دشمن بوده و با بیسیم جایگاه شهر را گزارش می داد.
آفتاب کامل طلوع کرده بود.مشهدی جواد مغازه را باز کرد.حدود ده نفری در صف ایستاده بودند.همه آن ها از اطراف و روستا ها آمده بودند.من نیز به او کمک کردم.نوبت هر کس که می رسید تقاضای آرد بیشتری می کرد. این یک امر طبیعی بود.
فروشنده خسته شده بود و مرتب تکرار می کرد که حداکثر شش کیلو آرد می تواند بدهد.نوبت یک جوان حدود بیست و دو ساله رسید.کیسه ای در دستش بود و مقداری پول خرد که مرتب آن ها را شمارش می کرد.به او گفتم که سهمش را بگیرد و برود.
مشهدی جواد به او گفت: ترا به خدا با من بحث نکن من نمی توانم بیشتر از شش کیلو بدهم.با کمال تعجب شنیدم که می گفت من فقط سه کیلو می خواهم زیرا پول بیشتری ندارم.همین قدر کافی است.دلم سوخت.به چهره اش نگاه کردم.راست می گفت.
آردها را گرفت و رفت.نمی دانم چرا در آن لحظه به فکر پول دادن به او نیفتادم.رفتار او فکرم را به خود مشغول کرده بود.
مشهدی جواد به من گفت که سهمیه آردم را بگیرم.به او گفتم که لازم ندارم زیرا تنها هستم و فن نان پزی را نمی دانم.کنار مغازه نشستیم و با هم صحبت کردیم.مرد خوش برخورد و مودبی بود.از تجربیات زندگی و از خاطراتش برایم تعریف کرد.او گفت که چگونه سال های متمادی در جنگ جهانی، مردم دچار قحطی شده بودند.
وقتی از او در باره جنگ پرسیدم گفت که این جنگ با جنگ جهانی فرق می کند.فکر نمی کنم به این زودی ها تمام شود.باید در مورد سال ها جنگ صحبت شود.البته مشهدی جواد سال های بعد در دزفول به دلیل اصابت موشک شهید شد و پایان جنگ را به چشم ندید.
در افکار خود غوطه ور بودم.از طرفی وضعیت جوان و فقر او آزارم می داد و از طرف دیگر پایان جنگ برایم غیر قابل پیش بینی شده بود.
در همین زمان، آمبولانس سپاه طبق معمول در شهر گذر می کرد.کنارم توقف کرد.راننده پیاده شد.او را کامل می شناختم.غلامعلی یاحسن بود.با چهره ای پریشان به من گفت که سوار شوم.
همین کار را کردم.در راه برایم تعریف کرد که یک نفر در احمد آباد شهید شده و باید فوری او را دفن کنیم.علی سینه پهن از بچه های سپاه و یلال لطیفی از بچه های آخراسفالت را با خود بردیم.بیل و کلنگ را پیاده کرده و در قبرستان آخراسفالت منتظر شدیم.
توپ خانه دشمن امان نمی داد.اطراف قبرستان را مرتب می کوبید.برای من دیگر عادی شده بود.صدای توپ ها نشان می داد که به کجا اصابت خواهند کرد.یا حسن گفت که برای آوردن روحانی به شهر می رود.
بعد از آمدن روحانی که ملا عبد خنیفر امام جماعت مسجد جامع بود، سراغ جنازه را گرفتیم.یا حسن گفت که پشت دیوار غسالخانه است و من پیش تر، این کار را کرده ام و روی او را با نی های کنار شاوور پوشانده ام.
.مادر، برادر و زنش نیز آنجا هستند.صحنه زجر آوری بود.برادر خود را می زد.مادر فریاد می کشید و زنش، خاک بر سر خود می پاشید.
به فکر فرو رفتم کسی نبود آن ها را از روی جنازه بردارد.کسی نبود آن ها را دلداری دهد.بغض گلویم را می فشرد.بی کسی بد دردی است.با خواهش و تمنا، آن ها را کنار کشیده و منتظر دستور روحانی شدیم.
توپ خانه شدت گرفت و گویی نمی خواست تا جنازه را دفن نماییم.خمسه خمسه.هر کس در فکر پناه گاه بود.شاید به همین دلیل بود که توجهی به جنازه نکردم.
روحانی گفت که شهید نیازی به غسل و نماز ندارد.میدان جنگ است و به همان صورت قابل دفن می باشد.وی منطقه را ترک کرد.ما ماندیم و بیل و کلنگ و آتش توپخانه.
آتش آنقدر شدید بود که کار به کندی صورت می گرفت.فکر می کنم قبری به اندازه کمرم کندیم.شلیک ها اجازه کار بیشتر را نمی دادند.
به سرعت به طرف جنازه رفتیم.یا حسن، نی های روی جنازه را کنار زد.جنازه خون آلود بود.دستش روی قلبش قرار داشت و ترکش دقیق، از دست چپ گذشته درون قلبش وارد شده بود.
انگشتر نامزدیش در انگشت و ساعت مچی قدیمی روی دستش بسته شده بود.ساعت را درآوردیم اما نتوانستیم انگشتر را جدا کنیم.زیرا دستش بر اثر اصابت پهن شده بود.
نمی دانم چرا توجهی به چهره شهید نکردم.شاید فکر می کردم که مانند تمام شهدا تنها باید به فکر دفن او باشیم و شاید هم توپخانه دشمن اجازه ی تفکر را از من گرفته بود.
هنگام حمل جنازه، صورتم به صورت شهید افتاد.چهره اش برایم آشنا بود.غم سنگینی بر قلبم احساس شد.او را شناختم.همان جوانی که آرد خریده بود.تازه داماد فقیر.
فقر و تنهایی در دفن برایم معنا دار شد.بسیاری از انسان ها این چنین هستند.او در هنگام آماده نمودن تنور در حالی که مادرش در اتاق بود، مورد اصابت قرار گرفت.
فکر کنم نامش عبدالزهرا بود.اورا با همان لباس و بدون لحد، درون قبر گذاشتیم.آن لحظه را هرگز فراموش نمی کنم.آن، جزئی از خاطرات زندگی من است.هر پنجشنبه که به گلزار آخر اسفالت می روم دنبال قبرش می گردم اما نمی دانم چرا او را پیدا نمی کنم.مظلومیت امثال او در این دنیا فراوان است.
سیلانی،شیر جبهه ها:
جنگ از نظرهای مختلفی قابل کنگاش و بررسی است.گاهی یک نعمت و زمانی یک مصیبت تلقی می شود.زاویه دید مهم است.وقتی از زاویه خرابکاری، کشتار، آوارگی و وحشیگری به آن نگریسته شود، مصیبت تلقی می گردد اما از زاویه شناخت از ناشناخته ها، نعمتی بزرگ محسوب می شود.آنجا که گفته می شود "انسان ها را در سختی ها باید شناخت"، جنگ نمونه ای از سختی هاست ،دست یابی به آن شناخت، امری لازم ومهم بوده ونعمت بزرگ محسوب می شود.
شناخت و معرفی افراد بی ادعا و موثر در جنگ، مسئولیت بزرگ افرادی است که می دانند و قادر به انعکاس آن ها هستند.مردان گمنام شوش بسیارند.همتی باید ز نو بنیان شود تا که خوبان خود ز نو اعیان شوند.
قطره ای از دریای خوبان را معرفی می کنم.حمید سیلانی شیر مرد جبهه های شهرمان.او را کامل می شناختم .این شناخت محدود به جنگ و جبهه نمی شود.او دوست وهمراه صمیمی من در طول زمان بود.شناخت من از او ابتدا از وابستگی آغاز می شود.
مادر او از بستگان و فامیل نزدیک ماست و به همین دلیل به داماد خانوادگی تبدیل شد.مقاطع دیگری که باید از آن ها یاد کرد، ورزش و مبارزهای قبل از انقلاب است.
ما در منطقه آخراسفالت و درسال هزار و سیصد و چهل و شش دسته ورزشی، بنیان گذاشتیم که هدف آن تفریح سالم و اخلاق نیکو بود.هما را می گویم .او در اداره آن تا زمان شهادتش نقش موثری داشث.
بازیکن فوتبال، دونده و هیئت مدیره آن بود.در مبارزه ضد رژیم نیز در کنارم قرار داشت.او در تمام تظاهرات شوش شرکت داشت.صحنه حمله چماق داران در سال پنجاه و هفت را که در کنار م بود، هرگز فراموش نمی کنم.هیچگاه از مقابل نیروهای رژیم فرار نمی کرد حتی زمانی که روبروی شهرداری سابق، نیروهای ژاندارمری تیراندازی هوایی کردند او استوار ایستاد.
با پیروزی انقلاب اسلامی از اولین بسیجی هایی بود که دست به اسلحه برد.گشت زنی های او به همراه مرحوم حاج علی محمد فرهاد پور در بیشه زارهای کرخه با هدف مبارزه با ضد انقلاب، داستان جداگانه ای را می طلبد. فقط این نکته را بسنده کنم که در آن برهه و جوان بودن انقلاب و از هم گسیختگی کارها، دست به چنین کارهایی زدن، دل شیر می خواست و افرادی مانند حمید سیلانی.
من، کامل، در جریان امور بودم زیرا در شهر و نگهبانی های شبانه را به اتفاق دوستان انجام می دادیم.اما دوران جنگ حکایت دیگری دارد.سعی می کنم چیزی را فراموش نکنم.
سال پنجاه و نه سال مظلومیت شوش بود.خانواده به روستا های اطراف منتقل شده بودند.حمید به اتفاق تعدادی از بچه های محل، دسته چریکی ثشکیل دادند.
جاسم حمزه از یاران صمیمی و کنار دست او بود. برای شجاعت های او هم باید کتاب ها نوشت.محمد فتحی، علی الله لطیفی، عبدالحسین زهیری، رحمان دهان و غلام آل کثیر یاران نزدیک او در عملیات بودند.
او برادر بزرگترش شهید نادر را که مسلط به منطقه بود در شناسایی محل تجمع دشمن همراه خود می برد.تنها نگرانی او سرفه های برادرش در هنگام شناسایی بود زیرا عملیات، شبانه انجام می گرفت وکوچک ترین صدایی، باعث بیداری دشمن می شد.
حتی یک روز به من گفت که به شهید بگویم که در شوش بماند و پاسداری دهد. وقتی علت را پرسیدم گفت که شناسایی های او بسیار مهم و بجا صورت می گیرند اما بعضی شب ها به دلیل این سرفه ها، دشمن بیدار و اطراف را گلوله باران می کند.
گروه ما با شناسایی های او کامل به منطقه مسلط شده و او را قانع به ماندن در شهرکن.گرچه او نپذیرفت و گفت که سعی می کند سرفه خود را کنترل کند.نادر در صبح زودی که از کمین شبانه برگشته بود، کنار حسینیه اعظم، هدف ترکش قرار گرفت و برای همیشه سرفه هایش متوقف شد. شهیدی دیگر از شهدای گمنام شوش.او را کنار مادرش در گلزار آخراسفالت دفن کردیم.مظلومانه و بدون سر و صدا.
با شهادت نادر، عزم حمید برای حضور و عملیات جزم تر شد.چند روز بعد که جبهه ها آرام شده و علت آن نیز مراسم خاکسپاری شهید نادر بود، عراقی ها آزادانه تردد می کردند و از سنگرهای خود با حالتی تفریحی خارج شده بودند.
حمید از پشت تپه ها به آن ها نگاه کرد. در حال رقص و اواز بودند. تفنگ خود را نشانه گرفت.بر روی کمر یکی از آن ها که نارنجک بسته شده بود تمرکز و سپس شلیک نمود.
انفجار و به هوا پرتاب شدن،همزمان اتفاق افتاد.احساس حمید جالب بود.او گفت که برای اولین بار احساس جدیدی به او دست داده است.اولین شلیک بعد از شهادت برادرش.هنوز جبهه شوش شکل کلاسیک به خود نگرفته بوداما این را دشمن نمی دانست و نباید می دانست.
شب عملیات، کمین ادامه یافت و طبق معمول بیشترین تاثیر را حمید و جاسم داشتند.صبح زود در حالی که همه در خواب بودند صدای چرخ های تانک های دشمن، حمید را متوجه خطر کرد.
محاصره به صورت قیچی وار صورت گرفته بود.بچه ها را بیدار کرد.راهی جز عقب نشینی وجود نداشت.همه موافق بودند.اما این تپه ها معمولی نبودند.از دست دادن آن ها یعنی تسلیم شوش.حمید با عقب نشینی مخالفت کرد.باید فکری اساسی کنیم. بچه ها به سرعت موضع گرفتند.
به دستور حمید و به منظور غلط انداختن دشمن،تعدادی از کلاه ها و اسلحه های اضافی روی تپه ها چیده شدند تا دشمن کثرت رزمندگان را حدس بزند.جاسم سمت راست واستوار ربیعی سمت چپ در حالی که حمید وسط ایستاده بود و مرتب جا به جا می شد.فکر خوبی بود اما اگر........ناگهان صدای بلند گوی دستی دشمن با زبان فارسی همه را دعوت به تسلیم کردن نمود.شما در محاصره هستید.
در این زمان حمید به فکر مقابله افتاد و این جملات را بکار برد.در وهله اول از همه شیعیان عراقی می خواهم که خود را کنار بکشند.
این مهلت زیاد نیست.کشتن برادران شیعه کار ما نیست.بعد از مدتی حمید فریاد زد که در وهله دوم مسلمانان عراقی عقب بکشند.ما برادران خود را نمی کشیم.هیچ اتفاقی نیفتاد.گویی از فرماندهان خود می ترسیدند.تاثیر این جملات توقف دشمن بود.
حمید برای بار سوم این جمله را فریاد زد "بعثی ها بمانند و مابقی خود را نجات دهند. نیروهای من آماده حمله ،یک ،دو ،سه"وقتی از پشت سنگرها به دشمن نگاه می کردی از رحمت خدا و یاری او متعجب می شدی.همه فرار را بر قرار ترجیح دادند و در سنگرهای خود قرار گرفتند.
این نشان از شحاعت مردانی است که ترس را به بازیچه گرفته اند.
یک روز صبح زود، عملیات کمین به وسیله او وجاسم صورت گرفت.حمید تعدادی از عراقی ها را اسیر کرد که در میان آن ها یک فرمانده قرار داشت.نشانه ان، کلت کمری اش بود.به زبان عربی به آن ها گفت که دست ها را بالا ببرند.
آن ها این کار را کردند اما در چهره فرمانده مشخص بود که حمید را یک نیروی زبده نمی دانست.از نظر او و در جنگ کلاسیک این نوع کارها مخصوص دانشگاه رفته هاست.در حالی که حمید آن ها را دعوت به حرکت می کرد، فرمانده با چشمانش به نیروهای خود رمزهایی می داد.
در یک لحظه دست فرمانده به طرف کلتش رفت وشلیک رگبار حمید، همه آن ها را بر زمین انداخت.حمید از این بابت آهی کشید و گفت نمی خواستم کشته های شما را ببینم.
از این نوع عملیات تا زمان تثبیت جبهه ها مرتب انجام می گرفت.اسیر کردن سرهنگ عراقی(تصویر ان موجود است)به دست حمید یکی از این نوع عملیات است.اما حادثه ای نا خواسته،حمید را از جبهه ها جدا کرد.
آن روز من شوش نبودم. حمید به من گفت که سری به خانواده بزنم و از احوال آن ها جویا شوم.شب را نزد خانواده گذراندم وبه خواهرم گفتم که حال حمید خوب است و در حال حاضر، جبهه ها به او نیاز دارد.
بعد از ظهر همان روزخواهرم با چشمانی گریان پیش من آمد و گفت چرا از من پنهان می کنی؟خبر رسیده که حمید شهید شده.تعجب کردم.تصمیم گرفتم که برگردم.
خواهرم به همراه برادر بزرگترم با من همراه شدند. ابتدا به بیمارستان افشار مکانی که شهیدان را در آن می گذاشتند، رفتیم.از نگهبان پرسیدیم.در جواب گفت که از جبهه شوش شهید آورده اند اما نام آن ها را نمی دانم.
مرا راهنمایی کرد تا به یک سالن رسیدیم.به تنهایی وارد شدم پر از جنازه بود.خون کف سالن پخش شده بود به طوری که جای کفش هایم باقی می ماند.
با نشانی نگهبان به طرف جنازه های جبهه شوش رفتم.استواری بود که با تک تیراندازها ی دشمن شهید شده بود.تیر در پیشانی اش خورده و از پشت سرش پخش شده بود.استوار ربیعی بود.خبری از حمید نبود.
به شوش برگشتیم ومستقیم به طرف بیمارستان نظام مافی حرکت کردیم.حدس ما درست بود.حمید در حالی که ناله می کرد روی تخت بیمارستان افتاده بود.دکتر گفت که وضعیت درستی ندارد.من بدون بیهوشی او را عمل کردم تا موقت، از مرگ رهایی یابد.
مشخص شد که صبح وقتی پشت ترک موتور سیکلت یکی از رزمندگان از جبهه وارد شوش می شود، روبروی موزه هدف خمپاره قرار گرفته و محکم به کناره های جدول برخورد می کند.
شکم ولگن راست او صدمه شدید می بینند.از بیمارستان به پایگاه هوایی دزفول منتقل و از آنجا با هواپیما به تهران انتقال یافت.
داستان مجروح شدن و عمل های جراحی او در ایران و آلمان بسیار مفصل است.او به جانباز هفتاد در صد تبدیل شده بود زیرا پزشکان از درمان او نا امید شده بودند.او یک بار دیگر و بعد از مجروحیتش در طرح لبیک به جبهه ها رفت اما توان سابق را نداشت.
سرانجام پس از سال ها درد و رنج در هیجدهم مهر ماه نود، در بیمارستان نظام مافی، به خیل شهیدان هم رزمش پیوست.جنازه او پس از طواف در حرم دانیال نبی(ع) و اقامه نماز، بر دوش مردم قدر شناس شوش تا گلزار اخراسفالت تشیع و در کنار برادر شهیدش نادر و مادر عزیزش به خاک سپرده شد.شیر جبهه های شوش خاموش شد اما غره شیرمردان این سرزمین هرگز خاموش نمی شود.
بچه های آخراسفالت:
انقلاب را مستضعفین به وجود می آورند و آن ها نیز از آن دفاع می کنند.در طول انقلاب های جهان سود دهی یک امر پذیرفته شده است.انقلاب اسلامی ایران نیز از این قاعده مستثنی نبوده و نیست.
فقرا و افراد گمنام ،این انقلاب عظیم را به پیروزی رساندند و خود را در مقابل ادامه آن موظف دانستند.
شوش به عنوان شهری تاریخی و از همه مهم تر، مذهبی نیز در این انقلاب نقش عمده ای داشت.
افراد بی ادعای شوش در دفاع از آن احساس مسئولیت کرده و همچنان به آرمان های آن پایبند هستند.
جنگ تحمیلی با تمام قوا چشم به شکست انقلاب داشت.نیروهای انقلاب در ابتدای راه بودند که این تهاجم آغاز شد.شهید دانش به عنوان رهبر انقلاب در شوش با کمک افراد بی ادعا اداره امور را بر عهده داشت.
همه شهر برای من مهم است اما جایگاه بچه های آخراسفالت یا به عبارتی دیگر، بچه های پایین حکایتی دیگر دارد.من با آن ها بزرگ شدم. برای موفقیت های آن ها زحمت کشیدم.تلاش کردم تا از اخلاق ویژه برخوردار باشند.با آن ها همزیستی موفقیت آمیزی داشتم.
فقر آن ها را چشیدم و پاکی و صلابت آن ها را مستقیم، درک نمودم.من آن ها را به خوبی می شناختم.بچه هایی از جنس پاکی و درستکاری که این مهم برای همه جوامع بشری محقق نخواهد شد.
جنگ را شروع کردند.انقلاب را مورد تهاجم قرار دادند.بمباران کردند و مردم را آواره بیابان ها نمودند.
آن هایی که در این انقلاب نظاره گر بودند به شهر های خوش آب و هوا مهاجرت کردند و از مزایای جنگ زدگی نیز استفاده کردند.تعهدی به این انقلاب نداشتند.جنگ هم برای آن ها یک بلای طبیعی تلقی می شد.
شوش تخلیه شد.خط مقدم جبهه، بیشه های کرخه است.سپاه و ارتش هنوز شکل دفاعی نگرفته اند.سربازان تیپ هوابرد شیراز علی رغم استقامت، عقب نشینی می کنند.من، خود، تعدادی از آن ها را دیدم.گرسنه و سرگردان.بسیاری از آن ها را امواج کرخه با خود برده بود.
معنای دفاع از انقلاب در چنین وضعیتی مشخص می شود.باید مسلح شد.شهید نادر سیلانی تبری بر می دارد و فکر می کند که در جنگ تن به تن بهتر می تواند عمل کند.بچه ها شروع به جمع آوری شیشه های نوشابه می کنند.
کولتوف مولوتف یا بمب های آتش زا، آماده می شوند.همه این ها، نشانه پاکی وصمیمیت مردمی است که بدون ادعا به انجام وظیفه می پردازند.
زمان می گذرد و اسلحه در اختیار بجه ها قرار می گیرند.آن ها کیستند؟بچه های آخراسفالت. من نام آن هایی را که به چشم دیدم در این نوشته می آورم.آن هایی را که فراموش کردم دیگران بنویسند.
بچه های آخر اسفالت شوش
نام و نام خانوادگی وضعیت امروز
سید سکر تفاخ: شهید و مدفون در جریه سید راضی
سید حسن تفاخ: شهید و مدفون در جریه سید راضی
حمید سیلانی: شهید جانباز و مدفون در گلزار آخراسفالت
جاسم حمزه: سرایدار مدرسه فوت طبیعی و مدفون در گلرار شهدا
حمید عرب: در قید حیات و مشغول کشاورزی
مجید کعب عمیر: شهید و مدفون در گلزار آخر اسفالت
ملا خضیر جلالی: امام جماعت مسجد امام رضا(ع) فوت طبیعی و مدفون در همین مسجد
خلف خسرایی:شهید و مدفون در گلزار آخراسفالت
رضا عرب: شهید و مدفون در گلزار آخر اسفالت
نادر سیلانی: شهید و مدفون در گلزار آخر اسفالت
رحمان دهان در قید حیات و بازنشسته کاغذ پارس
غلام آل کثیر:در قید حیات و دارای شغل آزاد
کریم صفی زاده: شهید و مدفون در گلزار شهدا
سید مجید تفاخ: شهید و مدفون در جریه سید راضی
عبدالحسین زهیری: شهید و مدفون در گلزارشهدا
علی الله لطیفی: شهید و مدفون در گلزار شهدا
نعیم لطیفی: شهید و مدفون در گلزار شهدا
سید قاسم تفاخ: در قید حیات و مشغول کشاورزی
رضا سلوا:فوت طبیعی و مدفون در گلزار آخر اسفالت
جنگ را مردانی با استقامت معنا دار نمودند که هیچ طلبی از انقلاب نداشتند یا نمی خواستند داشته باشند.جالب این است که همین افراد در صف مقدم انقلاب بودند و تا سرنگونی رژیم پهلوی تلاش کردند.
من آن ها را در تمام تظاهرات دیدم.گذشت زمان نباید هاله ای از گرد بر این حقایق بر جای گذارد.فراموشی برای موضوعات مهمی همچون انقلاب و جنگ، سم است.
من احساس وظیفه کردم و دست به قلم برداشتم.با یک روز و چند روز به این مهم نپرداختم.در متن کارها این را انجام دادم.
سال های سال است که این نوشته ها را حفظ کردم.از عاقبت آن نیز بی خبرم.نمی دانم شاید روزی این حقایق، گره گشای بسیاری از مسائل انسانی در درون ادارات ما شوند و شاید هم بعضی گوشه نشینان، همچنان بر سفره های رنگین انقلاب باقی مانند.
معراج:
معراج شهدای شوش کجاست؟شهدا در کجا به اوج رسیدند؟درکجا نگهداری و سپس به خاک سپرده شدند؟در کجا مدفون شدند؟پاسخ این سئوال به نوع پرسش بر می گردد.اگر منظور نگهداری قبل از خاکسپاری است، سه مکان در جنگ به خصوص، اوایل آن، قابل ذکر است.
من خود هر سه مکان را زیارت کردم.اولین آن در جاده شوش اندیمشک و قبل از شهرک آزادی قرار داشت و حالت نگهداری موقت بود.
در آنجا جنازه های شهدا را نام نویسی کرده و در تابوت نهاده و به مناطق مورد نظر ارسال می کردند.
دومین آن، بیمارستان افشار دزفول بود.در این مکان علاوه بر شهدای جبهه که تعداد آن ها کم نبودند، شهدای بمباران ها و مو شک باران ها و نیز مجروحینی که در بیمارستان شهید می شدند هم نگهداری می شدند.
به دلیل کمبود مکان،شهدا را در سالن های سرپوشیده قرار می دادند. من در یک جست و جو در اوایل جنگ، در یکی از سالن ها وارد شدم وضمن زیارت شهدا، سالن مملو از خون را مشاهده کردم.
میزان فراوانی خون ها به قدری بود که اثر راه رفتنم کامل مشهود بود. سومین آن در بیمارستان شوش قرار داشت که تعدادی از شهدا از جمله شهید عبدالحسین زهیری درسردخانه آن نگهداری می شدند.
تفاوت مکان آخر با دیگر مکان ها در نبودن آرامش بود زیرا بیمارستان و اطراف آن مرتب، زیر آتش توپخانه وخمپاره های دشمن قرار داشت.
من انواع بمباران ها را مشاهده کردم.اما از نظر مکانی که به شهادت رسیدند و در آنجا اوج گرفتند باید بگویم که هم در شهر و هم در اطرف که آن زمان خط مقدم جبهه بود، معراج وجود دارد.
آخراسفالت، روبروی مسجدجامع، حسینیه اعظم، کنار رود شاوور- سه راهی اصلی ورودی شوش، پشت کارخانه سابق یخ، جبهه عنکوش، زعن، بیشه زارها، کرخه و تمام تپه هایی که مشرف به شوش بودند.
اما در مورد مکانی که شهدا آرام گرفتند.اصلی ترین مکان، گلزار شهدای شوش یا عباس شوش قرار دارد.گلزار یا زهرا آخراسفالت، شهرک حر و جریه سید راضی نیز معراج همیشگی افرادی است که شجاعانه ماندند تا انقلاب و ایران پابر جابماند. گذشتن از کنار مزار این شهدا باید یادآور فریادها بلند یا حسین و لبیک یا خمینی افرادی باشد که امروز در دل خاک های پاک شهر دانیال نبی(ع) آرام گرفته اند.
بی تفاوت گذشتن از کنار آن ها ظلمی است که به ایثارها ورشادت ها در جنگ می شود که البته مردم بزرگ، مهربان، قدرشناس و همدل شهر تاریخی و مذهبی ام، بی تفاوت نبوده و نخواهند بود.آن ها شهدای خود را تا ابد فراموش نخواهند کرد.مردم شوش جاودانه خواهند ماند زیرا شهدای آن ها جاودانه مانده اند.
آرامگاه هر یک از شهدای شوش برای من یادآور ایثارگریی هایی است که در کمتر وضعیتی می توان یافت.
شاید نسل امروز از گذشته بریده باشد.شاید برای بسیاری، خمپاره و توپخانه تنها نامی در درون کتاب ها باشد اما برای امثال من، نام شهدا برابر با خاطراتی است که تا درون جایگاه ابدی ام با من خواهند بود.
من تک تک این شهدا را می شناختم.حتی یک نفر از این عزیران برای خود به جبهه نرفتند.افرادی بی ادعا و نا آشنا به فنون جنگ نابرابر که با شجاعت های خود، بهترین تحصیل کرده های دانشگاه های جنگ رژیم صدام را در بهت و حیران فرو بردند.نام شهید زیبنده چنین افرادی است.###
شهید دانش:
نام شهید دانش را در سه برهه از زمان باید مورد توجه قرار داد.به عنوان فردی که شاهد هر سه برهه بوده ام و با مسئولیت شخصی خود این مطالب را منعکس می کنم.اول دانش قبل از پیروزی انقلاب
دانش در زمان انقلاب
دانش در زمان جنگ
دانش قبل از انقلاب
نامش محمد کاظم واز سادات بزرگوار بود.نام او را در دوران کودکی و از زبان مرحوم پدرش اقا حجی در سال چهل و در آبادان شنیدم. ان روز سیدی بزرگوار را برای اولین بار دیدم،آن روز میهمان ما بود و معمولا سری به پدر می زد..پدرم مرا معرفی کرد. دستش را بوسیدم.نوازشم کرد. پدرم احوال فرزندان اقا حجی راپرسید.آهی کشید وگفت از همه آن ها راضی ام اما از عاقبت محمد کاظم می ترسم.
پدر علت را پرسید.در جواب گفت که او دنبال مسائل سیاسی است و می ترسم رژیم او را از بین ببرد.پدرم که خود در جریان کودتای پهلوی قرار داشت و از این بابت ناراضی بود گفت:این که کار درستی است و نگرانی ندارد. خدا اورا حفظ خواهد کرد. در حالی که کودک بودم نامش در ذهنم ماندگار شد.مرحوم پدرم با خانواده آن ها دوست بود.
او روحانی خانوادگی و روستایی پدریم بود.نام او هچنان فکرم را به خود مشغول کرده بود که مهاجرت ما از آبادان به شوش شهر پدری صورت گرفت.آشنایی من با شهید دانش از همین جا شروع شد.شرکت در کلاس های آموزش قران مسجد جامع،سخنرانی ها،مراسم ماه رمضان و شرکت در تظاهرات سال های قبل از انقلاب از جمله دلایل این آشنایی ها بود.دستورات بر گزاری تظاهرات از او صادر می شد.حمله نیروهای چماق دار،حمله نیروهای رژیم به حسینیه اعظم در ماه محرم و تسخیر پاسگاه ژاندارمری شخصا در کنار او بودم.آن چیزی که بیشتر ما را امیدوار می کرد شجاعت او در بر خورد با حوادث بود.توضیح آن مقطع به نوشته های بیشتری نیازمند است که انشاالله این کار را خواهم کرد.
دانش در زمان انقلاب
پیروزی انقلاب در شوش با فتح پاسگاه و تسلیم نیروهای ژاندارمری آغاز شد.خانه او در پشت مسجد جامع مرکز هدایت انقلاب گردید.او نخستین فرمانده ی کمیته ی انقلاب بود که با تصمیم گیری های درست از ایجاد هرج و مرج جلوگیری نمود.در ضمن این کار به قضاوت نیز می پرداخت.معرفی بخشدار جدید و برگزاری همه پرسی ونیز اولین نماز جمعه از اقدامات مفید وی بود.در اوج توطئه های ضد انقلاب کاندیدای نمایندگی مجلس گردید و به عنوان اولین نماینده شوش و اندیمشک به مجلس راه یافت.خدمات او در این برهه از زمان بسیار موثر واقع گردید.ترور شخصیتی او در این مقطع صورت گرفت.این بخش از زندگی وی نیز برای من خاطره انگیز است که در زمان مناسب به آن پرداخته خواهد شد.
دانش در زمان جنگ
دانش در حالی که نماینده مردم در مجلس بود اما از مصائب جنگ کاملا آگاهی داشت .سخنرانی او در مجلس و تشریح جبهه ها برای نمایندگان مردم اولین اقدام او در این ارتباط بود.بررسی وضعیت مردم جنگ زده وتشکیل ستادی برای پی گیری امور جنگ از اقدامات دیگر او بود.وی به طور مرتب از اوضاع و احوال رزمندگان اگاه می شد.رزمندگان دوران دفاع مقدس او را در کنار خود احساس می کردند.او بارها به جبهه ها رفت و به طور مستقیم با رزمندگان به گفتگو پرداخت. چهره ی مصمم او در میان رزمندگان به آن ها قوت قلب می داد.تصاویر به جا مانده از آن دوران این مطلب را بهتر نشان می دهد.من چندین بار شاهد دیدار او از شهر و حضور در کنار بچه های جبهه ی شوش بودم.تصاویری محکم در این رابطه موجودند.
دانش مرد ماندگار شوش در دل مردم جای داشت.او اهل ریا و باند بازی نبود.برای او اسلام وانقلاب عزیزترین بود.او عامل اصلی کشاندن جوانان به مساجد ومبارزه باحکومت ستم شاهی محسوب می شد. مرد مبارز دوران قبل و بعد از انقلاب بود.او رهبر انقلاب شوش بود. دانش مورد حمله منافقین قرار می گرفت.سرانجام این مرد باخدا در بمب گذاری هفت تیر به همراه شهید بهشتی به دست منافقین به شهادت رسید و به ملکوت اعلی پیوست.من مطمئنم که شهدای شوش از اولین گروه استقبال کننده او در عالم باقی اند.با شنیدن خبر شهادت او ناخود اگاه به یاد جمله مرحوم پدرش افتادم .این بار نه توسط رژیم پهلوی که همفکران آن ها خواسته ی دشمن را برآورده ساختند.
در جریان جنگ چند بار به تهران رفتم و در خانه ی ایشان مسائلی را مطرح نمودم.او از بابت آوارگی مردم بسیار ناراحت بود و به طور مستمر می گفت که مجبورم در تهران باشم اما دلم در میان جبهه هاست.من شخصا این مسئولیت را می پذیرم که اگر اقای دانش نماینده ی مردم نبود بدون شک در جبهه ها حضور داشت و در آن جا شهید می شد.
علاقه ی او به مبارزات ضد ظلم از اوایل کودکی در او نمایان بود.شهید دانش را باید مرد منبر و سنگر نامید.به راستی که او بازمانده ی نسلی است که در محراب و کربلا شهید شدند.یادشهید دانش از دل مردم شوش خارج نخواهد شد.من در باب بزرگواری وی مستندات زیادی در اختیار دارم و آگاهی هایی منحصر به فردی را در درونم جای داده ام که شاید دیگران نزدیک به او در شوش که کم هم نبودند نداشته باشند.مسائل مربوط به جبهه ها تنها در اندکی بیان شدند . او را نباید در یک بعد مورد مطالعه قرار داد که فراتر از این ها هم نکات بسیار است.باید برای او کتابی خاص با نام شوش و شهید دانش نوشت.شاید بخشی از معرفی او بدین شکل انجام گیرد.
آمبولانس:
نامی آشنا برای روزهای اول جنگ.آشنا تر از آن، راننده اش بود.غلامعلی یاحسن را می گویم.او را از دوران کودکی می شناختم.بی غل و غش.ساده و بی ریا .لباس سپاه در تنش بود و اسلحه در دستش.آمبولانس خاکی رنگ برای روزهای اول جنگ یک خاطره است.وقتی به یاد آن زبان بسته می افتم شهدا،آذوقه، بیل و کلنگ،گلزار ،بمباران و بیسیم جاسوس عراقی در ذهنم متبلور می شوند.آمدن آن به شوش تخلیه شده جنگ یعنی حادثه ای جدید.نبودش در شوش ما را به آرامش موقت دعوت می کرد.
بعضی از روز ها هوس دیدنش را داشتیم.آمبولانس خاطرات همه بچه های سنگر گرفته در شوش است.آن در میان شهر و جبهه ها در تردد بود.گاهی آذوقه می برد و گاهی جنازه ای را منتقل می کرد. من در خاطراتم به یاد جنازه تکه تکه شده آن فقیر،دفن جنازه تازه داماد،اصابت گلوله توپ دقیق، در بالای سرمان واصابت آن به سقف مغازه روبروی حسینیه،بمباران میگ عراقی در کنارم که خوشبختانه به تپه ای خاک اصابت کرد و البته باورم نمی شد،سوار آن شدن و در زیر بمباران ها به گلزار آخراسفالت رسیدن و در نهایت تعقیب جاسوس موتور سوار عراقی شدن می افتم.
جنگ پر از خاطرات تلخ و شیرین است.این خاطرات برای باز سازی، نیاز به سمبل دارند.برای من، شوش ابتدای جنگ، سمبلش آمبولانس است. با همان شکل و شمایل.گاهی در فیلم های دفاع مقدس آن را می بینم البته نه خودش را که شکلش را.دیدن آن برایم از نظر هایی خوش آیند است.
کربلای جبهه ها یادش بخیر،شهیدان گمنام شوش یادش بخیر.حسینیه اعظم یادش بخیر.بمباران ها،خرابی ها،آوارگی های مردم را هرگز فراموش نمی کنم.
آمبولانس، ای حامل عزیز ترین انسان ها، تو را فراموش نخواهم کرد.تو برای رزمندگان، قوت قلب و برای سنگر نشینان شوشی، نقطه آرامش بودی. تو چگونه در اولین اصابت گلوله به حادثه می رسیدی تا کمک دهنده کسانی باشی که نمی شناختی.
تو برای ما پر از خبرها بودی.خبرهای خوش و ناخوش. تو به شوش خدمت کردی .این را من به خوبی درک کردم واز نزدیک احساس نمودم.ای کاش عکسی از تو داشتم تا همیشه در نزد خود نگه می داشتم. شاید عکس تو تبلور خاطرات جنگم باشد.
آمبولانس برای من و امثال من نشان دهنده مظلومیت ملتی است که در ابتدای جنگ از کوچک ترین امکانات بی بهره بودند.آمبولانس برای ما همه چیز بود.گاه در تشیع جنازه های امروز به آمبولانس حامل جنازه نگاه می کنم و ناخودآگاه، آن را تنها برای همین کار شایسته می شمارم اما آمبولانس خاطره انگیز من همه چیز بود.
گاه فکر می کنم ایکاش یک بار دیگر در درون آن بنشینم و احساس غرور نمایم.آمبولانس ما، قدرشناس صاحبانش بود.هرگز شکایتی نداشت و خراب نمی شد.او زبان رزمندگان را به خوبی درک کرده بود.او مانند رزمندگان و مردم شوش، گمنام ماند.
