دوستداران تربیت

امیدوارم  جهان به مرحله ای برسد تا بر اساس آن تربیت بتواند به سیاست جهت دهد .

درباره من
با توجه به نقش تعلیم و تربیت در انسان سازی، تاثیر آن بر تحولات انسانی و کمک  به پیشرفت جوامع، این پایگاه تلاشی درجهت کمک به هم فکری ، مشاوره،هم کاری، هم دلی و هم زیستی مسالمت آمیز تمام انسان هایی دارد که می کوشند جوهره ی آدمیت را بارور و صلح و صفا در میان آن ها را نشو و نمو دهند.کوششی است که در کهن شهر تاریخی شوش،  در  شهردانیال پیامبر،دعبل خزائی، فتح المبین و شهدای گمنام و بی ادعا، انجام  و امیدوار است که  ایجاد   آن باعث اتحاد بیشتر مردم این مملکت گردد. نظریه پردازی در عرصه ی تعلیم و تربیت و ارائه ی طرح های جدید در جهت ایجاد تغییر و تحول در نظام اموزشی از کوشش های دیگری است    که  در همین راستا انجام می گیرد. تبادل اطلاعات با اندیشمندان تربیتی و استفاده از کلیه ی  نظرات ارائه شده،نهایت تلاش و کوشش این پایگاه است.
نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:0

اعتراض شکسته:بغض در گلو می ماند و فریاد بی معنا می شود.ناشایستگی خود نمایی می کند و شایستگان در درون باقی می مانند.اعتراض را معنایی نمی یابند و آن را با انواع شکل ها خلط می دهند.راهی برای ماندن نمی یابندو نهایت را در شکستگی آن می بینند.اصلا حقی بر اعتراض نیست و اگر هست از نوع شکسته و پاره یافتن آن است.

قدرت را با زور مخلوط کردن و گلو را با چابکی فشردن است.نفس را بند آمدن در فکر رهایی نمودن و راحتی حلق را نتیجه ی رضایت دادن است.اعتراض شکستن را مفهوم یابی و سکوت را نشانه ی رضایت نمودن است.ما را با اعتراض آشتی نیست و نابودی را تجربه کردن است.آن جا که فکر عقب نشینی می کند، احساس خودنمایی بیشتری می یابد.

اعتراض را با چه حقی ایجاد نمودن؟ در حالی که حق شکسته, در گوشه ای مانده است.میان فریاد و نفس، رابطه ای معنا دار می باید و نیامدن آن به جسم، بهانه ای برای عدم آن می توان ترسیم نمود.ما را با اعتراض بیگانگی بسیاری است.جسم را با روح یکی گرفتن است.در روان است که تشخیص برتری فکر بر صدا بسیار می توان یافت و اندیشمندی را وسیله ای روان، برای حرکت دانستن، یافت.

اعتراض شکسته می گردد تا درون آدمی سیراب از ناگفته ها شود.آیا این بغض را، در شکستن ها می توان یافت؟ ما را بر آن کاری نیست.روشی برای دریافت ها و دادن هاست.شکستن ها برای ما معنا دارند و تکامل، برای رسیدن مفاهیم،بسیار ضروری خواهند بود.شیران را در قفس گذاشتن ها تا کی؟ اعتراض را شکستن ها تا چه زمان؟ ما را با آن کاری نیست.ما نفس خود را می خواهیم و از گلوی خود محافظت می کنیم.نفس را برای اندیشمندی نیاز داریم و گلوی خود را برای تنفس محتاجیم.

اعتراض شکسته را با کدامین معنا می توان منتقل کرد؟برای عوام که این امری بی معنا و بدون محتواست.اندیشمندان را مخاطب قرار دادن صواب است و نابخردان را آگاهی دادن اساس زنده ماندن هاست.این را می توان در نوع برخوردها یافت و انواع احساسات تصنعی درک کرد.ما را با شکسته ها آشتی بسیار است و با خرد شدن ها، صداهای آشنایی زیادی است.نابخردان را به جای دانشمندان نشاندن، فراوان و اعتراض را راهی بر ای رهایی نیافتن، بسیارست.

فریاد ها را نگه داشتن و در بوته ی آزمایش قرار ندادن، صواب است و از توسعه ی اندیشه برای رهایی استفاده کردن، موفقیت ترین هاست.اعتراض راهی برای گوش خراشی است در حالی که تفکر، مسیری برای درونگرایی و حلال هاست.باید راهی برای شکستن ها یافت.هنر می خواهد و تحمل بسیار تا بتوان جوششی درست و نامشخص ایجاد نمود.صبر را باید محافظت کرد و مردم را انبوهی از یاوران در نظر گرفت.شکستن ها برای بسیاری ناخوشایند و اندکی شادمان کننده است.

اعتراض را پرتاب حرف دانستن و نابخردان را فراوان گفتن و نازل عمل کردن است.گلو را باد دادن و رگ ها را قوی نمودن است.این یعنی،دلایل قوی باید و معنوی/نه رگ های گردن به حجت قوی.

حرف که زیاد شود،ابهتش شکسته می شود.فریاد بی خردان،به نام اعتراض، گوش آزار می شود و در این رابطه است که قلم هم شکسته می گردد.

قلم به یاور نیاز دارد تا روان بنویسد.دلیل،علت یابی و منطق،یاوران بی ادعای قلم بدستان است.استدلال که خانه نشین شود، فریاد بی معنا،جولان می دهد.آنگاه است که اعتراض،می شکند و قلم را با خود به قهقرا می برد.

عجب حکایتی شده است.جامعه اعتراضی،پرجنب و جوش در تخریبگرایی و خموش در راهیابی است. این جامعه،مرده است.واژه ها را می شکند.بدلکاری می کند.ستم را سامان می دهد تا عدالت را بشکند.آن، اعتراض را می شکند گرچه پیش از آن،قلم را خرد کرده است.

فریاد شکسته:فریاد کودک را در تولد، معنا باید کرد.اعتراضی به ورود به این دنیا.شاید هم فریادی برای ماندن است.معنایی در این دنیای پرخروش، برای فریاد یافتن، مشکل باید.صدایی غران می خواهد و شجاعتی مثال زدنی .ابتدای آن ممکن اما ادامه ی آن چندان آسان نباشد.

فریاد ها را باید با هم جمع کرد تا نوساناتی قابل قبول داشته باشند.ما که اهل فریاد نیستیم.بیگانه ای از جنس بیگانگانیم.فریاد ما قلم ماست.شکسته ی آن، ترجیح پذیر و فریاد نیمه صدای آن هم قابل قبول است.ما توان فریاد را در خود کاهش داده ایم تا ظاهر آن را برای رد گم کردن ها جوابگو باشیم.

ما فریاد بی فریادی هستیم که در راه اندیشمندی در تکاپوییم.چه سان که موفقیت را سخت باشد و رفتن ها دشوار.فریاد با صدای غران آن، قابل شکستن باشد زیرا فشار در آن، متصور است.راهی برای بهانه گیری های منطقی است.

قلم شکسته توان رفاقت با فریاد ها نیست.هر دو را جمع یافتن، نافرضی است.یکی را باید بر دیگری ترجیح داد.منطق قلم، عدم فریادهای ظاهری است.گاه سکوت، بهترین فریاد هاست.سکوت برای قلم های شکسته، فریاد دل هاست.در دنیای شکسته، نمی توان پژواکی درست یافت که بیهوده ماندن را ترسیم و نابودی را در حداقل آن، بیماری یافتن باشد.

فریاد در قلم شکسته، ماندگارترین است و با اندیشمندی، مخفیانه حرکت کردن.فریاد شکسته را چه شاید که فریاد بلند را باید؟ظاهر بینی را کنار زدن هاست و اصول را یافت ها.باید در باطن ها جستجو کرد تا محتواها را یافت.بسیاری از فریاد ها بی معنایند.ما را با ظاهر، کاری نیست که با باطن رفاقت بسیار است.خطر در درون نیست که در برون، نشانه است.فریاد شکسته کلمه ای ناملموس برای بسیاری است که فریادی بلند دارند.

صداها هم می شکنند.دل ها خرد می گردند.تفکرات محدود می شوند.قلب ها از هم فاصله می گیرند.دانشمندان، نا آشنا می مانند.شیران، غرش خود را نگه می دارند.روبهان جرئت خودنمایی می یابند اما هرگز فریاد ها،خموش باقی نمی مانند.فریاد به فریاد ها تبدیل می شوند و از فردیت به جمعیت مبدل می گردند.

شجاعت ها در خفه نمودن، ،به ترس تبدیل می گردند و فضا برای خود نمایی نابخردان گشاد تر می شود.فریاد شکسته را معنا نمی توان یافت که بدون آن هم فریاد موجودیت می یابد.قلم شکسته، خود، فریادی بلند تر از صداهاست.

ما را با فریادهای شکسته کاری نیست.رفاقتی با آن نداریم و رقابتی در آن نمی یابیم.ما را با قلم، دوستی بسیار است که فریاد را از لوله ی آن درک می کنیم.فریاد شکسته را نمی توان تصور کرد گرچه می توان ساخت و برای آن تصویری ایجاد نمود.آن برای دنیای ابلهان و نابخردانی است که با این تصور،خود را آزادانه در دنیای بی درکی در می یابند.درکی غلط و پراشتباه برای توجیه نادانی های خویشتن.ما را با فریاد های شکسته دوستی نشاید.

تدبیر شکسته:تدبیر را توانایی گفتن، اصل است.همه را داشتن، باوری درست و قابل قبول است اما اجرا نمودن، در حد و حدود شخصیت یافتن است.با تدبیر بودن با تدبیری اندیشیدن یکی نیست.ما با تدبیر میانه ی خوبی داریم.دوستی از میان دوستان صمیمی است.حل مشکلات بدون منت است.از فکر و عقل توام استفاده نمودن و کاربردی کردن هاست.

شکستن در این فضا قابل تصور است و دشمنان آن فراوان و بسیارند.این فراوانی در اندک وجودی تدبیر نیز قابل توجیه است.اسبابی باید و روشی شاید.ما را در تدبیر راه ها بسیار است اما توانایی ها کم.خصومت ها در بین راه و در دوران هاست.دشمنی ها با نام دوستی هاست.تدبیر راهی برای رهایی است.دیگرانی که قادر به ورود به دفاع مستقیم نیستند و توانایی خود را در مبارزه ی با تدیر نمی بینند.

راهی جز راه آمدن و رها کردن نیمه راه نیست.تدبیر شکسته در چنین وضعیتی معنا دار است.ما تدبیر را می پذیریم و شکسته ی آن را قابل تصور می دانیم.گرچه این شکستی تلخ باشد و ناکامی، قابلیت تصور آید.

قلم شکسته با تدبیر در یک راه یافتن است.توانی بسیار و قوتی فراوان.تدبیر را از بین بردن خطاست و گرفتار نمودن در اشتباه است.تدبیر را مانند آبی روان تصور کردن صواب است و از بین بردن تنها آرزویی پر اشتباه است.راهنمایی بزرگ برای رهایی است و تدبیری برای معنایابی است.ما را با انواعی از عاقلان دوستی است اما با متفکران عاقل نزدیکی است.

برای ما محبت تنها یک راه است و همراهی اساس راه هاست.دو وسیله ی بزرگ و بران در تدبیر یافتن قوتی است که متفکران قدرشناس آنند و ابلهان از آن غافل.مشکل حل کردن از راه های درست است و وارد حل شدن ها اشتباه نبودن است.اساس در تدبیر حل نیست که حل درست است.می توان آن را شکست و از تدبیر تنها به فکر بسنده کرد و یا از عقل سود جست.بی شکستگی در سود بردن توام فکر و عقل است و بس و غیر از این تدبیر شکستن است.

ما تدبیر شکسته را قابل قبول می دانیم اما آن را پذیرا نیستیم.نابودی آن برای ما غیر قابل تصور است.تدبیر دوگانکی عقل و فکر است که هم حلالیت دارد و هم راه صواب در آن مستتر است.شکستگی تدبیر قابلیت تفسیر دارد و گاه مدافعانی که متفکر نما نیز هستند.در چنین وضعیتی است که فکر به خودی خود دفاع پذیر نخواهد بود کمااینکه عقل نیز قادر به پذیرش در آینده بشری خویشتن نیست.

تدبیر را باید در معنا یابی توام یافت و با هم درآمیخت.آمیختگی که برتری جویی در آن نیست و ما نیز بر آن تاکیدی دوگانه داریم.تدبیر شکسته را با قلم شکسته همراهی است.این همراهی هرگز همدلی برای استمرار نیست که تدبیری برای تدبیر اندیشی است.نه قلم شکسته را تایید کردن تدبیر است و نه تدبیر شکسته را با قلم نوشتن ماندگاری .تدبیر شکسته تنها گذری مانند سایر گذرهاست اما موقتی تر از همه ی نیازهاست.

بی تذبیران موفق نخواهند شد گرچه مسلط شوند و با تیشه تیز خود،تدبیرها را بشکنند و قلم ها را مانع شوند.این تبر بدستان نمی دانند که قطع کردن ها تنها در ریشه هاست و چون کورند،ریشه تدبیر را نیابند.

تذبیر،راهگشای مسائل و راهنمای کوچ کنندگان است،قافله سالار دارد و جلو دار حادثه هاست.حادثه سازان را با آن،میانه نیست که خصومتی از نوع ابلهی است چرا؟ که جمع تضادین را نشاید گرچه،همنشینی را شاید.

گم شده شکسته:روح جستجوگری امری درونی است.بدون گم شده بی معناست.ما را با این امر آشنایی بسیاری است.تکمیل آن پرسش هاست و پی جواب گشتن هاست.گاه این گم شده می شکند یا شکننده می شود.بسته به جامعه ای است که در آن زیست می کنی.ما را با آن رفاقتی طولانی است.همیشه در تکاپوی آن بودیم .

هرگز آن را آن طور که باید ندیدیم.این دیدن ها مصنوعی است و با خارج ارتباط مستحکمی ندارد.درون را باید جست تا گم شده را معنا کرد.شکستگی گم شده از قلم نیست که آن هم برای خود داستان ها دارد.قلم را برای این منظور نمی شکنند که شکستن قلم معنایی برای گم شده داشته باشد.دل را باید هدف قرار داد و صبر را پایین کشید.

ناامیدی بهترین سد و مانع ترسیم می شود تا گم شده شناخته نشود.این مهم روی می دهد تا عوام وجودی به نام گم شده را حس نکنند .برای اندیشمند هر فشاری که باشد گم شده زنده و قبراق باقی می ماند.ظهور آن با درون است و قلم یاور در نمایان.چه باید کرد که علم بدون قلم با تمام ظواهرش نزدیک ترینند.

ما را با گم شده ها سر بسیاری است.بیان در روشنایی نقشی ندارد و خاطرات تنها گذری بر آن دارند.گم شده ها برای همه یکسان نیستند.ماهیت گم شده را می توان به محتوای آدمی گره زد و از آن موضوعی جدید استخراج نمود.گم شده ها را متعدد یافتن محال است و کم کردن نیز مانند آن.علما را با گم شده رفاقت بسیار و با ابلهان نا آشنایی به وفور.

فهم در این میدان نقشی اساسی ایفا می کند و درک، گسترش آن را رقم می زند.جمع را با فهم گره زدن مانند رابطه یافتن با گم شده هاست.تلاش ها معنا نمی یابند مگر در کنارشان گم شده ای حس گردد.بی حسی هم برای خود عالمی دارد.بی تفاوتی و ماندن برای گذران عمر هم در این دایره ،حسی خاص ایجاد می کند.

کسانی را که دایره وار دور خود می گردند تا حس حرکت را در خود ایجاد کنند،گم شده راهی مستقیم برای نشان دادن ماهیت هاست.اگر سالم بماند موج می شود و اگر بشکند نیمه تمام نفس را بر خود تنگ می کند.گم شده ها را با نیمه ی نفس هم خوش دلی است.نبودش مرگ است و شکسته اش وجودی بیمار.

این را ما نمی خواهیم که می خواهند.راهی برای گریز نیست که ظاهری مشخص داشته باشد.پیچیده است و بغرنج.فهمی مشترک نیاز دارد که کمیاب است.کجایند جویندگان گم شده یا گم شدگان در جویندگی؟پاسخ ها عجیب دوستانی هستند.نیمه راه رهایت نمی کنند و همیشه همراهت می مانند.دلخوشی ها به چنین دوستانی است.گم شده ها می شکنند گرچه خود شکن نیستند.

سیاست شکسته:جهان را باید اداره کرد.بعضی این را غلط می پندارند و رهبری را جایگزین می کنند.تفاوت بسیار است.همین بس که گویند از زمین تا آسمان است.سیاست روش حکومتداری است.این را می پذیرند اما ماهیت آن را متغیر می یابند.این عبارت را نیز شکسته می افزایند تا معنایی جدید اختراع کنند.سیاست شکسته از همین معنایابی درک می شود.

اداره کردن یا رهبری؟ این همان چیزی است که امروز دنیا گرفتار آن است.ظاهرا، بدلی وارد میدان شده که سیاست نامیده می شود.ما را از بن با سیاست ها کاری نیست اما شکسته ی آن را معنا یافتن حیاتی است.شاید در این راه فهمی جدید حاصل و راهی نو گزینه گردد.سیاست را با اداره کردن بی معنا یافتیم زیرا مردم، متفاوت تر از سکون هستند.

سیاست اداره، مانند ماندن موج است که اگر این چنین شود، موجی باقی نمی ماند.سیاست را باید به درون آدمی گره ای محکم زد.اوست که سازنده است و اوست که مخرب و منحرف کننده است.ما را با سیاست کاری نیست اما نه آنی که باید باشد بلکه آنی که هست.

عجیب حکایتی دارد این سیاست شکسته که ترحمی بر آن متصور نیست.جنگ را توجیه پذیر است و قتل را صواب.حمله را راهی برای ماندن و کشتن را شقی برای اصلاح.خود را صالح دانستن و دیگران را ناصالح.سیاست شکسته، کمر ها را خم کرده و به سمت شکستن رهنماست.

سیاست در اداره کردن هاست.چه موفقیتی بالاتر از این که سیاستمداران با تمام ظلم ها باقی می مانند و گرده ی مردم را زیر پای خود قرار می دهند.سیاست شکسته را هر رنگی پذیراست.دین باشد یا علم.روشی برای ماندن است و حرکت در آن معنایی جدید می یابد.سیاست شکسته با قلم عداوت بسیاری است.وجود قلم برای آن مانند سمی خطرناک است.قلم را جرئت بیان نیست که مرگ بهترین هدیه ی آن است.

سیاست را می شکنند تا بهترین برداشت ها را نمایند.سیاست اصل را،حمل کردن مشکل است و تکه تکه کردن راهی برای آسانی حمل است.سیاست شکسته تر از همیشه شود راهی برای توفیق می یابد.خواه آن کشتن باشد یا ظلم.تفاوتی ندارد.سیاست باید بماند و این اصلی برای شکستن می شود.آدمی در این راه تنها نظاره گر است زیرا باقی ماندن را در دنیا خواستار می گردد.

به هر بهایی که باشد مهم نیست که البته این کار ابلهان و خموشان بی تدبیر است.سیاست شکسته را، علما، جوش می زنند و از آن جسمی سالم می سازند تا آدمی را آدم یابند.شکستگی سیاست برای اندیشمندان، شکستگی جامعه است که اگر روی دهد، همه را به نابودی سوق می دهد.

تربیت شکسته:تربیت را رشد یافتن اصل است.تعالی دادن اساسی برای رسیدن به اوج است.این را همه می دانند .علاقه مندند و خواهان آن.شاید شکستگی تربیت هم برای خود عجیب معنایی داشته باشد.تربیت را با شکستن چه رفاقتی است؟ درست همان چیزی که دانشمندان هراسان تر از سایر شکستگی ها می یابند.تربیت را برای چه و برای چه کسانی می شکنند؟شاید رشد بهترین معنا برای درک عوام نباشد اما فهمیدن را بهتر از سایر کلمات درک می کنند.فهم درست در تربیت کامل است یا در حداقل آن ناشکستگی است.فهم بیشتر برای بسیاری مانع ساز است.هر چه بهتر مشکل ساز تر.تربیت را می شکنند تا توانایی آن را قلیل نمایند.عجیب بی رحمی است این شکستن ها.

تربیت تنومند سازی درخت است.بالا رفتن از بلندترین ها، مشکل و طاقت فرساست.تربیت انسان را بالا می برد و بدین سان بر گرده ی آن سوار شدن سخت می گردد.باید شکسته شود تا درختانی کوتاه ایجاد گردند.بی رحمی به نوع خود هم عجیب ترین است.قلم در این شکستگی نقشی متضاد دارد.در دست تربیت شوندگان است و در اختیار تربیت کنندگان.این معنایی متضاد دارد که تربیت شکسته است و تکامل در آن تنها آرزوست.با سایر کلمات خلط می شود.یاد دادن، آموزش، رسیدن به تمدن، تکنولوژی و انواعی از کلمات پر رنگ و زرق.ما را با تریت شکسته عداوتی بسیار است.مقابل آن ایستادن است.نسل را سالم سازی است.عجیب خطری است که آدمی برای نوع خود درست می کند.

شکستن تربیت عمدی ترین هاست.شاید در بسیاری جهالت ها علت و اساس باشد اما در تربیت شادمانی ساز و خوشحال کنندگان را توجیه پذیر.تربیت شونده را با تربیت اصل در زحمت انداختن هاست.روشی بسیار موذیانه و گریز پذیر که آدمی آن را می خواهد تا بدلش را بیابد.شکستگی ناظاهر و عملی برای رشدی بدلی که سهل انگاری آدمی و تنبل خواهی که نوعی استعداد منفی است برآورده گردد.تربیت را شکستن مساوی با جامعه شکستن می شود که اگر شد هدایت آن به سمت نادرست ها سهل و کشاندن به ناباب ها روان تر خواهد بود.تربیت را اساس گفتن همین بس که بودنش موفقیت و ناقصش انحراف خواهد بود.ما را با تربیت بیگانگی موثر نیست.درون ماست و خروجش روح افکندن به برون.ما را با تربیت دوستی طولانی است و ماندنش معامله ای با جان است.جان دادن را بهایی برای ماندن می دانیم اما تربیت را شکسته نمی پذیریم.

شکستگی تربیت سخت ترین ضربات برای سقوط هاست.پر رنگ ترین ناقص ها و فاجعه آمیز ترین برای انسان هایی است که نمی دانند و نمی خواهند که بدانند.شکستگی تربیت با قلم موثر تر خواهد بود و خواب آلودگی را برای ماندن تاثیر پذیرتر.شکستگان قلمی تیز دارند و موانعی زیبا می سازند.باید برای شکستگی های تربیت فاجعه را مثال آورد.

منصب شکسته:آدمی از اینکه انسان است جایگاه پذیر است.تفاوت هایی در درون دارد و تساوی در آن معنایی فراتر از مادیات می یابد.فردگرایی به همان می ماند که جمع گرایی نیست.در جمع تضاد ها و در حداقل آن تناقض ها موجود می شوند و در فردیت تفاوت ها نما می یابند.

این یعنی که آدمی آدمی است و با موجودات دیگر تشابهاتی خاص نمی یابد.شکستگی منصب هم در این راه برای خود جایگاهی باز می کند که عاملش نیز همان تفاوت هاست.

هر کس را برای کاری گماردن تا به منظور اصلی جامعه رسیدن مخالفتی ایجاد نمی کند.نیازهاست که منصب ها را می سازد و آدمی است که اجرا می کند.فرمانی درونی برای رسیدن به اوج هاست و شاید در حداقل آن ارضاهاست.

ما را با منصب ها کار بسیار است.تفاوت ها را با آن ها ربط دادن اساس و اصول برای یافتن هاست.ما را پذیرای منصب ها کردن خطاست که هر کسی را جایگاهی است و توانایی که ظهور می کند.اگر این چنین نشود شکستن ها وارد میدان می شوند.آیا عمدی در کارست؟

منصب در معنای خود توانایی پذیرش و اجراست.اگر شکسته شود غوغا بر پا می کند.بیکاران آن را موجودیتی لازم بر نمی شمارند که آگاهان بر آن سوار می گردند.

منصب ها هم قادر به شکستن ها می شوند.بالا رفتن و خود را بر دیگران سوار نمودن همانی است که شکستن نامیده می شود.دیگران را زیر پای خود تصور کردن هاست.قلم ها هم عجیب تاثیری درماندن ها دارند.

تعریف های ناجور و ناصواب این حس را قوی تر و باور را مستحکم تر می کند.دریغ از روزی که این حس ماندنی تر شود.شکستگی منصب با بالارفتن ها به غرورهای کاذب و فراتر از روح آدمی تبدیل می شود.خود را یکه دانستن و دیگران را کوچک تر از حد تصور نمودن تاثیر شکستگی منصب است.مگر نه اینکه خدمت در منصب هاست؟

منصب می شکند تا برتری جویی حاصل شود.ما این را نیک می دانیم و خطر آن را بالقوه فرض می کنیم.جاهلان را به آن وارد شدن میسر می دانیم و اگاهان را از آن گریز نمودن ممکن.فشارها بر ماندن ها از درون و برون موثرتر و غرور را افزودن با شکستن ها قابل توجیه.

ما را با منصب ها رفاقتی با خدمت ها یافتن است.افتخاری برای یاری به هم نوعان نمودن و بدین سان انسانیت را پاسخی مناسب دادن هاست.این بدان معناست که منصب ها نشکنند و بر جای خود باقی بمانند.این که نشد و شکستی روی داد و معنا یابی منصب نیز کاذب گشت.

تلاش های جاهلان برای محاصره ی منصب ها روی داد و ناشایستگان در دنیای شکستنی ها وارد و پذیرفته شدند. به حدی که خود را بالا یافتن و مردم را به هیچ نگاشتند.منصب ها شکستگی واضح ندارند که صدای ناشنوای آن مورد پذیرش عوام بسیاری است و چاپلوسی ها در آن چنان فراوان می شوند که گویی خدمتگزارانی مخلص در درون آن حرکت می کنند.باید در این شکستن ها دریغ را همراه یافت.

علم شکسته:قلم را علم میسر است و دوستی میان آن دو مانند شکر و شیرینی می ماند.جداسازی قلم و علم را نباید که اگر شود فاتحه ی انسان خوانده می شود.قلم اگر سالم بماند امیدی به علم درست نیز موجود می شود.تصور قلم شکسته این خطر را برای همه ی مظاهر امکان پذیر می کند و بدین سان علم شکسته هم معنا می یابد.

دانستنی هایی که آدمی با تمام کوشش ها برای توفیق خود به دست می آورد یا حتی بدون وابستگی تولید می کند.تولید کنندگانش اندیشمند و شکستگانش جاهلان دانا.ما را با علم شکسته عداوت بسیاری است.پذیرش را در کل ناممکن و دوستی با آن را نوعی مرگ بر می شماریم.

علم شکسته انحرافی در مسیر هاست.علم را برای انسانیت یافتن ها همانی است که باید باشد و اگر نشد که شکستگی آن محتمل است.علمای به ظاهر نیر در شکستن ها دست دارند و دوست دزد و همراه قافله اند.ما را با هر شکستگی اگر رفاقت باشد با علم این چنین نیست.

علم برای توفیق هاست اما در مسیر می شکند و خارج می شود.علم تبدیل مرد به زن همان شکستن هاست.دستکاری های ضد آفرینش برای هر کسی قابل تصور نیست اما به وسیله ی بسیاری اجرایی می شوند.کشتن ها و ناقص ساختن ها با دانستنی ها میسر می شوند تا بدین سان ضد جوهره ی آدمی حرکت ها صورت گیرند.

این ها جاهلان بی چیز نیستند که ابلهان دارا می باشند.دارایی آن ها دانستنی ها و انحراف آن ها شکستنی هاست.علم نامیده می شود اما نه آنی که باید باشد.تغییر سازی ها نوعی انحراف ساختن هاست.دردها را افزایش دادن و جایگزین کاهش ضایعات همانی است که علم ها را از راه صواب به دور می کند.علم را شکستن ها اوج نا مرادی هاست.

سردمداران این شکستنی ها گرچه لزوما آگاهان علم نیستند اما عمل کردن به آن ها همان هایی هستند که اصطلاح دانشمند را با خود یدک می کشند.بلایی است افزون و راهی پر فراز و نشیب در نابودی نسل آدمی.امیدها به علما بسیار و ضدیت با ابلهان فراوان که اگر این چنین شود آسودگی خاطر بسیار خواهد بود.

علم سالم چنین وضعیتی دارد اما تبر به دستان راهی جز قطعه قطعه کردن نمی یابند.کدامین انسان چنین تصوری را در مورد علم جای می دهد؟ ما را با تعجب رابطه ای بسیار است اما برای شکستن علم ابهت در تعجب قابل دسترسی است.علم با علما شکستن فاجعه است.

علم را می شکنند تا قلم ها در شکستن ناتوان تر شوند.بیچاره این قلم که این چنین مظلوم واقع می شود.علم را که پشتیبان بود شکستند تا در عقبه ی خود امیدی نداشته باشد.علم ابهت انسانی خود را از دست می دهد.