عشق:کلمه ها با نماد خود معنا یابی می شوند.بسیاری می کوشند تا با انتقال آن، مفهوم را نیز منعکس کنند.این واقعیتی قابل قبول است که کلمه ها می توانند معنا را در درون و ظاهر خود حفظ کنند و برای دیگران مفهوم یابی نمایند.عشق و محبت در نوع بشر چنین حالتی دارد.کلمه ای که گاه مقدس و زمانی جنون نامیده می شود.بسته به مقصد، ادراک های مختلفی ایجاد می کند و بر این اساس، ارزشیابی نیز می شود.عشق همراه با عاشق و معشوق، تکمیل کننده یکدیگر می شوند و بدون تردید، شامل انسان های روی زمین می گردند.گرچه، بعضی، حیوان ها را نیز مطرح می کنند اما به نظر نادرست می آید.موضوع عشق، به دلیل منظور یابی، فقط جنبه ی انسانی دارد و نمی تواند خارج از آن مطرح باشد.عشق با آدمی در هم آمیخته است و آن را معنا می دهد.
مهم ترین نکته در مورد عشق، حالت درونی است.شامل انواعی از برخوردها و عکس العمل هاست.در موضوع های بسیاری قابل گنجانده شدن است.از مسائل جنسی و زناشویی گرفته تا معنویات و پاکی و وابستگی به آفریدگار توانا در نوسان است.عشق هر چه باشد با دو نوع انسان سروکار دارد.آن هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.بدون شک نوع بشر با توجه به عواطف خود می تواند انواعی از معیارها را مطرح کند.این مهم که عشق خاص انسان است ما را به سمتی هدایت می کند که عدم آن را نیز مهم بدانیم.چرا بعضی از این عاطفه، تهی می شوند؟حد افراط در این حالت به چه میزانی است؟آیا همه باید داشته باشند؟پاسخ به هر یک از این سئوال ها می تواند گره گشا باشد.اعشق، عاطفه است و آدمی از نظر استعدادها دارای آن است.
میزان آن نیز در انسان ها متفاوت و بسته به میزان رشد آن هاست.تهی شدن یا به حداقل رسیدن نیز می تواند موجود باشد.از این نظر می توان عشق را در معیارهای مختلفی دارا شد یا از آن دور گردید.کسانی که ادراک بالایی دارند و خود را عزتمند می یابند بدون شک، دارای این عاطفه ی قوی هستند.عشق به انواعی از انسان ها، فرزندان، دیگرانی که نمی شناسد و نیز نوع خود که در جوهره مساوی اند.شیفتگی آدمی برای خدمت به دیگران فقط از طریق عشق قابل توجیه می شود.از این نظر،کسانی که در با انسانیت، عکس العمل نشان می دهند افرادی هستند که کوشا و توانا،خویشتن را ارزیابی و حرکت های انسانی وسیعی را انجام می دهند.دوست داشتن در حد بالا و گاه افراط، باعث نوعی خودبینی و توانا یابی برای رسیدن به اهداف می گردد.
عشق در رفتارها و فعالیت ها نمایان است.کسانی که گوشه گیر و غیر موثر بر این دنیا هستند هرگز سراغی از عشق نمی گیرند.آن ها درون خود را بازیابی نمی کنند.زنده اند و راه می روند و گوش به فرمانند بدون اینکه بدانند شیفتگی چه معنایی دارد.در درون چیزی نمی یابند و اگر هم بیابند به اندازه ای نیست که کوشش ساز باشد.دلدادگی است.چیزی دادن و چیزی گرفتن است.دل را به گروگان می دهد.به دنبال ارضای آن است.کدامین زنده ای که فقط نفس می کشد می تواند از این محدوده خارج شود؟عشق را نمی توان به همه ی افراد منتقل کرد.در اصل، انتقالی هم در کار نیست که عشق گرفتنی است.معشوقی را لازم دارد تا حرکتی را ایجاد نماید.عشق حرکتی از درون دارد اما از برون نماد می یابد.گوشه گیران نمی توانند عاشق باشند.
ما عشق را تنها شامل افرادی می دانیم که در حال زندگی کردن هستند.شاید هم با عشق زندگی می کنند و اگر هم این نباشد، معنایی در ادامه نمی یابند.انواعی از عشق ها که اگر دارای موضوع های مختلفی هم هستند اما در ریشه و اساس، یکی می باشند.دلبستگی به نوع بشر یا مواردی که از مادیات نیز گذر می کنند.باید در این زمینه کارهای بسیاری را در نظر داشت.عشق در انسانیت به مکانی می رسد که مرز را نمی شناسد.زنده ها هرگز عاشق نیستند و شاید هم نمی توانند باشند زیرا استعدادهای نهفته ای دارند که در خواب عمیق فرو رفته است.محبت تام داشتن نسبت به عوامل مختلف تنها در کسانی است که کوشا و فعالند.گرچه این چنین وضعیتی باید موجود باشد اما اثر عشق در شتاب دهی نیز قابل بررسی است.کشش برای رسیدن به معشوق بدون حرکت امکان پذیر نیست.
علاقه ی بسیار شدید در درون آدمی باعث فعالیت هایی برای رسیدن به منبع می شود.شاید کسانی که برای نجات یک انسان، خود نیز کشته می شوند همان کسانی باشند که عشق به انسانیت را تا حد افراط پیش برده اند.افرادی که در جامعه هستند و تنها نوک بینی خود را نمی بینند.افرادی که وسیع ترین دیدگاه ها را در مورد نوع بشر دارند.این ها عاشقان واقعی جامعه ی انسانی اند.اگر افرادی نیز هستند که نسبت به انواعی از ناملایمت ها و دردهای بشری بی تفاوتند نباید عشق را در درون آن ها یافت.عشق در زنده ها نیست که در زندگی کنندگان است.کسانی که دیدی بلند و همتی مضاعف دارند و درون را پاک و باصلابت برای یاری می یابند.عاشق شدن برای همه میسر نیست.هزینه دهی آن فراوان اما ادراک رضایت، به مراتب بیشتر و بیشتر می گردد.عشق همراه با عاشق و معشوق سه ضلع مثلث انسانی اند که می توانند معنا یابی را به همراه داشته باشند.
مردم:زنده بودن و زندگی کردن را با مردم گره زدن موضوعی دو طرفه است.از یک طرف این انسان است که زنده است یا زندگی می کند و از طرف دیگر این مردمند که مورد مطالعه قرار می گرند که باید معیاری برای آن باشند.به زبان ساده وقتی آدمی را زنده می نامیم،طرف دیگر قضیه آدم های دیگری وجود دارند.انواعی از رفتارها و مراودات همراه با برخوردها و عکس العمل هاست.پس مردم در این معنا شکلی خاص به خود می گیرد و منظور را به سمت طرف دیگر متمایل می سازد.مردم در ایجاد زنده بودن یا زندگی کردن دارای نقشی های متفاوتی هستند.مردم همان های هستند که در درون جامعه با زنده ها و زندگی کنندگان دوران می گذرانند.مردم همان همنوعانی هستند که می توانند معیار سنجش باشند.چگونه با آن ها برخورد می شود؟به چه میزانی دارای ارزش و اعتبار نزد دیگرانند؟
منظور ما از مردم همان آدمی است.موجودی که اجتماعی است و با جمع زیستن در درون اور یشه دوانده است.انسان نامیده می شود و با سایر موجودات متمایز است.این انسان در دو بعد مطالعاتی قرار می گیرد.در بعد اولیه همان ارزیابی است که به دو شکل زنده ها و زندگی کنندگان ختم می شود و در بعد دوم شامل افرادی است که در مقابل آن ها قرار می گرند.این ها مورد رفتارنمد.عمل ها را می بینند.با انواعی از همنوعان خویش در ارتباطند.این ارتباط می تواند چگونگی را ترسیم نماید.مردم از طریق افرادی مورد نظر ند.احترام را می بینند.یاری کنندگان را در می یابند و ضمن دریافت انواعی از اعمال نسبت به دیگران ارزشیابی انجام می دهند.معیار اصلی هم برای آن ها جوهره ی آدمی یا همان انسانیت اوست.پس انسان یا زنده است و یا زندگی می کند.
این را مردم درک می کنند.کسانی که در تعاملات انسانی خویش دریافت های مهمی را دارا هستند و بر اساس آن ها هم خود را در فعالیت می یابند،بسیار متفاوت از کسانی هستند که فقط در جای خویش درجا می زنند.کلاه خود را می گیرند که باد نبرد.این مردم هستند که می توانند موثر بر ارزیابی سایر انسان ها باشند.البته خود این مردم هم می توانند زنده یا زندگی کننده باشند.تفاوتی در مردم بودن آن ها هم نیست.اصل مطلب و ریشه ی اصلی جدا سازی انسان ها از یکدیگر برای اصلاح سازی است.باید مشخص گردد کسانی که فقط نفس می کشند و در ظاهر بی زیان می باشند بسیار هم مضر و زیان دهنده هستند.مردم را تنها در این دو شکل می توان متمایز ساخت.نوع بشر در همه ی دنیا این چنین هستند.موثر بر خود و دیگران یا غیر آن هستند.
زنده ها در این رابطه چه کسانی هستند؟بدیهی است که در جامعه زندگی می کنند اما نه از این بابت که خواهان آنند بلکه نیازمند زنده بودن هستند.با مردم نیستند بلکه در مردم می باشند.رفتارهایی که موثر باشد نمی یابند.بی تفاوتی آن ها هم حدیثی دارد.اینکه موجودی مانند سایر موجوداتند که در درون دریایی بیکران می مانند تا استمراری در نفس کشیدن داشته باشند.سرنوشت خود را در رفتارهای خود نمی یابند بلکه این مردمانی خواص هستند که آب و غذا می دهند.دردی احساس نمی کنند که منعکس کنند.مانند متحرکینی بی احساسند که نسبت به آینده ی دیگران بی تفاوتند.درست است که در جمعند اما گویی در کنار هیچکس نیستند.مشکلات را ادراک نمی کنند.برای رفع آن ها فعالیتی انجام نمی دهند و شاید هم وجودی به نام آدمی یا مردم را در کنار خود درک نمی کنند.
اندکی را نیز می توان یافت که زندگی کردن را انتخاب کرده اند.مردمانی که با سایر مردمان در تعامل هستند.آن ها را درک می کنند.برای مردم احترام قائلند و آن ها را جزئی از تن خویش می شمارند.تعلق خاطر به همنوع را در رفتارها ی خویش متجلی می سازند.چنین افرادی از صبحگاهان تا شامگاهان در تلاشند تا انسانیت را معنا بخشند.مشکل ها را می یابند و در پی حل آن ها هستند.خود را موجوداتی موثر در تغییرات می یابند و در پی یافتن انواعی از دردها برای علاج ها هستند.گویی با مردم چنان در آمیخته اند که یکی بودن را تنها تفسیری می توان یافت که حاصل آن باشد.با مردمند و هرگز خود را جدا نمی دانند.همین قضیه است که به چنین افرادی استمرار در زندگی کردن اتلاق می نماید.مردم طرف مقابل آن ها برای نگریستن نیستند که جزئی از وجودشان می شناسند.
مردم را با جنسی خاص و از نوع بشر می توان در انواعی از رفتارها متفاوت یافت.یا موجوداتی گوشه گیز و غیر موثرند که از تن دیگران تغذیه می کنند و در حداقل شکل بی زیان برای دیگرانند و یا اینکه صاحب رای و تفکر برای حل انواعی از مسائل و مشکلات مردمند.هر دو با مردم زندگی می کنند اما یکی در دنیای مجازی و فقط در درون جامعه اند و دیگری همراه با مردم و در راه بودن را عملا انجام می دهند.بدیهی است که مردم یا انسان و به تعبیری بشر هم شامل خود آن ها می شود و هم تمام کسانی که از او جدا فرض می شوند.با هم بودن هرگز همان در جامعه بودن نیست.احساس با هم بودن همانی است که مردم به آن نیاز دارند و زندگی کردن را ترسیم می نماید در حالی که در جامعه زیستن و نفس کشیدن همانی است که مردم را در کنار خود احساس نمی کند.زنده ها بدون مردم نمی توانند زنده بمانند اما قادرند تا زندگی کردن را به فراموشی بسپارند.
زبان:انسان موجودی محتاج و نیازمند به روابط درونی خویش است.برای رفع این نیاز اسباب های بسیاری را در اختیار دارد که مهم ترین آن ها زبان یا تکلم است.تفاوت اقلیمی و نیز دور بودن فاصله ها باعث ایجاد زبان های متفاوتی میان نوع بشر شده است.از یک طرف فهم آدمی برای درک متقابل و از طرف دیگر استفاده ی از زبان باعث می شود تا نوع بشر فکری برای این تفاوت ها داشته باشد.زبان مشترک یا ترجمه ی آن ها از راه های پیش روست.در شکلی دیگر محاسبه ی بعضی از زبان های دنیا به عنوان بین الملل تا حدی این مشکل را حل کرده است.جمع زیستی و همنوعی در میان انسان ها سبب تفکرات جدید در رفع موانع ارتباطات گشته است.این در سطوح مختلف جهانی قابل بررسی است و بدین سان است که آدمی در فعالیت های خویش می کوشد تا مسائل آن را به حداقل برساند.
زبان وسیله ای مهم در ارتباطات انسانی است.در این رابطه و در میان افرادی که دارای زبان های مشترک یا ملی هستند مشکلات به شکلی دیگر نماد می یابند.زبان مشترک است اما فهم و درک آن در کنار چگونگی استفاده نیز باعث بعضی از جدایی ها و نیز تمایزات می شود.برای توضیح بیشتر می توان تاکید را بر زبان مشترک گذاشت.دقیقا همانی که قابل درک برای همه است.اختلافی در ساختار یا معانی نیست و هر فردی که در درون این جامعه باشد از این وسیله سود می برد.خواه این سود دهی در سطحی معمولی و یا بالاتر باشد.منظور ما از تفاوت ها در کاربردی بودن آن است.خواه علمی و خواه عامیانه باشد.هدف عمده از زبان به کار گیری آن در میان آحاد مردم است.استفاده از زبان میان مردم باعث جدایی آن ها در دو شکل زنده ها و زندگی کننده ها می شود.
زبان وسیله است.کاربردی ارتباطی برای فهم بیشتر دارد.تفاهمات را رقم می زند و افراد یک جامعه به وسیله ی آن می کوشند تا به یکدیگر بیشتر نزدیک شوند.گرچه زبان می تواند اشکال مختلفی مانند کلامی یا نوشتاری و حتی اشاره ای داشته باشد اما عمده ی آن بر تکلم است.چگونگی استفاده از آن برای نزدیکی یا دوری از هم می تواند روی دهد.سئوال اصلی این است که کدامین انسان از زبان برای فاصله گرفتن استفاده می کند؟در واقع چرا بعضی از این وسیله برای نزدیکی و همدلی استفاده نمی کنند؟ کاملا طبیعی است که تفاوت ها موجودند اما بیشترین تاکید بر کسانی است که زبان را راهی برای جدا شدن از سایرین در نظر می گیرند.خود را با زبان آشتی نمی دهند تا با کلام دوستی و تاثیر گذاری را رقم زنند.زنده هایی که فقط ماندن را ترجیح می دهند این چنین هستند.
بسیاری با ارتباطات انسانی و استفاده از کلام خود را موثر بر تغییرات این جهان می آفرینند.در برخوردهای کلامی و سخنی که اساس آن بر تفکر و تعقل است می کوشند تا دیگران را نیز آگاه کند که نوع بشر در انسانیت دارای تساوی های موجهی است.زبان می تواند ما را به هم نزدیک کند و دل ها را صیقل دهد.با زبان می توان انواعی از راهنمایی ها را انجام داد و نوع بشر را از سقوط نجات داد.زبان راهی برای بینش بیشتر و انتقال تفکرات آدمی می گردد . افراد این چنینی فعال ترین در این انتقال هستند.سخن به نیکویی می گویند و دیگران را با کلامی دلنشین خطاب قرار می دهند.تاثیر کلام آن ها از نگرشی است که در درون خود ساخته اند.از رشدی است که با کوشش به دست آورده اند و از اندیشه ای است که اساسی ترین و بنیانی ترین روابط انسانی را رقم می زند.
زبان می تواند منتقل کننده ای انواعی از افکار و ایده ها باشد.این مهم را تنها افرادی دنبال می کنند که زندگی کردن را برای خویش انتخاب کرده اند.در تقابل با چنین افرادی می توان انسان هایی را یافت که تفکر را موضوعی فراموش شده می دانند و لذا کلامی که چنین ویژگی داشته باشد را به کار نمی برند.شاید تنها زبانی را که می توانند مطرح کنند درخواست های مشخص برای زنده ماندن باشد.من را دریابید و یا اینکه چشم و تابع هستم،باشد.زبان برای چنین افرادی هرگز وسیله ای برای پیشبرد انسانیت نیست که شاید عکس آن هم باشد.پذیرش ظلم و ستم به انواعی از شکل ها در قالب کلام و سخن است.کمتر حرف می زنند تا بیشتر احساس زنده بودن را داشته باشند.زبان تنها وسیله ای ابتدایی برای روابط پایین و دونی است.زنده ها همگی این چنین هستند.
در هر شکل ممکن باید زبان امید و روشنی افق را در افرادی یافت که متفکر و اندیشمند هستند و با خرد فردی و جمعی دنیا را به سمت عدالت اجتماعی رهنمود می کنند.زبانی برنده و تیز دارند که برای ستمگران سخت و برای اهل عدالت نرم و پذیرفتنی است.زبان در کلام یا انواع آن در این شکل راهی برای تسلط بر جهان و نیز روشی برای کشیدن آدمی به اوج انسانیت و رشد است.با زبان آدمی می توان دنیا راساخت و آن را مملو از صفا و صمیمت نمود.زبانی که زور نیست.زبانی که صلح جو و پیشرفتگراست و طبیعی است که چنین کلام هایی از حلقوم افرادی خارج می شود که انسانند و فهم و درک زندگی را اساس موفقیت برمی شمارند.زبان راهی برای توفیقات بشر و موفقیت های آتی است.زبان برای زندگی وسیله ای برای رسیدن به اهداف انسانی است.زبان راهی برای در راه بودن است.
غم ها:برای نوع بشر داشتن حالات مختلف راهی برای بهزیستی یا بد زندگی کردن محسوب می شود.حالات درونی او که گاه روحیه نامیده می شود چنان خراب و سر در گم است که حوصله را از مسیر خارج می کند و فرد در بدترین شرایط خود را می یییابد.در ضدیت با ان حالات خوش برای او خوشایندی و گذر خوب زندگی را به همراه می آورد.از اینکه غم و شادی می توانند موثر بر نوع زندگی باشند شکی نیست اما سئوال اساسی این است که غم در کدامین بخش از بدن آدمی جای می گیرد و کدامین بخش را تحت تاثیر قرار می دهد؟ در واقع می توان گفت که غم یا اندوه که حالتی منفی دارد و تعادل را در بسیاری از موارد بر هم می زند،چگونه تاثیری بر نوع انسان دارد؟ اصولا غم با چه چیزی از درون ارتباط دارد؟غم چیست؟آیا عاطفه است یا حالت و اگر هر دو چگونه بر سبک زندگی تاثیر گذار است؟
غم دردی است درونی ،حالتی است که فرد را تحت فشار قرار می دهد.علت های مختلفی را داراست و بدون شک برای انواع انسان ها به یک شکل ایجاد نمی شود.شاید موردی که برای فرد غم ایجاد می کند ممکن است برای دیگری این چنین نباشد.تفاوت ها در درک را قبول داریم و این را نیز طبیعی برمی شماریم اما آیا برای نوع بشری که در حالت تعادل است نیز می تواند یکسان باشد؟در واقع آیا زنده هایی که آدمی نامیده می شوند و در جمع زندگی می کنند تحت تاثیر همان غمی هستند که زندگی کنندگان دارند؟ طبیعی است که غم و تاثیرات آن نمی تواند برای این دو نوع انسان یکی باشد.شاید زنده ها غم های کمتری دارند زیرا ادراکی انسانی که بتواند موثر باشد را کمتر دارا هستند.غم را می توان از زویای مختلفی نگریست که مهم ترین آن ها ریشه ی ساختاری آن است.
افرادی که انسانیت را می فهمند و برای خویشتن زندگی کردن را انتخاب کرده اند کسانی هستند که غم های دیگران را نیز غم خود می دانند.بی تفاوت نیستند.غمگینی آن ها از بابت فشارهایی است که بر دیگران وارد می کنند.آن ها نمی توانند دیگران مظلوم را ببینند و خود را کنار زنند.انسانند و رشد و تعالی آن ها باعث عکس العمل های مختلف می شود.تفاوت در جامعه بودن و با جامعه بودن در همین نکته ی ظریف است.در واقع کسانی که غم را در درون خود می کشند و حالاتی را که در ذات خویش ادراک می کنند نه از بابت خودخواهی است که جمع خواهی و دگر اندیشی است.تولید غم برای این چنین افراد در جامعه فراوان است.درکی والا دارند وسریع اندوهگینی را در خود در می یابند.با مشاهده ی دیگران همنوع غم و غصه را به جان می خرند و بر خویش موثر برمی شمارند.
در کنار چنین افرادی می توان زنده ها را نیز تصور کرد.در خواب خویشند.بی تفاوت از اطراف فقط در دایره ی خویش می چرخند و رهروی دیگرانی هستند که خود را به آن ها وابسته می دانند.غم و اندوه را راهی برای ماندن نیم دانند.اگر این چنین بود غمگین ترین انسان ها محسوب می شدند.غم خود را تنها چیزی می دانند که ایجاد می شود.لازم نیست که غم دیگران را بخورند.هرکس برای خویشتن باشد.من را با ادامه ی زنده بودن کافی است.هر کس خر مراد خویش را براند و از غم های دیگران جدا گردد.شاید هم حق داشته باشند زیرا ادراکی والا ندارند.آدمی را از خود نمی دانند و خود را نیز جدای از دیگران در نظر می گیرند.شاید اگر جبر نیز نبود با آدمی نمی ماندند.ما را با خویشتن خوش است با غم دیگران چه کار؟چنین تصوری تنها مخصوص زندگان است.
از مناظر مختلف می توان غم ا را در جامعه ی انسانی مورد نظر قرار داد.از بابت شخصی یا جمعی.از شکل منبعی یا استمراری.از دایره ی درونی یا برونی.هر شکلی که باشد نوعی فشار محسوب می شود.علت این حالت هم تاثیر ذات آدمی است.در واقع کسانی که آدم بودن را برای خویش افتخار می دانند و نوع بشر را همان خودی می دانند که فردی است لذا غم دیگران را نیز غم خویش برمی شماریند.برای غم زدایی می کوشند و تلاش برای کاهش و از بین بردن را نیز استمرار می بخشند.این ها در جامعه زندگی می کنند .قصد لذت بردن از وجود را دارند.از کمک ها رضایت می جویند و در انتقال کوشا هستند.این انسان ها که با زندگی کردن به بودن خود شکل می دهند همان کسانی هستند که تحت تاثیر حالات انسانی قرار می گیرند.انسانند و درکی عمیق از انسانیت دارند.
در ایجاد غم ها هم می توان موضوعات متعددی را یافت.اگر عامل غم ها موارد طبیعی و حوادث غیر قابل پیش بینی و غیر انسانی است همراه شدن و کشیدن بار سنگین اندوهگینی نوعی رفتار انسانی برای یاری و کمک دهی است.مانند آنچه در زلزله ها روی می دهد یا در حوادث طبیعی دیگر مانند سیل و آتشفشان قابل پذیرفتن می گردد.در غم هایی که نوع بشر می سازد وضعیت متفاوت می گردد.زنده ها که تاثیری بر از بین بردن آن ها ندارند.در خویشتن مدفونند و غم را در درون غریبه می یابند.انسان هایی که در سبک زندگی کردن خویش انتخابگر محسوب می شوند هرگز سازنده ی غم دیگران نمی شوندبلکه بالاتر از آن در غم کشی نیز همراه با مردم می گردند.می کوشند تا با انسانیت خود این عاطفه یا حالت را چنان کاهش دهند که شادی و سرور جایگزین آن ها گردد.میان زنده ها و زندگی کننده ها در موضوع غم تفاوت های بسیاری است.
هزینه ها:دنیای امروز مملو از موضوعات بسیاری است.مهم ترین موضوعات مربوط به نوع بشر است.چگونه بودن و چگونه زیستن برای او اساسی برای ارزشیابی های قبل و بعد از رفتارهاست.اینکه آدمی برای بهزیستی چه هزینه هایی را باید متحمل شود و یا اینکه برای رسیدن به صلح و آرامش کدامین زحمات را باید به جان بخرد؟این ها بنیان های انسانی دارند و دقیقا نشان دهنده ی ماهیت آدمی می باشند.در واقع این انسان است که تصمیم می گیرد چگونه دوران زندگی خود را بگذراند.آیا از بودن خود لذت برد یا اینکه اتلاف عمر کند؟هر یک دارای مخارجی است و از شدید ترین تا کم ترین در نوسانند.هزینه های زندگی که فرد برای خویش انتخاب می کند دارای اهداف و منظورهای معینی است که از دون ترین تا والا ترین در تنوعند.هزینه ها یکی از موضوعات مهم در روند زندگی انسان هاست.
شاید برای بسیاری منظور از هزینه ها همان خرج و دخل باشد.بدیهی است که چنین تصوری تنها سطح نگری است.هزینه های مادی گرچه جزئی از زندگی آدمی را تشکیل می دهند اما هرگز به معنای تمام و کمال بودن موضوع نیستند.هزینه ها می توانند شخصی یا جمعی باشند در عین حالی که می توانند مادی یا معنوی گردند.بنابراین هزینه را با فایده می سنجند و برای آن ارزشیابی در نظر می گیرند.زندگی کردن آدمی دقیقا نشان دهنده ی معاملاتی است که فرد با خویشتن و دنیای امروز دارد تا تعیین کند که آیا سود دهی د اشته است یا خیر.هزینه برای بهزیستی یکی از مهم ترین و زیربنایی ترین اشکال این موضوع است.رسیدن به آرامش با کدامین خرج و هزینه میسر است؟خواستاری آدمی بدون زحمت امکان دست یابی ندارد.
در این شکل می توان انسان ها را به دو شکل تقسیم بندی نمود.آن هایی که برای رسیدن به مقصودهای متعالی هزینه های مختلفی را پرداخت می کنند و از بابت این پرداخت نگران نیستند و دوم آن هایی که هزینه ها را بر خود تقبول نمی کنند و از سایرین خرج می نمایند.شاید هم به این دلیل که جاهل در هزینه هستند.در هر صورت کسانی که برنامه های زندگی موفقی را برای خود ترسیم می کنند برای رسیدن به اهداف برنامه های خود هزینه ها را نیز محاسبه می کنند.هزینه در مقابل گرفتن هایی که خواسترای اوست.این انسان برای رسیدن به ارامش که بالاترین نعمت خدادادی است کدامین هزینه را متقبل می شود؟ایا از بودن خویش راضی است؟گذر عمر می کنند یا اینکه از عمرگذرانی خویش مسرور و شادمان است؟این ها تنوع در انسانیت را مطرح می کنند و تفاوت ها را مشخص می نمایند.
هزینه ها باید برای سود دهی باشند.انواع فعالیت هایی که آدمی برای رسیدن به اهداف بلند انسانی خویش صرف می کنند نه تنها سوددهی انسانی را به همراه دارند که رضایت را نیز مستتر می کنند.در دنیای اقتصاد هزینه بدون سود نوعی عقب گرد محسوب می شود اما تفاوت آن با دنیای انسانی در نمادهای آن هاست.در دنیای پول و معاملات درآمدها ملموسند و مردم به همین دلیل سریع تر از بود یا نبودشان ادراکاتی را صاحب می شوند.در دنیای انسانی این قضیه به شکلی دیگر نماد می یابد.انسانیت و رضایت درونی برای رشد و تعالی سازی ،سود محسوب می گردد و لذا هزینه هایی مانند زحمات و در فشار بودن همراه با درد و رنجی که از دنیای نامتعادل دارند قابل بررسی می شوند.هزینه ای که فرد با تفکر خویش متحمل می شود هرگز به معنای هدردهی نیست.
انسان هایی که شاد و مسرور زندگی می کنند و از بدون خویش راضی اند کسانی هستند که هزینه هایی را برای رسیدن به منظور خویش اجرایی می نمایند.تفکر و تعقل همراه با همدلی و صرف وقت و زمان برای رفع مشکلات و تحمل انواعی از فشارها و ستم ها و تبدیل نمودن هر یک به عدالت و تعادل سازی همانی است که نتیجه ای مانند ةارامش و صلح را در پی دارد.راضی از روند زندگی بدون هزینه امکان پذیر نیست.انواع کوشش هایی را می طلبد که ممکن است طولانی و زمان بر باشند.این مهم برای افرادی که بی تفاوت به زندگی هستند و تنها زنده بودن خود را می فهمند،قابل درک نیست.زنده بودن و همراه با دیگرانی که نمی شناسند یا نسبت به ان ها ادراک مشترکی ندارند مشخص ترین شکل از گذر عمر محسوب می شود.
دنیای امروز ما پرهزینه ترین شکل های رمان را به همراه دارد.آرامشی که در جنگ به دست می آید با از دست دادن انسان هایی روبرو می شود که هیچ گناهی مرتکب نشده اند.محکوم به نیستی می شوند و از این دنیای ظاهر کوچ اجباری می کنند.هزینه هایی که بابت انواعی از تهمت ها و حسادت ها به افراد حقیقی یا حقوقی نسبت داده می شود کم و دون محسوب نمی شوند.عزت و سربلندی آدمی برای عمری گرانبها و پر بار با هزینه هایی روبروست که گاه تحمل آن برای انسان ها سخت و طاقت فرسا می شود و شاید هم به همین دلیل باشد که بعضی از این هزینه ها کمرشکن می شوند و انواعی از آدم ها رهایی را خواستار می شوند.شاید هم زنده ها همان کسانی باشند که نمی توانند هزینه های زندگی کردن را بپردازند.زنده ماندن درکمترین هزینه برای بسیاری هدف نهایی می شود.
مرگ:لغت مرگ برای بسیاری ناخوشایند و بیان کننده ی غم و اندوه است.آدمی خواستار زندگی ابدی است.همیشه همین طور بوده و خواهد بود که بماند و از بودن در کنار زن و فرزند یا پدر و مادر، خویشتن را در آرامش یابد.نیستی و نبود یا جدایی و از بین رفتن هیچگاه برای آدمی خوشایند نبوده است.ماندن برای همیشه نیازی است که در درون آدمی جای می گیرد و هرگز فراموش نمی شود.اما این تنها آرزوست.مرگ واقعیتی تلخ برای بسیاری است که نمی خواهند از عزیران خود جدا شوند.به همین مظور است که مرگ در معنای واقعی دارای یک مفهوم بیشتر نیست و آن نبود دز این دنیا و رفتن به دنیایی که بعضی معتقد به ابدیت آنند.در قبر گذاشتن یا جنازه را به شکلی از بین بدن است.مرگ نیستی فردی است که تا چند لحظه یا زمان قبل زنده بوده است.
در معنایی این چنینی انواع حوادث می توانند مرگ را زودرس کنند.تصادفات سن و سال نمی شناسد و گاه این انسان است که زمان مرگ را زودتر رقم می زند.در این معنا جنگ راهی برای رسیدن به مرگ زودرس است و زلزله و سیل هم یاری دهنده در زودتر رسیدن هستند.درگیری های شخصی یا جمعی هم می توانند زمینه را برای زود تر رسیدن مهیا کنند.انواعی از بیماری ها و مرض های ناعلاج قادرند تا مرگ را عینی کنند.بدیهی است که چنین تصوری از مرگ برای انسان ها نمی تواند رضایت آمیز باشد و بر همین اساس است که انواعی از تفکرات به بار می نشییند و اختراعات و اکتشافات روی می دهند.انسان برای مبارزه با مرگ انواع کوشش ها را در طول تاریخ داشته د همچنان خواهد داشت.مرگ برای او امری پذیرفتنی همراه با غم و اندوه است.
در کنار مرگ طبیعی با معنای مشخص نیستی و در ارتباط با جسم و جان می توان نوعی دیگر از مرگ را یافت که مانند قبل نیست.فرد نفس می کشد اما مرده است.مرگ در این شکل هرگز قبر کندن نیست.جنازه در این نوع مرگ معنایی ندارد.بسیاری از افراد راه می روند در حالی که زنده نیستند.نفس می کشند در حالی که مرده اند.ادراک چنین مرگی تنها از سوی کسانی است که به جای جسم آدمی به درون او می نگرند و جوهره ی وی را مد نظر قرار می دهند.مرگی حقیقی که با بودن آدمی رقم خورده است . انواعی از نمادهای زنده بودن را در درون خود داراست.شاید همین معنای اساسی باشد که انسان ها را به دو شکل تقسیم بندی می کند.آن هایی که زنده اند و در حال زندگی کردن می باشند و می دانند که چگونه دوران را می گذرانند و کسانی که نمی دانند زندگی کردن چیست.
مرگ همراه با نیستی برای بسیاری قابل قبول است اما برای اهل علم نیستی در شکل های مختلفی قابل بررسی می شود.نیستی نبود جسم نیست بلکه نبود انسانیتی است که نوع بشر به آن نیاز دارد.مرگ بسیاری از آدم ها زمانی رقم می خورد که در درون خود کمترین رشدی را دارا می شوند.شاید هم از درون غافلند یا نمی دانند که آدمی برونگرا نیست بلکه موجودی درونگراست که لذت را از درون می فهمد و غم را در دل ادراک می کند.انسان های مرده ای که نسبت به دیگران بی تفاوتند بسیار فراوانند.تاثیری در روند زندگی دیگران ندارند و مانند اجسامی بی خطر در شکل ظاهر قرار گرفته اند.جدا بودن از انسان های دیگر همان مرگی است که برای اهل علم قابل قبول می گردد.جدایی در معنای حقیقی خود همان مردگی است که بعضی با خود دارا هستند.
پرداختن به عکس قضیه هم مهم است.چه بسیار افرادی که در درون قبرها قرار دارند و حتی کسانی جایگاه دفن آن ها را نمی دانند اما در میان افراد جامعه، زنده و حاضر هستند.همین باعث می شود تا معنای مرگ را از ظاهری به حقیقی تغییر دهیم.انواع دانشمندان و مصلحان اجتماعی کعه با مردم بودند و در درون آن ها جای گرفته اند ممکن است سال ها پیش و شاید هم قرن ها پیش از بین رفته باشند اما هرگز مرده محسوب نشوند.بر همین اساس است که در معنا یابی مرگ می توان رفتارهای آدمی را اساس قرار داد.آن هایی که بر بنیان آدمیت رفتار می کنند نمی توانند از بین روند.در مقابل کسانی که حتی در کنار ما هستند و نفس می کشند یا در همسایگی قرار دارند می توانند مرده هایی از قبل محسوب شده باشند.نبود و بودشان چندان تفاوتی ندارد.
مرگ در این رابطه تنها با آدمی بودن معنا می یابد.زنده ها از نظر ظاهر مرده نیستند اما از درون از بین رفته اند.کوشش های آدمی برای نوع زندگی ملاکی معین می گردد و بر همین اساس است که مرگ معنایی علمی به خود می گیرد.تمام کوشش هایی که برای رشدآدمیت آدم ها صورت می گیرد حتی اگر منجر به از بین رفتن جسم ها شود مرگ محسوب نمی شود.مرگ برابر با نیستی زمانی است که نبود تاثیر افراد در کل مد نظر قرار گیرد.بی تفاوتی همان نیستی و مرگ است و کوشش و تلاش برای رشد و تعالی آدمی همان زنده بودن و زندگی کردن است.مرگ معنایی بالاتر از فهم طبیعی دارد.کسانی که در مرگ ظاهری دیگران می گکریند تنها از بین بردن جسم را می فهمند در حالی که گریان در مقابل مرگ های باطنی معنایی فرار تر از فهم و شعور عادی را می طلبد.مرگ جدایی است.این جدایی بیشتر از اینکه برونی باشد درونی و ماهیتی است.مرگ با از بین رفتن ماهیت آدمی ایجاد می شود.
پایان سخن:انسان موجودی عجیب و متفاوت با سایرین است.تفکر و تعقل او باعث رفتارهای انسانی و کوشش ها و تلاش های او باعث تغییرات عمده در نوع زندگی می گردد.دنیا را متغییر می یابد و بر این اساس در پی رشد و تعالی خویشتن است.سدی برای این هدف نمی یابد و چنان رفتار می کند که گویی هرگز نمی میرد.نگاه او به دنیای امروز متفاوت و گاه مختلف است.در بعد انسانی نیز تفاوت ها مشهود و رفتارها متغییرند.در این میان انسان ها را می توان به ابعادی از وجود تقسیم بندی نمود.یکی از این موارد موضوع "زنده" و "زندگی" است.دو واژه ی کاملا متفاوت که معانی مختلفی دارند و از یکدیگر جدا می باشند.انسان هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.پرداختن به این مهم در ابعاد مختلف نشان دهنده ی ظریف کاری در انسانیت است.
در سخن آخر همین بس که گفته شود،آدمی دارای دو نوع نگاه به وجود خویش است.یا جمع را می پذیرد و بر این اساس هم تاثیر پذیر است و هم تاثیر می کند و یا اینکه در جمع است و لذا تنها تاثیر پذیر است.این دو نگاه برای انسان باعث جداییآن از جامعه یا صمیمیت با آن می گردد.از ابعاد مختلف که نگاه شود افرادی که زندگی کردن را انتخاب می کنند همان کسانی هستند که برای خویش ارزش قائلند و ضمن همکاری با سیار انسان ها در صدد ایجاد تغییرات مثبت در میان جمع هستند.از این نظر متفکر و مسئولیت پذیرند و در کوشش های خویش این مهم را منتقل می کنند.لذت بردن از وجود خود را در انواع تلاش ها منعکس می نمایند.اندیشمندی برای آن ها گذران زندگی نیست که زندگی کردن است.در واقع آن ها خود را ارزشمند تر از یک موجود بی خاصیت می دانند.
در کنار این وضع می توان به افرادی اشاره نمود که وجودشان مضر یا در بهترین تفسیر بی تفاوتی است.کسانی که تنها تاثیر پذیرند و با انواعی از چاپلوسی ها خود را به دیگران تکیه می زنند تا تغذیه شوند.دلی خوش دارند که زنده اند بدون اینکه تاثیری بر روند دنیا داشته باشند.صبح را شب می کنند و شب را صبح و این را گذران عمر می دانند در حالی که زجر می کشند و از خود چیزی برای گفتن ندارند.خود را آدمی بر می شمارند در حالی که تفکر و تعقل را درگوشه ای زندانی نموده اند و شاید هم رشدی بدان حد ایجاد نکرده باشند تا وجودی موثر بر دنیا داشته باشند.مردگانی متحرکند و نفس زنان خود را از این جا به آن جا می برند.ما این نوع افراد را تنها"زنده" می دانیم در حالی که چنین لفظی می تواند برای همه ی حیوانات نیز مستتر باشد.
بنابراین برای معیار سازی در آدمیت و انسانیت این دو نوع برخورد را می توان مد نظر قرار داد.انسانیت حکم می کند که آدمی با همنوع خود در ارتباط باشد و بدین سان نوعی درک متقابل و مشترک ایجاد نماید.درد را بفهمد و آن را نیز منتقل کند.برای علاج انواع مرض های روحی و روانی خود را مقید بداند و نوعی همدلی در خویشتن بیابد.در کنار این وضعیت است که زندگی کردن معنا می یابد و با غیر آن در تناقض قرار می گیرد.کوشش ها برای رسیدن به اهدافی انسانی همراه با نگاهی انسانی است.در واقع حتی برای گذر از این وضعیت و تبدیل شدن به تعالی و ترقی ،حیوانات را نیز جزئی از دنیای خلقت بر می شمارند که نیازمند به توجه اند.زنده بودن برای انسان نوعی مرگ تدریجی است.بر گرده ی دیگران سوار شدن و از آن ها تغذیه کردن به هر شکل نوعی حیوان زیستی است.
انواع کوشش هایی که آدمی برای بهزیستی و رسیدن به رفاه اجتماعی همراه با امنیت و آسایش انجام می دهد نشان دهنده ی تعهد او به همنوعان است.این یعنی موثر بودن بر دیگران و تلاش برای ایجاد تحولات انسانی است.کوشش هایی که در قالب های مختلفی انجام می گیرند و دنیا را پر از صفا و صمیمیت می کنند.دنیای زنده ها هرگز این چنین نیست در حالی که زندگی کنندگان عکس آن هستند.این بدان معناست که دنیای امروز تنها به وسیله ی کسانی قابل اداره شدن است که روش زندگی کردن را خود انتخاب می کنند.انسان را نمی توان از جوهره ی اصلی خویش جدا نمود که اگر بشود تبدیل به نوعی حیوان با شکل انسان می گردد.زندگی کردن برنامه دارد که مهم ترین آن برنامه های انسانی همراه با آدمیت اوست.آدمی بدون آدمیت مرده است.
در سخن آخر می توان انسان ها را از زنده بودن به سمت زندگی کردن راهنمایی کرد.البته که کاری سخت و طاقت فرساست.تبدیل انسان به نوعی از فعالیت های درونی برای ایجاد رشد و به تبع آن کوشش برای ورود به دنیای اجتماعی خویش از جمله نیازهایی است که می بایست مد نظر قرار گیرد.زندگی کردن برای ماندن و لذت بردن از وجود خویش به واسطه ی خدماتی که در حق همنوعان روا می دارد او را به موجودی فعال تبدیل می کند که قادر است تا دنیا را در تسلط خویش داشته باشد.این تسلط علاوه بر جنبه ی مثبت زندگی باعث انتقال جوهره ی او برای محافظت از داده های خدادادی می گردد.دنیای انسان ها با زنده بودن مرگ و نابودی است در حالی که با سبک زندگی کردن پویایی و در راه بودن است.آدمی بدون تلاش و کوشش برای ایجاد تغییرات ،مرده ای متحرک است.
