افراد خاص
انقلاب های جهان، به شکل های مختلف، مدیریت شده اند.بعضی به وسیله ی گرو ه های فشار هدایت می شدند و تعدادی جنبه ی سیاسی داشته اند.انقلاب های ملی گرا نیز کم نبودند.
در هند، استعمار ستیزی عامل همبستگی مردم و پیروی از شعارهای میهنی شد.در شیلی نیز آلنده با تکیه بر مردم،انقلابی را شروع کرد که سرانجامش مرگ او بود.در کوبا،چه گوارا و کاسترو با تکیه بر جنگ های چریکی آمریکا را شکست دادند.
بررسی تاریخچه ی انقلاب ها ،تجربه ی خوبی برای نهضت های آینده است.آن چه امروز بهار عربی می خوانند در واقع، بیداری اسلامی مردم مسلمانی است که شعار اصلی آن ها الله اکبر بود.
رهبر و یاوران آن ها چه کسانی بودند؟توجه به افراد در این راه مشکل گشاست.این مهم نه تنها مربوط به دیروز و امروز بلکه به فرداهاست.
تفاوت انقلاب ایران با سایر کشورهای جهان بسیار است.قصد ندارم کالبد شکافی کنم اما در ایران یاوران رهبر کم نبودند.
آن ها افرادی متشخص و با نفوذی بودند که ایشان را رها نکردند.ما آن ها را اشخاص خاص می نامیم.خاص بودن آن ها به معنای جداسازی از مسیر انقلاب نیست بلکه کنار هم بودن و در فعالیت های اساسی شرکت کردن است.
من این مورد را به انقلاب شوش گره می زنم و اگر فرصتی باشد بررسی می نمایم.کسانی که واقعا خاص بودند و حرکت های آن ها می توانست موفقیت و حتی شکست را ایجاد نماید.
در امتداد انقلاب حرکت کردن و بارهبری هماهنگ بودن کار ساده ای نیست.گرچه در حوادث بعد از انقلاب ،تعدادی از آن ها از انقلاب جدا شدند اما لازم است نام آن ها در تاریخ انقلاب ثبت شود.
در این ثبت نام ها نباید سلیقه های فردی دخالتی داشته باشد.افرادی که به شکل های مختلف خاص بودند و بنا به دلایلی فاصله گرفتند یا فاصله دادند.
انقلاب اسلامی ایران به هیچ عنوان متعلق به شخص یا گروه خاصی نبوده و نیست.این نهضت کاملا مردمی،به وسیله ی آن ها و به رهبری امام خمینی ،به وجود آمد.هیچ کس حق ادعا ندارد زیرا اساس، مردم بودند و هستند.
در شوش وضعیت انقلاب مانند سایر نقاط کشور بود.مردم گوش به فرمان رهبر خود بودند و شخص دیگری را رهبر نمی دانستند.
شعارهای آن روز تظاهرات شوش در مورد رهبری را مرور کنیم تا این واقعیت کاملا مشخص شود.من که در بسیاری از این گردهمایی ها شرکت داشتم آن ها را فراموش نکرده ام.
برای سلامتی ایت الله خمینی صلوات،این سخن شهید صفر احمدی در مسجد جامع شهر در اوایل سال پنجاه و هفت بود.من ایشان را دیدم.او پشت سر من نشسته بود.بلافاصله و برای ناشناخت ماندن، سر را پایین انداخت.
شروع اولین تظاهرات با جمله ی مجید چائیده شروع شد که گفت،درود بر خمینی و این ابتدای شعارهای بعدی گردید.وای اگر خمینی حکم جهادم دهد.رهبرا رهبرا ما را مسلح کنید.بنابراین تاکید بر رهبری امام کاملا مشخص بود.
افرادخاص کسانی هستند که در یک مقطع وارد نمی شوند.برای آن ها سختی معنایی ندارد.آن ها برای گرفتن پست و مقام وارد مبارزه نمی گردند.
خطرات جانی برای آن ها کم نیست.رژیم تا دندان مسلح است.مردم دست خالی هستند.آمریکا به شاه اسلحه و مهمات می دهد.پیش بینی پیروزی بسیار مشکل است.
وضع شهر هم مناسب نیست.نفت کمیاب شده و مردم تحت فشار هستند.اعتصابات سراسر ایران را فرا گرفته است.بسیاری ترجیح دادند از کشور فرار کنند تا اوضاع آرام شود.این ها افراد ام الوقت بودند.
شناخت زمان برای پی بردن به ماهیت افراد خاص تاثیر گذار است.شوش در این وضعیت در کدام معادله جای گرفت.کاری سخت اما قابل بررسی است.باید پذیرفت که شوش کوچک آن زمان،افراد حاصی داشت.
بعد از چهل و اندی سال، پرداختن، لازم و ضروری است.این،نه از این باب که آن افراد محاکمه یا شناخته شوند بلکه برای آینده نوعی واکسینه ایجاد شود.من با کینه رابطه ای ندارم.ناراحتی امثال ما از ادعای بعضی از بیرون از گودهاست.
در شوش افراد خاص کم بودند.تعدادی شهید و بعضی خانه نشین شدند.البته این کم بودن با توجه به کوچک بودن شوش آن زمان فراوان هم هست.
شوشی که از دعبل شروع می شد و به آخراسفالت ختم می گردید،وسعت امروزی را نداشت.آن هایی که آقای دانش را در سخت ترین روز های انقلاب رها نکردند.
صحنه ی حسینیه ی اعظم و هجوم نیروهای امنیتی برای بازداشت ایشان را هرگز فراموش نمی کنم.توصیف آن صحنه تنها در زمان وقوع،معنا می دهد.
بسیاری از افراد برای نیروهای شاه ،قوت قلب بودند.همین افراد در پی خاموش کردن اعتراضات در شوش،بر مساجد متمرکز شدند.
آن شب و بعد از سخنرانی در حسینیه اعظم،خبر ورود افراد ناشناس به گوش رسید.آقای دانش از منبر پایین آمد،کسانی که در اطراف ایشان بودند،در ابتدا کم نبودند.
این افراد که اغلب سنتی محسوب می شدند،با تهدید نیرو ها ،پراکنده شدند.افرادی ترسو که فکر نان و آب خود بودند و البته بعد از فروپاشی رژیم دوباره یافت شدند.
من در این صحنه افراد خاص را انگشت شمار دیدم.آقای دانش از ما خواست که ایشان را رها کنیم.اشاره ای به مردم نموده و گفتند که این نیروها با من کار دارند،شما خود را درگیر نکنید.
همین، بهانه ای شد تا دور ایشان را خالی کنند مگر آن چند نفر که من آن ها را دیدم.افراد خاص این چنین امتحان پس می دهند.
چند نفر در تاریکی واقع در کوچه روبروی حسینیه ایستاده بودند.بی تعارف،صحنه ترسناکی بود.من به عنوان فردی که وی را رها نکردم،حتی جملات رد و بدل شده بین آقای دانش و کت و شلواری ها را شنیدم.آن ها آقای دانش را با کلمه ی سید خطاب می کردند.
گرچه روش مدیریتی آقای دانش شکل خاصی داشت و به هیچ عنوان مردم را به اجبار وارد صحنه نمی کرد اما،تاریخچه ی شوش نشان می دهد که با پیروزی انقلاب اسلامی ،ام الوقت ها پیدا شدند.
آن ها انقلابی دو آتشه شده بودند.شانه به شانه ی ایشان حرکت می کردند.به دنبال سمت ها بودند و البته چون مایوس شدند،کم کم دوری اختیار کردند.
افراد خاص وضعیت دیگری داشتند.هم چنان در کنار رهبری شوش ایستادند.به وضعیت خطرناک امنیتی آن زمان سروسامان دادند.خطرات ضد انقلاب را به جان خریدند.
من بسیاری از این فراد را دیدم که با پیروزی انقلاب خوشحال بودند و ادعایی هم نداشتند.شاید قابل باور نباشد که من امروز آن ها را تنها در حاشیه ها می بینم.
گوشه نشین و تنها و بدون ادعا زندگی خود را می گذرانند.من به بعضی از مسئولین پیشنهاد دادم که در گردهمایی ها آن ها را دعوت کنند اما این مهم تنها یک بار انجام گرفت.
پاسداری از شهر،مبارزه با ضد انقلاب ، گشت های شبانه در بیشه زار ،برقراری پست های بازرسی،تشکیل کمیته های مردمی،نگهبانی های شبانه وتامین امنیت نسبی را کسانی به وجود آوردند که از روز اول انقلاب در ان شرکت داشتند.
من شاهد کم خوابی بسیاری از آن ها بودم.وسیله ی شخصی این ها هم در خدمت انقلاب بود.
من هنوز سنگر های ابتدایی نصب شده در ورودی شهر را فراموش نمی کنم.گونی هایی که به وسیله ی آن ها پر شده و بر روی هم چیده شده بود.من در آن زمان مسئول تقسیم نگهبانان بودم.
نگهبانی از خانه آقای دانش در پشت مسجد جامع به وسیله ی آن ها انجام می گرفت.روزهای سخت اوایل انقلاب را هرگز فراموش نمی کنم.در این اوضاع و احوال کسانی که مسئولیت آموزش اسلحه به مردم را داشتند و مراکز آموزش نظامی برای حفظ انقلاب ایجاد کردند،چه کسانی بودند؟آیا آن ها افراد خاص نبودند؟حالا کجایند ؟آیا کسی آن ها را می شناسد؟در قید حیاتند؟با مشاهده ی حاشیه نشینی آن ها زجر می کشم.
گوشه نشین شده اند.بعضی از آن ها را می بینم.بی ادعا.حوادث را با آن ها مرور می کنیم.اکثرا آه می کشند اما از انقلاب خود دست نمی کشند.
در گوش یکی از آن ها گفتم:فلانی کفش های اسپرت را بپوش فردا تظاهرات داریم.خندید اما این خنده معنا دار بود.ما در آن زمان برای چابکی و فرار از کفش های سبک استفاده می کردیم.
گذشت آن زمانی ،بدین سان گذشت.نمی دانم ام الوقت ها از عملکرد خود چه تفسیری می کنند.شاید این خاصیت انقلاب باشد.نمی دانم و شاید نباید باشد.
من فکر می کنم ذکر نام آن ها در تاریخ شوش ،تاییدی بر قدرشناسی انسانیت باشد.البته برای بسیاری از آن ها باید فاتحه خواند و روزهای پنجشنبه بر مزار آن ها حاضر شد.
آن هایی هم که در قید حیاتند منتظر قدرشناسی هیچ کس نیستند.آن ها انقلاب را برای رسیدن به منافع شخصی انجام ندادند.در تظاهرات مختلف بعد از انقلاب آن ها را می بینم.خدا از آن ها راضی است،خلق راچه سود.
من به عنوان یک فعال در طول انقلاب خود را مدیون افراد خاص می دانم.هر زمان و مکانی که آن ها را می بینم تشکر و قدردانی می کنم.در هر جلسه ای که حضور می یابم نام آن ها را ذکر می کنم.
ما مدیون افراد خاص در انقلاب شوش هستیم.باید قدرشناسی را به عنوان روشی برای ادامه ی کار درست انجام دهیم.پیشنهاد من این است که این افراد با نام در تاریخ شوش ماندگار بمانند.
باید عکس های آن ها را در کتاب ها چاپ کرد.شوش دارای مردانی بزرگ بود.افرادی که این انقلاب را ایجاد کردند و به دست دیگران دادند.ذهن من توانایی فراموشی آن ها را ندارد.افراد خاص،خاصیت انقلاب ما هستند.
آفات انقلاب
واژه ها سخن می گویند.در کوتاه ترین کلمات ،بالاترین معانی را منتقل می کنند.انقلاب، پر از واژه های نا گفته است.آن ها را باید شناخت،دسته بندی کرد و در مکانش به کار برد.
تاریخ انقلاب نیازمند بازنگری است.انقلاب اگر از بیرون مورد حمله قرار گیرد،مستحکم تر می شود.اگر به وسیله ی دشمن مورد هجوم قرار گیرد،پایدارتر می شود.اگر ضد انقلاب برای آن برنامه ی تهاجمات مختلف علمی ، فرهنگی و اجتماعی،ترسیم و اجرا کند،عمرش طولانی تر می شود.اما اگر از درون مورد حمله و فشار باشد.به وسیله ی دوست مورد هجوم قرار گیرد.تهاجمات مختلف را درونی ها برنامه ریزی کنند،آن گاه وضعیت متفاوت می شود و خطر از بین رفتن زحمات پیشکسوتان انقلاب به گوش خواهد رسید.
باید پذیرفت که هر انقلابی میوه،سبزه و درخت بارور دارد.آزادی و کرامت دارد.اما در کنار آن ها، آفات،استبداد و سقوط انسانی نیز وجود دارند.
انقلاب اسلامی ما بسیار بزرگ تر از تصوراتی است که بعضی ها دارند.انقلابی که نظیرش نبوده و احتمالا در آینده ی نزدیک نیز نخواهد بود.
این انقلاب،میوه های بسیاری به بار آورد.عظمت آن در آورده های آن است.همین عظمت و شیرینی میوه است که آفات را برای آن متنوع تر می کند.
آفات خارجی تکلیفشان در جنگ هشت ساله مشخص شد.توطئه ها موثر واقع نشدند.تحریم ها گرچه فشارآور بودند اما مسیر انقلاب را تغییر ندادند.مردم از انقلاب خود محافظت کردند.دشمن که مقابل باشد،آشکاری آن،کمک دهنده است.
نگرانی ما از آفاتی است که در درون ایجاد می شوند.در هنگامه و شروع انقلاب،ایران دارای چنین بیمارانی بود.عاملینی که شناخته یا ناشناخته ماندند.شاید بهتر باشد، آن ها را بیماری زا بنامیم.
در انقلاب شوش و در تمام جریانات آن، برخورد با چنین افرادی از روز اول در ذهنم متصور بود.در جریانات مختلف مانند تظاهرات، جلسات، حملات، برپایی کتاب و جلسات نقد و گفتگو، آن ها را می شناختم.البته نمی شناختم ،آن ها خود را به ما می شناساندند.
آن هایی که در اولین تظاهرات،مسخره می کردند.کسانی که در گوشه ای می نشستند و به ریش ما می خندیدنو . آهسته می رفتند و آهسته می آمدند تا گربه شاخشان نزند.تظاهرات که شلوغ شد و قدرت ژاندارمری فروکش کرد، به جمع آمدند اما تنها نوعی فریب کاری بود.
در فتح پاسگاه نظارگر بودند.بعد از حمله به پاسگاه دنبال اسلحه های خاص بودند.از ورود مردم به جمع انقلابیون، با ایجاد ترس، جلوگیری می کردند.آن ها چشم به دست باغبان دوخته بودند تا نهالی بکارد و میوه دهد و سپس آن میوه ی آماده را نوش جان کنند.
شاید این خاصیت بسیاری از انقلاب ها باشد.اما انقلاب ما جنبه ی اعتقادی داشت.نمی توانست چنین باشد اما با نام های مختلف،کمین های متفاوت،دچار این عارضه نیز شد.
توصیه های آقای دانش این بود که آن ها را بپذیریم.به همه محبت کنیم.خاصیت انقلاب جذب کردن است.ایشان در این ایده تا آن جا پیش رفت که بعضی از طرفداران حکومت را هم با عنوان توبه کنندگان پذیرفت.
کسی با این حرکت مخالف نبود.آن چه خطر مد نظر انقلابیون بوده و هست، پیشروی آن ها در درون انقلاب به بهای کنار زدن دلسوختگان است.
در بعضی از مسائل جنگ نیز این آفت نفوذ کرد.بسیاری از کسانی که جبهه ها را نمی شناختند،گواهی ها ی مختلفی در دست داشتند و از سهمیه ها نهایت استفاده را بردند.
این نوع افراد در مسائل بعد از انقلاب ،همان موضع را گرفتند.سود جویی و به نفع خود وارد عمل شدن را ادامه دادند. این نوع آفات مخصوص یک قشر نبود.
فرهنگیان با سابقه، بازاریان با تجربه، جوانان کم تجربه و هر کسی که می توانست وارد آن شود را شامل می شد.این آفت مختص به یک فرد یا گروه هم نبود.
آن ها وارد نشدند تا تنها میوه بچینند.سفره انقلاب، مهیا بود.آمدند تا دیگران شایسته را نیز به شکل های مختلف حاشیه نشین کنند.بازار تهمت ها رواج یافت.این رفتارها،هدفدار بود.انقلابیون اصیل، زیر سئوال رفتند.
این برای انقلاب ضایعه است.تاریخچه ی انقلاب باید بازنگری شود همان طوری که، سابقه ی جنگ هم باید دوباره نگری شود.
گذشتن از حوادث و کنار زدن خاطره ها ممکن است تا آن جا به نفع آن ها ختم شود که تمام مشکلات ایجاد شده ی دشمنان ،به نام انقلاب و ناتوانی آن ثبت گردد.
این خطری است که با گذشت زمان ،بیشتر هم می شود.آفت انقلاب در شوش به جایی کشیده شد که افرادی را به شکل های مختلف متهم کردند و جالب این که، کسانی این اتهامات را مطرح کردند که در جریان انقلاب حضور نداشتند.
من طرفدار خشونت نیستم. مردم را به آن چه نیستند متهم نکنیم اما معتقدم، افراد را با توجه به آن چه هستند ،بشناسیم و بشناسانیم.
این حقیقتی بزرگ است که،حفظ انقلاب از ایجاد آن مشکل تر خواهد بود.بسیاری از انقلاب های جهان،پس از مدت زمانی،منحرف شدند.علت انحرافات،همان نیروهای ناشایستی بودند که خود را انقلابی نامیدند.
کنار گذاشتن انقلابیون،در افراد دیگر،نا امیدی ایجاد می کند.کار فرهنگی یعنی همین.واژه ها سخن می گویند و در درون نفوذ می کنند.کذب سازی،آفتی بزرگ است.
کار فرهنگی برگزاری مسابقه ، همایش های پر زرق و برق،هدیه دادن ،یکدیگر را تعریف کردن ،جایزه دادن و جلسات طولانی تشکیل دادن نیست.این ها هم آفات انقلابند.
در سختی قوانین دست و پا زدن،در پیچ و خم های اداری گیر کردن،شکل و شمایل رسمی به خود گرفتن،خشک و بی روح حرکت کردن،کاغذ های اداری رد و بدل کردن و مشکلات مردم را حل نکردن،آفات انقلاب هایی است که بیمار زایی در درون آن ها رخنه کرده باشد.
انقلاب ما باید پایدار بماند.این انقلاب حاصل تلاش های کسانی است که بهترین عمر خود را در راه مبارزه با ظلم و ستم گذراندند.بسیاری از آن ها در سنین بالا هستند.
آن ها می دانند که انقلاب ما در تمام ایران گلستانی ایجاد کرد که قابل پیش بینی نبود.همه غرق در شادی شدیم.باغ زیبا و پر از میوه در دسترس قرار گرفت.
ما با شادی و خوشی این باغ ،از حضور آفات،غافل شدیم.شوش مانند سراسر ایران دارای آفات فراوانی شد.ضربات زیادی به پیشرفت و باورهای انقلاب وارد کردند.این لطمه ها به ویژه در ابتدای پیروزی،واضح تر بودند.آفت ها،میوه ها را تلخ می کنند.
فتح پاسگاه
پاسگاه ژاندارمری شوش، نقطه و تمرکز قدرت رژیم محسوب می شد.حمله به این مرکز و تلاش برای شکستن ابهت آن،سال ها قبل از انقلاب مد نظر قرار گرفته بود.
در سال پنجاه و هفت این توجه بیشتر بود.محلی که تصمیم گیرنده در بازداشت انواع افراد به حساب می آمد.بدون رضایت آن،هیچ برنامه ای در شهر اجرا نمی شد.توضیح کامل ژاندارمری را باید در موضوعات دیگری ارائه نمود.این قدرت در برابر مردم ضعیف شده بود.
بهمن ماه،روزهای پایانی حکومت شاه بود.تقریبا تمام مردم به این نتیجه رسیده بودند.شاه در مملکت نبود.امام به ایران آمده بودند.بسیاری از کارها به وسیله ی مردم انجام می گرفت.نیروهای رژیم کم کم به این نتیجه رسیده بودند که به مردم بپیوندند.
ارتش اعلام بی طرفی کرده بود.اخبار مهم به گوش می رسید.رادیوهای برون مرزی،اخبار جدیدی پخش می کردند.رادیو و تلویزیون شاه هنوز اخبار مورد نظر خود را پخش می کرد.گوش ها به فرمان امام در تهران جهت داشت.همه می دانستند که در چند روز آینده حوادث مهمی اتفاق خواهد افتاد.انقلابیون شوش متوجه ی مرکز بودند و از زبان آقای دانش روش ها را می یافتند.
شوش حال و هوای دیگری داشت.بعضی از افراد طرفدار حکومت خود را به مردم نزدیک کرده بودند.بعضی خواستار حضور در کنار آقای دانش بودند.کار به جای حساسی رسیده بود.
توان پاسگاه تحلیل رفته بود.نیروها در درون آن مانده بودند و مانند سابق به تظاهرات حمله نمی کردند.امنیت شبانه،تصادف اتومبیل ها،درگیری های شخصی،اختلافات فردی،نظم در شهر و بسیاری از کارهایی که قبلا به وسیله ی حکومت انجام می گرفت،عملا رها شده بودند.
اواخر و در نیمه دوم بهمن ماه،وضعیت به صورت گیج کننده درآمده بود.نمی دانستیم چه کنیم.آقای دانش به طور مستمر،تذکر می داد که وضعیت را آرام کنیم.ایجاد ناامنی به نفع رژیم بود.نگهبانی های شبانه با چوب دستی به وسیله ی مردم انقلابی صورت می گرفت.تلاش بر این بود که کوچک ترین درگیری شخصی انجام نگیرد.
روز بیست و یکم بهمن ماه پنجاه و هفت،آقای دانش با بعضی از ریش سفیدان خصوصا بازاری مشورتی عجیب نمود.او تصمیم گرفت که با پاسگاه در مورد اسلحه هاصحبت کند.به اتفاق شهردار و چند نفر همراه با رئیس آن یعنی سروان سید داوود اقراری صحبت کردند و ایشان هم قول همکاری را دادند و گفتند که با مقامات بالاتر مشورت خواهد کرد.
از او قول گرفته شد که از اسلحه ها محافظت کند و در اختیار نیروهایش قرار ندهد.این مطلب در شهر پیچید و مردم متوجه شدند.لذا به نظر می رسید که مقاومتی از طرف شخص اقراری صورت نگرفته باشد.
بعضی از افراد این سئوال را مطرح کردند که چه تضمینی برای قول ایشان هست؟آیا می توان اطمینان داشت؟این سئوالات آقای دانش را در وضعیت جدیدی قرار داد.من از ابتدای حضور آقای دانش در کنار او بودم و تمام جملات او را شنیدم.شاید بتوان گفت که دوش به دوش او بودم.
فردای آن روز از تهران خبرهای متناقضی رسید.پیروزی انقلاب،درگیری مردم با گارد شاهنشاهی،نیروی هوایی با گارد و شهادت بسیاری از مردم،این ها در شوش تاثیر گذار شد.
آقای دانش تصمیم گرفت که اسلحه ها را تحویل بگیرد.روز خاصی بود.پاسگاه از درون شهر به بیرون و محلی که امروز راهنمایی و رانندگی است،منتقل شده بود.
چهار راه شوش به شکل قدیمی و دارای جاده ای کم عرض بود.اطراف پاسگاه زمین های کشاورزی قرار داشتند.محصولات جمع آوری و اثرات شخم ها پا برجا بود.
کمی از ظهر گذشته بود که آقای دانش،شهردار وقت،من،چند نفر از مسجد جامع و تعداد زیادی از مردم به سمت پاسگاه حرکت کردیم.باز تکرار می کنم که من آن روز در کنار ایشان بودم.
افرادی را که همراه او به پاسگاه نزدیک شدند،دیدم.همان طور که قبلا گفتم،پاسگاه در بیابانی تنها ساخته شده بود.تازگی به آن محل منتقل شده بود.مکان اولیه ی آن در درون شهر و پایین تر از حرم دانیال بود.عکس هایی از پاسگاه قدیم موجودند.
مردم در سمت چپ پاسگاه و تقریبا نزدیک به دیوارهای آن رسیده بودند.من با چشم خود نیروهای ژاندارمری را دیدم که در بالای آن و در درون برج، موضع گرفته بودند.ژ _س ها به سمت ما نشانه رفته بودند.
هر لحظه امکان تیراندازی وجود داشت.کسی مسلح نبود.من تنها کسی را که همراه با اسلحه دیدم محمود غیاثی بود که فکر کنم برنو داشت.
در بالای پاسگاه برج های دیده بانی به صورت دایره ساخته شده بودند.هنوز آن برج ها هستند.من متوجه کمین نیروها و نشانه گیری آن ها به طرف مردم بودم.
اتومبیل راهنمایی و رانندگی اندیمشک نیز در کنار پاسگاه پارک کرده بود.بعدا متوجه شدیم که نیروهای آن از ترس به این پاسگاه پناه آورده بودند.صندلی عقب آن پر از اسکناس جریمه ای بود.شیشه ها بالا بودند.من شخصا پول زیادی در درون آن دیدم.مردم به دنبال انقلاب اقتصادی نبودند و گر نه می بایست آن را غارت کنند.هیچ کس به آن مبالغ دست اندازی نکرد.
رئیس پاسگاه را خواستند.بیرون آمد .وی به آقای دانش ،شهردار و چند نفر دیگر اجازه داد تا اسلحه خانه را بازرسی کنند.آقای دانش وارد شد و من بیرون از پاسگاه منتظر ماندم و البته مردم نیز در حالت انتظار بودند.تمام اسلحه ها آنجا بودند.درب آن را بست و کلید را به آقای دانش داد.تاکید او این بود که اسلحه ها ممکن است خطراتی داشته باشند.ایشان قانع شدند.تیری هوایی شلیک شد و مردم به روی زمین دراز کش شدند.این قضیه مردم را ناراحت کرد.محل تیراندازی هم همان برج پاسگاه بود.مردم دست خالی بودند.من غیر از مورد فوق حتی یک اسلحه در دست مردم ندیدم.
هنوز جلسه ی رد و بدل کلید اسلحه خانه تمام نشده بود که ناگهان صدایی از پشت سرم گفت:آقای دانش درب اسلحه خانه چوبی است و این کلکی برای دور کردن شماست.به محض رفتن ما اسلحه ها را می برند.این جمله و سکوت آقای دانش و فریاد مردم،همه چیز را تغییر داد.
آقای دانش خواستند اسلحه ها را تحویل بگیرند.رئیس پاسگاه گفت که چنین مجوزی ندارد .فقط می تواند کلید اسلحه خانه راتحویل دهد ،شما می توانید نگهبانی در این جا بگذارید.من سربازم و اسلحه برایم بسیار مهم است.اجازه از مافوق لازم است.
آقای دانش گفتند که مافوقی جز مردم وجود ندارند.آقای دانش بسیار متین و آرام حرف می زد و مواظب بود تا حادثه ای روی ندهد.اصولا انسانی با عطوفت بود.
بحث مقداری طول کشید و مردم منتظر دستور آقای دانش بودند.من در سمت چپ ایشان ایستاده و نظاره گر صحبت ها بودم.شهردار سعی داشت که به طور مسالمت آمیز این قضیه را خاتمه دهد که ناگهان از سمت چپم گلوله ای شلیک شد و درست به سر اقراری اصابت کرد.
آن صحنه را هرگز فراموش نمی کنم.قدی بلند داشت.هنوز گرم بود و در همین چند ثانیه دست به کمر برد تا اسلحه درآورد.مانند هر جنازه ای سقوط کرد.خون به شدت از سرش می جهید.مردم صحنه را رها کردند و به درون پاسگاه حمله بردند.در دقایق اولیه به جنازه چشم دوختم.این اولین صحنه در نوع خود برای من بود.نمی دانم چرا دلم سوخت.مردی که تا چند ثانیه پیش حرف می زد بی حرکت خفته بود.من تصاویر فتح پاسگاه را دارم.شخصا تا پایان کار در آنجا بودم و تمام حوادث را از نزدیک دیدم.
مردم بدون توجه به جنازه وارد می شدند.من همچنان به جنازه خیره شده بودم .دلم سوخت.نمی دانم چرا در آن صحنه،میخکوب شدم.
بیرون پاسگاه،رنو قرمز رنگی که در درون آن چند فرد مسلح از انقلابیون دزفول حضور داشتند را دیدم.آن ها فقط نظاره گر بودند.مردم بی مهابا وارد شدند.من نیز برای آرام کردن،وارد پاسگاه شدم.
درون پاسگاه بعضی از خانواده ها حضور داشتند.چند وسیله،آتش زده شد.خانواده ها وحشت زده بودند.کسی به آن ها تعرض و بی حرمتی نکرد.
زن و بچه های آن ها را به خانه ی آقای دانش منتقل کردند.نیروهای باقی مانده را نیز به این مقر انتفال دادند.پاسگاه به آتش کشیده شده بود.بعضی از تیرهای عمل نکرده منفجر می شدند.اسلحه ها به وسیله ی مردم به درون وانت بارها حمل و به منزل آقای دانش منتقل می شدند.پاسگاه آن نشانه ابهت رژیم شاه در شوش ،فتح شده بود.
من در این فتح شرکت داشتم.به درون پاسگاه رفتم.صحنه ها را دیدم .بعضی از آن ها را نپسندیدم.البته شاید امروز مشکل نباشد اما در آن وضعیت واقعا کنترل کردن مردم بسیار مشکل بود.
سربازانی که مجبور به خدمت بودند در همان دقایق اول به مردم پیوستند.در این حادثه به هیچکس آسیبی نرسید.تنها حادثه ی مهم کشتن آقای اقراری بود.جنازه ی او را به بیمارستان نظام مافی بردند که آن هم دارای سرگذشت تلخی است.افرادی که بسیار تند بودند، رفتار های نامناسبی داشتند که اینجا جای بحث ندارد.
چه کسی در این صحنه شلیک کرد؟من که به طور حتم مطمئن نیستم.آنچه می دانم این است که اسلحه از نوع کلت بود زیرا صدای خاصی داشت و اینکه شلیک از نزدیک بود.
انقلاب در شوش پیروز شده بود.آرزویی که سال ها برای رسیدن به آن انتظار کشیدیم.همراه با ماشین های پاسگاه و تصاویر امام و سربازان در شهر حرکت کردیم.
من اولین نفری بودم که در صف قرار داشتم.هیاهوی عجیبی بود.باور کردنی نبود.پاسگاه آن قدرت اول شهر در دستان ماست؟روزهای سخت انقلاب شروع شده بود.
روزهای اول انقلاب
این مثل معروف را نباید فراموش کرد که هرچیزی ابتدایش مشکل است.این را باید به عنوان راهنمایی بزرگ در مقابل نصب کرد.کاری بزرگ در وضعیتی خاص در ایران انجام گرفت.بزرگی آن را نمی توان به این سادگی ترسیم کرد.شکاری استثنایی با اسلحه ای خاص در دورانی که هیچ کس تصورش را نمی کرد.
انقلاب در شوش به پیروزی رسیده بود.شش ماه آخر بسیار خسته کننده بود.اعتصابات،تعطیلی مدارس، کمبود مواد نفتی، نبودن نیروی انتظامی، ناامنی های شبانه،کمبود امکانات درمانی،تعطیلی بسیاری از بانک ها و در نهایت بی نظمی و سردر گمی در مراجعه به ادارات یا ارگان های شهری،کار را مشکل و طاقت فرسا نموده بود.
بهار آمد.زمستان تمام شد.مردم از پیروزی شادمانند.بر خود می بالند.سر از پا نمی شناسند.بسیاری از مردم آن زمان شوش،کم سواد و به دور از مسائل عمیق سیاسی بودند.فکر می کردند که کار تمام است و باید در خانه های خود آرام بنشینند و منتظر امکانات باشند.البته حق هم داشتند.وظیفه ی بزرگی را انجام داده بودند.اما از مسائل بعد از انقلاب غافل بودند.
ما که دانشجو و با شهرهای بزرگ در ارتباط بودیم،می دانستیم که رژیم های استعمار گر در همان ابتدای پیروزی انقلاب از کمبود ها سو استفاده کرده و مردم را بر علیه همان انقلاب تحریک می کنند.
روز بیست و دوم بهمن ماه پنجاه و هفت که پاسگاه تخلیه شده بود،تصمیم گرفتیم تا در شهر مانور پیروزی برگزار کنیم.چند سرباز از پاسگاه را با پلاکاردی از تصویر امام انتخاب و از بالای شهر حرکت کردیم.
وارد بازار شدیم.مردم خوشحال بودند.بعضی به جمع پیوستند و گروهی فقط نظاره گر شدند.دیگر از بسته شدن درهای خانه که در اولین تظاهرات شوش به وسیله بعضی ها انجام گرفت،خبری نبود.خانواده ای که در آن تظاهرات ما را مسخره می کردند هم ایستاده بودند.
شوش در دستان ماست.انقلابیون در خانه آقای دانش جمع بودند.اسلحه ها در گوشه ای قرار داشتند.بعضی از افراد مسلح را اولین بار می دیدم.آن ها در هیچ تظاهراتی شرکت نداشتند.
تمام نگاه ها به دستورات آقای دانش است.اما آیا کسانی هم بودند که این اطاعت را نمی پذیرفتند؟نمی خواهم به گذشته تلخ اشاره کنم.شیرینی های انقلاب در شوش کم نبودند.تحلیل این شیرینی ها به زمان زیادی نیازمند است.باید در این زمینه کار کرد.به نظرم می رسد که مسئولین ادارات شوش در این مورد کار زیادی نکرده باشند یا حداقل اینکه من هیچ نوشته ای در این مورد ندیده ام.
واقعیت این است که تمام شوش در خانه ی دانش خلاصه می شد.کم کم نیروهای موجود کاهش یافتند.البته به این امید که کارگران به کارخانه ها،دانش آموزان به مدارس،دانشجویان به دانشگاه ها و هر کسی به ادامه کارهای خود بپردازد.این یک غفلت بزرگ در شوش بود.
اولین خبر منتشر شد."افرادی مسلح در بیشه زار حمید آباد برای حمله ی امشب مستقر شده اند"دو نفر از شجاع ترین افراد انقلابی مسئولیت کنترل بیشه زار کرخه را تقبل کردند.نام آن ها را می نویسم تا نسل ها بدانند و در خاطره ی خود نگه دارند.شهید حمید سیلانی و مرحوم علی محمد فرهاد پور، این دو نفر بودند.
غروب تا صبح پاسداری و گشت می دادند.اسلحه ی ژ-سه به آن ها تحویل داده شد.گاهی اوقات فکر می کنم چگونه توصیفی می توان برای شجاعت آن ها ترسیم کرد؟
مکانی که در آن افراد دوستدار رژیم کم نبودند.شب تاریک و بیشه زار مخوف،با گفتار قابل ترسیم نیست.خدا رحمت کند ان دو را .کاملا آن ها را می شناختم.بی ادعا و بی دستمزد کار کردند و قبل از مرگشان هم یک بار نشنیدم که چیزی طلب کنند.
با نیروهای مردمی به چهار راه شوش رفتیم.غروب بود.جایی که امروز هلال احمر است.با تعدادی گونی سنگر ساختیم.کم تجربگی به ما می گفت که به بیشه زار حمید اباد نرویم.حاج احمد خنیفر،رضا رستگار،عبدالمحمد قاسمی نسب،حسن ولی حط حط،مرحوم حسن عراقی،حمید عرب،علی سینه پهن،صفر احمدی،غلامحسین تیک سفید،مرحوم جاسم حمزه،محمد رضا دیناروند،کریم احسانی فر را من شخصا دیدم.کار رهبری را حاج احمد به عهده داشت.به من یک کلت اسپانیایی داد و به عنوان پاس بخش انجام وظیفه می کردم.
خشاب ها را پر کردیم.سنگرها در چندین مکان ایجاد شدند.پشت بام ساختمانی که بعدا خراب و به هلال احمر اضافه گشت،تعدادی از بچه ها مستقر شدند.هنوز طاق نصرت خراب نشده بود.شهید محمد دیناروند،پشت ستون این طاقت نصرت کمین می کرد.
محلی برای استراحت نداشتیم.چهار راه شوش،فضایی باز بود و محل کمینگاه اصلی ما بود.البته در چهار راه بعدی هم بچه ها ایست بازرسی گذاشته بودند.چه شب های سختی بود.تا صبح نمی خوابیدیم.البته آن شب حمله ای صورت نگرفت.
یادم می آید که اتو مبیل ما پیکان جوانان آقای تیک سفید بود و با آن گشت می دادیم.من پشت فرمان نشسته بودم و رضا رستگار در کنارم بود.
سه شبانه روز تمام نخوابیدم.در چنین وضعیتی کمیته آموزش اسلحه به وسیله ی صالح عبیدی دایر و مرتب افراد را آموزش می داد.محل آموزش هم درمانگاه دانیال پایین تر از حسینیه ی اعظم بود.
با این حرکت تا حدودی راحت شدیم.توصیف آن وضعیت را تنها کسانی درک می کنند که در آن بودند.از دانشگاه و درس غافل شدم.
آقای دانش محل رهبری را تغییر داد و از پشت مسجد جامع به طبقه ی دوم محلی که امروز روبروی بانک سپه مرکزی است نقل مکان نمود.از دزفول به طور مستمر همکاری می شد.بچه هایی که بعدا به کمیته ی انقلاب پیوستند در همین مکان به آقای دانش یاری می رساندند.
مسئولین ادارات با نظارت آقای دانش،منصوب شدند.بخشدار در اداره مستقر شد.البته رفتارهای او داستان هایی دارد.اما ما به عنوان انقلابی با ایشان همکاری می کردیم.
خبرهای مرکز،گاهی ما را نگران می کرد.تقریبا از همین زمان بود که گروه های سیاسی ناسازگاری را در شوش و البته در تمام ایران شروع کردند.اولین تظاهرات در حکومت جدید را با عنوان :بخشدار غیر بومی اخراج باید گردد" را شروع کردند.من و بعضی از افراد در آن روز تهدید به مرگ شدیم که آن را در نوشته ای به دستمان دادند.
روزهای سختی بود.امنیتی وجود نداشت.آن چه بود پاسداری افرادی بود که اسلحه در اختیار داشتند.کسی به ما نگفت که اجازه ی شلیک داریم یا نداریم.مرکزی هم در هتل جهانگردی برای دفاع از انقلاب تشکیل شد.
واقعا خدا کمک کرد.یادم می آید که در یک تقسیم نیرو،در حالی که بچه ها را جا به جا می کردیم یکی از آن ها اسلحه را روی رگبار گذاشته و ضامن را هم آزاد کرده بود .سر اسلحه به سمت بالابود..وقتی به اشتباه دست به ماشه گذاشت و تیر ها به هوا پرتاب شدند ،چنان خود را باخته بود که می گفت مرا محاکمه انقلابی کنید من مقصرم وسراسیمه به هر سمتی می دوید.
شعارهای بومی گری،بهم زدن نماز جمعه در مدرسه باهنر امروزی،بر پایی جلسات حزبی،سخنرانی های گروهی،تلاش برای تعطیل کردن مدارس که البته به جز مدرسه ی راهنمایی شهرک سلمان،به این مهم دست یافتند،کمبود مواد،پخش اعلامیه های تفرقه انگیز،تهدید بعضی از انقلابیون،تحصن های متفاوت از جمله در اداره ی آموزش و پرورش،بی نظمی تصنعی در مدارس و بسیاری از این حرکات،کار را برای آقای دانش و یارانش مشکل می کرد.اما انقلاب با تمام سختی هایش به راهش ادامه داد.
چه کسانی این سختی ها را به وجود آوردند؟چرا این کارها را انجام می دادند؟از کی دستور می گرفتند؟حرف واقعی آن ها چه بود؟اوایل انقلاب چه دست آورد سریعی وجود داشت که آن ها خواستار بودند؟طرف مقابل آن ها چه کسانی بودند؟مگر مردم انقلابی جدای از آن ها بودند؟
این اعمال منتهی به تصمیم گیری هایی شد که در نهایت باعث ضرر و زیان افرادی شد که هیچ نقشی در این وقایع نداشتند.بسیاری از افراد پاکسازی شدند.بسیاری گوشه نشین گردیدند و بسیاری نیز به زندگی عادی خود ادامه دادند.
انقلاب در شوش ناگفته های بسیاری دارد.آن ها را باید گفت.آن ها را باید از اهلش گرفت و به نسل های بعد منتقل کرد.هر انقلابی این کار را انجام می دهد.تاریخ انقلاب فراموش شدنی نیست همان طور که تاریخ جنگ فراموش نخواهد شد.
تاریخ انقلاب و جنگ به نوعی به هم گره خورده اند.رشادت ها و مردانگی بچه های شوش برای همیشه جاودانه است،گرچه واژه ی گمنام نیز همیشه در شوش خودنمایی کرده و می کند.
وضعیت با گذشت زمان آرام تر شد.از آقای دانش کسب تکلیف کردیم.جمع آوری اسلحه ها در دستور کار قرار داشت.خدا رحمت کند مرحوم حاج حسن اسلامی پناه را که همراه آقای دانش به روستاهای اطراف می رفت.
کم کم،کمیته انقلاب اسلامی شکل منظمی به خود گرفت.شعبه ای در هفت تپه تشکیل گردید.کار ما تمام شده بود.با هماهنگی آقای دانش و ادامه تحصیل به اهواز رفتم.هنوز درسم تمام نشده بود.
