تنهایی:انسان موجودی اجتماعی است و این مهم را برای بقای خویش لازم و ضروری می داند.بر این اساس کوشش های خود را جمعی می کند و با آن،بودن را ترجیح می دهد.
شاید نوعی نیاز متقابل میان انسان ها عاملی در این راه باشد اما به نظر می رسد که توانایی های او در تفکر و تعقل، زیر بنایی ترین ها باشد.تلاش های او برای ایجاد نهادهای جامعه نیز متاثر از نیازهای اوست.
در جمع بودن تا حدود زیادی این نیاز را رفع و تلاش های او را معنا دار تر می نماید.از این نظر که مکتب های جمع خواه مورد تایید او قرار می گیرند و معیاری برای سلامت او در نظر گرفته می شوند.
بر خلاف آن نیز نوعی بیماری یا غیر انسانی زیستن متبلور می شود و لذا تنها زیستن را نوعی جدا شدن از استعدادها در نطر می گیرند.در کنار چنین تصوری است که انسان ها به دو شکل متضاد مورد ارزیابی قرار می گیرند.
آن هایی که در جمعند و آن هایی که با جمعند.معنای این دو نیز نوعی تضاد در سبک زندگی را معرفی می کند که نشان دهنده ی رشد یا عدم آن است.
تنهایی از این دیدگاه، بعد منفی به خود می گیرد و با معنویت متضاد می گردد.نوعی خلوت در خویش است که برای رسیدن می بایست جدا شدن از استعدادها را رقم بزند.
چنین افرادی را می توان موجوداتی زنده فرض کرد که می توانند نفس بکشند و در میان جمع هم باشند.افرادی که موثر بر کل نیستند اما دیگران معین می توانند مسلط بر آن ها گردند.
نه مشکلات آن ها را تحریک می کند و نه مسائل برای آن ها محوریتی تاثیر گذار تلقی می شود.با موج ماندن و هلاک شدن را امری طبیعی برمی شمارند و لذا کوششی برای رفع نمی نمایند.
در گوشه ای می مانند و منتظر حوادث می شوند.در واقع، نوعی انتظار برای گذر از یک خطر و سپس منتظر خطری دیگر شدن، روی می دهد.
انزوا در این جایگاه برای نوع بشر، نوعی از خود بیگانگی است که نمی تواند شامل انسان های رشد یافته باشد.افرادی که با هوشیاری و تفکر زندگی می کنند معنای آن را درک می نمایند.نه خواهان جدایی از جمعند و نه غمگین در گوشه ای منتظر می مانند.
لذت برای آن ها در تنهایی نیست که با جمع بودن و در غم و شادی دیگران شریک شدن است.خلوت و در تاریکی زیستن، برای افرادی است که از جوهره ی خویش تنها نامی دارند و در قوه باقی مانده اند.
فعل قابلیت ها را نچشیده اند و معنای آن را درک ننموده اند.تنهایی برای چنین اشخاصی، نوعی مرگ پذیرفته شده است.
بنابراین می توان افراد را زنده یا در حال زندگی کردن ارزیابی کرد.یگانه بودن منفی هم می تواند نوعی تنهایی را رقم زند.جدایی از همنوعان و عدم دارا بودن تعلقات جمعی که نوعی زنده بودن را منعکس می نماید.
فعالیت یا عدم آن نیز می تواند در موضوع تنهایی مداخله گر باشد.کسانی که فعال و در حال تلاش برای تغییر دنیای انسان ها هستند، در حال زندگی کردن می باشند.معنای لذت را می فهمند و کوشش را برای نشان دادن وجود خود، به کار می گیرند.
در ضدیت با آن، کسانی هستند که فقط تنفس را در می یابند و قطع آن را با دست و پا زدن، به دیگران منتقل می کنند.
این سرنوشت من است و باید آن را بپذیرم.البته که نظرات خود را بیان نمی دارد که در درون، باور می نماید.
زنده بودن او تنها وجودی فیزیکی دارد و موثر بر روند زندگی نیست.گوشه گیری برای او امری حیاتی است و این دیگران هستند که برسرنوشت او موثرند.ماندن تا مردن،شعاری عملی برای آن هاست و از این که زنده اند راضی اند.بسیاری در ارزیابی ها این چنین هستند.
در خلوت خود زیستن برای سبک زندگی، معنایی دارد.هر انسانی که خواهان انسان بودن خویش است باید در تلاش های جمعی موثر باشد.این اصلی علمی و دانشی است.
هیچ انسانی نمی تواند خود را برتر بیاید مگر کارهایی فوق العاده و بزرگ انجام دهد.اگر این چنین شود، این انسان های دیگرند که او را بزرگ می شمارند و همیشه جاودان می کنند.
در تنهایی، جاودانگی نیست.جداشدن از انسان ها، جوهره ی آدمی را مدفون می کند و بدین شکل است که در ارزیابی ها، تنها و تنها زنده بودن او را رقم می زنند.
باید در این راه، یکه بودن را در فعالیت های موثر یافت که اگر ضد این باشد، زندگی کردن را مطرح نمی کند.
تفاوت عمده ی میان زنده ها و زندگی کنندگان، در فعالیت های جمعی و با جمع بودن است.ضدیت با این خواسته ی طبیعی انسان، جداشدن از نوع خویش است.
تنهایی در ابعاد معنایی خود، شامل انواعی از رفتارهای انزواطلبانه است.پذیرش قضا و قدرهای جبری است.ماندن تا مردن است.راضی به آنچه دیگران برایش ترسیم نمودن است.
در مقابل آن، زندگی با نشاط شامل افرادی است که در جمع زیستن و موثر بودن بر دیگران در عین تحت تاثیر قرار گرفتن از سوی همنوعان را اساسی برای شادی و شادمانی در نظر می گیرند.
لذت از امروز و اینده شدن برای فردایی بهتر و آرام تر، همانی است که تنهایی را کنار می زند و آن را منزوی می کند.انزوا باید منزوی شود و این نوع بشر است که با سبک زندگی و انتخاب آن، زنده بودن را تنها مقدمه ای برای ماندن جاودانه در نظر می گیرد.
گوشه گیری برای افراد رشد یافته، بیگانگی است و فعالیت برای معنا نمودن زندگی، اصل و اساسی برای جاودانه ماندن است.پس، باید زندگی کرد و موثر در جمع بود.
آزادی:انسان موجودی است که از لغات استفاده می کند و برای آن ها معنا و مفهوم می سازد.او به چنین کاری نیاز دارد و در تلاش است تا از تئوری به عمل رسد.
وی برای زنده بودن خود در موارد بسیاری متضادها را اجرایی می کند و تناقض ها را لازم و ضروری برمی شمارد.
او برای خویشتن حد و حدود تعیین می کند در عین حالی که خود را برای تدوین قوانین، آزاد برمی شمارد.بدین شکل میان آزادی و حد و حدود نوعی تناقض یافت می شود که آدمی به عمق آن پی برده و هم چنان بر آن استوار باقی می ماند.
آزادی را اگر رها شدن بنامیم تدوین قانون محدود شدن و در حد و حصر حرکت کردن می گردد.نوعی تقابل که گاه تصادم هم ایجاد می کند.
بنابراین نوع بشر آزاد آفریده شده و می خواهد تا آزاد باقی بماند.بنابراین چه لزومی وجود دارد که حدود را بپذیرد و آزادی را لمس کند؟
حریت خواهی با تلاش های آدمی در طول تاریخ محقق شده است.رهایی از انواع ظلم ها و ستم ها از او موجودی خاص با شهرت جهانی ساخته است. وی در هر گوشه از این دنیای پر تلاش ،نام و آوازه ای برای یافتن آزادی نموده است.کسانی که آزاده اند نوعی خاص از بشرند که معروفیت خود را در رهایی یافته اند و کوشش های خود را برای رسیدن به منظورهای آدمی جهت داده اند.
به نظر می رسد که معنای آزادی، نوعی سردرگمی ایجاد و با تلاش های نوع بشر برای محدود کردن ، بی معنا نموده است.
آزادی چیست؟ همین پرسش می تواند انسان ها را به دو نوع معین تقسیم کند.زندگان و زندگی کنندگان.آن هایی که با این واژه بیگانه اند و کسانی که در پی محقق کردن آن هستند.
این تفاوت را می توان در اساس یافت و با تفاسیر معین نمود.آزادی در بعد انسانی معنای شگرف دارد و با رهایی شدن به هر شکل متفاوت است.آزاد بودن غیر از بی بند و باری است.
معنای آزادی را می توان در هر دو شکل یافت و تفسیر نمود.برای افرادی که فقط زنده اند آزادی معنایی ندارد.برای دست یابی به کدامین هدف، باید در پی آن باشند؟
رهایی از کدامین قید و بندها؟آن ها بندها را خود ساخته اند و به دور خویش کشیده اند.
بنابراین آزادی زمانی قابل قبول است که ضدیت آن را نفی نمایند.در محدوده ی خود ماندن و بر آن تاکید نمودن همان ضد آزادی خواهی است.
شاید آزادی را بتوان به شکل های مختلف معنا نمود یا درک کرد اما هر چه باشد از خویشتن آغاز می شود و سپس به اطراف منتشر می گردد.
افرادی که زنده اند در خویشتن آزادی نمی یابند.در محدوده ی خویش گرفتارند و آن را نیز خواهانند. رسیدن به هر آرزویی قبل از آن، خواستاری آن است.رسیدن به خواسته باید در وجود، موجود باشد.آزادی، بنیان رها شدن از خویشتن است.
در مقابل، زندگان افرادی هستند که رهایی از خویشتن را اساس می دانند.هر عاملی که تفکر و تعقل آن ها را به بند کشد، نفی می کنند.
آزاد در اندیشمندی اند و در استفاده از توانایی ها، حد و حصر نمی شناسند.همان طور که قابلیت های آن ها بی حد و حصرند، تلاش در کمال آزادی برای رشد و ترقی آن ها هم، بی حد و حصر می شود.
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند است.برای آن ها بهترین آزادی، آزادی فکر و عقل است.رهایی این دو قوه ی اصلی از انواع سنت ها و رسومات غلطی است که مانند انواع دیوارهای بلند، مانع بروز آن ها می گردد.
این ها زندگی می کنند زیرا روند ادامه ی حیات را خود انتخاب می نمایند.آزادی دست یافتنی است و باید آن را به دست آورد.
کوشش لازم دارد و فعالیت های عمده را می طلبد.کسانی که چنین تلاش هایی دارند در حال لذت بردن از زندگی خویشند.
خلاص شدن از انواع دیوارهای شهوانی برای نوع بشر، آزادی است.رهایی از شکم پرستی و عبد دیگران شدن است.
باید رها شد و در دریای پر تلاطم زندگی، آزادی را یافت و آن را مقدس نمود.زنده ها این چنین نیستند و شاید هم نمی دانند که می توانند خود باشند و خود تصمیم گیرند.روند زندگی کردن را در یابند و آزادی را ریشه دار ترین راه برای زندگی کردن بشمارند.
در چنین وضعیتی است که آزادی معنایی انسانی می یابد و با دنیای حیوانات و درندگان متفاوت می گردد.
آزادی، بی بند و باری نیست.در شهوت ها رها شدن نیست.آزادی، رها شدن از انواع مشکلاتی است که تفکر را به چالش می کشند و فکر را مغلوب می نمایند.
آزادی برای کسانی است که فعال در یافتن هستند.آن را می شناسند و برای لذت بردن به آن نیاز دارند.آزادی دست یافتنی است.
در هر صوت، میان زنده ها و زندگی کنندگان تفاوت های فراوانی در آزادی و مفهوم آن وجود دارد.
کسانی که آن را با لقمه ای نان عوض می کنند زنده هایی هستند که قصد ماندن در این دنیا، به هر شکلی را دارند.همان کسانی که مفهوم آزادی را در معنای دیگران می یابند و موجوداتی بی تحرک و تابع دیگران می شوند.
آزادی در رها شدن انواع انسان ها از قید و بندهای مصنوعی است که گاه خود می سازند و می یابند.
آزادی در فکر و هوش برای آدمی، بنیانی ترین رها شدن هاست.باید این مهم را نه تنها در تئوری که در عمل نیز یافت.
حریت در انسان بودن، بهترین نوع ازادی است.گاه باید چنان آزاد اندیش بود که رهایی را به هر شکل، نوعی بی آزادگی تلقی نمود.
در جوهر ی آدمی، آزاد بودن معنایی درونی دارد و رها شدن از حصرهایی است که انسان را به سمت حیوانیت می کشاند.بهترین آزادی، رهایی از تعلقات کاذب خویشتن است.
رنج:انسان دارای عاطفه و احساس است.گرچه هر دو یکی نیستند اما می توانند حالات آدمی را از درون به بیرون منعکس کنند.بسیاری، حس را همان عاطفه می دانند در حالی که این چنین نیست.منظور اصلی از حس همان احساسات پنجگانه است که هر انسان سالمی داراست.البته در این میان اشتراک میان حیوان و انسان نیز قابل قبول است.حس بینایی،شنوایی،لامسه،بویایی و چشایی از جمله ی احساسات آدمی است که هر یک بیانگر نوعی توانایی است.
سالم بودن در این میان، حرف اول را می زند.تفاوت میان انسان ها نیز قابل قبول است.یکی بویایی قوی تری دارد و دیگری چشایی ضعیفی را داراست.در حیوانات و به منظور بقا،بعضی از احساسات آن ها قوی تر و کارساز تر هستند.بویایی، کمک موثری برای یافتن غذا می نماید.بنابراین نمی توان عاطفه را با احساس یکی دانست.
درد و رنج که حالتی مشخص و گاه نامشخص دارد، در هر دو بعد،قابل بررسی است.آن که می سوزد با احساس پنجگانه ی خود درک می کند.آتش پوست را مورد حمله قرار می دهد پس درد را منعکس می نماید.روابط عصبی، بیشترین نقش را داراست.در بو نیز همین وضعیت قرار دارد.چنین استفاده ای از احساس را می توان ظاهری و مشخص دانست اما در مورد عاطفه وضعیت متفاوت است.
حالاتی که با توانایی های درونی در ارتباط است و فرد را دچار شادی یا درد می کند.غم و اندوه یا شادمانی که هر یک می توانند درون آدمی را مورد تهاجم قرار دهند.گویا میان آدم و سایر حیوانات در این زمینه تفاوت هاست.از این نظر است که بررسی حالات آدمی را می توان در دو شکل ظاهری و باطنی یافت.آن جایی که احساسات موثرند و در حالاتی که عواطف مداخله گر می شوند.
در مورد انسان و چگونگی زیستن می توان هر دو را مورد نظر قرار داد با این توضیح که والاترین آن ها، همان عواطف انسانی هستند که معرف نوع بشر می باشند.
رنج ناشی از مسائل عاطفی، موثرترین عامل در شناخت انسان و میزان رشد اوست.آن که می بیند اما بینا نیست همانند همان کسی است که غم دیگران را می بیند اما در درون وارد نمی کند.کسانی که زنده اند می بایست مانند سایر انسان ها باشند.آینده را درک کنند و برای بهزیستی خود شادمانی را خواستار باشند.گویی زندگان، فقط، جسمانی متحرکند که عواطفی رشد نیافته دارند و عکس العملی برای تحرک در خود نمی بینند.
چنین وضعیتی باعث می شود که غم دیگران را در درون خویش نیابند و بدین شکل، از دنیای بشریت فاصله گیرند.زنده اند اما نه مانند سایر انسان ها،که یکه و تنها هستند.
در مقابل، انسان هایی که زندگی کردن را خواستارند، دارای رشدی قابل قبول در پالایش عواطف می باشند.غم و غصه ی دیگران را در خود موثر بر می شمارند و عکس العمل نشان می دهند.
کوشش های آن ها دارای ابعاد انسانی است و خیرینی برای بهتر زیستن دیگرانند.این را خواستاری خود می یابند و بدین سان می کوشند تا رنج دیگران را درد خود بدانند و اقدام کنند.پس، متحرک و هدفمند وارد فعالیت ها می شوند و روند زندگی را بهتر و بهتر می کنند.
بر کسی ظلم وارد نمی کنند که برای رهایی دیگران از ظلم نیز اقدام می نمایند.رنج خواه نیستند و بر همین اساس، آن را برای دیگران به وجود نمی آورند.زندگی بدون درد را هدف نهایی خویش بر می شمارند و آن را وارد مسیر انسانی و انسانیت می نمایند.زندگی در این شکل، درد پذیر نیز می شود.
بنابراین، میان افرادی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند، تفاوت های فاحشی وجود دارد.کسانی که درد را در خود امری طبیعی می دانند و وجود آن را نوعی سرنوشت در نظر می گیرند، در نهایت کوشش خویش، آن را به احساسات واگذار و قطره ای اشک را روانه ی بیرون می کنند.
خنده ای برای آن ها معنا دار نیست و با خنده ی دیگرانی که او را با خود جابه جا می کنند، می خندند .در واقع می توان عواطف آن ها را سرکوب شده در نظر گرفت که کوششی برای بیداری آن ها صورت نمی دهند.
در مقابل، افرادی که دارای عواطفی پاک و رشد یافته هستند،در مقابل حوادث و رویدادهای ضد بشری، عکس العمل نشان می دهند و تا آخرین وضعیتی که می تواند مفید باشد، می کوشند. درک رنج در افراد رشد یافته، معنا و مفهومی والا دارد.
آزار و مشقتی که در دنیای امروز نهفته است تنها به وسیله ی کسانی درک می شوند که روند زندگی خود را پویا می یابند.عکس العملی انسانی و عاطفی دارند و بر همین اساس، کوشا می گردند.در مقابل، افرادی که فقط دایره ی خود را ترسیم می کنند، خروج از آن را توانا نیستند و تنها نفس کشیدن را می فهمند و کوچک ترین زحمتی را برای رفع، به خود واگذار نمی کنند.
حزن و اندوه که در زندگی کنندگان است شامل، تمام انسان ها حتی کسانی که فقط زنده اند، می گردد.عواطف که معنا دار و کنترل شده باشند، چنین وضعیتی را ایجاد می کنند.عدالت خواهی، رنج آوری دارد و این را،افراد فرهیخته درک می کنند.اندوه دیگران می تواند بر آن ها تاثیر گذار باشد و عکس العمل های متفاوتی را به وجود آورد.روند زنده بودن برای این نوع افراد، زندگی کردن است.
ثمر:انسان در تلاش های خود در پی آن است که نتایج آن را لمس کند.هدفدار بودن کارها نیز به همین منظور انجام می گیرد.به دنبال نتیجه ی تلاش ها بودن نشان دهنده ی آینده نگری اوست.مانند باغبانی است که بعد از کوشش های فراوان میوه ی محصولات را طلب می کند.گرچه میان انواعی از تلاش ها تفاوت وجود دارند اما این بدان معنی است که آدمی با آینده نگری نوعی بیداری را خواستار است که به او امید و امیدواری می دهد.
این ذات زندگی کردن انسان است که قصد دارد با توجه به حال ،آینده را نیز برای خود خوش بینانه ترسیم نماید.زندگی کردن در این روند نوعی رضایت خواهی نیز ایجاد می کند.خواسته ای برای گرفتن نتایج کار و نیز روشنی برای راهی که در پیش روی اوست.ثمر زندگی برای همه ی انسان ها خواسته ای است که منطقی به نظر می رسد.
برای بررسی سبک زندگی و رابطه ی آن با ثمر دهی می توان انواعی از روش ها را مطرح کرد.گاه متعادل مانند واقعیت پذیری و زمانی تفریط مانند انواع خساست ها و تنگ نظری های اقتصادی که هر یک از این نگاه ها نوعی از روش ها را می طلبد.اگر هر یک را جداگانه در نظر گیریم می توانیم انسان ها را به دو نوع تقسیم نماییم.آن هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.
بنابراین ثمر یابی یا ثمر دهی می تواند انواعی از زنده ها را معرفی کند یا این که زندگی کنندگان را مشخص نماید.پرداختن به هر یک نشان دهنده ی توجهی است که به این عامل می گردد.حاصل زندگی چیست؟ به چه منظوری باید در این دنیا زندگی کرد؟برداشت انسان ها از نتایج تلاش ها کدام است؟هر یک از این پرسش ها ما را به سمت تقسیم بندی راهنمایی می کند.
ابتدایی ترین نگاه، همان زنده بودن است.کسانی که از تلاش های خود تغذیه را اساس می دانند.در کوشش های خود زمان را تنها برای بودن و در میان خانواده زندگی کردن در نظر می گیرند.خوردن و آشامیدن در کنار تشکیل زندگی و خانواده،تولید بچه و در نهایت بزرگ کردن آن ها به مانند امری طبیعی و جبری که خارج از توان اوست و فقط نشان دهنده ی پیروی است،در نظر می گیرند که اگر نشود مرگ را به دنبال دارد.
تفکر و اندیشمندی برای تغییر چندان کار ساز نمی شود و انسان در این میان تابعی کامل می گردد.
موجودی که از نظر محتوا تفاوتی با سایر موجودات ندارد و تغییر در زندگی نیز امری نیست که مورد توجه باشد.این نوع انسان ثمر دهی را تنها در زنده بودن می داند و برنامه ای فراتر از آن ندارد.در همان حال می ماند و محدودیت را در کنار خویش می یابد.
در مقابل، افرادی که زندگی کردن را اساس تلاش های خود می یابند کسانی هستند که ثمر دهی را بسیار وسیع تر از تغذیه و ماندن در نظر می گیرند.به درون می پردازند و به بار نشستن کوشش ها را در ابعاد مختلف پیگیری می کنند.پویا و پر تلاش هم راه با اندیشمندی و برخورد خردمندانه با انواعی از رویدادها و نیز هدف دار بودن نوع زندگی برای رسیدن به اهدافی که اساس آن ها تغییر و تحول نگری است،می باشند.
در چنین وضعیتی است که ثمر نیز از حالت عادی خارج می شود و شکلی متعادل تر به خود می گیرد.فایده خواهی از کوشش ها برای او،نماندن و سکوت نکردن است.خود را موثر بر دنیا و چگونگی تغییر آن می داند و این باعث امیدواری گشته و دیدگاه محدود را به وسعت بشریت می کشاند.او خود را مانند موجودی که باید مورد توجه باشد در نظر نمی گیرد بل که خود باعث توجه ی دیگران می شود.
در میان انسان ها زنده بودن فقط نفس کشیدن نمی شود و نوع بشر در هر کجای آن که باشند باید سود دهی تلاش های خود را مهم بدانند و در پی دریافت آن باشند.اگر این چنین رویدادی محقق نشود یا این که خواستاری نداشته باشد تفاوتی را میان نوع بشر با سایر موجودات ایجاد نمی کند.
فایده ی تلاش ها باید اساس و بنیان هر دیدگاهی باشد.از این نظر است که عدم توجه به آینده و خواستاری فایده و سود باعث می شود که او را موجودی منفعل و زنده نامیم که چندان تاثیری بر جهان اطراف ندارد و تنها وجودی فیزیکی دارد.
چنین افرادی کم نیستند و گاه خود نیز این را اعتراف می کنند.اندیشه را از خود دور یافته در می یابند و خردورزی را شامل خود نمی دانند.از این نظر،بیهوده زیستن را می توان به آن ها تعلق دانست و عدم تحرک معنا دار را نیز در رفتارها یافت.
گرچه ثمر دهی می تواند موضوعات متعددی را دارا باشد و ما را به اشکال مختلف رهنمود نماید اما عدم آن بدون شک موردی جدید است.همین هاست که باعث جدایی انسان ها از هم می شود.
ثمر خواهی از هر نوعی که باشد زندگی کردن را معنا می بخشد و البته ارزیابی یا ارزش دهی نیز می تواند آن را به دون ترین یا والاترین تقسیم نماید.در کنار آن ماندن و منتظر نبودن نیز می تواند تنها زنده بودن بشر را رقم زند.
میوه ی باغبان و منتظر آن بودن با تلاش ها، معنا دار می شوند.میوه ی زندگی نیز همین است.پس میوه ی زنده بودن معنایی ندارد و افرادی که منتظر تقدیم میوه ها هستند بدون این که حرکتی انجام دهند زنده و نفس کش می باشند.
به بار نشستن تلاش ها تنها برای کسانی است که زندگی می کنند و البته از آن نیز لذت می برند.فایده زنده بودن در زندگی کردن است که ثمره ی تلاش ها و کوشش های نوع بشر است.
خاطره ها:دوران زندگی آدمی دارای فراز و نشیب های بسیاری است.تلخی ها و شیرینی ها توام، اتفاق نمی افتند.گاه زیر و زمانی بالاست.این روند برای همه قابل تصور است.زحمت ها به نتیجه می رسند و نوع بشر دوران نوزادی را می گذراند و وارد دوران کودکی و سپس بزرگسالی می شود.در تمام این روند، رویدادهای متفاوتی توجه او را به خود جلب می کنند که ممکن است ماندگار یا قابل فراموشی باشند.انواعی از رویاهای کودکی همراه با انتظارات برآورده شده یا نشده می توانند در ذهن او جای گیرند و خاطرات متفاوتی را رقم زنند.
یعنی،ضمیر انسان دارای اطلاعاتی می گردد که گاه خواهان حذف و زمانی نیز از بازگو کردن آن ها لذت می برد.این خاصیت آدمی است که با خاطراتش زنده بماند و آن ها را مسیری برای بازگو کردن گذشته ی خویش برشمارد.
در این ارتباط، انسان ها متفاوت می شوند.گاه گذشته را بیش از اندازه بزرگ می کنند و به آن افتخار می نمایند در حالی که جایی برای افتخار ندارند و تبدیل به انواعی از تعصبات کورکورانه ی بدون دلیل می شوند.
تجربه آموزی برای بعضی، اساسی برای برگشت به گذشته می شود و احترام به بزرگ تر ها را به عنوان معیاری برای رشد تربیتی در نظر می گیرند.خاطرات در واقع بخشی از ضمیر انسان برای پرداختن به گذشته ها و عملکردهاست.
در چنین وضعیتی، انسان ها متفاوت می شوند.آن هایی که خاطره را مهم می دانند و با آن ها زندگی می کنند و کسانی که گویی خاطره ای ندارند و یا برگشت به آن را در برنامه های خود قرار نمی دهند.به کسی وابسته نمی شوند و در واقع تنهایی در درون را به بیرون منتقل می کنند.این ها همان زنده ها هستند که با خاطرات میانه ای ندارند.
خاطره، اندیشه و خیال آدمی است.کسانی که زندگی می کنند آن را جزئی از روند در نظر می گیرند،قابل بازگویی می دانند و به افرادی که دارای تجربه ی کمتری هستند منتقل می کنند.در مقابل ،این اندیشه و خیال، به دلایل بسیاری، برای بعضی وزنه محسوب نمی شوند و یا درکی از وجود آن ندارند.
اصل مطلب، در درک و فهم قضیه است که زنده هایی که فقط موجودیت خود را اساس می دانند، به چیز دیگری نمی پردازند.البته که میزان رشد آن ها هم میسر است ولی چندان که لازم باشد عمل نمی کنند.استعدادها در همان حالت اولی باقی مانده اند و تعاملات در دایره ای تنگ و تاریک محدود می شوند.
بدیهی است که چنین افرادی قادر نیستند تا به گذشته ی خویش برگردند.یعنی ضمیری چندان پر بار ندارند که آن ها را ملاک قرار دهند.
خاطرات، یادبودهای آدمی در طول حیات اوست.با آن ها شاد و یا اندوهگین است.افرادی که با او در تعامل یا مدت های فراوانی همزیست بوده اند و اکنون وجود ندارند.تلاش هایی که منجر به موفقیت ها یا شکست ها شده اند.رویدادهایی که بر زندگی او تاثیر گذار بودند و در نتیجه مجموعه ای از داشته های ذخیره شده ای که هر یک می توانند بازگو کننده ی بخشی از زندگی فرد باشند.
یادگارهای دوران کودکی و جوانی تنها برای افرادی است که خود را در می یابند و برای خویشتن، ارزشمندی قائلند.این مهم، بدون شک می تواند شامل زندگی کنندگان باشد و افرادی غیر را شامل نشود.
افرادی که تنهایی را برگزیده اند و خود در زندگی خویش نقشی ندارند .در ضمیر خویش تهی اند و با امواج حرکت می کنند.این بادها هستند که مسیر او را تعیین می کنند و او نیز تابعی از این روند می گردد.
با این حال،آثار و گذشته می توانند خاطره محسوب شوند به شرط آن که فرد، برای آن ها ارزش قائل شود.خواه این موارد تلخ یا شیرین باشند.فراموشی گذشته نمی تواند امری لازم و ضروری باشد مگر این که خاطرات دیگری جایگزین آن ها گردد.در واقع، این آدمی است که خاطرات را می خواند و می خواهد.ذهن،زمانی که فعال شود خاطره را مطرح می کند.چنین وضعیتی تنها شامل کسانی است که زنده اند و زندگی می کنند.
در مقابل، افرادی که فقط جان می دهند نمی توانند فرصت خاطره یابی را در خود پرورش دهند.یادگاران قدیم در میان افراد باقی می مانند و بازگویی آن ها، دوران گذشته را بار دیگر زنده می نماید.این چنین وضعیتی نشان دهنده ی نقش فرد در انتخاب روش زندگی است.زندگان می توانند خود را نفس کش بنامند در حالی که زندگی کنندگان همه ی دوران ها را برای خویش تاثیر گذار و قابل باقی ماندن می دانند.انسان با خاطرات، انسان بودن خویش را رقم می زند.
عدالت:عادل بودن در مراحل زندگی خواسته ای است که نوع بشر ذاتا خواستار است.این بدان معنی است که تعاملات آدمی می توانند از مسیر انسانیت خارج شوند و مشکلات فراوانی ایجاد نمایند.بر این اساس، توازن در تمام ابعاد، نکته ای ظریف می شود و نوع انسان در تلاش است تا انواعی از توازن ها را به وجود آورد.اتفاقی که انسان در پی آن است تا میان همنوعان خود، نوعی آشتی و آرامش به وجود آورد.این در درون آدمی جای دارد و لذا می کوشد تا به دست آورد.در استعدادهای درونی نیز عدالت قابل رشد است و کسانی که بیشترین تلاش را در این راه می نمایند همان هایی هستند که بیشترین رشد را داشته اند.انصاف داشتن در انواعی از فعالیت ها، نوعی معرف در خوبی هاست و این مهم قابل دسترسی است.عدالت خواهی عامل بسیاری از درگیری های تاریخی میان نوع بشر بوده است.
در میان انصاف داشتن آدمی می توان نوع بشر را به دو شکل تقسیم بندی کرد.اول آن هایی که در ذات خود رشد یافته اند و لذا می کوشند تا عدالت را در میان جمع محقق نمایند.کسانی که با کوچکترین ظلم و ستم عکس العمل نشان می دهند و خود را در مقابل انواعی از ظلم ها قرار داده و مبارزه را اصلی برای از بین بردن ستم ها بر می شمارند.چنین افرادی هم خود عادلند و هم خواستاری عدل را در درون خود پرورش داده اند.پس، رفتارهای آن ها هم ضدیت با ستم و هم مبارزه با ظلم است تا بدین شکل بتوانند عدالت را ایجاد کنند.نوعی از بشر که زندگی کردن با معنا را برای خود ایجاد نموده اند و می کوشند تا دیگران را نیز با خود همراه نمایند.عدالت خواهی برای کسانی است که در متن کوشش ها و تلاش های انسانی قرار دارند و انسانیت را تنها ملاک برای ارزیابی در نظر می گیرند.
در نوع دوم، افرادی هستند که میان ظلم و عدل تفاوتی ادراک نمی کنند.با دیگرانند در حالی که فرسنگ ها از انسانیت به دورند.فقط بودن خود را مهم می شمارند که نوعی جبر در ماندن در نظر می گیرند.در اطراف آن ها چه می گذرد؟مهم نیست.مهم، بودن آن هاست.ظلم را پذیرا هستند که اگر این چنین نشود، می میرند.ستم را نوعی امر طبیعی برای ماندن در نظر می گیرند که باید به صورت بدیهی پذیرا باشند.چون خود نقشی ندارند پس دیگران می توانند ستم یا عدالت را تشخیص دهند.آن ها زنده اند و در بودن خود، احساس تنهایی و گوشه گیری می کنند.عدالت برای آن ها مفهومی غیر قابل درک است و اصولا میان انواعی از رفتارها نیز تفاوت قائل نمی شوند.عکس العمل آن ها در مقابل اعمال، یکی، یا بی تفاوتی است.آن ها زنده اند و البته که در حال زندگی کردن نیستند.
دادگری رفتاری است که مخصوص زندگی کنندگان است.کسانی که برای ادامه ی زندگی خود به دنبال لذت بردن از وجود خویشند و استمرار عرت بخشی را خواستارند.می کوشند تا خود، عامل عدالت و دادخواهی شوند و هر مکانی که ضدیت با آن را ببینند فریاد برآورند و بیداری را رقم زنند.برای آن ها زندگی کردن بدون عدالت طلبی، اتلاف وقت و عمر محسوب می شود و بر همین اساس است که بینا و شنوا هستند.هر رفتاری را زیر نظر دارند و انسانیت را ملاکی مهم برای ارزشمندی در نظر می گیرند.هر لحظه ای که ظلم نمایان شود خود را در میان فعالیت های ضد آن می یابند و عدالت را جانشین آن می نمایند.زنده بودن راهی برای بررسی ها در نظر نمی گیرند که سبک زندگی را مهم در تعاملات بر می شمارند.در چنین وضعیتی است که عدالت معنا می یابد و نوع بشر فعال می گردد.
شاید بزرگ ترین و موثر ترین عاملی که می تواند عدالت خواهی را محقق کند همان، نوع زیست انسان باشد.حتی کسانی که قادرند اما بی تفاوت از رفتاها می گذرند نیز نمی توانند زندگی کننده باشند.باید برای رسیدن به انصاف خواهی در ابعاد مختلف، تلاش نمود.این یعنی، پاسخگویی به درون آدمی و رشد جوهره ی درونی او که اگر این چنین حالتی بتواند محقق گردد، آرامش در جامعه و تعادل در همه ابعاد، قابل تصور می شود.دادگری، صفتی انسانی می شود که اگر دنباله رو داشته باشد، انسان و در غیر این صورت، فقط شکلی از آدمیت را داراست.عدالت امری دست یافتنی است که فقط فعالان و در مسیر بودن ها می توانند ایجاد کنند.عدالت نوعی توازن خواهی در تمام موضوعات انسانی است که پرداختن به همه ی آن ها وظیفه ی افرادی است که درجامعه و با جامعه زندگی می کنند.
در هر صورت، عدالت خواهی را نمی توان از انسان جدا کرد.با نوع بشر همراه است و اگر مسیر، طبیعی و رشد، تعالی سازی باشد، هرگز قابل فراموش شدن نیست.عکس آن اگر ایجاد شود، نشان دهنده ی نوعی انحراف از ذات و گم کردن مسیر است.کسانی که در مسیر نیستند، زندگانی بی تحرک و نفس کشانی بی تاثیرند و در مقابل آن، افرادی که فعالند و نوع زندگی برای بشر را تنها در توازن و احترام می خوانند کسانی اند که عدل و انصاف را نشان دهنده ی ذات درونی و انسانی بر می شمارند.دادگری بدون دادخواهی و عکس العمل در مقابل آن، نوعی نقص در رفتارهای آدمی است که اگر این چنین شود، نشان دهنده ی سقوط آدمی در رشد جوهره ی خویشتن است که امری بسیار خطرناک و مبین انسان هایی است که فقط زنده اند و حیات دارند.
صداقت:دوستی در روابط انسانی موضوعی کاملا بشری است.گرچه بعضی چنین وضعیتی را در حیوانات هم می یابند اما اگر هم موجود باشد در حد غریزی است.رفاقت در میان انسان ها امری طبیعی و نفسی است و بر همین اساس است که آدمی را موجودی جمع گرا می شمارند.دوستی بر اساس راستی، اوج رفاقت هاست در حالی که گذرا نگریستن به آن تنها دون بودن آن را رقم می زند.کسانی که در درجات مختلف دوستی هستند شخصیت های متفاوتی دارند و حتی می توان ارزیابی های موجود را برای این چنین افرادی ملاکی برای انسان بودن دانست.رفاقت برای رسیدن به اهداف بلند انسانی و نیز تحولگرایی برای رشد و ترقی جوهره ی آدمی همان مبنایی است که آدمی را از سایر موجودات جدا می سازد.صداقت امری درونی و مواجهه با انواعی از رشدهاست.
دوستی از روی راستی و درستی در میان انسان ها دارای دو شکل مختلف و متضاد است.کسانی که دغل باز و نیرنگ کارند از این قاعده خود را متمایز می سازند.اساس این موضوع بر درستی انسان هایی است که می دانند و می خواهند.اگر ضدیتی با این حالت باشد در این دایره قرار نمی گیرد.در میان چنین وضعیتی می توان به دو نوع انسان اشاره داشت.آن هایی که صداقت را عاملی در محبت صادق می دانند و لذا می کوشند تا با دیگران بر همین اساس رفتار نمایند . دوم کسانی که چنین وضعیتی را در خود نمی یابند.البته این بدان معنی نیست که دغل کار یا فریبکار باشند.در واقع نوع دوم انسان هایی هستند که معیاری به نام صداقت را در دنیای خود نمی یابند و لذا می توان آن ها را انسان های زنده نامید.بودن در این دنیا را با زنده بودن مساوی در نظر می گیرند.
ایثار در معنی دیگری از صداقت می تواند شامل افرادی باشد که انسانیت را در درون خود به اعلی ترین شکل ترقی داده اند.افرادی که زندگی می کنند و وجود دیگران را در کنار خود حس می نمایند.درد آن ها درد خویشتن است و بر همین اساس همکاری برای رفع مشکلات همنوعان را اساسی برای بودن خود در نظر می گیرند.صداقت و محبت سازی را در رفتارهای خود عملا پیاده می کنند.آن ها در میان جمع و با همگان زندگی می کنند.این نوع انسان ها روند زندگی را انتخاب کرده اند و خود را جزئی از مردم در نظر می گیرند.صداقت و راستی را عاملی برای نزدیکی دل ها می یابند و عمل می کنند.از انواع خودگذشتگی ها گرفته تا بخشش و همکاری در تلاش و کوششند.بنابراین مردم به دو دسته تقسیم می شو.ند.آن هایی که زنده اند و کسانی که زندگی می کنند.
تفسیر صداقت هر چه باشد در انسان بودن آدمی دخیل است.ما این را کافی نمی دانیم و روند انتخابی آدمی را برای ادامه ی حیات مهم تر برمی شماریم.آن هایی که می آیند و می روند بدون اینکه تاثیری بر این دنیا گذراند بسیار متفاوت از کسانی هستند که آمدند و رفتند اما هنوز خوش نام پا برجا باقی مانده اند.رنده ا کسانی هستند که به نفس کشیدن خود دلخوشند.پس چون در دایره ای محدود قرار می گیرند ، خود را موثر بر دنیا بر نمی شمارند.پس عشق و معشوق را نیز در دون ترین شکل درک می کنند و شاید هم اصلا درک نکنند.محبت و عشق نسبت به معشوق حقیقی هم همان صداقتی است که در درون آدمی نهفته است.زنده های بی تاثر بر دنیا که خود را در میان امواج قسمتی می یابند هرگز نمی توانند ارزشیابی های انسانی را درک نمایند.آن ها تنها به بدون خود دلخوشند و اطراف محدود را می یابند.
صداقت که ابتدای آن نوعی استعداد محسوب می شود در تمام انسان ها بالقوه موجود است.همه می توانند صداقت داشته باشند و از آن برای پیشبرد کارها استفاده کنند.از این مهم برای ایجاد رشد انسانی و رسیدن به اوج آدمیت سود برند و به صورت رفتاری با هنموعان خود به شکلی عمل کنند که آرامش و آسایش را ره آورد باشد.لازمه ی استفاده از این توانایی بودن در راه است و لذا کوشش های آدمی بدون توقف و تلاش های او برای کمک به دیگران و انتخاب بهترین شیوه ی زندگی کردن است.موجودی که متفکر است و با استفاده از این قدرت، از سایر موجودات جداست.بدیهی است که شیوه ی زیست او نیز بسیار متفاوت از سایر جانوران است.صداقت و راستی در عمل همیشه خاص انسان هایی است که واقعا انسان هستند و جوهره ی درونی خود را متعالی ساخته اند.
زنده ها در مقابل صداقت قرار نمی گیرند اما آن را عاملی در زندگی برنمی شمارند.خود را انتخابگر نمی دانند و لذا نوعی جدایی از وضعیت را برای خود در می یابند که نتیجه ی آن نفس کشیدن و همراه دیگران رفتن است.هرچه گویند گوش می دهند و صداقت را در کلام دیگران می یابند بدون اینکه معنی آن را درک کنند.چنین افرادی حتی در میان جمع هم که باشند تنها خواهند بود.تاثیر پذیرند و هرگز خود را تاثیر گذار در نمی یابند.صداقت نوعی تاثیر گذاری بر دیگران برای ساخت جامعه ای ایده آل و بسندیده است.انسان ها با صداقت به دو شکل تقسیم می شوند .آن هایی که آن را درک می کنند و در درون خود جای می دهند که در واقع زندگی کنندگانند و دیگری کسانی که صداقت را موثر بر رفتارهای خود نمی یابند و لذا آن ها فقط زنده اند و حیات دارند.
خط سیر:انسان با تولد خود وارد دنیا می شود و با مرگ از آن جدا می گردد.این ساده ی قضیه است.خطی که از جان گرفتن آدمی آغاز و با قطع آن به اتمام می رسد.اگر از مباحث فلسفی و دینی جدا گردیم و به همین شکل تفسیر به موضوع کنیم باز مباحث فراوانی قابل ارائه اند.درست است که از نظر علمی, نطفه بستن در رحم مادر نقطه ی آغاز زندگی است اما برای ورود به این دنیا تولد امری لازم و ضروری است.بر همین تصور است که خطی ترسیم می کنند و آغاز آن را تولد و پایان را نیز مرگ در نظر می گیرند.شاید هم برای بسیاری همین ساده ترسیمی کافی باشد تا قانع شوند.قابلیت دفاع هم دارد.نفس که قطع شود مرگ فرا می رسد و بر همین اساس, درون قبر گذاشتن آغاز می شود.فرد از این جمع جدا شده است.پس مسیری لازم می آید.
خط سیر، موضوعی است مهم که در موضوعات انسانی دارای جایگاهی ویژه است.بعضی این خط را ابتدای زندگی و انتهای آن را مرگ در نظر می گیرند.این حالت در بسیاری از افراد موجود است و به خصوص،نگاه های عامیانه می تواند موثر بر آن باشد.ما چنین نگرشی را تنها قانع کننده ای سریع می دانیم اما از نظر علمی و دانشی این موضوع می تواند مسائل دیگری را نیز داشته باشد.در واقع سئوالاتی مانند اینکه، این سیر خطی است و مستقیم به مقصود می رسد یا اینکه دایره ای است که ابتدای آن پایان آن نیز هست؟در مباحث فلسفی بسیار قابل تامل است اما از باب انسانیت, وضعیت شکل دیگری به خود می گیرد.زندگی کردن یا زنده بودن؟خط سیر با این دو شکل، از بودن متفاوت خواهد بود.در واقع این انسان است که با بودن خود مسیر را معین می کند.
کسانی که مسیر زندگی را دایره ای به دور خود در نظر می گیرند مانند کسانی هستند که در محدوده ای سیمی یا فلزی به سرعت حرکت می کنند در عین حالی که در همان مکان خود باقی مانده اند.در سیر، خطی است که ویژگی های معینی دارد.حرکت به جهتی معین است که دارای منظور و مقصودهای والایی است .نوعی تلاش و کوشش های خاصی را می طلبد که فقط مخصوص نوع بشر است.خط سیری برای رسیدن به اوج و محقق کردن تمامی توانایی هایی که آدمی با تولد خود، داراست.انسان در خط سیر خود یا زندگی می کند یا زنده است و نفس می کشد.هر دو شکل قابل تصورند و بر همین اساس نیز مورد تفسیر قرار می گیرند.ماندن برای اثبات بودن، همان زنده بودن است در حالی که تلاش و کوشش برای رسیدن به اهداف، همان زندگی کردن است.
اگر به واقع، تولد تا مرگ را خط سیر در نظر گیریم، ورود به این شکل از تصور، فقط دو نوع انسان را معرفی می کند.آن هایی که چگونگی حرکت را خود انتخاب می کنند و کسانی که دیگران برایشان تصمیم گیری می نمایند.آن هایی که رشد و ترقی را اساس تلاش های خود بر می شمارند و افرادی که چنین تصوری از وجود خویش ندارند.آن هایی که انسانیت خود را در راه ترفیع و رشد قرار می دهند تا دنیا را متغیر سازند و کسانی که درونگرایی را فراموش کرده اند و برونگرایی دیگران را اساس ماندن خویش بر می شمارند.کسانی که خود را ارزشمند می دانند و معتقدند که نوع بشر احسنت است و کسانی که ارزش خود را در دیگرانی می یابند که به آن ها زنده بودن را نشان می دهند.لذا خط سیری مشخص را دریافت می کنند و آن را برای بودن خویشتن در نظر می گیرند.خط سیری که ابتدای آن انتهای آن است فقط، برای کسانی است که زنده اند.
برای خط سیر،روندگی حالتی فعال برای نوع بشر است.حرکت دهی برای رسیدن به اهداف بلند انسانی است.مسیری برای ترفیع انسانیت و رسیدن به اوج است.در واقع، در راه بودن است که به وجود آدمی معنی می دهد.روندگی باید برای کسانی باشد که تحول گرا و تغییر دهنده هستند.در کنار این وضعیت است که همراه بردن ها هم مطرح می شود.مانند گله ها اندیشیدن است که ابتدایی که رود همه نیز به دنبال آن خواهند بود.البته که چنین افرادی هرگز به رشد و تعالی نخواهند رسید.خط سیر مسیری مستقیم برای رسیدن به اهدافی است که آدمی را از سایر موجودات جدا می سازد.این ترفیعات را نمی دهند که باید به دست آورند.پس حرکت لازم آید و کوشش ضروری گردد.زندگی کردن به خط سیر معنی دار،جهت دهد و به حرکت و کوشش، ادراکی معین معرفی نماید.
خط سیر را، وجود آدمی از ابتدا تا انتها گویند.خطی مستقیم برای کسانی که زندگی می کنند و خود را در تمام کوشش ها و تصمیمات رشد دهنده، موثر بر می شمارند.نسبت به انسانیت و نوع بشر تحولگرا می باشند در کنار کسانی که از جامعه به دورند و مرتب در جای خویش باقی می مانند.حرکتی نیز اگر باشد از طرف دیگرانی است که آن ها را با خود می برند.اینکه به کدامین جهت؟را دیگرانی تعیین می کنند که زنده بودن ایشان را می خواهند.زندگی کردن نمی تواند ماندن باشد.تغییر خواهی همراه با تحول گرایی و رسیدن به تکامل خواهی است.در این راستاست که باید گفت:آدمی یا زنده است یا اینکه زندگی می کند.آن هایی که در جامعه ی خود نقشی فراگیر دارند، زندگی می کنند و از بودن خویش، آگاه و لذت برنده هستند در حالی که مخالف با آن فقط حیات دارند و در ظاهر میان جمع زندگی می کنند.
