دوستداران تربیت

امیدوارم  جهان به مرحله ای برسد تا بر اساس آن تربیت بتواند به سیاست جهت دهد .

درباره من
با توجه به نقش تعلیم و تربیت در انسان سازی، تاثیر آن بر تحولات انسانی و کمک  به پیشرفت جوامع، این پایگاه تلاشی درجهت کمک به هم فکری ، مشاوره،هم کاری، هم دلی و هم زیستی مسالمت آمیز تمام انسان هایی دارد که می کوشند جوهره ی آدمیت را بارور و صلح و صفا در میان آن ها را نشو و نمو دهند.کوششی است که در کهن شهر تاریخی شوش،  در  شهردانیال پیامبر،دعبل خزائی، فتح المبین و شهدای گمنام و بی ادعا، انجام  و امیدوار است که  ایجاد   آن باعث اتحاد بیشتر مردم این مملکت گردد. نظریه پردازی در عرصه ی تعلیم و تربیت و ارائه ی طرح های جدید در جهت ایجاد تغییر و تحول در نظام اموزشی از کوشش های دیگری است    که  در همین راستا انجام می گیرد. تبادل اطلاعات با اندیشمندان تربیتی و استفاده از کلیه ی  نظرات ارائه شده،نهایت تلاش و کوشش این پایگاه است.
نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 14:41

قضاوت:انسان توانایی های بسیاری را داراست.عدالت خواهی و حکم نمودن میان حق و باطل از خواسته های اوست.انواعی از رفتارها را مورد ارزشیابی قرار می دهد و بدین سان می کوشد تا بهترین ها را رواج دهد اما این بدان معنی نیست که همه چیز خوب و مناسب پیش می رود.ارزش دادن به رفتارها برای آدمی امری حیاتی است و همین نکته است که باعث می شود تا انسان نسبت به انواعی از اعمال عکس العمل های مختلفی انجام دهد.حکم دادن در مورد انواعی از رفتارها نشان دهنده ی توجه ی آدمی به اطراف و محیط زندگی است.بدیهی است که نوع بشر در پی بهترین هاست اما این که کدامین معیار آن ها را معین می کند؟موضوع دیگری است.در روند زنده بودن یا زندگی کردن انسان، قضاوت امری مهم و مداخله گر برای ادامه ی نوع حیات محسوب می شود.

آن که نفس می کشد چگونه قضاوتی را مطرح می نماید؟در مقابل افرادی که از بودن خود راضی و برای بهتر بودن در تلاشند چگونه قضاوتی از خود و اطراف دارند؟ چنین وضعیتی است که باعث می شود تا آدمی قضاوت را نوعی حکم دادن برای تمایز در اختیار داشته باشد و از آن برای جدا سازی میان خوب و بد به کار گیرد.قضاوت در روند زندگی آدمی نقشی اساسی به خصوص در لذت بردن یا احساس غم نمودن دارد.داوری در مورد انواعی از رفتارها یا رویدادهایی که برای او روی می دهند بدون شک نشان دهنده ی حساسیت انسان نسبت به ادامه ی حیات اوست.این که بی تفاوت باشد دقیقن نشان دهنده ی عدم توجه به داوری است.دلایل بسیاری برای به کارگیری قضاوت در زندگی یا عدم آن وجود دارد که باعث می شود تا نوع بشر به دو شکل مورد نظر قرار گیرد.آن که قضاوت را اساسی برای بهتر بودن می داند و آن که توجهی به ان ندارد.

زنده بودن یا با زجر ماندن برای قضاوت جایگاهی نمی یابد زیرا خود دارای جایگاه نیست.احساسی نسبت به تاثیر گذاشتن بر دنیا ندارد.دیگران بر او موثرند.بر او حکم می رانند که چه کند.در قالب های متفاوتی نگریسته می شود و خود را مانند وسیله ای سبک بر روی آب در می یابد که هر لحظه به سمتی می رود.زجر کشیده و زجر خواه است و لذا هر حکمی را که برای بهتر بودن به کار گیرد قابل وصف نمی داند.اصولن قضاوت او نسبت به اطراف تنها در یک مورد است و این که موجودی بی تاثیر بر جهان هستی است.این حکم را هم جبری لازم برای زنده بودن می داند.همانی که باعث نفس کشیدن می شود و همانی که او را بر پای خود نگه داشته است.زنده بودن در چنین وضعیتی نسبت به حق و باطل و تمایز نمودن آن بی تفاوت است.

افرادی که زندگی می کنند خود قضاوت کنندگانی ماهرند.چون وجدانی بیدار دارند و مسائل را درک می کنتد لذا موثر بر دنیا خواهند بود و هر لحظه از زندگی آن ها ارزشیابی خواهد شد.دادرسی از اعمال خود و دیگران نه برای بهانه گیری که بهتر زیستن خواهد بود.از خود قضاوت نمودن تا به اطرافی نامتناهی کشاندن، اصلی برای بودن خویش خواهد بود.من هستم پس می توانم دنیای اطراف را مورد کنگاش قرار دهم و در مورد خوبی و بدی آن قضاوت نمایم.حکمی که می دهم بر اساس رشدی است که نموده ام.چنین وضعیتی برای زندگانی که فعالیت های روزانه را نوعی مسیر برای بهزیستی لازم می شمارند، حیاتی است.جداسازی آن چه ناصواب از صواب است نشان دهنده ی بالندگی است که در آن ها موجود است.دادرسی کردن برای زندگان معنایی فراتر از بهانه گرفتن است.

داوری در زندگی آدمی متصل به فهم و درک است بنابراین آن هایی که بیشتر می فهمند بهتر قضاوت می کنند.می کوشند تا تمایزی میان آن چه وجود دارد و آن چه باید وجود داشته باشد ایجاد کنند.تلاش هایی معنا دار برای اثبات تاثیر خود بر کل جهان که راهی برای ارزشیابی مثبت تلقی می گردد.دادرسی از کوچک ترین رویدادی که در اطراف موجود است تا وسیع ترین آن ها که در جهان بشریت اتفاق می افتد فعالیتی مستمر برای زندگی نمودن است.زندگانی که در تنفس هم عاجزند هرگز خود را در حدی نمی یابند که دادرسی را ملاکی برای بودن بدانند.اصولن نقشی برای خود نمی یابند که بخواهند از قضاوت که نوعی رشد دهی است استفاده کنند.داوری در جهان امروز و تقبل آن برای تاثیر گذاری بر جهان بشری نوعی رشد دهی و ارتقا نگری برای رسیدن به اهداف انسانی است.

قضاوت جداسازی است.تلاش برای یافتن حق و تمایز آن از باطل است.نیازمند به تفکراتی عمیق و ظرافتی مثال زدنی است.مداخله ی فکری و اندیشمندانه در امور دنیوی برای رسیدن به اهدافی بلند و انسانی است.هر آدمی را نمی توان در قضاوت وارد یافت.آن هایی که فعال در آن هستند زندگی لذت بخشی دارند . دنیا را با عینک تفکر و خرد می بینند و در مقابل آن انسان هایی که کوچک ترین عکس العملی در مقابل ظلم و ستم ندارند و خود را تسلیم سرنوشت می شمارند.چنین وضعیتی باعث می شود که قضاوت را ملاکی برای جداسازی انواعی از انسان ها بدانیم که یا زنده اند یا در حال زندگی کردن هستند.داوری، حکم دادن، دادرسی و در نهایت قضاوتی که باعث تمایز میان انواعی از رفتارهای بد و خوب می شود تنها از طریق افرادی است که زندگی می نمایند.

ارزش ها:آدمی موجوی انتخابگر است.در بسیاری از موارد تدوینگر نیز هست.جدای از رویدادهای طبیعی می توان وی را سازنده ی آن ها نیز دانست.برای خود معیار مشخص می کند تا لذت بخش ترین زمان ها را ترسیم نماید.انتظاری از هم نوعان برای بهزیستی و آسایش خاطر است.می کوشد تا انواعی از نهادها را ایجاد کند تا بدین سان مشکلات را کاهش و آرامش را افزایش دهد.در چنین اشکالی است که وی برای رسیدن به اهداف خود ترازوهایی در نظر می گیرد و رفتار ها را در درون آن ها می سنجد.

سنجش کردارها برای او مانند کشیدن هایی برای رسیدن به وزن مورد نظر می باشد.پس او کوشاست اما این کوشایی دارای معنا و مفهومی معین است.پذیرش یا رد کردن آن نیز تابع ارزشیابی هایی است که وی معین می کند.او ارزش ها را می سازد تا معیارهایی برای رسیدن به اهداف تعیین نماید.

ترسیم ارزش ها تنها آغازی بر درست زندگی کردن است و هرگز به معنای اتمام کار نیست.به زبان ساده تدوین ارزش ها فقط خطوط و جهت را مشخص می کند.مهم ترین نکته باور بر آن ها و در راه بودن است.این مهم که ارزش ها باید معیارهایی برای رفتارها باشند قابل قبول است اما از درون پذیرفتن و بر اساس آن ها عمل نمودن بسیار مهم تر خواهد بود.

در این رابطه افرادی هستند که ارزش ها را می شناسند.آن ها را در درون جای می دهند و عملکرد خویش را بر اساس آن ها نظم می دهند.طبیعی است که ارزشمند بودن رفتارها معنا دار می شود و چنین افرادی می دانند که در کدامین جهت در حال حرکت هستند.چون می دانند پس آگاهانه عمل می کنند.انواعی از خصوصیات مثبت را در درون خویش پرورش می دهند و در نهایت با دانایی رابطه ای منطقی ایجاد می کنند.

در کنار چنین وضعیتی، انسان هایی موجودند که ارزش ها را چندان مهم نمی دانند و یا از وجود آن ها بی خبرند.هم خود را موثر در تدوین نمی دانند و هم وجود آن ها را در درون خویش لمس نمی کنند.

رفتارهای آن ها دارای معیاری معین نیست و خود چندان بر عملکردهای خویش مسلط نیستند.وقتی چنین وضعیتی غالب باشد ارزش داشتن نیز بی معنا می شود.این که کسی برای او ارزش قائل است یا از همه بدتر خود چنین وضعیتی را برای موجودیت خویش قائل نیست باعث انواعی از گریزها و گوشه نشینی ها می شود.

بی ارزشی خویشتن امری بسیار خطرناک برای جدا شدن از انواع انسان هایی است که خوب می دانند و درست عمل می کنند.وقتی ارزش معیار نباشد رفتارها نیز دارای معنا و مفهوم نمی شوند.بی معنایی رفتارها باعث بی معنایی زندگی می شود.

زندگی و زنده بودن می توانند در ارزشمندی معنا شوند.ارجمندی آدمی با ارزش هاست.وقتی این چنین حالتی برای فرد پیش آید و خویشتن را دارای ارج و بها بیند در حال زندگی کردن است در حالی که عکس آن نیز صادق است.

کسانی که در خود زیبندگی نمی یابند و رها شده در دنیای ظاهری اند فقط زنده اند.یعنی راه می روند و غذا می خورند اما این خوردن ها چگونه است؟ بسته به وجودی دارد که فرد متعلق به خود می داند یا به دیگران وابسته است.

استحقاق آدمی برای ماندن و لذت بردن در ارزش ها تعیین می شوند و لذا چنین افرادی که خود را محق به یافتن بهترین ها می یابند زندگی انسانی را برگزیده اند و لذا زندگی می کنند.در عکس، کسانی که دیگران را محق می دانند و برای خویشتن هیچ گونه استحقاقی قائل نیستند فقط نفس می کشند.نه بر دنیا موثرند و نه خود را در آن حد می یابند.

ارزش ها از هر نظر که نگریسته شوند فقط دو حالت برای آدمی باقی می گذارند.زنده بودن یا زندگی کردن.این امری مهم در طول حیات بشر است.

دیدن این دو نوع انسان باعث نوعی گزینش هم می شود.آیا خواهان زنده بودن است یا زندگی کردن؟شایستگی را حس کردن و برای خویشتن جایگاهی باز نمودن همان زندگی کردن است.موثر بر روند دنیاست و اوست که می کوشد تا تغییرات را ایجاد نماید.اعتبار او به خود اوست.وابسته به ارزیابی هایی است که دیگران و خود بر اساس ارزش ها انجام می دهند.اگر معیاها را مفید بداند و بر آن ها استوار باشد زندگی کردن را انتخاب کرده است و اگر این چنین نباشد موجودی زنده است که از این دنیا بهره ای ظاهری دارد.ارزش ها و تدوین آن ها مهم ترین رویداد بر چگونگی بودن انسان هاست.

ارجمندی را آدمی تعیین می کند.چون می داند لذا تدوینی موثر می نماید.او موجودی برتر از سایر جانوران است.تفکر و تعقل را همراهی می نماید و فکر را به تفکر و شخص را به متفکر تبدیل می نماید.

ارزش های انسانی را اساسی برای رسیدن به اهداف می داند ، لذا روند ادامه ی حیات را به نیکویی دارا می شود.زنده و در حال زندگی کردن است.در کنار این تصور کسانی که ارجمندی را تهی هستند از زندگی کردن تنها زنده بودن را می فهمند و در همان دایره محبوس می شوند.در خلا حرکت می کنند و با امواج جا به جا می گردند.

حلقه بگوشند زیرا می خواهند که نفس کشند.ارزشی را برای خود درونی نکرده اند تا بر اساس آن ها حرکت نمایند.دنیای زندگان و دنیای زندگی کنندگان دو شکل کاملا متضاد را تشکیل می دهند.ارزشمند بودن است و نا ارزشی.زنده بودن در دنیای انسان ها و زندگی کردن با انسان های هم نوع.این دو یکی نیستند.

آرزو:دنیا در حال تغییر است.آدمی خواهان ماندن است.تولد را امری لازم و مرگ را غیرمنتظره می پندارد.پایانی برای زندگی در نظر نمی گیرد و آینده را برای شادی و شادمانی، روشن و هدف دار بر می شمارد.آرزوها دارد و رویاهایی را در سر می پروراند.کوشش و تلاش، جزئی از وجود اوست. ماندن و نشستن، نوعی مرگ پیش از موعد است.نگاه او به آینده ای است که مشوق در ادامه است و ازدواج و نسل سازی راهی برای ماندن و یادگار شدن می گردد.در این میان نوع بشر متفاوت از یکدیگر می شوند و گاه از مسیرها خارج و زمانی میان راه بر می گردند.در میان چنین موجودی، انسان های تلاشگر و خوش بین نیز هستند که دنیا را به کام خود شیرین می کنند.این تفاوت ها امری طبیعی به نظر می رسند اما چندان منطقی ترسیم نمی شوند.

آدمی از این نظر که متفکر است باید بر اساس قابلیت های خویش از موجودیتش لذت برد و شادکام و موفق گردد.آرزومند بودن یکی از نمادهای ماندن انسان در این دنیای زیبا و دوست داشتنی است.این بدان معنی است که نوع بشر می تواند هم آرزومند باشد و هم آن را امری محال بداند.در شکل اول، این انسانی است که زندگی می کند و دنیا را به کام خویش تغییر می دهد.برای او دنیا نوعی کوشش برای رسیدن هاست.در شکل دوم، این موجودی زنده مانند جانوارانی است که سیراب شدن را اصلی برای ماندن می دانند.بنابراین نه آینده را محسوب می کنند و نه حال را برای خویش اساسی برای آینده در نظر می گیرند.حرکتی اجباری است و او تحت سلطه ی دیگرانی است که تغذیه ی او را بر عهده دارند.هر تلاشی نیز که انجام شود در محدوده ی زنده ماندن است.

آرزو داشتن نوعی کام خواهی است.لذت بردن و ماندن با معناست.این مهم، تفاوت میان نوع بشر را ایجاد می کند.آنانی که زنده اند و آنانی که زندگی می کنند.آرزو داشتن و به کام کشیدن دنیا برای زندگانی است که زندگی می کنند و روند معنا داری در ادامه ی حیات دارند.مرگ آن ها هم معنا دار و ماندگار است.موثر بر دنیای بعد از خود بودن نیز در اذهان آن ها رخنه کرده است.آن ها مراد دارند.به دنبال آنند تا به دست آورند بنابراین، چنین وضعیتی، تلاش و کوشش را ایجاد می کند و فعالیت را اساسی برای معنا دار نمودن زندگی می نماید.مراد خواهی در میان افرادی که فقط زنده هستند و نفس می کشند بی معناست و شاید وجودی به این نام را حس نکنند.نا امیدی دقیقن بر آن ها مستولی است و مانند سایر موجوداتی که می آیند و می روند تصور می شوند.بودن و نبودنشان چندان مهم تلقی نمی شود و خود نیز چنین تصوری دارند.

زندگان آن هایی هستند که از دنیای خویش چشمداشت دارند.کسانی که زندگی می کنند انتظاراتی از خود و سایر مردم دارند.چشمداشت از خود را با کوشش های علمی و تاثیر گذار بر زندگی دیگران نماد می دهند و از دیگران نیز چشمداشت احترام و برگزیدن دارند.این معنایی والا و انسانی دارد.در کنار دیگران لذت بردن است.با دیگران بودن است.در زندگان که فقط زنده اند، به دیگران چندان مفهومی را منتقل نمی کنند اما در میان دیگران بودن را جبری قابل قبول می دانند.اعتماد آن ها به خود و دیگران بی معناست.شاید در بعدی دیگر بتوان گفت که چشم ندارند که چشمداشت داشته باشند.ادراکی که بینایی را ایجاد کند فقط در کسانی است که رشد یافته ی استعدادهای خویشند که یکی از این قابلیت ها امیدواری است.آرزو داشتن است.چشمداشت به دنیاست.

امید در زندگی بشر دارای نقشی بسیار اساسی و بنیانی برای لذت بردن است.آینده را دیدن و بر اساس آن جوشش داشتن است.در میان کسانی که امید را با ناامیدی تعویض کرده اند موانع بسیاری متصور می شود و کوشش ها بی فایده و ناعلاج تعبیر می گردند.بنابراین در انتظار مرگ ماندن امری عادی می شود و فردا را دیدن فقط بر اساس غریزه ای است که سایر موجودات دارند.توقعی از دنیا ندارند زیرا از خود بی توقعند.این به معنای تفاوت میان انسان هایی است که توقع خواه خود و دیگران هستند و در مقابل کسانی که بی توقع نسبت به همه چیزند.شاید هم از دیگران توقع تغذیه داشته باشند یا خود بر اساس جبر از خود می خواهند که رفع گرسنگی کنند.چنین وضعیتی غیر طبیعی است زیرا آدمی تا در جنب و جوش نباشد هرگز زندگی نمی کند.او مرده ای متحرک نیست.

آه کشیدن و در گوشه ای نشستن برای آدمی جایگاهی دارا نیست.شوق و شادی به همراه اشتیاق برای بهترین زندگی در کنار مطلوب ساختن وضعیت، اموری تفکری و اندیشمندانه است که خاص آدم های رشد یافته است.غیر از این باشد زنده بودن تنها کلامی است که می توان به آدمی داد.نوع بشر دارای آز و حرص است.این حالتی متعادل برای شادکام شدن است که اگر از حد گذرد بیماری خواهد بود.دلخواهی و به دنبال دل گشتن برای آدمی اصل و اساسی برای ماندن های با معناست.آرزو داشتن به معنای محبوب بودن و به دنبال محبوب گشتن است.دنیا را باید این چنین نگریست تا بتوان معنای زنده بودن را از زندگی کردن جدا ساخت.دلبری باید و دلبری بشاید.خواهان دلبری زیبا و دنیایی آرام برای رسیدن به آرامشی انسانی، همان آرزو داشتن برای بهزیستی است.چنین توصیفی می تواند تفاوت میان زنده بودن و زندگی کردن را مشخص نماید.

باور:بعضی جملات در مورد ادمی چنان گویاست که جای بحث و جدلی باقی نمی گذارد.معرف آدمی در زندگی کردن یا عدم آن است.عباراتی که بدون شک دارای زیر بنایی علمی و دانشی هستند و از بزرگان و علما به دیگران منتقل شده اند.زندگی را معنا می بخشند و تعریفی از تفاوت ها نیز تقدیم می کنند.جملاتی مانند این که آدمی با اعتقاداتش زنده است.وجود او بدون اعتقاد بی معناست.گرچه تفسیری بر آن لازم نمی آید اما محتوای کار نشان دهنده ی اهمیتی است که بر "باور" متصور است.یقین داشتن آدمی بر اموری که در زندگی او در حال تاثیر گذاری اند، نمی توانند بدون تفکر و خردورزی به نتیجه رسند.بر این اساس می توان میان نوع بشر تفاوت هایی را ترسیم نمود.آن هایی که زنده اند و کسانی که در حال زندگی کردن هستند.یقین در این میان نقشی اساسی در تفاوت ها دارد.

اعتقاد برای آدمی نوعی اندیشمندی است.پذیرش بر اساس عقل و فکر است.این مهم حتی در بدیهی ترین امورات نیز دخالت می کند و بدون تفکر امری را به اعتقادات خویش افزون نمی کند.این تفاوت میان آدم هایی است که زنده اند و یا زندگی می کنند.اندیشمندان، اعتقادات خویش را یقین دارند و این، حقانیت را پذیرفتن است.در میان افرادی که از توانایی های خویش عدم استفاده را پیشه کرده اند شاید هم اعتقاداتی داشته باشند اما هرگز متفکرانه نیستند، سنتی های خود پذیری هستند که نمی دانند چرا باید اعتقاد داشته باشند.زنده بودن بدون یقین در زندگی بی معنا و لوث شمرده می شود.هستند انسان هایی که این چنینند و شاید هم لاابالی را بتوان به آن ها گره زد.باید در مورد افرادی که زنده اند و فقط نفس می کشند بابی جدید باز کرد و آن ها را از میان انسان ها به گوشه ای تفسیری فراخواند.

باور آدمی از درون برمی خیزد و از برون شکل می گیرد.در واقع این آدمی است که باور بر نکات را از برون مورد شناسایی قرار می دهد و بعد از آزمایش و سنجیدن، به درون می برد و بر آن ها استوار می ماند و البته اگر دوباره بر غلط بودن آن ها راهی باید باز باوری جدید با شکلی تازه در درون ساختار می نماید.این مفهومی انسانی دارد و جنب و جوش فکری و عقلی را منتقل می نماید.در کنار این چنین وضعی باورهای سست و بدون معنا و عدم استدلال کافی و تنها بر پایه ی تاریخ و گذشتگان چنان بی معنا و نا مفهوم جلوگر می شوند که افراد تحت سلطه را زنده نامند و بر تر از آن نشمرند.باور آدمی نشان دهنده تلاش و کوشش داشتن اوست و اگر غیر از این باشد حتی اگر ودیعه ای از قبل موجود باشد فرد را زنده گویند که برای اهل علم نوعی پیروی کورکورانه بدون خردورزی تلقی می گردد.

تلاش:آدمی از این نظر که دارای حیات است می کوشد تا آن را به بهترین شکل استمرار بخشد.این انتظاری است که از نوع بشر می رود.گرچه در میان حیوانات نیز چنین وضعیتی موجود است و هر جانوری می کوشد تا خود و تولیدات خود را سیراب نماید اما این یه معنای یکسان بودن آدمی با سایر موجودات نیست.از این نظر انسان تلاش هایی می نماید که از تفکر و تعقل او سرچشمه می گیرند در حالی که سایر موجودات زنده از منبع غریزه و طبیعت خویش دریافت هایی بدون تفکر می نمایند.

تلاش و کوشش در بعد انسانی به کلیه ی فعالیت های او گفته می شوند که دارای معنا و مفهوم انسانی و اهداف و منظورهای رشد دهندگی است.چنین وضعیت را تنها در مورد انسان جایز می شمارند و علت آن نیز وجود استعدادهای متفاوت و نیازمندی آن ها به تعالی و ترقی است.

در دایره ی انسانی، انواعی از تلاش ها دارای ادراکاتی مختلفند و از این نظر و با توجه به تفاوت های فردی در انواعی از رشد و کمال این چنین کوشش ها نیز متفاوت می گردند.از این نظر آدمی می تواند زنده باشد یا این که زندگی نماید. کوشش ها در این باره یاری دهنده و کمک کننده برای تشخیص و جداسازی است.این مهم که آدمی مانند موج است که اگر حرکت نکند دیگر موج نخواهد بود باعث می شود تا تلاش های او را بعدی از وجود و حیات واقعی او بدانیم و در این راه ارزیابی های مخصوصی داشته باشیم.

تلاش ها حتی بدون معنا هم می توانند ارزشیابی شوند.این مهم در مورد هر دو واژه قابل قبول است.یعنی این که تلاش های زندگان کدامند و زندگی کنندگان چگونه کوشش هایی را انجام می دهند.این البته می تواند بسیار جدا ساز هم باشد.نوع تلاش هایی که آدمی را متعادل می کند و از خطرات می رهاند و کوشش هایی که او را از زیر به بالا سوق می دهد.

تلاش های انسان های زنده دارای خصوصیات معینی است.ناامید از آینده و بی تاثیر بر دیگران اساسی ترین شکل در بروز حرکت هاست.در واقع از نظر تکان دهی می توان آن را تلاش دانست و شاید هم از نظر هدف بتوان آن را دون ترین و پایین ترین محسوب داشت.مانند هر حیوانی که تغذیه را خواهان است او نیز چنین تصوری از زندگی دارد.نمردن برای او اساس ادامه است اما بی معنایی نیز در کنار آن دیده می شود.

گرسنگی که رفع شود کافی است.این خواسته حتی با شدید ترین توهین ها هم قابل گرفتن است.موثر بودن دیگران بر آن ها و عدم وجود اعتماد در خویشتن و در واقع نوعی بی تعادلی باعث حرکت هایی از او می شوند که فقط پایین ترین هدف را دست یافتنی کند.

رفع تشنگی و گرسنگی.در خانه بودن و لانه داشتن.این که این خانه چگونه باشد و شکل و شمایل آن به کدامین اندازه در نظر گرفته شود؟مهم نیست.بر همین اساس است که نیازمندی های اولیه ی او فقط در بودن خلاصه می شود.

افرادی که زندگی کردن را برای خود انتخاب کرده اند فعال ترین کارها را انجام می دهند.از درون دارای قابلیت هایی هستند که مورد توجه ی آن هاست.بی تفاوتی وجودی خاص ندارد و آن ها در کوشش و تلاش پیشرو هستند.

این بدان معنی است که زندگی را معنا دار می یابند و خود را مسلط بر طبیعت قلمداد می کنند.اگر این مهم هنوز کامل نشده، می کوشند تا تکمیل نمایند.در درون جامعه نیستند که با جامعه و انسان های اطراف در حال تبادل و مراوده می باشند.

وقتی کوشش می کنند از جنبه ی شخصی به جمعی تغییر شکل می دهند تا دیگران نیز از تاثیرات آن بی بهره نمانند.لذت بردن از زندگی را اساسی برای ادامه ی حیات خویش برمی شمارند و از کوشش های خویش خسته نمی شوند.مانند خنجری که در حال تماس بیشتر با تیزکننده هستند که هر بیشتر بمانند تیزتر و برنده تر می شوند.

اندیشمندی برای آن ها ریشه و اساس تصمیم گیری هاست. عقل را نیرویی برای نشان دادن راه درست در نظر می گیرند.

واقعیت امر این است که تلاش آدمی نوعی نمایش از وجود اوست.انسان که باشد می تواند تغییر دهنده و تحول گرا شود.موثر بر دنیا گردد و بکوشد تا بهترین ها را تولید نماید.

وقتی چنین تصوری از تلاش داشته باشد خسته بودن را بی معنا تلقی می کند و لذا خود را در این دنیای لایتناهی نمایش می دهد.بهترین ها را خواستار است تا بهترین ها باشد.در خانه و کاشانه سازی به دنبال آسایش خویش و فرزندان است و البته چنین خواسته ای را از راه درست و منطقی به دست میآورد.

با دیگران هم درد است و لذا می کوشد تا دیگران هم زندگی خوب و سعادتمندی داشته باشند.تلاش نشان دهنده ی زنده بودن نیست که زندگی کردن است.هدف دار بودن وجودی است که خویشتن را ارجمند می دارد و در تلاش است تا آن را اثبات کند.

این چنین وضعیت برای آدمی می تواند ادامه ی نسلی شود که معنای در راه بودن را می دانند و لمس می کنند

از نگاه دیگر،تلاش تمایزی میان انسان هاست.اختلافی که می تواند ارزشیابی ها را جدا نماید.در واقع این آدمی است که با ذات خود سنجیده می شود تا زندگی کردن را رقم زند.

وقتی آدم هایی یافت شوند که با درون خود بیگانه می شوند و تلاش را نوعی حرکت جبری برای یافتن حداقل ها بر می شمارند لذا نمی توان آن ها را موجوداتی فعال و در راه نامید که اساسن زندگانی هستند که تنها نشانه ی بودن آن ها حرکت کردن است.

تلاش، یکی از شانس های بنیانی آدمی برای ورود به دنیای انسانیت است.راهی که اندیشه و تفکر ، ابتدایی ترین تاثیر را بر وجود آن دارد و عقل و تدبیر، محرکی برای وجودی منطقی و جوهر یابی انسانی می شود.

تلاش را باید بنیانی برای جداسازی نامید که متفکران و اندیشمندان دنیای امروز بر آن تاکید دارند زیرا موثر بودن را منعکس می کند و وجود را معنا می بخشد.

هر آن کس که در تلاش باشد زندگی کننده ای موفق و در غیر این صورت زنده ای بی تاثیر در دنیای متغیر امروزی است.

انتخاب:انسان موجودی انتخابگر است.می کوشد تا بهترین ها را برگزیند.تلاش و کوشش های او با معنا و دارای منظورهای خاصی است.این که چنین اهدافی باید انسانی و دارای ابعاد درونی پاک و منزه باشند، باعث می شود تا در بیرون کشیدن احسنت ها کوشش نماید.

این انتظاری درست و منطقی است که آدمی می کوشد تا با انتخاب بهترین ها در جستجوی آرامش و آسایش خویش باشد.در واقع می توان توازن آدمی را در نوع انتخاب او یافت.این بدان معنی است که بی تعادلی نیز ممکن است روی دهد و نوع بشر را بر زمین زند.

گاه این درک،ناچیز می شود و انتخاب به مسیری نادرست و غلط هدایت می گردد.بنابراین در اصل انتخاب راهی جز تفکر و تعقل نیست و هر شخص، با توجه به آنچه برداشت می کند؛ در تلاش است تا برگزیننده ی ماهری نیز باشد.

چنین وضعیتی که می تواند آدمی را به برگزیدن بکشاند بسیار مهم و حیاتی است اما سئوال این است، آیا این انتخاب می تواند منفی یا غیر انسانی هم باشد؟بدون شک، پاسخی مهم در برخواهد داشت که البته به یک باره و بدون تامل نخواهد بود.

این پرسش دارای ابعاد فکری و اندیشمندانه است و زمانی خاص را می طلبد تا با تحلیل های زیر بنایی و استدلالات قوی پاسخ های علمی را منعکس نماید.

در واقع در همین بعد است که می توان انسان ها را به دو شکل جداگانه مجزا نمود.آن هایی که فقط زنده اند و افرادی که زندگی می کنند.زندگان در انتخاب خود یا ضعیفند یا در دون ترین شکل عمل می کنند.

در زندگی کنندگان، انتخاب جزئی جدا ناپذیر از روند رو به رشد آن هاست و لذا در تلاشند تا بهترین ها را در موثرترین ها داشته باشند.این تفاوتی بزرگ است میان آن هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.

پرداختن به انتخاب در واقع بیرون کشیدن از میان انبوه هاست.کسانی که در دنیای امروز خود را موثر می دانند در انتخاب امور و بیرون کشیدن، فعال و بی قرارند.

در تفکرات خویش مشغولند و انواعی از راه ها را موثر بر می شمارند.آن ها به دنبال بهترین ها هستند و گرچه این امر را نسبی برمی شمارند اما هرگز رها نمی کنند.

در کنار این وضعیت، افرادی که فقط وجودی فیزیکی دارند انتخاب را به عنوان اصلی برای ماندن در نظر می گیرند.در واقع برای بیرون کشیدن بهترین ها از بدترین ها تلاش نمی کنند بلکه به دنبال کسانی می روند که زنده بودن آن ها را متضمن باشند.

خواه با نانی و خواه با قطره ای آب.ماندن و نفس کشیدن، ان ها را کافی است و تفکر و اندیشه؛ راهی برای موثر بودن باز نمی کند.گزینش برای آن ها تنها لغتی بی معناست که جبر باعث ورود آن ها به معنی یابی می نماید.

انتخاب در معنایی شگرف یعنی مقبول بودن، در واقع کسانی در این راه قدم برمی دارند که قبول داشتن را مهم تلقی نمایند.

بر این اساس هر گزینه ای مقبول نیست و هر موردی گزینش نمی شود.باید، حالات و تفکرات همسانی داشته باشد و فرد با درکی بالا آن را در درون خویش ذوب نماید.

مقبول بودن بعد از خود دفاع کردن را ایجاد می نماید.درست است که آدمی می کوشد تا بهترین ها را برگزیند اما همیشه این مهم روی نمی دهد.در روند زندگی این مهم می تواند تاثیرگذار ترین باشد.

این بدان معنی است که گاه فرد خود انتخاب می کند و زمانی دیگران برای او برمی گزینند.در بسیاری از جوامع این چنین است.

معنای این فعالیت آن است که تصمیم گیرندگان برای مقبول نمودن، کسانی هستند که خود را برتر می یابند.در چنین وضعیتی کسانی مغلوب می شوند که فقط خواهان زنده بودن هستند.پیروی از دیگران بدون این که راه را تشخیص دهند.

انتخاب را باید فعالیتی هدف دار تلقی نمود.در این راه، شناخت ابتدایی ترین راه است.جداسازی نیز اصل و اساسی برای پی بردن هاست.

در این میان افرادی می توانند وارد شوند که هدف مند باشند.کسانی که زنده اند و فقط به دنبال موجودیتی به هر شکل می باشند از این قاعده مستثنی می شوند.

در مقابل، افرادی که انسانند و خود را در روند زندگی موثر می دانند؛ در تلاشند تا برگزیدگی را بنیانی برای موجودیت خود در نظر گیرند.

مقبول قرار دادن در این راه به معنای تطابق با خواسته هاست.پس انگیزه ی فرد مهم می گردد.

در این میان، انسان هایی که در استمرار زندگی نقش دارند در انتخاب نیز خود را موثر می دانند.بر این اساس جداسازی مورد از موارد بسیار ،کار را به مجاورت خواهی و تطبیق با اندیشه ها می کشاند که خاص افراد اندیشمند و متفکر است.

زنده بودن و زندگی کردن بر اساس فعالیت انتخاب ،راهی برای جداسازی انواع انسان هاست.آن هایی که قادرند تا با ایجاد نقشی موثر در برگزیدن، خود را نما دهند و کسانی که انتخاب را از خود سلب می کنند و به دیگران می سپارند تا نشان دهند که این گزیدن را برای زنده ماندن نیاز دارند.

چنین وضعیتی باعث حذف اندیشمندی در میان مردم و وابستگی به قدرت ها یا زورگویان می گردد.

اساس انسانی برای انتخاب، پابرجا و محکم است و اگر این چنین وضعیتی حاصل نشود جامعه رو به اضمحلال می رود.

مطالعه ی موارد و برگزیدن بهترین ها، خاص نوع بشر است که می تواند موثر بودن خویش را بر طبیعت ثابت کند.

چنین وضعیتی سهمیه ای نیست و شامل تمام انسان های می گردد.اگر چنین شود، زندگی کردن معنادار و در غیر این صورت جدایی میان آدم هایی است که خود را تنها نفس کش تصور می نمایند.

انتخاب، باید شخصیت آدمی را برای قبول مسئولیت ها؛ مهیا نماید.شکلی از رفتار که نشان دهنده ی جوهره ی انسانی اوست.

شادی:حالت های درونی آدمی موثر بر چگونگی زندگی اوست.ماندن یا بودن برای او معنایی درونی دارد و لذا می کوشد تا با تطبیق درون با برون، نوعی سازگاری ایجاد نماید.

غمگین بودن و از درون زجر کشیدن، بدون شک، به بیرون نیز سرایت می کند و مانند عینکی است که رنگ های متفاوتی را پذیراست.اگر با عینکی سیاه بنگری همه را سیاه بینی و اگر غیر از این باشد، دنیا نیز این چنین می شود.

شادی نیز عکس غم است.حالتی درونی است که شوق و ذوق را به همراه دارد.آن که شاد است از درون آرامش و آسایش دارد و لذا می کوشد تا زندگی را معنا دار نماید.

دنیا برای او زیبا و قشنگ می شود و بر بودن خود به عنوان یک انسان، می بالد.مرگ را عقب می اندازد و خواهان طولانی تر شدن عمر می شود.شادی امری مهم و درونی که بر چگونگی روند زندگی موثر است.

گرچه منبع خوشحالی متفاوت است و برای نوع بشر نیز همه ی موارد مانند هم نیستند اما درونگرایی را کنار نمی زند.

در واقع، هر نوع خوشحالی از درون، تغییر ایجاد می کند و نوع گردش خون و اتصال عصبی را به نفع حالت ها، متغیر می سازد.

خوشحال بودن آدمی از هر نوع آن، باعث می شود تا دنیا برای او زیباتر جلوه گر و اطراف قابل تحمل گردند.این مهم نشان دهنده ی تحریک های برونی بر درون است.

این که کدامین انسان موثر واقع می شود و خوشحالی را در درون تولید یافته در می یابد؟ سئوالی است که ما را به سمت پرسشی معین رهنمود می کند.آن هایی که درون برای آن ها تاثیر گذار است و کسانی که خوشحالی را تنها در محدوده ای کم معنا می یابند.

این که کدامین عامل یا عوامل باعث چنیین اعمالی می شوند؟ موضوعی جداگانه است.در واقع ما در رابطه ی با شادی دو نوع انسان را می یابیم.

آن هایی که شادی را خواهانند و با ایجاد، متغیر می شوند و کسانی که پیگیر آن نیستند و معنایی برای آن در نمی یابند.

فرح اوضاع و احوال برای کسانی که در حال زندگی کردن هستند، موثر بر چگونگی حرکت است.بی قراری برای تحرک سازی و فعالیت برای رسیدن به اهداف انسانی از جمله مواردی است که موثر بودن را تکمیل می کند.

شاید این مهم را بتوان به شکلی دیگر نیز مطرح کرد و این که انسان هایی موجودند که شادی را می سازند.از درون خود باخبرند و می دانند که چه چیزی را انجام دهند تا شادمان گردند.

از مهم ترین آن ها، رضایت درونی در یاری رساندن به همنوعان است.شادی دست ساخته ی بشر، با توجه به دنیای انسانی، درونگرایی است.

ما شادی را شوق نیز می نامیم.تلاطمی مثبت برای انجام اموری که رضایت انسانیت را در پی دارد.

کسانی که با شوق، ادامه ی حیات می دهند، در حال زندگی کردن هستند.آن ها می دانند که از درون، متحول شده اند و برای انباشت چنین وضعیتی، کوشایی خود را استمرار می بخشند.

در کنار این انسان ها، افرادی موجودند که در شوق، فقیر و بی داشته اند.درونی نمی یابند و شوقی جستجو نمی کنند.وجود برای آن ها کافی است.

گویا از جمع به دورند و اگر زنده بودن را در تنهایی مطلق می یافتند، بدان عمل می نمودند.چون برای زنده بودن به دیگران نیاز دارند، در کنار آن ها می مانند.

شادی برای آن ها معنایی در حد کلام است و درک آن چندان مصداقی نمی یابد.هدف که کوتاه شود، شوق نیز حذف می شود.زنده بودن، بالاترین هدف برای افرادی است که خاص و معین هستند.

با این حال،مسرت بخشی می تواند حرکت آفرین باشد.به زبان ساده، برای انسان ها،هم حرکت قادر است تا زمینه ی شادی را فراهم کند و هم مسرت بخشی می تواند حرکت آفرین باشد.این دو به هم گره خورده اند و دقیق، مواردی انسانی اند که شامل سایر حیوان ها نمی شوند.

شادی، حالتی معنا دار و پیوسته ی با توانایی هاست.منظور معینی را پیگیر و تفکر و تعقل بر بودن یا عدم آن، موثر است.

همین باعث می شود تا نوع بشر با حرکت برای خود شوق ایجاد کند یا بدون آن، غم و تابع شدن را رقم زند.

مفرح بودن آدمی، انرژی ساز و فعال آفرین است.خستگی را دشمن و با آن، درگیر برای استمرار است.

شادی برای انسان ها، اصلی برای رفع مشکل و فراموشی برای غم و اندوه است.کسالت را حذف و پایداری فعالیت را باعث می گردد.این، همان تاثیر پذیری شادی بر نوع بشر است.

بنابراین می توان با شادی، آدم ها را، دو نوع تصور کرد.کسانی که خواهان آن هستند و خود نیز می کوشند تا به دست آورند.انواعی از فعالیت ها را در برنامه های کاری خویش دارند و رفتارهایی انسانی برای رشد و تعالی انجام می دهند و به سبب انجام آن ها احساس شادی می کنند و کسانی که مانده اند تا دیگران برایشان خط و نشان کشند.

خنده ی آن ها تابع خنده ی مصنوعی می شود و نیش باز کردن تنها ظاهری برای نشان دادن فرح و شوق می گردد.

این ها زنده اند و نفس می کشند.شکلک در می آورند تا نشان دهند که هستند.آدمی باید بداند که نیاز به شادی برای او جزئی از نوع زندگی است.

با زجر زندگی کردن فقط، زنده بودن را نشان می دهد در حالی که شاد و شادمانی خواستن، برای او، نوعی از زندگی معنا دار برای ادامه حیات معنا دار بشری، محسوب می شود.

شهرت:دنیای انسان ها متغییر از سایر موجودات زنده است.تفکر و اندیشمندی او را کاملن متمایز می سازد.تلاش و کوشش های او معنا دار و به سمت منظورهای معینی است.

نوع دوستی و کوشش برای هم زیستی مسالمت آمیز، اساس آرامش و آسایش اوست.در این میان تلاش های بیشتر برای رفع موانع هم قابل پیش بینی است.

این بدان معنی است که تفاوت های فردی باعث نوعی برتری در موضوعات علمی از جمله اختراعات و ابتکارات می شود.

چنین وضعیتی می تواند افراد را والاتر و مشهور تر نماید.گرچه ممکن است بعضی برای خدمت کارهایی بزرگ انجام دهند اما فقط برای همین منظور تلاش کنند ولی شهرتی جهانی می یابند و خود را در میان هم نوعان خود معروف تر می نمایند.

تاریخ بشر نشان می دهد که بسیاری آمدند و رفتند بدون این که نامی از آن ها باقی بماند در حالی که افرادی نیز عکس آن بودند که بعد از صدها و شاید هزاران سال هم چنان موجود در میان مردمند.این وضعیت را مشهور شدن گویند که فقط خاص انسان است و بس.

در موضوع زنده بودن، شهرت جایی برای تلاش ها ندارد.اصلن کوششی معنا دار موجود نیست که به دنبال آن شهرتی ایجاد گردد.

افرادی که گوشه گیرند،خود را چنان دون می یابند که فقط فیزیک خود را حفظ می کنند و در جامعه ی انسانی تغذیه کننده ی خویشند.

تفاوت زنده ها با زندگی کنندگان در بسیاری از موارد نهفته است که شهرت یکی از آن هاست.آن هایی که زنده اند بعد از مرگ موجودیتی نمی یابند و بعد از مدتی به فراموشی سپرده می شوند.معروفیتی ندارند.

مگر نه این است که با کاری ارزنده باید شهرت یافت؟کدامین زنده چنین تلاشی را برای خود میسر می سازد؟شاید هم تفکر دون اصلی ترین دلیل باشد اما این که فرد یا افرادی در این دنیای وسیع، گوشه ای انتخاب و به فکر تنفس باشند،کم نیستند.اسلحه دارند اما قادر به شلیک نیستند.

در کنار چنین افرادی می توان به کسانی اشاره نمود که آرام نمی نشینند و در فعالیت های انسانی مداخله می کنند.در تفکر خویش به دنبال مواردی جدید هستند.آن ها خود را ظاهر می نمایند تا بدین شکل موجودیت انسانی خویش را اثبات کنند.

نیک می دانند که بودن با هستن متفاوت است و لذا در تلاشند تا اموری تازه را فاش سازند.زندگی کردن با لذت، همراه با تفکر والا، برای رفع موانع و یاری به دیگران برای بهزیستی هم نوعان از جمله کارهایی است که می توانند و البته انجام می دهند.

شهرت آن ها اساسی برای ماندن آن هاست.این نه برای مدتی محدود که نامحدود نیز قابل تصور است.آن ها همیشه آشکارند و دیگران وجودشان را لمس می کنند.

شاید مثال ادیسون در هنگام استفاده از برق بهترین نمونه باشد.سال ها از مرگ او می گذرد اما شهرت او زنده بودنش را مطرح می نماید.

زندگان و به طور کلی، کسانی که دنیا را برای بهترین بودن می خواهند در صدد بهترین کارها هم هستند.

گاه اختراع و زمانی حرف تازه را ملاکی برای بودن انتخاب می کنند.بر این اساس از جامعه دور نیستند و نکات انسانی را رعایت می کنند.

گرچه شهرت بعضی ممکن است از کارهای ناشایست باشد اما هدف ما در این نوشته فقط کارهای انسانی است و غیر آن را سقوطی در بودن می دانیم.

شاید چنین افرادی که خود را با بدی ها مشهور می کنند تنها نفرین ها را می خرند و یادآوری های ناصواب را میان جامعه خواستارند.

زنده بودن با شهرت نمی تواند در یک مسیر باشد.آشکاری آدمی در تلاش ها و کوشش های خاص اوست که شهرت نامیده می شود و البته از خواص زنده ها نیست که زندگی کنندگان است.شهرت خاص افرادی است که با هم نوعان خویش در تعاملند.

نام آور شدن انسان ها هرگز در زنده بودن آن ها نیست که در تاثیراتی است که بر سایر انسان ها برای رشد و ترقی دارند.کسانی که اثرات جاودان از خود باقی می گذارند و سال ها تلاش و کوشش خویش را صرف هم نوعان خود می کنند.

نامداری برای این افراد همانی است که نتیجه ی کارها نامیده می شود.در میان جامعه ی انسانی وجودی معروف دارند و اساس کار را نیز در چگونگی ماندن می یابند.گاه با نوشته ای و زمانی با دیدگاهی خود را آشکار می سازند و چنین وضعیتی را تنها در فعالیت ها می یابند.پس چون فکر می کنند لذا وجود هم دارند.کسی نمی تواند تفکر آن ها را خاموش کند یا خلع سلاح نماید.آن ها خودشان هستند و به این وضعیت هم افتخار می کنند.تفاوت بودن و هستن نیز در این معنا آشکار و مشخص می شود.تاثیر، شهرت می آورد.

شهرت را می توان به معانی بسیاری به کار برد.از نامداری گرفته تا آشکار نمایی خویشتن در میان جمع و مردمانی که همزیستند.

از معروف شدن در محیط های کوچک تا بزرگ و بزرگ تر تا حد جامعه ی انسانی است.زنده ها در این میان فاقد شهرتند.اصولن وجودی ندارند که شهرت نیز داشته باشند.

این تفاوتی بزرگ میان زنده ها و زندگی کنندگان است که یکی را بی شهرت و دیگری را شهرت دار می نماید.

مشهوری آدمی تنها برای کسانی است که فعالند و دیدگاه های اندیشمندانه دارند.مستمر در رشد خویشند و ترقی را حدی برای خود قائل نمی شوند.

باید زنده ها را تنها وجودی فیزیکی بنامیم که تابع دیگرانی هستند که خود زندگی می کنند.

نوع بشر در این میان راه های متفاوتی را برای زندگی کردن می یابد که اصلی ترین آن ها جستجوی شهرت و نام پروری است.