جهالت:دانایی توانایی است و به تبع آن، نادانی ناتوانی خواهد بود.انسان از این نظر که توانایی های متعددی را داراست می تواند دانایی را وسیله ای برای رسیدن به مقاصد انسانی خود در اختیار گیرد.آگاهی از محیط اطراف و نیز انواعی از مشکلات و یافتن راه حل ها عواملی مهم در ترقی و تعالی نوع بشرند.کسانی که بهتر می دانند، موفق تر عمل می کنند.گرچه این دانایی می تواند متفاوت باشد اما هر چه باشد با درون آدمی در ارتباط است.
تفکر و تعقل به عنوان معیارهایی برای پی بردن به دانایی برای اهل علم حیاتی اند.باید این مسئله که آدمی با دانایی خود، از مشکلات رهایی می یابد را جدی بدانیم و آن را هدف اصلی فعالیت ها بر شماریم.در این میان، تفاوت میان آدمی نیز مداخله گر می شود و نادانان بخشی از جامعه را تشکیل می دهند.دردی که اگر ایجاد شود درمانی بر آن متصور نیست.
جهالت و نادانی واقعیت هایی در درون جوامع بشری اند.کسانی که جاهلند، روابط انسانی را تبدیل به حیوانی می کنند.تفکر که جاهلی شود رفتارها نیز این چنین می شوند.البته که منظور از جهالت تنها ندانستن بر اساس رفتار نیست زیرا بسیاری چنین وانمود می کنند که نادانند و بدین شکل سوء استفاده ها می کنند.آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خر خویش به مقصد برساند.بنابراین کسانی که بیسوادند و می دانند که سواد خوب است، حقایقی را منتقل می کنند اما اگر کسی بی سواد باشد و وجود با سوادی را چندان لازم نشمرد آنگاه است که مشکل ایجاد و درد محسوب می شود.بسیاری از درد ها از نادانی هایی است که نمی دانند که نمی دانند و این همان منجلاب ایجادی در جامعه است.جهالت دردی بی درمان است.
ما نوعی از نادانی را از دیگری جدا نمی سازیم تا بدین شکل، درگیری علمی ایجاد کنیم بلکه منظور ما از جهالت آن است که افرادی موجودند که از نادانی خود بی خبرند و در واقع نادان در نادانی خویشند.گاه چنان وانمود می کنند که داناترینند و این، همان درد ماست.بدون شک آنچه انسان را آزار می دهد نادانی عاملین است ولی اثر را از رفتار ها می یابد.
به طور مثال، کسانی که برای خانواده ارزشی قائل نیسنتند و آن را تنها برای رفع نیازهای شهوانی می دانند در واقع، نادانند و رفتار آن ها باعث بر هم زدن توازن جامعه می شود.به سنت هایی وابسته اند که نادانی اساس تشکیل دهنده ی آن هاست.بسیاری از مشکلات جهان دیروز و امروز ناشی از همین جهالت هاست.در قدیم، دوری از پزشکان و توسل به انواعی از جادوها تنها نشان دهنده ی نادانی هایی بوده که در میان افراد رایج می گشت.
جهالت دردی بی درمان است زیرا عامل آن نمی تواند درکی از آن داشته باشد.درد جسمانی هم نیست که بتوان فرضی بر درمان داشت.در اختراعات نیز وسیله ای برای آن یافت نشده است.بنابراین کسانی که از نادانی خود متضرر می شوند تنها خود را فنا می کنند گرچه ممکن است به واسطه ی آن، دیگران را نیز در باتلاق نادانی خویش مدفون کنند.
نادانی دردی است که معمولا به مسائل دیگر نیز گره می خورد.دیگران به راحتی آن را فریب می دهند تا دست به کارهایی حیوانی زند.شاید بسیاری از مشکلات قتل و کشتار از همین مسئله ناشی شود.کسانی که در خیابان ها به آزاز دیگران دست می زنند نادانانی خطرناکند که نمی دانند نوع بشر قابل همدلی و همرنگی است.راه را بلد نباشی به بیراهه می روی و این اصل و اساس دانایی است.
اینکه در قدیم، نادان را کور خطاب می کردند بدون دلیل نبود زیرا راه یابی برای رسیدن به مقصود، وابسته به دیدن هاست و این همان دانایی است.خطرات این درد به اندازه ای است که نه تنها خود که دیگران را می تواند مبتلا کند.زیان هایی که جامعه ی انسانی از جاهلین دیده است فراوانند.عقب ماندگی ها تنها نوعی از این زیان هاست.
نادان نمی تواند به سایرین سود رساند و همین حداقل هم زیان آور است.چون نمی داند پس نمی تواند و چون نمی تواند بنابراین احتمال کجروی افزایش می یابد.باید در این میان، جهالت را از درون جوامع به دور نگه داشت تا عقب ماندگی های قابل تصور ایجاد نشوند.درد بی درمان می تواند فرزندان و خانواده را نیز مبتلا نماید.بیماری است که خود، درد خویش را درک نمی کند.نادان با وجود فیزیکی خویش نیز خطرناک می شود.
گرچه موضوع جهالت تنها با شخص قابل بررسی نیست و عواملی که تایید کننده یا ایجاد کننده هستند نیز می توانند در این دایره قرار گیرند اما،، مجموع تاثیرات در فرد تجلی می یابند و بنابراین می توان فرد را مشخصه ای معرفی کرد که تحت تاثیر عوامل خارجی است.
درد بسیاری از کشورهای عقب مانده از نادانان است.شاید این نادانان در راس کار نیز باشند.جایگاه نادانان در این رابطه هم حیاتی است.وقتی رهبری یک کشور یا جامعه در دست یک نادان یا گروهی از نادانان و جاهلان باشد، این درد، درمانی نمی یابد جز اینکه از صحنه ی روزگار حذف شوند.در دنیای تاریخ بسیاری از ملت ها به همین دلیل نیست و نابود شدند.نادانی، عاملی مهم در قهقرایی است و این در انواعی از جوامع قابل تصور است.دردی بی درمان که چاره ای جز محو ندارد.
همسر آزاری:ادامه ی نسل انسانی با ازدواج حاصل و اخلاق و آبرو داری در هر جامعه ای باعث تدوین قوانین و سنت ها می گردد.از این نظر،آرامش درون خانه و خانواده برای هر دو جنس زن و مرد ضرورتی اجتناب ناپذیر است.این یعنی،نیازهای فیزیولوژیکی و نیز روحی، مقدم بر هر چیزی است زیرا ابتدای کار را تسریع می نماید.بنابراین،جوامع از این نظر که می دانند خانه عاملی در موفقیت هاست می کوشند تا به شکل های دلخواه آن را شکل دهند.انواعی از رفتارها که ناشی از باورهای مذهبی یا سنتی است و نیز انتخاب انواعی از روش های علمی و مترادف با پیشرفت، انتظاراتی است که در کشورهای مختلف برآورده می گردند.خانواده در این میان نقش توسعه دهندگی و اخلاق مداری را داراست.بدون شک همکاری به عنوان یک فعالیت اجتماعی راهی برای رسیدن به اهداف شمرده می شود.
تعیین نقش های مختلف زن و مرد و نیز مسئولیت های متفاوت در درون خانواده ها نشان دهنده ی خطوطی است که نوع بشر ترسیم می کند.اینکه زن، فرزند زایی را می پذیرد از طبیعت او سر چشمه می گیرد لذا خانواده برای همه ی انسان ها نوعی نیاز برای استمرار نسل و نیز ادامه ی آرامش و هدفداری است.گاه چنین تصور می شود که همه ی خانواده ها در این راه توفیق دارند و موفق به تشکیل خانه ای می گردند که آن ها را راضی می کند.واقعیت موجود نشان دهنده ی چنین حالتی نیست.طلاق به عنوان راهی برای گریز از نابسامانی های روحی و روانی در درون خانواده به طور مستمر روی می دهد.چرا چنین وضعیتی را می توان پذیرفت؟واقعیت نشان دهنده ی نوعی عدم تعادل در رفتارهایی است که بعضی آشکار و تعدادی پنهان مانده اند.همسر آزاری از جمله رفتارهایی است که با روح همرنگی و همدلی خانواده در تضاد قرار می گیرد.
همسر آزاری نوعی رویداد واقعی در جوامع بشری است که اساس آن، بی تعادلی روحی و روانی است.نوع همسر آزاری نیز متفاوت است.زن یا مرد آزاری در کنار فرزند آزاری قابل ارائه هستند.منظور ما در این نوشته نوع زن آزاری است زیرا به وفور در جوامع، به خصوص،عقب مانده مشاهده می شود.نوع اذیت کردن هم مانند هم نیست.بی احترامی به زن و نگاشتن آن به عنوان گلدانی برای تولید تا ضربه زدن و مجروح نمودن، کاملا مشهود هستند.ما چنین رفتارهایی را از مردان نوعی درد بی درمان می دانیم زیرا مرد می داند که بدون زن قادر به تولید نسل نیست و بدون او نیز نمی تواند خانه ای را اداره کند اما از درون او فرمانی خلاف می رسد.دردی بی درمان که زمینه ی آن، غرور کاذب و برتری جویی مردانگی است.قدرت و زور،عاملی برای فریب می گردد.
همسر آزاری که می تواند تابعی از فرهنگ حاکم باشد در تلاش است تا چنین رفتاری را موجه جلوه دهد.گاه زن ها نیز به این نتیجه می رسند که آزار زن امری لازم و ضروری است.تمسخر و نشان دادن ناتوانایی های تصنعی از جمله آزارهای روانی است.در کنار چنین رفتاری، بعضی از مردها، از کتک کاری نیز استفاده می کنند و علی رغم درخواست های مکرر زن، آن را ادامه می دهند و جالب اینجاست که از بروز آن احساس رضایت می کنند.دردی بی درمان که آزار دیگران را راهی برای آسایش خود می داند.از این نظر بی درمان است که هیچ داروی مادی یا روحی برای آن یافت نشده است.زن موجودی پست و آزار بین است و باید این چنین شود.روحیه ای برتر جو که خود را فراتر از انسان می یابد یا در حداقل تصور، زن را موجودی انسانی درک نمی کند.
ما همسر آزاری را مرگی زود رس برای انسانیت می دانیم.رفتاری که در حضور انسان ها انجام می گیرد و دیگران عکس العملی از خود نشان نمی دهند.هر یک کار خود را پیش می گیرند و دخالت را نوعی بی ادبی در کار دیگران بر می شمارند.بنابراین، جامعه هم در استمرار این بیماری نقش دارد.بی تفاوتی نسبت به همنوع و گذشت از اشتباهات عمدی مردان در مقابل آزار زنان نمی تواند امری ساده و گذرا باشد.جامعه ای که از نظر ساختار دچار مشکلات عقب ماندگی است چنین رفتارهایی را عجیب نمی داند.شاید این تصور که چند زنی نیز تاییدی بر آن باشد دور از ذهن نیست.براستی چرا مردان می توانند چند همسر انتخاب کنند در حالی که این حق برای زنان نیست؟البته این تنها سئوال است و پاسخ آن نشان دهنده ی نگرش مرد گرایانه است.دردی بی درمان که در همسر آزاری متصور است بسیار پیچیده تر از تصورات ساده است.این آزار خواه شامل مرد یا زن گردد و حتی به فرزندان سرایت کند سئوال برانگیز سلامتی جامعه است.
بی تفاوتی:انسان موجودی مسئولیت پذیر است.در درون جمع زندگی می کند و دارای توانایی های اجتماعی است.بدون جمع، نابود و انسانیت خود را از درون، دچار مشکل می کند.بنابراین، از این نظر که از نوع بشر است، در مقابل حفظ موجودیت خود و نیز نوع خویشتن، محدودیت هایی دارد و حق ندارد، از خطوط ترسیم شده ای که در خلقت اوست، عبور کند.با این حال،عکس العمل های آدمی در موقعیت های متفاوت، نشان دهنده استعدادهایی درونی است که فرمان رفتار را صادر می کنند.انسان بی تفاوت، موجود خاصی است که دارای شکلی ظاهری به آدم ولی مخالف با درون اوست.بی تفاوتی در میان جوامع، نشان دهنده نوعی عقب ماندگی در توسعه انسانی است.بی تفاوتی هرگز به عنوان رفتاری انسانی مورد تایید نیست.
بی تفاوتی حالتی درونی است که در بعضی از رفتارها متجلی می شود.آدمی از این نظر که دردمندی را در درون خود به عنوان استعداد داراست، گاه، دچار عدم رشد می شود.تعالی این قوه باعث عکس العمل های متفاوت آدمی در برابر رویدادهای جامعه می گردد.وقتی انسان به عنوان موجودی رشد یافته، فقر و فلاکت فردی یا جمعی را می بیند، ناخودآگاه، دچار تشنج روحی گشته،راهی برای پاسخ یابی می یابد.بی تفاوتی عکس چنین رفتاری است.گویی خواب سنگین او رافرا گرفته است.نه گرسنگی دیگران بر او تاثیر گذارند و نه فقر و بی کسی، او را موثر واقع می شوند.او خود را در وضعیتی می یابد که درونش با اعمال برونی تحریک نمی شوند.به دنبال راه حل ها نیست گرچه ممکن است مربوط به نزدیکانش باشند.بر این اساس است که بی تفاوتی،درد محسوب می گردد زیرا جامعه و اطرافیان را آزار می دهد.
بعضی این تصور را که انسان های بی تفاوت دارای سلامت نیستند را ظاهری بر می شمارند و عادت را علتی برای آن در نظر می گیرند.البته که عادتی بد است اما آن را خود، به وجود نیاورده است زیرا می توان عادت بد را با عادت خوب برطرف کرد.اساس بی تفاوتی، بیماری است.عاجز بودن از درمان است.چون تحریک نمی شود پس، نوعی خلا درونی دارد.کدامین قوه درونی باید تحریک شود؟ همین سئوال نشان دهنده آن است که قوه ای موجود نیست و اگر هست تحریک پذیر نیست.شاید از بین رفته و یا کاهش شدید یافته که در هر دو صورت، نوعی بیماری است.کوشش های اطرافیان برای درمان نیز بی نتیجه است.تنها چاره کار را کنار آمدن با شخص بیمار می دانند.بی تفاوتی، نسبت به رویدادها و عدم عکس العمل های روحی و عاطفی، واقعا سئوال برانگیز است.مگر می شود عواطف را به همراه نداشت؟
بی تفاوتی البته دارای درجات متفاوتی است.تابعی از درون های مختلف انسان هاست.گاه از بین رفتن های توانایی، زیاد و زمانی اندک است.اگر این چنین شود، شخص بی تفاوت ممکن است نسبت به کل جامعه بی تفاوت باشد اما، برای فرزند خود عملی هر چند ضعیف نشان دهد.در شکل دوم که از همه بدتر است نسبت به فرزند نیز بی تفاوت است.البته در مراسم ها شرکت می کند اما گویی فرزندی نداشته تا از دست دهد.بی تفاوتی نسبت به دردهای جامعه در نظریه ای ،بسته به باورهای مذهبی و سنتی جمع است.این ها البته یادگرفتنی است و مربوط به ذات نمی شود.آموزش برای بی تفاوتی نسبت به بعضی از دردها، نتیجه باورهای درونی جوامع مختلف است.ما بی تفاوتی را از هر شکلی که باشد، درد می دانیم خواه تصنعی باشد و خواه به طور مستقیم از ضعف درونی بر خیزد.
باید برای بی تفاوتی ها فکری کرد.دانشمندان جامعه شناس برای نوعی از آن و تربیت شناس برای نوع دیگری، فعال گردند.دردی است که هم فرد را دچار انحراف می کند و هم جامعه را از جاده ی درست دور می سازد.بی تفاوتی که حاکم گردد، هیچ کس فریادرس نخواهد بود.از این نظر است که ما درد می نامیم زیرا سقوط جوامع بشری را به دنبال خواهد داشت.شاید جنگ که نوعی بی تفاوتی نسبت به حیات همنوعان است، دلیلی مهم برای استمرار و موجودیت آن در دنیای امروز باشد. دردی که گستره ی آن، کل کره زمین را فرا گرفته و از آن به عنوان راهی برای زنده ماندن ذکر می شود.بی تفاوتی دردی است که بشر را به مسلخ می کشاند و خود نیز روزی در آن گرفتار می گردد.باید برای درمان آن فکری کرد.بی درمانی باعث موجودیتی قوی از آن خواهد شد.دردی بی درمان که نشانه ای مشخص منعکس نمی کند اما در عمل، ریشه ها را از بین می برد.
لجاجت:انسان موجودی ناتوان در ابتدای تولد است.عجیب تر اینکه ناتوان ترین موجود در این مرحله است.دلیل این نظر هم این است که نوزادان بسیاری از حیوانات تنها چند دقیقه بعد از تولد حرکت می کنند و از مادر خود شیر می مکند.انسان از این نظر دارای تفاوت های بسیاری است.شاید این نظر برای اهل علم کاملا طبیعی باشد اما غیر اهلان درکی ناچیز دارند.ناتوانی انسان از این نظر است که در دون قرار دارد تا به اعلی رسد.توانایی هایی دارد که قابل رشدند و در یک مدت کوتاه قادر به حد اعلی رسیدن نیستند.مراحل زندگی آدمی نشان دهنده ی همین حقیقت است که درون آدمی مملو از استعدادهاست که می بایست به رشد رسند.این یک مطلب اما موضوع بعدی این است که آدمی همیشه در درون خود استعدادهای مثبت را دارا نیست بلکه به صورتی همزمان و هم اندازه دارای استعدادهای مثبت و منفی است.به زبان ساده هم خساست را داراست و هم بخشندگی را به عنوان قوه همراه است.گذشت و ایثار راهی برای رشد دارند کمااینکه لجاجت و کینه توزی را نیز در همین راستا دارا می باشد.
یکی از حالات منفی آدمی که به دلیل رشد ناصحیح ایجاد می شود لجاجت است.در مفهوم یابی حالتی است که در آن فرد از درون تحریک می شود تا بر اساس خواسته ی خود اقدام نماید.احساس بنیان اصلی رفتار محسوب می گردد و عقل و منطق جایی در آن نمی یابند.لج بازی رفتاری غیر معقول و تنها نشان دهنده ی عملی غیر منطقی برای ارضای درونی فردی است که مملو از احساسات است.خواه این حس برای جامعه قابل قبول باشد یا نباشد.مهم ارضای درونی فرد است که خواهان رسیدن به منظور و هدف خود از هر راهی می گردد.اصرار بر نتیجه گیری و استقامت بر تفوق اصلی ترین نشانه ی لج بازی است.فشارهای درونی و فرمان های صادره دلیلی بر اصرار است و فرد حتی با تغییر ظاهر خود در صدد رسیدن به منظور می گردد.
شاید برای بسیاری لجاجت دارای جنبه ی ارثی باشد.ما وارد این بحث نمی شویم اما نیک می دانیم که علاج ناپذیر است.دردی بی درمان است که هم فرد را دچار ضایعه می کند و هم جمع را به آزار می رساند.تغییرات مهمی مانند چهره، رنگ، لرزش بدن،دشنام، فشار بر دندان ها، تکان های مشخص و در نهایت حمله و گاه ضربه زدن از نشانه های متفاوت این درد بی درمان است.هیچ کس را یارای مانع شدن نیست.باید باشد.حتی در کلام نیز آن را نشان می دهد.حالات دستوری و حتمی برای رسیدن به مقصود و بیان اینکه همین است که باید باشد نشان دهنده ی احساسی بودن فرد است.بدون شک حس که غالب شود عقل مغلوب می گردد.نتیجه ی مدفون شدن عقل بیراهه رفتن می شود.دردی که نمی توان درمانی برای آن یافت.
لجاجت را باید تصمیمات احساسی دانست.درست است که فرد یا جمعی در طرف مقابل قرار دارد اما همیشه اینطور نیست که مقابلی وجود داشته باشد.حتی برای رفتن بیرون و یافتن طرف مقابل کوشش نمی کند.باید با این تاکسی بروم.خود را آویزان کردن و اینکه هزاران تاکسی دیگر را دیدن دردی را دوا نمی کند.فقط همین و بس.بیماری است.بی درمان است.هزاران راه هم چاره ساز نیست.از درون متلاطم است و خود را در دریایی از احساسات می یابد که باید در آن ها شنا کند.فکر در این نوع افراد به انزوا می رود زیرا فکر راه چاره یافتن است در حالی که برای لج باز راه ،تسلیم خواسته ی او شدن است.این واقعیت که تا به مقصود نرسد دست نمی کشد همیشه با اوست.لجاجت ناآرامی مهمی است که در تمام مراحل زندگی با فرد موجود است.
انسان موجودی منطقی است و می تواند باشد.منطق که نباشد لجاجت خود نمایی می کند.لجاجت که برتر شود گذشت راهی برای ابراز وجود نخواهد داشت.به همین دلیل است که لج بازان تنها تابع احساسات خود می شوند و اگر کاری نیز مثبت گرایانه انجام می دهند پاسخی به درون ناآرام احساسی آن هاست.عصبانی شدن از واضح ترین اشکال لج بازی است.بی تحملی و اینکه با فریاد از جمع جداشدن نیز می تواند نشانه ای بارز باشد.لج باز بدون شک بیمار است که خود از آن آگاه نیست.لج بازی در نگاه دیگران نوعی بی تعادلی برای ضربه زدن است.چون دردی بی درمان است لذا مردم ترجیح می دهند یا او را تحمل کنند یا دور شوند.تحمل در این رابطه شامل کسانی می شود که یا منافع دارند یا جبر آن ها را به این کار وادار می کند.دردی بی درمان که تنها مرگ پایانش را رقم می زند.
انزوا:انسان موجودی جمع گراست.با جمع زیستن امری لازم و ضروری برای ادامه ی حیات اوست.کنار کشیدن از دیگران برای هیچ انسانی نشان دهنده سالم بودن نیست.تشکیلات متفاوت جمعی برای برآوردن نیازها و رفع انواعی از مشکلات باعث حل شدن مسائل و در نهایت نوعی آرامش در میان مردم می گردد.جمع زیستی اساسی ذاتی دارد و آدمی نمی تواند تنها زندگی نماید.گرچه بعضی زندگی حیوانات را هم جمع گرایی می دانند اما هرگز جامعه محسوب نمی شوند. جامعه تنها با وجود انسان ها معنا می یابد زیرا تفکر و اندیشمندی بنیانی برای تشکیل آن است.دور بودن از جمع اگر دور از انتظار نباشد اما واقعیت وجودی آن نشان دهنده ی نوعی رفتار بیمارگونه است که در اصل با انسانیت آدمی در تضاد می باشد.انزوا طلبی نوعی بیماری خود خواسته است که دارای دلایل و بنیان های خاصی است.
ما انزوا را رفتار خاص نمی دانیم زیرا اگر این چنین شود دلیلی عقلانی دارد.رفتار بر اساس سالم بودن آدمی است.کسانی که خود را از جامعه دور نگه می دارند در واقع دست به انتخاب می زنند.دلایلی برای خود ترسیم می نمایند و از آن دفاع می کنند.در چنین وضعیتی خانواده هایی وجود دارند که خود را دور از سایرین می یابند و زندگی جمعی خود را موفق تر می بینند.چنین وضعیتی هرگز انزوا نیست زیرا جمع کوچک تر شده و فرد با دیگرانی که کمتر هستند زندگی می کند و بر تصمیم خود نیز با دلیل تراشی اصرار دارد.گرچه ما چنین جدایی را تایید نمی کنیم اما نمی توانیم آن را درد بنامیم.شاید دلیل ایجادی اگر رفع شوند افراد به درون جامعه ی خود بازگردند اما در انزوا طلبی فردی این حالت موجود نیست.انزوا در درون جامعه حتی با وجود زندگی کردن در آن تصوری دور از ذهن نیست.فرد در جمع است اما هرگز با جمع نیست.
انزوا حالتی جدا پذیر دارد.توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران موجود نیست.فرد نمی تواند آنطور که انتظار می رود خود را وفق دهد.کاری به کار دیگران ندارد و مزاحمتی هم ایجاد نمی نماید.بی تقاوتی هم نیست زیرا فرد بی تفاوت می داند که در جمع زیستن باید باشد.در انزوا طلبی فرد خود را در وضعیتی می یابد که قادر نیست تا با مراودات خویشتن را سیراب کند.در درون نیازی نمی یابد و همین نکته است که انحراف ایجاد می کند.مگر می شود که نیازی برای جمع گرایی موجود نباشد؟ همین درد است و همین حالت برای فرد بیماری محسوب می گردد گرچه خود آن را چنین ترسیم نکند.راحت زیستی در فردگرایی را نمی توان با جوهره ی انسانی هماهنگ یافت.انزوا اگر حالتی جبری داشته باشد و دیگران آن را تحمیل نمایند هرگز بیماری محسوب نمی شود.
گرچه در جامعه ی امروزی دگر انزوایی امری عادی شده است اما ظاهر درون جمع زیستن مانعی برای شناختن می گردد.گاه چنین حالتی را با بی تفاوتی یکی دانند تا راهی برای توجیه داشته باشد.بدترین نوع انزوا که ما آن را درد نامیم همان خود انزوایی است.در حالی که دیگران نقشی در ایجاد آن ندارند فرد گوشه گیر می شود و دنیا را برای همیشه طلاق می هد و برای این کار از انسان ها دور می گردد.سکوت راهی برای نمایش می شود و از کنار دیگران بدون احساس آن ها نیز دردی بدون تشخیص می شود.شایدانزوا دور شدن از درد جامعه و همنوعان و بی مسئولیتی در قبال همنوعان می باشد.ما نمی توانیم این حالات را دلیلی بر انزوا بنامیم زیرا می دانیم که انزوا طلب مزاحم نیست بلکه به خود می نگرد و آرامش را در این راه می جوید.
اگر انزوا طلبی مبنایی عقلی داشته باشد قهر محسوب می شود که بسیار متفاوت با انزواست.در قهر امور موقتی هستند و هر زمان که رفع مشکل شود فرد قادر به برگشت است .در انزوا طلبی تصمیم غالب نیست و فرد گویی تسلیمی همیشگی است.با دیگران بیگانه است و همنوعان را چیز دیگری می بیند.اگر تصوری درست از اطراف داشته باشد نمی تواند منزوی باشد.از این نظر است که ما آن را درد می نامیم زیرا تصوری نادرست در ریشه این عمل است.نه تشنجی در جامعه ایجاد می کند و نه دیگران را تشویق به این کار می نماید.گویی از فضای انسانی به دور است و خود را موجودی با مشخصات متفاوت می یابد.انزوا با رفتار مشخص می شود و دارای مشخصه های معینی است.فردگرایی اساس آن است و با جمع زیستی منافات دارد.درد است و درمانی بر ان متصور نیست.انسان سالم نمی تواند فردی و تنها زندگی کند.
دروغگویی:کلام و سخن گویی از جمله توانایی های آدمی در ایجاد ارتباط با هنموعان است.این یکی از جنبه های مشخص تفاوت میان انسان و حیوان است.مقصود را بیان کردن و ایجاد رابطه با دیگران نمودن باعث استحکام مودت و دوستی می گردد.در این میان نوع کلام و شدت و ضعف آن نیز مهم تلقی می گردد.تفاوت در لهجه ها در درون کشورها و یا زبان میان ملل جهان سدی در ایجاد ارتباط به وجود نمی آورد زیرا آدمی راه های دیگری مانند یکپارچگی در انتخاب زبان مشترک را به کار می گیرد.بدیهی است که همین توانایی برای آدمی می تواند جنبه ای منفی نیز داشته باشد.قوه ی کلام به خودی خود نمی تواند همدلی و همزبانی را ایجاد کند بلکه محتوا و چگونگی انتقال نیز اساسی برای دوستی ها خواهد بود.به زبان ساده کلام تنها وسیله است و محتوای آن بنیان درستی هاست.اینکه از کلام به طریقی ناصحیح استفاده شود خود معضلی برای ایجاد همدلی هاست.صداقت در کلام شرط اساسی همکاری هاست.
دروغگویی رفتاری در ارتباط با به کار گیری کلام است.بدون شک شامل انسان می شود و از حیوانات بری است.گرچه بعضی به کار گیری کلام را در حیوانات درست می دانند اما دلیلی برای آشکاری آن نیافته اند و لذا ما تنها کلام را خاص آدمی بر می شماریم و از همین زاویه بدان می نگریم.دروغگویی رفتاری غیر انسانی است که به وسیله بشر به کار گرفته می شود.استفاده از سخن برای فریب دیگران و وارونه نمودن حقیقت ،اساس چنین کرداری است.این واقعیت که صداقت عاملی در نشان دادن رشد و ترقی است ،دروغگویی نشانی از عدم رشد دارد.امری که با ذات و جوهره ی آدمی در تضاد است و حتی شامل حیوان نیز نمی شود.بنابراین باید دروغگویی را تنها در مقایسه ی با انسان مورد ارزیابی قرار داد.مهارت در این حالت هم گفتنی ها دارد.
زبان ها از نظر ظاهری و کلامی با هم متفاوتند و گاه آن را با جسمیت آن می سنجند و زمانی با کلام آن مورد ارزیابی قرار می دهند.البته که هر دو شکل آن قابل بررسی و مطالعه هستند اما در این مورد و حالت دروغگویی تنها شامل به کار گیری کلام و مقایسه ی آن با حقیقت و واقعیت است.مرکز و تمرکز چنین به کار گیری کجاست و علت و دلیل اصلی آن کدام است؟ سئوالی اساسی است.درست است که رفتارهای آدمی در نهایت از مغز دستور می گیرند اما اینکه دروغگو تحت تاثیر کدامین عامل قرار می گیرد تا با کلام بازی کند و چرخش ضد حقیقی یابد؟موضوعی کاملا تخصصی است.هم جنبه ی فردی دارد و هم جنبه ی جمعی را در خود جای می دهد.دستور اصلی چرخش ار درون آدمی است.مکانی که سد راه حقیقت گویی است.فشاری که راه را کج می کند.
ما چنین فشاری را که بر شخصیت آدمی وارد می شود،می پذیریم.تاریخ زندگی فرد از ابتدا تا بزرگسالی و کمبودهایی که در درون او چاله ساز بوده هم می تواند عاملی در این رابطه باشد.تشویق و تنبیه هم عواملی مداخله گرند.ترس از گفتن حقیقت و اینکه تنبیهی در آن نهفته است می تواند در هر زمانی موثر باشد.عدم رشد و رسیدن به این بن بست هم علتی دیگر است.به طور مثال دروغگو می داند که دروغ می گوید اما اگر حقیقت را بگوید ممکن است تنبیه یا از جامعه طرد شود.در کودکی این حالت شکل می گیرد و ترس از تنبیه مادر و اجرای روش های غلط تربیتی مانع راستگویی او می شود.اگر راست بگویم که لیوان را شکسته ام کتک می خورم.پس من نبودم و تنبیه نمی شوم.دروغگویی فشاری از درون و مخالف با ذات آدمی است.
گاه دروغ شخصیت سازی می کند و همین باعث دست زدن فرد به این امر می گردد.من چنان کردم و چنان نمودم.پهلوانی کردم و فلان شخص را از میدان به در نمودم.چندین نفر قوی را در یک لحظه به زمین زدم.تاریکی را طی کردم و فلان جانور را گرفتم.این ها نشان دهنده ی رفتاری دروغ آمیزند اما چون ایجاد شخصیتی شجاع می نمایند برای فرد ایجاد لذت می کنند.درد است و درمان آن هم ارضای درونی است.چون چنین درمانی برای جامعه قابل قبول نیست بنابراین بی درمان تلقی می گردد.همه او را دروغگو می نامند اما او خود را به بی خبری می زند.شدت ضعف شخصیتی چنان است که در کوتاه مدت قابل کاهیدن نیست.البته که دروغگویی با بلوف زدن متفاوت است.دروغ برای فرد پایانی ندارد و هرگز به این فکر نمی کند که روزی صادقانه برخورد کند زیرا شخصیت درونی او شکل گرفته و مستحکم گردیده است.دروغگویی دردی بی درمان است که جامعه را به سمت ناهمواری ها هدایت می کند.
بی عزتی:انسان موجوی خاص و از سایر موجودات متمایز است.دنیا را در اختییار خود می گیرد تا به بهترین شکل ممکن زندگی کند.برای او زنده بودن مقدمه ای برای بهتر زیستن است.نوع پیشرفت و تعالی او نشان دهنده ی کوشش هایی است که در جهت ارضای جوهره ی اساسی خود می نماید.آدمی است و دارای ویژگی ها و مختصات معینی است.با سایر موجودات نیز اشتراکاتی دارد اما تمایزات او چنان فراوانند که مانندی برای خود نمی یابد. او استثناست زیرا می فهمد و قادر است تا پیشرفت های خود را متعالی تر نماید.این آدم دارای توانایی هایی انسانی است که با سایر حیوانات نه تنها متفاوت که متضاد است.او برای خود قاعده و قانون می سازد تا ارضاکننده ی ذاتی درونی باشد.خانه و خانواده برای او بنیانی اساسی است اما هرگز به هر شکل اقدام به تشکیل آن نمی نماید.انسان موجودی باشرف است.
شرف انسان بزرگی اوست.موجودی برتر و دارای عزت زیرا، عقل و شعور در درون او خلق شده اند.خداوند هم او را با همین نام خطاب می کند که احسن الخالقین است.عفت و دفاع از شرف و بزرگواری را در فعالیت های خود اساس قرار می دهد.در این میان حفظ این بزرگی هم مهم تلقی می گردد.چه بسا انسان هایی که در جلد آدمی قرار می گیرند اما این بزرگی را رها می کنند.انسان هایی که از شیوه های بی شرفی و بی غیرتی سود می جویند تا خود را بیشتر از نوع خویشتن جدا سازند.شاید این حقیقت برای بعضی قابل هضم نباشد اما پذیرفتن آن هم باید سخت باشد.انسان هایی که پا بر حقیقت می گذارند و از بزرگی خود، کوچکی می سازند،موجودیتی واقعی می یابند.دفاع از ناموس که حتی در بعضی از حیوانات قابل دفاع است در بعضی از انسان های دون صفت، فراموش می شود.
شاید بعضی ندانند یا نخواهند این حقیقت را برای خود توجیه نمایند که آدم نماهایی وجود دارند که درآمد خود را از فروش شرف خود به دست می آورند.این مهم در تمام جهان امروز وجود دارد اما در جوامعی که از دین و باورهای مذهبی به دورند، فراوان تر یافت می گردند.همجنس بازی، خلاف ذات آدمی است.جفت انتخاب کردن برای انسان نشان دهنده ی نظم و ترتیب در آفرینش است.نر و ماده در تمام موجودات از نباتات گرفته تا حیوان و انسان راهی برای ادامه ی نسل می است.چرا همجنس بازی در میان بعضی از کشورها به قانون تبدیل می شود؟آیا این نشان دهنده ی بزرگی آدمی است؟بی بند و باری نیست؟ بدون شک، یکی از ابزارهای بی شرفی، مسائل جنسی است اما محدود به آن هم نیست.کسانی که حقیقت را زیر پا می گذارند هم شرف و بزرگی خود را تقدیم می کنند.
عالی رتبه گشتن آدمی اصلی غیر قابل اغماض است.کوشش های آدمی برای رسیدن بدان است.این استعداد در درون آدمی موجود است.کسانی که از درون فرمان فرومایگی می گیرند، خلاف ذات بشری حرکت می کنند.برهنگی و بزک کردن ها، بزرگمنشی آدمی را کاهش و یا حذف می کنند.دنیا بدون قانون ایجاد نشده است که آدمی بدون قانون حرکت کند.عفت و ارجمندی نیاز انسان است.شاید بی عزتی نوعی توهین هم باشد اما برای ما تنها معنای لغوی و آن از دست دادن ارجمندی است.یک دزد که از حانه ی دیگران بالا می رود شرف انسانی خود را از دست داده است.مانند حیوانی است که شکار دیگران را می بلعد و کوچکترین احساسی در بدی ها نمی کند.انسان حیوان نیست مگر، بزرگی خود را با عمل از دست دهد.
بسیاری از افراد در حفظ آبرو و اعتبار انسانی خود ناتوانند.شرفی درونی را به بهایی ناچیز می فروشند و دچار بسیاری از رفتارهای غیر انسانی می شوند.کسانی که آدم های بیگناه را می کشند،به ناموس دیگران تجاوز می کنند،ناموس خود را رها شده می نمایند،عفت خود را مدفون می کنند و در نهایت از ذات بشری فاصله می گیرند، افرادی بی عزت نامیده می شوند که دردی بی درمان است.عجیب احساسی غیر انسانی بر آن ها غالب است.آیا می دانند که شکلی آدمی دارند و در صورت مانند همه ولی در محتوا،حیواناتی پست و دون هستند؟ ما بی عزتی را در جامعه از نظر درک و فهم محدود به یک رفتار نمی دانیم.چاپلوسان و دستمال به دستان هم شرف و مجد خود را از دست می دهند.چگونه دردی است این بیماری که فرد آن را احساس نمی کند؟بی درمان است زیرا عمقی بی انتها دارد.باور بر وجودی است که طرفدارانی در خود می یابد.دردی که جامعه را از مسیر رشد دور می کند.
آبرو ریزی:انسان موجودی متفکر و انتخابگر است.شیوه ی زندگی و چگونگی ایجاد روابط با همنوعان را بدون دلیل بر نمی گزیند.متفکر است زیرا می تواند مشکلات خود را حل کند.عاقل است به این دلیل که می تواند راه درست را تشخیص دهد.موجودی اجتماعی است زیرا توانایی جمع زیستی را داراست.از این نظر که آدمی برای حفظ حیثیت خود تلاشگر است می کوشد تا عزتمندی خود را میان همنوعان حفظ کند.شخصیتی ویژه دارد که از دوران نوزادی آغاز و در ادامه ی زندگی متغیر و رو به رشد می گردد.در این میان، احترام به دیگران اساسی برای احترام پذیری می شود و در تلاش است تا این رد و بدل ها را انسانی نماید.همان طور که خواهان احترام است به دیگران نیز چنین کند.آدمی موجودی عزتمند است.شان او همراه رفتارهای اوست.
در میان انواعی از رفتارهای آدمی که حالتی دون دارند عدم احترام به دیگران موضوعی قابل بحث است.بعضی از افراد گویی بیمارند و نمی توانند دیگران را تحمل کنند.خود را می بینند و چون ضعیف هستند و قادر به راه یابی به مراحل رشد اعلی نمی باشند بنابراین، دیگران را تحت فشار قرار می دهند تا سقوط نمایند.آبرو ریزی پدیده ای اجتماعی است که به وسیله ی افرادی بیمار رایج می شود.رفتارهایی که طی آن، عرض افراد مورد خطاب قرار می گیرد تا بدین شکل، نزد دیگرانی که مهم هستند، پایمال شود.گرچه مسئله ی آبرو در میان جوامع مختلف دارای اشکال مختلفی است و تابع ارزش ها و معیارهای پذیرفته شده ی هر جامعه است اما وجود آن در همه ی جوامع یکسان است.وجودی که نشان دهنده ی قدر و منزلت آدمی است.
این نوع بیماران که از درون خود ناآرامی را تجربه می کنند، بدون شک وجود افرادی پاک و منزه و نیز قابل رشد، علتی مشخص برای رفتارهای آن هاست،در تلاشند تا با پدیده ی آبروریزی افراد را در دید دیگران دون و پست نمایند.حرف های مفت زدن و نیز اتهاماتی غیر انسانی بیان داشتن از جمله اعمالی است که انجام می دهند.حرمت ها که شکسته شوند آبرو تحت فشار قرار می گیرد.ما از این نظر عاملان را بیمار می دانیم که به صورت تعادلی هیچ انسانی حاضر به از دست دادن آبرو و عزت خود نیست مگر اینکه ریشه ای و دلیلی در درون رخنه کرده باشد.بی درمان است زیرا انسان هایی این چنین نمی توانند تغییر رویه دهند و مصلحان هم قادر نبودند تا آن ها را از اعمال زشت خود دور نمایند.آبرو ریزی رفتاری غیر انسانی و حیوانی است.
پرده دریدن ها از رفتارهای آبرو ریزان کاملا مشخص می شوند.جاه و مقام دیگران را با انواعی از کلام ها مورد حمله قرار داده و می کوشند تا با بدنامی مورد خطاب قرار دهند.آبروریزان افرادی بی مایه و مریض هستند که جز ارضای درونی خود که ناشی از نوعی بی تعادلی است هدف دیگری را دنبال نمی کنند.خود دون و پست نما می دهند و لذا می کوشند تا با ریختن عزت و شرف دیگران بی آبرو نمایند.پدیده ای نامیمون که گاه منجر به رفتارهای وحشیانه ی دیگری می شود.آبرو ریزی را باید رفتاری غیر اصولی، غیر انسانی،به دور از شان آدمی و در نهایت بی مانند در بد ذاتی دانست.ذاتی که شخصیت نامیده می شود و چون دارای مشکلات عدیده ای است اقدام به ریختن آبروی دیگران می کند.انسان حرمت دارد اگر حفظ نشود نوعی ظلم و ستم نمودن است.
گرچه لغت آبرو دارای معنایی تقریبا یکسان در میان جوامع است اما نمادهای آن با هم یکی نیستند.ما هر جامعه را با همان جامعه مورد مقایسه قرار می دهیم و لذا هر فردی که خلاف شئونات جامعه ی خود دیگران را بی آبرو نشان دهد بیمار است.دردی دارد که از درون او بر می خیزد.علاجی بر آن متصور نیست.خود نگران بی آبرویی نیست و این امر مهمی است.مطالعات نشان می دهند که افراد آبرو دار هرگز به دنبال ریختن آبروی کسی نیستند.اگر هم باشند کسانی هستند که مقطعی و در نهان این کار را می کنند و در اولین فرصت آن را انکار می نمایند.منظور ما چنیین افرادی نیست زیرا این ها تنها چاله ای کوچک و قابل اغماض در شخصیت خود دارند که می توانند اصلاح را پذیرا باشند.آبرو ریز دردی بی درمان دارد که تا ابد همراه اوست.لذت بخشی از این کار دلیل اصلی استمرار آن است.
