مقدمه:انسان را باید موجودی اجتماعی نامید تا بدین سان بتوان زوایای نگرش به آن را اجتماعی تصور کرد.نیاز اوست که باعث این تشکیلات می گردد تا بتواند زنده و سرحال باقی ماند.شاید تنهایی و بدون تصورات جمعی هم زنده بودن را به همراه داشته باشد اما این فقط زنده بودن است و با زندگی کردن متفاوت می باشد.انسان از این نظر که قادر است تا دنیای اطراف خود را تغییر دهد می تواند جامعه ی انسانی را بر پایه ای شکل دهد که انسانیت او مسلط بر رفتارها گردد.آدمی از این نظر که آدم است با همنوعان خود همدل می شود و بدین شکل قادر است تا انواعی از مشکلات را حل کند و زمینه ی رشد و تعالی را به وجود آورد.این انسان آرامش خواه و آسایش پذیر است.علاج دردها از نظر جسمی و روحی راهی برای موفقیت ترسیم می شود.
دردها را باید درمان کرد.این اصل مطلب است.بدون کوشش هم نمی شود چنین توفیقی را داشت.شناسایی درد برای درمان اولین قدم در موفقیت هاست.در این میان نگاه تخصصی به درد هم مهم و حیاتی است.گاه درد را آشکار می یابند و زمانی پنهان.ما به هر دو معتقدیم و بر آنیم که توضیح دهیم که همه ی درد ها قابل مشاهده نیستند.در کنار این نظر معتقدیم که هر دردی را نمی توان درد نامید مگر در پشت آن احساسی وجود داشته باشد و عاملی در بیان فعال گردد.درد بی دردی خود واژه ای آشکار برای اهل علم است در حالی که بسیاری از عوام از وجود آن ناآگاهند.درد ها در ترازوی ارزشیابی نیز دارای جایگاهی تخصصی هستند که گاه جنبه ی پزشکی گیرند و زمانی فلسفی.محدود کردن درد و درمان به نوع خاصی از دانایی نادرست و راه کج رفتن است.
نظرات مختلف از آنجا ناشی می شود که آدمی تک بعدی نیست.جنبه ی جسمی او نیازمند به علم پزشکی است و جنبه ی روانی آن به روان شناسی.شاخه شدن های متعدد نیز در درون خود انشعابات بعدی را به وجود می آورد به طوری که چشم درد را متخصص چشم و پا درد را متخصص پا نیاز است.درد بی درمان شاید واژه ای تخصصی برای علم پزشکی در نظر گرفته شود که به طور مثال انواعی از سرطان ها را شامل می گردد اما این تصوری غلط است که مردم را به بیراهه می کشاند.اینکه علم پزشکی در بعضی از موارد عاجز از درمان است کاملا درست است و کوشش ها هم برای رفع مشکل استمرار دارند ولی باید این مهم را دانست که درد بی درمان را تنها علم پزشکی قادر به تعیین نیست که نیاز به انواعی از برداشت های علمی ظاهری و باطنی است.
ما درد بی درمان را واژه ای گسترده در دانایی های آدمی می دانیم.دردی که تمام جنبه های آدمی را در بر می گیرد اما هرگز نیازمند به علم ظاهری نیست.شهود که خود علمی درونی و خاص نزد افرادی معین است نیز در این قالب قرار می گیرد.درد بی درمان گرچه ممکن است مرگ ظاهری را ایجاد نکند اما این به معنای نبود نیست که نوعی انحراف از مسیرهاست.درد بی درمان اگر نیازمند به علاج ظاهری باشد که پزشکی نامیده می شود.بسیاری از انسان ها درد بی درمان دارند که یا خود به وجود آورده اند یا فضای جامعه تولید نموده است.تعداد آن ها هم کم نیست.نیاز به دانایی های والایی است و افرادی که بصیرت های خاصی دارند و از تعلقات ظاهری جامعه به دورند.از فیلسوف گرفته تا عالم دین و از عالم تخصصی گرفته تا عمومی در نوسانند.شاید بعضی تصور دیوانگی را در این راه نمایند که آن نیز عالمی دارد.درد بی درمان را توضیحی برای دردهای ناآشکار می توان یافت که آشکارا ریشه ها را نشانه می گیرند و بنیان ها را از انسانیت به حیوانیت تغییر شکل می دهند.
درد بی درمان تنها مجموعه ای از نظرات است که به طور مستقیم با درون نظریه پرداز در ارتباط است.از آنجا نشان می گیرد و تشعشعاتش را به برون می فرستد.بدیهی است که تعدد دردهای بی درمان تابع نظرات نظریه پردازان است.وجود اختلافات در این زمینه امری طبیعی و قابل قبول است.آنکه درد را درد نداند و آنکه بی دردی را درد خواند.
تنهایی:انسان با تنهایی رابطه ای متقابل دارد.نه می تواند با آن درآمیزد که اگر شود نسل ها از بین می روند و نه می تواند رهایش کند زیرا بسیاری به این درد مبتلا هستند.درد تنهایی از این نظر مورد توجه است که به خودی خود نمی تواند منظوری را بیان دارد.شاید گوشه گیری و انزوا نوعی تنهایی تلقی شوند اما هر دو دارای منظورند و برای رسیدن ایجاد می شوند. بنابراین درد بی درمان نیستند زیرا با رسیدن به هدف درمان شده تلقی می گردند.
تنهایی دردی است که نه برای انسان میسر است و نه برای جانوران زیرا اجتماع است که ادامه ی نسل را باعث می گردد و زندگی را معنا دار می نماید.در این رابطه تنهایی دو حالت می یابد.یا دردی آشکار غالب می گردد و اطبا توصیه ی به جدایی می بینند زیرا برای دیگران خطرناک است.یا اینکه فرد در درون از توازن خارج می گردد و درد را ایجاد می نماید.در هر صورت تنهایی در عالم غیر جسمی که مد نظر ماست درمانی در خود نمی بیند زیرا فرد تنها با آن درمی آمیزد و از آن دفاع می کند.
تنهایی را بی منظوری است زیرا فرد در ایجاد آن نقشی خاص دارد.درون فرمان می دهد تا تنهایی را بپذیرد.این درد است زیرا با جامعه هماهنگی ندارد.درمانی هم ندارد زیرا مسببی خارجی در آن بی تاثیر است و خط پایانی بر آن ترسیم نیست تا فرد ضمن توجه ی به نقطه، به آن رسد که اگر نرسید بی درمان و اگر رسید درمان پذیر باشد.
بسیاری از افراد در تنهایی راحت ترند و این را برای خود غالب می گردانند.در چنین وضعی است که فرد از جامعه گریزان است و در گوشه ای می ماند تا دامه ی حیات دهد.این درد حتی در خوراک نیز وضعیتی معین دارد.هر آنچه به دهان رود سزاوار می گردد و وضعیت بهداشتی نیز مهم تلقی نمی گردد.به همین علت است که تنهایی درد تلقی می گردد.کدامین درمان برای آن میسر است؟ بدون شک هیچ یک و این به معنای پذیرفتن بی درمانی است.
درد بی درمان تنهایی شامل جنسیت نیز نمی شود گرچه مذکرها بیشترین مبتلایان هستند.مونث ها به دلیل زیر نظر بودن خانواده و جلوگیری از آبرو ریزی اجازه ی تنهایی نمی دهند و لذا بیشتر از اینکه از تنهایی راحت باشند دچار انواعی از مشکلات روانی خصوصا دیوانگی می شوند که زنجیر وار در خانه حبس می گردند.
شاید این نظر که بسیاری از افراد حتی در درون جامعه تنها هستند هم قابل قبول باشد زیرا در خانه ماندن و از دیگران فاصله گرفتن هم همین معنا را دهد.انسان تنها یکه است و دومی ندارد.اینکه همه ی تنهایان مانند هم باشند هم امکان پذیر نمی باشد.دردها یکی نیستند گرچه یک نام آن هم تنهایی را یدک می کشند.شاید بیماری های مختلف امروز دارای منشا هایی متفاوت و گاه متضادی باشند اما تنهایی دردی است که ریشه ی آن از درون برخیزد.
یگانه بودن تنها شامل انسان بودن آن نمی شود.گرچه تنهایان شکلی انسانی دارند اما در بسیاری از موارد ضد آنند.نه در خوراک نظمی میسر است و نه در کلام با دیگران همخوانی دارند.جوهره ی انسانی آن ها مدفون گشته و به نظر بسیاری از علما ازبین رفته است.انسانیت آن ها گاه شامل تغییر به حیوانیت هم نمی شود زیرا حیوانات نیز تنهایی را علاقه مند نیستند.
تنها یگانه است اما نه در بعد بشری که در موردی خاص که گاه نامگذاری را نیز دچار مشکل می کند.کسی هم به فکر درمان نیست زیرا دردی چندان مهم تلقی نمی گردد و این مهم را شخصی در نظر می گیرند.هر کس آزاد است که تنها باشد یا در جمع زندگی کند و این را حقوق شهروندی نامند.از نظر ما این فقط توجیهات تنهایی است.حالتی است که درد نامیده می شود اما درمانی در آن نیست.نه خود درمانی و نه دیگر درمانی هیچکدام میسر نخواهد بود.
تنهایی حالتی است که بدون منظور روی می دهد.فرد عمدا دست به این کار نمی زند.دردی است که در انسان نفوذ می کند و باعث تغییر جوهره ی او یا در حداقل شکل تعدیل آن می گردد.تنها گیج و مبهوت است و مانند فراموشی در درون خود دردی را احساس نمی کند و قادر به یادآوری نیست.تنها نه خود را می یابد و نه دیگران را حس.
مرگی تدریجی بدون درد دارند در حالی که مملو از دردند.سرانجام آن ها درمانگری نیست که فقط مرگ چاره است و بس.تنهایی دردی بی درمان در جهان امروز است.
عشق:دل دادگی،شیفتگی ودلبستگی را عشق گویند که تنها شامل انسان می شود.عاطفه است زیرا آدمی بدون آن به دنیا نمی آید.احساس است اما نه به معنای واقعی بلکه عامیانه برای انتقال مقصود.افراط در دوست داشتن است و نوعی کشش به سمتی و سویی که درمانی در آن میسر نیست.شاید بسیاری عشق را درد بی درمان ندانند زیرا رسیدن به مقصد که دلیل و ریشه ی عشق است کار را تمام می کند.
عشق در این معنا شاید دوست داشتن و محبت کردن باشد.منظور ما از عشق ارضا نیست بلکه حالتی در درون است که آرامش را هرگز نیابد و آسایش را غیر ممکن کند.محبت تام را گویند که در آن همه چیز لبریز شود و راه کج گردد.نه دردی ظاهری بر آن تاثیر گذار است و نه موانع می توانند از حرکت جلوگیری کنند.عاشق در این معنا محدود نیست گرچه انواعی از عشق را شامل می شود.
عشق سیراب پذیر نیست زیرا سرچشمه ای طوفانی دارد.تلاطم های آن به اندازه ای بالا و پایین روند که فرد در آن گم شود.محدود به منفی ها هم نیست.در شهوات موجودند و در ثروت ها نیز قابل اجرا.در معنویات هم این چنین اند.مرگ برای عشق بی معناست.دردهای ظاهری قادر نیستند که آن را از مسیر خارج کنند.عاشق همراه با معشوق است اما با رسیدن به آن هم رضایت نمی یابد.
چاهی عمیق است که هرآنچه در آن آب ریزند پر نگردد.عشق در درون تهاجم کند و در برون عکس العمل.ترس برای عاشق بی معنا ترین لغت است.دردی است که درمان آن فقط پایان زندگی است.لیلی و مجنون را به عنوان سنبل ها در نظر گیرند که مرد را دیوانه خوانند.مجنون یعنی غیر عاقل.این نظر عوام است در حالی که مجنوان تنها یک لقب است.بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد.
ما عشق را درد نامیم زیرا وجود آن ناآرامی است.خروج از خانه و به بیابان رفتن است.در بیایان خطرها بسیار است اما برای عاشق هیچ.درمانی برای آن نجسته اند جز اینکه عاشق را رها کنند تا برود.تا آنجا که بماند و بدن اجازه ی حرکت ندهد.در آن حالت هم عشق در درون ناآرامی ایجاد کند.ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود.
عشق در میادین جنگ هم خود را نما دهد.نه شمشیر مانعی در کربلا بود و نه تعداد فراوان دشمن.خندیدن برای رسیدن به خواسته ی عاشقان اصل بود.کدامین درمان در کربلا موثر افتاد؟ثروت یزیدیان، آفتاب سوزان و تشنگی و اصولا این درد با کدامین دوا همراه گشت؟تیرهای کمان به پرواز درآمدند و عاشقان به سوی آن ها در حرکت.عشق درد بی درمانی است که اگر دچار آن شوی رهایی امکان ندارد.تشویق به حرکت دهد تا به سویی روی اما کدام سوی نمی دانم.
تعلق خاطر که از حد بگذرد عشق گردد.بدون آن زندگی معنایی ندارد.در تفکر خود غوطه ور شدن نه برای یافتن راه حل بلکه رهایی برای رها شدن است.عاشق از درد به خود می پیچد اما نه دردی ظاهری که درونی است.طبیب را لازم نمی آید زیرا تشخیص درد مشکل است.عشق از نظری دیگر پاکی است.نه برای منافع است که برای پاسخگویی دل است.نه منفعت طلبی است که دلربایی است.مملو از احساس است اما نه ظاهری که باطنی است.
گاه سکوت را باعث می گردد و زمانی فریاد.ما عشق را دردی درونی با ویژگی های خاصی یافتیم که به جوهره ی آدمی لطمه نزند و آن را رد نکند بلکه افراطی بالاتر از حد و حدود گردد که دیگر عاطفه نیست بلکه دردی است که دچار شده است.دردی که کشیدنش رضایت آرد اما رها شدن از آن هرگز ممکن نگردد.
درد عشق را تنها عاشقان فهمند و ادراک کنند.آنکس که گوید پدر عشق بسوزد نه تنها حالت را بیان می کند که ریشه ی آن را معرفی می نماید.درونی آشفته و دلشیفته به سمتی که تنها خود داند.مقدس است و پاک.عشق نمی تواند از مرزهای انسانی خارج شود و جنایت آفریند که اگر چنین شد بدانید که شبیه عشق است و هرگز عشق نیست.در عشق تقدس حرف اول را می زند.گاه از دست دادن معشوق را هم می پذیرد به شرطی که بر او لطمه وارد نشود.عشق دردی بی درمان برای افرادی خاص و یگانه است.عشق عشق است و همتایی ندارد.
خشم:رفتارهای انسان تحت تاثیر عوامل بیرونی و درونی شکل می گیرند.از آرامش گرفته تا ناآرامی در نوسانند.بسیاری زودگذر و تعدادی دیر گذرند.در حوزه ی های مختلف علمی مورد مطالعه قرار می گیرند و نهایت ارزیابی را در مورد آن ها انجام می دهند.معمولی ترین را طبیعی گویند و تقریبا همه ی آن ها در حوزه ی سلامت ارزشیابی می شوند.
شادی و غم، عصبانیت و خشم،فریاد و حمله از جمله مواردی هستند که در هر انسانی احتمال بروز دارند.در این میان، توجه به گذرا بودن نیز مهم تلقی می گردد.عصبانیتی که حالت دفاعی دارد، کاملا طبیعی و نوعی مکانیزم دفاعی است.خشم نیز که حالتی درونی دارد، این چنین است.عکس العمل تند در برابر دیگرانی که قصد آزار او را دارند یا، او چنین تصور گذرایی دارد، نشان دهنده ی عملی دفاعی است.شاید واژه ی درد بر ای خشم کار درستی نباشد زیرا رفتاری حساب شده و گاه موقتی از دست رفته است اما نظر ما در مورد خشم خاص است.
خشم را از این نظر درد بی درمان نامیم که از تعادل خارج می شود.وضعیتی روانی تلقی می گردد که دچار مشکل است.ریشه ی روانی خشم به همین دلیل مورد توجه قرار می گیرد که بیمار است و تعادلی در آن نمی یابند.اینکه بیماری نامیده می شود به معنای درمانگری آن نیست بلکه روان ناسالم در پرتگاه سقوط است و اطرافیان از درمان عاجزند.خشم در چنین حالتی، درد بی درمان نامیده می شود.
در چنین وضعیتی، با کوچکترین عاملی و حتی ناعاملی، خشم صورت می گیرد و تخریب و حمله، اساس استمرار می گردد.شکل ظاهری، متغیر و گاه وحشتناک شده و مانعی در جلوگیری نمی گردد.درد است زیرا درمانی برای آن متصور نیست.گاه ساکت نشسته و یکباره فریاد می زند.در محیط کار، تنها سلاحش همین فریاد زدن هاست.ترساندن دیگران، عاملی برای فرار می شود.خشمناک نمی داند که خشمش مضر است و به همین دلیل است که درد را حس نمی کند.
خشم از کنترل که خارج شود، عاملی برای بی تعادلی رفتاری می شود.گاه خشم معمولی هم برای علما، کلیدی برای بد رفتاری می شود.فرد وقتی چهره ای مخرب به خود گیرد، دیگر طبیعی نیست.بیماری است و شکی در آن موجود نیست.حمله برای از بین بردن یا ضربه زدن است.عدم توانایی اطرافیان برای کنترل، عدم پشیمانی از رفتار و در نهایت، دفاع از خشم، با استمرار آن، نماینده هایی از درد بی درمان است.
نه دارویی برای آن قابل تجویز است و نه کسی می تواند با نصیحت یا تغییر رفتار، آن را حذف کند.خطرناک توصیف می شود و مردم از اطراف آن کناره می گیرند.گویند که خشمناک در این زمان، راضی به عمل حمله و تخریب است.چون رفتارهای او از معیار انسانیت دور است لذا بیماری محسوب و درد بی درمان نامیده می گردد.
خشم را حالت گویند اما همیشه حالات در کنترل درون فردند.در زمان عمل خود را نشان می دهند و وظیفه ی دفاع از شخص را دارا می باشند اما خشم که از حد گذشت، دیگر دفاع نمی کند بلکه صرفا حمله گر است.نه شخص می شناسد و نه جنس تشخیص می دهد.
می لرزد و کنترل را از دست می دهد.دهان کف کرده و چنان می غرد که گویی تمام دنیا با او درگیرند.خشم، دردی بی درمان است اگر چنین شود.در دنیای عامیانه برای از حد گذشتن خشم، از غضب استفاده می کنند.این واژه، حمله را بهتر نشان می دهد.گویند که شیر غضبناک بود و حیوان را درید و قهرمانانه اطراف آن قدم زد.
انواع جنایتکاران این چنین اند.از عمل خود پشیمان نیستند زیرا آن را درست می دانند.خشم از درون فرمان می گیرد و بر مغز فشار وارد می کند تا عقل را مدفون نماید.عقل که مدفون شد، اعمال هم بی برنامه می شوند.
کدامین دوا را برای خشم حتی معمولی آن تجویز می نمایند؟روانشناسان تنها نظریه پردازی می کنند و ریشه ها را به عوامل بیرونی نسبت می دهند.نتیجه ی بی تاثیری نظرات، حبس کردن هاست.شاید هم روزی به مرگ خشمناک نظر دهند.این چنین است که خشم مایه ی از بین رفتن آدمی می شود و حتی خشمناک را نیز در بر می گیرد.
مانند سرطان است بنابراین درد بی درمان است.حالتی نیست که آن را بتوان از بخشی از بدن خارج کرد.انسانیت، با حمله و تخریب موافق نیست و این جوهره در درون آدمی است.وقتی خشمگین چنین رفتار نماید، نتیجه ی آن، کاهش شدید توانایی انسانیت در اوست که خود عاملی برای بی تفاوتی و نبود احساس همنوعی است.خشم حالتی تهاجمی دارد و لذا درد بی درمان است.
رویا:آدمی با تصورات خود زندگی می کند.آینده نگر است و خود را برای همیشه ی تاریخ آماده می نماید.در ابتدای زندگی، انتظاری به نام مرگ را در خود هضم نمی کند.دیگران می میرند.به تشیع جنازه می رود اما آن را برای خود قابل قبول نمی داند.
گویی بعضی انسان ها تا ابد می مانند.خواسته های آدمی، زمانی نیز از حد و حصر هم می گذرند.در دنیای عمل که ناتوان می مانند، به ذهن خود پناه می برند تا در دنیای خیالات ارضا شوند.این، امری طبیعی است.کودکی که در رویای خود، سوار بر دوچرخه باشد، امری طبیعی و کاملا قابل قبول است.
بنابراین، رویایی بودن، امری عادی برای انسان هاست.رویا داشتن برای بزرگ تر ها، کمتر و کمتر می شود تا به حدی که دیگر وجودی ندارد.واقعیت پذیری دلیلی بزرگ برای جداشدن از رویاهاست.رویا، حد و حصر دارد.
ما رویا را از دریچه ی عادی خارج می کنیم و آن را نوعی خاص از خیال پردازی ها بر می شماریم که نه عملی برای رسیدن در آن هاست و نه وسیله ای برای مقصود رسانی در آن ها متصور است.فرد رویایی در هر سنی می تواند به این درد مبتلا شود.
گاه شکست ها و زمانی ناتوفیقات باعث مبتلا شدن او می شوند.به زبان ساده، هر گاه فرد در رویای خود گذرا رد شود و تنها نوعی گذشته نگری داشته باشد، امری طبیعی است اما همین که استمرار یافت و فرد با زبان، آن ها را برای دیگران بازگو کرد، دیگر طبیعی نخواهد بود.
آن، رویا نیست که درد است و ریشه در عوامل درونی فرد دارد که بیشتر شبیه به چاله های شخصیتی است.رویاهای دست نیافتنی، دردی بی درمان هستند زیرا رویاگر، از آن ها جدا نمی شود و شاید که نمی تواند جدا شود.
رویاهای دست نیافتنی برای رویاگران بیمار، امری طبیعی است.چنان در این دریا غرق شده اند که مراقبت از خود را نیز فراموش کرده اند.برای آن ها، واقعیات اموری ناصحیح هستند.امر واقعی، رویاهای آن هاست.فرد برای رسیدن به خواسته هایی که موجودیتی منطقی ندارند، مستمر، عمل نشان می دهد یا با گفتار منتقل می نماید بدون اینکه منتظر دیگران باشد تا برایش محقق کنند.
رویا ها را باید در این دریچه، نوعی درد بی درمان نامید که هیچ طبیبی برای آن، فکر علاجی ننموده است.گاه در آسمان است و زمانی بر روی زمین.سیارات دیگر را در پیش خود می یابد و ثروت ها را در مقابل.اینکه ممکن است در گذشته ی او یا نرسیدن به خواسته ها، دلایلی نهفته باشد، شکی نیست اما از نظر ما درد است خواه ریشه ای در درون جامعه یا بیرون آن داشته باشد.
رویای بلند و دست نیافتنی گاه فرد را به تصور دروغگویی می کشاند.دیگران او را بلوف زن و دروغگو نامند در حالی که این چنین نیستند.رویایی بودن، در ذهن حرکت کردن است.او،خود را در بالا خانه ی خود مدفون و مشغول می کند و با گذشت رویدادها، برای خویشتن جایگاه می یابد.
چنین کنم و چنان انجام دهم.خیالی ناآرام دارد و به طور مستمر، تحت تاثیر آن قرار می گیرد.نصیحت دیگران بر او تاثیر ندارند و از این نظر است که ما آن را درد نامیم.درد بی درمان.بیماری که با همین درد می میرد و مدفون می شود.ذهنی پر خواسته، همراه با رد حقایق، در هنگامه ی فعالیت ها و نیز توجه به آنچه خود می خواهد و بی توجهی به خواسته های دیگران، بهترین نمادها برای معرفی است.ذهنگرایی برای ارضا و خوشنودی.هیچگاه نرسیدن را در ارزشیابی خود جای نمی دهد.من آنم که رستم بود پهلوان.
ما رویا را درد بی درمان گوییم اما برای آن تعریفی داریم.گاه با رویایی شدن کودکان اشتباه گیرند که این چنین نیست.بیشتر بیماران رویایی در بزرگسالی دچار این عارضه می گردند.زمانی که رشد در قوت خود است و فکر و عقل نهایت تعالی خود را یافته اند.
نه نصیحتی لازم است و نه گفتاری برای دلیل یابی موثر واقع می شود.تا کنون نیز هیچ فردی ادعای درمان نیافته است و کسی نتوانسته که چنین افرادی را از رویاهای بلند و دست نیافتنی خود جدا سازد.وقتی توانایی ها محدودند، رویاهای بلند دست نیافتنی می شوند.
در گوشه نشینند و نقشه کشند و سپس نقشه ای دیگر جایگزین نمایند.با خود، خلوت بیشتری دارند و با دیگران کمتر چنین کنند.ثروت افزایند و سپس شمارش کنند.رویایی بودن را تجربه نمایند و دیگران را به تعجب وادارند.رویاهای بلند دست نیافتنی اند و البته تاکید بر ادامه نیز درد بی درمان خواهند بود.
رویا، حرکت در خلا است.دورانی بر دور خویشتن و تصوری در جلو رفتن است.همانی است که هست.همانجایی است که هست.رویایی که تنها ارضایی دروغین را ایجاد می کند و برای رهایی از آن نیز دارویی وجود ندارد.دردی بی درمان و رهایی بی حاصل.باید آن را به عنوان چاله ای در رفتن محسوب داشت.عجب دردی است رویای انسان ها.
پیری:انسان ها می آیند و می روند.گاه کودکند و زمانی جوان.آن نیز بگذرد و پیری فرا رسد.هر انسانی باید به آن مرحله برسد گرچه ممکن است قافله ی عمر بدانجا نرسد و مرگ را قبل از زمان،گریبانگیر شود و دنیای فانی را وداع نماید.
دردها در مراحل زندگی متنوعند اما پیری داستان های فراوانی دارد.درد است نه از این نظر که گریزی از آن است بلکه از اینکه انسان ها با آن سازش کنند و بهترین سودها را برند.تجربه آموزی در این درد، بسیار آموزنده و کارساز خواهد بود.درست است که درد بی درمانی است و احتمال بازگشت برای آن نیست اما اثرات مثبت این درد هم کم نیستند.کوله باری از گذشته با تمام تلخی ها و شیرینی هایش نزد وی مانده است.خود می دانند که چه دارند اما قدرشناس بسیار کم است و این، خود، دردی بر دردها اضافه می گردد.گویند که پیران زیاد حرف می زنند.درست است اما این حرف ها گنجینه اند.عاقلان از این تجارب به نحو احسنت سود می برند و بی فکران تمسخر نمایند.هنوز کلامی از پیران بدون سود نبوده است.
دردهای جسمی واضح ترین دردهاست.درد درونی شاید مهمترین باشد.آنجا که پیر می بیند،زجر می کشد، نصیحت را چاشنی می نماید،انسانیت را کمرنگ می یابد و در نهایت، آه از درونش بر می خیزد که ای جوانان، شما را چه شده است؟ آدمی آدمی است.دارای همنوع است.این همه فاصله برای چیست؟ پیری از این نظر که دارویی ندارد، دردی بی درمان است.پیران این را نیک می دانند و منتظر روز موعودند.روزی که سر بر زمین نهند و پر کشند.شاید این حرف بیهوده را بسیاری پذیرا باشند که اگر پیران روند ما راحت تر خواهیم بود.گویی که در جهل خود چنان مانده اند که عقل و فکرشان را به کل از دست داده اند.
ما را با پیران و سالخوردگان دوستی بسیار است.آرزومند ماندن تمام آن ها هستیم.موضوعات بسیاری را داریم که تنها آن ها قادر به پاسخگویی اند.ما همه به این درد مبتلا خواهیم شد اما این درد، زجر نیست.آگاهی است و بیداری.گریز از نابسامانی های انسانی و رسیدن به اوج پاکی و صلابت است.پیران را باید در درد خود رها نکنیم که اگر این چنین شود، نفرین باران خواهیم شد.این نفرین هرگز از پیران نیست که از درون خود ماست.
درد بی درمان به معنای رها کردن آن ها نیست.پیر تا می تواند تلاش می کند تا سالم بماند.جامعه با ماندن پیران نشاط و پاکی گذشته را حفظ و سپس منتقل می کند.پیران را با توصیف جوانی کجایی که یادت بخیر، معرفی می کنند.این درد ماست که قدرشناس پیران نیستیم.ما را هرگز، با دوای آن ها، توان نیست و این را همه می دانند.باید این جریان طی شود.کودکی به پیری و نیستی و در نهایت یاد و یادمان داشتن است.درد بی درمان اگر، آن را درد بدانیم.بسیاری از درد بودن پیری فقط ظاهر را می نگرند.
سن در این رابطه، حرفی برای گفتن دارد گرچه با پیری زیاد نزدیک نمی شود.چه بسا کم سن هایی که پیر شده اند و سن دارانی که هنوز جوان مانده اند.جدای از این منظر که بیشتر بعد معنوی دارد، باید پیری را تنها از نظر اینکه توان قبل را کاهش می دهد، مورد ارزیابی قرار داد.برای آن ها، دویدن ها و کار کردن های شدید دیگر معنایی ندارد.پاها به درد می آیند.نای حرکت کردن نیست.صورت چروک برداشته است و دندان ها قصد خداحافظی دارند و در نهایت کم خوابی و نیاز به رفیق و همراه، اصلی برای توجیهات می گردد.کدامین دوا را برای رفع لازم می آید؟گاه پزشکان هم فقط دلداری می دهند و تقویتی نویسند.ما از این منظر که موضوع را می نگریم، تابع گذشت زمان می شویم که پیری دردی بی درمان است.دردی که برای بسیاری خوشی ها آورد اگر اهل علم آموزی باشند.
جامعه ی موفق برای جمع کردن آذوقه ی علمی خود به این درد نیازمند است.پیری را گویند که صندوقچه ای آماده است.درد بی درمان برای فرد است که نمی تواند از آن رهایی یابد.نه موی سفید را قادر به سیاه کردن هاست و نه دندان ها را طبیعی تواند نمود.ما را با پیران بسیار رفاقت است.شاید "مدیون" بهترین کلام در این رابطه باشد.
پیری اگر از نظر جسمی، دردی بی درمان است اما از نظر تجربه، درمان کننده ی دردهاست.چه خوش دردی است این پیری که خود درد است و درمان است.پیری را باید از سایر حالات منفی آدمی جدا دانست که بودنش برای فرد، خستگی ساز اما برای دیگران، روشنی نمودن است.درد بی درمان، خودی است و برای سایر انسان ها، راهگشا و گریز از دردهای احتمالی و مصنوعی است.پیری پایان زندگی نیست که آغازی برای استفاده ی آدمی است.
کینه:بسیاری از انسان ها در درون خود حسی دارند که مملو از تنفر نسبت به فرد یا جماعتی است.آرامش درونی او با دیدن عامل یا عاملین تنفر بر هم خورده و احساس بی قراری می کند.چنین فردی را می توان بیمار نامید که جز با رفتار تلافی جویانه قادر به گذشت نیست.عداوتی در دل دارد که بی مهری و دشمنی و آزار کسی را در دل می پوشاند.ما چنین وضعیتی را در درون فرد کینه می نامیم که ریشه دوانده و تبدیل به نوعی درد بی درمان شده است.گذشت برای او معنایی ندارد.آنچه او را تا حدودی آرام می کند اما درمان نمی نماید اذیت کردن طرف مقابل است.کینه ورزی او گاه علنی می شود و زمانی پنهان نگه می دارد تا در موقع مناسب آن را بروز دهد.کینه را باید امری غیر انسانی محسوب داشت زیرا در مقابل گذشت قرار دارد که نشان دهنده ی رشد انسانی است.
کینه دار را کینه ورز نیز گویند.حالات او نیز متفاوت از سایر خصلت های حیوانی است.به دلیل اینکه رشد انسانی باعث مخفی ماندن کینه و حتی عدم بروز می شود لذا می توان آن را خصوصیتی حیوانی نامید.کینه بدون شک برای فرد کینه ورز نیز دارای اثرات مخرب فراوانی است.بی قراری و ناآرامی از عمده ترین نشانه هاست.به همین دلیل است که ما آن را درد می نامیم زیرا بر فرد اثرات منفی فراوانی دارد.در شدید ترین وضع ممکن است باعث حملات تلافی جویانه و تا حد مرگ پیش رود.معمولا درد محسوب داشتن آن برای زجرهایی است که فرد داراست.دندان ها را بر هم فشردن، دشنام دادن، تخریب شخصیت نمودن، بدگویی کردن، غیبت نمودن و در نهایت آروزی از بین بردن از نشانه های مشخص این نوع درد است.کینه در درون استوار باقی می ماند.
کینه را از این نظر که می تواند منجر به خودکشی نیز شود درد بی درمان می نامیم زیرا طاقت و صبر فرد برای مبارزه ی با آن هیچ و کینه ورز لحظات سختی را داراست.بدون شک میان کینه و تفکر رابطه ای معکوس وجود دارد.متفکرین و مصلحان اجتماعی نمی توانند کینه ورز باشند زیرا میزان رشد آن ها اجازه ی بروز کینه را نمی دهد.غرض داشتن در هنگام مطرح کردن موضوعات و عناد داشتن با عواملی که برای او مهمند کینه داری را راحت تر نمایش می دهد.نفرتی که حتی از دیدن ظاهر بروز می یابد ،از نشانه های بیماری است.گاه تعادل روانی را بر هم می زند و زمانی با رکیک ترین کلمات، خود را موقتا راحت می کند.نبود عوامل برای او اصل و اساس است.کینه را باید دردی بی درمان شمرد زیرا درمانی برای آن متصور نیست.بنیانی درونی و روانی دارد.
کینه ورز نمی تواند محبت داشته باشد.مرتب عوامل را زیر نظر دارد و منتظر لحظه ی انتقام گیری است.با انواعی از روش ها در پی ارضای درونی است اما جالب این که هرگز راضی نمی شود.همین که کاری انجام داد آن را ناتمام می پندارد و اگر کاری انجام ندهد که منتظر موقعیت ها می ماند.معمولا میان هر دو جنس شایع است و گاه جنبه ی ارثی دارد.بسیاری آن را با نوع فرهنگ ها در ارتباط می یابند که به نظر منطقی می آید.درست است که کینه در درون لانه می سازد اما از برون تحریک می گردد.کینه بدون عامل بیرونی به وجود نمی آید و به همین دلیل است که برای کاهش فشارهای درونی فرد،تلاش این است که عوامل، دور نگه داشته شوند.کینه را باید درد نامید زیرا درمانی برای آن ساخته نشده است.فرد می داند که نسبت به کسی کینه دارد بنابراین نصیحت چاره ساز نیست.
بغض داشتن را نیز مساوی با کینه ورزی دانند که درست است.وقتی رشد انسانی دچار مشکل شود و عواملی غیر از تربیت در زندگی موثر واقع شوند، کینه نیز سلاحی برای ارضا می گردد.کینه ورز از این نظر که خواب آرامی ندارد و مرتب در حال بررسی هاست بنابراین به دردی دچار شده است که امیدی به علاج نمی یابد.البته این بدان معنی نیست که شخص کینه دار آن را درد می داند اما، زجر و سختی هایی که می کشد مبین آن است.سختی کینه در برون رفت، یکی از عوامل مهم در ناعلاجی است.نه منطقی در پشت سر آن می یابد و نه تفکر و تعقل را چاره ساز قلمداد می کند.احساسات شدید و حتی انواعی از عواطف به کمک او می شتابند تا کینه را طولانی تر نمایند.کینه،درد بی درمانی است که همیشه با فرد باقی می ماند و از او دور نمی شود.
حرص: انسان ها می دانند که برای رفع نیازها باید تلاش و کوشش نمایند.کار یکی از نمادهای رفع احتیاجات آدمی و اصولا نیازی پایه ای برای کوشش هاست.آدمی اگر نیازمند نباشد دست به اقدامات نمی زند.به طور مثال، اگر نیاز شهوانی نباشد،اقدام به تشکیل خانواده نمی نماید.نیاز به درمان است که بیمارستان می سازد یا به علم پزشکی توجه می کند.تعادل در این راه حرف اول را می زند.نیاز ها که به تعادل برسند، رفع شده تلقی می گردند و بدیهی است که عدم رفع نیز بی تعادلی و نامتوازنی به وجود می آورد.حالات آدمی از درون، باعث هر دو شکل تعادل و بی تعادلی می گردند.تعادل خواهی، واژه ای برای رسیدن به رشد و تعالی می گردد.به اندازه و قدر خواستن، تلاش ها را معنا دار می نماید.در این میان، افرادی هستند که در درون خود ناآرامند.زیاده خواهی باعث بر هم زدن تعادل آن ها می گردد.تلو تلو کنان در میان جامعه حرکت می کنند.
حرص از جمله نام هایی است که تعادل آدمی را بر هم می زند و در درون او چنان نفوذ می کند که تبدیل به درد می گردد.حرص حالتی درونی با گرایش های زیاده خواهی است که هیچگاه حد و حدودی تعیین نمی کند و شخص برای رسیدن به آن، هرکاری انجام می دهد.نه سن برای او عامل است و نه جنس.افزون طلبی دارد که در تمام موارد و گاه موردی خاص، نماد می یابد.حریص همان شخصی است که مانند آب نمک خورده مرتب تشنه است و هر چه آب می نوشد سیراب نمی شود.به اندازه ی کافی مال دارد اما ثروت اندوزی را ادامه می دهد.با داشتن های خود قانع نیست و تا ناکجا آباد می دود و خسته نمی شود.
او آزمند است که حالتی درونی دارد.امواج حرص او را بالا و پایین می برند و برای کمترین چیزی بیشترین تلاش را می کند.از زندگی هرگز لذت نمی برد و به همین دلیل است که نیازها را تمام شده نمی داند.بدترین ظلم ها را بر بدن خود روا می دارد تا انباشتی داشته باشد.حرص بدترین دردی است که یک انسان می تواند داشته باشد زیرا آدمی با توجه به شرایط سنی نیازمند به استراحت و تفریح کردن است و این بدان معناست که آرامش درونی برای او اصل و اساس است.از این نظر، درد نامیده می شود که درمانی ندارد.اگر حریص با به دست آوردن فلان مبلغ در مادیات ارضا شود، علاج پذیر می شود در حالی که هر چه بیشتر به دست آورد، بیشتر احساس نیازمندی می کند.ولع داشتن برای او ظاهری عینی دارد و با رفتارهای خود چنان می نماید که گویی هرگز نداشته است.
در این میان، حرص حالتی فردی می شود اما گاه تاثیرات آن می تواند جامعه را نیز به این درد مبتلا کند.تلاش ها که از حد بگذرند،حرص حالت می گردد اما اگر تلاش ها فراوان و حتی برای دیگران باشند، تا نیازمندان را رفع مشکل کنند که اصلا حرص محسوب نمی شوند.میل شدید در این میان هرگز میزانی ندارد و به همین دلیل است که اگر برای نیاز ها میزان و ترازو باشد آنگاه می توان رسیدن به آن را ارضا کننده دانست.بی حدی، درد آور می شود که حریص آن را در خود ایجاد می کند.بی قرار در کسب و نا امنی در یافتن در درون اوست و گویی دنیا در حال تمام شدن است و او سهمی از آن ندارد.انباشت برای او تشدید حرص و نوعی سم محسوب می شود.درد بی درمانی است و تا به امروز کسی نتوانسته حریص را درمان کند مگر با مرگ.
بدون شک حرص حالتی مصنوعی است و جز خصلت های انسانی محسوب نمی شود.ما آن را بدلی برای رفع نیازها می دانیم که از جاده ی تعادل و کنترل خارج می گردد.حریص با نوعی بدبینی نسبت به رفع در تلاش است تا خود را موفق جلوه گر نماید.گاه روان او نیز دچار آسیب های اجتماعی می شوند و نزدیک ترین افراد به او نیز آن را درک می کنند.شب و روز در حد خود باقی نمی مانند.خستگی برای او راهی برای دست کشیدن محسوب نمی گردد.زیاده خواهی بالاتر از نیازهای واقعی است.در بعضی از موارد نیازها را نیز افزایش می دهد تا نشان دهد که حرصش طبیعی است اما این نشان دهئده ی توفیق او نیست بلکه تشدیدی از بیماری است.دردی بی درمان که نتیجه ی آن فقط زجری درونی برای حریص و افراد منتسب به اوست.درمان حرص هنوز کشف نشده است.
