| درد،رنج و زجر: روبهرو شدن انسان با واقعیت جهان خارج به درد میانجامد. درد علاوه بر اینکه به صورت آسیب فیزیکی تعریف میشود، در حوزهی روانشناختی نیز کاربرد دارد؛ زیرا نقاطی که در این حالت تحریک میشوند، مشابه درد فیزیکی است. همانند مرضی که علاوه بر ایجاد درد، باعث از بین رفتن توانایی یا ظاهر فرد میشود، میتواند دردهای روحی نیز برای شخص به وجود بیاورد. |
انواع رنج از دیدگاه مولانا:
از نظر مولانا، رنجهای زندگی انسان در دو دسته کلی قرار میگیرند: یک دسته رنجهایی هستند که انسان برای خودش پدید میآورد و دیگری رنجهایی هستند که خداوند در زندگی انسان پیش میآورد.
به نظر مولانا انسان موظف است که به مبارزه با رنجهای دسته اول بپردازد و با آنها مقابله کند؛ چرا که بسیاری از آنها مربوط به واقعیت های زندگی زمینی است اما رنجهای دسته دوم، از آن جایی که خداداد است، برای تعالی انسان لازم است و باید از آنها بهرهمند شد. مولانا این دسته از رنجها را «شکوهمند»، «پذیرفتنی» و «توجیهپذیر» میداند.
اگر بپرسیم چرا مولانا رنجهای خدادادی را پذیرفته و آن را موجب والایی زندگی انسان میداند، میتوانیم به تلقی او از خدا اشاره کنیم. مولانا خدا را به عنوان موجودی «توانا»، «دانا»، «مهربان» و «حکیم» میشناسد. به نظر او خدا است که به هر کاری توانا و به هر چیزی دانا است، خطا از او سر نمیزند و چون انسانها را بسیار دوست دارد، هر کاری بکند، حتی اگر سبب رنجش بندگان باشد، هدیه خداوندی است و حتما به سود زندگی آدمی است.
دلبستگی مولانا به هر آنچه از سوی خدا به زندگی انسان وارد میشود، دیدگاه او نسبت به رنجهای دسته اول را نیز شکل میدهد. او دلایلی برای درد و رنجهایی که انسانها در زندگی روزمره خود با آن مواجه میشوند، بیان کرده است که در ادامه به آن میپردازیم.
علل رنجهای روزمره انسان:نادانی
این مثل اندر زمانه، جانی است
جان نادان به رنج، ارزانی است
از نگاه مولانا، جهل و نادانی از دلایل اصلی رنج انسان است. نادان تن به آموزش نمیدهد و از نتایج کار خود ناآگاه است. او خود را مستقل و بینیاز میداند و همین موجب انواع رنج و مشکل است.
در مقابل، انسان دانا میداند که همه دشواریهای دنیا زودگذر است و دلیلی برای غمگین شدن وجود ندارد. این دیدگاه مولانا را میتوان در داستان «موش و شتر» مشاهده کرد. در این داستان «شتر چون مسافتی جلوتر از پیشِ پای خود را میبیند، کمتر میلغزد و به درد سر میافتد، اما موش از آنجا که جز پیش پای خود را نمیبیند، در هر قدم میلغزد و فرو میافتد».
خودبینی و نفس پرستی
از نگاه مولانا، آدمی همه چیز را برای خود میخواهد و همین ریشه بسیاری از رنجها است؛ او همواره نگران از دست دادن یا نداشتن است. مولانا در دیوان شمس به صراحت میگوید «همه نامرادیهای آدمی به خاطر طلب مراد است و بیقراریهای او به دلیل طلب قرار است و اگر آدمی بتواند دست از طلب بردارد و طالب بیقرار شود، همه مطلوبها، خود، به پای او پیش میآیند و به قرار حقیقی میرسد».
مولانا در دفتر چهارم مثنوی میگوید که جوهر حقیقی انسان فارغ از هرگونه رنج است و انسان حقیقی اصلا نمیتواند غمگین شود.
تو به هر صورت که آیی بیستی
که منم این، ولله آن تو نیستی
یک زمان تنها بمانی تو ز خلق
در غم و اندیشه مانی تا به خلق
آثار نیکوی رنج:
به نظر مولانا رنج ذرهای از شکوهمندی جان آدمی کم نمیکند و انسانهای بزرگ از این رنج و درد نمیهراسند. دُر را در هاون میکوبند تا به نور چشم آدمی تبدیل شود. گندم را در زیر خاک زندانی میکنند که همین کار باعث رویش مجدد آن میشود؛ در واقع رویش او در گروی تحمل تاریکی و سرمای زیر خاک است. باز گندم را تا در آسیا نکوبند و در تنور نتابند، به نان جان فزا تبدیل نمیشود و نان را تا در زیر دندان نخایند، جذب بدن آدمی نمیشود.
گندم تا از مرحله گندمی به مرتبه جان و عقل آدمی برسد، باید از دشواریهای فراوانی بگذرد، اما همین دشواریها چون زمینهساز تعالی و تکاملاند، بسیار شیرین و دلنشین به نظر میرسند.
در داستان «نخود و کدبانو» مولانا به همین مسئله اشاره کرده است: نخود در دیگ جوشان، بالا و پایین میرود، میخروشد و میکوشد تا از دیگ بیرون بپرد و خود را خلاصی بدهد. اما کدبانو با کفگیر بر فرق او میکوبد و او را به ته دیگ میفرستد.
نخود بیتابانه فریاد برمیدارد: «ای کدبانو! حالا که مرا خریدهای، چرا این گونه بیرحمانه آتش به من در میزنی و بر سرم میکوبی؟» و کدبانو در پاسخ میگوید: «اگر تو را میجوشانم و بر سرت میکوبم، نه از آن روست که از تو بدم میآید، بلکه از آن جهت است که ذوق و چاشنی بگیری، غذا شوی و با جان آدمی درآمیزی. آن همه آبها که در بستان پرطراوت خوردی، برای این بود که آماده این آتش شوی و از این راه به کمال خود دست یابی».
مولانا از این دست تمثیلها نتايج بسیار زیبایی به دست میدهد: مهربانی خدا بر خشم او پیشی گرفته است؛ زیرا که مهربانی او سرمایه وجود است و گوشت و پوست آدمی در سایه مهر او میروید و میبالد، آنگاه است که قهر او میآید و همه چیز را در هم میکوبد تا از درون ویرانهها بنایی نو برافرازد.
به تعبیر دیگر «خدا با مهر بندگان را جذب میکند و با قهر آنها را به کمال میرساند»؛ از این رو بدون درد و رنج طی مراحل کمال ممکن نیست، اما این قهر نشانه لطف خداوند است.
تاریخچه درد:درد یکی از پدیدههای پیچیدهای است که از ابتدای تاریخ بشر همراه او بوده است. فهم درد و نحوهی مدیریت آن، تاثیر بسزایی در کیفیت زندگی انسانها داشته است. این مقاله به بررسی تاریخچهی درد، نظریات مختلف پیرامون آن، و انواع درد میپردازد.
درد در تاریخ باستان:مصر باستان یکی از اولین تمدنهایی بود که به مطالعه درد و درمان آن پرداخت. پاپیروسهای پزشکی این دوره حاوی اطلاعاتی درباره درد و درمانهای مختلف آن هستند. این متون نشان میدهند که مصریان از گیاهان دارویی و جراحیهای ابتدایی برای کاهش درد استفاده میکردند.
یونان باستان:فیلسوفان و پزشکان یونانی نیز به مطالعه درد پرداختهاند. هیپوکرات، پزشک معروف یونانی، درد را به عنوان یک نشانه از بیماری تلقی میکرد و بر اهمیت تشخیص و درمان بیماریها به منظور کاهش درد تأکید داشت. ارسطو نیز نظریاتی در مورد درد داشت و آن را یکی از احساسات مرتبط با روح میدانست.
پزشکی اسلامی:
در دورهی پزشکی اسلامی، پزشکان بزرگی همچون ابن سینا (اویسینا) به مطالعهی درد و درمانهای آن پرداختند. ابن سینا در کتاب قانون خود به تفصیل درباره درد و راههای مختلف درمان آن صحبت کرده است. وی از ترکیبات گیاهی و داروهای مختلف برای تسکین درد استفاده میکرد.
رنسانس:
در دوران رنسانس، پیشرفتهای زیادی در فهم درد و نحوهی درمان آن حاصل شد. پزشکان این دوره تلاش میکردند تا با استفاده از روشهای علمیتر به مطالعه درد بپردازند. آثار آندریاس وسالیوس در زمینهی آناتومی انسان به درک بهتر از سیستم عصبی و مکانیسمهای درد کمک کرد.
دوران مدرن,قرن 17 و 18
در این دوران، فیلسوفان و دانشمندان همچون رنه دکارت به مطالعه درد و مکانیزمهای آن پرداختند. دکارت نظریهای ارائه داد که در آن درد به عنوان سیگنالهایی از اعصاب به مغز منتقل میشود. این نظریه پایهگذار تحقیقات بعدی در زمینهی سیستم عصبی و درد شد.
در قرن 19، با توسعه علم پزشکی و استفاده از تکنولوژیهای جدید، درک ما از درد بهبود یافت. آناتومی سیستم عصبی و مکانیسمهای انتقال درد بهتر شناخته شد. در این دوران، پزشکان از داروهایی مانند مورفین و کلروفرم برای تسکین درد استفاده میکردند.
نظریات مدرن درباره درد::نظریه کنترل دروازهای (Gate Control Theory)
در سال 1965، رونالد ملزاک و پاتریک وال نظریهی کنترل دروازهای را معرفی کردند. این نظریه بیان میکند که سیگنالهای درد از طریق “دروازههای” عصبی در نخاع به مغز منتقل میشوند و این دروازهها میتوانند باز یا بسته شوند. این نظریه به درک بهتری از مکانیسمهای پیچیدهی درد کمک کرد و پایهگذار تحقیقات بسیاری در زمینهی مدیریت درد شد.
نظریههای نوروپاتی:تحقیقات اخیر در زمینهی نوروپاتی و دردهای مزمن نشان دادهاند که سیستم عصبی میتواند به شکلی تغییر کند که درد حتی پس از بهبود آسیب اولیه نیز ادامه یابد. این نظریهها به درک بهتر از دردهای مزمن و توسعهی روشهای جدید درمانی کمک کردهاند.
انواع درد:درد حاد
درد حاد یک پاسخ طبیعی به آسیب یا بیماری است و معمولاً مدت کوتاهی دارد. این نوع درد به عنوان یک سیگنال هشدار برای بدن عمل میکند تا به ما اطلاع دهد که مشکلی وجود دارد که نیاز به توجه دارد.
درد مزمن:درد مزمن به دردی اطلاق میشود که بیش از سه ماه ادامه دارد و اغلب حتی پس از بهبود آسیب اولیه نیز باقی میماند. این نوع درد میتواند ناشی از شرایط مزمن مانند آرتروز، فیبرومیالژیا، یا نوروپاتی باشد.
درد نوروپاتیک:درد نوروپاتیک نتیجهی آسیب یا اختلال در سیستم عصبی است. این نوع درد معمولاً به صورت سوزش، تیرکشیدن یا بیحسی احساس میشود و میتواند ناشی از شرایطی مانند دیابت، زونا، یا آسیب عصبی باشد.
درد روانی (Psychogenic Pain):
درد روانی به دردی اطلاق میشود که منشاء جسمی ندارد و بیشتر ناشی از عوامل روانی مانند استرس، اضطراب، یا افسردگی است. این نوع درد میتواند به همان اندازه درد جسمی ناراحتکننده باشد و نیاز به مدیریت خاص خود دارد.
دیدگاه آموزشی:
نظام آموزشی كه بستر ساز شكوفایی علمی و معنوی و به حركت درآمدن چرخهای اقتصادی جامعه است، به نظر می رسد به دلیل برخی چالش ها و كاركردها از رسالت های اصلی اش كه یكی از آنها عدالت آموزشی می باشد، دور افتاده است.این، دردی بررگ برای جامعه،محسوب می شود
امروزه دانش آموزان بسیاری در مدارس روستایی، شهری و یا عشایری تحصیل می كنند. اما آیا واقعا همه این دانش آموزان بطور یكسان از امكانات، خدمات و كیفیت آموزشی برخوردار می شوند؟ مسلما پاسخ منفی است.این درد چگونه ایجاد می شود؟
همانطور كه ابعاد نابرابری اجتماعی و اقتصادی در سطوح و لایه های مختلف زندگی اجتماعی وجود دارد، در نظام آموزشی هم این نابرابری ها توانسته اند بتدریج رسوخ پیدا كنند و بر كیفیت آموزش تاثیر بگذارند.
این روزها آموزش بیش از گذشته به یك كالای فرهنگی تبدیل شده است و كسانی می توانند این كالا را در اختیار داشته باشند كه بهترین موقعیت را در نظام اجتماعی دارا هستند.
همانطور كه این افراد از لباس خوب، غذای خوب و رفاه خوب برخوردارند، بنابراین از آموزش خوب نیز برخوردار می شوند.این سیكل در بین فرزندان این خانواده ها ادامه پیدا می كند و ما شاهد آن هستیم كه فرزندان آن ها هم از همین كیفیت آموزشی مطلوب برخوردار خواهند شد و نابرابری بطور پیوسته و به این شكل در جامعه بازتولید می شود.چه کسانی، این نابرابری را ایجاد می کنند؟
این در حالی است كه عدالت آموزشی و ایجاد فرصت برابر برای تمامی فرزندان این آب و خاك، از اهداف و رسالت های تعیین شده برای آموزش و پرورش بوده است.
در ایران و بر اسا اصل 30 قانون اساسی آمده است: «دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سر حد خودكفائی كشور به طور رایگان گسترش دهد.»
هر چند دریافت كمك های مردمی تحت عنوان مشاركت های مردمی در قوانین آموزش و پرورش آمده است، اما این قانون نیز در برخی مدارس به صورت سلیقه ای و بیش از حد قابل قبول اخذ می شود.
بدین ترتیب، این نابرابری ها حتی در جزئی ترین شكل خود یعنی در حد خود مدارس دولتی هم وجود دارد و چه بسیار تفاوت هایی در كیفیت آموزش و خدمات آموزش در بین این نوع مدارس نیز وجود دارد.
در خصوص مفهوم نابرابری آموزشی،: اساسا هر نوع نابرابری در جامعه به معنای اختلاف و تمایز افراد در دسترسی به حقوق و فرصت های زندگی و نیز پاداش ها و امتیازهاست. این اختلاف ممكن است آشكار و یا پنهان باشد. نابرابری آموزشی هم دقیقا به این معناست كه افراد در دسترسی به فرصت آموزش و از پاداش ها و امتیازات آموزش محروم شوند و توان و دسترسی مناسبی به فرصت ها و حقوق آموزشی نداشته باشند.دردی که بدون شک، زاییده افکاری خاص، در طول تاریخ بوده . هست.
اینکه چگونه می توان این درد را شناخت؟ باید گفت که شاخص های بسیاری وجود دارد كه می توان برای تعریف نابرابری آموزشی از آن استفاده كرد. ممكن است نابرابری آموزشی حالت جنسیتی داشته باشد.
یعنی زنان در مقایسه با مردان دسترسی اندكی برای آموزش داشته باشند یا ممكن است حالت فرهنگی داشته باشد مثل اینكه در جامعه ای آموزش ها حالت تك فرهنگی داشته باشد. مثلا به یك زبان تدریس شود. آموزش تك زبانی رایج باشد یا رایج ترین شكل نابرابری آموزشی می تواند نابرابری فضایی باشد. یعنی فضاهای فرهنگی و آموزشی در یك جامعه یا در یك كشور و یا در یك شهر و یا منطقه به صورت نابرابر توزیع شود.
شاخص های نابرابری آموزشی که دردهای آموزشی را معرفی می کنند، متنوعند.پس، به لحاظ علمی می توانیم شاخص های نابرابری آموزشی را در قالب سه دسته شاخص های درونداد، فرایندی و یا برونداد هم تعریف كرد. شاخص های درونداد مثل منابع انسانی، كه نسبت معلم به دانش آموز چند تا باشد. یا پوشش تحصیلی چگونه باشد و چه سنینی را در بر گیرد. فضای كالبدی چگونه تعریف شود و تعداد مدارس به دانش آموز یا تعداد كلاس به دانش آموز به چه صورتی باشد.
'شاخص های فرایندی هم به شاخص هایی می گویند كه به فرایند آموزش اشاره دارد. مثل تعداد سال های تحصیل. شاخص های بروندادی هم شاخص های روشنی هستند. مثل درصد باسوادی جامعه یا نسبت باسوادان دختر. چه تعداد دانشجو از مجموعه آموزش عالی خارج می شود. چه تعداد از این فارغ التحصیلان در مقطع لیسانس، فوق و یا دكترا هستند.'
وقتی این شاخص ه با هم مقایسه شوند، می بینیم كه ما به لحاظ آموزشی در کدام وضعیت هستیم.
در ایران،آمارها در حوزه نابرابری نشان می دهد كه ما در برخی از شاخص ها نتوانستیم فعلا به آن الگوی مطلوب یا آن چشم انداز مطلوب كه در قانون اساسی ما متبلور بوده، دست یابیم.
این آمارها نشان می دهد در حال حاضر در كشور ما 10 میلیون بی سواد وجود دارد كه از این ده میلیون نفر، سه و نیم میلیون بی سواد مطلق هستند و 13 درصد كل جمعیت كشور بیسواد هستند.
نرخ سواد در ایران بر اساس آمارهای سال 1395، 87.6 درصد بوده است.این نابرابری آموزشی در اینجا نیز خود را نشان می دهد. یعنی 9.5 میلیون بیسواد حكایت از نابرابری آموزشی دارد.
در خصوص نابرابری آموزشی در قالب شاخص فرایندی و بر اساس این شاخص، از هر 4 دانش آموز یك نفر در طی سال های تحصیل ترك تحصیل می كند و بخش زیادی از این افراد متعلق به مناطق مرزی است. متاسفانه ما در استان های سیستان بلوچستان، آذربایجان غربی، خوزستان و كرمان با نرخ بالای ترك تحصیل و محرومیت از تحصیل مواجه هستیم. بخشی از این موارد شامل حال دختران و زنان طبقات فرو دست روستایی و ساكنان مناطق مرزی می شود. این امر در هر سه شاخص درونداد، فرایندی و برونداد آشكار است.
یکی دیگر از دردهای انشعابی این است که، نظام آموزش ما همواره تلاش می كند یك نگاه كمیت گرایانه به جای نگاه كیفیت گرایانه داشته باشد. برخی این نگاه را نوعی نگاه كنسروی برای آماده سازی برای كنكور و نه برای خلاقیت سازی می دانند. چنین رویكردی نسبت به مدرسه و دانش آموز اولین آسیب است.
درد ما این است که، این نظام، خلاقیت كش است. بجای اینكه استعداد و خلاقیت را در افراد به لحاظ فرایندی پرورش دهد با نگاه كمیت گرایانه خود موجب می شود كه بازارهای سوداگرایانه ای در قالب مدارس غیر انتفاعی و یا مدارس كنكور و یا مدارسی كه بیشترین شهریه را از دانش آموزان می گیرند، شكل بگیرد. بطوریكه در بین عده ای به مافیای كنكور و مافیای آموزش های غیر انتفاعی و غیر دولتی در ایران مشهور شده اند.
در خصوص ارتباط نظام آموزش و پرورش با نهادینه شدن نابرابری آموزشی در جامعه، با ایجاد رتبه بندی ها و نابرابری های تصنعی مثل مدرسه غیر انتفاعی این نابرابری آموزشی شكل می گیرد.
نقدهایی كه به آموزش و پرورش در كشور ما وارد می شود، به هر سه حوزه وارد است. در حوزه درونداد، نابرابری در دسترسی داریم. مثلا برخی مدارس دو شیفته یا سه شیفته هستند. دختران در مناطق روستایی و مرزی امكان ثبت نام و تحصیل ندارند. در حوزه برون داد هم جامعه همچنان بی سواد است یا نرخ ترك تحصیل در جامعه زیاد است.این ها، دردهای جامعه آموزشی ماست.
شاید مهمترین نقد، نقد محتوایی و یا فرایندی است كه منظور از آن، كیفیت های آموزشی است. مثلا آموزش ها باید مهارت محور و انسان محور باشند. آموزش ها باید شهروند مدار باشند در حالیكه آموزش كنونی ما كمی گرا است.
راهكارها برای اصلاح نظام آموزشی چیست؟چگونه می توان دردها را علاج نمود.
می توان مسائل را در سه حوزه دانش آموز ، مدرسه و معلم بررسی كرد. به هر حال نظام آموزش در ایران در حوزه درونداد و نابرابری های افقی مثل تعداد صندلی ها و امكانات به دانش آموزان باید به تامین حداقل استاندارد ها از لحاظ فضایی فكر كند اینكه ما از لحاظ فضایی در برخی مناطق و استان ها دارای محرومیت هستیم. بسیاری از مدارس فرسوده هستند. به لحاظ گرمایشی و سرمایشی حداقل امكانات آموزشی باید در جامعه تامین شود.
در بعد دانش آموز به نظر می رسد كه ما باید به سمت طراحی برنامه های متنوع از نظر كیفی حركت كنیم. یعنی دانش آموز در فرایند آموزش فقط به رشد قابلیت های تحصیلی مثل موفقیت در امتحان و یا شاخص های كمی تكیه نكند. بلكه باید به شاخص های كیفی مثل رشد قابلیت ها، مهارت ها ی اجتماعی و مهارت های فرهنگی توجه شود.
امروزه ما شاهد هستیم كه دانشجویانی كه در سال های نخست وارد دانشگاه می شوند شاید حتی مدرك لیسانس بگیرند اما مهارتی چون توان نوشتن درست را نداشته باشند.غلط های املایی بسیاری در نوشته های دانشجویان موید این مطلب است.
آن ها هنوز مهارت های ارتباطی و كلیدی مثل برقراری ارتباط را یاد نگرفته اند.این دردی خاص است. این افراد هنوز یاد نگرفته اند اظهار نظر كنند و یا خلاقیت خودشان را نشان دهند. برنامه های كیفی باید به این سمت حركت كند كه دانش آموز علاوه بر كتاب های درسی كتاب های دیگری هم بخواند.
معلم ها نیز بایدبه لحاظ كیفی به آموزش های استاندارد لازم برسند.مثلا كار با نرم افزارها و كامپیوتر را یاد گرفته باشند. توانمندی آموزش زبان های دیگر، توانمندی آموزش برقراری ارتباط و توانمندی گوش دادن را فرا گرفته باشند.
به نظر می رسد كه معلمان ما علاوه بر اینكه باید بلحاظ معیشتی در وضعیت مناسبی قرار بگیرند، باید بتوانند در كسب این مهارت ها نیز توانمند باشند.بررسی نظام های آموزشی در اصل، موید انواع دیگری از آموزش هاست.دردهایی که از این طریق ایجاد می شوند، مشکل ساز می گردند.
آموزش هایی که از طریق رسانه ها، به ویژه دیداری و شنیداری، ارائه می گردند، زیان سارترین هستند.کشاندن جوانان به فعالیت های بیهوده از طریق فیلم های تجاری به خصوص خشونت، از آن جمله است.
دردهای امروز جامعه ما، مانند اعتیاد یا بی بندوباری، حاصل نمایش های بیهوده ای به نام فبلم های تولیدی است.اخبار و دروغ های رسانه ای نیزدر همین راستا حرکت می کنند.
این ها، دردهای حقیقی نیستند بلکه واقعیت هایی محسوب می شوند که عوامل متعددی، تولید کننده های آن ها هستند.آموزش که می بابست، دانا سازی کند، گمراه کننده شده است، چرا؟
دیدگاه سیاسی:
سیاست به زبان ساده چیست؟کلمه سیاست ریشه ای یونانی دارد که به معنای امور شهرها است و ما امروزه سیاست را به عنوان روش رایج تصمیم گیری در سطوح کشوری و مدیریتی کلان می شناسیم، با این حال سیاست می تواند شامل مجموعه ای از فعالیت ها در رابطه با تصمیم گیری بین افراد و گروه ها و سازمان ها نیز می باشد.
سیاست به معنای اداره کشور:سیاست یک مفهوم گسترده و پیچیده است که به شیوهها و روشهایی اشاره دارد که افراد و گروهها برای مدیریت و تنظیم امور جامعه، کشور یا سازمانها از طریق اتخاذ تصمیمات، تدابیر، و برنامهریزیهای مشخص از آن استفاده میکنند. سیاست در معنای گستردهتر نقش مهمی در تشکیل جامعه و حکومت دارد و ممکن است به موارد مختلفی اشاره کند. در ادامه، مهمترین جنبههای سیاست به صورت مختصر تشریح شدهاند:
تصمیمگیری و برنامهریزی: سیاست در عمل به تصمیمگیریها و برنامهریزیهای مختلف مرتبط با جامعه و دولت اشاره دارد. این تصمیمگیریها میتوانند به مسائل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، حقوقی و سیاسی اشاره داشته باشند.
توزیع منابع و قدرت: سیاست معمولاً در توزیع منابع و قدرت در جامعه نقش دارد. این شامل توزیع درآمد، اشتغال، زمین، توانمندیها و دیگر منابع اقتصادی و اجتماعی است.
قانونگذاری و تنظیمات حقوقی: سیاست شامل تدوین و اجرای قوانین و مقررات حقوقی است که برای حفظ نظم و امنیت جامعه لازم است.
دیپلماسی و روابط بینالمللی: سیاست بینالمللی به تصمیمگیریها و روابط کشورها با یکدیگر اشاره دارد و در برگیرنده مسائل مختلفی از جمله تجارت، امنیت جهانی، حقوق بشر و توافقات بینالمللی است.
حقوق عمومی: حکومتها و سیاستمداران معمولاً برای ارائه خدمات عمومی مانند آموزش، بهداشت، حمل و نقل عمومی، برقراری امنیت و زیرساختهای عمومی پول، منابع برنامهریزی میکنند.
تعیین و تشخیص اولویتها: سیاستمداران مسئول تعیین اولویتها در جامعه هستند و تصمیمگیری میکنند که کدام مسائل باید در اولویت قرار گیرند و به چه شکلی رفع گردند.
مبارزه با مسائل اجتماعی و اقتصادی: سیاست ممکن است برای حل مسائل اجتماعی مانند فقر، بیکاری، تفرقه نژادی و مسائل محیطی اقدام کند.
پیگیری و نظارت بر عملکرد دولت: مراقبت از عملکرد دولت و سازمانهای دولتی به منظور اطمینان از اجرای صحیح سیاستها و برنامهها نیز جزء وظایف سیاستمداران است.
مشارکت عمومی: سیاست میتواند فرصتهای مشارکت عمومی را ایجاد کند تا شهروندان بتوانند در فرآیند تصمیمگیری شرکت کنند و نظرات و نگرانیهای خود را اعلام کنند.
تأثیرگذاری بر آینده: سیاستمداران مسئول برنامهریزی برای آینده هستند و تصمیمگیریهای آنها میتواند تأثیری بلندمدت بر جامعه و کشور داشته باشد.
در کل، سیاست یک زمینه گسترده و پویاست که نقش اساسی در تشکیل و رشد جوامع انسانی ایفا میکند و میتواند به موارد مختلفی از زندگی اجتماعی ارتباط داشته باشد.
سیاست به معنای بازی قدرت:سیاست در بین افراد و گروهها به معنای تعاملات و تصمیمگیریهایی است که در سطح افراد و گروهها برای تحقق اهداف و منافع خاصی انجام میشود. این تعاملات و تصمیمگیریها ممکن است در مقیاسهای مختلفی اتفاق بیفتد، از مقیاس فردی و خانوادگی تا مقیاسهای سازمانی، اجتماعی، و حتی ملی و بینالمللی. در زیر، تعدادی از اصول و مفاهیم مهم مرتبط با سیاست در ارتباط با افراد و گروهها توضیح داده شدهاند:
تصمیمگیری و تصمیمات سیاسی: در سیاست در بین افراد و گروهها، تصمیمات مهمی اتخاذ میشود که میتواند تأثیرات گستردهای داشته باشد. این تصمیمات ممکن است مربوط به مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی باشند.
مذاکره و توافق: افراد و گروهها در سیاست برای رسیدن به توافقهای مشترک و تعامل میکنند. این فرآیند ممکن است در انجام تبادلات مثبت و منفی نقش داشته باشد.
رقابت و منافع: سیاست در بین افراد و گروهها معمولاً به عنوان صحنهی رقابت برای تحقق منافع و اهداف مختلف شناخته میشود. افراد و گروهها ممکن است برای به دست آوردن منافع شخصی و یا گروهی رقابت کنند.
تشکیلات و گروههای سیاسی: گروههای سیاسی، احزاب، تشکیلات مدنی و سایر گروههای مشابه در سیاست در بین افراد و گروهها نقش اساسی دارند. این گروهها برای نمایندگی از منافع خاص و تأثیرگذاری بر تصمیمات عمومی تشکیل میشوند.
پویائی و تغییر: سیاست در بین افراد و گروهها پویا است و ممکن است تحت تأثیر تغییرات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی تغییر کند. این تغییرات ممکن است نیاز به تطابق و تغییر استراتژیها و رویکردهای سیاسی داشته باشد.
نهادها و نظامهای سیاسی: در بسیاری از جوامع، نهادها و نظامهای سیاسی وجود دارند که ساختار و قوانین سیاست در بین افراد و گروهها را تعیین میکنند. این نهادها شامل حکومت، پارلمان، قوه قضائیه و سایر سازمانهای مرتبط با حکومت میشوند.
مشارکت عمومی و شهروندی: سیاست در بین افراد و گروهها نیازمند مشارکت شهروندان و افراد در فرآیند تصمیمگیری عامه است. این مشارکت میتواند از طریق انتخابات، تجمعات عمومی و فعالیتهای مدنی صورت گیرد.
تأثیر گذاری و لابیگری: افراد و گروهها ممکن است تلاش کنند تا تصمیمات سیاسی را با استفاده از لابیگری و تأثیرگذاری در نهادها و نهادهای سیاسی تغییر دهند.
سیاست در بین افراد و گروهها نقش اساسی در شکلدهی به جوامع و اجتماعات دارد و میتواند تأثیرات گستردهای در زندگی افراد داشته باشد. این تعاملات و تصمیمگیریها میتوانند به شکلی مثبت یا منفی بر توسعه و پیشرفت جوامع تأ جنگ و انقراض گروه ها به پیش رود.
ویژگیهای سیاست:
مدیریت جامعه: سیاست شامل فرآیندهایی است که برای اداره جامعه و جامعههای بزرگتر طراحی شدهاند.
تصمیمگیری: در سیاست، افراد یا گروههای خاص تصمیماتی میگیرند که به نحوه زندگی و رفاه مردم تأثیر میگذارد.
قدرت و کنترل: سیاست شامل قدرت و کنترل است. کسانی که در مقامهای سیاسی قرار دارند، قدرت دارند تا منابع و امکانات را مدیریت کنند.
تأثیر اجتماعی: سیاست تأثیر زیادی بر تمامی جنبههای اجتماعی، اقتصادی، و فرهنگی جامعه دارد.
مهمترین اصول سیاست:سیاست تنها مجموعهای از تصمیمگیریهای حکومتی نیست، بلکه چارچوبی از ارزشها و قواعد است که رفتار سیاسی را سامان میدهد. درک اصول بنیادین سیاست به ما کمک میکند تا بفهمیم سیاستورزی موفق و اخلاقمحور چگونه شکل میگیرد.
نخستین اصل سیاست، مشروعیت است؛ یعنی تصمیمگیری باید با پذیرش عمومی همراه باشد و بر پایه قانون، رأی مردم یا سنتهای پذیرفتهشده استوار باشد. بدون مشروعیت، اعتماد عمومی از بین میرود و نظام سیاسی دچار تزلزل میشود.
پاسخگویی اصل مهم دیگر است. مسئولان سیاسی باید نسبت به عملکرد خود پاسخگو باشند و در برابر قانون، رسانه و مردم پاسخ دهند. در کنار آن، شفافیت نیز ضروری است؛ زیرا شفافسازی تصمیمات، تخصیص منابع و فرایندها، مانع فساد و رانت میشود.
یکی از اصول محوری سیاست، عدالت است؛ سیاست باید در خدمت رفع تبعیض و برابری فرصتها باشد، نه تأمین منافع گروهی خاص. اجرای عدالت بدون قانون مداری ممکن نیست؛ قانون باید بر همه افراد یکسان اعمال شود و سیاستورزان باید در چارچوب قانون عمل کنند.
در نهایت، مشارکت مردمی و کارآمدی نیز از اصول مهم سیاست به شمار میروند. سیاستی موفق است که هم مردم در آن نقش داشته باشند، و هم بتواند به حل مشکلات واقعی جامعه کمک کند.
رعایت این اصول باعث میشود سیاست از یک ابزار قدرت صرف، به ابزاری برای توسعه، عدالت و بهبود زندگی مردم تبدیل شود.
بنابراین و به طور خلاصه:
تعریف: سیاست به فرآیندهای تصمیمگیری و اداره امور جامعه یا کشور گفته میشود.
هدف؛ بهبود شرایط زندگی مردم از طریق تصمیمگیریهای حکومتی و اجتماعی.
نقش در جامعه:سیاست در تعیین قوانین، توزیع منابع و خدمات، و تضمین رفاه عمومی نقش دارد.
عوامل تاثیرگذار:قدرت، منابع مالی، موقعیت اجتماعی، فرهنگ، و تعاملات جهانی.
اجزاء سیاست:تصمیمگیری سیاسی,قوانین و مقررات, قدرت و اقتدار, مدیریت منابع
سیاست و اقتصاد:سیاست بر چگونگی توزیع منابع اقتصادی تأثیر دارد و برای رشد اقتصادی لازم است.
سیاست و جامعه:سیاست میتواند به تغییرات اجتماعی منجر شود و به عدالت اجتماعی کمک کند.
رابطه با مردم:مردم در سیاست از طریق رای دادن، اعتراضات یا مشارکت در فعالیتهای سیاسی دخالت دارند.
نظامهای سیاسی:جمهوری، دموکراسی، سلطنت، کمونیسم، فدرالیسم و غیره.
وظایف سیاستمداران:اتخاذ تصمیمات قانونی، اجرای سیاستها، برقراری نظم و امنیت، تضمین رفاه اجتماعی.
حاکمیت:حاکمیت در سیاست به معنای حق و توانایی دولت برای اعمال قوانین و تصمیمات خود است.
پدیدههای سیاسی:احزاب، انتخابات، دولتها، سیاستهای خارجی، جنگها و انقلابها.
چالشهای سیاست:فساد، تبعیض، فقر، نابرابری، خشونت سیاسی، و مشکلات جهانی مانند تغییرات اقلیمی.
تأثیرات سیاست:سیاست میتواند در بهبود یا وخامت شرایط اقتصادی، اجتماعی، بهداشتی، و فرهنگی تأثیرگذار باشد.
سیاست چیست؟ سیاست به مجموعه تصمیمات و اقداماتی گفته میشود که برای اداره جامعه و کشور اتخاذ میشود. این فرآیند شامل انتخاب قوانین، توزیع منابع، و ایجاد برنامههای عمومی برای بهبود شرایط زندگی مردم است.
چرا سیاست مهم است؟سیاست مهم است زیرا بر تمام جنبههای زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تأثیر میگذارد. تصمیمات سیاسی بر نحوه توزیع منابع، ایجاد فرصتهای شغلی، بهداشت، آموزش، امنیت و رفاه عمومی تأثیرگذار هستند.
چه کسانی در سیاست دخالت دارند؟ افرادی که در سیاست دخالت دارند، شامل مقامات دولتی، نمایندگان مجلس، رئیسجمهور، احزاب سیاسی، گروههای مدنی و در نهایت مردم هستند. این افراد یا گروهها از طریق انتخابات، اعتراضات، یا مشارکت مستقیم در تصمیمگیریهای سیاسی در فرآیند سیاستگذاری نقش دارند.
چگونه سیاست بر زندگی روزمره مردم تأثیر میگذارد؟سیاست بر زندگی روزمره مردم تأثیر زیادی دارد. بهعنوان مثال، سیاستهای اقتصادی میتوانند قیمتها، دستمزدها و سطح زندگی را تحت تأثیر قرار دهند، سیاستهای اجتماعی ممکن است در مورد خدمات بهداشتی، آموزشی و رفاهی تغییراتی ایجاد کنند، و سیاستهای امنیتی میتوانند بر آزادیهای فردی و امنیت عمومی تأثیرگذار باشند.
.آیا مردم در سیاست دخالت دارند؟ چگونه؟
مردم در سیاست دخالت دارند. مهمترین راههای دخالت مردم شامل رای دادن در انتخابات، شرکت در اعتراضات یا تظاهرات، پیوستن به احزاب سیاسی، و مشارکت در گروههای مدنی یا فعالیتهای اجتماعی است.
چه تفاوتی بین دولت و حکومت وجود دارد؟در حالی که در زبان روزمره این دو واژه ممکن است مشابه به نظر برسند، تفاوتهایی دارند. دولت به ساختار قانونی و سازمانی گفته میشود که برای اداره کشور تشکیل میشود و شامل بخشهای مختلف است، مثل قوه مجریه، قوه قضائیه و قوه مقننه. حکومت به کسانی اطلاق میشود که در رأس این ساختار قرار دارند و سیاستها را اجرا میکنند. در واقع، حکومت اعضای دولت است که مسئول تصمیمگیری و مدیریت امور کشور هستند.
دیدگاه فرهنگی: تاخر فرهنگی، یا عقب ماندگی فرهنگی، واپس ماندگی فرهنگی یا دیرکرد فرهنگی، پدیده ای جامعه شناسی است و به پدیده هایی در جامعه گفته می شود که عناصر مادی و معنوی یک فرهنگ همزمان وارد جامعه نشده باشند. معمولا در این موارد عناصر مادی زودتر از عناصر معنوی وارد جامعه می شود.
در چنین وضعیتی،فناوری، فرهنگ و سبک زندگی می آورد، تجمل گرایی و اشرافی گرایی می آورد؛ در واقع خود این موضوع؛ بر اساس یک تئوری علمی دیگری متکی است و آن هم تئوری تکنوکرافی می باشد به این معنا که تغییر زندگی با تکنیک شروع شده و با رشد و توسعه تکنولوژی و فناوری؛ زندگی انسان دایما در حال تغییر و تحول است؛ به عنوان نمونه با اختراع یخچال، ماشین دودی، ضبط صوت و گرامافون زندگی مردم دچار تغییر و تحول شد.
با این حال، فرهنگ دو قسمت دارد، یک بخش فرهنگ مادی (لباس. یخچال. جارو برقی، خودرو بنز و...) بخش دیگر فرهنگ معنوی (ذهن انسان) است که نسبت به فرهنگ مادی اصیل ترمی باشد. نکته قابل توجه اینجاست که فرهنگ استفاده از تکنولوژی و فناوری همیشه بعد از ورود آن به زندگی مردم صورت می گیرد به این معنا که ابتدا خود تکنولوژی (جارو برقی، یخچال و خودرو بنز) وارد زندگی می شود؛ سپس مردم فرهنگ استفاده از آن را به مرور یاد می گیرند در واقع فرهنگ استفاده از تکنولوژی همیشه طول می کشد نه تنها در یک کشور که در کل جهان این چنین است اماچرا مردم کشورهای غربی تاخیر فرهنگی کمتری دارند یا به بیان دیگر در قوانین راهنمایی و رانندگی تخلف کمتری می کنند؛ چون آن ها زودتر با تکنولوژی و فناوری ( یخچال، ماشین و...) آشنا شدند و فرهنگ استفاده از آن را هم بهتراز کشورهای دیگر می دانند.
بنابراین درد کشورهای جهان سوم، تاخر فرهنگی است؛ در آپارتمان زندگی می کنیم ولی فرهنگ آپارتمان نشینی را نمی دانیم؛ وقتی هم اعتراض می کنیم؛ می گویند: «چهار دیواری اختیاری». ماشین بنز سوار می شویم ولی فرهنگ استفاده از آن را بلد نیستیم یا به راحتی زباله و پوست میوه خود را ازماشین به بیرون پرتاپ می کنیم و یا قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت نمی کنیم.
بنابراین هر کشوری که توسعه یافته تر است و زودتر وارد تکنولوژی شده،از تاخر فرهنگی کمتری برخوردار است. مثلا مردم تهران با توجه به اینکه زودتر به تکنولوژی دست یافتند نسبت به شهرستان ها تاخر فرهنگی کمتری دارد ضمن اینکه این رابطه به ترتیب در کشورهای توسعه یافته و جهان سوم هم حاکم است. اینکه سالانه صدها هزار نفر در جاده ها کشته یا زخمی می شوند به دلیل تاخر فرهنگی است. چرا مصرف برق ایران برابر است با چین یک میلیارد و چهار صد میلیون نفری ؛ چون فرهنگ استفاده از آن را نداریم.
آموزش خود به خودی، یکی از راههای فرهنگ استفاده از تکنولوژی است وقتی کسی، به طور مثال، از شهرستان به تهران مهاجرت می کند و در آپارتمان ساکن می شود به مرور با فرهنگ آپارتمان نشیبنی آشنا می شود حالا یا با تذکر همسایگان یا با تغییر رفتار خویش، به واسطه مشاهده رفتار هم واحدی های خود. بنابراین فرهنگ آپارتمان نشینی مساله ای نیست که در یک یا چند روز قابل حل باشد و مردم آن را یاد بگیرند بلکه نیاز به زمان، تجربه و آموزش دارد.
از این مظر، نهادینه سازی فرهنگ آپارتمان نشینی یک پروسه طولانی مدت است بنابراین تا این فرهنگ را مردم تجربه نکنند، راههای رعایت آن را متوجه نمی شوند. چرا که افرادی که در شهرستان زندگی می کنند قاتدتا نمی توانند مانند شهر نشینان تهران این فرهنگ را رعایت کنند لذا یا باید تجربه کنند یا آموزش ببینند یا منتظر بمانند تا یک مدت طولانی سپری شود و این فرهنگ در بینشان نهادین شود.
پس، تغییرات در همه عناصر فرهنگی به یک اندازه انجام نمی گیرد و متفاوت است مثلا در شهرستان ها کمتر از تهران صورت می گیرد. بنابراین درد ما در همه عرصه های مختلف سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی تاخر فرهنگی می باشد.
فرهنگ اساس توسعه است. مارکس وبر می گوید: آن چه موجب توسعه اروپا شد، تغییر ذهنیت دینی بود. آنها معتقد بودند با کار و کوشش و سرمایه گذاری دراین دنیا است که توسعه و پیشرفت می کنند؛ چرا که سرمایه داری و سرمایه اندوزی را یک عبادت تلقی می کردند.
ما نمی توانیم به گذشته برگردیم و جامعه ما گذشته را پشت سر گذاشته است.دیوید رایزمن می گوید : جوامع از مرحله سنت خواهی، سنت گرایی و سنت پرستی گذر کرده؛ بنابراین امروز جوانان بر خلاف ما خودمختار شدند، خرد گرا هستند ،خوب و بد را به خوبی از هم تشخیص می دهند و دنباله رو همسالان خود هستند. بر همین اساس به سختی حرف بزرگتر ها را گوش می دهند؛ در نتیجه صحبت از فرهنگ اسلامی برای جوانان امروز کمی سخت و غیر قابل پذیرش است. ضمن اینکه فناوری و فضای مجازی به قول «مارشال مک لوهان» همه چیز را در نوردیده است.
وقتی در یک محیطی می نشینیم و می بینیم همه مردم و جوانان مشغول گوشی های خود هستند این ها چگونه می توانند فرهنگ اسلامی را یاد بگیرند آیا با این حجم ازمحتواهای مختلف در شبکه های اجتماعی، جایی برای فکر کردن در مورد سبک زندگی اسلامی یا شهر نشینی اسلامی باقی مانده است.
بنابراین، فرهنگ آپارتمان نشینی باید از مدارس و مهد کودک ها آغاز و در کتب درسی آموزش داده شود. از این طریق افراد در بزرگسالی می توانند این فرهنگ را در زندگی خود نهادینه کنند و به حقوق همسایه و همنوع خود احترام بگذارد. ضمن اینکه ازهمکاری نهادهایی مانند صدا و سیما، اصحاب رسانه و ساخت و تولید فیلم ها و سریال هایی با مضمون آپارتمان نشینی هم نباید غافل شد هر چند وضع قانون فرهنگ آپارتمان نشینی هم برای نهادینه سازی این امرمی تواند تاثیرگذار باشد.
دیدگاه اجتماعی:
درد اجتماعی چیست؟مردم اغلب دو نوع درد را تجربه می کنند: درد اجتماعی و درد فیزیکی. اولی مربوط به فاصله روانی از افراد یا گروه های اجتماعی است، در حالی که دومی با آسیب بافتی واقعی یا بالقوه مرتبط است.
درد اجتماعی ناشی از تعاملات بین فردی باعث ایجاد احساسات منفی در افراد می شود و به اندازه درد جسمانی پیامدهای منفی دارد. مطالعات مختلف تعامل بین درد اجتماعی و درد فیزیکی را نه تنها در عملکرد رفتاری بلکه در فعالیتهای درون مناطق عصبی مشترک نشان دادهاند.
بر این اساس،تعامل بین درد اجتماعی و درد فیزیکی در عملکرد رفتاری افراد و همپوشانی در مدارهای عصبی در مورد پردازش درد اجتماعی و درد فیزیکی. درک رابطه بین درد اجتماعی و درد فیزیکی ممکن است بینش جدیدی در مورد ماهیت این دو نوع درد ارائه دهد و بنابراین ممکن است به درمان بیماری های مرتبط با هر دو نوع تجربه دردناک کمک کند.
همپوشانی بین درد فیزیکی و درد اجتماعی
برخی از مطالعات تصویربرداری رزونانس مغناطیسی عملکردی (fMRI) شواهدی را برای تعامل بین درد اجتماعی و درد فیزیکی ارائه میدهند. مشخص شد که درد فیزیکی و درد اجتماعی بر مدارهای عصبی مشترک متکی هستند که نشان می دهد تجربه درد فیزیکی و درد اجتماعی ممکن است مبنای عصبی یکسانی داشته باشند.
تجربیات منفی مبتنی بر درد اجتماعی میتواند نواحی مغز مرتبط با مولفههای عاطفی درد فیزیکی را فعال کند.بخشی از مغز ممکن است در طول تجربیات فردی طرد اجتماعی فعال شود. این بخش یک ناحیه کلیدی مغز درگیر در درد فیزیکی و درد اجتماعی است که مسئول پردازش احساسات ناخوشایند ناشی از درد فیزیکی و احساسات منفی ناشی از رویدادهای اجتماعی است.
مطالعات نشان داده است که افرادی که استامینوفن (یک مهارکننده رایج درد) مصرف میکنند، کاهش فعالیت آن بخش از مغز را در طول طرد اجتماعی نشان میدهند که دلالت بر همبستگی مثبت بین درد اجتماعی و سایر فعالیتها در مغز دارد.
همهگیری باعث میشود بسیاری از مردم دردهای اجتماعی را تجربه کنند.درد اجتماعی شامل احساسات دردناک ناشی از موقعیت هایی است که افراد دیگر را درگیر می کند، مانند احساس طرد شدن، تنهایی، طرد شدن، بی ارزش شدن، رها شدن یا قطع ارتباط.کارشناسان می گویند راه هایی برای مقابله با دردهای اجتماعی در طول همه گیری وجود دارد.
با این حال،بین فاصله گذاری اجتماعی، رویدادهای لغو شده، و ناآرامی های سیاسی، بسیاری از مردم با آنچه محققان «درد اجتماعی» می خوانند، مواجه هستند.
در ادبیات روانشناختی، اصطلاح «درد اجتماعی» بیشتر برای اشاره به واکنشها به از دست دادن رابطه از طریق طرد، رها شدن، مرگ، دور شدن یا هر چیز دیگری استفاده شده است، اما شکی وجود ندارد که صرفاً عدم ارتباط منظم با افرادی که ارزش قائل هستند.روابط آن ها با ما باعث ایجاد احساسات منفی می شود که شامل غم و تنهایی نیز می شود .
احساس از دست دادن به احتمال زیاد دلیل اصلی نقض دستورالعملهای کنترل بیماری همهگیر از جمله بیرون رفتن با دوستان، شرکت در رویدادهای اجتماعی و سفر در تعطیلات است.
انگیزه حفظ ارتباطات اجتماعی آنقدر قدرتمند است و احساسات مرتبط با احساس جدایی از افراد دیگر آنقدر بد است که ملاحظات منطقی برای سالم ماندن و محافظت از افراد دیگر در برابر ویروس را تحت تاثیر قرار می دهد.
درد اجتماعی به عنوان یک برچسب گسترده و غیررسمی برای احساسات دردناک ناشی از موقعیت هایی که افراد دیگر را درگیر می کند، مانند احساس طرد شدن، تنهایی، طرد شدن، بی ارزش شدن، رها شدن یا قطع ارتباط می توان تعریف کرد.
معمولاً ما به این فکر میکنیم که «درد» ناشی از رویدادهای فیزیکی است.شکستن بازو، پا گذاشتن روی شیشه شکسته،نیش زدن زنبور اما رویدادهای صرفاً بین فردی میتوانند به اندازه تجربیات فیزیکی صدمه بزنند.
این رویدادها ممکن است شامل احساسات دردناک غم و اندوه در هنگام مرگ یکی از عزیزان، غم و اندوه هنگام پایان یک رابطه عاشقانه یا احساس نادیده گرفته شدن و طرد شدن توسط همسالان شما باشد.
عملکرد درد اجتماعی اساساً همان درد جسمانی است، به ما هشدار می دهد که سلامت اجتماعی ما را تهدید می کند (همانطور که درد فیزیکی نشان دهنده تهدیدی برای رفاه جسمی است) و ما را از انجام کارهایی که اجتماعی ما را تضعیف می کند بازدارد. همانطور که ترس از درد به ما انگیزه می دهد تا اقدامات احتیاطی برای ایمنی فیزیکی خود را انجام دهیم.
بسیاری از مزایای درد اجتماعی در بیزاری آن نهفته است.به عنوان مثال، عدم تمایل به تجربه احساسات منفی باعث می شود افراد به گونه ای رفتار کنند که از روابط معنادار آنها محافظت کند. اگرچه بزرگسالان و کودکان اغلب از نگرانی در مورد آنچه دیگران در مورد آنها فکر می کنند دلسرد میشوند، نگرانیهای مربوط به ارتباط اجتماعی مهم هستند.
تصور کنید اگر مردم اصلاً نگران نادیده گرفتن، طرد و رها کردن افراد دیگر نباشند، چگونه عمل میکنیم. ما در حفظ دوستیها، روابط عاشقانه، شغل و سایر روابط مهم مشکل خواهیم داشت که کیفیت زندگی ما را بهطور جدی تضعیف میکند.
در حالی که احساس درد اجتماعی می تواند غیرقابل تحمل باشد، موارد زیر می تواند در مقابله با آن کمک کند.
آیا درد، واقعی است؟
احساس درد اجتماعی بخش ذاتی انسان بودن است و اگرچه ناخوشایند است، اما به این معنا نیست که مشکلی در شما وجود دارد.
با این حال، آن ها نشان می دهند که ارتباطات در حال حاضر آن چیزی نیست که باید باشد.
همچنین، بخشی از مشکل در جامعه فردگرا، پراکنده و مدرننهفته است. برای میلیونها سال، اجداد ما در قبیلههای نزدیک به هم متشکل از 30 تا 50 نفر دیگر زندگی میکردند، بنابراین احساس انزوای اجتماعی به ندرت اتفاق میافتاد (مگر اینکه فردی آنقدر رفتار بدی داشته باشد که طرد شده یا از گروه اخراج شود). در مقابل، ما زندگی نسبتاً جدا از هم اجتماعی داریم، بنابراین احساس درد اجتماعی بیشتر محتمل است.
دبورا سرانی، روانپزشکی استاد دانشگاه آدلفی و نویسنده کتاب "گاهی وقتی غمگین هستم" می گوید به خود اجازه دهید این درد عاطفی را احساس کنید.مطمئن شوید که برای دردهای اجتماعی خود، محدودیت زمانی تعیین نکنید.
افکار را بایدمدیریت کرد:علاوه بر از دست دادن ارتباطات اجتماعی، فکر کردن در مورد از دست دادن آن ها به پریشانی می افزاید.
فردی را تصور کنید که در درد اجتماعی شدیدی است که برای لحظه ای شرایط اجتماعی را که باعث درد او شده است،فراموش کرده است. احساسات منفی از بین خواهند رفت.
به حداقل رساندن تعداد دفعاتی که درباره موقعیت اجتماعی، فکر می شود، می تواند کمک کننده باشد.
البته انجام این کار سخت است، اما درگیر شدن در فعالیتهای ذاتاً جالب - سرگرمیها، موسیقی، تلویزیون یا فیلمهای جالب، ورزش و غیره - حتی زمانی که در ابتدا تمایلی به انجام آنها نباشد، به فرد کمک میکند. حواس پرتی گاهی یک استراتژی مقابله ای کاملا قابل قبول است.
حواس، تغذیه شود:درد اجتماعی و همچنین درد جسمی به خوبی به تجربیات حسی پاسخ می دهد.
بنابراین، تا زمانی که می شود، استراحت، بدن را نیز حرکت ، به چیزهای زیبا و رنگارنگ نگاه، به موسیقی گوش داده شود.
توصیه هایی که برای کاهش درد اجتماعی، ارائه می شوند،مهمند، مانند اینکه:
در صورت امکان، ارتباط با افرادی را که برایتان ارزش بیشتری قائل هستید، در اولویت قرار دهید.
هر نوع ارتباطی کمک خواهد کرد - ایمیل، تماسهای تلفنی، تماسهای ویدیویی، مانند زوم و فیستایم - اما هر چه مستقیمتر و شخصیتر باشد، بهتر است.
سپاسگزار بودن برای سهولت ارتباط نیز می تواند کمک کند.
تصور کنید اگر بدون این قابلیتهای ارتباطی با همهگیری روبهرو بودیم و همچنان از نامههای پستی برای برقراری ارتباط استفاده میکردیم.
شرکت در "میان وعده های اجتماعی:درست همانطور که مردم وقتی گرسنه هستند میان وعده می خورند اما نمی توانند در یک وعده غذایی کامل جا بیفتند، افراد می توانند زمانی که نمی توانند با مردم تعامل داشته باشند، یادآور روابط خود باشند.
نگاه کردن به عکسها، خواندن نامهها یا پیامهای قدیمی و فکر کردن به روابط خود میتواند به کاهش احساسات منفی کمک کند. البته، آنها همچنین می توانند احساس غم و اندوه یا نوستالژی در مورد ارتباط از دست رفته ایجاد کنند، اما این گاهی بهتر از درد اجتماعی است.
از یک متخصص کمک بگیرید:در حالی که بیشتر دردهای اجتماعی هم برای کودکان و هم برای بزرگسالان می آید و می رود، اگر نمی توانید از دردهای اجتماعی تسکین پیدا کنید و به مدت دو هفته یا بیشتر به طور مداوم با دردهای روحی و جسمی در محل کار، خانه یا مدرسه دست و پنجه نرم می کنید. به یک متخصص بهداشت روان مراجعه کنید.
آن ها میتوانند ارزیابی کنند که آیا شما به کمک بیشتر نیاز دارید یا خیر.روانشناسان و روانپزشکان میتوانند راهبردهایی را برای مقابله با احساس قطع ارتباط ارائه دهند و صرفاً داشتن ارتباط با یک متخصص سلامت روان میتواند به خودی خود باعث شود افراد کمتر احساس انزوا و تنهایی کنند.
##########
تربیت به عنوان یک واژه تخصصی، بسیار متفاوت از نگرش های عامیانه است. استفاده عوام از کلمات و عباراتی نظیر «بی تربیت» یا،«تربیت ندارد» و نیز «تربیت یادت ندادند؟» نشان دهنده عدم درک کافی از این کلمه است.تربیت، معنایی عمیق دارد.
سرچشمه بودن تربیت به دلیل همین عمیق معنا داشتن آن است زیرا غیر آن، معطوف به اخلاق، فرهنگ و به طور کلی، رفتارها می شود.اکثر مردم به دلیل غیر متخصص بودن، دچار اشتباه می شوند.
به زبان ساده باید گفت که کلمه بی تربیت، وجود ندارد زیرا بدترین انسان ها هم دارای نوعی تربیت هستند مگر اینکه یک فرد بدون تماس با همنوعی از خود، در گوشه ای از محیط زندگی کند و والدینی را ندیده باشد.
یک جنایتکار، قاتل، دزد، متجاوز و هرزه نیز دارای نوعی تربیت هستند یعنی تربیت شده اند تا این چنین باشند.شاید منظور والدین اینگونه محصولی نبوده ولی با توجه به عدم درک از فرزند، این چنین شده است.
بنابراین، درک درست از تربیت، راهنمای خوبی برای شناخت دردهای انشعابی است.اینکه بدانیم، تربیت به معنای رشد توانایی های انسان از قوه به فعل است.چون قوه بودن شامل انواعی از استعدادها می شود لذا قابلیت هایی مورد نظر است که خاص انسانی بودن هستند.
از طرفی، این قوه ها همیشه انسانی نیستند.بعضی، با حیوان ها مشترکند و تعدادی نیز حیوانی هستند.اگر تربیت در طی کوشش های خود، قوای انسانی را رشد دهد، رفتارها نیز بر همان اساس شکل می گیرند.
در همین راستا، جانشینی واژه تربیت با عبارتی مانند آموزش و پرورش هم درست نیست زیرا آموزش، فعالیتی است که هدف آن، یادگیری است و گرچه می تواند مقدمه ای برای تغییر باشد اما همیشه نیست.آموزش عیر از تربیت است.
در واقع، دردهای انحرافی مانند فقر یا انواع جنایات، دارای سرمنشا درونی و ناشی از رشد قوای غیر انسانی هستند.این بدان معنی است که استعداد توحش گری که در هر صورت در انسان موجود است، با عنوان شجاعت، رشد کرده و انواع کشتارها را به وجود می آورد.
بر این اساس، یک قاتل هم تربیت شده است و نمی توان آن را بی تربیت نامید.گروه های جنایتکار، افرادی رشد یافته در بی رحمی و تربیت شده در انواعی از توانایی های حیوانی هستند گرچه صورتی انسانی دارند.
از این نظر است که برای مبارزه با فقر یا دزدی و نیز انواع جنگ ها، باید به فکر تبدیل تربیت غیر انسانی به انسانی شد.رشدی که سبب آرامش فردی و اجتماعی می شود و انواع حبس ها را به فراموشی می سپارد.
این مهم که چگونه می توان به این موفقیت دست یافت؟ یا راه حل از بین بردن قوای غیر انسانی نوع بشر از کدام طریق امکان پذیر است؟ پاسخ هایی منطقی می پذیرند که آن نیز به دست انسان میسر است.
در همین رابطه باید پذیرفت که از بین بردن هیچکدام از قوای درونی انسان امکان پذیر نخواهد بود.این نکته، شامل هر دو نوع استعداد انسانی و حیوانی است.راه حل، فقط بر اساس«رشد» جنبه های انسانی قابل محقق شدن است.
در اصل، با رشد قوای انسانی است که آن ها بر غیر انسانی غالب می شوند و در نوعی مبارزه میان حق و باطل، پیروز می گردند و تا زمانی که این توفیق استمرار دارد، برخاستن قوای غیر انسانی صورت نخواهد گرفت.
سئوال اساسی این است، که رشد دهنده یا دهندگان کیستند؟ آیا افرادی مشخص مسئولند یا همه می توانند وارد شوند.اگر این مهم پذیرفته شود که آدمی نیاز به رشد دارد تا،«آدم» شود، بدیهی است که افرادی معین، عهده دار خواهند بود.
در بسیاری از کشورهای جهان، بر این مسئله تاکید نموده و در این راه، توفیقاتی داشته اند در حالی که در بعضی از مناطق جهان که گاه متمدن هم نامیده می شوند، غفلت از این نکته حیاتی، آن ها را به انواع رفتارهای ضد انسانی سوق داده است.
مطالعات تربیتی نشان می دهند که دو واژه، مسئولیت مستقیم رشد و تعالی سازی را دارا هستند.هر یک از این دو می توانند تربیت انسانی را به موفقیت برسانند یا ضدیت با آن را در جامعه غالب گردانند.
خانواده به عنوان اصلی ترین مسئول، مورد خطاب است.گرچه واژه خانواده، گستردگی خاصی دارد و ابعاد مختلف و متفاوتی را در بر می گیرد اما پذیرش این مسئولیت، بنیانی توفیق آمیز خواهد بود.
کشورهایی که کمترین جنایات در آن ها صورت می گیرد یا فقر در آن ها به قدری کم است که نادیده گرفته می شود، بر مسئولیت پذیری خانواده و رشد دهندگی آن، تاکید نموده اند.این نوع از کشورها، برنامه ریزی های منظمی در این رابطه، اجرایی نموده اند.
بعد از خانواده و البته در درچه دوم اهمیت، باید به نظام های آموزشی در همه مقاطع تحصیلی اشاره نمود.کودکستان که مهم ترین آن هاست و متاسفانه در کشورهای جهان سوم اهمیت چندانی ندارد، دبستان به عنوان اولویت بعدی و دارای اهمیتی خاص است، را می توان ذکر کرد.
دوره متوسطه که همزمان با امکان رشد قوای غیر انسانی است، از اهمیت ویژه ای برخوردار است زیرا امکان غلبه قابلیت های ضد انسانی به دلیل تغییرات ژنتیکی، بسیار بالاست و لذا نوعی درگیری میان قوای متضاد در این دوره صورت می گیرد.
دوره های مختلف دانشگاهی، گرچه از نظر رشد قوا، نوعی انسان تغییر یافته را تحویل می گیرد اما رشد انتظارات به خصوص برتری جویی و رقابت های غیر انسانی، باعث غلبه آن ها به خصوص در انباشت ثروت و خود بزرگ بینی، خواهد شد.
با تمام این توضیح ها، برای علاج دردهای انشعابی، چگونه خانواده هایی و نیز نظام های آموزشی باید داشت؟آیا مسیرهای گذشته، عامل این دردها نیستند؟تمرکز بر تربیت، اساسی است.
دردها و دیدگاه ها:موضوع دردهای انشعابی را از زوایای متفاوتی می توان نگریست.این یعنی، دیدگاه های مختلفی، قابل ارائه است.نظریه پردازان مختلف، با تکیه بر داشته های خود، ایده های خاص خویش را معرفی می کنند.
این، نشان می دهد که دردهای انشعابی مورد توجه اندیشمندان و علم نگران است.مهم ترین نکته، علمی بودن دیدگاه هاست.استدلال خواهی و یافتن رابطه علت و معلولی، خمیرمایه این نوع فعالیت هاست.تکیه بر دانش، برای یافتن ریشه هاست.
علوم پزشکی، به عنوان مثال، در این رابطه، ضمن تعریف دردهای انشعابی به موارد مربوط به آن نیز می پردازد.این دیدگاه، متمرکز بر سلامت جسم است و بیشتر، جنبه درمان های فردی دارد.نگرش آن، دارودرمانی و اعمال مختلف جراحی است.
این دیدگاه، برای روشن شدن موضوع، تعریفی از دردهای انشعابی را ارائه می دهد.
«دردهای انشعابی به دردهایی گفته میشود که از یک نقطه در بدن منشا میگیرند و به نقاط دیگر گسترش مییابند. این نوع درد معمولاً ناشی از تحریک یا فشار بر اعصاب است و میتواند با علائمی مانند سوزش، بیحسی، یا ضعف عضلانی همراه باشد.»
تعریف، از توجه به جسم، فراتر نمی رود لذا در استمرار فعالیت های خود، بر آن نیز متمرکز می شود.به طور مثال، در مورد علت های درد انشعابی، از محدوده جسم خارج نمی شود و آن ها را در چندین مورد تخصصی، تقسیم بندی می کند.نظریه زیر مربوط به همین دیدگاه است.
«علل دردهای انشعابی,فتق دیسک:
فتق دیسک زمانی اتفاق میافتد که بخشی از دیسک بین مهرهای از جای خود خارج شده و به عصب مجاور فشار وارد میکند. این فشار میتواند باعث درد در ناحیه کمر و انتشار آن به پاها شود.
تنگی کانال نخاعی:تنگی کانال نخاعی به معنای باریک شدن فضای داخل کانال نخاعی است که میتواند باعث فشرده شدن نخاع و اعصاب شود. این امر میتواند منجر به درد، بیحسی و ضعف در پاها شود.
التهاب اعصاب:التهاب اعصاب میتواند به دلایل مختلفی از جمله عفونت، آسیب عصبی یا بیماریهای خودایمنی ایجاد شود. التهاب اعصاب میتواند باعث درد و علائم دیگر در ناحیه آسیب دیده و همچنین انتشار درد به سایر نقاط بدن شود.
نورالژی:نورالژی به دردی گفته میشود که از یک عصب آسیب دیده یا تحریک شده ناشی میشود. این درد میتواند به صورت تیز، سوزشی یا شوک الکتریکی احساس شود و معمولاً در نزدیکی محل عصب آسیب دیده است.
سایر علل:دردهای انشعابی میتوانند ناشی از علل دیگری مانند سندرم تونل کارپال (فشرده شدن عصب مدین در مچ دست)، بیماریهای خودایمنی، یا مشکلات متابولیک مانند دیابت نیز باشند.
علائم دردهای انشعابی:درد در یک نقطه خاص که به سایر نقاط بدن انتشار مییابد.
احساس سوزش، سوزن سوزن شدن یا بیحسی در ناحیه آسیب دیده و مناطق دیگر.
ضعف عضلانی در ناحیه آسیب دیده.
تغییرات در حس لامسه مانند از دست دادن حس یا حساسیت بیش از حد.
تشخیص و درمان:تشخیص دردهای انشعابی معمولاً با معاینه فیزیکی، بررسی سابقه پزشکی بیمار و انجام آزمایشهای تشخیصی مانند الکترومیوگرافی (EMG) و مطالعات هدایت عصبی انجام میشود.
درمان دردهای انشعابی بسته به علت زمینهای متفاوت است و ممکن است شامل موارد زیر باشد: داروهای مسکن و ضد التهاب, فیزیوتراپی و تمرینات ورزشی, تزریق استروئید یا سایر داروها, درمانهای مداخلهای مانند بلوک عصبی یا جراحی.
نکته مهم: اگر دچار دردهای انشعابی هستید، مهم است که به پزشک مراجعه کنید تا علت درد شناسایی و درمان مناسب تجویز شود.»
متن فوق، نشان دهنده محدودیت این دیدگاه از نظر روابط اجتماعی، دیدگاه های انسانگرایانه، مسائل غیرمادی، دردهای روانی، انواع مسائل غیر جسمی، مشکل های روحی و در نهایت، دردهایی که منشا آن ها، جسمانی نیستند و از طریق دارو و اعمال پزشکی، حل نمی شوند،نمی گردد.
باید توجه داشت که دردهای انشعابی، موضوع محدودی در حصار علم پزشکی نیست بلکه گستردگی خاصی در جوامع مختلف دارد به طوری که توازن موجود را بر هم می زند و اجتماع انسانی را نامتعادل می کند.
این موضوع، در دیوارهای مادی حبس نمی شود و در اصل، به اندازه تفاوت های فردی، دارای فراز و نشیب هاست اما این بدان معنا نیست که منشا و بنیانی نداشته باشد یا به سرچشمه ای وصل نباشد.
دردهای انشعابی، تنها در جامعه انسانی، معنایابی می شوند.آن ها در درون جامعه تولید می گردند.منافع و زیان هایی دارند.زیان ده و منفعت خواه، هر دو، از جنس انسانند.هیچ حیوانی، مداخله گر نیست هر چند وحشی تر هم که باشد، باز، بی تاثیر و بی تقصیر است.
پس، محور دردها، انسان است.موجود دوپایی که از قوه فکر و عقل، برخوردار است و هوش سرشار او سبب سازش با وضعیت های مختلف می گردد.این موجود، در پی تسخیر طبیعت است و دنیا را به نفع خود تغییر می دهد.
دیدگاه روانی:یکی دیگر از دیدگاه ها، جنبه روانی دارد و مانند نگرش های پزشکی نیست.این ها، برداشت خود را از دردهای روانی در محدوده هایی خاص، تعریف می کنند و تمرکز را نیز بر همان اساس، شکل می دهند.
دردهای روانی انسان در جامعه که از نظر ما، انشعابی نامیده می شوند، غیر مادی به حساب می آیند و لذا، آن ها را اموری ذهنی یا عاطفی، خطاب می کنند.اینکه سرچشمه دردهای روانی چیست؟وضوحی یافت نمی شود.متن زیر، بخشی از این دیدگاه است.
«درد روانی، درد ذهنی یا درد عاطفی، یک احساس ناخوشایند ( رنج) با منشا روانی و ذهنی است.»
ادوین اس. اشنایدمن، یکی از پیشگامان حوزه خودکشی شناسی، آن را اینگونه توصیف کرد: «چقدر به عنوان یک انسان درد میکشید. این رنج روانی است؛ عذاب روانی.»
روشهای متعددی برای اشاره به درد روانی وجود دارد، استفاده از یک کلمه متفاوت معمولاً نشان دهنده تأکید بر جنبه خاصی از زندگی ذهنی است. اصطلاحات فنی شامل algopsychalia و psychalgia است ، اما ممکن است درد روانی، [درد عاطفی، درد روانی، درد اجتماعی، درد معنوی یا روحی، یا رنج نیز نامیده شود. در حالی که اینها به وضوح اصطلاحات معادلی نیستند،
یک مقایسه سیستماتیک از نظریهها و مدلهای درد روانی، درد روانی، درد عاطفی و رنج به این نتیجه رسید که هر یک احساس عمیقاً ناخوشایند یکسانی را توصیف میکنند. به طور گسترده اعتقاد بر این است که درد روانی جنبهای اجتنابناپذیر از وجود انسان است.
سایر توصیفات درد روانی عبارتند از: «طیف گستردهای از تجربیات ذهنی که به عنوان آگاهی از تغییرات منفی در خود و عملکردهای آن همراه با احساسات منفی مشخص میشود»، «یک تجربه ذهنی پراکنده ... متمایز از درد جسمی که اغلب موضعی و مرتبط با محرکهای فیزیکی مضر است»و «یک احساس پایدار، ناپایدار و ناخوشایند ناشی از ارزیابی منفی از ناتوانی یا نقص خود.»
علل:تصور میشود صفت «روانی» شامل کارکردهای باورها، افکار، احساسات و رفتارها میشود که ممکن است به عنوان نشانهای برای منابع متعدد درد روانی تلقی شود. یکی از راههای گروهبندی این منابع مختلف درد توسط اشنایدمن ارائه شده است، که اظهار داشت درد روانی ناشی از نیازهای روانی ناکام است.به عنوان مثال، نیاز به عشق، استقلال، وابستگی و موفقیت، یا نیاز به اجتناب از آسیب، شرم و خجالت. نیازهای روانی در ابتدا توسط هنری موری در سال 1938 به عنوان نیازهایی که رفتار انسان را تحریک میکنند، توصیف شدند .اشنایدمن معتقد بود که افراد اهمیت هر نیاز را به طور متفاوتی ارزیابی میکنند، که توضیح میدهد چرا سطح درد روانی افراد هنگام مواجهه با یک نیاز ناکام یکسان متفاوت است. این دیدگاه نیازها با توصیف پاتریک دیوید وال از درد جسمی مطابقت دارد که میگوید درد جسمی نشان دهنده یک حالت نیاز بسیار بیشتر از یک تجربه حسی است.
نیازهای روانی برآورده نشده در دوران جوانی ممکن است باعث ناتوانی در برآورده کردن نیازهای انسانی در مراحل بعدی زندگی شود در نتیجه فرزندپروری سهلانگارانه، کودکانی که نیازهای روانی برآورده نشده دارند، ممکن است در طول زندگی با اختلالات روانپریشی در دوران کودکی مرتبط باشند.
در حوزههای روانشناسی اجتماعی و روانشناسی شخصیت ، اصطلاح درد اجتماعی برای اشاره به درد روانی ناشی از آسیب یا تهدید ارتباط اجتماعی استفاده میشود؛ سوگواری، خجالت، شرم و احساسات جریحهدار شده، زیر مجموعههای درد اجتماعی هستند.
از دیدگاه تکاملی، درد روانی، ارزیابی مشکلات اجتماعی واقعی یا بالقوهای را که ممکن است تناسب فرد برای بقا را کاهش دهد، ضروری میسازد.نحوهی ابراز درد روانی افراد در اجتماع (مثلاً گریه، فریاد، ناله) به این هدف است که نشان دهد آن ها نیازمند کمک هستند.
دیدگاه روانی، گرچه محدود به جسم و ماده نمی شود و از واژه هایی مانند ذهن یا عواطف، سخن می راند اما اشاره ای به انشعابی بودن و در نتیجه منشا داشتن، نمی کند.
این دیدگاه که به نظر، متمایل به روانشناسی و شاخه های آن است، به دردهای آنی در همان زمان و کوشش برای رفع رنج در همان مقطع، می پردازد و هرگز، گستره ی دردهای انشعابی جامعه را دارا نیست.
نظرهایی که در مورد انواع دردهای آشکار و پنهان، مطرح می کنند، بیشتر جنبه فردی دارند در حالی که دردهای انشعابی، متمایل به جنبه های اجتماعی و یافتن، سرچشمه هاست.این دیدگاه، محدودیت های خاصی دارد.
دیدگاه فلسفه:فلسفه به درد به عنوان یک تجربه ذهنی و فیزیکی نگاه می کند که می تواند جنبه های مختلفی داشته باشد. از یک سو، درد می تواند به عنوان یک هشدار دهنده بیولوژیکی در نظر گرفته شود که ما را از آسیب و خطر دور می کند. از سوی دیگر، درد می تواند یک تجربه ذهنی پیچیده باشد که شامل جنبه های عاطفی، شناختی و اجتماعی است. فیلسوفان به بررسی ماهیت درد، علل آن و چگونگی تجربه و واکنش انسان ها به آن پرداخته اند.
دیدگاه های فلسفی مختلف در مورد درد:
دیدگاه دکارتی:
رنه دکارت درد را به عنوان یک فرآیند مکانیکی می دید که در آن اعصاب به عنوان لوله هایی عمل می کنند که ارواح حیوانی (نوعی سیال عصبی) را به مغز منتقل می کنند.
دیدگاه حسی فلسفه:
برخی از فلاسفه معتقدند که درد یک تجربه حسی است که به طور مستقیم توسط بدن تجربه می شود و می تواند به عنوان یک شاخص برای سلامتی یا آسیب در نظر گرفته شود.
دیدگاه عاطفی فلسفه:
برخی دیگر از فلاسفه معتقدند که درد جنبه عاطفی قوی دارد و می تواند با احساساتی مانند ترس، غم و اندوه همراه باشد.
دیدگاه شناختی فلسفه:
برخی از فلاسفه به نقش شناخت در تجربه درد اشاره می کنند و معتقدند که چگونگی درک و تفسیر فرد از درد می تواند بر تجربه او از درد تأثیر بگذارد.
دیدگاه اجتماعی فلسفه:
برخی از فلاسفه به تأثیرات اجتماعی درد اشاره می کنند و معتقدند که تجربیات درد می تواند تحت تأثیر فرهنگ، اجتماع و روابط اجتماعی فرد قرار گیرد.
تمایز درد و رنج:فلسفه همچنین به تمایز بین درد و رنج توجه دارد. به طور کلی، درد به عنوان یک تجربه حسی و فیزیکی در نظر گرفته می شود، در حالی که رنج به عنوان یک تجربه ذهنی و عاطفی پیچیده تر در نظر گرفته می شود که می تواند شامل درد، غم، اندوه و سایر احساسات منفی باشد.
فلسفه و مقابله با درد:فلسفه می تواند به ما کمک کند تا درک بهتری از درد و رنج داشته باشیم و راه های موثرتری برای مقابله با آن پیدا کنیم.به عنوان مثال، فلسفه می تواند به ما کمک کند تا:
ارتباط بین درد و رنج را درک کنیم.
نقش ارزش ها و اهداف در زندگی را در مقابله با درد و رنج بشناسیم.
به اهمیت همدلی و درک دیگران در مواجهه با درد و رنج پی ببریم.
در نهایت، فلسفه به ما کمک می کند تا با نگاهی عمیق تر به ماهیت درد و رنج، زندگی معنادارتر و باارزش تری داشته باشیم.
دیدگاه فلسفی در مورد درد، گرچه از همدلی برای درک رپج دیگران، سخن می گوید اما روشن نیست که چگونه می توان این دردها را کاهش یا از بین برد.
فلسفه به طور حتم، بخشی به نام انسان شناسی دارد که آن نیز تابع مشرب های فکری خاص خود است.مکتب هایی که هرکدام، با توجه به نوع نگاه خود، به موضوع می پردازند اما عدم یکدست بودن آن ها هم، مسائل جدیدی را به وجود می آورد.
به هر شکل، خلا نپرداختن به انشعاب ها و نیز ریشه های درد، همچنان باقی است.فلسفه، گرچه، علم پایه است و از قدیمی ترین علوم زمان، محسوب می شود اما در این زمینه، چندان توفیقی نداشته است.
دیدگاه اقتصادی:نگرش اقتصاد به درد انسان، از منظر تخصیص منابع محدود برای به حداکثر رساندن رفاه، به مسئله درد به عنوان یک «هزینه» یا «زیان» نگاه میکند. به عبارت دیگر، درد به عنوان یک مانع در برابر تولید، مصرف و رفاه کلی در نظر گرفته میشود.
اقتصاددانان به دنبال راههایی برای کاهش درد و افزایش رفاه هستند، چه از طریق مداخله های بهداشتی و چه از طریق سیاستهایی که به کاهش فقر و نابرابری کمک میکنند.
برخی از دیدگاههای کلیدی اقتصاد در مورد درد انسان:
درد به عنوان هزینه:
از دیدگاه اقتصاد، درد یک هزینه است که افراد و جامعه باید متحمل شوند. این هزینه میتواند به صورت مستقیم (مانند هزینه درمان) یا غیرمستقیم (مانند از دست دادن بهرهوری به دلیل درد) باشد.
کاهش درد به عنوان هدف:
اقتصاددانان معتقدند که کاهش درد، یک هدف مطلوب است زیرا منجر به افزایش رفاه و بهرهوری میشود.
تخصیص منابع برای کاهش درد:
اقتصاد به دنبال یافتن بهترین راهها برای تخصیص منابع محدود (مانند بودجه بهداشت و درمان) برای کاهش درد و افزایش رفاه است. این ممکن است شامل سرمایهگذاری در تحقیقات پزشکی، بهبود دسترسی به خدمات بهداشتی، و اجرای سیاستهایی برای کاهش عوامل خطر آفرین باشد.
درد و نابرابری:
اقتصاد توجه ویژهای به تأثیر درد بر گروههای مختلف اجتماعی دارد. درد ممکن است به طور نامتناسبی بر گروههای آسیبپذیر مانند فقرا، معلولان و اقلیتها تأثیر بگذارد.
اقتصاد رفتاری:
این شاخه از اقتصاد به بررسی تأثیرات روانشناختی درد بر تصمیمگیریهای اقتصادی میپردازد. به عنوان مثال، افراد ممکن است در هنگام درد، ریسکپذیری کمتری داشته باشند یا انتخابهای غیرمنطقی انجام دهند.
به طور خلاصه، اقتصاد درد انسان را به عنوان یک هزینه و یک مانع در برابر رفاه در نظر میگیرد و به دنبال راههایی برای کاهش آن و تخصیص منابع برای کاهش درد و افزایش رفاه است.
نگرش اقتصادی در مورد درد، بیشتر از اینکه ریشه یابی اولیه شود به آخرین دلیل می پردازد و تمرکز آن بر منفعت در مقابل هزینه است.این یعنی، محدودیت خاصی دارد و قابل گسترش به جامعه نیست.
دیدگاهی است که به رنج های آشکار مانند فقر و آنهم در حد مشاهده می پردازد در حالی که فقر پنهان، بخشی از این موضوع است.فردیت در این راستا، بر جمعیت می چربد و در همان حصار باقی می ماند.
به نظر می رسد که دیدگاه اقتصادی و راه مبارزه با دردها را باید مسکنی در نظر گرفت کمااینکه، هیچگونه اشاره ای به شاخه های تولیدی درد و گرفتاری های حاصل از آن نمی کند.عدم ارائه راهکار موثر نیز از ضعف های موجود در این دیدگاه است.
سرچشمه ها:دردها که حاصل شوند، تلاش برای رهایی از آن ها نیز صورت می پذیرد.این بدان دلیل است که نوع بشر از درد گریزان است.او آرامش خواهی را در ذات خود دارد لذا رهایی سریع را خواستار و بر همین اساس، عمل می کند.فرار از رنج ها، هدف اوست.
اینکه انسان در آسایش به زندگی اجتماعی خود استمرار بخشد، ایده آل است.اگر او همنوع خود را درک کند و همدل با او باشد،کار درستی انجام داده است.احترام، همکاری، همراهی، هم اندیشی، همدردی، هم گامی و کوشش برای دستیابی به بهزیستی، انتظاری است که از نوع بشر برآورد می شود.
این یعنی، جامعه بی درد انسانی که حاصل آن، لذت بردن از زندگی است.شادی، شادکامی، همراه با نشاط و امید به آینده، حاصل چنین وضعیتی خواهد بود اما این مهم در جهان امروز یافت نمی شود.به جای آن، انواع کارشکنی ها، رقابت های منفی، قدرت طلبی ها، ظلم، جور و در نهایت، بی تعادلی رفتارها، صورت می گیرند.
ماحصل این کردارهای غیر انسانی، منجر به ایجاد انواعی از دردها می گردند و نوع بشر را در گرداب خود ساخته، گرفتار می کنند.این خود ساختگی نشان می دهد که مرکز توجه، انسان است و عامل دیگری مداخله گر نیست.
پس، انسان به عنوان تنها موجود عامل در ایجاد دردهای انشعابی، مورد خطاب قرار می گیرد.زجر هایی انحرافی، که عوام را از اصل ها غافل می کند در حالی که خود، ایجاد کننده و گسترش دهنده آن هاست.گرچه محیط و سایر موجودات هم در این مسیر، زیان بین هستند اما ضرر اصلی را خود انسان می بیند.
بنابراین، موضوع دردهای انشعابی، به انسان گره زده می شود و تمرکز را از غیر، جدا می کند.انسانی بودن دردها، هم از نظر فاعل و هم مفعول، مشهود است و لذا نوعی راهنما برای حرکت به سوی سرچشمه هاست.
بر این اساس، وجود انسان یک نشانه برای یافتن دردهای حقیقی است.نوعی مسیر برای پی بردن به ریشه هایی است که متصل به نوع بشرند.یعنی، دایره کنکاش، غیر انسان نیست که اگر غیر این تصور شود، به بیراهه رفتن است.
این واقعیت که منظور از انسان، محدوده محیطی نیست و شامل نوع و نژاد خاصی نمی شود، لذا بعد جهانی به خود می گیرد و «انسانی ــ جهانی» نامیده می شود.
در همین راستا، سئوالی اساسی مطرح می شود که کدام بعد از انسان؟این بدان دلیل است که آدمی تک بعدی نیست.ابعاد وجودی او در قالب های متفاوتی، متشکل می شوند.در این مسیر، انسان شناسی، راه چاره خواهد بود.
با این حال، محوریت انسان در تولید دردهای انشعابی، کنار گذاشته نمی شود.وجود او، بدون شک، راهی به سوی سر چشمه هاست اما کدامین وضعیت آدمی، نقش اساسی را ایفا می کند؟پاسخ آن، نمادهای تولیدی انسان است.
این بدان معنی است که یافتن بنیان های درد، مربوط به انواع رفتارهایی است که انسان از خود بروز می دهد.این کردارها می توانند مثبت یا منفی تلقی شوند.پذیرش یا طرد انواعی از رفتارها، معیاری برای تشخیص دردهای اساسی است.
در کنار این موضوع و رفتار شناسی حاصل از آن، به موضوع تازه تری می رسیم که علت یابی رفتارها نامیده می شود.یعنی، این پرسش مطرح می شود که، چرا رفتارها متفاوت، متناقض یا متضاد، تفسیر می شوند؟
این نشان می دهد که رفتار هم سرچشمه نیست زیرا نشانه ای از فرمان هاست.دستوراتی که از درون صادر می شوند و نوع رفتار را تعیین می کنند.اینکه رفتارهای آدمی تا مرز ضدیت هم پیش می روند، به دلیل ماهیت متفاوت درونی آن هاست.
بر این اساس، رفتارها به درون وصل می شوند.یعنی، رفتار هم سرچشمه نیست.آنچه مورد توجه قرار می گیرد، توانایی های درونی است.دردهای انشعابی را می توان به آن ها متصل نمود.همان مواردی که استعدادها نامیده می شوند.
در نتیجه این پیگیری، مشخص می شود که قابلیت های درونی انسان، با توجه به امکان تغییر و رشد، آغازینی برای تفسیر رفتارها به خوب یا بد، محسوب می گردند.از این طریق، علت تفاوت های فردی هم توجیه پذیر می شود.
دردهای انشعابی مانند وجود اشرار در جامعه و به تبع آن، ناامنی حاصل از آن، دارای بنیان هایی درونی هستند.یعنی بی رحمی یک فرد یا دزدی او، ناشی از درونی است که صادر کننده فرمان است اما سئوال اینجاست که چرا چنین دستوری صادر می شود؟
درون نگری و پرداختن به توانایی های انسان، راهنمای مناسبی در این زمینه است.این نشان می دهد که آدمی در بدو تولد، استعدادهایی دارد که متضاد با هم هستند.یعنی، قابلیت های انسانی در کنار حیوانی در او وجود دارند.
پس، انسان می تواند، هم، درونی انسانی مانند ترحم و از خود گذشتگی را رشد دهد و هم وحشی و بی رحم باشد.این، بسته به رشدی است که شامل توانایی ها می گردد.از این نظر، یافتن سرچشمه ها معطوف به توانایی ها، می شود.
اژ طرفی، تعالی توانایی ها نیز خود به خود، صورت نمی گیرد بنابراین، باید آن ها را رشد داد.این، فعالیتی حساب شده را می طلبد که دارای دو هدف متضاد است.یعنی یا رشدی انسانگرایانه مد نظر است یا دورنمایی حیوانی ترسیم می شود.
اینکه گفته می شود«نوزاد را تحویل دهید و بگویید چه می خواهید، قاتل یا متفکر، من همان را تحویل خواهم داد» نشان دهنده توجه به تعالی سازی است.با وجود این، سرچشمه، در چگونگی رشد است.آغازینی که به استمرار وصل می شود.
تضادها:استمرار رویدادهای مختلف زندگی که بدون شک به آغازین خود وصل هستند،گرچه درد نامیده می شوند و بسیاری از انسان ها را در برمی گیرند اما در کنار آن ها، بی دردی ها نیز معنا می یابند.
این یعنی،ضدین، در کنار هم قرار می گیرند تا به هم معنا دهند.مفهوم سازی، در بسیاری از موارد از درون تضادها، حاصل می شوند.مانند اینکه،سیاه بدون سفید، معنا نمی یابد یا تاریکی بدون روشنایی، بی معنا و حتی درک نشدنی است.
دردهای انشعابی نیز، از همین قاعده، پیروی می کنند و بهتر است بگوییم، مجبورند که تابع باشند.این، در تمام دوره های زندگی غالب است و استثنایی وجود ندارد لذا وصلی میان سرچشمه و تضادها در دردهای انشعابی وجود دارد که قابل تامل است.
شاید نمونه های روشن در جوامع انسانی، فقر و غنی باشند.این، نشان می دهد که فقیر بدون وجود ثروتمند، قابل تعریف نیست یا در حداقل شکل، قابل درک نیست.یعنی،فردی، فقیر نامیده می شود که در جامعه او، ثروتمندی با وضعیتی متضاد، قرار داشته باشد.
از همین تضاد می نوان دریافت که، فقر، دردی انشعابی است که به آغازینی وصل است لذا چون مبنا نیست، هر آنچه،کمک یا مساعدت نامیده می شود، چاره ساز نخواهد بود.در اصل، ثروتمندی، بدون ایجاد فقیری، به دست نمی آید.
در بعدی دیگر، شایستگی در تضاد با عدم شایستگی قرار می گیرد.در بسیاری از جوامع، افراد شایسته و اندیشمند، خانه نشین می شوند و رهبری و هدایت ابعادی از جامعه در دستان ناشایستگان قرار می گیرند.سقوط جوامع، بدین شکل، دردی انشعابی است.
جنگ و صلح نیز سابقه طولانی در زندگی بشر دارند.دو متضاد آشنا که از بدو خلقت آدم تا به امروز، موجودیت خود را حفظ کرده اند.کشتار انسان به وسیله انسان، از هزاران سال پیش، وجود داشته. دارد.
انسان هایی کشته شدند که هیچ گناهی نداشتند.کسانی در نزاع ها، اسلحه به دست گرفتند که نمی دانستند برای چه می جنگند.زن هایی از بین رفتند که هیچ نقشی در رویدادها نداشتند.جنگ افروزان، سرچشمه نیستند.
جنگ های امروز، ادامه همان نزاع های دیروزند.تفاوتی در ضدیت با صلح و آرامش ندارند.مانند گذشته، سرچشمه نیستند.تنها تفاوت، در ابزارهاست.اسم ها هم تغییر کردند.چنگیز و تیمور لنگ، به جلاد صرب و قصاب اسرائیلی، تغییر نام داده اند.
پس، تا جنگ نباشد، صلح، معنایی نمی یابد.تا کشتار نباشد، زنده بودن، مفهومی ندارد.تا در به دری و بی خانمانی نباشد، آرامش و سکونت، بی معناست.تا قاتلی نباشد، ترحم نیز بی معنا می گردد.جنگ و صلح، دو واژه متضادند که اولی، دردسازی انشعابی است گرچه سرچشمه نیست.
دانا و نادان نیز از تضادهای مهم در جوامع انسانی هستند.افرادی در میان مردم زندگی می کنند که از رویدادها و حوادث زندگی ناآگاهند و به تبع آن، راهی برای برون رفت از مشکل ها را درنمی یابند.تا این افراد نباشند، دانایان، مشخص نمی شوند.
افراد دانا، با استفاده از قدرت فکر و عقل، از مشکل های فردی و جمعی عبور می کنند و فضا را از موجودیت به مطلوبیت، تغییر شکل می دهند.تضاد این نوع افراد است که نادانان را تعیین می کند.تضاد میان دانا و نادان، سبب معرفی هر دو می گردد.
ظلم و عدالت را می توان در همه ابعاد فردی و جمعی، جامعه انسانی جست و جو کرد.قدر عدالت و مساوات، زمانی شناسایی می شود که ظلم و ستم هایی رواج یافته باشند خواه این موارد، فردی یا جمعی باشند.
در این میان، ظلم نیز زمانی درک می شود که افراد یا اجتماع در فضای عدالت خواهی و درک آن، رشد کرده و به صورت عملی، فضایی مملو از مساوات را مشاهده نموده باشند.درک ظلم بدون وجود عدالت، امکان پذیر نیست.تضادها، راهگشا هستند.
تخریب و سازندگی در جامعه نیز از انواع مفاهیم متضادی است که بدون یکی، دیگری هم، معنا نمی یابد.این تخریب، به طور مثال، در ظاهر، شامل انواع ساختمان ها و اماکن می گردد در حالی که شکل غیر مادی نیز دارد.
در بعد روانی، تخریب شخصیت ها، به خصوص، علمی، زمانی خود را نشان می دهد که شخصیت هایی مهم و تاثیرگذار ساخته و وارد عرصه زندگی می گردند بنابراین، تضاد این دو، در حداقل تعداد، نشان دهنده، دردی انشعابی است.
پسرفت و پیشرفت به عنوان دو واژه متضاد در زندگی فردی و اجتماعی، تحول هایی عمیق از نوع مثبت و منفی، ایجاد می کنند.این نکته که دیگران در حال ترقی و تعالی سازی هستند، سکون و عدم پیشرفت را برای خود، منعکس می کند.
این مهم حتی، معیارهای پیشرفت را معرفی می کند و لذا دردهای انشعابی ناشی از عدم حرکت جامعه به سوی قلعه های ترقی نیز، آشکار می شوند.در واقع، با تضاد پیشرفت، دستکاری های عمدی در عدم توسعه نیز وعین می گردند.
رشد و سقوط که دو واژه آشنا در درونگرایی انسان هاست، با وجود یکی و نماد رفتاری حاصل از آن، ضدیت نیز نمایان می شود.این دو واژه، بیشتر مربوط به ماهیت انسانی انسان هاست.
انسان رشد یافته و توام با رفتارهای انسانگرایانه مانند احترام به دیگران، رعایت حقوق همنوعان، همکاری و همدلی، متضاد خود را که درد نامیده می شود، به دیگران معرفی می کندانسان هایی که احترام را کنار می زنند،حقوق دیگران را رعایت نمی کنند،به جای همکاری، کارشکنی را در پیش می گیرند و دشمنی را روش همیشگی در نظر می گیرند، در تضاد با رشد یافتگانند.
آزادی و استبداد هم واژه هایی تاثیرگذار در تولید دردهای انشعابی هستند.این مهم را می توان در ابعاد فردی و اجتماعی، جست و جو کرد.این جوامع، از خانواده آغاز و به طور مستمر، گسترش می یابد.
جامعه آزادی خواه، با بیان نظریه های متفاوت، زمینه ایجاد تغییر و تحول را در د ن خود، مهیا می کند.با وجود خانواده های آزاد، ضدیت آن یعنی مرد سالاری یا زن محوری، نمایان و عیب های آن، جامعه را بیدار می کند.
این واقعیت که تا در محیطی آزاد و به دور از زور و ستم، زندگی نکرده باشید، اثر زندگی مستبدانه و تحت انواع فشارها را که گاه پذیرفتنی به نظر می رسند، درک نخواهید کرد را باید در تضاد میان این دو جست و جو کرد.
منحرف و در راه هم از جمله واژه هایی هستند که به انواعی از انسان ها اتلاق می شوند.در چنین .ضعیتی، راه مستقیم و به مقصدرسان، معیار این سنجش است.کسانی که در این راه حرکت می کنند و افرادی که از آن منحرف شده و همچنان می روند.
تضاد این دو، معناآور هردو است که در نتیجه آن، دردی از انواع دردهای انشعابی، حاصل آن می گردد.منحرف، مردم آزار، قاتل، دزد، اشغالگر، زورگو، باج گیر و امثال آن است در حالی که رهرو راه درست، این چنین نیست.
در هر صورت، موضوع دردهای انشعابی بدون اتصال به تضادها، آشکاری کمتری می یابند و به همین دلیل، سال ها در جوامع به عنوان امور طبیعی پذیرفته می گردند.اینکه، سرنوشت این چنین است، حاصل پذیرفتن دردهاست.
معرفی تضادها، برای پی بردن به انواع دردهای انشعابی و در واقع تصنعی، طریقی منطقی برای پی بردن به روش های درمانی خواهد بود.این مهم، با مجاور قرار دادن واژه ها، وضوح می یابد و بدین شکل، یاور مصلحان در پیشبرد امور می گردد.چگونگی پیشرفت، تابع نوع دیدگاه های رایج در جامعه است.
مقدمه:مسیر زندگی انسان ها، دارای فراز و نشیب های بسیاری است.گاه مانند اتومبیل در جاده، سختی های فراز را پیش رو دارد و زمانی نیز راحتی، نشیب را احساس می کند.درک این وضعیت به چگونگی موقعیت های موجود وابسته است.
این یعنی، انسان، پیوسته در راه است، حرکت می کند تا مسیر را طی کند.این طی طریق، امر مستمری است که به زندگی، معنا می بخشد.اینکه، درست انتخاب شود یا در راهی غلط، طی شود؟ هر دو، محتمل است.
راحتی جان و آسایش تن، در درست رفتن است.این مورد، در دو بعد فردی و جمعی، قابل بررسی است.اندیشمندی، بر مبنای جوهره انسانی، رفاه جوست و این، حق انسان هاست که بدون دردهای تصنعی، به زندگی عزتمند خود، بپردازند.
از طرفی، این، جبر زمانه است که از نوزادی به سمت کودکی حرکت کند و یا کودکی را پشت سر گذارد تا به نوجوانی برسد.این حرکت، در نقطه ای متوقف می شود. مرگ متوقف کننده است.
در این فاصله، رویدادهای خوش آیند و ناخوشایندی، روی می دهند.لذت ها و غم ها، به وقوع می پیوندند و انسان، دچار انواع میمون ها و نامیمون ها می گردد.دردها، زجرآفرینند.
پس، انسان، با در راه بودن، دچار دردها می شود.تنوع آن ها در جسم یا روان و روح یا وهم و خیال، همیشه وجود داشته و خواهند داشت.این ذات آذمی است که آن ها را عمیق یا سطحی، ادراک می کند.گاهی تند و زمانی کند، تفسیر می شوند.
شاید، نکته قابل توجه، درک دردهاست زیرا با وجود آن، فکر درمان جاری می شود و انواع چاره ها، آزمایش می گردند.هدف اصلی هم، رهایی از دردهاست زیرا انسان را از تعادل خارج و به نوعی سردرگمی مبتلا می کند.
این، نشان می دهد که انسان از دردها گریزان است و در هر مرحله ای برای مبارزه، آماده می شود.این البته، نکته مهمی است اما کافی نیست زیرا بسیاری از دردها، اصیل نیستند بلکه انشعابی از سایرین محسوب می شوند.
این نوع دردها در همه زمینه ها خودنمایی می کنند.گرچه آن ها را «انشعابی» خوانند اما به نظر می رسد که لفظ«انحرافی» مناسب تر باشد.یعنی، دردهایی که انسان را از ریشه اصلی آن ها، منحرف و دچار نوعی اشتباه محاسباتی می کند.
بیماری که از درد معده می نالد و البته پزشک را نیز متوجه آن نقطه می کند، نمی داند که وجود سنگ کلیه است که عامل اصلی انتقالی درد است لذا، هر داروی معده ای که تجویز شود، ناکارآمد خواهد بود.
دردهای انشعابی، در همه زمینه های زندگی انسان، وجود دارند.آن ها مخصوص یک مقطع زمانی نبوده و نیستند.در طول تاریخ وجود داشته، امروز نیز موجودند.شکلی مخفیانه دارند و منحرف کننده هایی ماهرند.تشخیص آن ها، کار هر کسی نیست.
«انشعاب» به معنای جدایی، تقسیم، پراکندگی یا شاخهشاخه شدن است و به فرایندی اشاره دارد که طی آن یک چیز واحد به چند قسمت، شاخه یا شعبه تقسیم میشود. این کلمه میتواند در موارد مختلفی مانند شاخهشاخه شدن درخت، تقسیم شدن راه یا رودخانه، یا تفرقه و جدایی در یک گروه اجتماعی یا سیاسی به کار رود.
عوام در این رابطه، تابع امواج انشعابی ها می شوند و طول عمر خود را با آن ها، کوتاه تر می کنند.این نوع انسان ها که فراوان یافت شده و می شوند، از درک این وضعیت عاجزند و خود را به دست حوادث می سپارند.
روشنفکران و اندیشمندان جامعه، از عوام فاصله ها دارند و تمرکز خود را بر اصل ها قرار می دهند.گرچه، مسیر درستی را انتخاب می کنند اما همیشه موفق نمی شوند.موانع مسیرها، متعدد و متنوعند.راه چاره، مبارزه در دو جبهه است.
با نگاهی عمیق تر می توان، این انشعاب ها را در زندگی روزمره انسان ها هم مشاهده کرد.دردهایی انحرافی که فشارهای بسیاری، تحمیل می کنند در حالی که مردم از آن ها غافلند.این غفلت ها، هزینه های زیادی به وجود می آورند.
غفلت هایی که ریشه در نادانی دارند.ناآگاهی از وضعیت های بنیادین و نگاه های سطحی به موقعیت هایی که درد نامیده می شوند در حالی که اصل نیستند و به ریشه های دیگری متصلند.این انسان ها، با درد زندگی می کنند و با آن، می میرند.
اصل ها،کجایند؟فرع ها، چه شکلی دارند؟این فرع به کدام اصل، متصل است؟آیا انشعابی از دیگران نیست؟به زبان ساده، درد، اصلی است یا انشعابی؟پاسخ ها را یافتن، اندیشمندی است.
از این نظر، راه نجات، تمرکز بر اصل هاست.فقر در درون جامعه هرگز اصل نیست.دردی انشعابی است که بسیار دردناک هم هست.جماعت زیادی در آن گرفتارند و چون آن را اصل می دانند، چاره را هم به همان شکل می یابند.
بهزیستی را مامور جنگ با آن می کنند اما تجربه نشان داده است که افزایش فقر، حاصل آن بوده است.گاه بنگاه های خیریه ای بنا کرده اند که خود، گسترش دهنده فقر و ایجاد واژه ای جدید به نام«تنبلی» شده است.
فقر، دردی انحرافی است.بیکاری، به همین شکل تفسیر می شود.اعتیاد، سرقت، تجاوز و در راس همه این ها، جنگ و جنگ افروزی، دردهایی انشعابی از درد اصلی هستند.با حمله به انشعاب ها، نمی توان به راه حل ها رسید.
سئوال اساسی این است.مگر کمیته امام فعال نیست؟ مگر بهزیستی افراد را زیر پوشش ندارد؟مگر انجمن های خیریه، کوشش نمی کنند؟ مگر واریز یارانه ها، برای فقرا نیست!!!؟پس، چرا فقر گسترش بیشتری یافته است؟وضع ثروتمندان چگونه است؟
باید پاسخ ها را یافت.ابتدای کار، درک پرسش هاست.این یعنی، جرقه ای در ذهن ایجاد شده است.تبدیل شدن آن به شعله های علمی، روشنایی آور است.دردهای انشعابی، روبناهای جوامع بشری اند.آن ها، منحرف کننده از اصل ها هستند.
این انحراف بینی ها، طی سال های طولانی در میان جوامع بشری روی داده اند.آن ها، سابقه ای به اندازه طول حیات بشریت دارند.در گذشت زمان، بدل بینی های متنوعی وجود داشتند که بعضی، به مرور، از بین رفته اند.
دردهای انشعابی را باید از درون جامعه بیرون کشید.تفاوت آن ها را با هم، مقایسه کرد.شدت و ضعف هر یک را طبقه بندی نمود.هر کدام را در قالب خود قرار داد.عاملین را شناسایی نمود.منشا اتصالی را کشف کرد.
باید پذیرفت که همه این کوشش ها برای یافتن سرچشمه هاست.فشار خون با قرص ضد فشار کنترل می شود اما از بین نمی رود.این فشار و سردرد ناشی از آن، انحرافی است.پزسک ماهر، درد انشعابی را اصل نمی داند.
از زاویه ای دیگر، همه گرفتاری های بشر، انشعاب هایی از سرچشمه هستند.ابتدای این رود گرفتاری کجاست؟این یعنی، باید جست و جو کرد.یافت و با شجاعت معرفی نمود گرچه در جامعه طوفان زده، کار آسانی نخواهد بود.
در هر صورت، جامعه خود را با وضعیت های جدید سازگار می کند اما این، به معنای رضایت خاطر داشتن نیست.دردی است که باید با آن ساخت.همان توصیه ای است که پزشک به بیمار خود می کند.چنین وضعیتی، پذیرش اجباری است.رضایتی در کار نیست.
فقر که آمد باید با آن ساخت.جنگ که شد، باید دفاع کرد.بیماری که حاصل شد، باید به بیمارستان مراجعه نمود.به هر جایی دعوت شدی، برو.رسم ها را اجرا کن.سنت ها را جاری نما.همرنگ جماعت شو.این ها اگر دردآفرین شوند، انشعابی اند.
انشعاب ها، انحرافی های خطرناکی هستند.راه غلط را پیش رو می گذارند و صحیح معرفی می کنند.این، به دره انداختن است.سقوطی مرگبار برای انسان و انسانیت است.از آدمیت جدا گشتن است.این می شود که امروز هست.
آوارگی، مهاجرت، از دست دادن عزیزان، تابع نامردمان شدن، خود را فراموش کردن، رفتارهای نابهنجار انجام دادن، برهنگی را پذیرفتن، اعتبار ملی را از دست دادن و در یک کلام، بیخود شدن، دردهایی انحرافی اند.
گر چه، دور شدن از ریشه ها، انحراف است اما، انحراف بزرگتر، پرداختن به انشعاب هاست.تمرکز بر غیر اصل هاست.چاره را در آن ها یافتن است.از سرچشمه ها غافل شدن است.مبانی را نیافتن است.روبناها را پر رنگ دیدن است.استمرار آن، در باتلاق فرو رفتن است.
اینکه دردها بسیارند، قابل قبول.اینکه متنوعند، پذیرفتنی.اینکه مانع سازند، مورد تایید.اینکه زجر آورند، قابل درک اما درناک ترین دردها، در پذیرش آن ها به عنوان اصل هاست.همان درد هولناکی که گریبانگیر جامعه امروزی است.
اگر دردهای انشعابی، فراوانند.اگر شکل های مختلفی دارند.اگر مادی اند.اگر ماهیت معنوی دارند و این، کار علاج را سخت تر می کند اما درد اصلی و عامل انشعابی برای هر مجموعه ای این چنین نیست.دقت و نقطه پذیری، شناخت آور است.
درک سر چشمه ها، ابتدایی ترین شناخت جهت رفع دردهای بشری است.اگر چنین تفکری به عمل تبدیل و به تبع آن، گل آلود بودن تشخیص داده شود، به دست آوردن زلالی آب، دور از دسترس نخواهد بود.آبی گوارا و طبیعی که هرگز به بیماری ختم نمی شود.
بنابراین، اندیشمندی و استفاده از قدرت فکر، فعالیتی کارساز خواهد بود زیرا قدرتی است که حلال مشکل ها است.جامعه خردمند، هرگز تابع احساس های زودگذر و عواطف مانع ساز نخواهد شد.اسارت در این مسیر، کشنده است.
دردهای انشعابی، فروعی از اصولند.گرچه دردند اما روبنایی از زیربناها هستند.برگ های زرد درختانی هستند که در ریشه مشکل دارند.ساقه های خشک آن با انواع آبپاشی ها، زنده نمی شوند.نگرش ریشه ای، چاره ساز است.
پس، تشخیص اولیه، قرار دادن این دردها در «انشعابی» بودن است.اینکه فریب می دهند و انواعی از انحراف ها را می سازند.آدرس اشتباه می دهند و به همین دلیل، مقصد نیز مشتبه می گردد.یعنی، درمان موثر نمی شود.
جوامع بشری، سال های طولانی است که ابن نوع درمان ها را پیگیری می کند.داروهای قلب می دهد در حالی که شش ها بیمارند.این بدان معنی است که در دور باطل گرفتار شده است.واقعیتی تلخ که هر روز زجرها را افزایش می دهد.
پس، دردهای حقیقی را باید یافت.دردهایی که با درک آن ها، فشارهای انشعابی کاهش، زجرهای لحظه ای، رفع، ناله های مستمر، قطع و فضای انسانی، شاداب می گردند.شکلی از زندگی سالم که به انسان، جانی دوباره می بخشد.
در کنار چنین توصیفی است که نگرش بر بنیان ها، عمیق تر و ژرف نگری های ممتد در کنار اندیشه های تازه و مملو از ابتکار و خلاقیت، متجلی می گردد.این، سببی برای انواع کشف ها و کاربردی برای رسیدن به اهداف انسانی می گردد.
پس، تمرکز بر دردهای اصلی است.همان هایی که منشا دردهای انشعابی هستند.همان زجرهایی که سازنده انواع انشعابی ها در طول تاریخ بوده و همچنان هستند.چشمه هایی که با مخفی بودن، سبب انواع دردهای انحرافی شدند.
واقعیت امر همین است.غفلت، عاملی مهم در انواع فریب ها و به تبع آن، شکست هاست.سقوط به دره های حیوانیت و فاصله گرفتن از جوهره درونی، حاصل چنین وضعیتی است.ما در باتلاق ها غوطه وریم اما نمی دانیم.
ما به دنبال سرنخ های درد هستیم.نقاط آغازین را طلب می کنیم تا موخرها را علاج نماییم.رنگ و بوی این حرکت، اندیشمندانه است.تعصب و گرایش های عاطفی جای خود را به تمایل های عقلانی و متفکرانه واگذار می کنند.
شکی نیست که این حرکت، طولانی است.فاصله ها زیاد است.امیال تغییر نزد عوام، کاهشی و مقاومت ها، افزایشی است.یعنی، مبارزه ای طولانی در پیش روست و دشمن نیز از جنس خودی است.سازندگان انشعابی، انسانند.
این، نکته مهمی است.باید در درون جامعه به جست و جو پرداخت.کسی غیر از انسان، دخیل نیست.این دخالت در قالب های مختلفی جای می گیرد.همگی، ساختگی اند.عمدی بودن، حرف اول را می زند.انسان، انتخابگر آن هاست.
ناامیدی کنار گذاشته می شود و حرکت به سمت شناخت ریشه ها آغاز می گردد.دانستنی هایی لازم و آگاهی هایی، یاری دهنده است.معرفی آن ها در دستور کار است با این توضیح که این معرفی، حداقل ها هستند و چه بسا سر چشمه های دیگری نیز، قابل کشف باشند.
موضوع های انسانی، یکدست نیستند.آن ها، مانند انسان ها که تفاوت های فردی را می پذیرند، متفاوتند.جنبه های مادی و معنوی در آن ها یافت می شوند و ریشه های اولیه نیز به درون انسان وصل شده اند.
دردهای انشعابی، فریب دهنده و منحرف کننده اند.منافعی برای آن ها متصور است که از جنس عمدی، تفسیر می شوند.این تفاسیر نیز، بر محور انسان اما در ابعاد مختلف، انجام می گیرند.ریشه ها، نزدیکند.
نزدیک بودن آن ها، به معنای آسان یافتن آن ها نیست.پنهان بودن، روشن ترین ویژگی این ریشه هاست.در کنار ما هستند اما کشف شدنی محسوب می شوند.مانند منابع زیر زمینی اند که زیر پای ما قرار دارند اما دیده نمی شوند.
سرچشمه ها، سازندگانی ماهر دارند.انشعاب هایی زیبا می سازند تا نقطه کور ایجاد کنند.این مهندسان، طرحان زبردستی هستندگرچه ماهیت کار آن ها، حیوانی است اما از جنس انسانند.یعنی، انسان علیه انسان و این، واقعیتی انکارناپذیر است.
یافتن سرچشمه ها، برای شناخت، به تنهایی نیست بلکه مقدمه ای برای پرداختن به دردهای انشعابی و تصنعی است.همان مواردی که افراد و جامعه را در فشارهای مضاعف قرار می دهند و مردم نیز با غفلت از سرچشمه ها، به معالجه این زجرها، می پردازند.
برای این عوام، رهایی از دردها، اصل است.استفاده از مسکن ها برای گریز از زجرها، حیاتی است غافل از آنکه، دردها همچنان روانند چون سرچشمه ها، تولید کننده اند.آن ها، لحظه را مهم می دانند در حالی که نگاه به سرچشمه ها، توجه به آینده هایی روشن است.
