دستان شکسته:دستان یاوران ما در برداشت هاست.اگر نباشند نقص است و اگر ناقص باشند زجر.توفیق در حرکت است و علت در تعادل.راه رفتن را معنا بخشند و نشانه ها را عامل.دستان مایه ی سلامتی و صلابتند زیرا قلم را در خود می گیرند و می نویسند.چه ربطی بهتر از این میان قلم شکسته با دستان ناتوان می توان یافت که قلم شکسته با دستانی ناتوان قابل توجیه است .
دستانی در نیستی، قلمانی در نابودی اند.دستانم را گرفتن و در تکاپوی زندگی حرکت دادن فراموش نشدنی است اما دریغ از درست برداشتن ها.آنجا که در مدرسه آماج کتک ها شدند و در خانه محبت و دوستی.دستان را شکستن چه معنایی بالاتر از ناتوانستن است.
ما را با دستان ظاهر، کاری نیست .اساس بنیان ها و توانایی ها در نوشتن است.قلم که بشکند معنایی اولی برای دستان دارد و اگر دستان بشکنند قلم راهی برای فرار جستجو می کند.ما را با لازم و ملزوم کاری نیست.معرفت در دستان و قلم در انتقال است.چه بسیار دستانی سالم که شکسته اند و چه دستانی که در نیستی فعال.
دستان شکسته را می گویم که با طمع، شکسته تر می شوند و با چاپلوسی راه گم می نمایند.دستان در این راه معنایی بالاتر از ظاهر دارند.دستانم را شکسته اند تا افکارم را خرد کنند.این کلام بزرگان است و درد دل اندیشمندانی که دستان شکسته را از زاویه ی روشنفکری می نگرند و با آن دل خوش می کنند.
راهی برای فرار مسئولیت نمی یابند مگر دستانی شکسته در خانه داشته باشند.این معنا را می توان در عمق یافت که فکر را با دستان گره زدن تعالی است و با فاصله یافتن جهالت است.
دست را با فرمان متصل کردن، بنیانی برای توجیه شکستن دستان است.این را با فهم اتصال دادن قابل قبول است و با جدایی آن فرار از همه چیزهایی است که دنیای جهل خواستار است.نادانی در ناتوانی گره زدن میان اندیشه و دستان است.اگر دستان بشکنند تفکر قبل از آن از بین رفته است.این را باید در عالم روشنفکری دانست و با آن دلیل تراشی کرد.
قلم ها را شکستن تنها برای رهایی است.باید تفکری جدید داشت و آن دستان را بستن و آزادی را محکم گره زدن.این همانی است که در دستان شکسته بحث آید و قلم شکسته را استمراری در تاریخ بیابد.ما را با دستان شکسته درد دل هاست و با قلم های بیهوده جدایی ها.
قلم اگر نشکند دستان را نشانه روند و اگر نشانه را بر دستان گیرند که قلم معنایی در نوشتن نمی یابد.اساس همه ی این شکستن ها ظاهری است مگر در تفکرات جستجو کردن.اندیشمندی را به تمسخر گرفتن و احساس را جانشین نمودن بسیار فراوان تر از تمام تصوراتی است که قبل از این بوده است.
جهالت را با تعصبات گره زدن و فهم را با گوش دادن ها تمام تصور کردن همان شکستگی فکر هاست که با نام دستان شکسته منتقل می شوند.
فرزند شکسته:استعدادها فراوان اما خفته.انرژی به فزون اما بی هدف.سلامت در ابتدای راه اما کسل.این را باید در فرزند شکسته یافت که دلی شکسته دارد و عدمی در پشتیبان.فرزند را در ابتدای کار قبراق یافتن اصل است و راهنمایی نمودن لازم.او را در کدامین خانه می توان دید نیز باید اساسی برای رشد باشد.
اینکه همه می توانند قابل قبول است مگر مرضی سرایت کند یا همراه وارد گردد.همه را با این دید دیدن صواب است و راهنمایی نمودن اصل.ما فرزند را توانا در حرکت می بینیم و پر استعداد در یافتن.
فرزند را می شکنند که این شکستن ها هم خودی است و هم غیر.هم دانایی است و هم جهل.هم درونی است و هم برونی.هم علت هاست و هم معلول ها.تا کدامین چشم را جویایی و کدامین گوش را شنوا؟.ما را با فرزند اساس دانستن، صواب راه است و با غیر آن، انحراف.عجیب انحرافی که گاه خود ساخته می شود و دگر ساختگان به کنار.این را باید در دانایی ها یافت و در جهالت ها.آنکه از خود بود نادانی است و آنکه از غیر خود دانایی خصومت بار.
صلابت فرزند به پدر بود و محبت به مادر.گر آن ها شکسته شوند او نیز خمیده گردد.عجیب دنیایی است که در ابتدای سن خمیده گشتن.کار را راهی برای پر کردن شکم یافتن ظلم است و از تفکر دور بودن خطایی نابخشودنی.
آری شکستن فرزند نیز با قلم شاید و با تایید باید.آنکه قلم بر دست گرفته و زمان را تایید می کند بر شکستگی فرزند مهر صحت می نهد و آن را راهی برای غلبه دیگران بر می شمارد.
قلم شکسته هرگز به خود اجازه ی شکستن دیگران ندهد و خود شکسته را برای دیگران خواستن خطا تصور کند.این برای ما درست کار است که قلم شکسته از شکستگی خود ناراضی است و برای دیگران خواستن نیز مبرا.
شادابی در راه بودن است و خروج از آن نارضایتی.شادی با قدرت نیست که در فرزند قابل تصور گردد و زور را با نشاط یکسان نتوان یافت که این نیز به خطا رفتن است.خندیدن برای کودکان لازم و ضروری دانستن همان استعداد جستجو کردن است که درست بود و دیگرانی که آن را به انحراف کشانند منحرفین دنیا بوند.
ما را با فرزند خمیده سازگاری برای تایید نیست و شکسته آن نیز جز رفاقت برای جوشش دادن نبود.ما را در زندگی شکست دیده بسیار بود و خود در گرداب آن ماندن نیز تجربه.
قلم در این میان به گریه نشیند و جوهر را برای تایید شکستگی فرزند، تمام یابد.راهی برای قلم جز نداشتن جوهر نیست که اگر این چنین نشود قلم نیز گرفتار ناصواب گردد.این چنین وضعیت برای نوع بشر متفکر، مرگ تدریجی است.
فرزندان را شکسته دیدن زجر است و خمیده یافتن تعجب.ما فرزند را شکسته یافتن نشانه ی عقب ماندگی دانیم و کم بودن آن را آگاهی جامعه.اینکه باید میان تفکر و شکستگی گره حاصل نمود و وصل کرد نشانه ی اوج عقلانی است که در همه ی جوامع قابل وجود نیست.
معلم شکسته:گویند شمع محفل است.می سوزد تا شعله ی درونی استعدادها را ایجاد کند.تاریخ این را نیک می داند که جایگاهی ویژه دارد و در میان جماعت سری و سامانی می جوید.همه این را می دانند و ریشه اش بر می شمارند.خطاکاران را با آن رابطه ای حسنه نیست و سیاستمداران زور گو نیز او را به حاشیه می برند.شاید کاری سخت و طاقت فرساباشد اما از آن دریغ نمی کنند.اگر دستش را نشکنند که قلم باشد او را با تمام وجود از خم شدن نیز دون تر می آورند.
این رسم زمانه است که میان معلم و بی عدالتی خصومتی طولانی باشد.اگر ظالم را در یک طرف بنگارید مبارزه ی معلم را باید در طرف دیگر نقاشی کنید.شاید شکستگی معلم بدترین نوع شکستگی ها باشد.ظاهری خوش رنگ دارد و در کلام مورد احترام.برای او نه سلاحی می گذارند و نه علمی افزون می دهند.محصور کردن علم را راهی برای شکستگی می دانند و بر آن عمل می کنند.
ابهتش را می شکنند تا شکستگی ظاهری او را به نمایش نگذارند.شاید جرئت پرداختن مستقیم را ندارند.بسیاری از شکستگی ها در حضور است اما برای معلم در خفا.اگر معلم نشکند ظلم قادر به خودنمایی نمی شود.معلمان را بشکنید تا راحت تر حرکت کنید.گرچه شما و ما می دانیم که گذر از راه مستقیم امکان ندارد زیرا شکسته ی معلم هم خطرناک است اما راه دیگری نمی توانید بجویید.
او را در فقر گذاشتن نیز راهی برای مشغول کردن ذهن هاست.تفکر بهترین سلاح اوست که باید گرفته شود.مستقیم که بسیار سخت است و ما نیز بر آن واقفیم.چه باید کرد؟جامعه را به دادن پول ها اجبار توان کرد تا او را پول شوی نامند و احترامش را با آن بسنجند.فکرش را به درآمد مبذول نمایند و فسادش را بهترین راه برای رسیدن به مقصود توصیف کنند.
معلم شکسته را باید خطرناک ترین نوع در جوامع امروز دانست که همان اصل و اساس اندیشمندی است.نه تنها از این باب که خود متفکر است که چرخش دهنده ی توانایی ها برای حل مشکلات است.تفکری انسانی که برای بسیاری از حیوان های انسان نما مشکل ساز و مخرب می گردد.اصلا مگر می توان معلم را غیر انسان توصیف کرد که اگر شود به معنای کل است که محال توصیف گردد.
معلمان را با زمان شکنند و در لحظه ها سود برند.غیر معلمان را آوردن نیز شکستگی می آورد و بدل سازی را با نفوذ می کند.شکل هایی از معلم و ظاهرهایی از آموزگار را نیز باید به اندیشمندان باطلی نسبت داد که می دانند چه می کنند.جماعت سود جو را نیز راهی برای تایید بهتر از احترام یابی نمی بینند.این احترام را به اصلش نمی دهند که بدل را جانشین کنند.
پیر زنان را به جای دختران قالب کنند و تهی مغزان را به جای اندیشمندان در صف گذارند.به به کنان و چهچه زنان مورد تایید قرار گیرند و آه از درون معلمان بر خیزانند.شکستگی معلمان را باید خطری برای کل انسان ها دانست و این آخرین ریشه ای است که می توان از بن برکند.
معلمان را نتوان سوختن که اگر این چنین بود،خاکستری تا به امروز باقی نمی ماند.باید غیر مستقیم وارد شد.بیراه بهترین راه برای از بین بردن هاست.شکستن بدون صدا، زیر کشیدن بدون فریاد، سربریدن بدون خبر و در نهایت دونگرایی بدون رفع ظواهر از جمله ی آن هاست.براستی در این راه چه باید کرد؟قلم شکسته را به چه کار توان گرفت؟
آه شکسته:آه کشیدن را با نفس کشیدن یکی نیست.احساسی از انواع بروز دهنده هاست.یک باره است و در موارد خاص نماد می یابد.آه من با دیگران اشتراکاتی دارد که در انسانیت معنا دار می گردد.ای قلم شکسته با آه چه منظوری داری که این چنین وانمود به درد می کنی؟
ما را با آه رابطه است و با کشش آن ضابطه.خدا را گواهی بر دردهاست و تاییدی بر ظلم ها.کجایند اهل آه سازی و مهندسین ماهر تصنعی نمودن آن؟ ما را با آه شب ها رفاقت و روزها فاصله است.
گویند که آه در تاریکی نمای بهتری دارد و در سکوت فریادی رساتر .آه مادران را چگونه می توان دید در حالی که تدافعی در خود نمی یابند.فرزندان را از آغوش مادران گرفتن به سن و سال نیست و کشتن در خواب ها نیز معنایی جز توحش ندارد.آه مادران را دریابید که بدترین آن هست.حال که خطر را ادراک نمودید چرا به شکستگی آن متوسل می شوید؟آه شکسته چگونه واژه ای است؟
گویند که در این وادی، شکستگی نیز یاوری بزرگ است.آه اگر یک باره باشد صدایی رسا و توجهی خاص ایجاد می کند و اگر در خفا باشد آرامشی بر دردهاست.ما را با آه شکسته سری بزرگ است.ترس را غالب کردن برای برون نیامدن، حدیثی مفصل است.بی خبران شاید از آن بی خبر باشند و آگاهان بی حس.ما را با دیگران کاری نیست زیرا آه را باید مستقیم ادراک کرد که تصنعی ساختن، دردی را دوا نمی کند و راهی را بر نمی گشاید.
آه را با کمک سر بیرون آمدن آسایش خواهی است.گاه تکان سر را تاییدی بر درد دانند که این چنین نیست.یاوری برای کمک بر خروج است.نفسی مانده در دل که راهی برای برون می یابد تا صاحب را به آرامش موقتی رساند.آه شکسته در این میان در همهمه ی جماعت معنا یابد و در خلوتی بی مفهوم.درد را باید با دردمند مطرح و با آن هماهنگ نمود.اگرباشد آه را دردمندی بزرگ است که در درون جای دارد و یاوری در بیان می گردد.آه را باید فریاد درد در سکوت دانست.
گویند مثال آه دست بر دهان گذاشتن است که اگر مجال رهایی یاید یک باره خالی کند.این از درد بی نفسی است و تهی کردن، رهایی از آن است.در انسان نیز آه معنایی مادی و معنوی باید که ممکن است بسیاری را شاید.
در آه معنوی این چنین تصوری برای همگان باطل است و نفسی برای ماندن بی معنا.ما را با آگاهان آه بینی است و در درون آن ها نفس گرفتن هاست.چه باید کرد که جهالت نفسی بلند دارد و دهانی گشاد برای بیرون راندن هوا.
در دانایان است که برون دهی سخت می گیرد و آه جانشین آن می شود.آه را باید شکست تا صدای کمتری داشته باشد.این را نادانان باورند و بر آن اصرار دارند.می کوشند و می جنبند تا آهی بیرون نیاید و اگر این چنین شد، کامل نباشد.آه شکسته موفقیتی بزرگ برای جاهلان و شکستی کبیر برای انسانیتی است که در خفا باقی مانده است.
ناله ی شکسته:ناله را فریاد ضعفا گویند و این معنایی مشخص دارد.قلم ها برای آن، توصیف مظلومیت نویسند و رمق آخر را مفهوم کنند.شاید این معنا غلط نباشد اما این ظاهر کار است و باطن و اصل آن ،فریادهاست.ما را در این بین به واژه ی دیگری برخورد کردن نیز تعجب برانگیز است و آن ناله ی شکسته است.ناله خود چه دارد که شکسته نیز شود؟این را باید از قلم پرسید که چگونه نقشی را می تواند بیان نماید.
برای ما ناله ی شکسته به مثابه ی فردی است که از درد بر خود می پیچد . بر بالای بامی ایستاده و زخمی است . توان یاری جستن ندارد که در چنین وضعیتی او را بر زمین افکنند تا ناله ای جدید شنوند که همان ناله ی شکسته است.این را با هر کس روا ندارند که بزرگی می طلبد و شجاعت.
هر کسی را به ناله ی شکسته رسیدن ممکن نیست مگر مسلم بن عقیل و امثال آن.ما را با ناله ی های شکسته رابطه بسیار است.دانایانی که در ردیف نیستند و در عقبه باقی می مانند.نای حرکت ندارند و ناله کنان زندگی را به سر برند.برگردند تا آن ناله ها را نیز ناله تر کنند و شکستگی آن را برای مانع ساز، عملی کنند.
ما را با ناله ها رفاقت بسیار است و همجواری حتمی.نادانان را فریاد بسیار و دهان ها گشاد است . جهل و نادانی فشار را فراوان و رسایی را به ظاهر برنده تر نماید.در ناله های شکسته شکستگی نیز قادر به خموشی نیست که شعله سازی والا در میان آیندگان است.ناله ای می شکند تا دلی ناباب شاد گردد.عجیب انسانی است این انسان.
بشکنید این ناله ها را شاید در پس آن توفیقی حاصل گردد.قلم ها را شکستید حاصلی نیامد.بدانید که ناله ها خود خطرناکند و شکسته های آن ها خطرناک تر.حق را از بین بردن خطاست و ناله ها را شکسته تر کردن فریبکاری درونی است.نیک می دانید و می دانند که ناله ها خموشی ندارند.آه و ناله برای پدران و مادران در کنار فرزندان و بیگناهان اتمامی ندارد.
ما را با سر زیر برف کردن رابطه نیست.صدای ناله ها را هم اگر شکسته شوند امید به شیدن داریم که هر صدایی را نمی توان صدا نامید مگر در حق بودنش اطمینان حاصل شود.ای انسان های شکسته ناله بدانید و بدانیم که تا ابد باقی مانده اید گرچه تنها بودید و تنها ماندید اما جماعت با شماست و این بودن ابدی است.دانایی شماست دلیل شکستگی نمودن ها.
شاید نفهمی هم خود نعمتی باشد زیرا دردی در آن متصور نیست.دردها اگر عصبیت داشته باشند که مال همه است اما اگر مفهومی فراتر از آن باشد که قصه ی دیگری است.ناله های شکسته رساتر از همیشه هستند.ناله ها را بشکنید دانایی ها بیشتر می شوند.ای قلم شکسته شاهد شکستگی های دیگر نیز باش. حتی ناله ،که تو شنواتر و رساتر از دیگر نوشته هایی.
شعر شکسته:شاعر را با شعرش شناسند و با آن محک زنند.شعرش سلاحش است و کلامش برندگی اش.اگر او را از این محروم کنند از دلش فاصله داده اند.شعر را برای بیان حقایق گفتن صواب است و در ناحق ستردن خطاست.
شاعر را در این میان به دو بخش تقسیم کنند و هر یک را به آن رهنمود نمایند.آنکه برای دلش می گوید و آنی که برای دل دیگران خطابه خواند.ما را با هر دو کار است.واقعیات را در یکی می بینیم و حقیقت را در دومی.شعر از درون خیزد لاجرم بر درون نشیند.شعر را با این توصیف خطا رفتن ممکن است و به دل دیگران نشستن امکان.
ما با چنین شعری رابطه ای نداریم.خواهان آن نیستیم.برای دل دیگران ظالم و غیر آن تفاوتی نمی کند.شعر از دل یا سینه بر خیزد همان است که باید باشد.ما شعر را برای دلبربایی نمی خواهیم.راهی است روشن و چراغی است بر دست که شاعر با آن طی طریق کند و آرامش گیرد.
تفاوتش را در درون بینی و با برون یابی .ما شعر شکسته را شکستگی همه ی شعرا می دانیم.شاید قلم نیز در این میان مقصر باشد که قادر به تشخیص نیست.قلم متعهد به شعر واقعی است اما نفس کار او نوشتن است و روان سازی برای فهم بهتر.
انحراف در شعر با شاعر بی معناست مگر بدلی ساخته و تشویقی کاذب به کار گرفته شود که در دنیای فریبکاران فراوان یافت می شود و در صداقت ها فقیر و نادار می گردد.
شعر شکسته را شاعر نتوان شکست ک از درون مانع هست و از برون خواستار.ما را با شکستگی شعر رفاقتی نیست.از دل برون آمدن را با برون یکی ساختن صواب نمی دانیم و درویش مسلکان فقیر را با شعر سینه ای معنا یابی کنیم.
شعر شکسته را محدود نما گویند و از دل برآمدن دریا.تلاطم ها را در دریاها بینند و اقیانوس ها پهناوری آن را محک زنند.شاعر دارا را نمی توان یافت که اگر چنین شود در شعرش و محتوای آن شک امکان گردد.
شاعر با شعرش فقیر می شود و با ندایش نالان.ما را با شعرهای اصیل رفاقت بسیار است.اصیل در برابر بدل که گاه در اقتصاد نیز از آن فریبکاری برداشت کنند و با اساس یکی نگیرند.شعر بدلی دریایی از فریب ها و انحرافات است.
ما را با شعرا درد دل بسیار است که چگونه ساکت مانده و شعری به عمق همه ی دل ها نمی سرایند؟خموش ماندن شاعر با نگفتن ها نیست که سراییدن ها بسیاری از سکوت ها را نماد می دهند.شعر شکسته دلی برای هیچ است و معنایی بی معناست.ما با شعر شکسته انحراف می بینیم و شعر غران راشجاعت.شعر همراه با شیر است و شیر همراه با شجاعت.شجاعت را از شاعر گیرند خلع سلاح کامل کنند که اگر چنین شود بردن به هر مسیر امکان نمایند.شاعران بدلی شاید واژه ای جدید در دنیای شعر و شاعری باشد.شاید.
پایان سخن:عجب صبری خدا دارد.چرا ما مثل او نیستیم تا خاموش کنان بر دیگران این شبهه حاص گردد که نه ،ما هستیم و در درون جامعه ی خود فعال.عجب صبری برای او تصور می توان کرد که بندگانش شکستگی را برای توصیف بسیاری از ناگفته ها به کار گیرند و خود را از مسئولیت ها بری نمایند.خدا را در سر خود دیدن شاید یکی از دلایل باشد که ما را با او رفاقت بسیار است و رقابت هیچ.
ناگفته ها در پایان سخن عرض اندامی کنند اما نه آنی که باید باشند که فقط اشاره ای به آن چه باید باشد هاست.سخن پایان در شکستگی هاست.آنجا که کامل را کنار زنند و بدلی را شاید به خیالی غالب گردانند.در تمام توصیفات قابل نفوذ است و توفیقات واقعی را به همراه.البته حتم می دانم که موفقیت های حقیقی را هرگز ایجاد نخواهند کرد.ما را با پایان سخن تنها وسیله ای دانیم که برای پرتابش مقدمه چینی نماییم.
همه را می توان شکست مگر ذات پروردگار تعالی را که خود مسلط است و از درون و برون باخبر.پایان سخن را درد دل گفتن خطا نیست اگر دلی شنوا و گوشی مدرک باشد.بدل ها را به کار بردن ممکن است توجه را افزون نماید و شکسته ها را برای آرامش موقتی به کار گیرند.
ما را با سخن پایان پایانی نیست که آغازی بر طوفان هاست.خواهان نشت آن هستیم و سیل ها را پیش بینی می کنیم.پایان سخن در شکستگی ها می شکند و تبدیل به اصل ها می گردد.شکستگی ها برای بیان هستند و هرگز بنیان قرار نمی گیرند.ما را با پاکی رابطه است و با ناپاکی خصومت.
این را از ذات گویند که در همه چیز هست.این همه چیز فقط انسان است که عاملیت دارد و اوست که بدل ساز ماهری است.ما را با انسان نما ها رفاقتی در توصیف بدل هاست و در غیر این صورت نزدیکی نیز نشاید که اگر شود در ذات خود شک خواهیم کرد.ما را با ذات پاک زندگی است و با ضد آن مرگی تدریجی که توام با شادی های کاذبانه است.
پایان سخن شروع بیداری است و گرچه تمام آن نیست اما آغازی برای برخاستن و فریاد زدن است.با شعر یا قلم تفاوتی نمی کند.اساس هوشیاری و بیداری است.جهل را سرکوب کردن بسیار صواب است و با آن مدارا کردن خطایی نابخشودنی.
در شکستگی ها مدارا را می توان توصیف کرد که برای ما نیست.این برای دغل کارانی است که منافع را در ایجاد شکستگی ها می یابند و با آن زنده اند.
سخن پایانی را باید اتمام جهل ها و نادانی هایی دانست که بسیاری تصنعی و ساختگی اند.ما را با جهل ها هرگز رفاقت نبود و نخواهد بود.دانایی است که توانایی است.
