انتقام:رفتارهای تلافی جویانه و کینه ورزی در میان انسان ها گاه باعث افراط می گردد به طوری که درونگرایی انسانی را زیر سئوال می برد.انتقام عملی کیفری است که فرد با توجه به درون خود و تنها برای ارضای خویشتن انجام می دهد.با انجام آن، نوعی راحتی در خود احساس می کند که ممکن است موقتی یا دائمی باشد.از این نظر که منشائی درونی دارد باید از همین طریق نیز مورد بررسی قرار گیرد.بدون شک برای نگرش انسانی انتقام نوعی خشونت طلبی است که در جامعه ی انسانی قابل قبول نیست.ریشه یابی آن نشان می دهد که فرد انتقام گیرنده، درونی ناآرام دارد و مانند موج دریا مرتب بالا و پایین می رود.وضعیتی آزار دهنده که بیش از سایر افراد، شخص انتقام گیر در زجر و عذاب قرار می گیرد.انتقام لغتی نامطلوب در مراودات انسانی است.
به دلیل وضعیت نا متعادل فرد، نوعی مرض به حساب می آید که با هیچ عامل خارجی قابل علاج نیست.خویشتن را در وضعیتی می بیند که تنها آزار و اذیت طرف مقابل، آرامش دهنده می گردد.گاه این انتقام گیری تبدیل به خونخواهی می شود.برای فرد انتقام گیر حتی مرگ وی نیز مهم تلقی نمی گردد.هجوم می برد تا به منظور خود برسد.از این نظر است که انتقام گیری را نوعی درد بی درمان خوانند که هیچ دارویی جوابگوی آن نیست.چنین وضعیتی حتی برای حیوانات نیز دارای مرز و حد است.به طور مثال، وقتی هم نوع حیوانی، دست به انتقام می زند، با شکست طرف مقابل، دست از اقدام خود می کشد اما در انسان، گاه کشتن همنوع هم محدودیت نمی آورد.انتقام حالتی درونی و آزار دهنده ی فردی است.مقابله به مثلی توحشی است.
اگر چنین وضعیتی ادامه یابد، گاه تا نسل ها نیز ادامه می یابد.ممکن است افرادی دچار انتقام گیری شوند که هیچ گناهی را مرتکب نشده اند.افرادی که حتی از اصل موضوع نیز بی خبرند.انتقام گیر در حالتی که برون را فراموش کرده و ارزشی برای جامعه قائل نیست، نگاهی به کینه ی درونی دارد و آن را مورد خطاب و رضایت قرار می دهد.خشونت و بی رحمی، همراه با رضایت بعد از موفقیت در انتقام گیری، باعث نوعی رفتار می گردد که ما آن را بیماری می نامیم که مشابه ای در جامعه ندارد.سربریدن ها و نشان دادن آن به سایر مردم تنها برای رضای خویشتن است.هیچ عاملی را به روشنی نمی یابد و وضعیتی کاملا غیر انسانی دارد.نفسی به راحتی می کشد و در عین حالی که آثار پشیمانی در او یافت نمی شود کار را تمام شده می داند.
پس،کینه کششی برای انتقام گیری و اساسی برای رفتار هاست.فرد سال ها و گاه چندین ده سال کینه ای را با خود حمل می کند که گویی راهی جز رسیدن به آن ندارد.با خشم نگریستن.در درون نامتعادل بودن، بی قراری در هنگام مشاهده ی طرف مقابل،منتظر فرصت ماندن، تقاص خواهی و در نهایت عمل به آن، باعث نتیجه ی چنین وضعیتی می گردد.او خود را طلبکاری می داند که سال ها مورد بی مهری و زجر قرار گرفته است.برای آزاری که دیگران به او وارد آورده اند راهی نمی یابد.نه وساطت چاره ساز است و نه عذرخواهی.به همین دلیل است که فرد، بیمار نامیده می شود.این اصل هر بیماری است که اگر دارویی ندارد، به دنبال راه حلی برای رهایی می گردند.در انتقام، نه داروهای روانی موثر است و نه مادی و به همین دلیل بیماری است که تنها خود، آن را درک می کند و راه را هم، رهایی خویشتن از وضعیت فشار می یابد.
بتابراین،در میان جوامعی که دلیل و برهان حرف آخر را می زند و سنت و عرف اولین دلایل برای استمرار جوامع می شود، انتقام راهی برای ادامه حیات می گردد.تقاص باید گرفت.باید جرئت داشت و اجازه خودنمایی به دیگران نداد.ما برتریم و نباید کسی افراد ما را مورد آزار قرار دهد.چنین تصوراتی که صرفا فردی و برتری جویی است، باعث نوعی رفتارهای جنون آمیز می گردد که از کشتن ها نیز فراتر رفته ، باعث گسترش آن از محدوده جغرافیایی می شود.باورهای غلطی که رایج در جامعه است و بزرگانی که آن را تایید می کنند و راه موفقیت را در تقابل به مثل می دانند.کیفرهایی که از حد قانون فراتر می روند و زمانی نیز قانون را زیر سئوال می برند و آن را ناتوان در پاسخگویی می دانند.هر زمان که خواسته انتقام گیر با قانون در تقابل باشد، مورد رد قرار می گیرد.انتقام درد بی درمانی است که گاه فردی و زمانی جمعی می شود.شاید مرگ انتقام گیر بهترین چاره ی کار باشد.
دیوانگی:تفاوت های موجود میان انسان ها امری طبیعی است.این مهم در روان شناسی تحت عنوان تفاوت های فردی مد نظر قرار می گیرد.عمده ی تفاوت ها مربوط به استعدادهای فردی و توانایی های اوست.قابلیت هایی که دارای درجات مختلف و متفاوت است.در این زمینه که رشد این قابلیت ها ی مهم قابل بررسی اند ما را به سمتی می کشاند که تفاوت ها را بپذیریم و آن ها را اساسی برای بررسی ها بدانیم.در این میان انسان هایی وجود دارند که تنها تفاوت داشتن را یدک نمی کشند بلکه نوعی نقص در آن ها موجودند که باعث جدایی آن ها از انسان های سالم و عادی می گردد.عدم وجود استعدادها یا کاهش شدید آن ها تا حد غیر متعارف اصلی ترین دلیل برای این ارزیابی است.عقل و فکر از مهم ترین قابلیت های انسانی در این زمینه اند.
دیوانگی را درد بی درمان گویند زیرا علاجی برای آن یافت نشده است.نام هایی مانند مجنون و سفیه نیز قابل قبول می باشد.شخصی که دیوانه نامیده می شود از نظر عقل دارای نقص کلی است به طوری که قادر به استفاده نبوده و کاربردی از آن ندارد.عقل به عنوان نیرویی قوی در کشاندن انسان به سمت راه و طریق درست باعث می شود تا فرد سالم تصور گردد و بدیهی است که عدم آن نیز دیوانگی نامیده شود.بسیاری بی خردی را عامل اصلی می دانند زیرا انواع رفتارهایی که دیوانه از خود بروز می دهد توازنی انسانی ندارند.سفاهت او گاه مردم را به خنده می اندازد و زمانی نیز باعث ترس کودکان می گردد.انتظاری نیز از آن ها نیست زیرا دارای زندگی مخصوص به خود هستند.کاهش بسیاری از توانایی ها به دلیل عقل باعث می شود تا مردم او را یگانه نامند و سفاهت او را مورد تایید قرار دهند.
عدم احساس سردی یا گرمی و نیز نظافت و پاکیزگی،سرگردانی در کوچه و بازار، بد غذایی،عدم توجه به خطرات و در نهایت زندگی خاص غیر عقلانی باعث می شود تا دیگران او را به شکلی خاص در یابند و جهت کمک به او از راه مخصوص و بی خطر وارد گردند.بسیاری نیز از کنار آن ها بی تفاوت می گذرند و بعضی نیز غصه و غم می خورند.این آدمی است اما به شکل او و از نظر رفتارها هرگز قابل قیاس با آدمی نیست.عقل را گرچه نمی توان دید یا در درون جمجمه معین نمود اما موثر ترین توانایی آدمی است.شاید همین مورد باشد که نمی تواند علاج دیوانه را بیابد.اگر جایگاه عقل معین باشد امیدی به دستکاری های جراحی است تا بدین شکل بتوان توانایی از دست رفته یا نداشته را ایجاد کرد.دیوانه از این نظر مریضی است که درمان ندارد.دوایی برای آن کشف نشده است و پزشکی موفق به درمان نگردیده است.
گرچه بعضی دیوانگی را هم عالمی می دانند و رفتارهای کلامی دیوانگان را که با خود یا دیگران پنهان دارند مخصوص می شمارند اما واقعیت این است که عدم توازن در رفتارها در مقایسه ی با انسان های سالم باعث بیمار نگریستن آن ها می شود.راه او را کج می شمارند و زندگی وی را غیر انسانی ارزیابی می کنند.ما را با دیوانگان چندان رابطه ی علمی نیست.شاید عالمی داشته باشند و ممکن است انسان هایی با ویژگی های جدا از انسان های دیگر در نظر گیرند اما اینکه به همین شکل باقی می مانند و تغییراتی در آن ها به وجود نمی آید باعث می شود تا آن ها را بیمارانی غیر قابل درمان نامیم و بر آن صحه گذاریم.بی خردان انسانی که دارای نقص کلی در تشخیصند و قادر نیستند تا مانند انسان های عادی زندگی نمایند.جنون برای آن ها درد بی درمان شده است.
در این رابطه است که گاه بر علم هم شکیاتی وارد می شود.مگر دیوانگان از جنس انسان نیستند؟مگر همین انسان نیست که با کشفیات و اختراعات خویش دنیا را به سمت پیشرفت کشانده است؟چرا برای درمان دیوانگان تا به امروز موفق نبوده اند؟ چه مشکلاتی در علم وجود دارد که نمی تواند علاج راه را بیابد.دیوانگان شکلی غیر انسانی ندارند که باعث غلط اندازی گردند.مانند هر انسانی غذا می خورند و راه می روند.تشنه می شوند و به آب نیازمندند.صدا در می آورند و با دیگران زندگی می کنند.تلاش های خاص خود را دارند و عمدتا با دیگران کاری ندارند.دیوانه فردی است که از عقل محروم است.فکر در او کارساز نیست و رفتارهای وی قابل مقایسه با سایر آدم ها نمی باشد.دیوانگی دردی بی درمان است که ریشه در گذشته ی تاریخی انسان دارد.دیوانه مریضی غیر قابل درمان است.
غیبت:بسیاری ،رفتارها را عملی می دانند و کلام را از آن جدا می نمایند.این مهم باید یادآوری شود که رفتار شامل تمام حرکات فرد از کلام گرفته تا نشانه را نیز شامل شود.سکوت نیز یک نوع رفتار است که در آن انعکاسی صورت می گیرد.در این میان غیبت نیز امری مهم در رفتار ها محسوب می گردد که از سوی آدمی برای دفاع یا حمله انجام می پذیرد.گرچه برای این رفتار موضوعات بسیاری قابل طرح است اما نظر ما بر جنبه ی روانی آن است.جنبه ای که درونگراست و برون را نشانه می رود.ریشه در شخصیت افراد دارد که با نوع رشد و تعالی او در ارتباطند.غیبت اگر امری کلامی محسوب می شود اما از درون بر می خیزد و فرمان اصلی آن از شخصیت فرد نشات می گیرد.عیب کسی را در نبود او گفتن به طوری که با شنیدن آن ناراحت می شود تعریفی است که در علم اخلاق از این رفتار می شود.
ما غیبت کردن را با نوع شخصیت افراد در ارتباط می دانیم و معتقدیم که فردی که غیبت می کند از بیان آن لذت می برد.این لذت هرگز واقعی نیست بلکه پاسخی به مشکلات روانی خویشتن است.او متزلزل است و مشکلاتی دارد که راه چاره ی آن غیبت نمودن است.بدیهی است که غیبت کردن در جوامع قابل قبول نیست اما قصد ما نگاه قانونی به آن نیست.ما می خواهیم میان بیماری فرد و بیان غیبت رابطه ای را بیابیم.بدگویی کردن از کسی که حقش نیست نشان دهنده ی کجروی غیبت کننده است.آیا او این را می داند؟ سئوال واقعی همین است.بیان آن چیزی که در فرد نیست نشان دهنده ی نکته ای مهم است.مشکل در فرد مقابل نیست که در بیان کننده است.او برای مخدوش کردن فرد تلاش می کند تا بدین سان به مقصدی رسد.او عمدتا دچار مسائل روانی است.
بیماری برای چنین افرادی از این نظر مهم است که دیگران حتی تصور چنین اوصافی را ندارند.ضعیف بودن به هر معنایی که تصور شود در غیبت کننده اصل است.او یا می خواهد دیگران را پایین آورد یا قادر نیست که خود را بالا کشد.شاید یک مورد آن حسادت باشد که اگر این چنین تصوری موجود گردد باز هم نوعی درد محسوب می شود که زجرش را خود حسود باید تحمل کند.ما غیبت را نشانه ی صعف شخصیتی هم که بدانیم نشان دهنده ی درد است.بی قراری که معمولا از نوع جسمی و روانی است و در غیبت کاملا مستتر است.وی منتظر فرصت است تا بدین سان غیبت کند و خود را راضی نماید.با اینکه می داند مشکلی را نمی تواند حل کند اما ادامه می دهد.مانند تشنه ای مصنوعی است که با آشامیدن قصد رفع تشنگی دارد در حالی که معده در حال ترکیدن است.
بعضی از روان شناسان عقده های درونی فرد را عاملی مهم می دانند که در طول زمان ایجاد شده اند.باز هم این درد است زیرا طولانی شده و تا امروز دوایی برای آن تجویز نشده است.کمبودها را هم عامل می دانند.گرچه من با آن مخالف نیستم اما موافق کلی نیز نمی باشم زیرا بسیاری از افراد وجود دارند که در فقر مالی شدیدند اما هرگز غیبت کننده نیستند.کاستی ها و ناکامی ها هم نظراتی است که مطرحند.درست یا غلط بودن ان ها بسته به موضوع است.آیا غیبت کنندگان همه این چنین اند؟ بدیهی است که خیر و اگر باشند باید با رفع کمبودها ترک عمل کنند در حالی که این چنین نمی شود.این نشان دهنده ی حداقل درد بودن است.ما غیبت کننده را از این نظر بیمار می دانیم که هیچ راهی برای رفع آن نتیجه نداده است.نصیحت بزرگان برای او تکرای است.
از بدی های غیبت نیز که مطرح شوند او این را می داند.مانند سرفه کننده ای است که می داند سرفه بر مجاری زیان وارد می کند و او بر این امر واقف است اما همچنان سرفه می کند.گاه خود می گوید غیبت نباشد اما فلانی این چنین است.این نشان دهنده ی بیماری است یعنی نمی تواند ترک کند زیرا فرمان از درون اوست که مشکل دار است.تعادل روانی بر هم خورده است.تلو تلو کنان است در حالی که نمی داند توازنی ندارد.این همه زشت گویی،تهمت زنی، بدگویی،افترا،مذمت از انسان سالم بعید است.اگر امری عادی بود باید همه این چنین باشند.ضعیف ترین انسان ها از نظر شخصیتی بیشترین غیبت ها را دارند.جوامع البته در تایید یا رد چنین رفتاری موثر است.درد بی درمان غیبت کردن است که کسی اختراعی برای رفع آن انجام نداده است.درمان آن نیز در آینده ای نزدیک غیر قابل تصور است.شاید دردی است که درمند آن را حس نمی کند.
حسادت:حسد ورزیدن در میان انسان ها از دو سالگی شکل می گیرد.بعضی آن را محیطی می دانند و معتقدند که نوع رفتارهای خانواده است که چنین وضعیتی را ایجاد می کند.خلاف این نیز مطرح شده که قوه ای است در درون آدمی که جنبه ی ژنتیکی نیز دارد اما به واسطه ی محیط تقویت می شود.ما آن را از طریق رفتارها معین می کنیم . این جامعه ی انسانی است که با توجه به مشاهدات خود فردی را حسود نامد یا غیر آن گوید.در هر صورت، حالتی درونی است که بعضی هیجان نیز گویند.نظر ما همان حالت درونی است زیرا هیجان رفتنی است و به صورت موقت در فرد ایجاد می شود اما حسادت ریشه دار است و به این سادگی ها تغییر پذیر نیست.حسد ورزیدن همان بد خواستن برای دیگران است.حالتی منفی دارد و با ارزش های انسانی در تضاد می باشد.
ما آن را درد می نامیم و دلیل خود را نیز سخت بودن آن در درون آدمی و عدم توفیق حسودان در درمان در نظر می گیریم.حالتی است که عامل، هیچ نقشی در ایجاد ندارد و عملکرد او برای حسود سازی نیست بلکه این حسود است که حالت درونی اش بروز می نماید و رفتارهایش را شکل می دهد.تمنا و آرزو سازی انتقال نعمت و فضیلت از کسی به سوی خویش است و حتی از آن نیز بدتر می شود و ضایع شدن آن از شخص را خواهان می گردد.در این میان، باید میان انواعی از حسودان نیز تفاوت قائل شد.البته نه به این معنا که خوب یا بد دارند بلکه همه ی این رفتارها از نظر انسانی قابل قبول نیستند ولی می توان عدم یکسان سازی را در ریشه ها یافت.شدت حسادت در این میان، مهم تلقی می گردد به طوری که بعضی پنهان و تعدادی آشکار می گردند.
نوع اول کسی است که حسادت را به همراه خویشتن به هر جا می برد اما قصد او این است که علاوه بر فرد دیگری، او نیز این چنین باشد.به طور مثال، تحصیلات فلانی تخصصی است او رنج می کشد و در درون خود ناآرام است اما آرزو دارد که او نیز این چنین باشد و کاری به دیگری ندارد که از آن حذف شود.این،به دلیل ناآرامی ناشی از حسادت، خطرناک توصیف می شود.گرچه بعضی این حالت را چندان خطرناک نمی دانند اما نظر ما غیر از این است.حسادت امری انسانی نیست و نباید مورد تبلیغ قرار گیرد.حسادت حسادت است چه کم و چه زیاد.این نظر ماست و معتقدیم که دردی بی درمان است زیرا هیچ رفتاری باعث حذف آن از افراد حسود نگشته است.وقتی این حالت از درون، فرد را تحت فشار قرار می دهد و نوعی بی قراری ایجاد می کند چگونه می تواند بی خطر باشد؟
نوع دوم حسادت مربوط به کسی است که عامل را برای منفی نگری می خواهد.به زبان ساده، آنچه فرد دارد حذف و تنها شامل وی گردد.حسود، خواهان موفقیت دیگری نیست.به طور مثال، اگر عامل، مالی دارد یا ماشینی گران قیمت خریده است،می خواهد که آن ها را خود داشته باشد و طرف مقابل هرگز چنین وضعیتی را تصاحب نکند.این هم حالتی درونی است و تفاوتی با شیوه ی قبلی ندارد.هر دو حالت خطرناک و غیر قابل درمانند و به همین منظور درد نامیده می شوند.ناآرامی حتی به حدی می رسد که آرزوی مرگ را برای طرف مقابل می نماید.اینکه گفته می شود حسود با رسیدن به منظور درمان می شود، ناصحیح است زیرا استمرار این رفتارها نشان دهنده ی عکس قضیه است.از یک عامل به عامل دیگر پرداختن است.حسود هرگز آسوده خاطر نمی گردد چون بیمار است.
نوع سوم که ریشه ای بسیار قوی در فرد دارد حالتی است که می کوشد مزایایی را که آرزومند است، به دست آورد به شرطی که طرف مقابل هم نداشته باشد.این مورد دقیقا مانند نوع دوم است اما وقتی نرسیدن به او نیز مطرح می شود حاضر است که خود نیز نداشته باشد به شرطی که عامل نداشته باشد.در واقع او نرسیدن حسود و عامل را هر دو خواهان است.چنین وضعیتی متوجه ی داشته های خود نیست بلکه نگاهی به درون دارد که مرتب آزارش می دهد.طرف را می بیند زجر می کشد بنابراین به هر شکل ممکن تمنا دارد که طرف نداشته هایی را تجربه کند حتی اگر بمیرد راضی است.خود نرسد مهم نیست اصل نداشتن طرف مقابل است.بر این اساس است که ما حسادت را بیماری می دانیم.حالتی ناآسایشی درونی که مانند مرگ در تعقیب فرد است.بعضی اوقات انواعی از افسردگی ها را نیز باعث می شود.حسادت دردی بی درمان است که فرد گرفتارش گشته.حسود تا پایان عمر از وجود آن در درون خویشتن در عذاب است. تا به امروز،درمانی برای آن یافت نشده است.
خودخواهی:انسان در زندگی خود دارای دو جنبه ی فردی و اجتماعی است.از این نظر که مسئول رفتارهای خویش است،فرد و از اینکه با سایر همنوعان در تعامل است،اجتماعی نامیده می شود.هر دو جنبه دارای نکاتی خاص هستند و از این نظر که فرد در جمع زندگی می کند فردی و با جمع زیست می نماید جمعی خطاب می گردد.اینکه آدمی در نظرات جامعه شناسی فردیتش برتر است یا جمعی بودنش؟ موضوعی است که تخصصی بوده و هر یک از نظریه پردازان جنبه ای از زندگی آدمی را خطاب قرار می دهند.در موضوع فردی نظر ما بر مسئولیت هاست اما برای ارزیابی، انسانیت او را در نظر می گیریم.هر رفتاری هم تابع فردیت اوست و هم انسانیتی که جوهره ی هر انسانی است.آیا فردیت به معنای خودبینی است یا معنای دیگری دارد؟
نگاه فردی به انسان دارای جنبه های مختلفی است.گاه بر مسئولیت ها انگشت نهند که اصل است و زمانی بر تفاوت ها نشانه روند که آن نیز بنیان است.ما قصد پرداختن به گستردگی فردیت را نداریم.فردیت در حالت تعادلی برای ما قابل قبول است.این را نیز می پذیریم که همه مانند هم نیستند.تفاوت ها برای ما قابل پذیرش است اما آیا این به معنای اختلاف پذیرفتن است؟ اساس سئوال همین است که نباید میان انسان ها از جنبه ی فردی چنان فاصله باشد که گویی یکی آدم و دیگری غیر آن است.مفهوم این عبارت گویاست.فرد فرد است و با دیگران متفاوت اما برتری جویی و حالتی غیر انسانی هر گز مفید نبوده و نخواهد بود.شاید فردیت تبدیل به درد هم شود و آن زمانی است که وی خود را بیشتر از دیگران بخواهد که ما آن را خودخواهی گوییم.
خودخواهی حالتی درونی است که در فردیت ایجاد می شود.نگاه ما در این باب تنها فرد است و با جمع نگاهی نیست.به زبان ساده گاه فردی یافت می شود که خود پرست است.خودرای در تصمیمات می باشد.خود بینی را بیشترین وضوح می دهد.خودشیفته خویش است.همه چیز را حول محور خود می داند.موجودیت او را خویشتن درک می کند.گرچه ممکن است بعضی آن را تکبر نامند ولی هرگز این چنین نیست.در تکبر خود را برتر یافتن می یابد و از حد مجاز نیز می گذرد در حالی که در خودبینی تنها نگاه به خویشتن است.درون خود را می نگرد و توانایی های خود را موثر تر می شمارد.البته با شایستگی هم متفاوت است زیرا آن را باید دیگران بینند و گویند در حالی که در خودبینی فقط فرد است که حرکت می کند.فردی که همه ی خوبی ها را در خود می بیند.
ما خودبینی را درد نامیم زیرا باعث جدایی او از جمع می شود.دنیای امروز دنیای تعاملات است.فرد تنها جنبه ی فردی ندارد که با جمع نیز هست.خودخواهی علاوه بر برتری جویی باعث ترس،تهدید،آزار یا حتی پایمال شدن حقوق دیگران می شود.وی کمالی را در دیگران نمی یابد در حالی که امکان ندارد در جوامع افراد دیگری نباشند که کمالات و خوبی هایی دارند.بی توجهی به دیگران و خوبی های آن ها بدون شک منجر به عدم قدردانی نیز می شود و همین کافی است که بدانیم"قدر شناسی" نوعی رشد انسانی است.خودخواه از این نظر محروم است.گرچه بعضی آن را مضر به دیگران نمی دانند اما ما دقیقا خلاف این نظر را داریم.دگر خواهی یک پله از رشد انسانی است.چگونه می توان انسانی را سالم یافت که دیگران را نبیند و همه ی خوبی ها را متعلق به خود بداند؟
خودخواهی دردی درونی است.آزار دهنده ی فرد است.قابلیت قبولی نزد دیگران ندارد.خود دیدن برابر با دیگران ندیدن است.حقوق دیگران را نادیده گرفتن است.جامعه نمی تواند با خودخواه کنار آید.خود خواه خود رای است در حالی که پیشرفت جامعه در جمع نگری است.عدالت خواهی نیز با خود خواهی در تضاد است.بی درمان است زیرا ظاهر فرد نشان دهنده ی بیماری نیست.سرفه نمی کند تا سرماخوردگی را حدس زنند.میان جمع است اما تمام موفقیت ها را در درون خود می یابد.بهترین غذاها را برای خود، امکانات را برای خویشتن و در نهایت آنچه خوب است برای خوبان که خویشتن است می خواهد.نه نصیحت برای او درمانگر است و نه منطق نگری را اجازه ی ورود دهد.او تنها دلایل درونی خود را می پذیرد.در جمع قابل درمان نیست.دردی نا علاج دارد که در نهایت ریشه ی او بر می کند.
تکبر:در جامعه ی انسانی، هر فرد، دارای جایگاه و ارزش خاصی است.این،سبب تغییر در رفتارهای آدمی برای ارزش گذاری های جدید می گردد یعنی،هر فرد می کوشد تا جایگاه خویشتن را ارتقا بخشد و رشد بیشتری بیابد.این امر که همه ی انسان ها مساوی نیستند قابل قبول است.تفاوت در میزان رشد، باعث نوعی تفاوت خواهد شد.به طور مثال، میان علما و غیر آن ها تفاو ت است.گرچه چنین وضعیتی نرمال و نشان دهنده ی نوعی توازن است اما بسیار روی می دهد که فرد خود را از چنین وضعیتی بالاتر می یابد یا در حداقل تصور خود، بزرگ بین می شود.از خط وجودی می گذرد و بر بام آن می ایستد.چنین وضعیتی نه تنها باعث حالتی به نام تکبر می شود بلکه دیگران را نیز پایین تصور می نماید.ما تکبر را در چنین وضعیتی حالتی درونی می نامیم که در آن، فرد می کوشد، از واقعیت دور شود.
تکبر را بزرگ منشی نمودن معنا کرده اند که در آن، فرد چنین تصوری ایجاد می کند در حالی که واقعا چنین نیست.بزرگی به خود گرفتن است.خود را بزرگ پنداشتن گویند که این پندار نزد دیگران نیست بلکه خویشتن چنین حالتی را در خود به وجود می آورد که در رفتارها و کردارها متجلی می شوند.شاید بتوان آن را فروختن بزرگی به دیگران نامید.غرور بالاتر از حدودی که باید باشد و نیز تصور پایین نگریستن دیگران نیز در این باره مداخله گر است.درد است زیرا درمانی بر آن متصور نیست و اگر بود بسیاری از متکبران در کوتاه یا بلند مدت از آن رها می شدند.افاده کردن نزد دیگران و آن ها را خرد و کوچک شمردن نمی تواند رفتاری عادی باشد.بدون شک ریشه ای بر آن قابل تصور است که این چنین رشد یافته است.اسبابی برای ایجاد آن لازم است که در غیر این صورت پیدایشی نخواهد داشت.
گاه علم مداخله گر است.متکبر علمی را گویم که در آن چنان خود را از دیگران دور کند که گویی رفتار سالم با آن ها به زیانش تمام می شود.بسیاری از تحصیل کرده ها به این درد مبتلا می شوند.گاه برای لحظه ای نیز اجازه ی ملاقات نمی دهند در حالی که ساعت ها پای اخبار و تلویزیون می نشینند.متخصصین متکبر نیز وجودی فراوان دارند.گذشت و خود را مانند دیگران دانستن، برای آن ها زجر آور است در حالی که استفاده از کلام های خرد کننده و پست شمردن دیگران بسیار عادی و فراوان است.چنان حرف می زنند که گویی دیگران نمی دانند و چنان رفتار می کنند که گویی مانندی ندارند.شاید علم علتی در این زمینه باشد اما به نظر نمی رسد که دانش چنین خواسته ای داشته باشد.آنکه بیشتر می داند متواضع تر می شود.علمای متکبر را باید خروجی هایی از علما دانست.
گاه عمل نیک هم عامل می شود.فردی متکبر برای رسیدن به مقصود خود و رضایت درونی، واضح و روشن به دیگران کمک مالی می کند اما آن را به گوش همه می رساند که من چنان کردم و چندین نفر را به منظور رساندم.فقرا را کمک بسیار می کنم و امثال چنین رفتارهایی که در اصل کار نیک محسوب می شوند اما چگونگی بیان و زمان آن نشان دهنده ی استتار کار نیک و ظهور تکبر درونی است.مال و داشته های مادی عاملی مهم در رسیدن به منظور درونی است.متکبر با گذشت زمان و کمک های بیشتر، رضایت درونی می یابد اما آن را ترک نمی کند.گویی تکبر بیشتر، استمرار را ایجاد کرده است.با غروری آتشین دست در جیب می کند و بخشش می نماید.این نه بدان معناست که هدف، کمک باشد بلکه دیگران او را برتر بیابند.
در قدرت طلبی نیز تکبر حرف اول را می زند.زمانی که فرد پیروان بیشتری داشته باشد یا طرفداران آن زیاد نشان داده شوند متکبر به آن ها تکیه می زند و شاید هم ریشه را آن ها ایجاد کرده باشند.بسیاری از روسای کشورها و پادشاهان این چنین هستند.تکبر در بر خورد با ملت خود نیز مشهود است.در انتخابات امروز نیز چنین تکبری فراوان یافت می شود.شاید بعضی تکبر را شخصی تلقی کنند که معمولا هست اما اینکه با دیگران نیز سر و کار دارند ارزش ها را مورد خطاب قرار می دهد.خرد شمردن دیگران و حتی هیچ شمردن آن ها بسیار مشاهده شده است.زیادی یاران در چنین وضعیتی نشان دهنده ی رضایت او از رفتارهاست.قدم زدن های خاص، سر تکان دادن ها، اشارات مختصر، کلام های برتری جویانه و در نهایت خود را برتر از دیگران دیدن، نشانه های خاص متکبرین است.درد بی درمانی است تکبر.علاجی را برای آن نیافته اند که اگر بود این همه متکبر در جهان وجود نداشت.دردی که در نهایت، مرگ آن ها را رقم خواهد زد.
خشونت:اجتماع انسانی تنها با آرامش استمراری لذت بخش دارد.آدمی می کوشد تا با انواع اختراعات و اکتشافات زمینه ی آسایش را ایجاد کند.انواعی از بیماری ها به دست آدمی از بین رفته اند و انواعی از اسباب و وسایل باعث آرامش و آسان سازی زندگی برای او شده اند.آدمی از درون رشد می یابد تا سایر همنوعان را مانند خود دوست داشته باشد.همدردی و همدلی نتیجه ی خواهانی آدم برای رسیدن به تعالی و ترقی است.انسان از این نظر که زندگی را در آسایش و آرامش می یابد در تلاش است تا وسعت آن را بیشتر کند.انسان می فهمد زیرا متفکر است و راه چاره را نیز با تعقل و اندیشمندی می جوید و جهل و نادانی را دشمن چنین وضعیتی بر می شمارد.هر وضعیتی که آرامش خواه باشد تفکر در ایجاد آن موثر خواهد بود.
نقطه ی روبرو و ضد آرامش ،خشونت طلبی است.وضعیتی که در آن بعضی انسان نماها شجاعت را با جنگ یکی می پندارند و درگیری با دیگران را نوعی برتری می یابند.خشونت ،حمله و نابود سازی و نیز دچار سختی نمودن است.خشونت طلب فردی است که از درون آرامش ندارد و با توجه به حالتی که در خود می بیند سعی در رضایت و پاسخگویی آن دارد.سلاحش خشونت و پرخاشگری است.نه منطقی در رفتارهای او مشاهده می شود و نه کلامی برای او قابل قبول می گردد.اندیشه که جدا شود خشونت نیز وارد کارزار می شو.د.از بین بردن دیگران لذتی خاص دارد و بدین شکل است که می توان خشونت طلبی را نوعی رشد حیوانی نامیم که آن ضدیت با رشد انسانی است.خشونت طلبان نمی توانند خصلتی انسانی داشته باشند.نترسیدن را با بی پروایی و حمله یکی می دانند و تلاش می نمایند تا آنجا که می توانند آن را اثبات کنند.خشونت طلب آرامش درونی ندارد.درد دارد و مانند بسیاری از معتادان که به وسیله ی ارضا نیاز دارند آن ها نیز با انواعی از هجوم ها بدون دلیل یا دلیل خود ساخته اقدام می کنند.
به نظر می رسد که روان شناسان بیشترین نظر را داشته باشند.بی تعادلی روانی و عصبیت عاملی در این زمینه است.ما این نظرات را رد نمی کنیم اما نیک می دانیم که حالتی درونی است که ریشه ای دارد و بنیانی بر آن استوار گشته است.در نظریات ،عدم رشد و کنار زدن اندیشه و فکر ،نمی تواند کنار گذاشته شود.هر نظری که بیان شود موید آن است که آدمی از خصلت های انسانی خود سود نمی برد و به همین دلیل است که ما خشونت طلبی را عدم رشد آسایش طلبی دانیم و لذا داشتن این حالت را درد گوییم زیرا رضایتی در انتهای آن نزد خشونت طلب یافت نمی شود.بی قراری در ضربه زدن به دیگران و بدون دلیل وارد میدان کارزار شدن رفتارهایی است که خشونت طلبان انجام می دهند.این حالت از دوران کودکی قابل شکل گیری است.
بسیاری آن را با انواعی از دلایل توجیه می کنند.شاید هم درست باشند اما درون فرد حرف اول را می زند.محیط قادر است تا آن را متشنج تر کند اما خاص محیط نمی تواند بر آن مستولی گردد.گاه زندان و زمانی انواع جرایم مداخله گر می شوند اما نتیجه ی آن عکس می گردد.بسیاری از جنایتکارن خشونت طلبان اولیه هستند.کودکان ناآرام مدرسه ای که ابتدا پرخاشگر می شوند و نوعی ناسازگاری را با خود حمل می نمایند، در نهایت تبدیل به خشونت طلبی می گردند و هر زمانی که بر آن افزوده شود تبدیل به جرم و جنایت می گردد.خشونت طلبی بدون شک درد بی درمانی است که گذشت زمان آن را مستحکم تر می نماید.شاید این نظریه که مدفون کردن آن ها امری لازم و ضروری است ،صحیح باشد.چنگیز خان مغول بیمار بود و از درون ناآرام زندگی می کرد.
خشونت در معنای خود ضربه زدن است.گرچه حالتی درونی و ناشی از عصبیت است اما ارضای آن تنها با حمله و زیان رساندن ایجاد می گردد.سلاحی در دست افرادی خاص است که بدین شکل می توانند منظورهای خود را به سرانجام برسانند.گاه گفته می شود که خشونت طلبی برای قدرت طلبی است که ما ان را قبول نداریم.اگر این چنین شود بسیاری از افراد از جمله اسکندر مقدونی، تیمور لنگ و چنگیز خان با تصرفات خود آرام می شدند در حالی که ادامه ی کار را با انواعی از خشونت ها حتی در درون کاخ های خود انجام دادند.در جهان امروز نیز خشونت در جوامع بسیار است اما از طرف افرادی است که درونگرایی خشونت طلبانه دارند.درد بی درمانی است که ما علاجی بر آن نمی یابیم و راه چاره را هم زندان و تنبیه بر نمی شماریم گرچه دور کردن آن ها از سایر انسان ها تا حدودی برای جامعه لازم است اما برگرداندن آن نیز باعث استمرار امر می شود.درد بی درمانی که سایر انسان ها را به زجر و درد می کشاند.
نژاد پرستی:انسان موجودی متفاوت و متعدد در جهان امروز است.تاثیر هوا و اقلیم بر رفتارها و حتی شکل و شمایل باعث چنین تفاوت هایی می شود.این تاثیرات نه تنها در جسم که در لباس نیز مشهود است.شناخت آدمی در این رابطه نیز مهم تلقی می گردد.با این حال،سیاه یا سفید پوست واژه هایی برای شناخت می گردند.چنین تصوری از آدم، نشان دهنده ی پذیرش واقعیت هاست. دانشمندان علوم اجتماعی نیز برای شناخت بیشتر بشر از کلماتی خاص سود می برند تا بدین سان بتوانند توصیفات خود را بنیانی نمایند.
پس،کره ی زمین با توجه به ابعاد گسترده ای که دارد انواعی از عشیره ها و طوایف را در خود جای داده است اما این نکته که همه انسان هستند باید اصل و اساس هر نظریه ای باشد.گرایش های نژادی در دنیای امروز امری طبیعی است و هیچ اشکالی ایجاد نمی کند.
به طور مثال، سیاه پوست یا سرخ پوست نشان دهنده ی محدوده ای جغرافیایی است.گاه دفاع از نژاد هم مطرح می شود که آن نیز اشکالی ندارد.دفاع سیاهپوستان برای حق و حقوق خود خصوصا در دوران بردگی امری قابل قبول بوده و هست اما در تضاد با انسانیت، گاه برتری جویی نژادی مطرح می شود که آن موضوعی جداگانه است.ما تعصب نژادی را هم خطرناک نمی دانیم.دوست داشتن نژاد بدون زیان رساندن به سایرین امری طبیعی بوده و برای نشان دادن وابستگی ها، اشکالی ایجاد نمی کند.مشکل اساسی زمانی است که تعصب تبدیل به پرستش شود،آنگاه خطر گوشزد می کند که ای انسان خود را برتر از همنوع خود شمردی و این ظلم و ناعدالتی است.جوهره ی آدمی با ستم سازگار نیست و عدالت را از درون خواستار است.نژاد پرستی واژه ای غیر انسانی و تنها برای نشان دادن برتری جویی های کاذب است.
پیش داوری و تبعیضی که بر تفاوت های نژادی حاصل از تفاوت های جسمی،فرهنگی مانند زبان،آداب و رسوم،دین و تاریخ متمرکز شود، نژاد پرستی نامیده می شود.اساس چنین نظریه ای تنها خود بزرگ بینی است.فرد در چنین وضعیتی، خود را در نژادی می یابد که سرآمد است.برتر است.یعنی،دیگران در تحقیر قرار دارند و تنها نژاد خویش است که باید غالب بر مسائل گردد و دیگران تابع و پیرو او به هر شکلی که می خواند ،باشند.درست است که فردیت در ایجاد نژاد پرستی موثر است اما این جمع است که تبعیض را مورد تایید قرار داده و اختلافات فاحش را خواستار می گردد.
این نظریه که در قدیم طرفدارانی داشت و البته امروز شکل آن عوض شده است، یکی از قدرتمند ترین و مخرب ترین اشکال تبعیض به حساب می آید.فاشیسم نام سیاسی آن است و افرادی مانند هیتلر در آلمان و نیز یهودیان در فلسطین اشغالی و نیز ایتالیا سال ها مورد نظرشان بوده و هنوز شکل هایی را داراست.
پرستش در این واژه، نشان دهنده برترین هاست.همانطور که مومن خدا را می پرستد و این به معنای برترین خالق است در نژاد پرستی نیز برترین مورد همان نژاد است.در چنین وضعیتی تمام برخوردها ناشی از تبعیض و نابرابری است.عدالت موجودیتی ندارد و مردم یک نژاد نسبت به سایر نژاد ها در والا قرار دارند.هر آنچه که خوب است برای آن هاست و بدترین ها نیز باید به سایر نژادها تعلق گیرند.
در دنیای برده داری، نژاد سفید برتر بود و سیاهان تنها در خدمت سفید پوستان قرار داشتند.بدون شک، فرد نژاد پرست جاهلی بیش نیست زیرا نمی داند که همه انسان ها در جوهره با هم مساویند و انسان نامیده می شوند.بشریت برای همه ی نژاد ها قابل سرایت است و هیچ نژادی نمی تواند خود را برتر یابد.نژاد پرست تنها خود را می بیند و از سایرین غافل است.
ما نژاد پرستی را موردی بیش از تعصب نژادی می دانیم.گاه جهالت به حدی است که فرد لباس خود را نیز خاص می داند.از سنت های خود چنان دفاع می کند که گویی برترین هاست.گرچه این سنت ها غیر عاقلانه باشند باز دفاع را در برنامه ی خود قرار می دهد.در بیان حقیقت امر هرگز به دنبال دلایل نیست.او گلویی باد کرده دارد و با سر و صدا در جستجوی برتری خویش است.چه بسا دست به انواعی از خشونت ها بزند تا ثابت کند که دست بردار نیست.
نژاد پرست، نادان ترین انسان کره ی زمین است که حتی از درک ناچیز غافل است.او بیمار است و نمی داند که دردی جانکاه او را فرا گرفته است.نه دوای نصیحت بر او کارساز است و نه تهدید او را آرام می کند.کشتار نیز برای او مانعی در رسیدن ایجاد نمی کند.چون حس انسان بودن را تنها برای نژاد خود می داند لذا از کشتن سایر افراد پشیمان نمی شود.گاه حق خود را در از بین بردن دیگران می یابد.دردی بی درمان که تنها مرگ آن ها چاره ساز است.عاقبت هیتلر دوای درد نژاد پرستی است.
