مقدمه: حیات بشر، دارای سابقه ای طولانی است.آغازین آن نامشخص و اتمام آن نیز نامعین است.گفته می شود که آدمی با ورود آدم و حوا وارد زندگی گشت.روزی نیز این دنیا به پایان می رسد.تابع اعتقادات بودن نشان می دهد که این جهان پایانی دارد و حساب و کتابی در آن نهفته است.چنین نگرشی بدون شک شامل فهم و درک آدمی است و سایر موجودات از آن بهره ای ندارند.آدمی مسلط بر طبیعت است و از امکانات آن استفاده می کند.نسل ها ادامه می یابند و افراد جایگزین یکدیگر می شوند.بدیهی است که دوران زندگی متغیر می شود و آدمی برای ماندن در این دنیا تلاش و کوشش می نماید.در کنار ماندن باور به مرگ را نیز پذیراست و همه می دانند که روزی باید از این دنیا بروند.چنین باوری مانع از بهزیستی نیست و نوع بشر می کوشد تا بهترین ها را داشته باشد.
آرامش و آسایش خواهی حق انسان هاست و در کنار هم بودن راهی برای رسیدن به اهداف است.تولد را آغازینی بر زنده بودن در نظر می گیرند و بر همین اساس آغاز زندگی و تاریخ تولد را نیز همان زنده بودن می نامند.بنابراین تولد شروع و مرگ پایان وجود یک انسان در دنیای امروز است.این تسلسل همیشه بوده و ادامه خواهد داشت.در این میان نوع زندگی انسان ها نیز تابع شرایط متفاوتی متغیر می شود و آدمی همان طور که دوست دارد نمی تواند زندگی کند.لذت از زندگی در کنار زجر و آزار قابل بررسی اند.زنده بودن معنایی می یابد که با زندگی کردن متفاوت تلقی می گردد.در چنین وضعیتی است که آدمی می کوشد تا زندگی کند اما همیشه به این آرزو دسترسی پیدا نمی کند.بعضی زندگی می کنند و بعضی زنده می مانند.
این تفاوتی بزرگ میان آن هاست.آن کس که زنده است بسیار متفاوت از فردی است که زندگی می کند.مفهوم زنده بودن داشتن حیات است.به زبان ساده فرد نفس می کشد و غذا می خورد.راه می رود و در تلاش است.در کنار چنین زنده بودنی است که مردم آن را موجودی در قید حیات می دانند.در شکل دیگر افرادی هستند که قصد زندگی دارند.دنیا را همان طور که هست نمی خواهند.شاید تغییراتی که در نوع طبیعت ایجاد می کنند به همین منظور باشد.در کنار دریا زیستن،برای خود تفریحگاه درست کردن، امکانات دنیا را متغیر ساختن و در نهایت از موجودیت دنیا بهترین استفاده را کردن می تواند زندگی کردن را معنا بخشد.در واقع زجر و آزار را در دنیای امروز به کناری می زنند تا از آن لذت برند.این زندگی کردن است.احساس وجود در زندگی کردن است.
دنیای یکسان دیدن و از صبح تا شب جان کندن و دوباره همان را تکرار کردن نوعی زنده بودن را نشان می دهد.این از ویژگی های آدمی نیست که خود را به امواج بسپارد تا به هر مکانی که خواستند ببرد.این آدمی است که مسلط بر دنیاست و هرگز دنیا بر انسان غالب نیست.زنده بودن تابع شرایط بودن است.نکاتی که برای افراد قابل توجیه است.کلماتی که برای فرار از زندگی کردن بر می شمارند.قسمت من این بود.از قبل همه چیز معین بود.سرنوشت چنین خواسته است.باید فقیر بود.زنده بودن در دایره ی تکرار قرار گرفتن است.ویژگی های درونی را مدفون نمودن است.از زیبایی ها لذت نبردن است.همه چیز را یکسان دیدن است.این زنده بودن بسیار متضاد با زندگی کردن است.در زنده بودن تابع شدن اساس برای ماندن است.زندگی کردن بسیار متفاوت از زنده بودن است.
مفهوم زنده بودن و زندگی کردن دارای بار علمی است.در عوام قابل درک نیست.بسیاری در این دنیا وجود دارند اما از بی وجودی خود بی خبرند.نگاه دانشی به این دو واژه نشان دهنده ی تفاوت های عمیقی است که میان انسان ها وجود دارد.آن که می کوشد تا نمیرد هرگز معنای زندگی کردن را درک نکرده است.با تلاش برای ماندن در این دنیا می خواهد تا حیات خویش را ادامه دهد.او از درون خویش بی خبر است.خواسته های او در درون قابلیت های اوست.رشد دهی در چنین استعدادهایی است که زنده بودن را به مفهوم زندگی کردن تبدیل می نماید.ترقی خواهی و نشان دادن خود به عنوان فردی موثر در دنیای امروز به معنای چگونگی زندگی کردن است.نوع نگاه به این دنیا می تواند این دو مفهوم را در فرد غالب گرداند.زنده بودن یا زندگی کردن؟
بدون شک برای پی بردن به عمق معنایی این دو واژه یافتن نمادها ،اصل و اساسی برای ادراکات بعدی است.نوع بشر در این راه می کوشد تا این چنین تصوری در دنیا داشته باشد که از آن لذت برد و دنیا را در اختیار خویش قرار دهد.انواعی از امکانات را می سازد تا عمر کوتاه خود را بلند تر نشان دهد.زندگی سالم و مراودات با هم نوعان در کنار یاری و همکاری برای با هم بودن از جمله راه هایی است که زندگی کردن را معنا می بخشد.در ضدیت با آن در خود بودن و دایره ای به دور خویشتن ترسیم کردن و صبح را به شب رساندن و شب را صبح کردن "زنده"بودن را نشان می دهد.آدمی نمی تواند از راه جدا شود.در زندگی کردن است که انسان در راه می ماند و حرکت می کند.در این مسیر خستگی را کنار می زند و در کنار هم بودن را تجربه می نماید.حس هم نوعی را می فهمد و از آن لذت می برد.آدمی هم می تواند زنده باشد و هم زندگی کند.انتخاب با خود اوست.
زیبایی :آدمی، ترسیم گر بسیاری از صحنه هاست.حس گرا و عاطفه پذیر است.مناظری را قشنگ و بعضی را زشت بر می شمارد.برای تمام واژه های خویش، این چنین تصوری دارد.بدیهی است که درون آدمی با پذیرش یا عدم پذیرش نمادهای دنیوی،نسبت به آن ها عکس العمل نشان می دهد.آنجایی که می پسندد، گرایش می یابد و هر زمانی که زشت شمارد،آن را کنار می زند.در مورد تمام مراحل زندگی این عمل صوت می گیرد .این انسان است که زیبایی را ترسیم و برای آن، نشان تعیین می کند.مهم، نگاه آدمی به صحنه ها و رویدادهای زندگی است.تفسیری که از زشتی حاصل می شود، نوعی کنار کشیدن و عدم وابستگی و دوری به وجود می آورد . آنجایی که قشنگی را می یابد، برای آن، جذابیتی درک می کند که او را به سمت هدف می کشاند.
در چنین شکلی، زنده بودن و زندگی کردن هم معنایی خاص می یابند.قشنگی در زنده بودن یا زندگی کردن؟کدامیک را می توان مورد نظر قرار داد؟بدیهی است که نوع نگاه و زاویه ی دید آدمی، بسیار مهم تلقی می گردد.زیبایی همان خوبی هاست.آدمی خوبی ها را نوعی آرامش دهی می داند و ذاتا از بدی ها گریزان است.صحنه ای را که بد تفسیر می کند، خواهان تکرار آن نیست.زندگی زیباست.این تصور نشان می دهد که آدمی برای زندگی کردن، معنایی خاص داراست.وقتی زنده بودن را با زندگی کردن کنار هم قرار می دهد و در زنده بودن، انواعی از زجرها را تجربه می نماید لذا، زنده بودن برای او قشنگ نمی شود.پس، زنده بودن، آمال نیست.اساسی برای ماندن است اما لذتی در آن متصور نمی گردد.بر مبنای نیکو بودن زندگی،آدمی در تلاش برای ادامه است.
بنابراین، چون زندگی جمیل است پس، باید ادامه یابد.آدمی برای رسیدن به منظورهای خویش با آسایش و آرامش، جهتی را انتخاب می کند تا او را با خوشی توام نماید.آدمی برای زیبندگی دنیا تلاش می نماید.قصد دارد تا بهترین ها را داشته باشد و جون به دست می آورد پس، زندگی کردن را بر زنده بودن ترجیح می دهد.اهداف بلند زندگی نوعی شایستگی را ایجاد می کند که همان رضایت درونی فرد از آن است.در کنار آن، زنده بودن فقط محدودیت های حیات را نشان می دهد.گرچه راه می رود اما زیبا نمی بیند.گرچه در میان جمع است اما با آن نیست.زندگی زیبا در مقابل زشت بودن است.نگاه زیبا به دنیا برای هر فرد نشان دهنده ی زندگی کردنی است که برای او آسایش دهنده است.از درون رضایت می یابد و از زندگی کردن خویش استفاده ها می برد.
خوش نمایی دنیا تاثیر بسزایی در انتخاب راه های زندگی دارد.از همین طریق است که او را زنده یا در حال زندگی کردن خوانند.خوشگل دیدن برای هر فرد نشان دهنده ی لذت بردن است.انسان به طور سنتی و ذاتی زیبا پذیر است.اگر جنگلی برای او جذابیت دارد به دلیل زیبا بودن آن است.آبشار را با تمام خطراتی که در سقوط دارد می پذیرد زیرا زیباست.بنابراین، میان زیبایی و ادامه ی زندگی رابطه است.آدمی نیکوست و دوست دارد که نیکو بماند.اگر در این فضا باشد، زندگی کردن را تجربه می کند اما اگر ضد این وجود داشته باشد، هیچ آرامشی را در خود نمی یابد بنابراین، تابع جبر می گردد و مجبور به زنده ماندن می شود.زنده ماندن در این شکل، تنها ایجاد امکانات محدود و مشابه با حیوانات نمودن است.جمیل بودن و جمیل خواستن معنایی خاص به روند زندگی می دهد.
قشنگی کلمه ای موثر در انتخاب راه هاست.زیبایی با تعدد معنایی که دارد، جذابیت خاصی را به وجود می آورد.هر روز را با طراوت آغاز نمودن، نشان دهنده ی زندگی کردن است.فرد، شب را می خوابد اما صبح را نیز با خوش دیدن، شروع می کند.این چنین وضعیتی برای افراد زنده نیست.آن ها دنیا را تاریک و زجر را عملی اساسی، برای بودن می دانند.مانند گرفتار شدن در باتلاق های مصنوعی اند که هر چه تلاش می کنند، از آن خلاصی نمی یابند.زیبارویان را دیدن، برای افراد،خوشی می آورد.تمام دنیا را زیبا دیدن، برای او، روشنی توام با رضایت را آوردگاه می شود که از زنده های متحرک، متفاوت می سازد.زیبایی با تاثیری که بر نوع بشر دارد او را به سمت زندگی کردن سوق می دهد.زندگی زیباست زیرا آدمی قشنگ و زیبا است و تمایل به حفظ آن دارد.در دنیای قشنگ، ماندن، صواب کار است.
حسن و جمال یافتن در دنیای امروز، برای نوع بشر زندگی سازی به همراه می آورد.ظرافت و طراوت، موثر بر نوع حرکت آدمی، برای رسیدن به اهداف متعالی است.وقتی دنیا برای او وجاهت داشته باشد پس، ترسیمی زیبا از آن برای خود به وجود می آورد که زنده بودن را تنها مقدمه ای برای لذت بردن بر می شمارد.تمام صحنه های تماشایی برای بشر، ماندگاری و دیدن ها را ایجاد می کند.پس به حاشیه نمی رود.زنده بودن برای او در کناری نشستن و منتظر مرگ ماندن محسوب نمی گردد.زندگی زیباست پس باید ان را استمرار بخشید.این زیبایی از زیبایی های متعددی که در دنیای امروز وجود دارد حاصل می شود.شیک بودن آدمی نشان از زیبا دیدن زندگی است.صحنه های زندگی مطبوعند پس زندگی کردن نیز قشنگ است.زیبایی زندگی را معنا می بخشد و زنده بودن را از انسان ها به حاشیه می کشاند.باید زندگی کرد و زنده بودن را با زندگی معنا دار نمود.
امید: به دو شکل از نگاه به زنده و زندگی می توان آینده را امری مهم تلقی نمود.در واقع تفسیری که فرد یا افراد از وجود خویش دارند به روشنی یا تاریکی ملحق می کنند و همین باعث می شود تا زنده بودن و نفس کشیدن را مطرح نمایند یا زندگی کردن و نشاط داشتن در طی زمان را مورد تاکید قرار دهند.در معنای هر یک از این دو واژه می بایست برداشت ها نیز مطرح گردند.به طور مثال، نگاه به فردا که چه باید کرد یا عدم توجه به آن، که هر یک، مربوط به یک نوع زندگی یا زنده بودن است.به زبان ساده، آنچه می تواند میان زنده و زندگی تفاوت ایجاد نماید، امید داشتن است.شاید معنای آن کامل مشخص باشد اما ارتباط آن با درون آدمی می تواند جوابگوی تفاوت گردد.در واقع، آرزو داشتن برای هر فرد، نشان دهنده ی توجه به زندگی است.
این که می خواهد چه کند؟به کدامین مقصود برسد؟ کدام فعالیت لازم تر است؟ افق آینده تا چه میزان روشن است؟همه ی این ها در افرادی مطرح می شوند که خواستار زندگی هستند.بنابر همین برداشت هاست که زندگی برای آن ها مملو از جنب و جوش می شود و تلاش و کوشش برای رسیدن به آمال، آغاز می گردد.عکس آن نیز صادق است.کسانی که فردایی نمی بینند.می خوابند برای این که به آن نیاز دارند.از آنچه قرار است بیاید بی خبر و بی انگیزه اند.شب و روز برای آن ها یکی است.تاریکی بر آن ها سایه افکنده است.تلاشی را در خود نمی بینند.تابع جو و حرکتی هستند که آن ها را بالا و پایین می برد.چنین وضعیتی تنها زنده بودن را نشان می دهد.هر آنچه هست می بایست باشد.این سرنوشتی است که برای من نوشته شده است.پیشانی هر کس قبل از تولد معین است.
نفس می کشد چون محکوم به آن است.این زنده بودن برای بسیاری از افراد مستتر است.چشمداشتی به آینده ندارند.راه می روند در حالی که نمی دانند کجا می روند.می بینند در حالی که بصیرت ندارند.با هر بادی به هر جهتی می روند.حرف امروز و فردایشان یکی نیست.نفس کشیدن تنها نشانه ای از وجود آن هاست.در جامعه تاثیر ندارند.شاید بسیاری بتوانند آن ها را این طرف و آن طرف ببرند اما خود نقشی در آن ندارند.مانند جنازه ای هستند که می توانند به هر مقصدی ببرند.او در تابوت خویش است و تابع حرکت دهنده هاست.زنده بودن در این شکل، در میان افراد، کم نیست.امید که نباشد، وجود هم بی معنا می شود.در زجر بودن غالب می گردد و نبود، خود را نشان می دهد.نظر یا ایده ای ندارد.اصولا وجودی ندارد که آن را باور داشته باشد.بی اعتمادی بر او مسلط است.
در زندگی کردن، امید حرف اول را می زند.اعتماد به خویش و اطراف و نیز رسیدن به مقاصد والای انسانی و این که موجودی موثر در دنیاست که قادر است تا آن را متغیر سازد.او خود را در میان جامعه ای می بینند که پویا و کوشاست.امید به آینده برای او حرکت آفرین است.می داند که چه می خواهد.برای کدامین مقصود تلاش می کند.امید به بیداری بعد از خواب دارد و برای فردای خویش برنامه ریزی می کند.اعتماد به افق های روشن برای او رفع خستگی می آورد و بر همین اساس، بیشترین کوشش ها را می نماید و از زندگی کردن لذت می برد.با نزدیکان خویش در ارتباط است و ساعت ها برای او سریع می گذرند.یاری و همکاری برای آینده ای بهتر، از نشانه های امیدواری اوست.او دارای نشاط است و انرژی درونی خود را فراتر از ناامیدی می یابد.
برای او، زندگی کردن دارای نشانه های بسیاری است که یکی از آن ها، استواری در کارهاست.می داند آنچه را که انجام می دهد.در واقع، دارای اعتماد به نفس است.چنین وضعیتی تنها با امید معنا می یابد.امید، استوار سازی را ایجاد و فرد به خود اعتماد می کند و از اطرافیان نیز غافل نمی شود.مسیر زندگی را به درستی طی می کند و دانا در عملکردهاست.چشمداشتی که از زندگی کردن دارد، برای او، نوعی شادی به همراه می آورد.فرداها را می بیند و زنده بودن خود را با زندگی کردن معنا می بخشد.امیدواری نه تنها از درون او را متحرک می کند که با انواعی از فعالیت ها، جلوه گر می نماید.انتظار او برای رسیدن به هدف هایی است که خود ترسیم کرده است.بنابراین، خودی است که تابع درون و استعدادهای خویشتن است.به خود اعتماد دارد و هرگز ناامید نمی شود.
بنابراین می توان امید داشتن را به زنده بودن و زندگی کردن گره زد.نقشی که این حالت در فرد دارد را با نوع انتخاب او در نظر گرفت و هر یک را غالب دانست.ناامیدی در زنده بودن است در حالی که امید داشتن، زندگی کردن را به دنبال می آورد.چشمداشت از این دنیای زیبا برای او شیرینی آور و لذت بخش است در حالی که برای زنده ها، تنها نفس کشیدن مطرح می شود.بسیاری در این دو قالب قرار می گیرند و یکی از بزرگ ترین موثرها در جداسازی، همین امید داشتن یا نداشتن است.
آرزو برای هر دو وجودی خاص دارد.برای زنده که مطرح نیست و برای زندگی کردن اساسی برای توفیقات است.زندگی با امید، آسان تر می شود و با ناامیدی سخت و طاقت فرسا می گردد.توقع، همان امید داشتن برای زندگی کردن است.انتظاری بزرگ برای زندگی کردنی با عزت و شرافتمندانه است.
سبک:راه و روشی که فرد برای خویش انتخاب می کند در نوع ادامه ی حیات او موثر واقع می شود.در اصل، این سبک زندگی است که او را از دیگری متمایز می کند.مانند این که چه کند یا با کدامین فرد یا افراد رابطه داشته باشد؟ارزش ها را چگونه بیند یا گزینش نماید؟
از این نظر، زنده بودن یا زندگی کردن با سبک زندگی دارای رابطه است و می توان این دو را بر اساس همین طریق زیستن، متمایز ساخت.اگربتوان تعریفی از سبک زندگی مطرح نمود شاید بهترین آن همین باشد که بگوییم، سبک زندگی: مجموعه ای از طرز تلقی ها،ارزش ها،شیوه های رفتاری،حالت ها و سلیقه ها ست که طرقی را در بر می گیرند.در واقع می توان گفت که، انتخاب سبک زندگی دارای عناصر بسیاری در درون خویشتن است.آن که زنده است و آن که زندگی می کند دارای یک روش در نوع ادامه ی حیات نیستند.شاید پرداختن به یک مورد کافی باشد تا ضد آن نیز مشخص شود.این که سبک زندگی برای کسانی که زندگی می کنند چیست؟همان نشان دهنده ی ضدیت نیز هست.
با این حال، سبک از نظر معنایی، راه است.این نشان می دهد که آدمی برای ادامه ی حیات خود می بایست راهی را انتخاب کند.طریقی که از تولد آغاز می شود و تا مرگ ادامه می یابد.راه ها هم می توانند متعدد و متفاوت باشند.در کنار چنین تعددی می توان تفاوت های فردی را نیز مستتر دانست.به زبان ساده، همان طور که طرق، مختلف و متعددند، انسان ها هم متفاوت و متمایزند.درست است که اساس، جوهره ی درونی اوست اما این یه معنای یکی دانستن استعدادها نیست.پس، ادامه ی حیات آدمی دارای قاعده است که گزینش آن نیز به دست خود آدمی است.قاعده زنده بودن یا زندگی کرذدن؟ درست است که وضعیت شاید به شکلی رقم بخورد که افراد از انتخاب نیز دوری جویند و خود را در امواج رها سازند ولی همین هم نوعی انتخاب است.راه را بر گزیدن است.این که فرد می خواهد زنده باشد یا زندگی کند.توضیح درونی افراد دقیق، گویای این حقیقت است که نوع بشر در انتخاب نقشی اساسی دارد.
این یعنی، ادامه ی حیات آدمی نوعی مسلک هم هست.افرادی که آن را برمی گزینند،نشان می دهند به کدامین سمت می روند.زنده بودن یا زندگی کردن؟به طور مثال، وقتی در مسلکی، تنها تابع بودن مطرح است و همه باید گوش به فرمان باشند و تمام مظاهر زندگی را دیگری یا دیگران انتخاب می کنند، زنده بودن را برای خویش برگزیده است.این مهم حتی در تولید نسل نیز مستتر است.چگونه ازدواج کند و با چه کسی پیوند ایجاد نماید را دیگران انتخاب می کنند.این نتیجه ی همان انتخابی است که باعث ورود مسلکی خاص در درون جامعه شده است.
معنای دیگری که در سبک می توان یافت همان مذهب است.شکل و نوع آن را مردمانی انتخاب می کنند و در آن وارد می گردند که مهم تلقی نموده اند.در این مذهب است که ترسیم زنده بودن یا زندگی کردن مطرح می شود.
بنابراین، شیوه ی خاص زندگی هر فرد او را به یک سمت می کشاند که یا باید او را وجودی زنده بنامیم یا زندگی کردن را به او متعلق بدانیم.سبیلی برای ادامه ی حیات است که در ابتدای تولد آغازینی دارد و مرگ نیز پایان آن خواهد بود.با درد و رنج ماندن یا از بودن خویش شاد و شادمان بودن است.این همان سبک زندگی است که برای افراد قابل قبول می گردد.تمام کسانی که از جامعه به دورند خود، آن را تایید کرده اند.زنده اند چون نفس می کشند.راه می روند.غذا می خورند و از اکسیژن هوا استفاده می نمایند.نقشی در تغییرات جامعه ندارند و دایره ای به دور خود کشیده و ورود ممنوع را ترسیم کرده اند.
پس،رسم ادامه ی حیات را نوع بشر برای خویش ایجاد می کند و لذا در یکی از این دو راه قرار می گیرد.زنده بودن خود را تایید می کند و زندگی کردن را نیز نشان می دهد.
بنابراین، می توان میان راه ادامه ی حیات بشر با نوع ترسیمی که دیگران برای او رقم می زنند رابطه ای مستقیم یافت.در سبک زندگی که گاه فقط زنده بودن است، فرد تنها خود را می یابد و ارزش ها و سنت هایی که انتخاب می کند او را از سایرین جدا می نماید.در تفکر غیر فعال و در تصمیم گیری ها پیرو دیگران است.معنایی از زندگی نمی داند و فقط خود را به انواعی از حوادث می سپارد و از آن نیز نمی نالد.در کنار چنین تصوری، افردی هستند که ارزش هایی را بر می گزینند که زندگی کردن را معنا می بخشند.در تمام فعالیت ها وجودی موثرند و فکر و عقل را وسایلی برای لذت بردن و انتخاب راه های درست زندگی در نظر می گیرند.بودن در راه را اصل می دانند و خویشتن را موثر دانستن ،اصولی برای زندگی کردن در نظر می گیرند.بر خود مسلطند و دیگران را در احترام می یابند.
بنابراین می توان سبک زندگی یا راه هایی که افراد برای ادامه ی حیات خود در نظر می گیرند را در تقسیم بندی، مهم دانست.مجموعه ای از طرز تلقی های فردی و جمعی را برای جداسازی، بنیانی مهم در نظر گیریم و بدانیم که راه ها موجودند اما این که کدامین را برگزینیم ؟بسته به انواعی از ویژگی ها و ارزش های پذیرفته ی شده فردی و جمعی دارد.انواعی از طرق پیش رو و شیوه هایی که ادامه ی نسل ها را ممکن می سازد و استمرار آن را مهیا می نماید.آن که زنده است هم می تواند فرزندانی را تقدیم کند اما با کدامین حالت؟ این اساسی برای زنده بودن یا زندگی کردن می شود.
به هر حال، سبک زندگی و چگونگی برخورد با این دنیا باعث می شود تا افراد را در قالب های معینی جای دهیم.انسان می تواند با انتخاب سبک زندگی از میان انواعی از شق ها، زنده بماند یا زندگی کند.
دانش:انسان موجودی تولید کننده است.این نتیجه ی کوشش های غریزی او نیست که نیازهای او اساسی برای انواعی از تولیدات می گردد.در واقع، این احساس احتیاج آدمی برای ماندن در این دنیاست که باعث می شود تا بکوشد و برای رفع انواعی از نیازهای خویش فعالیت نماید.بنابراین، نوع تولیدات او با نیازهای درونی و برونی متوازن خواهند بود.از میان تمام تولیدات, علم و دانش دارای جایگاهی ویژه است.انسان انواعی از دانستنی های خود را سر و سامان می دهد و ساختاری معین و منسجم به وجود می آورد.او از این طریق برای مبارزه با انواعی از بیماری ها موفق می گردد و بدین سان، خود را از انواع مرگ ها رهای می سازد.
دانش، تولید انسان است و اوست که آن را نیز به خدمت می گیرد.دانایی او با د انش تولیدی در یک صف قرار می گیرند و آدمی را به سمت ادامه ی حیات، رهنمود می کنند.
در موضوع زنده بودن آدمی، بدون شک، دانش نقشی اساسی دارد اما این به معنای خواستاری علم نیست.دانایی انتظاری است که علم از آن برخوردار است.افرادی که می خواهند تنها، زنده باشند، به دنبال استفاده از نمادهای علمی برای خویشتن هستند.به طور مثال، از علم پزشکی برای درمان استفاده می کنند بدون این که بدانند نوع دارو دارای کدامین خاصیت مثبت یا منفی احتمالی است.زنده بودن در رابطه ی با علم هرگز علم آموزی نیست.در واقع می توان زندگان را کسانی دانست که از علم به عنوان وسیله ای که موجود است استفاده کنند بدون این که ان را در درون خود ریشه دار نمایند.زنده بودن در این رابطه به معنای داشتن علم نیست. افراد گرایشی به آن نخواهند داشت.
در زندگی کردن، عکس زنده بودن نماد می یابد.علم وسیله ای برای دانایی و چگونه زندگی کردن است.می داند و می فهمد و از دانش روز استفاده می کند تا بدین سان، آگاهی های خویش را بالا و از آن سودهای درونی و برونی ببرد.او اهل مطالعه است و از این باب که بر دانش های خویش می افزاید، لذت می برد.او به هر کاری دست نمی زند زیرا نیازمند به دانش آن است.امکان کجروی او در این دنیای فاسد، کمتر از زندگان است.او می داند، پس، راه را درست انتخاب می کند.زندگی کردن را با علم در می آمیزد تا بهترین استفاده ها را نماید.او حتی در درمان خویش، از هر دارویی استفاده نمی کند.او پزشک را تحت تاثیر دانایی های خود قرار می دهد.ادراک او از علم اوست. راه گزین است و دانایی خواهی او به سمت درست گزینی، متمایل است.
دانش از این نظر که زندگی را شاداب می کند، دارای نقشی اساسی است.آدمی را از زیر به بالا سوق می دهد.میزان آگاهی های او را ترفیع و میزان انحراف را کاهش می دهد.در چنین وضعیتی، زندگان کسانی می شوند که از علم بی خبرند و از نوعی شناختی که بتواند آن ها را در مسیر بودن قرار دهد، غافلند.تفاوت میان زنده بودن و زندگی کردن در میزان توجه به علم نهفته است.کسی که فقط نفس می کشد، از اطراف خود بی خبر است در حالی که زندگی خواهان، موجوداتی فعال و دانا در علم آموزی هستند که دقیق می دانند چه کنند.دنیا را شاداب می بینند و شاد می سازند.باید علم را در این رابطه به دو بخش درک کردنی و بی تفاوتی تقسیم نمود.زندگان بی تفاوت ترین انسان ها نسبت به علم آموزی اند.شاید هم مقصر نباشند زیرا با دانایی میانه ی خوبی ندارند.
پس، دانش، پایه گذار آگاهای های آدمی برای بهزیستی و خوش نشینی است.طبیعت به واسطه ی علم آدمی مغلوب می شود و شکل و شمایلی جدید به خود می گیرد.کسانی که فقط زنده اند، جنگل ها را نابود می کنند و از زیبایی های آن، بی بهره می گردند.زنده بودن برای پر کردن شکم خویش است و موثر بودن اطراف، چندان تاثیری بر آن ها ندارد.عمر را باید بگذرانند.این مهم نیست که چگونه باشد.صبح را شب کردن و شب را صبح کردن است.آن ها از دنیای زیبا و متحول، غافلند و نکته ای برای لذت بردن نمی یابند.گرچه می دوند اما از مسیر خارجند.نفس می زنند تا به جایی برسند.این جا کجا باشد؟ مهم نیست.در زندگی خواهان این چنین وضعیتی قابل قبول نیست.چون می دانند پس موجودیت خویش را درک می کنند.برای موجودیت خویش ارزش قائلند و این ارزشمندی را از راه علم به دست می آورند.
بر این اساس, دانشمندان زنده نیستند که زندگانی برای همیشه ی تاریخند.در زمان خویش, خوب زیستند و خوشنام ماندند.خدمت کردند و دانا سازی نمودند.این نقش علم در زندگی کردن است که آگاهی ها را افزایش می دهد و جهل ها را که اصلی ترین وسیله ی عقب ماندگی است, از بین می برد.دانایی را مسبب هستند و دانش های روز را دلایلی برای روشن فکری بیشتر می یابند.
دانش که در دنیای امروز موثر افتد, انسان ها نیز به واسطه ی آن, زندگانی می کنند.آن ها موجودات زنده مانند سایر حیوانات نیستند بلکه، دانش هایی را با خود دارند که به روند زندگی کردن آن ها سرو سامان می دهد.علم و دانش مسببینی هستند که نوع بشر را آگاه و از خطرات بیدار می نمایند.بدین شکل است که سبک و روش زندگی را نیز معین می کنند.هر مکانی که خطر موجود باشد با خبر و بدین سان، از لذت دنیوی برخوردار می نمایند.با دانش می توان زندگی کرد گرچه به زنده بودن نیز کمک شایانی می نماید اما هدف اصلی آن، زندگی کردن نوع بشر است.
تعادل:انسان یا موجودی زنده است و نفس می کشد یا این که در حال زندگی کردن است .این دو شکل هرگز مانند هم نیستند و در موارد بسیاری با یکدیگر ضدیت دارند.به زبان ساده هر کسی که زنده است را نمی توان در حال زندگی کردن خطاب کرد.بر این اساس ویژگی های موجود زنده فقط موجودیتی برای ماندن است در حالی که زندگی کردن لذت بردن و معنا داشتن شیوه ی آن است.برای پرداختن به مشابهات مشکلی موجود نیست.در واقع آن که نفس می کشد هم زنده است و هم زندگی می کند اما آن که با زجر امورات را می گذراند فقط زنده است.پرداختن به موضوعات مهم می توانند تفاوت های فاحش را رقم زنند.هر عالمی در این رابطه حرف های تخصصی خویش را می زند و شعرا نیز با ادبیات خاص خود نوع برداشت ها را مطرح می نمایند.
شاید هر موضوعی بتواند بخشی از ناگفته ها را معین کند اما همیشه کامل گرایی با انواعی از موضوعات میسر می شود.توازن در هر یک و نیز عدالت و تساوی گری می توانند در این دو موثر واقع شوند.تعادل به عنوان ماحصل چنین تصوری مداخله گر در بیان تفاوت ها خواهد بود.در معنای تعادل می توان از برابری نام برد.در میان موجودات زنده با هم برابر شدن معنایی ندارد.خواسته ای نیست که برای همه قابل قبول باشد.همراه با جو حرکت کردن است.پذیرش آن چیزی است که در حال وقوع است.افرادی که این چنین تصوری از دنیا دارند فقط خود را به دست حوادث می سپارند و نقش خویشتن را به هیچ می نگارند در حالی که افر ادی که زندگی می کنند برابر خواهی را اصلی برای آدم بودن بر می شمارند.انسان ها موجوداتی هم نوع هستند پس همه به احترام نیاز دارند.
با یکدیگر راست آمدن هم معنای تعادل را منعکس می کند.افرادی که زنده هستند این معنا را درک نمی کنند.اصولا برای خود جایگاهی قائل نیستند که دیگران را با خود راست آمده تلقی نمایند.چون خود نیز در دایره ی زندگی کردن نیستند پس خویشتن را نیز از این حالت خارج می نمایند.در مقابل چنین تصوری افرادی که در حال زندگی کردن هستند معنا و مفهوم آدم بودن را درک می کنند و انتظار دارند تا دیگران با آن ها راست آمدن و راست رفتن را رعایت کنند در حالی که خود نیز این چنین هستند.درستکاری بدون برتری جویی است.همه ی انسان ها در اساس جوهری خویش مانند هم هستند و این مهم را در زندگانی می توان بهتر درک نمود.تعادل در این شکل از نگاه به زنده بودن و زندگی کردن دارای دو معنای جداگانه است.آن که فقط می ماند و آن که حرکت می کند تا برسد.
تعادل میزان برابری هم هست.در این نگاه جفا و ظلم جایگاهی غیر انسانی دارد.در افرادی که هر رفتاری را حق خویش می دانند و قسمت و سرنوشت را موثر در آن بر می شمارند همان کسانی محسوب می شوند که زنده هستند در حالی که در افرادی که زندگی می کنند برابری انسان ها اصل و اساسی برای ماندن تلقی می شود.این برابری را هم برای خود می خواهند و هم برای سایر افراد جامعه در نظر می گیرند.انواعی از ظلم هایی که پذیرفته و تایید می شوند به وسیله ی کسانی صورت می گیرند که فقط زنده هستند.در برابر آن افرادی که زندگی می کنند تساوی و برابری را تعادلی برای ماندن جامعه و جلوگیری از نابودی آن در نظر می گیرند.پس هر اندازه که میزان برابری بیشتر باشد آن جامعه دارای افراد زندگی کننده است.همان کسانی که از ماندن خویش لذت می برند و شادمان هستند.
در تعادل نگری برای زندگان و زندگی کنندگان می توان همتا نگری را نیز مطرح کرد.این که افراد یک جامعه برای خود ارزش قائلند و در برابر برای هم نوعان خویش نیز این چنین هستند.همتا بودن به این معنی است که اساس موجودیت آدمی یکی است.همه اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند.در زنده ها فقط ماندن خویش برای گذراندن امور به هر شکل مطرح است.نه همتایی خویش را ارزش می دهند و نه آن را برای خود حقی مسلم در نظر می گیرند.بنابراین اگر حقی از آن ها ضایع می شود عکس العملی نشان نمی دهند.البته علت آن هم مشخص است.نمی دانند که همتا نگری در جوهره ی آن هاست.بر عکس این حالت زندگانی کردن با همتا نگری جوش خورده و محکم ایستاده است.این باور را تمام افرادی که از زندگی لذت می برند دارا هستند.
در هر صورت باید در تعادل نگری میان زندگان و زندگی کنندگان تفاوت قائل شد.زنده خود را متعادل نمی بیند.بادی که آمد سرنگون می شود.در دست حوادث است پس شدت که گیرد نابودی به دنبال آن خواهد بود در حالی که در زندگی کنندگان باد هم تسخیر تفکر و تعقل اوست.این اوست که باد را با تمام شدت کنترل می کند و از آن برای تولید برق استفاده می نماید.تعادل گری در انسان مانند هر جسم دیگری است.همان طور که در جسم در حال تعادل برآیند نیروها بر آن برابر با صفر است در آدمی نیز فشارها بر او برای انحراف از زندگی کردن هیچ نگاشته می شود.برابری و عدالت خواهی نمادی از تعادل گرایی در میان انسان هاست.زنده ها فقط می نشینند و تعادل را از دیگران می خواهند و شاید هم اصلا ندانند که نیاز دارند اما در افراد زندگی کننده اصل و اساس بنیانی برای ادامه ی حیات عزت بخش خواهد بود.
چرایی:انسان موجودی است که با هدف آفریده شده است.این نظر بسیاری از دانشمندان و دین داران است.این موضوع در بحث اخلاق گری دارای معنا و در زیست محیطی ادامه دهی نسل هاست.بیهوده بودن آدمی برای زندگی قابل رد شدن و تایید هدف دار بودن زیست او نیز مورد تاکید انسان می باشد.در این میان می توان به زیر بنایی نگریستن موضوع اشاره نمود که به طور واضح موضوع را معین می کند.این که سئوالی برای نوع موضوع مطرح شود یا این که پرسشی ذهن نوع بشر را به خود مشغول دار،د دارای اهمیت و ضرورتی حیاتی است.به راستی نوع ادامه ی حیات بشر چگونه تفاوتی را ایجاد می کند؟چرا میان انسان و حیوان در این رابطه تفاوت هاست؟این چنین نگرشی را در موضوع، چرایی قضیه گویند که البته تک بعدی نیست و گستردگی فراوانی دارد.
چرایی زیست نوع بشر انواع مختلفی را داراست.شاید مهم ترین آن مربوط به پرسش فرد از موجودیت خویش باشد.چرا آفریده شده ام؟همین کافی است که فرد به فکر فرو رود و دلایل متفاوتی را جستجو نماید.چنین وضعیتی برای زندگان غیر از زندگی کنندگان است.به زبان ساده انسانی که چنین تصوری دارد در حال زندگی کردن است.او قصد دارد تا هدفمندی خویش را بیابد و بر آن تاکید نماید.در مورد زنده ها چنین وضعیتی قابل تصور نیست.او همراه با جریانات است.نه سئوالی را در ذهن می یابد و نه زندگی را معنا دار درک می نماید.این تفاوت عمده ای میان زنده ها و زندگی کنندگان است.آن که می داند و آن که فقط وجودی نفس کش دارد.چرایی وجود ابتدایی ترین و مقدم ترین پرسش در مورد ارزشمندی خویشتن است.این که بداند در دنیا وجود دارد و بر روند آن تاثیر گذار می باشد.
چرایی فعالیتی هدف دار برای نشان دادن وجودی کوشاست.سئوالی که فرد در مورد محیط اطراف مطرح می کند نشان دهنده ی توجه ی او به زندگی است.برای او اساس ،شناخت و دانایی است.نه برتری جویی را می پذیرد و نه به خود اجازه می دهد که بر دیگران مسلط شود.پس فعال است و در حال زندگی کردن می باشد.در عدم پرسش در میان افراد نوعی خفتگی مطرح است.نه پرسشی را لازم می داند و نه پاسخی را مورد لزوم برمی شمارد و اصولن در فضایی نیست که چنین درکی داشته باشد.متحرکی بی معناست.قدم روی کنترل شده است.سرنوشت او را دیگران رقم می زنند و در اختیار خویشتن نیست.سئوالی که در روند زندگی مطرح می شود در سیستم زنده بودن قابل طرح نیست.چرایی زندگی تنها در پاسخ یافتن های مفهوم دار است.
در اصل زندگی و موجودیت هم چرایی دارای معنا و مفهوم است.آدمی مدرک است.فهم و شعور دارد.بی خود وارد زندگی نشده است.تولید مثل او تنها برای بقا نیست بل که نوعی تسلسل برای بهتر شدن است.نسل هایی که باید فهیم تر و موثرتر بر روند ادامه ی دنیا باشند.زنده ها در این وضعیت خموشند در حالی که انسان های زندگی کننده عکس آن عمل می کنند.چرا این چنین می شود نشان دهنده ی توجه به اصل هاست.بدون شک تا پرسش قانع کننده را نیابند از پای نخواهند نشست.تفاوت میان زنده ها و زندگی کنندگان کاملا مشهود است.تفکر در راه که باشد معنای هر دو را معین می کند.سئوال کننده فردی در خواب نیست که فقط زنده بودن را نشان دهد بل که فردی در بودن هاست که موثر بر ساختار و رشد دنیوی است.
چرایی نه تنها نشان دهنده ی گرایش به بودن است بل که به آن نیز معنا و مفهومی انسانی می دهد.هدف را معین نمودن و بر اساس آن حرکت کردن است.هدف را خود انتخاب می کند و دیگران را تنها یاورانی در رشد و تعالی بر می شمرد.این چنین وضعیتی برای فرد زندگی کردن است.لذت بردن و معنا یابی جهت زندگی است.استفاده از ارزش های درونی خویش است.او بر استعدادهای خدادادی خویش تکیه می زند و آن را موردی برای تعالی برمی شمارد.زنده ها این چنین نیستند.استعداد تنها کلامی برای بودن است.می توانم نفس بکشم و با مردم و جهت ها حرکت کنم.کجا؟ نمی دانم.هر کجا که روم همان است که از قبل تعیین شده است.این تصور یک زنده است.راه می رود اما نمی داند که کدامین راه را باید داشته باشد.
چرایی نمادی از انواع بودن هاست.آن که خواستار آن است زندگی می کند و از بودن خویش رضایت دارد.اعتمادی بالا را می جوید و برای رفتن در راه تلاش می نماید.برای او ماندن معنایی انسانی دارد و با یافتن پرسش ها روش های درست زندگی کردن را نیز انتخاب می کند.به دنبال همین اصلاحات است که از تغییرات به سمت تحولات حرکت می کند و تکامل را برای خویشتن می خرد.در نقطه ی مقابل افرادی که زنده هستند از پرسش ها غافلند.نیازی در خود نمی یابند و تاثیر پذیری بر دنیا را فراموش نموده اند و اصولن نمی دانند که می توانند.این تفاوت در چرایی از فردگرایی تا جمع گرایی و از خود تا طبیعت در نوسان است.چرا باید باشم در زندگی کردن معنا دار می شود و در زنده بودن هرگز مطرح نمی شود.چرایی راهی مناسب برای نشان دادن تفاوت میان زنده بودن و زندگی کردن است.
تسلیم:فعال بودن آدمی در زندگی یکی از مهم ترین رفتارهای او در طول حیات محسوب می گردد.این مهم حتی در جانواران نیز مستتر است.فعالیت برای زنده ماندن که گاه به راز بقا هم کشیده می شود.از این نظر که جانواران برای ماندن و در واقع زنده بودن تلاش می کنند.هر عملی ممکن است قابل توجیه باشد.قتل و شکار برابر با هم قرار می گیرند و رحم و مروت تحت تاثیر نیاز به ماندن مدفون می گردند.این خاصیت زنده بودن است.فعالیتی که فقط برای ادامه ی زنده ماندن مطرح است و معنای دیگری ندارد.به طور مثال وقتی آهویی در کنار شیری قرار می گیرد که سیر و سیراب است کاملا در امان می ماند.در بسیاری از موارد این چنین است.البته این که ترحم در حیوانات ممکن است وجود داشته باشد هم قابل بررسی است اما اصل ماندن و ادامه دادن حیات است.
در مورد انسان این چنین تصوری قاعدتن نباید موجود باشد.آدمی به دنبال زنده بودن نیست بل که قصد و منظور او لذت بردن از ماندن است که آن را زندگی کردن گویند.مطالعه ی نوع ادامه ی حیات انسان ها نشان می دهد که برای او هر دو تصور زنده و زندگی کردن قابل قبول است.از این نظر که فعال است تا دنیا را به نفع خود تغییر دهد، موثر بر آن است پس زندگی می کند و از این نظر که دنیا بر او تاثیر گذار و فشار آور، زنده است و نفس می کشد.دنیا برای او تصمیم می گیرد و او "تسلیم" بی چون و چرای اطرافیان است.بنابراین می توان زنده بودن را با تسلیم بودن یکی دانست.انسان هایی که این چنین هستند فراوانند.راه می روند اما بدون تاثیر بر اطرافیان تحت تاثیر قرار می گیرند.تسلیم در زنده بودن و زندگی کردن دارای دو معنای متفاوت است.
گردن نهادن در برابر انواعی از فشارها نشان دهنده ی زنده بودن آدمی است اما هرگز زندگی کردن را متجلی نمی کند.غافل از خود بودن باعث تسلیم شدن می گردد.کسی که خود را نیرومند نمی داند و زور و بازویی برای مقابله جستجو نمی کند.چنین تصوری برای او مانند نفس کشیدن زیر دست قصاب است.تسلیم در این مورد خاص فقط رضایت نیست که دقیقن حرکت بر علیه توانایی های درونی آدمی است.در مقابل چنین وضعیتی، انسان هایی وجود دارند که تسلیم را معنایی دیگر می یابند.برای آن ها فعالیت و کوشش نمودن برای ایجاد تغییرات در اطراف بر ای لذت بردن و شادمان بودن اساسی برای نگرش به آینده ی روشنی است که در پی آن هستند.زندگی کردن تسلیم نشدن در برابر حوادثی است که بسیار متفاوت و دارای درجات مختلفی است.
رام شدن هم نوعی تسلیم شدن است.این بدان معنی است که هر آن چه دیگران می گویند می پذیرد که در واقع مجبور است بپذیرد.تسلیم در این حالت هم زنده بودن را نشان می دهد.انسانی که زندگی می کند هرگز این چنین تصوری ندارد.رام شدن در برابر چه چیزی؟ چرا باید دیگران او را فرمان دهند و او رام باشد؟ اصولن مگر آدمی وحشی است که قرار است دیگران او را رام کنند؟ فعال بودن آدمی در این معنا نشان دهنده ی متضاد بودن با رام شدن است.منظور دار بودن نشان دهنده ی زندگی کردن است.همان طور که ممکن است تحت تاثیر عوامل قرار گیرد خود نیز بر دیگران تاثیر گذار خواهد بود.پس زندگی کردن با تسلیم شدن رابطه ای عکس دارد.آن که تسلیم می شود زندگی نمی کند و آن که زندگی می کند تسلیم نمی شود.تا آخرین لحظات حیات در تلاش و کوشش است تا وضعیت را به دلخواه خویش تغییر دهد.این دلخواهی بلهوسی نیست که نگرشی انسانی دارد و آدمیت او را تحت ارزشیابی قرار می دهد.
واگذار کردن هم می تواند نوعی تسلیم در برابر فضای موجود باشد.انتظار از خود نداشتن و دیگران را همه کاره در نظر گرفتن همان واگذار کردن است.انسان هایی که این چنین هستند و در انتظار رسیدن به وسایلی برای زنده ماندن می باشند از نظر ما فقط هنر نفس کشیدن را دارا هستند.در برابر چنین وضعیتی افرادی هستند که واگذاری را به سمت خویش متمایل می کنند.کوشا هستند و از سخت ترین کارها ترسی ندارند.می کوشند تا غالب شوند و در تلاشند تا بهترین ها گردند.از امید و آرزو گرفته تا رسیدن به متعالی ترین درجات در فعالیت هستند.پس زندگی می کنند و به ان معنا می دهند.چنین وضعیتی با تسلیم شدن در تضاد کامل است.کار و تلاش را برای خود نوعی تفریح برای رسیدن به اهداف می دانند که بدون شک والا تر و بالا تر از محدودیت های زنده بودن است.
سپردن نیز می تواند نوعی تسلیم در نظر گرفته شود.افرادی که کار را به دیگران می سپارند و در انتظار دسترسی به وسایل هستند، خود را بی ارزش در نظر می گیرند.در واقع نمی توانند.قادر به انجام امورات نیستند.در انتظار مرگند.لذتی در آن ها متصور نیست.مانده اند تا غذایی دریابند و آبی سیراب کنند.سپردن کارها و مسئولیت ها به دیگرانی که از آن ها بهترند.این وضعیت فقط زنده بودن است.در کنار و ضدیت با آن سپردن کارها به وسیله ی خود و دیگران به سمت خویشتن است.تلاش هایی برای به دست آوردن زیبایی هایی که منتظرش است.کارها را به خود سپردن نشان دهنده ی اعتماد به نفسی است که نیازمند رسیدن به منظورهاست.سپردن در برابر گرفتن بسیار حیاتی است.کوشش برای رسیدن به انواعی از خواسته های انسانی که او را ارزشمند و قابل اعتماد می نماید.
