دوستداران تربیت

امیدوارم  جهان به مرحله ای برسد تا بر اساس آن تربیت بتواند به سیاست جهت دهد .

درباره من
با توجه به نقش تعلیم و تربیت در انسان سازی، تاثیر آن بر تحولات انسانی و کمک  به پیشرفت جوامع، این پایگاه تلاشی درجهت کمک به هم فکری ، مشاوره،هم کاری، هم دلی و هم زیستی مسالمت آمیز تمام انسان هایی دارد که می کوشند جوهره ی آدمیت را بارور و صلح و صفا در میان آن ها را نشو و نمو دهند.کوششی است که در کهن شهر تاریخی شوش،  در  شهردانیال پیامبر،دعبل خزائی، فتح المبین و شهدای گمنام و بی ادعا، انجام  و امیدوار است که  ایجاد   آن باعث اتحاد بیشتر مردم این مملکت گردد. نظریه پردازی در عرصه ی تعلیم و تربیت و ارائه ی طرح های جدید در جهت ایجاد تغییر و تحول در نظام اموزشی از کوشش های دیگری است    که  در همین راستا انجام می گیرد. تبادل اطلاعات با اندیشمندان تربیتی و استفاده از کلیه ی  نظرات ارائه شده،نهایت تلاش و کوشش این پایگاه است.
نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:8

روان شکسته:روان را معنا یابی باید که اگر نشود با انواعی از خلط ها مشتبه می شود.گاه مانند انواعی از اعصاب می شمرند و زمانی نیز با حدت دیوانه صفت بر می گیرند.روان از نظر ما عکس العمل هاست.فرد را مدافعی لازم است و وسایلی برای تبدیل برای سالم سازی .

روان با خشم خود را نماد می دهد و با عصبانیت شکلی دیگر می گیرد.همان روان با سکوت معنا می دهد و با گوشه گیری خود را صلح طلب معرفی می کند.ما روان را برای دفاع از خود برمی گزینیم و عاقلانه از آن سود می بریم.

روان را می توان سالم نگه داشت تا تدافع نیز سالم بماند.جامعه در این بین نقش دارد و جاهلان برای انحراف آن پررنگ وارد می شوند.روان شکسته همان نقص در عکس العمل هاست.آنجا که خشم لازم است سکوت می آید و زمانی که سکوت ضروری می شود خشم خود را جلودار می نماید.

روان شکسته همین است که توازن ها را بر هم می زند و ناشایستگی ها را جایگزین شایسته ها می کند.خشم در برابر عدالت به جای ظلم.عصبانیت در برابر عدالت به جای حیف و میل.این شکستگی روان است که تصنع، کار آن را انجام می دهد.ما با آن مخالفیم و سازندگی آن را مربوط به سودبران می دانیم.

قلم شکسته هم در این میان میدان دار می شود.نه از این باب که پشتیبان گردد که مسیر را غلط نشانه می دهد.قلم شکسته با نوشتن های نامربوط خود را مدافع شکستگی های روان می کند تا توجیهی برای ماندن داشته باشد.

ما را با هر دو کار است.قلم شکسته را جوشش دادن و روان شکسته را از خمیدگی رها نمودن.عجیب روزگاری شده است که روان سالم را معیوب دانستن و روان های شکسته را سالم نماد دادن.

این ها دنیای واقعی ما هستند و در جهان حقیقت جایی ندارند.باید این را مهم شمرد که روان به آرامش مثال زدنی نیاز است و تلاطم خصومتی مبرا.روان متوازن را علم کردن راهی برای درست طی کردن می شود و شکسته ی آن خمیده کنان در مسیری کندآمیز طریق می کند.ما را با این شکل موافقتی نیست که اگر باشد جهالتی نمایان خواهد شد.

روان مظهر آسایش خواهی برای خود و دیگران تصور نمودن است و شکستگی آن خودخواهی و دگر طردی است.همین است که شکستگی روان منبعی برای راهیابی ناشایستگان می شود .

امواج درونی خموش می گردند تا کشتی های ناصواب وارد آب های زلال شوند.آلودگی هایی را با این کار شایسته گردانند و آشامیدن از آن را به مثابه ی مرگ تدریجی برشمرند.

ما را با روان آرام رابطه ای همیشگی است که غیر از آن تنزل در آدمیت است.آرامش روان عکس العمل منطقی را بشاید و غیر آن انحراف از مسیر را باعث گردد.روان را تدافع باید دید و از حمله غافل نباید گشت.

روح شکسته:روح را برابر جسم گرفتن تنها یک معناست.برای بسیاری این کافی است تا شناسایی روح صورت گیرد.بسته به تفکر فرد، روح معنایی فراتر می یابد.برای ما معنایی بهتر از طرز تفکر نیست.

روح مملو از چگونگی هاست.برابری با ناملایمات منطقی است.بدیهی است که تنها نوعی توانایی بود که اگر حاصل نشود نقصی در آن متصور گردد.ما را با نقص ها بیگانگی است.روح برای ما طرز تفکر درست همراه با استدلال های علمی است.آنجایی که ریشه ها، درخت را معرفی می کنند و استحکام درخت به بن آن بسته می گردد.

در این میان، روح سالم دردسر ساز می شود و بسیاری وجود آن را با منافع خود در تضاد مبین می یابند.راهی جز شکستن نیست و اگر از بین نتوان برد اما شکستن توان کرد.روح شکسته، توقفی در مبارزه است.فشاری برای عدم برخورد منطقی است.استفاده از احساس برای پیشبردهاست و بدین سان، انحراف در نشان دادن روح حقیقی است.

روح حقیقی، مبارزه با جهل هاست.چه آنانی که آشکارند و چه پنهانانی که خواسته، ایجاد می شوند.روح شکسته، بیماری، ناتوان و نزدیک به مرگ است که توان ناله کردن ندارد.طرز تلقی از جهانی است که اطرافش را میکروب ها فرا گرفته اند و ویروس ها با تمام ریزی های خود در حال گسترشند.

روح شکسته را باید تا شایستگان را شاید.ما با روح شکسته بیگانه ایم و برای درمان آن کوشا.این کوشایی اگر آشکار نباشد در پنهانی کاربرد دارد.با اشارات، بسیاری از روح های شکسته جوش می خورند و دوباره وارد میدان نبرد می شوند.جهالت را از بین می برند و ناآگان دانا را با تلاطم خود، غرق در امواج می کنند.

ما روح را روان نمی دانیم که دیگران برای شکستنش از این مهم وارد شوند.دیوانه خواندن، در کنار طرد کردن، از علائم ظاهری آن ها می شود و در واقع، کلمه بیرون راندن از درون، اصل و اساس آن ها می شود.قلم را در این میان نظاره گر می بینند و اکتشاف آن را در انسان، ناممکن بر می شمارند.

چه باید کرد که بسیاری از پنهان ها، آسان آشکار نمی شوند که تفکری نیاز دارند و منطقی ظریف می جویند.ما در آشکاری آن ها مانده ایم چه رسد به یافتن پنهان ها که کاری سخت و طاقت فرساست.تنها افرادی خاص از عهده برآیند و انبوهی در ناتوانی، معین شوند.

روح شکسته، به خوابیدن و مواظبت از خود، بیشتر نیاز دارد که این حفاظت را دیگران تقبل می کنند.نه از این باب که دلسوزند که متوجه ی خطرات سالمش می شوند.

ما را با روح شکسته کاری نیست که تنها بیداری را جویا هستیم و با خواب کنندگانش خصم.روح سالم، فریادی از درون است و شکسته اش ناله ای از درد.

دردمندان را وجودی نیست که دردسازان در میدان ها جولان می دهند.عجیب دنیایی شده است.روح سالم را تحمل کردن سخت می شود و ناسالمش را مصنوعا ایجاد می کنند.گویی آزمایشگاهی قوی برای ویروس سازی ندارند که به این راه وارد می شوند.این ها کدامین نوع بشرند؟آیا با حشر مشتبه نشده اند؟

روح که شکست، قلم راهی به منزلگاه نمی یابد.طرز تفکر که مشتبه گردید، سقوط هم محتمل می شود.راه که کج شد، راست هم دور می شود.قلم را توانای راهنمایی نیست که نای ندارد و خود، شکسته و رنجور است.چه باید کرد؟

به کجا چنین به سرعت؟به کدام قصد، رفتن؟مگر آدمی، خبیث است به تن سرای خویشتن؟مگر او حریص و طماع، به سود ریشمندان؟چه بلا و چه سزایی که بایدش نمودن؟که اگر صلاح باشد،بشود به ریشخندان

این یعنی، روحیه ذوب می شود، تلقی از جهان، تغییر می یابد.جلاد، رحیم می گردد، ظالم، مظلوم می شود، تیره، روشن جلوه گرد و رقص مرگ، اجرایی می گردد.قلم، نظاره گری ناتوان می شود.صدای او در میان فریادهای تماشاگران ابله، گم می گردد.

عجب روزگاری شده است.ما را با نابخردان، خصومتی نیست.تبر به دستان روح را مقصر یافتن، بیهودگی است.فرمان دهندگان، هم، نادانانند.باید عقبه ها را دید تیزبینی، لازم آید تا یاور قلم در نوشتن شود.جنس قلم را محکم کردن، ضروری است.روح شکسته، مسیر قلم شکسته است.

قلم را شکستن، آشکاری است.بیهودگی طی شدن، حتمی است.روح شکستن، وارونگی آوردن است.وارونگی، سقوط آورترین است.باورهایی شیرین، با نتایجی تلخ تر از زهر.ما، همه را شاید ندانیم اما یکی را به طور حتم، آگاهیم و اینکه، قلم، هیچگاه، شکسته باقی نمی ماند.قلم همیشه، خودجوش است.

راه شکسته:انسان را با راه، رفاقت بسیار است.در راه بودن را دور بودن نمی توان تصور کرد.آن هایی را که انحراف در میان جماعت ممکن است و آن هایی را که در راهند، مزاحمت می توان یافت.

راه شکسته بیرون راندن نبود و درون ماندن به دلیل استقامت و باور بر حق بودن را متجلی بسازد.راه را می شکنند تا اگر خروجی نتوان،در حداقل شکل،زمان را افزایش دادن میسر شود.راه شکسته را دلایل بسیار است و ظرافت ها نیز فراوان.با گفتن ها، سد می کنند و با وعده ها، زمان را افزایش می دهند.

عجیب معنایی دارد این راه شکسته که اگر توفیقی نیز حاصل شود نایی باقی نمی ماند تا از بودنش لذت برند.خصم را با راه شکسته بهتر می توان شناخت.آنجایی که عمر، دگر جوابگو نخواهد بود و چه بسا در میانه راه، تلفات نیز موجود گردند.راه شکسته با انواعی از نیرنگ ها، حاصل می شود و با انواعی از خنده ها، متوقف می گردد.

رهروان را توقف نشاید مگر با شکستگی که خود یا دیگران ایجاد نمایند.تصور خود شکستگی از جهالت است و دیگر شکستگی از رذالت.راه را باید رفت که دلیلی بر نبودن نیست مگر بر گروهی که با آن متضرر شوند و با حرکت یابی از بین روند.مانند موج ماند که دیگران خصم را خفه کند و برای دوستان، صبر و تحمل ایجاد نماید.

در راه، نقطه است که پایان را ترسیم می کند و رسیدن بر آن را، آغازینی برای راهی دیگر می توان یافت.راه را با هموار سازی به مقصد می توان رساند و با شکستگی ضعیف نمود.

قلم شکسته در این راه دو ضدیت را نشان می دهد.آنکه شکستگی را باید و اینکه آن را نشاید.قلم شکسته، خود، دردمند است و درد شناس و اینکه نای گفتن داشته باشد را نیز نمی توان دور از حقیقت تصور نمود.راه شکسته، تجلی تمامی مزاحمت های آگاهانه ی ابلهانی است که در نبود آن، جان می دهند و در مزاحمتش، حرکت.

راه را رهرو می خواهد و رهرو را استقامت که اگر این چنین نشود، خصم را موفقیت حاصل گردد و انسان را تلفات.ما را با رهروان ضعیف، میانه ای نیست.لج کردن را نیز راهی برای موفقیت نمی دانیم که آن نیز شکلی از جهالت است.رهروان صدیق را پشتیبانی باید که روشنفکرانی متعهدند و اندیشمندانی صبور.

راه شکسته، تنها روش موفقیت ترسیم می گردد در حالی که شق های فراوان برای غلبه می توان دریافت.دانایی را استمرار باید که جاهلان نتوانند جولانی موثر دهند گرچه می توانند جان کندن را آزمایش نمایند.جامعه را از وجود ابلهان پاک کردن صواب است و بر تعداد متفکران افزودن راهی برای ماندن.

راه شکستن را برای سقوط خواهند و سالم را برای صعود.آنکه ماهیت راه را نداند، در آن بماند.باید که دانایی را در راه، هزینه کرد تا سود عاید شود.زیان نیز در انواع شکستن هاست و سودهای ناباب در این مسیر فراوان.تفکر را وسیله خواندن، صواب است و ترمیم شکستگی ها نتیجه ی آن.

کوشا بودن در ترمیم نیاز است و بی توجهی، مرگ تدریجی در مسیر.قدرت را در شکستن یافتن، به بیراه رفتن است و کوشش برای یافتن شق های منطق، اوجی از دانایی در کردارها تصور.شکست ها را در راه، به مرگ بتوان یافت که تفکر در ساخت، زندگی دوباره یافتن در انسانیت بتوان مدرک کرد.

راه شکسته را خردمندان دانند که وجودش، متوقف کننده رشد و تخریبش، صعود.انسانیت را با رشد سنجند که رهروان بسیار دارد و شکستگی ها را غیرقابل تحمل.تبر به دستان جاهل،هلهله کنان،برقصند که این رقص مرگ است.

رهروان راه، سالم روند که مسیر، تندرست است و اعتماد، فراوان.قلم شکسته نیست و صداقت جاری.فضا، عطرآگین است و نوشتن، روان.دوستی، جوشش ها آورد و رهروان افزون.عجب فضایی شده است این راه زیبا.نه طوفانی است و نه شکافی در زمین.

یکباره، همه چیز بهم خورد و صداقت گم شد.اعتماد، پر کشید و بدبینی، جایگزین شد.قلم شکست و فریاد آن، گوش فلک را کر کرد که ایهالناس، نروید که راه شکسته است و حرکت در آن، مرگ آفرین.نروید، که رفتن صواب نیست و مردن، حتمی.

فریاد قلم در گلو شکست و آه و ناله، جایگزین شد.راه، شکسته شد و نابخردان پیروز.این، نه از باب حقیقت که واقعیت.آنجا که خردورزان، ترمز کشیدند و بی خردان، شتاب.قلم شکسته، نظاره گر شد . مرگ تدریجی، در حال شکل گرفتن.عجب دنیای شادی ساختند در فضایی غم انگیز.راه ها شکست، قلم ها، شکسته تر.

صداقت شکسته:صداقت را پاکی است و صدق گفتن را سالم سازی درونی می توان یافت.صادقان زلالترینند و مخالفین آن آلوده ترین.صداقت را راهی برای درست رسیدن می توان تصور کرد و ضد آن میانه راهی از نیرنگ ها و فریب های ماهرانه.

در ضدیت آن عدم توفیق ظاهری نیست که حقیقت گم شدن هاست.صادقان حقیقت یابانی موثرند که استمرار بودن انسان را رقم می زنند و ضدین کسانی هستند که بودن نوع بشر را تنها با نامی و نشانی می جویند که این یعنی از بین رفتن انسانیت و آدمیتی که آدمی برای آن نشانه رفته است.

نماد انسان را با صدق یافتن همانی است که باید باشد و ظاهری از انسانیت یافتن همانی است که هست.قلم شکسته در این میان فقط جان می کند و با ناله های خود صداقت را از اندرون چاه به برون هدایت می کند.چیزی جز صداقت یافتن بیهوده روی است و انتخاب راه های مخالف ابلهی موثر در سقوط.ما را با غیر صداقت دشمنی است و با صداقت مانند نوزاد در آغوش مادر است.

چنان کسانی یابی که با غیر صداقت به مقصود رسند در حالی که از درون پوسیده گردند.ظاهر را یافتن و از درون بی خبر شدن مرگی تدریجی برای جاهلانی است که وسیله ی صدق را مانعی در رهروی می دانند.هزاران نفر را باید تا سنگی که غیر صادق افکند درآرند.

ما را با غیر صادقین کاری نیست که نزدیکی با آن ها نابودی و مسالمت با آن ها تایید فریب کاری است.غیر صدق ظاهر می شناسد و صادق باطن.باید کار کرد و ظاهر را نمایان تر نمود و آن را با درون گره زد که با این نیز می توان زلال ها را از آلودگی ها جدا ساخت و انسانیت را به جایگاه اولی خود بازگرداند.سقوط در انسانیت با غیر صدق ممکن گردد و با صداقت به اوج.

انسان ها را باصداقت انسان بینی و غیر آن را حیواناتی به شکل آدمی که اگر دانایی را ضمیمه نکنی فریب را در درون موثر گردانی و آن نیز مقصدی برای غیر صادقان خواهد بود.

صدق را باید روشن ترین نمود تا جهالت ها قابل نماد نگردند.خاموشی در برابر روشنایی صدق راه اصلی است و بنیانی برای ماندن های انسانی است.غیر صدق دشمنی بسیار باید تا از بین بردن آن بشاید.ما را با غیر صدق هیچ رفاقتی نیست و این را حتی در لحظه ها تحمل نتوان کرد.صادقان را در یافتن راهی برای روشنایی ورسیدن به مقصد های متعالی شایسته است.

انسانیت را با صدق باید شناخت و از قلم حتی شکسته ی آن یاری طلبید.قلم را مرده یافتن امکان نیست و شکسته ی آن نیز فرمانی متنفذ باید نمود.ما را با ناامیدی راهی نیست که اگر باشد خفتن در حین مردن است.ما را باید با صدق دوستی بسیار باید تا راه را برای رسیدن ها مهیا نمود.غیر صدق را در انسانیت ها جایی نتوان یافت.

حرکت شکسته:حرکت ذات آدمی است تا با آن استعداد را بتوان به توانایی تبدیل نمود.این آغازی بر زندگی است که اگر نباشد آدمیت را نشاید.انسان را در حرکت یافتن زندگی و در نبود آن مرگی تدریجی است.آدمیت آدمی را تنها با حرکت از قوه به فعل می توان معنا نمود و آغازین آن را از وجودش ترسیم کرد.این حرکت را شتاب باید داد تا رسیدن به مقصد را زودتر حاصل نمود.این خاصیتی است که جدایی نمی پذیرد . ناآرامی است که آرامش آورد.به مانند موج ماند که غیر حرکت آن نیستی است و بودنش قدرتی در نوردیدن.ما را با حرکت رفاقتی بسیار است و از قلم ها نیز حرکت دهی می توان یافت.قلم شکسته را نیز که تصور نمایی باز هم حرکتی در آن نهفته است که اگر طوفان تصور نتوان کرد بادی می توان در ذهن ترسیم نمود.

حرکت برای آدمی جان دادن به توانایی ها و بروز همه ی استعداد ها و قابلیت هاست.اینکه با حرکت مخالفتی شود نشانه از اصل نیست که ترس از آینده ای است که دانایی در درون آن خودنمایی می کند.ابلهان را با دانایی دوستی نیست و برای مانع شدن نیز توقف در حرکت قابل تصور است.

حرکت جوهره است و با درون در رابطه .تصور کنار گذاشتن خطاست و خطاکاران ابله.قصدی در توقف اگر تصور باشد از نادانی است که این سیل را با انگشت نگه داشتن بی امکان.ما را با حرکت های شتاب دار دوستی بسیار است و از رفاقت با توقف گریزان.

صبر را چاشنی نمودن و تحمل را شریک ساختن راهی برای تبدیل نمودن هاست.باید شناخت تا به مقصد رسید.توانایی ها به حرکت نیاز دارند و مانند جان و جسم با هم معنا می دهند.حرکت بدون قابلیت ها و قابلیت ها بدون حرکت عباراتی بی معنا و بی نتیجه است.

ما زنده به حرکتیم مانند موج.دانایی در حرکت هاست و قلم ها پویندگان حرکت.راه را باید رفت و این با توقف امکان نیست.دانایی برای بسیاری توقف است در حالی که برای مدرکان حرکت با شتاب.دانایی را باید به کار گرفت تا حرکت معنا دار شود.برای حرکت همین بس که بودنش جان می دهد و نبودش مرگ را به صدا در می آورد.آیا می خواهند که مرگ را نزدیک تر یابند؟این را باید ابلهان بینند که حقی جز این ندارند که نابودی آن ها بروز دانایی هاست.

حرکت انرژی می خواهد و تولید آن لازم.ما را با کسان ناامید کاری نیست.دانایی توانایی است و جنس آن ار قدرت هاست.حرکت را شکسته نتوان یافت که اگر حاصل شود تنها زمان را تخریب می نماید.

ما را با ابلهان متوقف کننده سری است که بر نادانی آن ها افزون می نماید.حرکت را توقف نتوان .شاید به نوعی انحراف از مسیر اما در هر شکل آن ماندن اساس است و شکستگی آن نا امیدی برای کسانی است که ان را چاشنی فعالیت ها می دانند.حرکت از درون اصلی ترین نوع جنبش هاست که اگر نباشد مابقی نیز معنا نمی یابند.

عفت شکسته:انسان را از حیوان می توان جدا ساخت.این بدان معناست که آدمی دارای توانایی هایی است که حیوان از آن دور است.پاکی درون را می توان نشانه رفت و رفتار برون را ملاکی برای انعکاس درون.ما با انسان سروکار داریم که آدمیت او نشانه است و انسانیت او ملاکی برای رفتار درست.عفت را پاکی یابند و درستی را راهی برای به مقصود رسیدن.معنایی برای عفت به جز درستی و گره زدن آن به انسانیت نمی توان یافت که اگر بدل شود حیوانی می شود.برهنگی برای آدمی بدلی از حیوانیت است که در آن توحش و شهوات رانی قابل تصور باشد.تمدن را جعلی معنا کردن و آن را با برهنگی گره زدن بیهوده روی است.عفت را شکستن همین بس که آن را به بدل تبدیل نمودن.ما عفت را شکسته نمی توانیم .

شکستگی عفت ما نبود آن است و نگه داری انسانیت ما در بودن عفت و پاکدامنی است.ما را فرزندان شایسته باید که در پاکدامنی ها بشاید.آدمی را از اینکه پاکیزگی ماند انسان خوانند و در غیر آن به هر شکلی که باشد حیوان گویند.

قدرت حیوان به نعره زدن اوست و انسان به پاکی و عفت.ما را با بی عفتان کاری نیست که حیواناتی در پوست انسانند.گرچه مانند او حرف می زنند اما ابلهانی آگاه در خروج از صلابتند.

عفت شکسته در میان ما نیمه عریان شدن ها نیست که اگر باشد عین بی عفتی است.انسان به مانند موجودی ماند که محافظت از آن لازم آید.پوستی برای حفظ و لباسی برای گریز از گرما و سرما.این در معنای دنیوی است که در مفهوم معنوی حفظ خود از نادرستی ها و جلوگیری از انحرافات است.انسان با سنگین بودن وقار می یابد که نااهلان را تکات دادن نتوان.

ما عفت را عزت خوانیم که با درون آدمی هماهنگی دارد و در غیر آن تضاد.سربلندی در پوشیدن نیمه عریان نیست که در حفظ ظاهر برای حفاظت از درون است.ما باطن را با عفت ممکن می دانیم و کسانی را که از برون به درون هجمه آورند و از انسانیت به دور کنند ابلهانی حیوان وار خوانیم که به دست خود گره ی دام را پیچند تا بدین سان به مرگ نزدیک تر شوند.

عفت را با سربلندی حفظ باید کرد که کار اندیشمندان و متفکران است.عریانی به نام تمدن نوعی کجروی برای ارضای حیوانیتی است که در درون رشد یافته است.سنگینی را با خود داشتن برای حاملان ناممکن و برای شخص، محافظ خواندن است.

عفت را نتوان شکست که اگر شود دیگر عفت نیست بدلی برای جایگزینی و پاسخگویی درونی است زیرا آدمی قادر به جدا شدن از جوهره نیست و اگر شود به دنبال توجیهاتی است که قانع کننده باشند.

عفت اصل آدمی برای سربلندی های آتی است.ما را با بی عفتی چنان خصومتی است که آشتی نشاید و ممکن نگردد.فرزندانی با عفت را خواستاریم که از والدینی عفت دار ممکن توان یافت.عفت بنیان انسانیت ماست.

وصلت شکسته:بهترین نزدیکی ها قرابت دل است.نیازی که آدمی برای بهزیستی در خود می یابد و بر آن می بالد.برآورد آن را در وصلت جستجو می کند و جوینده را یابنده می داند.وصلت اصل موجودیتی است که انسانیت نامیده می شود.تنها زیستن برای ماندن مرگی تدریجی برای نوع بشر می گردد و ما نیز بر نبود آن تعجبی بزرگ می یابیم.وصلت برای دل ها معنایی بزرگ تر از اجسام دارد که این مهم در انواعی از موجودات به شکل هایی گرچه ضعیف تر و گذراتر موجودند.اجسام نزدیکی را نمی دانند و درکی بر آن ندارند.وصلت در مقابل فصل کردن هاست.آنچه وصل را به وجود می آورد اساس است و آنچه فصل را رقم می زند بدلی برای انسان هاست که بنیان آن غیر آدمی است.

وصلت را نمی توان شکست که قهر نامیده می شود و نمی توان از بین بردن که دشمنی ذکر می گردد.وصلت را حتی برای نابخردان راهی برای ماندن تصور کردن خطا نیست.سزاوارتر از فصل، جدا شدن هاست.ماندن نوع بشر را در وصلت می توان یافت که تسلسل آن ممکن گردد و وصلت دانایان را نیز می توان بهترین فرض کرد که اگاهی ها را مستمر می نماید.ما را با وصلت های ظاهری کاری نیست که نوعی فریب و دور گشتن از اصل خویتش است.کسانی را که به اصل خود می نگرند در پی وصل خویشند.اتصال در چنین وضعیتی فراتر از گره زدن هاست که در دل رفتن های عمیق است.عمقی که فقط مادران و کودکان موید مشخص آنند.وصلتی به اندازه ی تمام دریاها و آب های روان است.

ما رابا وصلت های معنا دار رفاقتی طولانی است.شکسته ی آن را تصور نتوان کرد که دیگر وصلت نیست.قلم شکسته در این راه با وصلت شکسته میانه ای معنا دار است و همان طور که قلم را نمی توان شکست گرچه شکسته شود وصلت را نیز نمی توان شکست گرچه چنین تصوری امکان گردد.وصلت جوشش قلب ها برای درک متقابل انسان هاست.تعهدی بر ادامه ی نسل هاست.حفظ موجودیت بشر و استمرار انسانیت انسان هاست.وصلت تنها بهانه ای برای آغاز است که پایانی بر نوع آن متصور نیست.آدمی با وصلت وصل می شود و با عدم خودخواهانه ی آن ،فصل می گردد.نفس می کشد تا وصل خود را ثابت کند و می میرد تا فصل را معنا دار نماید.آدمی با مرگ به فصل نزدیک تر می گردد.

دل ها را جوشش دادن وصلت است.با هم کنار آمدن معنا یابی است.عمل کردن تاییدی بر آن است.پشتیبانی نمودن برآورد نیازهاست..اهمیت دادن قبول نقش آن در انسانیت است و کنار خود حس کردن، آرامش دهنده است.معنایی برای شکستن وصلت نیست که اگر باشد دشمنی است.این را نه برای فصل کردن ها انجام می دهند که کوششی بیهوده برای جدا کردن انسان ها از مسیر .ما را با وصلت دوستی بسیار است که عاقبتش خیر و آینده اش روشن است.

والدین شکسته:شکستگی برای هر چیزی متصور است حتی آنجایی که تصورش پایان کار است.خانه را می گویم با تمام عزمتش.والدین را می گویم که تکیه گاه خانواده است.آن هایی که با رنج ساختند و با درد سازش نمودند.چه بسا دردهای نامعلوم و خوشی های زود گذر.والدین شخصیت هایی دو گانه اند.گاه مدافع و زمانی مهاجم.ما را با آن ها کارهاست.

هم تفکری ایجاد می کنند و هم مدفونی برای آن می سازند.آنجایی که دایره بر تصورات می چینند خود گناهکارند و زمانی که گسترش فکر را عاملند بخشایندگانی عظیمند.والدین را شکستن تنها در یک مورد قابل تصور است و آن خم شدن زیر بار ستم ها و ظلم هایی که دیگران بر آن ها وارد می کنند.

ما را با والدین از دو نظر تعجب است.یکی از اینکه نمی دانند و می شوند و دوم از اینکه می دانند و نمی شوند.در این میان آورندگان را چه ظلم ها که روا نمی شوند و چه راه ها که غلط آموخته نمی گردند.تفکر آماده را دادن نوعی از ستم هاست و مانع از اندیشیدن ،دوم آن.

احترام را بهانه ای برای پرداختن رواست اما از آن بالاتر و والاتر ،داده هاست.والدین را شکستن همین که فرصت اندیشیدن ندهند که خود نیز چنین فرصتی نیابند.در تکاپو بودن برای آن ها شکستن هاست و برای فرزندان ستم ها.نشستن بر سفره ها دون ترین است و راه صواب دادن ها فقط نصیحت.

تفکری نیست تا جایگزین باورها ی ناصواب گردد و عقلی به کار نمی آید تا راهی نشانه رود.والدین را می گویم.در آشپزخانه ی شکم سرگردان و در یافتن درآمد زجر کش.کدامین فرصت را ایجاد کردن و کدامین تصور درست را به وجود آوردن؟

شاید تقصیری روا نباشد و ستمی قابل قبول نباشد اما هست آن چیزی که نباید باشد.رشدی که در قوت والدین است گم شود و تعالی که عاملینش باشند نابود می گردد.در تکاپوی نمردن هاست و ریشه ی آن در نیستی تفکرات آغازین هاست.

والدین شکسته در تربیت نا آشنا و در ادب متعصب.اخلاق را راهی برای بهزیستی دانستن هاست و توقف شیوه ای برای توفیق هاست.چه بسیار فرزندان که در توقف گاه والدین ماندن ها و چه قلیل فرزندانی که با قوت خود برخاستن ها.ما را با والدین از منظر تقصیر کاری نیست.شکسته شده اند و نای راه رفتن ندارند .خمیده اند نه از اینکه دیگری را با خود بردارند و به تعالی رسانند.در پیچ و خم نان گشتن و سیری را اساس ماندن، محسوب کردن همانی است که معنایی درونی شکستگی را برای آن ها ایجاد می کند.

والدین شکسته رسوای عالمند در حالی که محترم فرزندانند.این توصیه را در برابر می بینند که محترم شمردن اساس است و تاییدی بر عملکرد.ما را با والدین شکسته درد دل هاست که مانع ها شدند و سدها ایجاد کردند.با تمام این ها ما را برای آن ها رحمت خواستن رواست و احترام گذاشتن وظیفه.