دوستداران تربیت

امیدوارم  جهان به مرحله ای برسد تا بر اساس آن تربیت بتواند به سیاست جهت دهد .

درباره من
با توجه به نقش تعلیم و تربیت در انسان سازی، تاثیر آن بر تحولات انسانی و کمک  به پیشرفت جوامع، این پایگاه تلاشی درجهت کمک به هم فکری ، مشاوره،هم کاری، هم دلی و هم زیستی مسالمت آمیز تمام انسان هایی دارد که می کوشند جوهره ی آدمیت را بارور و صلح و صفا در میان آن ها را نشو و نمو دهند.کوششی است که در کهن شهر تاریخی شوش،  در  شهردانیال پیامبر،دعبل خزائی، فتح المبین و شهدای گمنام و بی ادعا، انجام  و امیدوار است که  ایجاد   آن باعث اتحاد بیشتر مردم این مملکت گردد. نظریه پردازی در عرصه ی تعلیم و تربیت و ارائه ی طرح های جدید در جهت ایجاد تغییر و تحول در نظام اموزشی از کوشش های دیگری است    که  در همین راستا انجام می گیرد. تبادل اطلاعات با اندیشمندان تربیتی و استفاده از کلیه ی  نظرات ارائه شده،نهایت تلاش و کوشش این پایگاه است.
نويسنده :استاد جعفر دیناروند
تاريخ: دوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ ساعت: 0:7

تمسخر:ارزش انسان به رفتار و کردار اوست.فعالیت های وی نشان دهنده ی میزان علاقه و گرایش به سمت و سویی خاص است.در جمع می ماند تا ذات خود را پاسخگو باشد.قوانین را تدوین می کند تا یکپارچگی را معنا بخشد.آدمی از این نظر که انسان است در رفتار و کردار خود دارای معیار و ترازو است.احترام به دیگران ایجاد احترام به خود می کند.همان طور که قابل احترام می شود باید به دیگران و همنوعان خود نیز چنین کند.خواسته ی او حفظ ارزشمندی است.چنین وضعیتی هم شامل خویش و هم دیگران می شود.

آدمی از این نظر که دارای تفاوت هاست قابل پذیرش است اما این به معنای برتری جویی و خود پسندی نیست.آدمی در توانایی ها و استعدادها متفاوت است اما این هرگز به معنای غرور و خودپسندی نخواهد بود.ذات تمام آدم ها پاک و منزه است و این استمرار زندگی است که آن را دچار تغییر و تحول می نماید.

از طرفی،روابط اجتماعی عاملی مهم در درک و فهم یکدیگر است.انسان بدون جمع قابل به زندگی سعادتمند نخواهد بود.تنهایی برای آدمی نوشته نشده است و این نفس اجتماعی است که تبادلات را ایجاد می کند.روابط افراد با هم و نیز جمع با جمع نشان دهنده ی پیشرفت های انسانگرایانه است.در این میان، تزلزل در ارتباطات نیز قابل بحث می گردد.کسانی وجود دارند که این مهم را دچار مشکل می کنند.قهرهایی که میان انسان ها آغاز می شوند ممکن است تا جنگ و حذف فیزیکی نیز کشانده شوند.درگیری و باز شدن دروازه ی نکبت جنگ از همین نکات شروع می شود.بی ارزش دانستن همنوعان در روابط کلامی و عملی زمینه را برای عداوت و دشمنی باز می کند.تمسخر از جمله رفتارهای دشمن سازی است که بعضی از افراد بیمار به آن دست می زنند.

افرادی بیمار که با دست انداختن دیگران تلاش می کنند تا شان و منزلتشان را پایین کشند و از این طریق خنده و مضحکه را رواج دهند.درون این افراد مملو از مشکلات روانی است که گاه تزلزل شخصیت نیز باعثی بر اقدامات می گردد.شاید همین دون بودن است که او را به فرمان دون کشیدن دیگران می کشاند.

ریشخند زدن و القاب غیر واقعی استفاده کردن برای دیگرانی که این چنین نیستند خصوصا در حضور او و گاه عدم حضور ،نوعی درد است که فرد مسخره کننده دارد.درمان آن هم رها نمودن تمسخر در میان جامعه است.کدامین انسان سالم خواهان مسخره ی خود یا دیگران است؟هر اندازه انسان والاتر شود احترام و ارزش همنوع خود را بیشتر رعایت می کند.مسخره کردن از جمله رفتار هایی است که نشانه های آدمیت را زیر سئوال می برد.

ریشخند به دیگران زدن و خود حتی به صورت مصنوعی خندیدن نشانه ای از این رفتار نادرست است.کسانی که از او والا ترند ،بیشتر مورد خطاب قرار می گیرند.برای آن ها حدود هم ترسیم شده نیست.دیگران را خنداندن نه برای شادی است بلکه تنها افرادی خاص را پایین کشیدن است.

همیشه در نابسامانی قرار دارند و البته در بسیاری از موارد قبر خود را خود می کنند.دیگرانی که تحمل کمتری دارند دشمنی را چاشنی کار می کنند و در صدد حذف او می گردند.دشمنی با تمسخر یکی از خطرناک ترین نوع عداوت است.شان و منزلت اجتماعی و فردی برای تمام انسان ها قابل تصور است.آنچه این منزلت را دچار تزلزل یا کاهش می نماید عملکرد خویشتن است.تمسخر در نزد جامعه ای که فهم و شعور بالایی دارد پذیرفتنی نیست.

به هر حال،استهزاء می تواند فردی یا جمعی باشد.تفاوتی میان بی ارزشی آن نیست.کس یا کسانی که چنین رویه ای دارند بدون شک بیمارند که گاه خود نیز از آن آگاه نیستند.بدیهی است که نوع تمسخر هم مداخله گر در شخصیت افراد مسخره کننده است.شدت و ضعف دارد و زمانی حتی بزرگ و کوچکی را رها می کند.

بدین ترتیب می توان میان انواعی از تمسخرها تفاوت قائل شد اما این بدان معنی نیست که نوع رفتار پذیرفته شده است.درد است و جامعه باید برای زدون آن اقدام نماید.تمسخر به دلیل تاریخ طولانی که دارد تا به امروز قابل علاج نبوده است.باید درون ها را نگریست تا چاره ها را حدس زد.

سنگینی و وقار در چنین افرادی موجودیت ندارند و بر همین اساس است که با گذشت زمان تنها افرادی خاص که چندان ارزشمندی والایی ندارند در اطراف او می مانند.تمسخر را باید در هر جامعه ای دلیل بر مشکلی اجتماعی دانست که ممکن است بر سایر مشکلات نیز افزون شود.تمسخر رفتاری بیمارگونه است که ریشه در درون و تاریخ شخصیت فرد دارد.

بی شرمی:جوامع بشری برای رشد و پیشرفت خود نظم و قانون را دلیلی بر فعالیت ها می دانند.خطوط و وظایف را معین می کنند تا هر فرد بر اساس توانایی ها و شایستگی هایی که جامعه برای او ترسیم نموده حرکت کند.رعایت این خطوط و احترام و عدم ورود به محدوده های دیگران نوعی درک و فهم را منتقل می کند که نشان دهنده ی گرایش آدمی به ذات و درون خویش است.ذاتی که بدون شک انسانیت است و با سایر موجودات، متفاوت تلقی می شود.

اژ طرفی،زندگی جمعی برای ورود افراد تنها برای رفع نیازهاست که هم جنبه ی فردی و هم جمعی دارد.عبور از خطوط در هر جامعه ای هنجار شکنی است که مورد تایید اهل فهم و شعور نیست.رعایت احترام دیگران و انسان شمردن همنوعان راهی برای بهتر زیستن است.آرامش خواهی بدین شکل زودتر محقق می شود.

از طرف دیگر،بی محابا دل به دریا زدن نوعی خودکشی است.بی گدار به آب زدن مثلی معروف برای خطر خریدن است.تبدیل رفتارها از بد به خوب نیز ممکن است دلیلی بر انجام کارهایی ناشایست باشد.به طور مثال شجاعت را با نترسیدن یکی گرفتن خطاست.بدون مطالعه وارد جنگل گردیدن شجاعت نیست که نوعی بی تدبیری و زمینه سازی حذف فیزیکی است.

از یک منظر،بعضی از افراد کلمات را بد شکلی تبدیل به عمل می کنند.بی شرمی یکی از عمده رفتارهایی است که گونه ای از افراد از آن سود می برند تا خود را مطرح کنند.رعایت نکردن ادب در هنگام حرف زدن یا برخورد با دیگران از جمله رفتارهایی است که بی شرمی نامیده می شود.انسان موجودی حیا دار است و باید بهترین استفاده را از آن نماید.همه ی انسان ها این را می دانند و شاید عمده ترین تفاوت رفتاری میان انسان و حیوان را همین مورد مطرح کنند.

خجالت کشیدن از اینکه نمی توان هر حرفی را زد یا هر عملی را به ظهور رساند همان رعایت شرم است.آدمی که در هنگام برخورد با دیگران یا برای رفع مشکل خود عار را کنار می زند و خویشتن را در دایره ی وسیع و آزاد می انگارد،رفتارهایی دور از شان آدمیت دارد.ما چنین وضعیتی را عدم وجود انفعالی می دانیم که فرد در هنگام حرف زدن یا ارتکاب عمل، داراست.

نه شرمی مانع اوست و نه مانعی انسانی جلودار است.گستاخی در بیان کلمات میان بعضی از افراد هرگز به معنای شجاعت نیست.توصیف شجاعت مثبت گرایانه است اما حمله به دیگران و عدم رعایت حدود، بی شرمی است.بی ادبی در هنگام اعمال، نشان دهنده ی انحراف درونی است.هیچ انسانی نمی تواند از درون خود دور گردد.حفظ شان خویش و حرکت بر اساس آداب و رسوم، اصلی مهم برای هر جامعه ای است.

بدون شک بی شرمی رفتاری غیر قابل قبول در جامعه ی انسانی است.کنار زدن خجلت و دریدن پرده های حیاست.اگر چنین وضعیتی پیش آید نشان دهنده ی عدم سلامت فرد یا جمع است.درست است که بعضی مصر بر گرفتن حق خویشتن هستند اما این به معنای ورود از هر طریقی نیست.حیا را باید عاملی در پاک نمودن رفتار دانست.

چگونه است که آدمی با همه ی عریانیش که در غرب دارد اما باز هم تکه ای از شرم جنسی را در حضور دیگران رعایت می کند.گرچه این بدان معنا نیست که جوامع خاص دچار مشکل نیستند.بسیاری از افراد ترسو کسانی هستند که در حیا و خجالت این چنین اند و از نظر ما این ها شجاع ترین انسان های موجود می باشند.گستاخی هرگز هنری والا و پذیرفته شده نیست.صدای خود را بالاتر از دیگران نمودن و رعایت احترام و سن و سال دیگران را ننمودن بدون شک درد است.

ما چنین دردی را در جوامعی که ارزش های انسانی را به حاشیه کشانده اند به وفور یافته ایم.بی ادبی در برخورد با دیگران، کنار زدن حیا در هنگام ارتباطات درون جامعه، عار را پوچ گرفتن در زمان فعالیت، عفت و سنگینی را بی تاثیر دانستن و در نهایت شخصیت خویشتن را سبک نمودن، نشان دهنده ی بی شرمی عمدی است که بعضی از افراد ندانسته دست به آن می زنند و چون از درون فرمان می گیرند خود را مسئول نمی دانند.

گاه در درون جوامع از عبارت"بی شرمی هم حدی دارد" استفاده می کنند که این نشان دهنده ی شدت و ضعف در شرم آوری است.ما افرادی که ادب را رعایت نمی کنند،شرم را در کنار خود دارا نیستند،خجالت را عاملی برای بازدارندگی بر نمی شمارند،گستاخی را طرفدار می باشند،حیا را پرده ای برای حفظ خود در نظر نمی گیرند و ننگ را برای خود می خرند،بی شرمانی بیمار می دانیم که حاضر به تغییر نیستند زیرا از خود غافلند و آن را راهی برای رسیدن به مقصود می دانند.به راستی که بی شرمی دردی بی درمان است.

خود باختگی:هیچ انسانی در هیچ جایی از این دنیای بزرگ بی هویت نیست.ارزش هایی را پذیرفته است که زندگی را برای او معنا دار می کنند.با هنجارها می جوشد و آن ها را اجرایی می کند.آدمی با این تفسیر، ارزشمند است و در هر شکلی از شخصیت که قرار داشته باشد می کوشد تا خود را با هنجارها وفق دهد.این شخصیت اگر فرهنگی باشد دارای رنگ و بوی فرهنگی است کمااینکه شخصیت علمی نیز حالتی خاص دارد.

در واقع،ارزشمندی آدمی از این نظر مهم و حیاتی است که نوع زیست او را تعیین می کند.شاید تغییرات مداوم آدمی در زندگی که معمولا خواستاری پیشرفتگرایانه دارد، از همین قضیه ناشی شود.اگر جبر در جا به جایی را کنار نهیم، هر گونه تغییر خواهی تابعی از ارزشمندی است.انسان موجودی خاص، با برتری هایی معین، در شعور و فکر، در میان سایر جانوران دنیاست.ما ارزشمندی آدمی را تنها موضوع مهم نمی دانیم که باور بر آن و حفظ چنین وضعیتی را نیز حیاتی می شماریم.

با توجه به اهمیت ارزشمندی آدمی است که گاه از دست دادن آن نیز مهم تلقی می شود.خود باختگی بیماری قرن و گذشته ی آدمی است که ناشی از باورهای غلط و نابسامانی روانی افراد یا گروه های مشخصی است.بنابراین، چنین دردی هم حالت فردی دارد و هم شکل گروهی به خود می گیرد.بیان واقعیات فردی کافی است تا آن را به شکل گروهی نیز تفسیر کنیم.

فردی که خود باخته است از نظر روانی دارای حالتی است که ارزش های درونی خود را نادیده می گیرد یا چنین احساس می کند که ارزش های او منفی هستند. از این نظر، از بیان آن ها متنفر است و خواهان انتقال آن ها به سایر افراد نیست.پس،فرد درونگرایی را به شکل مستمر دارد اما استعدادها و قابلیت هایی را با توجه به ارزش ها و هنجارهای متقابل، منفی می انگارد.

در اصل،نگاه خودباخته مقایسه ای است.به طور مثال، زبان تکلمی خود را با سایر زبان ها در کنار هم می نهد و چون زبانی غیر از آنچه دارد را ارزشمند می شمارد لذا دچار ضعف می گردد و هرگز با زبان خود تکلم نمی کند و آن را بی ارزش می شمارد.او خوار شمار خویشتن است.در درون خود برتری نمی یابد و خویشتن را رها شده می بیند.

او هویت و معنایی برای خویشتن قائل نیست و یا در حداقل شکل، قابلیتی برای آن ها در نظر نگرفته و این را باور دارد.این مهم را می داند که هویت داری در درون او موجود است اما آن را ارزشمند نمی شمارد.این واقعیت باعث سردرگمی وی در جوامع و تقلید نمودن می شود.

هویت از دست دادن، یکی از نشانه های بارز این بیماری است.گرچه جنبه های مختلفی می توان برای چنین مرضی یافت اما خود باختگی فرهنگی یکی از مهم ترین نوع آن است.

با توجه به این که حالتی روانی است و فرد از وجود آن آگاه نیست درد بی علاج نامیده می شود.ممکن است گروهی چنین نظری را قبول نداشته باشند که فرد از هویت خویش آگاه است چگونه نمی تواند تشخیص بیماری دهد؟ پاسخ مشخص است بسیاری از افراد خود باخته با گرایش به سمت نقطه ای که ضد ارزش های اوست، چنین امری را اجرایی می کند که این، هنجارهای هویتی او نیستند.

منفی نگاشتن توانایی های خویش عاملی در این رابطه است.پس، ناتوانی واقعی وجود ندارد بلکه برداشتی است که او از درون، درک می کند.وقتی ناتوانی غالب شود،حرکت نیز مدفون می گردد.مانند فردی است که منتظر مردن است لذا تلاشی برای زندگی نمی کند.خود باختگی از هر نوعی که باشد ارتباط مستقیم با فرد گرایی دارد.

اعتبار بخشی برای بهزیستی و آرامش خواهی، اصلی معین در میان انسان هاست.وقتی فردی با چنین ویژگی هایی موجود نباشد، بدون شک خودباخته است.به زبان ساده، وقتی فرد برای ارزش ها و هنجارهای خود اعتباری قائل نیست می کوشد تا بدون تفکر، ارزش ها و هنجارهای دیگران را پذیرا باشد.او از نداشتن هویت خویش لذت می برد.تفکر و تعقل در این باب بسیار مداخله گر است.

در خود باختگی، تقلید حرف اول را می زند و گوش خود باخته به سمت سخنانی است که برای او ارزشمندی ایجاد می کند.خواه این طرف، فرد باشد یا فرهنگی که برتر شمرده می شود.خودباختگی، به خصوص در میان رقابت های سیاسی بسیار مهم تلقی می گردد.

از طرفی،شکست ملت ها با جنگ مستقیم دیگر امکان پذیر نیست و به همین دلیل، اسلحه های گرم به سرد تبدیل می شوند و وقتی ملتی، ارزش های پذیرفته شده ی خویش را منفی می نگارد، زمینه تسلط دیگران را مهیا می نماید.درد بی درمانی است که فرد یا گروه را به منجلاب ناتوانایی ها هدایت می کند و در نهایت باعث مرگ هویتی او می گردد.

بیمناکی:در میان انسان ها وجود تفاوت های فردی امری طبیعی است.همه نمی توانند مانند هم باشند اما می توانند تلاشگر و کوشش نما گردند.این یعنی،آدم ها از نظرهای مختلفی مانند هم نیستند.در شجاعت و ترسیدن، در بخشش و خسیسی،در امیدواری و ناامیدی و البته بسیاری از ویژگی ها، برای ما در جامعه بزرگ بشری قابل قبولند.آدمی در اساس یکی است اما در ادامه حیات می تواند متفاوت باشد.ارتباطات آدمی و بروز رفتارها در میان جمع نشان دهنده ی نوع نگرش ها و سمت گیری هاست.انسانی که در میادین جنگ از میدان بیرون نمی رود بسیار متفاوت با کسی است که از رفتن به میدان دوری می کند.شجاع و ترسو کلماتی مناسب برای چنین افرادی است.ترسو فردی است که ترس ذارذ..

نگاه به ترس و بیم دارای ابعاد مختلفی است اما آنچه ما را تشویق می کند نوع ترس در بیان واقعیات است.البته که انواع ترس می توانند قابل بررسی باشند.ترس های طبیعی برای جلوگیری از ضربه زدن و یا ترس از مرگ بدون شک طبیعی و لازم است.ما اشخاص ترسو را از باب زندگی انسانی مورد توجه قرار می دهیم.کسانی که شجاع در حقیقت یابی هستند،ترسی بر آن ها مستولی نیست.ترسو فردی است که متلاطم است،مرعوب وضعیت می گردد.وحشت زده است.در درون آرامش ندارد و نمی تواند از فکر و عقل خود استفاده کند.تابعی از زمان می شود.هر آنچه او را آزار ندهد برای او مورد تایید است.به طور مثال، اگر بگوید که فلان کس حق است اما شاید تهدیدی برایش باشد با اینکه می داند حق چیست، اما تایید نمی کند.

ما ترسو ها را مردمانی دون می شماریم که دچار بیماری گشته اند.احساسی دارند که بدون شک ژنتیکی نیست.نقطه مقابل شجاع است که فردی با ابهت و تابع حق و حقیقت است.ترسو ها دچار آفت شده اند و بیچارگی بر آن ها مسلط است.نقص و کاستی در درون آن ها رخنه کرده و نمی توانند آن را مغلوب کنند.به همین دلیل است که ما آن را درد بی درمان گوییم.چاره ای ندارند جز اینکه پیرو احساس خود شوند.ما آن را احساسی حاصل از تهدید شدگی می دانیم.به زبان ساده ترسو تهدید را در جلوی خود می بیند.از این نظر بیماری برشمردیم که تهدید برای فرد واقعیتی غیر قابل اغماض می شود.شاید هم کسی از بابت حق،تهدیدی برای او نداشته باشد اما همیشه با خود این تهدید را داراست.وحشت زدگی درونی امری است که او را رها نمی کند.

ترسو را باید از جامعه انسانی جداگانه مورد خطاب قرار داد.با اینکه خود نقشی در این زمینه ندارد اما تصور او نقشه هایی را برایش ترسیم می کنند.بیمناک از وضعیت یا اشخاص، به خصوص در وضعیتی که نظر او می تواند نافذ باشد امری است که سرعت وحشت را بیشتر می کند.شاید به همین دلیل باشد که در دین، همراهی با رفیق ترسو منع شده است.مرعوب بودن فرد هرگز اضطراب داشتن نیست.گاه بعضی ترس را همان اضطراب می دانند در صورتی که اساس این دو متفاوتند.نوعی حالت روانی است که از احساس بر می خیزد و فرد را دچار مشکل می کند.شاید خود چنین وضعیتی را به وجود نیاورده باشد اما چون دچار وحشت و سردرگمی است لذا در درمان نیز عاجز است و همین مطلب باعث می شود که درد بی درمان نامیده شود.

برای ترسو ممکن است به صورت مستقیم تهدیدی وجود نداشته باشد.مثلا وقتی در میان جمع می نگرد و بیان حقیقت برایش میسر نمی شود و البته کسی هم او را تهدید نمی کند اما باز هم تابع جمع می شود و در بیرون از جمع هم خلاف آن را نمی گوید.ترسو از این نظر خطرناک است که قابل اعتماد نیست.شاید تغییر وضعیت هم صورت گیرد ولی او تابع جمع شدن را اساس تهدید بداند و کاری به حق یا حقیقت نداشته باشد.ترسو فردی است که از درون می لرزد در حالی که ممکن است در بیان، هیچ نشانه ای از اضطراب نداشته باشد.گرچه بعضی میان منافع و عدم بیان حقیقت رابطه می یابند که می تواند درست باشد اما ترسو به دنبال منافع نیست که اگر باشد منفعت طلب و ام الوقت نامیده می شود.او ترس را با خود دارد و این امر است که جهت رفتار او را معین می کند.خواه به او منفعتی برسد یا نرسد.در واقع ممکن است به او چیزی بدهند یا ندهند و او منتظر دریافت نیست.دردی بی درمان است که هنوز روان شناسان و جامعه شناسان از حل آن مطلبی بیان نداشته اند.

نا امیدی:انسان موجودی فعال و در راه است.می کوشد تا زنده بماند و تلاش می نماید تا زندگی کند.طبیعی است که میان زنده بودن و زندگی کردن تفاوت هاست.آنکه تلاشش معنا دار است در پی زندگی کردن است.می کوشد تا از آن لذت برد و فعالیت می کند تا به مقصود رسد.چنین انسانی افق ها را می بیند و برای رسیدن به روشنایی ها تلاش می نماید.

انتظار و امید راهی برای کوشش ها می گردند و نا امیدی و احساس شکست بهانه هایی برای سکون و گوشه گیری می شوند.آدمی درهر دو نوع قادرند تا مورد بررسی قرار گیرند.امیدواران و نا امیدان در دنیای امروز به وفور یافت می شوند.بدیهی است که تعادل در امیدواری است.کسانی که از ادامه ی حیات ناامیدند دارای بیماری هستند.نا امیدی درد دیروز و امروز انسان هاست.

آرزومندی در میان انسان ها راهی برای فعالیت هاست.در دنیای کودکی شکل می گیرد و همین کافی است تا جرقه ی حرکت را ایجاد نماید.امیدواری نگاهی به جلوست و تلاش برای رسیدن به آن است.ما ضد آن را ناامیدی می نامیم که دردی بزرگ است.متوقع نبودن است.چنین افرادی در زندگی خود چه از نوع فردی و چه جمعی چشمداشتی از آینده ندارند.موفقیتی را ترسیم نمی کنند.همین کافی است که بدانیم سکوت و در خود رفتن و تابع غم و غصه شدن مورد انتظار است.

از این نظر درد می نامیم که با کلیت رفتارهای آدمی در تناقض است.آدمی موجودی فعال و جویای نام است.در کوشش های روزانه ی خود خستگی را کنار می زند تا به مقصود و مقاصد خود رسد در حالی که در ناامید چنین وضعیتی نیست.یاس که نام دیگر چنین احساسی است در درون فرد نفوذ کرده و به باورهایی متضاد با انسانیت می کشاند.

شکست و انتظار شکست است.اگر از جنبه ی علمی بدان بنگریم طبیعی است که ریشه یابی اصلی برای درمان می شود اما برای ما که این نماد را در جامعه فراوان می یابیم ناامیدی جنبه ای درونی دارد و با انواعی از مشکلات روحی در مقابل است.به زبان ساده ناامیدی در جامعه ی امروز اگر دلایل بسیاری داشته باشد که بتوان آن ها را مرض نامید اما در بعد اجتماعی دلایل آن از درونگرایی فردی بر می خیزند که نوعی روان سالم را نیز داراست.

بنابراین نوعی نفوذ بر باورهاست که چنین وضعیتی را تعریف می کند.ماندن تا مردن است.بدون فعالیت و تنها برای نرسیدن هاست که زنده می گذارد.شکست در امروز و فردا اساسی بر استمرار است.درد است زیرا برای انسان ها نامیمون می باشد.نا امیدی خصوصا در افرادی که بیشتر می فهمند بدیهی تر می شود.

جامعه ی انسانی از این نظر دارای ویژگی هایی است.ماندن آدمی برای ادامه ی حیات باید امری طبیعی باشد.تشکیل خانواده و تحمل انواعی از زجر ها و دردها و تلاش برای رفع آن ها برای نوع بشر طبیعی است اما کدامین عامل یا عوامل غیر مرض ظاهری باعث عدم فعالیت می شود و البته تنبلی هم نیست؟

ناامیدی به چه شکلی قابل بررسی است که بسیاری آن را رها شده می یابند؟ ما در این باب حرف ها داریم.نگاه به ناامیدی از باب مرض های ظاهری تنها بعدی از این قضیه است.باید ریشه ها را در ابعاد تشکیلاتی جامعه نیز یافت.مفهوم ناامیدی خصوصا از قشر تحصیل کرده و مدرک دار بسیار عمیق و با معناست.

نا امیدی در این زمینه تنها کنار کشیدن و عدم انتظار است.این بدان معنا نیست که ما آن را تایید می کنیم و راه رسیدن به موفقیت را ناامیدی می دانیم بلکه هدف ما پی بردن به انواعی از انسان هایی است که ناامیدی بر گرده ی آن ها سنگینی می کند.

نا امیدی را باید درد دانست.نوع اول آن که بیماری روحی است و شامل انواعی از حالات مانند افسردگی هاست و نوع دوم که شخصیتی است .در بعد اول انواعی ار دارو درمانی ها یا رفتار درمانی موثر افتند اما در مورد نوع دوم که ما آن را درد بی درمان نامیم زمانی است که درک جامعه حرف اول را می زند.

نا امیدی از تحولات و تکاملات انسانی با توجه به نوع موانع تصنعی که بدون شک عمدی و از روی غرض و مرضند مهم ترین و حیاتی ترند.درونگرایی به کنار زدن هاست.آدمی از این نظر که دارای ویژگی های رشد یافتگی است با این ناامیدی خود را دچار مشکلات لاینحل می نماید.

بدون شک دردی بزرگ است زیرا انتظاری برای بهبودی نیست.وقتی فردی خود را در غاری حبس می کند تا بمیرد حتما می میرد و این به دلیل دردی درونی است که به باوری برونی تبدیل شده است. ناامیدی دردی بی درمان در درون جوامع بشری است.

مرگ:دوران زندگی انسان نزد نوع بشر دارای دو نوع باور است.نیستی انسان پایان زندگی و همان مرگ است و نوعی زندگی دوباره با نام مرگ که هر دو دارای طرفدارانی است.علم تجربی پایان زندگی را مرگ می نامد و آن را دردی برای دیگران بر می شمارد که از دوری در فشارند.مرگ پدر برای فرزند یا فرزند برای والدین هر دو قابل تصور چنین نگرشی است.

در نوع دوم البته که باور به دنیایی دیگر اساسی برای رد شدن نگرش قبلی است.برای چنین باورهایی مرگ تنها گذر از یک دوره و رسیدن به دوره ای دیگر است.گذر از پرده و وارد شدن در سرایی جدید است.دین داران آن را قیامت یا دنیایی دیگر می نامند.بدیهی است که اختلاف میان این دو نظر هدف ما نیست و قصد بررسی فلسفی یا علمی آن را نداریم.ما مرگ را درد بی درمان می نامیم برای وضعیتی که فرار از آن امکان پذیر نیست.

مرگ برای نیست باوران درد بی درمانی است.علاجی برای جلوگیری از آن نیست.خط پایانی است که بهترین امکانات هم قابل علاج آن نیستند.منتظر مرگ ماندن برای بسیاری هضم شده است. البته برای کم سن و سال ها غیر قابل قبول می شود.مرگ را تنها برای پیران و بیمارن خواستن است.گاه دچار شوک می شوند و مرگی را به نوعی از حوادث متصل می کنند و در مورد خود چنین تصوری نمی کنند.

برای افرادی که مرگ را تمام شدن رویدادها می دانند درد مندی تنها راهی برای پاسخگویی می شود در حالی که خود ،درد نپذیرفتن حقیقت را دارند.مرگ پایانی بر زنده بودن است.فرار از آن امکان ندارد و دردی است که سکون و سکوت را برای افراد دچار به همراه می آورد.شاید در موضوع نگرش علمی هم درست باشد که مرگ را اتمام زندگی بدانیم.

برای ما نگاه دوم به مرگ مد نظر است.ما بر باور ماندگاری آدمی تا ابد اعتقادی راسخ داریم.محاکمه ای و بررسی هایی از عملکردها لازم می آید تا بیهوده زندگی کردن مردم از بین رود.در چنین وضعیتی است که مرگ را بیهوده نگریستن درد می نامند.

کسانی که بر باور نیستی هستند دردی بی درمان دارند و بر همین اساس است که هر کاری را شایسته ی انجام می بینند.شاید قید و بند را تنها در چارچوب قانون و یا کلماتی مانند وجدان بیابند.باور بر اتمام زندگی با مرگ نشان دهنده ی خط پایان در همین زمین خاکی است.

ما از این نظر درد می نامیم که انتظاری بر چگونگی عمل در آینده در آن نمی یابیم.در خفا کار کردن و خطا نمودن برای چنین افرادی منطقی به نظر می رسد.شاید همین باور بر مرگ باشد که دردهای بسیاری را بر مردم تحمیل می کند.

باور بر نیستی آدمی را دچار رفتارهای اینچنینی می کند.بی تفاوتی نسبت به عملکردها بدون شک درد است.دردی بی درمان که نشسته بر باور نیستی است.مرگ را پایان دانستن برای افرادی که علم نگر مطلق هستند بزرگ ترین گرفتاری است.آن ها ظاهر را همان طور که هست می بینند و با اینکه اشتباه نمی کنند اما فراتر را درک نمی کنند.

این عیب علم نگری بدون نگاه به فلسفه نگری است.مرگ را پایان دانستن به تنهایی مشکلاتی را به وجود می آورد که شاید یکی از بزرگ ترین آن ها فراموشی باشد.قدر شناسی در زیر سایه ی آن به زباله دانی تاریخ ریخته می شود و گذشته تنها به عنوان تفریحی برای آیندگان و در بهترین وضعیت تجربه ای برای آموختن می گردد.ما پذیرفتن چنین باوری را درد جامعه می نامیم و بر رفع آن اصرار داریم.

مرگ پایان نیست.شروعی برای زندگی دوباره است.مطالعات لازم می آید تا آن دوره هم مشخص شود.ما درد مرگ را پذیرفتن ،برای نیستی و اتمام از این نظر مهم می دانیم که دنیای دیگر رها می شود و رفتارها از حدود ضروری و غیر ضروری بی معنا می گردند.مرگ از این نظر که جانی در جسم باقی نمی گذارد هم دردی بی درمان است.

شاید با نگاه علم تجربی مرگ را درد بی درمان دانستن صواب باشد اما اینکه مانعی در نگاه به دنیایی خاص گردد درد بزرگ تری است.مرگ را باید از نظر رها شدن از این دنیا حتی درد هم ننامید زیرا رهایی از قید و بندهایی است که دنیای خاکی تحمیل می کند.

باید در این راه کوشید و حقایق را روشن کرد.درد بی درمان باور بر مرگ مساوی با نیستی است.دردی که بسیاری از مردم خصوصا روشنفکران علم نگر به آن دچار هستند.عالم که به این درد دچار شود علاجش ناممکن می گردد.

پایان سخن:برای بسیاری از انسان ها درد همان مرضی است که انسان ها در جسم، دچار آن می شوند.انواعی از بیماری ها مانند سرما خوردگی یا اشکالی که به جراحی نیاز دارند را درمان پذیر گویند اما سرطان یا انواعی مشابه را درد بی درمان گویند که نتیجه ی آن به احتمال زیاد، مرگ و نیستی است.این برداشتی سطحی از درد بی درمان است.بسیاری از درد ها جسمی نیستند و اصولا در میان عوام درد نامیده نمی شوند.نوع نگرش آدمی است که به واژه ها معنا می بخشد و با ارائه ی موضوع، طریق درک را مهیا می نماید.درد بی درمان همان دردهای انسانی است که بعضی چنان در آن غوطه ورند که احساسی به نام مرض را در خود نمی یابند.درد بی درمان همان آزارهایی است که به نوع بشر می شود و مسیر انسانی را منحرف می کند.آدمیت فراموش می شود و نوع بشر به هرآنچه به نفع شخصی خود مربوط می شود، انجام می دهد.

شاید برای درد بی درمان، سخن پایانی بی معنا باشد زیرا این درد هر روز گسترش می یابد و از حد تصور نیز فراتر می رود.دردهایی که درمان هایی برای آن ها متصور نیست.از این نظر است که میان بیان درد و جویایی درمان، رابطه ای یافت نمی گردد.درد بی درمان همان زجرهایی است که نوع بشر با نام هایی مانند جنگ و خونریزی، دروغ و فریب، غیبت و بدگویی،انحراف و همجنس بازی،عریانی و بی غیرتی و بسیاری از مطالب که من در متن آورده ام،درگیر است.دردهایی که تنها دردمندان، می یابند و بی دردان، آن را گسترش می دهند.در تمام موضوعات نیز قابل تصورند و کمتر دایره ای را می توان یافت که دچار آن نشده باشد.در اقتصاد، انواعی از فسادها، در سیاست، انواعی از قتل ها، در فرهنگ، انواعی از انحرافات، در جامعه، انواعی از رفتارها و قوانین و در نهایت، در تمام نمادهایی که نوع بشر ساخته است.

درد بی درمان تنها بیانی از واقعیات است.نه اینکه تلخ یا شیرین باشند که نشان دهنده ی عملکرد نوع بشر در مراودات خویش است.آنجایی که نژاد، برتری می جوید،رنگ، نوعی خودخواهی می گردد،طایفه، نوعی افتخار محسوب می گردد و فرهنگ، فشاری بر نوع آدمی وارد می کند.ما چنین وضعیتی را خطرناک توصیف کردیم و از دیگران خواستیم تا وارد معرکه شوند و در این مبارزه، درد ها را درمان پذیر کنند و شاید هم بهتر است بگوییم دردها را حذف نمایند.

نوع بشر سازنده ی آن هاست پس از بین برنده نیز هست.انواعی از زجر های آدمی، در طول تاریخ، با هر رنگ و بویی که باشند،درد بی درمانند زیرا استمرار دارند و گریبان انسان ها را گرفته اند.در جنگ ها، چیزی عوض نشده است.ابزار پیشرفته ی ذهن آدمی، وارد میدان گردیده و کهنه ها را به زباله دان تاریخ سپرده است.جنگ همچنان از نوع بشر جان می گیرد.

وقتی نیاز آدمی، زندگی کردن با عزت است بنابراین، توجه به بی عزتی و رایج نمودن آن، درد بی درمانی است.چنان به آن افتخار می کنند که گویی بخشی از ذات آدمی است.بی عزتی مربوط به انسان ها نیست بنابراین باید درد باشد اما اینکه تلاشی برای درمان آن نمی شود، بی درمان در نظر گیرند.

ما خود باختگی را نیز به همین شکل مطرح کردیم که بی درمان است زیرا فرد می داند که خود را از دست می دهد اما این از دست دادن، باعث ناراحتی او نمی شود و شاید هم نوعی شادی را در او ایجاد کند.همین معنا را در آبروداری می توان یافت.بشر با ابروی خود زنده است.اگر آن را از دست دهد، به حیوان متمایل تر می شود.

حال در چنین وضعی، آبروی دیگران را ریختن یا تلاشی برای حفظ آن نکردن که روی دهد، بی درمان می شود.شاید بعضی حتی آن را درد هم نگویند اما واقعیت نشان دهنده ی درد بودن آن است.

ما موضوع درد بی درمان را نه از نظر فلسفی و نه از نظر علمی خاص مورد تعقیب قرار ندادیم بلکه نگاه ما کلیاتی انسانی بود.این بدان معناست که آدمیزاده در گذشت زمان، از درون خود فاصله می گیرد و به موجودی بدلی تبدیل می شود.این برای ما،درد است.

شاید احساسی که نشان دهنده ی انحراف باشد، در انواعی از انسان ها، موجود نگردد اما این به معنای تایید بی دردی نیست.این همان عدم احساس انسانی است که در صورت روی می دهد اما در ماهیت، جدا می گردد.درد بسیاری از انسان ها، بی درمان گشته اند.نه چاره ای برای آن در افق ها متصور می گردد و نه امیدی به بازنگری در ذات قابل پیش بینی می شود.شاید روزی کسانی بالاتر از نوع بشر حاضر شوند و از بالاترین تعالی خود، نگرشی سازنده داشته باشند.عیب ها را بگویند و دردها را نشان دهند و به تبع آن درمان ها را نیز مشخص نمایند.