سبک باران:باران را نعمتی بزگ یافتن صوابی ابدی است.آنکه مایه ی حیات در آن نهفته است و توصیفی زیبا به همراه دارد.زنده بودن ها در درون آن نماد می یابد و انتظارات بر عرش همیشه موجود بوده و خواهد بود.دعای مومنین در بارش آن نیز داستان ها دارد و پاکی دل برای رسیدن نیز تجلی خاصی از آن باشد.باران را باید طبیعت نگریستن کوتاهی کرد زیرا قدرت یابی از آفریدگاری است که خالقی بی همتاست.نشانی از عدل و لطف بر بندگان بود و راهی برای ادامه ی نسل ها که خود داند چه کند.سبک باران نیز در این مهم معنایی بالاتر از باریدن ظاهری باشد.
سبک باران را باید نماد نامید.نشانی از آرامش و امید.تندی در آن نیست که منشا نابودی گردد و عجله ای بر آن مستولی نبود که راهی بر کجروی باشد..باران تند را دیدن راهی برای تخریب دانند و سیلابی شدن نیز با تمام موجودیت خود روشی برای از بین بردن.خواه آن از بین بردن انسان باشد و خواه زمین و شکاف های عمیق آن.چه بد تفسیری است سنگین باران ها و چه زیباست توصیفی از سبک بارانی.در زیر آن قدم زدن ها امکان است و خیس شدن های مطلوب را راهی برای رشد برگزیدن.سبک باران را درسی برای انسان ها باشد اگر در فهم ان ها راهی موجود باشد.
سبک باران تنها نشانه است و راهی برای فهم دانستن.متفکرین از آن برداشت ها کنند و عاقلان راهی برای ادامه ی حیات.چه تند باران نابود کند و خشم یافتن را متجلی سازد.در سبک باران ها حرکت تواند بود و در تندی آن تنها خیسی و زحمت.این نمادی از رفتارها خواهد بود اگر فکری در پشت ان باشد و اندیشه ای در ایجاد بهترین ها.اندیشمندی در سبک بارانی بسیار موثر افتد و مشاهد ی آن آرامشی برای اصلاح و همزیستی.ما را با سبک بارانی ظاهری تنها نبود که معنایی شگرف دارد.توصیفی برای رفتارها و اندیشه ای برای رسیدن به انسانیت.سبکی در این راه تنها فرصت دادن هاست تا بدین سان اندیشه ها به کار آیند و راه های بن بست شکسته شوند.
ببار باران اما سبک.ما را با سنگینی میانه ای نیست که اگر بود جهان را در نابودی یافتن آرزو بود.نقشی که داری در نمایش های انسانی است و تندی که می دهی در نشان دادن خشم ها و جنگ افروزی هاست.برتری جویی ها همان تندی توست و انسان دوستی و با دیگران راه رفتن همان سبکی توست.ما را آرزو بر سبکی توست تا قادر به قدم زدن ها باشیم و با انسان ها راهی برای توفیق یابیم.گرچه با تندی نیز طاقت ها بسیار اما زحمت ها نیز فراوان است.چه زیباست با آرامش به مقصود رسیدن و موانع را کم یافتن.سبک باران را با طبیعت یکی دانستن تنها ظاهر بینی است و با معنا یافتن اندیشمندی.
ظاهر را نفی کردن مقصود نیست اما برداشت های انسانی یافتن اساس .سبک بارانی را توفیقی برای قدم زدن های جمعی است که اگر شود همدلی ها ایجاد گردد و عداوت ها به دریاها منقل شوند تا امکان برگشت نداشته باشند.در آرامش هاست که سبکی در انواعی از روان ها ایجاد گردد و رفتارها رنگ و بوی آدمیت یابند.سبک بارانی را بهانه ای برای انتقال معانی یافتن بهترین هاست.ما را با انوعی از تندی ها رفاقت نیست حتی اگر از آسمان اید و زمین را خیس گرداند که آن نیز مضراتی مهم است و زیان هایی برای آدم ها.ما سبک بارانی را نه تنها برای ادامه ی طبیعت که درست است بلکه نشانی برای رفاقت ها یابیم.بهانه ای برای تفسیر تلقی کنیم که زیباترین است.ببار ای باران که به تو محتاجیم اما به هر شکل نبار که طاقت فراوان نیاز است و صبر ایوب.ببار به زیبایی خود و سبکی تاثیراتت.ما را از این سبک بارانی دور نکن که شایسته دریافت آنیم.سبک بارانی را تفسیری زیبا در درستی انسان ها باید و دستیابی برای توفیق نیز راهی برای رشد و تعالی نمودن شاید.
سبک یاران:انسان را در جمع یافتن نشانه ای از سالم بودن است و ضدیت با آن راهی برای تفسیر بیماری ها یا در حداقل شکل انحراف از مسیر دانستن است.در جمع بودن را با همراه بودن نیز تفاوت ها بسیار است.آنکه در جمع است موجودیتی جسمی دارد و آنکه با جمع است همدلی و همراهی.ما را با اصل کار داشتن هاست و با تصنعات بیگانگی است.آنکه در جمع است تصنع است و آنکه با جمع است بنیان.انسان ها در بنیان ها باقی مانند و با تصنعات شبیه گری شوند.انسان بودن با همراه بودن هاست که ما ان را ضرورتی حیاتی دانیم و نیاز به آن را امری درونی تلقی نماییم .فاصله از آن صواب نبود و نزدیکی با آن روشی برای اوج گیری تلقی گردد.در این میان یار یافتن نیز برای خود قصه ها دارد که پرداختن را اساسی نماید.
یاران را گویم که در انسانیت نقشی مهم دارند.یار در بودن ها نیست که در همراهی است.آنکه در سختی ها نماد یابد و در خوشی ها در کنار.او ضدیتی مثال زدنی دارد که در هیچ موجودی نیست.ضدیتی که سبک یرای را تجلی کند و آدمیت را معنا نماید. ضد اول در خوشی هاست که در کنار است و یاور.هر آنچه مایه خوشی است و در صراط است همراه است.نماد انسانی را با خوشی ها در تضاد نمی یابد و همیشه را در خوشی ها احساس دوستی کند.در ضد دوم در ناخوشی هاست.آنجایی که انواعی از سختی ها خوشی ها را به فراموشی سپرد همراه است و غم را با همراهی سبک گرداند و به همین دلیل سبک یار نامند.غصه ها را تقسیم کند تا همراهی را ثابت نماید.سبک یاری در درون خود معنایی فراتر از رفاقت های ظاهری است.
ما را با سبک یاری رفاقت هاست.آزمایش ها را پشت سر گذاشتن هاست.چه بسیار دوستانی که خوردند و سنگین شدند و بر سفرها فربه گشتند و در خوشی ها در کنار بودند تا دلی از عذاب درآورند اما در سختی ها چنان سنگینی بر آن ها مستولی شد که دچار فراموشی محض گردیدند.خود خواهی ها در این میان خود را نشان دادند و بر همه چیز مسلط شدند.سنگین یاران را گویم که نای قدم زدن در کنار را نداشتند و چنان عقب ماندند که امکان رسیدن نداشتند.طاقتی برای برداشتن بخشی از غم ها را در خود نیافتند در حالی که انواع خوشی ها را مانند یلان قدیم بر دوش کشیدند.سبک یاری را یافتن توفیقات بسیار است که همه را یارای رسیدن به آن نیست.مرد می خواهد و انسانیت که اگر داشتی در اوجی و در غیر این صورت در دونی ابدی قرار داری.
ما خود را با سبک یاری ساختیم.با آن میانه ای معنوی داریم.خواستاری آن برای ما در اوج است و رسیدن به آن آروزیی فراوان.گرچه ادعایی در دست یابی نیست اما فرار از آن را نیز در خود هرگز رشد نداده ایم.ما خود را در سبک یاری می یابیم و هرگز به آن پشت نکنیم گرچه ممکن است راه رسیدن به آن را دشوار یابیم اما از آن خارج نگردیم.خودخواهی را در درون خود کشته ایم و ریاست را سمی برای عدم توفیق دانیم.نه با منصب هاسبک شویم و نه با ثروت ها اوج یابیم.ما را با سیک یاری همین بس که احساس لذت کنیم و خود را در آسمان در حال پرواز یابیم.سبک یاری ها عالمی دارد که اوجش در رضایت درونی است و رشدش در رسیدن به آدمیت هاست.سبک یاری را باید در بسیاری از منصب ها فاصله گرفتن و خودخواهی را کشتن است.سبک یاری برای همه میسر نشود مگر در زحمت کشیدن ها.توفیق رسیدن انسان ها به سبک یاری آرزویی است که اگر محقق شود جامعه ای انسانی را یافتن هاست.
سبک خیزان:خواب را مرگ مصنوعی دانستن معنای بسیاری است.ورود موقتی برای آزمایش است.شب را تاریک دیدن نیز برای خود مفهومی دارد که از ظاهر گرفته تا عمق نگری در نوسان است.صبح را بیداری گویند نه از این باب که برخاستن است که هست بلکه در ورای آن نیز معنایی نهفته است که برای هرکس برداشتن قابل نیابند.صبح آغازی برای پایان نیست که اگر بود نابودی و از بین رفتن ها را مثال زدنی بود.ما را با خیزش در صبح نگاهی ظاهری نبود که سبک خیزی در این میان معنای درونی یابد و دنبال روی از آن راهی برای توفیقات باشد.سبک خیزی را با صبح گره زدن تنها راهی برای بهتر فهمی است و غیز از آن نبود.سبک خیزی را باید معنایی خاص دانست که امری مهم و حیاتی در زندگی تلقی گردد.سبک خیز بودن برای همه میسر نشود مگر خواصی در خود پرورش دهند.
خیزیدن را برخاستن تلقی کردن در ابتدا صواب است.امری در شروع دانستن برای ما قابل قبول.خیزش در این میان برای همه به یک شکل ایجاد نگردد.مانند صبحگاهان است که فردی را با انواعی از فریادها برخیزند و بعضی را با اندکی صدا حرکت دهند.در ظاهر خیزش همین بس که تفاوت هاست.در اصل هم همین معنا نهفته است.خیزش در انسان ها هم در این معنا یابی ظاهر گردد.سبک خیزی را می توان نمونه ای از انواعی خواص دانست که با ضدیت ها در جنگند تا خود را به رشد رسانند.سبک خیزی برای سبک رسیدن هاست چه اگر سنگین شوی اوج را در نیابی و اگر در همین حال مانی نابودی در انتظار خواهد بود.خیزش سبک را باید از وزنه های سنگین بسته رهایی داد که بسیارند و در درون منفی های آدمی نهفته اند.گرچه ظاهری زیبا دارند اما مانعی بزرگ در حرکتند.
خود را خواستن وزنه ای بسیار سنگین بود و دیگران را بر خود ترجیح دادن پاره کردن گره هاست.اینکه کدامین را خواهی معنایی خاص دارد.ما را با سیک خیزی رابطه ای بسیار است.اندیشمندان عالم سبک خیزانی ماهرند که هیچ سنگینی را بر خود نبندند.
سبک خیزان را لغتی خاص باید یافت که دست یابی به آن ممکن گردد.اندیشه ای تولید گردد که با خیزش همراه شود.تئوری ها را کسانی سازند که خیزشی بلند دارند.بیماران را یارای خزیدن نیست.کسانی را که آزار دیگران دواست و اذیت همنوعان شربتی برای درمان است.آن ها را خیزاندن سخت است و حرکت دادن ناممکن.آن ها را در دریای خود ساخته ی جهل نابودی است . سبکی در خود نیابند تا با یک خیزش از مرگ رهایی دهند.نه اندیشه ای را تولید کنند و نه سبکی در حرکت ایجاد نمایند.مسلط گران را گویم که سنگین ترینند.سبک خیزان پرواز کنندگانی در هر لحظه هستند که وزنه ای را بر پای خود نبینند و از آن ها دوری جویند.نه نیازی به آزار دیگران دارند و نه تعلقی به مال و منال.مردمانی آزاد اندیش و خوب پروازند.کبوتران سبک بال انسانی هستند که خوب از عهده ی کار برمی آیند.
ما را با سبکخیزان دوستی بسیار بود.یافتیم و دیدیم.گرچه از ضد آن ها دلخوریم و آن را نیز یافتیم اما از سبک خیزان هرگز غافل نشدیم.سبک خیزان را تشویق بسیار نمودیم و آن را راهی برای رسیدن به اوج تلقی کردیم.گرچه در امروز ما سبک خیزان جندان فراوان نیستند اما وجود اندک آنان هم ما را کافی است که بر عدم آن چشم بندیم و به امید آن ها زنده مانیم.سبک خیزان مانند هر دانه ای از باران نیستند بلکه آن هایی اند که در بارش آرام نمی مانند تا خودی نشان دهند که ما هم هستیم.انسانیت را ترسیم کردن و بودنش را فریاد زدن سبک خیزی است. ای انسان های سبک خیز برخیزید که برخاستن شما آرامش دهنده ی دل هاست.چرکین ها را دوا کنید و مجروحان را توان حرکت.خود خیزیدن را آزمایش نمودید و طعم شیرین ان را چشیده اید.برای دیگران نیز مهیا کنید.
سبک گویان:گوینده را با کلامش شناسند و با لفظش تشخیص دهند.کلام وسیله ای برای معرفی است و محتوا راهی برای پی بردن به ماهیت هاست.کسانی که پر گویند و کسانی که کم گو باشند.ما را با این افراد رودر رویی بسیار بود و تجربه و یادگیری فراوان.آنکه گوید و عمل کند و آنکه گوید و عمل نکند.این دو را می توان ضدینی دائمی دانست و در کنارشان توصیفاتی از دیگران.ما را برای عملگرایی راه صواب است و پر حرفی روشی برای کج مسیری.توفیقات را در درست یافتن با حرف می توان گره زد و با عمل ارزشیابی نمود.چه بسیار زیبا سخنانی که در محتوا هیچند و کم سخنانی که ماهیتی غنی دارند.ما را با سخن در ابتدا شناسند اما در ادامه محک زنند.سبک گویان هم در دنیای امروز دارای دو نشانه است.آنکه سخن را سبک شمارد و آنکه سبک را در سخن جویا شود.ما هر دو را مد نظر داریم.معنای آن ها ضدینی مشخص است که با فکر و عقل بی ارتباط نیست.
سبک گویان کسانی اند که از کلام سود نجویند و در پی خویشتن خویش منفعت نطلبند.راحت حرف زنند و حقیقت را در پیش بینند.سبک گویان در سبکی خود پرواز دارند و در وابستگی رها.در طرف دیگر نیز کسانی که خود را سبک کنند گرچه سنگین حرف زنند و با کلام ها بازی نمایند.فریبکارانی ماهرند که گویی در عصر سقراط زیسته اند و از آن ها سابقه برداشت نموده اند.سوفسطائیانی قابلند که خود را برای دیگران سنگین جلوه کنند تا سبک بال گردند در حالی که سنگین بالند و در پیش اندیشمندان تهی.سبک گویان در درون ازادند و در یافتن حقیقت خیلی راحت دارند.گویی کلام را تنها برای انعکاس حق به خدمت گرفته اند و کلام را با حق سنجند و هرگز حق را با کلام وفق ندهند که فریب در آن ها بسیار است و اتنحراف فراوان.
ما را با توصیف سبک گویان راه بر صراط است و شخصیت گویندگان را بر طریق درست.گویی متعادل ترینند و بی قید و بند ظواهر.سبک خیزند چون در درون آرامش دارند و سبک بالند چون وامدار نیستند.معامله را اصل نمی دانند و انسانیت را اساس.بنیان حرف را بر حق نهند تا راحت تر بیان نمایند.بر خود مسلطند و بر دیگران راه خدمتگزاری.اینکه پذیرند یا خیر را مهم ندانند که حق بیان شود را مهم تر تلقی نمایند.سخن سبک را در گویایی حق دانند و سنگینی و وقار خود را در تضاد با سبک بالی نبینند.سبک گویان با سنگینی مسئولیت روبرو هستند و عجیب ضدینی این چنین را در کنار هم آشتی دهند.سبکی در حق و سنگینی در شخصیت که گاه قابل توام بودن نباشند.در انسانیت یافتن احتمال جمع ضدین هست و در حیوانیت هرگز.سبک گویان را سبک بال توصیف کردن صوابی بزرگ است و در راه بودن نتیجه ی آن.
ما را با این جماعت دوستی بسیار است که شخصیت هایی خودپرست نیستند و در پی منافع فردی نباشند.چه راحت سخن گویند و چه شجاعت که بیان نمایند.برای آن ها وجود افراد تنها شخصیت های متفاوت است و خوش آمدن آن ها اساسی برای سخن نباشد.خواه خوش آیند یا خیر مهم نبود که اگر بود حق را مدفون می یافتند.صراطی که طی شود به سنگ ها مانع نتراشند که حرکت در اوج است و سنگلاخ ها تنها دست اندازهایی برای کند کردن.مسئولیت در سبک گویی با خویشتن است اما نگاه اندیشمندانه به آینده.ما را با چنین افرادی دوستی دیرینه است که در دل داریم و در محتوا شبیه ساز.شاید مانند آن ها در اوج نباشیم اما خود را در راه یابیم.نه کسان را برای ما ترسی است و نه ناکسان را لرزشی.ما را با سخن وسیله ای برای جذب نیست که حق یابی و انسانیت ابدی است.
سبک رقصان:رقص را با دو معنا برای اجرا توصیف کنند.آنکه پسندد ورزش خواند و آنکه رد کند طنازی.در شکل اول مثبت گرایی را مقصود است و در شکل دوم منفی بینی.ما را با رقص لغوی کاری نیست که معنایی محدود دارد.ما با مفهوممشغولیم و آن را با سنگینی و سبکی کنار هم نهیم.رقص را فریب یابی یا غیر آن نمامیدن را در عمل معنا کنیم و در مفهوم دنبال.مقصود خود را از سبک رقصی در موضوع انعکاس دهیم و برداشت را بر عهده ی خواننده نهیم.مسئولیت در بیان منظور را نیز به طور مستقل پذیریم و تلاش را بر خوب فهمی نهیم.ما را در بعد انسانیت نظر دهیم و ارزش یابی را بر وفق آن قرار دهیم.اینکه چه خواهد شد را نیز در همین بعد پیگیری نمائیم.سبک رقصی را باشخصیت گره توان زد و با منفعت طلبی دوستی بسیار.آنکه رقصد بهتر به دست آورد.
ما در مفهوم چرخش را رقص دانیم.کسانی که با کمترین سازی خوش رقصند و البته خوش دریافت.هدایا را بسیار است و تشویق ها فراوان.سبک رقصان نیاز به باد شدید ندارند و مانند پر با وزش اندک به رقص درآیند.نگاه به خوش آمدن هاست و نظر بر دست ها.چه هدایایی که نگیرند و چه مال هایی که انباشته نکنند.دروغ یا صواب را مهم ندانند که در سبک رقصی جایی ندارند.سبک مغزند و سبک رقص.نه در اندیشه ای غوطه ورند و نه ابزاری بهتر از رقص یابند.عقل در این راه مدفون شود و رقص بهترین راه ها.ما را با سبک رقصان مواجهه بسیار است و درد کشیدن فراوان.نفسی بلند دارند و نفس دیگران را به عاریه گیرند.اندیشمندان را خفه کنند تا بر نفس خود بیفزایند.دست ها برای آن ها به صدا در می آیند و فریاد ها برای استمرار.در پشت پرده ساز دانان را مخفی کنند تا نشناسند و رقاصان را راهی برای تایید.
سبک رقصان تابعانی معروفند که خود را به پشیزی فروشند.حال برای آن ها برتر از آینده است و امروز را بر فردا ترجیح دهند.رقصی موثر دارند و شکلی منفعل.نه خود را می بینند و نه خود را انسان.مانند انواع مارها شوند که در انواع راه ها طریق کنند و از آب ها گذرند.پیچ و خم را مهم ندانند که حالت ارتجاعی عجیبی دارند.خنده ی دیگران را بینند و گریه ی حق را نشنوند.برای آن ها اساس خوشحالی است که در ناحقان یابند و خود توشه برگیرند.سبک رقصان با صدایی اندک پیچ خورند و دیگران را متوجه.نه از این باب که توجه حق است که نیست و انحراف از حق است که منظور اصلی است.سبکی به اندازه ی شخصیت خود دارند و از جوهره ی انسانی به سمت حیوانی چرخشی عجیب نمایند.سبک رقصان خود نیستند که دیگرانی در جلد خودی اند.
سبک رقصی را هنر نیز گویند تا پوششی هنرمندانه دهند.ما را بر عدم پذیرش اصراری نیست که بسیاری از حیوانات نیز در این راه هنرمندند.برهنگان بی عفت را نیز در هنرمندی شریک کنند و دروغ گویان را مسلط بر دیگران خوانند.این که چنین سبکی را هنر گویند تعجبی نیست زیرا هنر نیز از حق جدا شود و به ناحقی توصیف گردد.آن ها را با نوع ساز کار نیست.رقص اساس است خواه آن را دریابند که باب دل باشد یا ضد آن.شاید در سازها گریه باشد که آن ها نیز چنین کنند و شکلگ درآورند و یا خنده های مستانه که نیز مست شوند.گویی چنان نوشند که برتر از دیگران باشند.مستی را با نوشیدن ها گره ی مصنوعی زنند و کمرها را چنان پایین و بالا کنند که گویی نرم تر از خمیرند.ما را با سبک رقصان دیدنی ها بسیار است. فاصله از اندیشمندی داشتن و در دریای احساسات ماندن شکلی از شناخت آن ها بود و راهی برای تشخیص.سبک رقصان لحظه ای عمل کنند و وفق را با زمان شکل دهند.
سبک فریاد:برای بسیاری فریاد راهی برای اعتراض است و برای ما نیز می تواند قابل قبول باشد.این را ظاهر کار گویند که فریاد نوعی نارضایتی به دنبال دارد و فشاری از درون و نیازی برای رهایی از آن است.فریاد را با صدا یکی دانند و شاید همین باشد که گوش شنوا را می طلبد.ما را با فریاد معناهای بسیاری است که صدا یابی تنها یکی از آن هاست.گاه فریاد دارای صدا نیست و از درون برخیزد و با آن ارتباط یابد.اینکه سکوت را می توان نوعی فریاد دانست دور از معنا نیست.ما فریاد را امری درونی و صدا را بیرونی دانیم و کل آن را در مفهوم یابی معنا کنیم. به زبان دیگر گاه فریاد دل ها را تنها دل ها شنوند و کران و کوران نه شنوند و نه بینند.این معنایی فرا تر از ظاهر دارد و درکی بالا تر از حس.ما فریاد را از این نظر که نارضایتی است به جان می پذیریم و گاه آن را دردی برای رهایی دانیم.
فریاد در زیر آب نوعی از آن است که گاه خفگی آرد اما رضایتمندی نیاورد.از این نظر فریاد دارای وزن است و معنا اصول آن برای ادا یابی.سبک فریاد نیز معنایی جدید نباشد که تنها دانشمندان از آن درک دارند و بی دردان تنها رضایت برداشت کنند.سبک فریاد اعتراضی بدون صدا و با مفهوم والاست که تنها ادراکات خاص را می طلبد و دردمندانی متفکر.سکوت را نشانه ی رضایت گرفتن خطاست و بی صدایی را فریاد ندانستن بدتر.فریاد تنها در سکوت اوجی خاص دارد که متفکران دانند و عاقلان ترسیم نمایند.مفهومی که به هوش بالاتر نیاز است و به ذهنی هوشیار آرزودار.سبک مغزان را با سبک فریادی بیگانگی است که چون نشنوند ندانند و چون ندانند جاهل بمانند.جاهلان را در درون اندیشمندان راه دادن خطاست که خراب کنند و اصول را بر هم زنند.بگذارید تا صدا را تنها با گوش ظاهر شنوند و از شنیدنی های شهود غافل باشند.
سبک فریاد را فردی دانا خوانند که بصیرت را در درون خود بپروراند و ظاهر سازی را به چالش کشد.او دنیا را با انسانیت به شکلی جدید تغییر دهد تا صدا را اصل ندانند که درون را بنیانی برای فهم.درک در این رابطه فریادی بلند باشد که مدرکان بهتر فهمند و دانشمندان فراوان تر تقسیم نمایند.فریاد در این رابطه سبک ترین است و گلویی را نیازارد و دردی در جسم ایجاد نکند.درد فریاد سبک در درون هاست و از برون ها تنها نشانه.بی دردی برای گلو ها ایجاد کنند که ظاهر بینند و جاهل.با احساسات بازی کنند و رگ های گردن را متورم سازند.اشک ها را نشانه ی درد خوانند و بی اشکی را سنگ دلی.این راه حیوان هاست که این چنین کنند تا با تصویر سازی برون نهند.نشانه ها را منعکس کنند تا از دل ها غافل گردانند.احساس پیروزی را با درک آن یکی دانند که خطاهای آشکاری است.
ما را با سبک فریادان دوستی بسیار است.هم شناخت در درون آن ها داریم و هم از نشانه های رفتاری آشنایی.فریاد هایی بالاتر از حیوانیت و مسیری به سمت آدمیت.رگ ها را آرام نمودن مایه ی رضایت ندانند که اگر چنین شود هیاهو کنند که چرا این چنین بود و این چنان شد.ما را در دل مردمان جای دهید که اگر نشود فریاد زنیم که حق را کشتند و باطل را مسخر کردند.ما را با فریاد سبک دوستی بسیار است و خواب رویا دیدن به همراه شهود مسلط یافتن ادراکاتی گردند که همان است که باید بشود.نیازی به صداها نیست تا گوش ها خراش یابند و کران بهانه گیر.بسیاری در شنیدن های حق بسته گوش گردند و در گرفتن حق ناتوان.فریاد سبک را معناهای بسیاری است که تنها خواص ادراک کنند و متفکران فهم.ما را با نادانان کاری نیست که نه سبک فریادند و نه در ادراک توانا.
سبک رویا:بسیاری بر این باورند که رویا امری دست نیافتنی است.آرزوهایی است که تشبیه به افسانه خوانند و از آن نتیجه در نیاورند.رویا شاید در این معنا درست تلقی گردد اما این همیشگی نیست.کودک را با رویا درگیر کردن راهی برای رسیدن به خواسته خوانند که در بزرگسالی قابل دسترسی است.جوان را با رویا فریب دادن صواب کار نیست که رویا را راهی است و فضایی.ما را با رویاهای دروغین کاری نیست که فریبکاران به آن دست اندازند و مقصود و منظور ریاکاری را در سر می پرورانند.وعده ها دهند تا انتظارات را توجیه نمایند.از افعال آینده سود برند که پوچ و تهی هستند.ما رویا را در این نظر باطل می دانیم و صدق رویا را اساس گفتار خود بر می شماریم.رویا خواسته و داشته ای در آینده است که با توانایی ها در ارتباط مستقیم است.رویا را می توان رسید و به عمل درآورد.
در این میان سنگینی و سبکی رویا هم مفاهیمی دارند.سبک در این رابطه خواسته ای منطقی است.توانایی ها سنجیده و حساب شده است.منطق را در پشت آن خانه ای است که با تفکر و تعقل اسباب ساز می گردد.سبک رویان متفکر ترین در عملند.گرچه والاتر از توصیفات رویایی اند اما دسترسی سریع تر را به سرانجام می رسانند.سبک رویان در تقابل با افسانه به واقعیت نزدیک تر گردند و در تقابل با واقعیت نزدیک ترین به حقیقت اند.ما را با رویای سنگین هم دشمنی و عداوت نیست.تشخیص در سیراب سازی شخصیت است که تشنگی فراوان آن را احاطه کرده است.توانایی ها را فراتر از حد دیدن است که معمولا با رضایت لحظه ای ارضا شوند و با دست نیافتن دوست.سبک رویان راهی متضاد با سنگین رویان ندارند اما در مسیر منطقی تر و هوشیارترینند.
سبک رویا فردی منطقی در دسترسی به خواسته ها تلقی گردد.نه برای او شهوت ملاک است و نه مال و منال.او فردی در جستجوست.حقیقت اساسی برای رسیدن هاست.گرچه در حقیقت یابی همیشه رویا حرف اول را می زند اما این بدان معنا نیست که وجودی نباشد.حقیقت همیشه بوده و هست اما ما انسان ها با رفتارها آن را مدفون نموده ایم.رویا در این میان مفهوم نبودن را یدک نمی کشد که اگر این چنین بود امیدی به انسانیت نیز نبود.رویا برای همه امری درونی برای رسیدن به بیرونی هاست اما برای سبک رویا درونی منطقی برای برونی موجودیتی است و این مهم تر از سایر رویاهاست.سنگین رویا خود را سنگین بار می کند و در ناتوانی قابلیت توجیه.سبک رویا در رفتن سبک است و در دویدن غزال.رویا را سبک نمی شمارد اما بر دوش داشتن را سنگین نمی نماید.
ما را با هر دو رفاقت ها بوده است.سنگین رویا داران و نیز سبک ها.البته که تفاوت شمارشی آن ها بسیار است و اختلافات فراوان.کم بودن سبک ها امری عادی باشد و فراوانی سنگین ها طبیعی.این نظر عوام است اما ما آن را تنها یک نظریه می دانیم.این حقیقت که سبک رویا داران کم اند را می پذیریم اما اینکه چنین بماند را نفی می نماییم.گرچه با سنگین رویاداران هم مشکلی نداریم که اموری شخصی در پی آن هاست اما سبک رویاداری را تشکیل دادن کوششی برای رسیدن به منظورهای انسانی برمی شماریم.کاری سخت و طاقت فرسا بودن است که با درون ها در ارتباط است و با موانع بیرونی در تضاد.سبک رویا داران را یافتن سخت بود و به کار گیری آن ها مشکل ساز.برای بسیاری مانع تراشند که بوی حیوانیت دارند و برای انسان ها مرحمی بر زخم ها.سبک رویا داران را باید شناخت که اگر شود جامعه را تمیز می توان یافت.
سبک منصبان:منصب را مفعولی برای فعل نصب کردن خوانند.فاعلی در کار آید و فردی در پشت صحنه.منصب در این میان هم تفاوت ها ایجاد کند و اختلافات را به گوش رساند.مسئولیت را ندا دهد که گاه بهانه برای گریز باشد و زمانی توجیهی برای شایستگی.ما را با انواع مقوله ها کار نیست که اگر چنین شود طولانی گردد و اساس مطلب گم شود.منصب را در میان سبک و سنگین یافتن راهی برای رسیدن به مقصود دانیم که خود معرفی بزرگ در منظور باشد.سبک منصبان را گویم که جماعتی در میان ما هستند و سنگین منصبان که آن ها نیز در درون ما موجودند.اینکه با ما هستند یا در جامعه ی ما؟ امری است که نیاز به تفکر فردی دارد که کوششی منطقی در شناخت محسوب می گردد.سبک منصبان افرادی خاص با ویژگی های منحصر به فرد گویند که در خود شخصیتی دارند و نظراتی.
سنگین منصب را سنگینی بسیار است.گاه چنان که بر دوش خود وزنه ها بیند و توان راه رفتن نیابد.غرور را چاشنی کار کند تا شخصیتی به دیگران منتقل نماید.فراوان در اشتباهند که اگر تفکری ناچیز داشتند در درون باتلاق سنگینی یافتن را درک می کردند که هر آنچه افزون شود فرو تر رود.سبک منصبان را عکس در این عمل یابیم که خود را سبک در مسئولیت نیابند که در حرکت توصیف کنند.منصب را بر گرده ی خود نبینند و خود را سوار بر منصب.این ها طلبکارانند و هرگز بدهکار فاعلان نیستند.از انسانیت خود را بدهکار تلقی می نمایند تا سبکی منصب را درک کنند.راست روان و درست کرداران اصیلند که می دانند چه کنند و چگونه آرام آرام به مقصود انسانی رسند.ما را با سبک منصبان درستکاری بسیار است و در مسیر حق حرکت کردن بنیانی برای انسان یابی.
چه زیباست دنیایی که سبکی منصب اساس باشد و سنگینی مسئولیت روان.منصب را سبک شمارند نه از این باب که کنار نهند و به تمسخر گیرند بل از این نظر که دانند عاقبتی در سنگینی و غرور نیست و جفا داشتن بر مردم را راهی برای سعادت نمی داند.در سبکی منصب رها شدن اساس است و متوسل شدن به حق بنیانی برای انسان باقی ماندن.سبک منصبان سبک بالان پروازند که در اوج به انسانیت رسند و در والا به رشد و تعالی حق.این سبکی در دنیای امروز معنایی برای رها شدن از خود گردد که بیشترین گرفتاری آدمی از خود است و دیگران تنها تماشاگر مرگ.ما را با سبک منصبان رفاقت بسیار و همدلی فراوان است.تا بدان جا که مسئولیت ظاهری نپذیریم و منصب مفعولی را شامل ندانیم.سبک بال از سبک منصبانیم که هرگز گرفتار نگردیدیم و خود را در عالم غبارآلود خفه نیافتیم.
